نیکوس پولانزاس: نظریه‌ی مارکسیستی و راهبرد سیاسی (۸)/ باب جسپ/ ترجمه‌ی آبذ

فصل۷

ایدئولوژی، دولت و رویارویی ایدئولوژیک

تحلیل ایدئولوژی و مبارزات ایدئولوژیک، پاشنه‌ی آشیل سهم پولانزاس در نظریه و عمل سیاسی مارکسیستی است. مفاهیمی چون «اثر انزوا»، «هژمونی»، «بحران عمومی ایدئولوژیک» و «دستگاه ایدئولوژیک دولت» در تفسیر او از دولت و مبارزه‌ی طبقاتی نقشی محوری دارند. بااین‌حال، روایت کلی او از ایدئولوژی به‌طرزی تأسف‌بار نارسا است. این امر نه‌فقط درباره‌ی نوشته‌های اولیه‌ی او، بل‌که درباره‌ی مطالعات بعدی‌اش، از قدرت سیاسی و طبقات اجتماعی تا دولت، قدرت، سوسیالیسم، نیز صادق است. این بدان معنا نیست که دیدگاه‌های او درباره‌ی ایدئولوژی بی‌تغییر باقی ماندند. بی‌تردید در سراسر مسیر فکری و سیاسی او جابه‌جایی‌های مهمی رخ داد، اما این جابه‌جایی‌ها عموماً در چارچوب یک سوگیریِ مستمر «سیاسی‌گرا» صورت گرفتند. این امر به‌ویژه در فاشیسم و دیکتاتوری و طبقه در سرمایه‌داری معاصر آشکار است، اما آثار متأخرتر او نیز همچنان حاوی بقایای مهمی از این «سیاسی‌گرایی» هستند. تا آن‌جا که پولانزاس از این رویکرد گسست، احتمالاً علت آن این بود که می‌خواست شیوه‌ای مؤثرتر برای مداخله‌ی ایدئولوژیک در مبارزه‌ی سیاسی بسط دهد. درواقع، او عمدتاً از طریق بازاندیشی در نقش سیاسی روشنفکران و کار آنان در «جبهه‌ی ایدئولوژیک» بود که به‌سوی روایتی بازتر از ایدئولوژی و سلطه‌ی طبقاتی ایدئولوژیک حرکت کرد.

 

از جهان‌بینی‌ها[1] تا هژمونی[2]

پولانزاس در پرداختن به عرصه‌ی ایدئولوژیک در نخستین آثار خود، به‌شدت تحت تأثیر رویکردهای لوسین گلدمن و گئورگ لوکاچ بود. به‌ویژه، او از تبیین گلدمن درباره‌ی ویزیون‌دوموندهای[3] متفاوت؛ «جهان‌بینی‌ها»ی[4] متناظر با طبقات مختلف، و نیز از مسئله‌پردازی سوژه‌گرایانه‌ی لوکاچ درباره‌ی آگاهی طبقاتی بهره گرفت. (نک. گلدمن، ۱۹۶۹، به‌ویژه صص۱۰۲-۱۳۲؛ و لوکاچ، ۱۹۷۱، به‌ویژه صصxxii-xxv و ۴۶-۲۲۲.)

این امر بیش از همه در نقش واسطه‌ایِ تعیین‌کننده‌ای آشکار می‌شود که پولانزاس در تحلیل جامعه‌شناسی حقوق به جهان‌بینی متغیر بورژوازی نسبت می‌دهد. او در این زمینه استدلال می‌کند که مجموعه‌ی نیازها و فعالیت‌های اقتصادی یک طبقه‌ی معین، نگرشی کلی و خاص نسبت به جهان پدید می‌آورد. این جهان‌بینیِ طبقه‌ی مسلط است که در یک جامعه‌ی تقسیم‌شده به طبقات، جهان‌بینی مسلط را تشکیل می‌دهد. در حوزه‌ی حقوق، تأثیر این جهان‌بینی از طریق ارزش‌ها یا اصول کلی حقوقی و نیز از طریق مفاهیم ایدئولوژیک عام، مانند الزامات نظم عمومی در سطح معینی از تکامل اجتماعی، میانجی‌گری می‌شود. (ماهیت امور، صص۲۸۸-۹، ۳۱۳-۲۷، و در موارد متعدد دیگر؛ نک. گلدمن، ۱۹۶۹، صص۹۵-۶.)

