بخش۱: زندگی و آثار نخستین
فصل۱: زندگی و روزگار پولانزاس
چرا پولانزاس؟
چرا پولانزاس؟ چرا باید کتابی مفصل را به جامعهشناسی یونانی اختصاص داد که تولید فکریاش (که هرگز خواندنش آسان نبود، چه رسد به فهمیدنش) به تنها پانزده سال محدود میشد؟ آیا پولانزاس صرفاً یکی از شمار بسیار مارکسیستهای غربیِ جهان پس از جنگ نبود؟ آیا او کسی نبود که آثارش نهتنها به زبانی صعبالفهم نوشته شده بود، بلکه رویکردی ساختارگرایانه نیز بر آنها سایه افکنده بود؛ رویکردی که مدتهاست جای خود را به دیدگاههای دیگری داده است؟ آیا او کسی نبود که آثارش در سطحی انتزاعی و نظری باقی ماند و فاقد هرگونه اهمیت واقعی سیاسی یا راهبردی برای جنبش انقلابیای بود که خود را به آن متعهد میدانست؟ در هر یک از این موارد، پاسخ باید منفی باشد.
درست است که پولانزاس همواره به رویکرد مارکسیسم غربی پایبند بود و نه به مارکسیسم شرقیِ بینالملل دوم و بینالملل سوم؛ اما در برخی جنبههای مهم نیز از مارکسیسم غربی گسست. اندرسون پیشنهاد کرده است که این رویکرد نهتنها با توجه به مسائل فلسفی (بهویژه مسائل روششناختی) بلکه با توجه به مسائل مربوط به روبنا (بهویژه حوزهی فرهنگی) مشخص میشود. او همچنین بر این نظر است که مارکسیسم غربی از جنبش طبقهی کارگر و کنش انقلابی جدا شده است. اما اگرچه پولانزاس عمیقاً از دو تن از برجستهترین فیلسوفان مارکسیسم غربی، یعنی سارتر و آلتوسر، تأثیر پذیرفت، در درجهی نخست فیلسوف نبود، بلکه نظریهپردازی در حوزهی مسائل ماهوی بود. افزون بر این، برخلاف دیگر چهرههای برجستهی مارکسیسم غربی، خود پولانزاس علاقهی چندانی به حوزهی فرهنگی نداشت؛ و مسلماً نه به خاطر خودِ آن. در عوض، او بر پدیدههای بهاصطلاح روبناییای تمرکز کرد که ارتباط بسیار نزدیکتری با «زیربنای» اقتصادیِ ادعایی داشتند: قانون و دولت.
اگر زبان او دشوار است، دلیلش این است که این زبان -دستکم تا حدی- پیچیدگی مسائل مورد بررسی او را بازتاب میدهد. افزون بر این، اگرچه جنبههای آشکارا ساختارگرایانهای در آثار او وجود داشت، اهمیت این جنبهها بهتدریج کاهش یافت. و کاملاً نادرست است که گفته شود پولانزاس نسبت به موقعیتهای انضمامی و مسائل مربوط به راهبرد سیاسی بیاعتنا بود. مطالعات نظری او دربارهی انتزاعیترین تعینات دولت سرمایهداری، در درجهی نخست مقدمهای بود بر تحلیل راهبردی اشکال انضمامی آن در رژیمها و موقعیتهای مشخص. در واقع، آثار او تنها زمانی بهدرستی فهمیده میشوند که در نسبت با مسائل راهبردیای قرار گیرند که مستقیماً برای جنبشهای کمونیستی یونان و فرانسه (که او پیوند بسیار نزدیکی با آنها داشت) اهمیت داشتند.
صرفاً برای اصلاح چند برداشت نادرست دربارهی آثار پولانزاس، نوشتن یک کتاب ارزش نداشت. بسیاری از نویسندگان بدفهمیده شدهاند؛ اما شمار اندکی شایستهاند که این بدفهمیها در حد یک کتاب اصلاح شوند. اگر کتابی را به پولانزاس اختصاص دادهام، دلایل دیگری دارد. زیرا او تقریباً در میان نظریهپردازان مارکسیست پس از جنگ تنها کسی بود که به مسائل واقعاً تعیینکننده در سیاست مارکسیستی پرداخت و به آنها پاسخ گفت.
این مسائل را میتوان با بررسی نقدی که یکی از برجستهترین نمایندگان مارکسیسم غربی اخیراً بر آن وارد کرده است، بهتر دید. پری اندرسون استدلال میکند که مارکسیسم غربی پرسشهای کلیدی زیر را بیپاسخ گذاشته است:
ماهیت و ساختار واقعی دموکراسی بورژوایی بهمثابهی نوعی نظام دولتی چیست؛ نظامی که در کشورهای پیشرفته به شیوهی عادی اعمال قدرت سرمایهداری تبدیل شده است؟ چه نوع راهبرد انقلابیای قادر است این شکل تاریخی دولت را ــ که تا این اندازه با شکل دولت در روسیهی تزاری متفاوت است ــ سرنگون کند؟ و پس از آن، اشکال نهادی دموکراسی سوسیالیستی در غرب چه خواهد بود؟ نظریهی مارکسیستی تقریباً به این سه موضوع در پیوند متقابلشان نپرداخته است. (اندرسون، ۱۹۷۶، ص۱۰۳)
مسلماً درست است که مارکسیسم غربی تقریباً به این سه موضوع در پیوند متقابلشان نپرداخته است. اما همین سه موضوع در پیوند متقابلشان دقیقاً مسائلی هستند که سراسر زندگی فکری کوتاه و تراژیک پولانزاس را به خود مشغول کردند.
نخستین کتاب مهم و اثرگذار او، قدرت سیاسی و طبقات اجتماعی، به ماهیت و ساختار واقعی دموکراسی بورژوایی میپرداخت. کتاب بعدی او، فاشیسم و دیکتاتوری، دربارهی ماهیت فاشیسم و نازیسم و ناتوانی جنبش کارگری در جلوگیری از ظهور آنها یا سرنگونیشان بود. افزون بر این، این کتاب مستقیماً به تمایز میان شیوهی عادی اعمال قدرت سرمایهداری در کشورهای پیشرفته و اشکال گوناگون استثناییِ سلطهی سیاسی بورژوازی میپرداخت. پولانزاس در کتابهای سوم و چهارم خود، طبقات اجتماعی در سرمایهداری معاصر و بحران دیکتاتوریها، مسائل راهبرد انقلابی را در ارتباط با اشکال دموکراتیک و استثنایی دولت مدرن، هم در کشورهای پیشرفتهی سرمایهداری و هم در کشورهای سرمایهداری وابسته، بررسی کرد. و آخرین کتاب او، دولت، قدرت، سوسیالیسم، به تهدید علیه دموکراسی بورژوایی در جوامع عادی سرمایهداری و اشکال نهادی دموکراسی سوسیالیستی در غرب میپرداخت.
پولانزاس نهتنها به هر سه موضوع محوری سیاست مارکسیستی پرداخت، بلکه بهطور فزایندهای کوشید آنها را در پیوند متقابلشان بررسی کند. گویی اینها کافی نبود، پولانزاس از این مسائل فراتر رفت و به موضوعات مهم دیگری در نظریهی مارکسیستی نیز پرداخت. در اینجا نیز اندرسون راهنمای مفیدی است. زیرا او چهار کاستی دیگر مارکسیسم معاصر را نیز برشمرده است. مارکسیسم معاصر به معنای جایگاه ملت بهمثابهی یک واحد اجتماعی و رابطهی آن با ناسیونالیسم نپرداخته بود. قوانین حرکت معاصر سرمایهداری بهمثابهی یک شیوهی تولید و اشکال بحرانی را که مختص این قوانیناند نادیده گرفته بود. پیکربندی واقعی امپریالیسم بهمثابهی نظامی بینالمللی از سلطهی اقتصادی و سیاسی را مورد غفلت قرار داده بود. و با ماهیت دولتهای بوروکراتیکی که در کشورهای عقبماندهای پدید آمده بودند که در آنها انقلابهای سوسیالیستی رخ داده بود، مواجه نشده بود.
انتظار بیش از حدی خواهد بود اگر بخواهیم از پولانزاس انتظار داشته باشیم که همهی این مسائل پیچیده را با همان جزییات و همان درجه از دقت و سختگیریای که صرف بررسی دولت سرمایهداری در غرب کرد، بررسی کرده باشد. بااینحال، او تا حدی به تکتک این مسائل پرداخت. بهویژه، او به پیکربندی واقعی امپریالیسم و ماهیت سرمایهداری مدرن بهمثابهی نظامی از اقتصادسیاسی توجه داشت. همچنین به مسئلهی ملت و ناسیونالیسم، سوسیالیسم بوروکراتیک و استالینیسم نیز پرداخت. خلاصه اینکه، او مارکسیستی غربی با ویژگیهای کمنظیر بود. ازاینرو آثار او آزمونی تعیینکننده برای سنجش قوتها و نیز ضعفهای سنت مارکسیسم غربی فراهم میکند. حتی اغراقآمیز نیست اگر ادعا کنیم که پولانزاس همچنان مهمترین و اثرگذارترین نظریهپرداز مارکسیست دولت و سیاست در دورهی پس از جنگ است. این امر بهویژه هنگامی آشکار میشود که تأثیر او را خارج از جهان انگلیسیزبان، در مناطقی همچون آمریکای لاتین و اسکاندیناوی و در کشورهایی مانند فرانسه، پرتغال، اسپانیا و یونان، در نظر بگیریم.
