سپاسگزاریها
ناشران مایلاند از افراد زیر که با لطف خود اجازهی استفاده از مطالب دارای حقنشر را اعطا کردهاند، تشکر کنند:
باب جسپ (۱۹۹۲)، «فوردیسم و پسافوردیسم: بازصورتبندی انتقادی»، در آلن جِی. اسکات و مایکل جِی. استورپر (ویراستاران)، مسیرهای منطقهگرایی و توسعهی صنعتی، لندن: راتلج، صص۴۳–۶۵.
باب جسپ (۱۹۸۹)، «رژیمهای نومحافظهکار و گذار به پسافوردیسم»، در مارک گوتدینر و نیکوس کومنینوس (ویراستاران)، توسعهی سرمایهداری و نظریهی بحران: انباشت، تنظیم و بازساخت فضایی، باسینگستوک: مکمیلان، صص۲۶۱–۹۹.
تمام تلاش خود را به کار بردهایم تا صاحبان تمامی حقوق نشر را شناسایی کنیم؛ بااینحال، اگر سهواً کسی از قلم افتاده باشد، ناشران در نخستین فرصت مناسب خرسند خواهند بود که ترتیبات لازم را برای جبران این امر فراهم کنند.
مقدمه
از اوایل دههی ۱۹۷۰ به بعد، رویکرد تنظیم (که از این پس بهاختصار آراِ نامیده میشود) یکی از پارادایمهای اصلی پژوهش در احیای اقتصاد نهادی و تکاملی و نیز در تحول گستردهتر «اقتصادسیاسی جدید» بوده است.
بااینحال، این رویکرد اغلب بهدرستی فهمیده نشده است؛ از یک سو، زیرا رویکرد غالب پاریسی بر اساس متون انگلیسیزبان قدیمی و منسوخی تفسیر میشود که در دههی ۱۹۸۰ و اوایل دههی ۱۹۹۰ بسیاری از دانشمندان علوم اجتماعی انگلیسیزبان را به خود جلب کرده بودند (نک. بویر۲۰۰۲b: ۱–۲)، و از سوی دیگر، زیرا آثار مهم و نوآورانه تنظیمگرایان آلمانی حتی ترجمه هم نشدهاند و خارج از جهان آلمانیزبان شناخت چندانی از آنها وجود ندارد. بنابراین، یکی از اهداف ما غلبه بر این سوءبرداشتها و ارائهی ارزیابیای گستردهتر، اما همچنان انتقادی، از این رویکرد بهطور کلی است.
انگیزهی دیگری نیز در کار است. اگرچه این رویکرد در اقتصاد ریشه دارد و بسیاری از مدافعان اصلی آن همچنان عمدتاً در همین رشته فعالیت میکنند، دامنهی آن بسیار فراتر از اقتصاد گسترش یافته است. در واقع، رویکرد تنظیم در دهههای ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰ نقشی عمده در تحلیلهای ارتدوکسیگریز از موضوعات گوناگون در حوزههای سیاسی، اجتماعی و فرهنگی ایفا کرد و برخی از طرفداران آن هنوز نیز در مطالعات فرارشتهای و پسارشتهای در چندین حوزهی دانشگاهی مشارکت فعال دارند. این گسترش رویکرد تنظیم به خارج از قلمرو اقتصاد، از تعهد آن به نوعی اقتصادسیاسی انتقادی سرچشمه میگیرد که بر نقش عوامل بروناقتصادی در کنار عوامل اقتصادی در توسعهی سرمایهداری تأکید دارد. بر اساس این دیدگاه، توسعهی سرمایهداری متضمن دورههای متناوبی از انباشت نسبتاً باثبات سرمایه و دورههایی از بازساختیابی، بازمقیاسبندی و بازتنظیمِ ناشی از بحران است. مکاتب و گرایشهای مختلف رویکرد تنظیم، هم نهادهای بروناقتصادی و هم نهادهای اقتصادی را جدی میگیرند و در عین حال نقش دگرگونکنندهی کنش اجتماعی را نیز به رسمیت میشناسند. زیرا تنظیمگرایان این تصور را رد میکنند که دورههای ثبات چیزی خودکار و تضمینشده باشند؛ سرمایهداری خودتنظیمگر نیست. همچنین آنان این تصور را رد میکنند که بازساختیابی سرمایهداری در پاسخ به بحرانها امری خودکار باشد؛ سرمایهداری خودترمیمگر نیست. عاملیت اجتماعی در هر دو زمینه نقشی اساسی دارد.