چنین رویکردی برای پولانزاس در دوره‌ای که می‌کوشید وحدت واقعیت و ارزش را از موضعی به‌زعم خود مارکسیستی برقرار کند، ضروری بود. او بعدها این رویکرد را به‌دلیل آلوده‌بودن به تاریخی‌گرایی و اومانیسم رد کرد و با اتکا به آثار لویی آلتوسر و آنتونیو گرامشی، تبیینی بدیل پروراند. این تغییر رویکرد در ملاحظات مقدماتی او درباره‌ی دولت و هژمونی (۱۹۶۵b) و نیز در نقد او از نظریه‌ی سیاسی مارکسیستی در بریتانیای کبیر (۱۹۶۷a) آشکار می‌شود. پولانزاس در هر دو مقاله، دیدگاه‌هایی را نقد می‌کند که قدرت دولتی را بیان بی‌واسطه‌ی آگاهی طبقاتیِ طبقه‌ی سیاسی مسلط، در مقام سوژه‌ی تاریخ، تلقی می‌کنند. به‌ویژه، او مدعی است که این دیدگاه‌ها هرگونه خودایستایی ذاتی را از روبنای سیاسی، به‌مثابه‌ی سطحی مشخص از صورت‌بندی اجتماعی، سلب می‌کنند. (نک. قدرت سیاسی و طبقات اجتماعی، صص۴۲، ۱۹۹-۲۰۰.)

به همین ترتیب، او تصوراتی از وحدت یک صورت‌بندی اجتماعی را رد می‌کند که آن را به اثر تحمیل جهان‌بینی متمایزِ یک سوژه‌ی طبقاتیِ هژمونیک تقلیل می‌دهند. (۱۹۶۵b، صص۸۶۴، ۸۶۸، ۸۷۰-۱؛ ۱۹۶۷a، ص۶۴.) پولانزاس پیشنهاد می‌کند که این خطاها تا حدی از فقدان هرگونه تبیین نظام‌مند مارکسیستی از طبقات اجتماعی در سطح صورت‌بندی‌های اجتماعی ناشی می‌شوند. او استدلال می‌کند که نظریه‌ی مارکسیستی موجود نمی‌توانست از روابط انتزاعی تولید در «شیوه‌ی تولید» ناب فراتر رود و به چفت‌وبست شیوه‌های تولید و/یا تعین مضاعف طبقاتیِ مبارزه‌ی طبقاتی در سطوح سیاسی و ایدئولوژیک برسد. ازاین‌رو، مارکسیست‌ها گرایش داشتند روابط سلطه‌ی طبقاتی را از طریق روایتی سطحی و تاریخی‌گرایانه از «ایدئولوژی حاکم» و تولید آن به‌دست یک «طبقه‌ی حاکم» یکپارچه رمزگشایی کنند. (۱۹۶۷a، صص۶۲-۳.)

پولانزاس برای مقابله با خطای نخست بر اهمیت «بلوک قدرت» به‌مثابه‌ی وحدتی متناقض از طبقات و فراکسیون‌های مختلف تأکید می‌کند. برای مقابله با خطای دوم، او بر میانجی‌گری‌های نهادی و سازمانیِ تعیین‌کننده‌ای تأکید می‌گذارد که در تأمین انسجام و هژمونی این بلوک قدرت[5] دخیل‌اند. او همچنین بر امکان گسست میان اشکال مختلف سلطه‌ی طبقاتی (اقتصادی، سیاسی و ایدئولوژیک) و/یا میان محتوای ظاهریِ طبقاتیِ ایدئولوژی مسلط و نقش عینی آن در تحقق سلطه‌ی طبقاتی ایدئولوژیک تأکید می‌کند. (۱۹۶۷a، ص۶۵؛ نک. قدرت سیاسی و طبقات اجتماعی، صص۴۱، ۸۹-۹۱، ۱۵۵، ۱۷۱، ۲۰۳.)