پولانزاس سهمهای مهمی در تحلیل دولت سرمایهداری، طبقات اجتماعی، روابط قدرت و راهبرد سوسیالیستی داشت. او یکی از نخستین مارکسیستهای غربی بود که از دغدغههای فلسفی و فرهنگی روی برگرداند تا به مسائل بزرگ نظریهی مارکسیستی دولت بپردازد. افزون بر این، حتی در مواردی که دستاوردهای او بعدها با کارهای جدیدتر پشت سر گذاشته شدهاند، مطالعات او عموماً چارچوب مباحث را تعیین کرده و بر دیگر طرفهای مناقشه تأثیر گذاشتهاند. اگر قرار است در حوزهی نظریهی دولت پیشرفت بیشتری حاصل شود، بهترین کار این است که بر شانهی غولها بایستیم. پولانزاس همچنان بر دیگر نظریهپردازان مارکسیست دولت سایه افکنده است. شایسته است آثار او را با دقت بیشتری بررسی کنیم. ازاینرو، در این پژوهش به سهم پولانزاس در اندیشهی مارکسیستی معاصر، تحول نظری و سیاسی او، و نیز مسائلی میپردازم که در آثار او بیپاسخ مانده یا حتی مطرح نشدهاند. مرگ نابهنگام او در ۱۹۷۹ باعث شد آثارش ناتمام بماند و، در واقع، در برخی جهات در حال گذار و در وضعیتی نامطمئن قرار داشته باشد. در برخی حوزهها دشوار است بتوان با قطعیت تعیین کرد که دیدگاه او در زمان مرگش دربارهی موضوعات مشخص چه بوده است؛ این مسئله در ادامه بهتفصیل بررسی خواهد شد. بااینحال، پیش از ارائهی گزارشی جامع از کار نظری و سیاسی او، ابتدا شرح مختصری از زندگی اولیه و فعالیتهای سیاسی او ارائه میکنم. فعالیتهای سیاسی او از این جهت اهمیت ویژه دارند که واقعیتهای سیاسی یونان و فرانسه تأثیر مهمی بر تغییر دیدگاههای نظری و سیاسی او داشتند. اما نخست اجازه دهید به زندگی اولیهی او بپردازیم.
زندگی اولیهی پولانزاس
نیکوس پولانزاس در ۲۱ سپتامبر ۱۹۳۶ در آتن به دنیا آمد. پدرش، آریستید پولانزاس، استاد گرافولوژی قضایی و از چهرههای برجستهی دستگاه حقوقی یونان بود. مادرش، آنجلیکی کاریوفیلی، نمونهای معمول از یک بانوی خانهدار یونانی بود و خود را وقف مراقبت از همسر و فرزندانش میکرد. پولانزاس از همان سنین پایین، استعداد فکری زودرسی از خود نشان داد. تحصیلات متوسطهی خود را در یک مدرسهی آزمایشی، یعنی ژیمنازیوم پیراماتیکون، که وابسته به دانشگاه آتن بود، و نیز در انستیتو فرانسِ محلی گذراند و در آنجا برای دریافت دیپلم باکالوریِت[1] تحصیل کرد. او پیشتر در نتیجهی درسهای خصوصی، به زبان فرانسه تسلط روان پیدا کرده بود. در میان دانشآموزان یونانیِ شرکتکننده در آزمون «باک»[2] در آن سال، رتبهی نخست را به دست آورد و در هر دو بخش، یعنی آزمون عمومی و بخش دوم، که فلسفی بود، نمرهی «بسیار خوب» گرفت.
پولانزاس در دوران دانشجویی برای روزنامهی الفتریا[3] و نشریهی رادیو پروگرام[4] به روزنامهنگاری آماتوری میپرداخت و برای سفرش به جشنوارهی سالزبورگ در ۱۹۵۴ کارت خبرنگاری دریافت کرد. در میان نخستین نوشتههای او، چندین اثر دربارهی روشنفکران، جشنوارهی سالزبورگ و دستاوردهای وین در زمینهی ایجاد سوسیالیسم شهری وجود داشت. این مطالعات نهتنها گرایش پایدار او به استدلال فلسفی را آشکار میکنند، بلکه از تحسین زودهنگام او نسبت به سوسیالیسم نیز حکایت دارند.
پس از تکمیل تحصیلات باکالوریِت در ۱۹۵۳، پولانزاس وارد دانشکدهی حقوق دانشگاه آتن شد. او بدون شرکت در آزمون معمول ورودی وارد دانشگاه شد؛ زیرا بر اساس مقررات حاکم بر مبادلات فرهنگی با فرانسه، موفقیت او در آزمون «باک» به وی اجازه میداد مستقیماً وارد سال نخست دانشکدهی حقوق شود. او در ۱۹۵۷ تحصیلات خود را در این دانشکده با کسب نمرهی «عالی» در آزمونهای نهایی به پایان رساند.
بهطرزی متناقضنما، پولانزاس پس از دریافت نخستین مدرک دانشگاهی خود، ناچار شد مدرک پایان دورهی دبیرستان را نیز بگیرد. زیرا بدون چنین مدرکی (که هنگام تحصیل برای دریافت باکالوریِت آن را دور زده بود) واجد شرایط اشتغال در دولت یا حرفهی حقوقی نبود. بدیهی است که این آزمون را با موفقیت درخشانی پشت سر گذاشت.
در اینجا باید توجه داشت که تصمیم او برای تحصیل حقوق از تمایل به اشتغال در حرفهی وکالت در آینده ناشی نمیشد. پولانزاس حقوق خواند، زیرا در چارچوب دانشگاه معتبر آتن، حقوق تنها راهی بود که از طریق آن میتوانست مطالعات خود را در فلسفه و علوم اجتماعی ادامه دهد. درست است که مدرسهی مستقل پانتئوس دورهی چهارسالهای در علوم سیاسی ارائه میکرد، اما این مؤسسه از اعتبار دانشگاهی یا جایگاه اجتماعی دانشگاه آتن برخوردار نبود.
موقعیت فرودست پانتئوس و اعتبار دانشگاه آتن نشانههایی از عقبماندگی و تمرکز مستمر نظام آموزش عالی یونان در دهههای ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ بودند. افزون بر این، اقتدارگرایی چشمگیر و حمایتگری استادان که با نظام قدرتمند «کرسیهای استادی» همراه بود، و نیز فقدان همزمان سنتهای فکری جدی و بومی، بر این وضعیت افزوده میشد.
پولانزاس خود در مقالهای که در همان دوره نوشت، به میزان نارضایتی جوانان زمانهی خود از امور یونانی اشاره کرد و توضیح داد که آنان برای یافتن الهام، به سنتهای فکری و جنبشهای فرهنگی خارجی روی میآوردند. برای پولانزاس و همنسلانش، فرانسه نقطهی ارجاع مهمی بود و او بهویژه تحت تأثیر اگزیستانسیالیسم قرار گرفت.
اهمیت این بیگانهگرایی برای روشنفکران یونانی و فقدان فرصتهای پژوهش تحصیلات تکمیلی را میتوان در پراکندگی گستردهی دیاسپورای روشنفکری یونان مشاهده کرد. بااینحال، آموزش حقوقیای که نیکوس پولانزاس دریافت کرد تأثیری پایدار بر آثار بعدی او داشت و نباید آن را نادیده گرفت.
پولانزاس در دوران دانشجویی خود در یونان، بهطور کلی با سوسیالیسم و مارکسیسم همدلی داشت ــ هرچند عمدتاً در سطح فلسفی. او همچنین در آنچه امروزه میتوان «سیاست چپ گسترده» نامید مشارکت داشت. بهویژه، عضو یک سازمان دانشجویی یونانی بود که پیوندی سست با حزب کمونیست مخفی یونان (کیکیئی) داشت. او همچنین در فعالیتهای تنها حزب قانونی چپ موجود در آن زمان، یعنی چپ متحد دموکراتیک (ئیدیاِ)، شرکت میکرد. این حزب عمدتاً بهعنوان سازمان پوششی کیکیئی عمل میکرد.
مسئلهی اصلیای که پولانزاس دربارهی آن فعالیت سیاسی میکرد، مسئلهی قبرس بود؛ مسئلهای ملیگرایانه که از حمایت گستردهی مردمی برخوردار بود و فینفسه یک مسئلهی طبقاتی محسوب نمیشد. او بهدلیل شرکت در تظاهراتی دربارهی این مسئله در ۱۹۵۵ برای مدت کوتاهی بازداشت شد.
برای پولانزاس دشوار بود که در سالهای نخست زندگی خود گرایش سیاسی مارکسیستی جدیای پیدا کند. این امر ریشه در وضعیت عمومی نظریهی مارکسیستی در آن زمان، شرایط خاص کمونیسم در یونان، و عواملی شخصی مربوط به پولانزاس و محیط اجتماعی او داشت.
بخش عمدهی کار مارکسیستیای که در این دوره انجام میشد، بهطور جبرانناپذیری زیر سلطهی استالینیسم مخدوش شده بود. تنها پس از سخنرانی خروشچف در بیستمین کنگرهی حزب کمونیست اتحاد شوروی و حملهی شوروی به مجارستان در ۱۹۵۶ بود که استالینزدایی از نظریهی مارکسیستی در مقیاسی مهم آغاز شد. بااینحال، خود کیکیئی همچنان سرسختانه به دیدگاههای استالینیستی پایبند ماند و این یکی از دلایل انشعاب آن در ۱۹۶۸ بود.
این استالینیسم را تا حدی میتوان برحسب خصومت رسمی با تأثیرات مارکسیستی در یونان و پیوندهای بسیار نیرومندی توضیح داد که میان رهبری حزب و بلوک شوروی وجود داشت. این امر با شرایط فعالیت مخفیانه و غیرقانونی کیکیئی پس از جنگ داخلی نیز پیوند داشت. چنین وضعیتی دشواریهای جدیای برای فعالیت سیاسی و آموزشی حزب ایجاد میکرد.