این علاقه به عاملیت نهتنها به سناریوهای آیندهی توسعهی سرمایهداری و حامیان احتمالی آنها مربوط میشود، بلکه دستکم در مورد برخی از مشارکتکنندگان، به دفاع پرشور از بدیلهای واقعاً رهاییبخش نیز گسترش مییابد؛ بدیلهایی که از جنبشهای سوسیالیستی، زیستمحیطی، فمینیستی یا دیگر جنبشهای اجتماعی الهام میگیرند.
فصلهای پیش رو تصویری کلی و نقدی از «رویکرد تنظیم» ارائه میکنند، ویژگیهای متمایز و مناقشات مهم درونی آن را مشخص میسازند و میکوشند جایگاه آن را در اقتصاد ارتدوکسیگریز و، بهطور کلیتر، در علوم اجتماعی انتقادی تعیین کنند. هرگونه نقدی از این دست احتمالاً مستلزم روایتی دوپهلو و دووجهی از رویکرد تنظیم است. از یک سو، پوشش دادن چنین دامنهی گستردهای از تحلیلهای متفاوت مستلزم آن است که چیزی منسجم و متمایز در رویکرد تنظیم وجود داشته باشد که توجه ویژه به آن را در حوزهی بسیار گستردهتر و غنیتر اقتصاد نهادی و تکاملی توجیه کند. از سوی دیگر، هرچه تحلیل دقیقتر و دامنهی آن گستردهتر شود، کمتر محتمل است که رویکرد تنظیم رویکردی منسجم و متمایز به نظر برسد.
این دوگانگی هنگامی تشدید میشود که مشاهده کنیم برجستهترین و پایدارترین گروه پژوهشگران تنظیمگرا (و تنها گروهی که خود را رسماً «مکتب تنظیم» مینامد و فعالانه در پی گسترش و تبلیغ این رویکرد است) چهگونه کوشیده است نفوذ خود را از دو راه مرتبط با یکدیگر گسترش دهد. نخست، این گروه به گفتوگویی مستمر با دیگر رویکردهای نهادی و تکاملی میپردازد، در پی نزدیکی و همگرایی با آنها است و با رغبت از بینشهای رشتههای دیگر بهره میگیرد. (نک. بویر ۲۰۰۱a: ۸۵؛ نیز نک. ۲۰۰۲f.) دوم، در حالی که این رویکرد در آغاز عمدتاً یک رویکرد نظری فراگیر بود که از مارکس و/یا مارکسیسم ساختارگرای دههی ۱۹۶۰ الهام میگرفت (فصل ۱)، از آن زمان به بعد نظریههایی در سطح میانی بسط داده است که برای مبادله و تعامل نظری و تجربی با بسیاری از سنتها و جریانهای ارتدوکسیگریز دیگر گشودهاند.
هنگامی که مفاهیم و استدلالهای مشابهی را در مکاتب یا گرایشهای نظری تکاملی و نهادگرایی مییابیم که خود را تنظیمگرا نمیدانند، یا هنگامی که در دیگر حوزههای پژوهش اجتماعی و تاریخی با موضوعات مشابهی روبهرو میشویم، تردیدها دربارهی متمایزبودن رویکرد تنظیم بیشتر میشود.
در نهایت، هویت آن هنگامی نیز زیر سؤال میرود که به مسیرها و جریانهای متفاوت آن از اواسط دههی ۱۹۷۰ به بعد و به شیوههای متعدد اقتباس، بسط و اصلاح آن خارج از مکاتب اصلیاش توجه کنیم. مجموع این موارد نشان میدهد که تلقی رویکرد تنظیم بهعنوان یک نظام نظری یکپارچه، یکپارچه و بسته با خطرات خاص خود همراه است. ازاینرو، ما گاهی از رویکرد تنظیم چنان سخن میگوییم که گویی یک رویکرد واحد است؛ و گاهی نیز میان مکاتب و/یا خطوط استدلال مشخص آن تمایز قایل میشویم. همچنین استدلال میکنیم که اگرچه تنظیمگرایی اغلب همچون مکتبی واحد و همگن تلقی میشود، بهتر است آن را یک برنامهی پژوهشی گسترده و مترقی در اقتصاد نهادی و تکاملی دانست که پیامدهای مهمی برای علوم اجتماعی انتقادی بهطور عام دارد. از همین رو، گهگاه به حوزههای همپوشانی یا تداوم میان رویکرد تنظیم و دیگر رویکردها در اقتصاد نهادی و تکاملی اشاره میکنیم. این امر در مورد پژوهشگران پاریسی از همه روشنتر است؛ آنان ظاهراً در حال عادیسازی این رویکرد از طریق ادغام مجدد آن در رشتهی اقتصاد هستند، هرچند بهعنوان بخشی از یک جریان نهادگرایانهی رو به گسترش و متنوعشونده در علم اقتصاد.