هم گسست و هم انطباق میان سطوح مختلف، باید به‌طور یکسان با چفت‌وبست آن‌ها در یک «ساختار در سلطه»ی پیچیده، چنان‌که آلتوسر تحلیل کرده است، و با نقش ایدئولوژی مسلط در «به‌هم‌چسباندن» صورت‌بندی اجتماعی، چنان‌که گرامشی مطرح کرده است، مرتبط شوند. بااین‌حال، پولانزاس، با وجود حرکت از تأکید بر جهان‌بینی‌ها و آگاهی طبقاتی به دغدغه‌ی هژمونی، همچنان فاصله‌ی معینی با گرامشی حفظ می‌کند. او استدلال می‌کرد که تحلیل‌های سیاسی گرامشی غالباً به تاریخی‌گرایی کروچه و لابریولا آلوده‌اند و باید با احتیاط با آن‌ها برخورد کرد. (قدرت سیاسی و طبقات اجتماعی، صص۳۹، ۱۳۸-۹، ۱۹۴، ۱۹۷، ۲۰۰-۱؛ نک. ۱۹۶۷a، ص۶۸.) او همچنین گرامشی را به‌دلیل ناتوانی در تعیین ویژگی خاص مناطق مختلف جامعه‌ی سرمایه‌داری برحسب ماتریس نهادیِ خاص آن‌ها مورد انتقاد قرار داد. به‌جای آن‌که چفت‌وبست متمایز مناطق اقتصادی، سیاسی و ایدئولوژیک در سرمایه‌داری را مشخص کند، گرامشی با تقابلی ساده میان خصلت ترکیبیِ سیاستِ پیوندخورده با اقتصاد در جوامع فئودالی و جدایی «جامعه‌ی مدنی» و دولت در سرمایه‌داری کار می‌کرد. (قدرت سیاسی و طبقات اجتماعی، صص۱۳۹-۴۰.)

این انتقاد تاحدی بی‌پرده است، زیرا پولانزاس خود در نخستین ملاحظاتش درباره‌ی هژمونی و دولت، همین موضع را اتخاذ کرده بود. (قدرت سیاسی و طبقات اجتماعی، ص۱۳۹.) پولانزاس در این‌جا استدلال می‌کرد که دولت مدرن تا آن‌جا می‌تواند هژمونیک باشد که قادر باشد منفعت عام و جهان‌شمول را در برابر منافع خاص و خصوصیِ ریشه‌دار در جامعه‌ی مدنی نمایندگی کند. او این امکان را با استفاده‌ی غالب دولت پیشاسرمایه‌داری از زور برای تحمیل بی‌واسطه‌ی منافع «اقتصادی-صنفی» طبقه‌ی مسلط مقایسه می‌کرد. (۱۹۶۵b، صص۸۷-۳؛ نک. قدرت سیاسی و طبقات اجتماعی، صص۱۳۹-۴۰.)

پولانزاس در قدرت سیاسی و طبقات اجتماعی از دیدگاه بولهوسانه[6] درباره‌ی جامعه‌ی مدنی فراتر رفت. او اتمیزه‌شدن جامعه‌ی مدنی و تقابل متقابل منافع خصوصی را برحسب «اثر انزوا» توضیح داد که در درون ماتریس شیوه‌ی تولید سرمایه‌داری ایجاد می‌شود. (قدرت سیاسی و طبقات اجتماعی، صص۱۲۷-۸، ۱۳۰-۷، ۱۸۸، ۲۱۳-۴، ۲۷۵-۶.) ازاین‌رو، او مدعی است که مسائل واقعی در این حوزه «به خودایستایی خاصِ سطوح وجه تولید سرمایه‌داری، به اثر انزوا در روابط اجتماعی-اقتصادی این شیوه، و به نحوه‌ی ارتباط دولت و رویه‌های سیاسی طبقات مسلط با این انزوا مربوط می‌شوند.» (قدرت سیاسی و طبقات اجتماعی، ص۱۴۰.) پولانزاس در همین چارچوب اصلاح‌شده بود که پیشنهاد کرد مفهوم هژمونی بسط داده شود.