بهطور کلیتر، زندگی سیاسی در یونان حول مسائل جنگ داخلی قطبی شده بود و این امر مانع رشد سیاست عادی حزبی میشد. تنها با روی کار آمدن دولت جنبش سوسیالیستی پانهلنی (پاسوک)[5] بود که شبح جنگ داخلی سرانجام از میان رفت. یکی از نشانههای این تحریف سیاسی آن است که وقتی پولانزاس در ۱۹۶۶ در کنفرانسی دربارهی مارکسیسم سخنرانی کرد، این کنفرانس تحت عنوان «دومین هفتهی اندیشهی معاصر» برگزار شد و نه با عنوانی که مستقیماً نشان دهد موضوع آن مارکسیسم یا کمونیسم است. ازاینرو، اندیشههای مارکسیستی در دههی ۱۹۵۰ اغلب بهصورت غیرمستقیم و از طریق مجاری خارجی وارد حیات فکری یونان میشدند. این امر بهویژه در رواج رویکردهای اگزیستانسیالیستی به مارکسیسم آشکار بود؛ رویکردهایی که پولانزاس نیز از آنها پیروی میکرد. افزون بر این عوامل عمومی که بر فقر نظریهی مارکسیستی در یونان تأثیر میگذاشتند، باید عوامل شخصیتری را نیز در نظر گرفت. زیرا باید پذیرفت که پولانزاس در دوران دانشجویی اولویت بالایی برای فعالیت سیاسی قایل نبود. او تعهدات و علایق فراوان دیگری در حوزههای دانشگاهی، فرهنگی و عاطفی داشت.
پس از فارغالتحصیلی، پولانزاس برای انجام خدمت نظام وظیفه وارد نیروی دریایی یونان شد. در ابتدا در بخش ترجمه در آتن کار میکرد (و بدینترتیب از تسلط خود بر زبان فرانسه بهره میگرفت) اما پس از آنکه درگیر ماجراهای عاطفی شد و بدون مرخصی غیبت کرد، به انجام وظایف نظامی در کرت منتقل شد. مدرک حقوق و انجام خدمت نظامی برای پذیرفته شدن در کانون وکلا کافی بود. بنابراین، پس از سه سال خدمت نظامی، نیکوس مجوز وکالت دریافت کرد و در کانون وکلای آتن ثبتنام کرد. هنوز در مارس ۱۹۸۴، پلاکی برنجی با نام و مدارک تحصیلی او در دفتر پدرش در آتن وجود داشت، اما پولانزاس هرگز عملاً به وکالت نپرداخت. زیرا تقریباً بلافاصله راهی آلمان شد تا تحصیلات تکمیلی خود را آغاز کند.
سالهای نخست در فرانسه
پولانزاس پیشتر، هنگامی که دانشجوی دانشگاه آتن بود، تابستانهایی را در دورههای آموزشی هایدلبرگ گذرانده بود. این امر بازتاب اهمیت سنت حقوقی آلمان در قانون مدنی و رویههای حقوقی یونان و نیز نفوذ مکتب ایدئالیسم حقوقی هایدلبرگ در فلسفهی حقوق، آموزش حقوق و حرفهی حقوقی یونان بود. اینک پولانزاس به مونیخ رفت تا رسالهی دکتری خود را آماده کند. اما ظرف یک ماه پس از ورودش در ۱۹۶۰، در نامهای به پدرش نوشت که نفوذ اندیشههای نازی آنقدر شدید است که نمیتواند در آلمان بماند. او با این بهانه آلمان را ترک کرد و برای ادامهی تحصیل به پاریس رفت. اگرچه او خارجی بود و با رقابت شدیدی روبهرو بود، تقریباً بلافاصله در دانشگاه پانتئون-سوربن بهعنوان دستیار تدریس[6] استخدام شد. او تا ۱۹۶۴ در این سمت ماند و فلسفهی حقوق تدریس کرد.
پولانزاس در این دوره نخستین رسالهی تحصیلات تکمیلی خود را دربارهی «احیای حقوق طبیعی در آلمان پس از جنگ جهانی دوم» آماده کرد. پس از دفاع موفقیتآمیز از این پایاننامه ی دکترا[7] در اکتبر ۱۹۶۱، در فاصلهی سه سال رسالهی دکتری خود را تکمیل کرد. عنوان این رساله «ماهیت امور و حقوق: جستاری دربارهی دیالکتیک واقعیت و ارزش» بود و اعتبار فکری رو به رشد او را تثبیت کرد. این اثر تلاشی بلندپروازانه و بدیع برای تلفیق تحلیلهای اگزیستانسیالیستی، پدیدارشناختی و مارکسیستی از حقوق و نشان دادن وحدت دیالکتیکی واقعیت و ارزش بهمثابهی مبنایی برای پرورش یک نظام ارزششناسی حقوقی بود. (برای بحث تفصیلیتر، نگاه کنید به فصل ۲) این دغدغهها از علایق او در دوران کارشناسی سرچشمه میگرفتند، اما تماسهای او در پاریس آنها را بهطور نیرومندی تقویت کردند. پولانزاس کاملاً در محافل فکری فرانسه (و نه صرفاً محافل یونانیان مهاجر) درگیر شده بود و روابط بسیار نزدیکی با ژان-پل سارتر، موریس مرلو-پونتی، سیمون دو بووار و دیگر وابستگان مجلهی بانفوذ لهتومدرن (دوران مدرن)[8] داشت.
در واقع، سیمون دو بووار در خاطرات خود ثبت میکند که هیئت تحریریهی لهتومدرن در پی آن بود که نیروهای تازهای وارد مجله کند. در پاییز ۱۹۶۴ گروهی گرد هم آمدند که شامل «رماننویسان جوان، آنی لوکلرک و ژرژ پرک؛ شاعران ولتر و سوترُو که با همکاری یکدیگر مینوشتند؛ یک استاد حقوق، نیکوس پولانزاس، که مشغول نوشتن آثار مهمی در زمینهی اقتصادسیاسی بود؛ و شماری دانشجو، بهویژه برخی از دانشجویان فلسفه… بسیاری از این دانشجویان [ازجمله] ب.ج. از پیروان آلتوسر بودند.» (دوبوآر، ۱۹۷۴، ص۱۳۵.)
پولانزاس طی دو سال بعد بهطور منظم در این مجله دربارهی موضوعاتی در حوزهی حقوق، سیاست و فلسفه مقاله مینوشت. او همچنین همکاری با مجلهی حقوقی فرانسوی بایگانی فلسفه ی حقوق[9] را آغاز کرد. بعدها، از ۱۹۶۶ تا ۱۹۶۹، بهعنوان معاون سردبیر این مجله فعالیت کرد. این امر با انتصاب او بهعنوان دستیار پژوهش[10] در حوزهی حقوق در مرکز ملی پژوهش علمی[11] از ۱۹۶۶ تا ۱۹۷۲ همراه بود. در همین دوره بود که پولانزاس با «رماننویس جوان»، آنی لوکلرک، ازدواج کرد. آنها نخستین بار در سال ۱۹۶۳ با یکدیگر آشنا شدند و در ۶ دسامبر ۱۹۶۶ ازدواج کردند. دخترشان، آریان، در ۲ ژوئیهی ۱۹۷۰ به دنیا آمد.
اگرچه آموزش اولیهی نیکوس پولانزاس در حقوق و فلسفهی حقوق بود، او بهتدریج مطالعات خود را به سوی دولت سرمایهداری بهمثابهی یک کل سوق داد، نه صرفاً جنبههای حقوقی آن. او در شکل دادن به رویکرد خود، نهتنها از دانش حقوقی، بلکه از فلسفهی فرانسه (ابتدا آثار سارتر و گلدمن و بعدها آلتوسر) و از مارکسیسم ایتالیایی (از جمله مکتب دلا وُلپه و، مهمتر از همه، آثار گرامشی و مفسران پس از جنگ او در مجلهی کمونیستی کریتیکا مارکسیستا[12]) بهره گرفت. او همچنین تحت تأثیر آثار مارکسیستهای بریتانیایی بود، بهویژه از طریق مجلهی نیولفتریویو و دو تن از سردبیران آن، تام نِیرن و پری اندرسون.
این دورهی گذار در آثار متنوع پولانزاس بین سالهای ۱۹۶۵ و ۱۹۶۸ بازتاب یافته است. او علاوه بر مطالعاتش دربارهی فلسفهی حقوق و جنبههای حقوقی-سیاسی دولت، دربارهی مارکسیسم ساختارگرای لویی آلتوسر، مفهوم هژمونی نزد گرامشی، مارکسیسم تاریخیگرای نظریهپردازان بریتانیایی دولت مانند اندرسون و نیرن، و ارتباط نظریهی مارکسیستی با یونان (بهویژه در پرتو کودتای یونان در ۱۹۶۷) نیز نوشت. تا آنجا که پولانزاس در سالهای شکلگیری فکری خود در یونان و فرانسه موضع سیاسی روشنی داشت، این موضع بهطور کلی مارکسیستی-لنینیستی بود. او بر نقش پرولتاریا و نقش رهبریکنندهی حزب پیشتاز تأکید میکرد و همچنین از حملهای رویارویانه به دولت برای استقرار دیکتاتوری پرولتاریا دفاع میکرد. اما او همواره استالینیسم را رد میکرد و بههیچوجه مسلم نیست که مارکسیسم-لنینیسم را بهصورت جزماندیشانه پذیرفته باشد. افزون بر این، چنانکه در فصلهای بعد خواهیم دید، پولانزاس بهتدریج از جنبههای دکترینر و جزماندیشانهی مارکسیسم-لنینیسم سرخورده شد و بهتدریج به موضعی یوروکمونیستیِ چپ یا اتریش-مارکسیستی نزدیک شد.