همچنین استدلال میکنیم که اکنون زمان آن رسیده است که از رویکرد تنظیم فراتر برویم و مسیرهای ممکن برای خروج از بنبست ظاهری تنظیمگرایی را پیشنهاد میکنیم. این ادعاها را در این مجلد بهطور ضمنی و در ضمن مباحث فصلها بسط میدهیم و در مجلد مکمل، یعنی به سوی اقتصادسیاسی فرهنگی، آنها را بهصورت نظاممند دنبال میکنیم.
مجلد حاضر هشت هدف اصلی دارد:
۱. شناسایی مفروضات، مفاهیم و اصول اساسی تبیینیای که به برنامهی پژوهشی تنظیمگرایانه انسجام میبخشند.
۲. تعیین جایگاه این برنامهی پژوهشی و تحول آن در اقتصاد ارتدوکسیگریز و علوم اجتماعی انتقادی.
۳. بررسی مکاتب و گرایشهای آن، همچنین مشارکتهای طیف گستردهای از پژوهشگران منفرد، و نشان دادن اینکه این مکاتب و گرایشها از دههی ۱۹۷۰ تا دههی ۱۹۹۰ و پس از آن چهگونه از یکدیگر فاصله گرفته و در مواردی به یکدیگر نزدیک شدهاند.
۴. بازبیانیدن مفروضات هستیشناختی، معرفتشناختی و روششناختی رویکرد تنظیم، اشاره به شباهتهای نزدیک آن با واقعیگرایی انتقادی در این زمینهها، و پیشنهاد یک دستورکار پژوهشی مشترک.
۵. شناسایی برخی نقاط ضعف در تحول اولیهی رویکرد تنظیم -بهویژه در بحثهای آن دربارهی دولت و حکمرانی، زمانمندی و مکانمندی انباشت و تنظیم آن، و مواجهه آن با رویههای گفتمانی- و نشان دادن اینکه چهگونه میتوان این نقاط ضعف را بهگونهای برطرف کرد که با رویکرد کلی سازگار باشد.
۶. نشان دادن اینکه رویکرد تنظیم بسطیافته چهگونه میتواند پرتوی تازه بر سازمانیابی مجدد اخیر اقتصادسیاسی کشورهای تازهصنعتیشده شرق آسیا و نیز اقتصادهای سرمایهداری پیشرفتهتر غربی بیفکند.
۷. استدلال دربارهی اینکه موفقیت خود رویکرد تنظیم به نوعی از ازدسترفتن هویت متمایز آن انجامیده است؛ زیرا مفروضات، مفاهیم و اصول تبیینی آن بدیهی و مسلم انگاشته شدهاند و خود رویکرد تنظیم نیز با دیگر رویکردهای رادیکال به سرمایهداری و/یا جوامع سرمایهداری وارد گفتوگو شده یا از آنها الهام گرفته است.
۸. نشان دادن اینکه بخش عمدهی نوآورانهترین آثار نسل سوم از سوی پژوهشگرانی ارائه شده است که اشتراک اندکی با مفروضات نسل اول و دوم این رویکرد دارند و برای آنان رویکرد تنظیم صرفاً یکی از میان عوامل و منابع تأثیرگذار متعدد است.
مجموع این اهداف توضیح میدهد که چرا عنوان این مجموعهی مقالات را فراتر از رویکرد تنظیم گذاشتهایم. در این مجلد، برخی راههای بسط رویکرد تنظیم را پیشنهاد میکنیم و در مجلد مکمل، یعنی به سوی یک اقتصادسیاسی فرهنگی، این دستورکار جدید را بسیار فراتر میبریم.