 

به‌سوی نظریه‌ای منطقه‌ای از ایدئولوژی

پولانزاس به‌جای رویکردی تاریخی‌گرایانه و سوژه‌گرایانه می‌کوشد نظریه‌ای منطقه‌ای از ایدئولوژی بسط دهد. این امر را باید به دو معنای مرتبط با هم فهمید. نخست، پولانزاس پیشنهاد می‌کند که منطقه‌ی ایدئولوژیک در جوامع سرمایه‌داری از خودایستایی خاصی نسبت به منطقه‌ی سیاسی برخوردار است. ازاین‌رو، ایدئولوژی مسلط در جوامع سرمایه‌داری واجد پوششی غیرسیاسی (به معنای بی‌طرفی طبقاتی از نظر سیاسی) و/یا «علمی» است که آن را از خصلت مستقیماً سیاسی و/یا مقدس ایدئولوژی‌های پیشاسرمایه‌داری متمایز می‌کند. (۱۹۶۵b، صص۸۷۱-۳؛ نک. قدرت سیاسی و طبقات اجتماعی، صص۱۳۹-۴۰.)

بااین‌حال، همین جدایی منطقه‌ی ایدئولوژیک از منطقه‌ی سیاسی است که به ایدئولوژی مسلط امکان می‌دهد نقشی به‌شدت سیاسی ایفا کند، زیرا چارچوب ایدئولوژیکی‌ای را فراهم می‌آورد که در درون آن طبقه‌ی مسلط (فراکسیون مسلط) می‌تواند هژمونی سیاسی خود را برقرار سازد. درواقع، پولانزاس مدعی بود که رابطه‌ی ویژه میان ایدئولوژی و واقعیت در صورت‌بندی‌های سرمایه‌داری، و حضور به‌شدت میانجی‌شده‌ی هرگونه دلالت طبقاتی سیاسی، پیش‌شرط کارآمدی عظیم سیاسی حوزه‌ی ایدئولوژیک در سرمایه‌داری است. (۱۹۶۵b، صص۸۸۸-۹؛ نک. قدرت سیاسی و طبقات اجتماعی، صص۲۱۵-۱۶.) به‌اختصار، در سرمایه‌داری «ایدئولوژی‌ها ضرورتاً بیش از حد سیاسی می‌شوند، و این امر در سطح ظاهر خود را از طریق خصلت غیرسیاسی‌شده‌ی آن‌ها بیان می‌کند.» (۱۹۶۵b: ص۸۸۹.)

دوم، پولانزاس استدلال می‌کند که امر ایدئولوژیک در سطوح دیگر صورت‌بندی نفوذ می‌کند و خود نیز با مجموعه‌های فرعیِ منطقه‌ایِ مختلفی مشخص می‌شود که متناظر با حوزه‌های گوناگون فعالیت اجتماعی‌اند. چفت‌وبست خاص یک صورت‌بندی اجتماعی معین، نه‌تنها در شیوه‌ی خاص اثرگذاری ایدئولوژیک در مناطق دیگر، بل‌که در مجموعه‌ی فرعی منطقه‌ای خاصی که بر منطقه‌ی ایدئولوژیک به‌مثابه‌ی یک کل مسلط است نیز بازتاب می‌یابد. (قدرت سیاسی و طبقات اجتماعی، صص۲۱۰-۱۵، ۲۲۰-۱.) در جوامع فئودالی، مجموعه‌ی فرعی مسلط، مجموعه‌ی دینی است؛ و در جوامع سرمایه‌داری، این مجموعه عموماً منطقه‌ی حقوقی-سیاسی است. (۱۹۶۵b، صص۸۷۴-۵؛ نک. قدرت سیاسی و طبقات اجتماعی، صص۱۵، ۱۶۳، ۲۱۰-۱۵، ۲۲۰-۱.) در هر دو مورد، ضروری است که ماهیت ایدئولوژی مسلط و مجموعه‌ی فرعی ایدئولوژیکِ مسلط آن را با چفت‌وبست کلی صورت‌بندی اجتماعی مرتبط کنیم.

پولانزاس نظریه‌ی منطقه‌ای امر ایدئولوژیک را در چند مرحله ساخت. او ابتدا ماهیت و کارکرد ایدئولوژی به‌طور عام را بررسی کرد؛ سپس ویژگی‌های خاصی را که ایدئولوژی مسلط باید دارا باشد مرور کرد؛ آن‌گاه بررسی کرد که این ویژگی‌ها چه‌گونه برحسب شیوه‌ی تولید مسلط تغییر خواهند کرد؛ و سرانجام، بررسی کرد که منطقه‌ی ایدئولوژیک چه‌گونه از طریق مبارزه‌ی طبقاتی دچار تعین مضاعف می‌شود.