نخستین نشانههای این بازآرایی جایگاه او در صفوف چپ کمونیستی را میتوان در مشارکتهایش در «دومین هفتهی اندیشهی معاصر» -که در مه ۱۹۶۶ در آتن برگزار شد- مشاهده کرد. پولانزاس در دو مقالهی خود دربارهی دولت و طبقات اجتماعی، از همان زمان نقدی بر تزهای ارتدوکس مارکسیستی-لنینیستی دربارهی سرمایهداری انحصاری دولتی، ماهیت دیکتاتوری پرولتاریا و خصلت طبقات اجتماعی در حال تکوین بود. این بازآرایی در تأملات او دربارهی ماهیت هژمونی و خصلت ائتلافهای مردمی-دموکراتیک آشکارتر شد. (برای گزارشهای تفصیلیتر، نگاه کنید به فصلهای ۳ و ۶) از نظر سیاسی، این بازآرایی در گسست پولانزاس از کیکیئی (جناح ارتدوکس و استالینیستی کیکیئی که بعدها به «حزب کمونیست یونان در خارج» معروف شد، زیرا بخش عمدهی رهبران آن در اروپای شرقی در تبعید به سر میبردند) و پیوند او با «دفتر داخلی کمیتهی مرکزی» کیکیئی یا همان «حزب داخلی» آشکار شد.
این انشعاب میان دو جناح حزب کمونیست یونان در ۱۹۶۸ رسمی شد و بازتاب نگرشهای متفاوت آنان نسبت به چند مسئلهی حیاتی بود. از جمله مهمترین آنها میتوان به محکوم کردن حملهی شوروی به چکسلواکی در ۱۹۶۸ از سوی حزب داخلی و محکوم کردن نزدیکی شوروی با دیکتاتوری نظامی یونان بهمنظور تأمین منافع سیاست دریایی شوروی در مدیترانه اشاره کرد. (نگاه کنید به: مکاینس، ۱۹۷۵، صص۱۲۳–۴) دربارهی سیاست ائتلافی در مبارزات داخلی نیز اختلافات مهمی وجود داشت. پولانزاس تا زمان مرگش در ۱۹۷۹، دیدگاههای متمایز خود دربارهی سیاست را در صفوف حزب کمونیست یونان در داخل توسعه داد. برای فهم درست تحول نظری او، ضروری است دیدگاههای در حال تغییرش را با مشارکت او در سیاست یونان مرتبط کنیم. بااینحال، باید توجه داشت که این مشارکت بسیار حاشیهای بود. او همواره در سمت چپ یک حزب کمونیست چپگرا قرار داشت که حتی در میان کمونیستها نیز از حمایت اقلیتی برخوردار بود، چه رسد به کل جمعیت یونان، و از خارج از یونان در امور حزب کمونیست مداخله میکرد.
بااینهمه، پولانزاس حتی از جایگاه حاشیهای خود عمیقاً درگیر بسیاری از مسائل سیاست یونان بود. از جمله میتوان به کودتای یونان در ۱۹۶۷؛ انشعاب در کیکیئی؛ بحث مستمر دربارهی ماهیت رژیم نظامی در یونان و راهبرد مناسب در قبال آن؛ فروپاشی بعدی دیکتاتوری نظامی یونان در ۱۹۷۵؛ مسائل مربوط به پیوند دادن ائتلاف ضدّدیکتاتوری با مبارزهی ضدّامپریالیستی و ضدّانحصاری برای سوسیالیسم دموکراتیک؛ اصلاح آموزش عالی در یونان پس از فروپاشی حکومت نظامی؛ و ماهیت پاسوک بهمثابهی حزبی سوسیالدموکرات اشاره کرد. افزون بر این، در انتخابات عمومی یونان در ۱۹۷۷، پولانزاس اجازه داد نامش در فهرست حزب داخلی قرار گیرد. با توجه به حمایت محدود از کیکیئی و ماهیت نظام فهرستیِ نمایندگی تناسبی، هیچ شانسی نبود که پولانزاس انتخاب شود. در هر صورت، او در مبارزات انتخاباتی شرکت نکرد و نامزدی او را بهتر است صرفاً یک اقدام تشریفاتی بدانیم. اما مهم است که او در زمانی که با خط سیاسی حزب اختلافات روشنی داشت، حاضر شد نام خود را به این شکل در اختیار حزب قرار دهد. پیامدهای این مشارکتهای سیاسی را در فصلهای بعدی دنبال خواهم کرد. (بهویژه فصل ۹)
تشخیص دقیق زمان عضویت رسمی نیکوس پولانزاس در حزب کمونیست یونان دشوار است. او دستکم از سالهای ۱۹۵۳–۱۹۵۴ در یک سازمان دانشجویی طرفدار کمونیسم فعال بود، اما در آن زمان بهطور سازمانیافته در کیکیئی فعالیت نمیکرد. یک گزارش حاکی از آن است که او پس از پایان خدمت نظامی در ۱۹۶۰، بهصورت مخفیانه به کیکیئی پیوست. اما نظر غالب این است که او در نخستین سالهای اقامتش در پاریس (یا در اواخر ۱۹۶۰ یا در ۱۹۶۱) به کیکیئی پیوست و در سالهای ۱۹۶۳–۱۹۶۴ در محافل حزبی پاریس فعال بود. این امر تحت تأثیر دوستان یونانی و نیز باور شخصی خود او رخ داد. همزمان، او تا ۱۹۶۶ در ئیدیاِ نیز فعال بود. اما عامل تعیینکننده در بسیج سیاسی او در جنبش کمونیستی یونان، کودتای نظامی ۱۹۶۷ بود.
او از اعضای مؤسس و از فعالان مستمر کمیتهی ضدّدیکتاتوری یونانیان در پاریس بود. پولانزاس چه در روزنامهنگاری حزبی خود با نام مستعار «اسکیریانو» و چه در فعالیت سیاسی عملی، میکوشید از موضع چپ بر تحلیل نظری و جهتگیریهای راهبردی کیکیئی تأثیر بگذارد. بیشتر گزارشها نشان میدهند که او نهتنها در حوزهی فکری، بلکه در فعالیتهای روزمرهی شعبهی پاریس کیکیئی نیز فعال بود. او در سالهای ۱۹۶۷ تا ۱۹۶۹ بیشترین فعالیت را داشت و پس از آن بیش از پیش درگیر سیاست فرانسه شد. اما فروپاشی دیکتاتوری نظامی در ۱۹۷۴ بار دیگر دغدغههای عملی نزدیک او نسبت به سیاست یونان را برانگیخت. در واقع باید پذیرفت که ادغام شخصی و حرفهای او در جامعهی روشنفکری فرانسه و غیبتش از یونان در سالهای حساس دیکتاتوری باعث شد نفوذ سیاسی واقعیاش در جنبش کمونیستی یونان محدود باشد. بیانصافی نخواهد بود اگر بگوییم پولانزاس بیش از آنکه رویدادهای یونان را پیشبینی کند (چه رسد که موجب وقوع آنها شود) در واکنش به آنها عمل میکرد. در واقع، با توجه به سانسور در یونان تحت حکومت نظامی و اهمیت مشارکت مستقیم و شخصی در داخل یونان (بهویژه در شرایطی که سیاست عادی حزبی توسعهنیافته بود) چارهای جز این نمیتوانست وجود داشته باشد. ازاینرو، پولانزاس از کودتا، ناتوانی جنبش طبقهی کارگر در سرنگونی آن، ماهیت فروپاشی حکومت نظامی و ابعاد شکست کیکیئی در انتخابات عمومی ۱۹۷۷ شگفتزده شد. افزون بر این، او غالباً رویدادهای یونان را با عینک فرانسوی مینگریست. این امر را میتوان در همسانسازی قیام پلیتکنیک آتن در آوریل ۱۹۷۳ با رویدادهای مه ۱۹۶۸ در پاریس، یا در دفاع او از اتحادیه ی چپ[13] برای یونان و فرانسه، مشاهده کرد. ازاینرو، باید پیوندهای میان تحول نظری، کنش سیاسی و واقعیت یونان در آثار پولانزاس را بهشدت میانجیشده و تنها در چارچوب فضای فکری و سیاسی گستردهتری دانست که رویدادهای فرانسه آن را شکل میدادند.
پولانزاس نخستین بار با انتشار اثرش دربارهی قدرت سیاسی و طبقات اجتماعی[14] بهطور جدی بهعنوان نظریهپرداز دولت شناخته شد. او پیشتر نیز با تکمیل رسالهی دکتری خود بهعنوان فیلسوف حقوق تحسین شده بود. متن او دربارهی نظریهی دولت چند روز پیش از اشغال سوربن در جریان رویدادهای مه ۱۹۶۸ منتشر شد و چندهزار نسخه از آن به دست دانشجویانی رسید که در مبارزه علیه دولت فرانسه شرکت داشتند. اما جایگاه او در جهان انگلیسیزبان تنها با مناظرهی مشهور پولانزاس-میلیبند تثبیت شد؛ مناظرهای که در ۱۹۶۹ با نقد پولانزاس بر کتاب میلیبند دربارهی دولت در جامعهی سرمایهداری آغاز شد. پولانزاس در این نقد، بیش از هر جای دیگر، موضعی ساختارگرایانه دارد و مناظرهی حاصل در واقع سمتوسوی بنیادی آثار او را نادرست بازنمایی میکند. در همان حال، او از این فرصت برای اصلاح تحلیل خود از دولت نیز استفاده کرد؛ تا آنجا که تحلیل پیشین او نقش دستگاههای ایدئولوژیک دولت و ضرورت «انقلاب فرهنگی» را دستکم گرفته بود. این نمونهی نادر از خودانتقادی، بازتاب تأثیر رویدادهای مه ۱۹۶۸ بود؛ رویدادهایی که همراه با کودتای یونان در سال پیش از آن، تأثیری تعیینکننده بر تحول فکری، نظری و سیاسی او داشتند.
از نظر فکری، این رویدادها بهطور غیرمستقیم موجب انتقال او به ونسن برای تدریس جامعهشناسی شدند. دانشگاه پاریس ۸ در پی رویدادهای مه، بهعنوان یک مرکز آزمایشی دانشگاهی و با هدف تمرکززدایی و نوسازی نظام دانشگاهی تأسیس شد. پولانزاس یکی از دو یا سه نفری بود که نخستین بار برای تصدی سمت در گروه جامعهشناسی از آنها دعوت شد و متعاقباً نقشی مهم در تحول فکری این گروه ایفا کرد. تدریس این رشته به پولانزاس امکان داد علاقهی فزایندهی خود را به مسائل تحلیل طبقاتی و ائتلافهای طبقاتی پرورش دهد؛ مسائلی که ریشه در فعالیت آموزشی او برای فدراسیون اتحادیههای کارگری سوسیالیست (سیافدیتی)، و فعالیت سیاسی او در جنبش ضدّدیکتاتوری یونان داشتند. از لحاظ نظری، این رویدادها به بازنگری او در وجه ساختارگرایانهی اندیشهاش و توجه فزایندهاش به نقش مبارزهی طبقاتی و دستگاههای ایدئولوژیک دولت انجامیدند.
پولانزاس با حلقهی آلتوسری در مدرسهی عالی نرمال در خیابان اولم ارتباط داشت و به رواج رویکرد ساختارگرایانه در تحلیل سیاسی کمک کرد. او سالیان دراز بهطور منظم با آلتوسر دیدار میکرد و مسائل نظری و سیاسی را در سطحی نزدیک و شخصی با او به بحث میگذاشت. اما عضو هستهی اصلی گروه آلتوسری نبود. این هسته عمدتاً از شاگردان آلتوسر تشکیل میشد، درحالیکه پولانزاس از پیش چهرهی فکری تثبیتشدهای با موضع نظریِ پرورشیافته بود. همچنین پولانزاس هرگز بهطور کامل به موضع ساختارگرایانهی آلتوسر متعهد نشد. در عوض، آنچه او را جذب میکرد، توجیه ظاهری این رویکرد برای تحلیلی ضدّاقتصادیگرا، ضدّتاریخیگرا و ضدّانسانگرا از حقوق و دولت، و نیز معرفتشناسی و روششناسی مارکسیستی واقعیگرا بود. بااینحال، او از سنتهای نظری دیگری نیز برای پرورش استدلالهای ماهوی خود در چارچوب کلی رویکرد آلتوسری بهره گرفت. از این منظر، مناسبتر است ساختارگرایی آلتوسری را یک پل یا ایستگاه میانی در حرکت او از مارکسیسم اگزیستانسیالیستی به نسخهی متمایز خود او از مارکسیسم بدانیم. اینکه او در جستوجوی چنین پلی بوده است، از توجه پیشین و کمترشناختهشدهی او به مواضع مکتب مارکسیستی پوزیتیویستیِ الهامگرفته از دلا وُلپه در ایتالیا آشکار میشود. (نگاه کنید به فصل ۳)
از نظر سیاسی، رویدادهای مه ۱۹۶۸ او را به نوعی گرایش موقت به مضامین و ایدههای راهبردی مائوئیستی سوق دادند. عناصر مهمی از مائوئیسم پیشتر در رویکرد آلتوسر به دیالکتیک وجود داشت، اما رویدادهای مه علاقهی بیشتری به مبارزهی تودهای و انقلاب فرهنگی برانگیختند. بهطور کلیتر، در فضای سیاسی پس از مه و پس از چکسلواکی در اواخر دههی ۱۹۶۰ و اوایل دههی ۱۹۷۰، بسیاری از نیروهای سیاسی متنوع شیفتگی گستردهای نسبت به مائوئیسم پیدا کرده بودند. در فاشیسم و دیکتاتوری و نیز در نقد پولانزاس بر راهبرد اشتباه شهری، قیامگرایانه و کارگرگرایانهی کیکیئی در جنگ داخلی یونان، آشکارا مضامین مائوئیستی وجود دارد. (نگاه کنید به فصل ۹) پولانزاس در آثار بعدی خود نیز بر اهمیت خط تودهای، شکلگیری ائتلافهای طبقاتی برای حل تناقضات میان مردم، و ضرورت از میان برداشتن تمایز میان کار ذهنی و کار یدی تأکید میکرد. بااینحال، او هرگز جریان اصلی جنبش کمونیستی اروپا را ترک نکرد تا از گروههای حاشیهای مائوئیستی یا خودجوشگرا حمایت کند؛ گروههایی که مدعی بودند بسیاری از اعضای نسل نخست شاگردان آلتوسر به آنها پیوستهاند. در نهایت باید توجه داشت که پولانزاس پس از کودتای ۱۹۶۷ و رویدادهای مه، فعالانهتر در فعالیت سیاسی عملی مشارکت کرد. او در جنبش ضدّدیکتاتوری به فعالیت سیاسی، در جنبش اتحادیهای سوسیالیست به فعالیت آموزشی، در مبارزه برای وحدت چپ در فرانسه به فعالیت نظری، و در مبارزه با خردستیزی در میان روشنفکران فرانسوی به فعالیت ایدئولوژیک پرداخت.
دغدغههای دههی ۱۹۷۰
این تغییرات در آثار مهم دوم و سوم او، یعنی فاشیسم و دیکتاتوری[15] (۱۹۷۰) و طبقات اجتماعی در سرمایهداری معاصر[16] (۱۹۷۴)، بازتاب یافتند. اثر او دربارهی فاشیسم در ظاهر به نازیسم و فاشیسم ایتالیایی بهمثابهی نمونههایی از دولت استثنایی میپردازد، اما در عین حال بهشدت دغدغهی مسائل مربوط به راهبرد سیاسی در قبال جنبشهای فاشیستی و رژیمهای استثنایی را دارد. این دغدغه آشکارا با مخالفت او با دیکتاتوری نظامی یونان پیوند داشت؛ رژیمی که، همراه با تقریباً تمامی رژیمهای یونان از زمان دیکتاتوری متاکساس که در ۱۹۳۶ برقرار شد، فاشیستی توصیف شده بود. این امر همچنین با استدلالهای عامتری پیوند داشت که بر اساس آنها دولت سرمایهداری پیشرفته گرایشی به فاشیستیشدن داشت و دولت گُل بهعنوان نمونهای بسیار روشن از این گرایش تلقی میشد. پولانزاس این استدلالها را، چه دربارهی دولت یونان و چه دربارهی دولت فرانسه، رد کرد و بر ضرورت تحلیلی متمایزتر از رژیمهای استثنایی و گرایشهای تحول دولت عادی و دموکراتیک تأکید کرد.
در همان حال، او آشکارا به مسائل راهبرد سیاسی در قبال رژیمهای استثنایی میاندیشید؛ هم برای جلوگیری از ظهور آنها (کاری که کمینترن در مواجهه با فاشیسم ایتالیایی و آلمانی از انجام آن ناتوان مانده بود)، و هم برای تسریع فروپاشی آنها، که برای چپ یونان مسئلهای بسیار مبرم بود. همچنین شایان توجه است که دغدغهی پولانزاس در فاشیسم و دیکتاتوری نسبت به تأثیر زیانبار کمینترن (و بهطور غیرمستقیم اتحاد شوروی) بر سیاستهای حزب کمونیست آلمان (کاپِدِ) در قبال نازیسم، بخشی از دغدغهی عامتر او دربارهی نظریه و عمل کمینترن بود. ازاینرو، پولانزاس در حوالی ۱۹۷۱ گروه پژوهشیای سازمان داد تا دیدگاههای کمینترن دربارهی مسائل مختلف را گردآوری و تدوین کند. این پروژه بهطور غیرمستقیم شامل نقد ماهیت طبقاتی اتحاد شوروی و تأثیر استالینیسم بر احزاب کمونیست اروپا نیز میشد. در نهایت تنها فاشیسم و دیکتاتوری و جلدی دربارهی آموزش و پرورش (لیندنبرگ، ۱۹۷۲) منتشر شدند. این پروژه رها شد، زیرا پولانزاس به توصیهی دوستانش قانع شد که مطالعهی تاریخ کمونیسم تمرینی دانشگاهی است که تأثیر واقعی بر مبارزهی سیاسی ندارد. (لیندنبرگ، ۱۹۸۳، ص۴۴) در عوض، پولانزاس به مسائل فوریتر کنش سیاسی روی آورد. زیرا در اوایل دههی ۱۹۷۰ توجه بسیار بیشتری به مسئلهی ائتلافهای طبقاتی و ائتلافهای دموکراتیک نشان داد. این مسئله با دیکتاتوری یونان پیوند داشت، اما به همان اندازه به مسئلهی عامتر مبارزات ضدّانحصاری و ضدّامپریالیستی چپ مربوط بود. در این زمینه، اثر او دربارهی طبقات اجتماعی در سرمایهداری معاصر نقدی مستمر بر دیدگاههای احزاب کمونیست ارتدوکس (بهویژه پیسیاف و کیکیئی) و جامعهشناسان مدرن دربارهی امپریالیسم و ساختار طبقاتی است.
او بهویژه به تأثیر بینالمللیشدن بر بورژوازی و ماهیت طبقاتی خردهبورژوازی توجه داشت. در پرداختن به مسئلهی نخست، بهویژه به پیامدهای هژمونی آمریکا برای یک ائتلاف ضدّامپریالیستی به رهبری سرمایهی انحصاری فرانسه علاقهمند بود؛ و در مورد مسئلهی دوم، میکوشید نشان دهد که خردهبورژوازی، و نه دهقانان، مهمترین متحدان پرولتاریا در مبارزه برای سوسیالیسم دموکراتیک در فرانسه بودند. همزمان، این اثر شروع به ارائهی تحلیلی از دولت مداخلهگرا و نقش اقتصادی دولت سرمایهداری میکند. این امر پیشرفتی مهم نسبت به درک او از دولت در قدرت سیاسی و طبقات اجتماعی بود.