پولانزاس مدعی بود که در پیشنهاد این دیدگاه که ایدئولوژی‌ها سطحی عینی و مشخص از صورت‌بندی اجتماعی را تشکیل می‌دهند و واقعیت و مادیّت خاص خود را دارند، از مارکس پیروی می‌کند. گفته می‌شود ایدئولوژی‌ها مجموعه‌ای نسبتاً منسجم از مفاهیم، بازنمایی‌ها، ارزش‌ها و غیره را تشکیل می‌دهند که کارکردشان فراهم‌کردن یک رابطه‌ی «خیالی» میان انسان‌ها و شرایط واقعی هستی‌شان است. آن‌ها به «جهانی که انسان‌ها در آن زندگی می‌کنند، روابطشان با طبیعت، با جامعه، با دیگر انسان‌ها و با فعالیت خودشان، ازجمله فعالیت اقتصادی و سیاسی‌شان» مربوط می‌شوند. (۱۹۶۵b، صص۸۸۶-۷؛ قدرت سیاسی و طبقات اجتماعی، صص۲۰۶-۷؛ ۱۹۶۹b، ص۴۵.)

از این منظر، ایدئولوژی آشکارا در همه‌ی سطوح ساختار اجتماعی نفوذ می‌کند. کارکرد آن شکل‌دادن به درک عوامل از روابط واقعی‌شان است، به‌گونه‌ای که آنان این روابط را به‌صورتی بدیهی اما کاذب تجربه کنند. این بازنمایی‌ها از آن حیث بدیهی‌اند که عناصر دانشی را دربر می‌گیرند که به عوامل امکان می‌دهند در فعالیت‌های سیاسی مشارکت کنند؛ اما از آن حیث کاذب‌اند که تناقضات واقعی موجود در موقعیت آنان را پنهان می‌کنند. (قدرت سیاسی و طبقات اجتماعی، ص۲۰۷؛ ۱۹۶۹b، ص۴۵.)

این رابطه‌ی «انطباق-عدم‌انطباق» با جهان واقعی، ایدئولوژی را از علم متمایز می‌کند و برای کارکرد آن در قادرساختن انسان‌ها به تجربه‌ی جهان همچون جهانی منسجم و یکپارچه، فارغ از تناقضات واقعی آن، ضروری است. (۱۹۶۵b، صص۸۸۶-۷؛ قدرت سیاسی و طبقات اجتماعی، ص۲۰۷.) از این منظر، پولانزاس پیشنهاد می‌کند که انسان‌ها حاملان ناخودآگاه یا ناآگاهِ «کارکرد واقعیِ عملی-اجتماعی» ایدئولوژی‌ها هستند و نمی‌توان آن‌ها را سوژه‌های انسانیِ ازخودبیگانه یا دارای آگاهی کاذب تلقی کرد. (قدرت سیاسی و طبقات اجتماعی، ص۲۰۷.)

پولانزاس سپس از «رابطه‌ی اجتماعی-خیالی» به‌طور عام به ایدئولوژی مسلط به‌طور خاص گذر می‌کند. او استدلال می‌کند که ایدئولوژی مسلط باید انسان‌ها را به‌گونه‌ای در نظام عینی روابط اجتماعی جای دهد که آنان این روابط را به شیوه‌ای «زندگی» کنند که با تداوم سلطه‌ی طبقاتی سازگار باشد. (۱۹۶۵b، صص۸۸۶-۷؛ قدرت سیاسی و طبقات اجتماعی، صص۲۰۶-۷.)

او استدلال می‌کند که نه نظریه‌ی بازنمایی و نه نظریه‌ی ازخودبیگانگی-شیءوارگی نمی‌تواند محتوای ایدئولوژی مسلط را به‌طور کافی دریابد. زیرا ایدئولوژی‌ها نه تفاسیر صحیحی از واقعیت اجتماعی‌اند که برحسب زاویه‌ای که طبقات خاص از آن واقعیت را ادراک می‌کنند، از یکدیگر متمایز شده باشند؛ و نه اشکال متعدد آگاهی کاذبی هستند که هر طبقه به‌صورت مجزا و بر اساس جایگاه متمایز خود در تولید و تاریخ تولید کرده باشد. (۱۹۶۵b، صص۸۸۶-۷؛ قدرت سیاسی و طبقات اجتماعی، صص۱۹۵-۷، ۲۰۷.)