آثار پولانزاس دربارهی فاشیسم تأثیر سیاسی مهمی بر روشنفکرانی داشت که بخش قابلتوجهی از کیکیئی را تشکیل میدادند و نیز بر روشنفکران و دانشجویان آمریکای لاتین که در پاریس زندگی میکردند. برای هر دو گروه، مسئلهی فاشیسم و رژیمهای «استثنایی» مسئلهای مبرم بود و مسائل بینالمللیشدن و وابستگی نیز چنین بودند. پولانزاس در این دوره همچنین تماسهای خود را با جنبشهای کمونیستی اسپانیا و پرتغال گسترش داد. این رویدادهای پرتغال و یونانِ زادگاهش بودند که تغییر عمدهی بعدی را در جهتگیری نظری و سیاسی او به وجود آوردند. در ۱۹۷۴ حکومت نظامی یونان فروپاشید و دیکتاتوری نظامی پرتغال نیز کنار زده شد. ماهیت فروپاشی در یونان کاملاً برخلاف انتظار پولانزاس بود و او را به تغییر اساسی دیدگاههایش دربارهی مبارزهی سیاسی و دولت واداشت. در همان حال، چشمانداز گذار دموکراتیک به سوسیالیسم در پرتغال، بر پایهی جنبشی تودهای و گستردهی مردمی-دموکراتیک، در فرانسه توجه فراوانی را برانگیخته بود؛ بسیار بیشتر از تحولات موازی در یونان یا اسپانیا. به یک معنا، پرتغال آزمایشگاهی زنده برای نظریههای رقیب دربارهی گذار و مبارزهی سوسیالیستی فراهم میکرد. پولانزاس بیتردید علاقهی زیادی به این مسائل نشان داد. او تماسهای خود را با اعضای احزاب کمونیست و سوسیالیست هر سه کشور گسترش داد و در بحث دربارهی گذار دموکراتیک به سوسیالیسم مشارکت کرد. اثر مهم بعدی پولانزاس، بحران دیکتاتوریها[17] (۱۹۷۵)، باید در همین زمینه قرار گیرد؛ اثری که تغییر مهمی در نظریهی دولت و رویکرد او به راهبرد سیاسی را نشان میدهد.
بهویژه، او دولت را نه همچون کلیتی یکپارچه، بلکه همچون عرصهای شکافته از تناقضات درونی دید. همچنین استدلال کرد که انقلاب دیگر ضرورتاً نباید شامل وضعیت کلاسیک «قدرت دوگانه» فهمیده شود؛ وضعیتی که در آن دولت یکپارچه توسط یک ضدّدولت مبتنی بر شوراهای کارگری سرنگون میشود. در عوض، پولانزاس پیشنهاد کرد که گذار به سوسیالیسم میتواند از طریق مبارزه درون دولت برای بهرهبرداری از تناقضات درونی آن، همراه با مبارزهای در فاصله از دولت برای حفظ فشار مردمی بر فعالیتهای آن، آغاز شود. این امر ضرورت وجود یک حزب سیاسی انقلابی (یا احزاب انقلابی) برای هدایت مبارزه یا ضرورت دگرگونی رادیکال دولت برای تحکیم قدرت را منتفی نمیکند. اما مستلزم تغییر مهمی در جهتگیری راهبردی حزب و نقش آن پس از انقلاب است. این دیدگاهها در پسگفتاری که در ۱۹۷۶ برای چاپ دوم کتاب او دربارهی بحران دیکتاتوریها نوشته شد، بیش از پیش بسط یافتند. این پسگفتار به شکست چپ در حفظ هژمونی خود بر فرآیند دموکراتیزاسیون در پرتغال میپردازد و بهویژه بر خطاهای تلاشهای اولتراچپ برای درهمشکستن دستگاه موجود دولت تأکید میکند؛ تلاشهایی که بهجای استفاده از دستگاه دولت برای حمایت از اشکال دموکراتیک نوظهور در سطح پایه، در پی نابودی آن بودند. این پسگفتار همچنین تأملاتی دربارهی پیامدهای هژمونی بورژوایی بر فرآیند دموکراتیزاسیون در اسپانیا و یونان ارائه میکند.
فروپاشی دیکتاتوری نظامی در یونان این فرصت را برای پولانزاس فراهم کرد که در ۱۹۷۴ به میهن خود بازگردد. در واقع، از او دعوت شد در یک کمیتهی مطالعاتی دوازدهنفره که وزارت آموزش یونان در جریان «دولت هفتادروزهی ۱۹۷۴» تشکیل داده بود، برای بررسی سازمان و عملکرد مؤسسات آموزش عالی در یونان شرکت کند. در همین سال بود که پولانزاس نخستین تأثیر مستقیم خود را بر زندگی سیاسی یونان از طریق روزنامهنگاری و مشارکت در کیکیئی در داخل کشور گذاشت. بااینحال، او همچنان در سمت چپ حزب خود قرار داشت و نفوذش همچنان محدود بود. او همچنین در سالهای ۱۹۷۵–۱۹۷۶ بهعنوان استاد مدعو در مدرسهی پانتئوس در آتن دربارهی نظریهی دولت سخنرانی کرد و افزون بر آن، مقالات و مصاحبههایی در مطبوعات عمومی منتشر کرد. از نظر مسیر فکری او در پاریس نیز باید یادآور شد که پولانزاس در ۱۹۷۴ تدریس در مدرسهی عالی مطالعات علوم اجتماعی را آغاز کرد. او همچنان در ونسن تدریس میکرد و در سالهای ۱۹۷۸–۱۹۷۹، زمانی که ونسن از سوی جناح راست مورد حمله قرار گرفت، در دفاع از آن فعال بود. همچنین در اواسط دههی ۱۹۷۰ بود که او به مطالعهی آثار میشل فوکو پرداخت (بهویژه پس از انتشار مراقبت و تنبیه[18] او در ۱۹۷۵) و با استدلالهای «فیلسوفان نو»[19] درگیر شد؛ جریانی که ایدههایش در ۱۹۷۷ به عرصهی عمومی راه یافت.
پولانزاس خود ثبت کرده است که دانشجویانش در ونسن علاقهی زیادی به رابطهی میان رویکرد فوکو و تحلیلهای ارتدوکس مارکسیستی داشتند. (۱۹۷۹h) بهطور کلیتر، البته فوکو در همهی محافل فکری پاریس چهرهای مُد روز شده بود. برای پولانزاس، مهمتر از همه مطالعات فوکو دربارهی قدرت و آثار انضباطی نهادهایی خارج از دولت بود. این تأثیر را میتوان در آخرین اثر مهم او، دولت، قدرت، سوسیالیسم، مشاهده کرد؛ اثری که در آن برخی از ایدههای فوکو را به کار گرفت، اما در عین حال حملهای بسیار انتقادی به موضع کلی او نیز مطرح کرد. پولانزاس همچنین واکنش شدیدی در برابر گرایش عمومیتر «فیلسوفان نو» نشان داد که اتحاد شوروی را همچون یک اردوگاه زندان تمامیتخواهِ عظیم محکوم میکردند و تحول آن را محصولی اجتنابناپذیر از مارکسیسم میدانستند.
فریاد ملوزین
این بدان معنا نیست که پولانزاس نسبت به مسئلهی تمامیتخواهی بیعلاقه بود. برعکس، این مسئله بهتدریج بیش از پیش او را نگران میکرد؛ بهویژه در پیِ پیامدهای تراژیک شکست نیروهای آمریکایی در ویتنام و شکلگیری رژیم پل پوت در کامبوج. به همین دلیل بود که او به بازارزیابی اهمیت آزادیهای سیاسی و نقش انتقادی روشنفکران در قبال احزاب سیاسیِ خود، در هر گذار دموکراتیک به سوسیالیسم دموکراتیک، پرداخت. نگرانی او دربارهی رابطهی روشنفکران و احزاب، با نقش حزب کمونیست فرانسه (پیسیاف) در ازهمگسیختن «اتحاد چپ»[20] در پاییز ۱۹۷۷ بیشتر تقویت شد. او بهشدت در برابر این امر واکنش نشان داد و، همراه با رژی دبره، کوشید موضع رنجشآلود و منفی حزب کمونیست فرانسه را معکوس کند. بااینحال، هرچند روندهای تمامیتخواهانه در جوامع سوسیالیستیِ موجود در واقعیت بیشازپیش او را برآشفته میکرد، در عین حال هرگونه همارز دانستن سادهانگارانهی مارکس با گولاگ را نیز رد میکرد. او در عوض بر تداوم سرزندگی مارکسیسم بهمثابهی مبنای علمیِ چشماندازی تمامیتگرا (اما نه در ذات خود همهچیزدان و همهتوان) دربارهی جوامع تأکید داشت. همچنین بر فوریت فزایندهی گذار دموکراتیک به سوسیالیسم دموکراتیک تأکید میکرد، پیش از آنکه جنبش سوسیالیستی، هم در غرب و هم در شرق، در دولتگرایی اقتدارگرا گرفتار شود.
با گسترش چپ فرانسه و افزایش چشمانداز روی کار آمدن یک دولت چپ در فرانسه در اواخر دههی ۱۹۷۰، پولانزاس در مبارزه برای وحدت چپ فعال شد. بهویژه، او در جهت گسترش جبههی ایدئولوژیک مبارزهی سوسیالیستی، هم در درون چپ و هم در مقابله با خردستیزی «فیلسوفان نو»، فعالیت میکرد. در همین دوره، بحثهایی نیز دربارهی ماهیت حزب سوسیالیست، پاسوک، در یونان درگرفت؛ و پولانزاس، از جمله، مدافع نزدیکشدن احزاب سوسیالیست و کمونیست در یونان بود. پولانزاس بهطور کلی استدلال میکرد که اتحاد میان احزاب نباید به معنای تعلیق مناقشات ایدئولوژیک در چپ باشد. بلکه باید به معنای گسترش رویاروییِ باز و دموکراتیک میان مواضع ایدئولوژیک متفاوت باشد. ثمرهی این موضع را میتوان در ۱۹۷۶ در انتشار یک اثر جمعی (که خود در حیات روشنفکری فرانسه رویدادی نادر بود) با عنوان بحران دولت[21] مشاهده کرد. در این کتاب، طیف گستردهای از روشنفکران سوسیالیست و کمونیست، روایتها و تبیینهای متفاوت خود را از بحران دولت سرمایهداری معاصر در فرانسه عرضه کردند. این مجلد در چارچوب مجموعهای برنامهریزیشده از متون مارکسیستی برای انتشارات دانشگاهی فرانسه[22] منتشر شد؛ مجموعهای که پولانزاس ویراستاری آن را بر عهده داشت و قرار بود محفلی روشنفکری برای بحث و مناظره در درون چپ فرانسه فراهم آورد. جنبهی دیگری از این تهاجم ایدئولوژیک، برگزاری آشکار و هماهنگ مجموعهای از مصاحبهها و مداخلات در طیف گستردهای از نشریات چپگرا و عامهپسند، همزمان با انتشار بحران دولت بود. این ابتکار در ۱۹۷۷ با تشکیل گروهی متشکل از دوازده روشنفکر فرانسوی با وابستگیها و دیدگاههای سیاسی متنوع در جناح چپ دنبال شد. اعضای این گروه عبارت بودند از پولانزاس، کلودین باره-کریگل، پیر بیرنبوم، کریستین بوسی-گلوکسمان، کاترین کلمان، رژی دبره، روبر فوسار، آلن ژوکس، دانیل لیندنبرگ، دیدیه موچان، ژان-ماری ونسن و آنری وبر. آنان گروه خود را «ملوزین»[23] نامیدند؛ برگرفته از نام یک نجیبزادهی افسانهای فرانسوی که نیمی زن و نیمی مار بود. شاید تصادفی نباشد که تعبیر un cri de Mélusine به معنای «فریادِ نومیدی» است و ملوزینِ افسانهای محکوم بود تا روز قیامت همچون شبحی سرگردان بماند.
خود این گروه با هدف اجتماعیکردن مبارزات اعضایشان برای وحدت چپ در عرصههای گوناگون شکل گرفته بود. انگیزهی آن کمتر میل به دستیابی به هژمونی روشنفکری در چپ بود و بیشتر نیاز به مبادلهی اندیشهها، گردآوری اطلاعات، پرورش چشماندازی مشترک و هماهنگکردن مبارزات در طیف گستردهای از جبهههای سیاسی و ایدئولوژیک. در واقع، پس از شکست نیروهای چپ در انتخابات ۱۹۷۸، فعالیت گروه بیش از آنکه تهاجمی باشد، جنبهای دفاعی پیدا کرد. جبهههای اصلیای که پولانزاس و ملوزین در آنها درگیر بودند، پنج مورد بود. نخست، آنان در نبرد علیه خردستیزی «فیلسوفان نو» مشارکت داشتند. این جریان در ۱۹۷۷ تأثیر قابلتوجهی بر حیات روشنفکری پاریس گذاشته بود و استدلالهای بسیاری را مطرح میکرد که اساساً با مارکسیسم خصمانه بودند. آموزههای اصلی آنان بهاختصار چنین جمعبندی شده است:
اینکه مارکسیسم بهنحوی مسئول وحشت اردوگاههای شوروی است؛ اینکه دولت سرچشمهی مرکزیِ ستم اجتماعی و سیاسی است و بنابراین هر سیاستی که معطوف به تصرف قدرت دولتی باشد خطرناک و بیهوده است؛ اینکه علم همواره در درون روابط قدرت عمل میکند و آنها را تقویت میکند یا، برای آنکه کمی دامنهی ادعا را گستردهتر کنیم، اینکه «عقل» ذاتاً تمامیتخواه است؛ و اینکه چون هر ایدئولوژی سیاسی سرانجام برای توجیه جنایت علیه بشریت به کار خواهد رفت، تنها شکل «امن» کنش سیاسی، دفاعی مبارزاتی از حقوق بشر است. (دوز، ۱۹۷۹، ص۱۲۹)
گسترش نفوذ این دیدگاهها، پاسخگویی مؤثر به آنها را ضروری میکرد. از آنجا که هیچیک از اعضای گروه ملوزین با مواضع «فیلسوفان نو» همدل نبود، این جبهه کاملاً بیرونی بود. (برای مثال، ۱۹۷۶i، ۱۹۷۷f، ۱۹۷۸c، ۱۹۷۹a، ۱۹۷۷I.h، ۱۹۷۸I.g) دوم، گروه در مباحث سیئیآرئیاس[24]، «مرکز مطالعات، پژوهشها و آموزش سوسیالیستی»[25] یعنی کانون فکری قدرتمند مارکسیستیِ حزب سوسیالیست[26]، مشارکت داشت. این مباحث به بورژوازی ملی و رابطهی آن با هژمونی سرمایهی آمریکا، نقش خودمدیریتی و دولت در گذار به سوسیالیسم دموکراتیک، رابطهی مناسب میان احزاب سیاسی و جنبشهای اجتماعی جدید، و محوریت طبقهی کارگر و سازمانیابی در محیط کار مربوط میشد. دیدیه موچان از اعضای برجستهی سیئیآرئیاس بود و بحثهای ملوزین دربارهی این مسائل بهویژه پرشور بود. از سوی دیگر، خود پولانزاس نیز در بحثها و انتشارات سیئیآرئیاس و حزب سوسیالیست مشارکت داشت. (برای مثال، ۱۹۷۶g، ۱۹۷۷b، ۱۹۷۷I.b و ۱۹۷۸I.c)
سوم، آنان نسبت به مباحث درون حزب کمونیست فرانسه دربارهی سرمایهداری انحصاری دولتی و دیکتاتوری پرولتاریا موضعی انتقادی داشتند. اعضای کمونیست ملوزین همگی در این مسائل در موضعی چپتر از حزب کمونیست فرانسه قرار داشتند و این جبهه نیز در بیرون از گروه پیگیری میشد. پولانزاس در این دوره همچنین در مباحث و انتشارات حزب کمونیست فرانسه فعال بود. (برای مثال، ۱۹۷۶I.c، ۱۹۷۶I.d، ۱۹۷۶I.g، ۱۹۷۷I.c، ۱۹۷۷I.e و ۱۹۷۷I.i) چهارم، آنان در مباحث حزب سوسیالیست متحد پیاسیو[27] دربارهی امکان دموکراتیکشدن دولت مشارکت کردند. آلن ژوکس نمایندهی این گرایش در گروه بود و پولانزاس نیز برای بحث دربارهی این مسئله در نشستهای پیاسیو حضور مییافت. پنجم، آنان استدلالهای جناح فوقچپ دربارهی مسائل راهبرد سوسیالیستی و ضرورت جایگزینکردن پارلمانتاریسم با کمونیسم شورایی را بررسی کردند. در ملوزین، ونسن و وبر نمایندگان فوقچپ بودند؛ هر دو در آن زمان عضو لیگ کمونیست انقلابی[28]، سازمانی تروتسکیستی، و از همکاران پولانزاس در ونسن بودند. در اینجا نیز پولانزاس مداخله میکرد تا مواضع نظری و راهبردی خود را مطرح کند و از این طریق بر شکافهای موجود در چپ غلبه کند. (برای مثال، ۱۹۷۷I.f) بااینحال، بهرغم سیاست باز و کثرتگرایانهی ملوزین در امور داخلی خود، اعضای آن نتوانستند بر سر مسائل ماهوی گوناگونی که مورد بحث قرار میدادند به توافق برسند و گروه سرانجام از هم فروپاشید.
شاهد دیگری بر دغدغهی پولانزاس برای وحدت چپ و فراتر رفتن از شکافهای درونی آن را میتوان در آخرین اثر عمدهی او، دولت، قدرت، سوسیالیسم، یافت. این اثر تا حدی التقاطی است و نشانههای بسیاری از یک مطالعهی انتقالی را با خود دارد. چندان دشوار نیست که در آن گشایشهایی به سوی بسیاری از گروههایی را تشخیص دهیم که پولانزاس پیشتر، چه در جناح راست و چه در جناح چپ، با آنها اختلاف داشت. این کتاب از برخی جهات تلاشی قدرتمند و بلندپروازانه برای ترکیب مواضع نظری خود او با مواضع حزب کمونیست فرانسه و گروههای سوسیالیست، و نیز با جنبشهای اجتماعی جدیدِ در حال ظهور، است. همچنین گشایشی به سوی کسانی است که تحت نفوذ فکری فوکو قرار داشتند. چنانکه از اثری درگیر با منازعهی ایدئولوژیک و جبههسازی سیاسی انتظار میرفت، این کتاب در نشریات و روزنامههای مختلف چپ با بحث و مناظرهای گسترده و آزادانه روبهرو شد. پس از انتشار دولت، قدرت، سوسیالیسم، پولانزاس همچنان برای دیدگاههای متمایز خود دربارهی نظریهی دولت و گذار به سوسیالیسم مبارزه میکرد. در همان حال، بیشازپیش به مسئلهی تمامیتخواهی (که از جمله تحت تأثیر منظرهی تراژیک «قایقنشینان» گریزان از ویتنام بود) و نیز به ماهیت کورپوراتیسم و سوسیالدموکراسی علاقهمند شد. او همچنین در مبارزهی مستمر برای وحدت چپ، نهفقط در مقیاس فرانسه بلکه در سطح بینالمللی، فعال بود و جهان انگلیسیزبان را بهعنوان عرصهای برای مداخلهی سیاسی و ایدئولوژیک در نظر میگرفت.
نیکوس پولانزاس در ۳ اکتبر ۱۹۷۹، در ۴۳سالگی، خودکشی کرد. از او همسرش، آنی لوکلرک، و دختری نهساله به نام آریان به جا ماند. دربارهی دلایل خودکشی او توافق چندانی وجود ندارد و پرداختن به آنها در اینجا نیز فایدهای ندارد. بهویژه تأسفآور است که پیروزیهای حزب سوسیالیست در فرانسه و پاسوک در یونان (جنبشهایی که پولانزاس نسبت به آنها تا حدی همدلی داشت و میخواست جنبشهای کمونیستی فرانسه و یونان را در انتخابات و بهطور کلی در پشت سر آنها بسیجشده ببیند، هرچند نه بدون قید و شرط) اندک زمانی پس از مرگ او رخ داد.
پولانزاس بهطور کلی معتقد بود که حکومت سوسیالدموکراتیک نه میخواهد و نه، در واقع، میتواند روندهای حرکت به سوی دولتگرایی اقتدارگرا را معکوس کند و گامی تعیینکننده به سوی سوسیالیسم دموکراتیک بردارد. بااینحال، او برای کشورهایی که احزاب سوسیالیست در آنها هیچ سنتی از «حزب حکومتی» بودن نداشتند، استثنایی قایل میشد. ازاینرو جالب است که حدس بزنیم پولانزاس تا چه اندازه تحولات پدیدآمده بهدست دولتهای میتران و پاپاندرئو را تأیید میکرد. شخصاً تردید دارم که این تحولات او را از فراخوانش برای یک راهبرد سیاسی جدیدِ یوروکمونیستیِ چپ (یا شاید اتریشمارکسیستی) منصرف میکرد. آنچه در ادامه برای ما اهمیت دارد، حرکت نظری و سیاسی او به سوی این نتیجه است.
رویکردی به آثار پولانزاس
راههای بسیاری برای نزدیکشدن به تحول نظری و سیاسی پولانزاس وجود دارد. در این کتاب، تمرکز من بر سرچشمههای اصلی فکری او و مهمترین مشارکتهای سیاسیاش است. استدلال من این است که سهم پولانزاس در نظریهی مارکسیستی دولت، به جایگاه او در تلاقی سه جریان نظری متعارض وابسته بود. این جریانها عبارت بودند از فلسفهی فرانسوی، سیاست ایتالیایی و حقوق رومی-ژرمنی. پولانزاس این سه را به شیوهای منحصربهفرد در چارچوب فراگیر اقتصادسیاسی مارکسیستی با یکدیگر درآمیخت. همچنین استدلال میکنم که اصالت پولانزاس به تلاشهای او برای فهم و تأثیرگذاری بر مسیر رویدادهای سیاسی وابسته بود. در این میان، همانگونه که پیشتر اشاره کردم، تحولات سیاسی در یونان و فرانسه اهمیت ویژهای داشتند. در مورد یونان، دغدغهی اصلی او فهم دیکتاتوری نظامی یونان، شرایطی که به سرنگونی آن انجامید، فقدان هژمونی طبقهی کارگر در فرآیند دموکراتیکشدن، و چشمانداز گذار از یک ائتلاف ضدّدیکتاتوری به یک ائتلاف ضدّامپریالیستی-ضدّانحصاری بود. در مورد فرانسه، علایق او از ظهور دولتگرایی اقتدارگرا تا مسائل مربوط به وحدت چپ حول یک برنامهی ضدانحصاری و سوسیالیستی-دموکراتیک امتداد داشت.
افزون بر این، او با اتخاذ مواضع در مبارزهی سیاسی طبقاتی در هر دو کشور، میتوانست میان این سه سنت نظری نوعی سنتز ایجاد کند. زیرا در جریان کار بر مسائل مربوط به ائتلافهای طبقاتی برای دستیابی به سوسیالیسم دموکراتیک بود که دلالتهای متقابل آنها آشکار میشد. در عین حال، استدلال میکنم که این وامداری سهگانهی فکری، تنشهای مهمی در کار پولانزاس ایجاد کرد. سه سرچشمهای که در بالا مشخص شدند، پیوسته تحت تأثیر مشارکت او در مبارزهی سیاسی دگرگون و بازسازی شدند. اما این سه بههیچوجه بهآسانی با یکدیگر سازگار نیستند و در هر مرحلهی متوالی از تحول نظری، سیاسی و فلسفی او، تنشهایی همچنان باقی میمانند.
منسجمترین دورهی اندیشهی او زمانی بود که در چارچوبی اگزیستانسیال-مارکسیستی کار میکرد. زیرا او هنوز مارکسیسم ایتالیایی را کشف نکرده بود و دلالتهای آن را برای فلسفهی مارکسیستی یا سیاست کمونیستی در نظر نگرفته بود. اما هنگامی که برای مدتی به مکتب دلا وُلپه گرایش یافت و سپس رویکرد گرامشیایی را پذیرفت، تنشهایی وارد تحلیلهای او شد که تا پایان زندگیاش همچنان بهتدریج خود را آشکار میکردند و حلوفصل میشدند. چرخش بعدی از فلسفهی ساختارگرایانهی آلتوسری به رویکردی رابطهایتر و فوکوییتر، بهویژه در کمک به پولانزاس برای تحقق کامل ظرفیتهای این سه سرچشمه، اهمیت داشت. در نقد حاضر، این تنشهای خلاق را در سراسر کار او بررسی خواهم کرد.
این تنش خلاق به همان اندازه که در جنبههای مثبت کار پولانزاس وجود دارد، در خلأها و مسائل نظری آن نیز وجود دارد. زیرا نوآوریهای نظری او تنها برآیند تعامل پیچیده میان فلسفهی فرانسوی، سیاست ایتالیایی و حقوق رومی-ژرمنی نیستند؛ مسائل اصلی موجود در آثار او نیز محصول همین تعاملاند. این امر بیش از همه در اشتغال خاطر اغراقآمیز او به مسائل سیاسی و غفلت متناظر از تعینات اقتصادی و ویژگی خاص امر ایدئولوژیک آشکار میشود. زیرا در هر سه سرچشمهی فکری او ظرفیت بالقوهای برای «سیاستگرایی» وجود دارد و ترکیب نیرومند آنها این ظرفیت سیاستگرایانه را در هر یک از این سرچشمهها تقویت میکند. این سیاستگرایی در زمانهای مختلف شکلهای متفاوتی به خود گرفت، اما همواره حضور داشت. خواهیم دید که همین امر دربارهی مسائل دیگر نیز صدق میکند.
سخن پایانی
اکنون که برخی جزییات کوتاه زندگینامهای را ترسیم و یک رویکرد به آثار او را طرح کردهایم، میتوانیم به بررسی تفصیلی تحول نظری و سیاسی او بپردازیم. فصلهای بعدی نه کاملاً بهصورت گاهشمارانه تنظیم شدهاند و نه کاملاً بر اساس موضوع. بسته به مسائلی که در دست بررسیاند، بر یکی از این دو جنبه یا دیگری تأکید میشود. در فصل بعد به پولانزاس سالهای آغازین، یعنی دورهی «اگزیستانسیال-مارکسیستی» او، و دورهی کوتاه گذارش به رویکردی ترکیبی از آلتوسر و گرامشی میپردازم. این مرحله نسبتاً خودبسنده است و خود پولانزاس آن را بهعنوان مرحلهای گمراهشده و فاقد اهمیت برای تحول بعدیاش کنار گذاشته بود. هرچند ارزیابی خود او دربارهی گمراهکنندهبودن این مرحله تا حد زیادی درست است، این دورهی آغازین بااینحال اهمیت دارد؛ زیرا در چندین حوزه، بقایای مهمی از خود در آثار بعدی او بر جای گذاشت.
اما این آثار متأخرند که بیشترین توجه را میطلبند. ازاینرو فصل ۳ به چارچوب اساسی نظریهی منطقهای پولانزاس دربارهی امر سیاسی میپردازد؛ فصل بعد تحولات اصلی این نظریه را بررسی میکند؛ و فصل ۵ حرکت از نظریهای منطقهای به نظریهای رابطهای دربارهی سیاست را مورد بحث قرار میدهد. فصلهای بعدی بهترتیب به دیدگاههای متحول او دربارهی طبقات اجتماعی، ائتلافهای طبقاتی، احزاب و جنبشهای اجتماعی (فصل ۶)؛ ایدئولوژی و مبارزهی طبقاتی ایدئولوژیک (فصل ۷)؛ ماهیت دولتهای استثنایی و مبارزات ضد دیکتاتوری در فاشیسم و دیکتاتوریهای نظامی (بهترتیب فصلهای ۸ و ۹)؛ و دیدگاههای او دربارهی افول دموکراسی سرمایهداری و چشماندازهای سوسیالیسم دموکراتیک (فصل ۱۰) میپردازند. پس از پایان بررسی تفصیلی آثار پولانزاس، بار دیگر به سه سرچشمهی کار نظری و سیاسی او و نیروی محرک تحول آن بازخواهم گشت (فصل ۱۱). سرانجام، سهم کلی او در نظریه و سیاست مارکسیستی و نیز مسائلی را که در زمان مرگش همچنان حلنشده باقی مانده بودند، بررسی خواهم کرد.
[1]. Baccalaureate
[2]. Bac
[3]. Eleftheria
[4]. Radio Programme
[5]. PASOK
[6]. chargé de cours
[7]. mémoire de doctorat
[8]. Les Temps Modernes
[9]. Archives de Philosophie du Droit
[10]. attaché de recherche
[11]. Centre national de la Recherche Scientifique
[12]. Critica Marxista
[13]. union de la gauche
[14]. Pouvoir politique et classes sociales
[15]. Fascisme et dictature
[16]. Les classes sociales dans le capitalisme aujourd’hui
[17]. La crise des dictatures
[18]. Surveiller et Punir
[19]. nouveaux philosophes
[20]. Union de la Gauche
[21]. La crise de l’état
[22]. Presses Universitaires de France
[23]. Mélusine
[24]. CERES
[25]. Centre d’Études، de Récherches، et d’Education Socialistes
[26]. Parti Socialiste
[27]. Parti Socialiste unifié
[28]. Ligue Communiste Révolutionnaire