اما این بدان معنا نیست که رابطه‌ی میان ایدئولوژی مسلط و ماهیت یک جامعه‌ی معین کاملاً دل‌بخواهی است. زیرا، از نظر پولانزاس، این رابطه برحسب اشکال دقیق «انطباق-عدم‌انطباق» که برای تضمین بازتولید اجتماعی در انواع خاص جوامع تقسیم‌شده به طبقات لازم‌اند، تغییر خواهد کرد. این امر را می‌توان در ایدئولوژی‌های مسلط جوامع پیشاسرمایه‌داری در مقایسه با جوامع سرمایه‌داری مشاهده کرد. در جوامع نخست، ایدئولوژی مسلط صرفاً در خدمت توجیه نابرابری‌های طبقاتیِ بدیهی و آشکار قرار دارد. اما در جوامع سرمایه‌داری باید وجود چنین نابرابری‌هایی را انکار کند و بر برابری حقوقی-سیاسی و آزادی شهروندان منفرد تأکید ورزد. (۱۹۶۵b، صص۸۸۷-۸؛ قدرت سیاسی و طبقات اجتماعی، صص۱۹۵-۷، ۲۰۷.)

کارکرد عینی ایدئولوژی مسلط آن است که به‌عنوان چسبِ یک صورت‌بندی اجتماعی دارای سطوح ساختاری متعدد عمل کند. این بدان معنا نیست که خود سطح ایدئولوژیک، وحدت یک «ساختار در سلطه» را تشکیل می‌دهد. (قدرت سیاسی و طبقات اجتماعی، صص۲۰۷-۹، ۲۱۳؛ نک. ۱۹۶۵b، ص۸۸۸؛ ۱۹۶۷a، ص۶۷.) زیرا ایدئولوژی مسلط، هم وحدت کلی صورت‌بندی اجتماعی را بازتاب می‌دهد و هم آن را تحریف می‌کند. این ایدئولوژی با نفوذ در سطوح مختلف صورت‌بندی اجتماعی، ازجمله سطوح اقتصادی و سیاسی، و تحمیل انسجام «خیالی»ای بر آن‌ها که متناظر با نوع خاص وحدتی است که ویژگی «ساختار در سلطه»ی آن است، همچون چسب عمل می‌کند. در عین حال، این بدان معناست که خود ایدئولوژی مسلط باید از درجه‌ای از وحدت یا انسجام برخوردار باشد تا بتواند وحدت صورت‌بندی اجتماعی را در مقام یک کل بیان کند. (۱۹۶۷a، صص۶۶-۷.)

این استدلال، علاوه بر انتزاعی‌بودن، مبهم نیز هست. خوشبختانه پولانزاس آن را با دوره‌بندی ایدئولوژی مسلط در جوامع سرمایه‌داری روشن می‌کند. او استدلال می‌کند که انسجام ایدئولوژیِ سیاسیِ مسلط در سرمایه‌داری رقابتی از طریق سلطه‌ی منطقه‌ی حقوقی-سیاسی در حوزه‌ی ایدئولوژیک تأمین می‌شود. در این مرحله، مضامین حقوقی-سیاسی در تمام سطوح گفتمان ایدئولوژیک (اخلاقی، دینی، فلسفی و غیره) نفوذ می‌کنند و اصول سازمان‌دهنده و نقاط ارجاعی آن‌ها را برای فرآیندهای خاص خودِ دلالت فراهم می‌سازند. (قدرت سیاسی و طبقات اجتماعی، صص۲۱۱-۳؛ ۱۹۶۹b، صص۴۸-۹.)

این نفوذ حتی به حوزه‌ی ظاهراً غیرا‌یدئولوژیک علم نیز گسترش می‌یابد. زیرا، اگرچه پولانزاس میان ایدئولوژی و علم تمایز می‌گذارد، هم‌زمان معتقد است که ایدئولوژی مسلط همواره در حوزه‌ی علم، و به‌ویژه علوم اجتماعی، حضور دارد. این حضور را می‌توان در تعریف موضوعات خاص علوم مختلف، پیش‌فرض‌های معرفت‌شناختی آنها، روش‌ها و مفاهیمشان و سرانجام نتایج آن‌ها مشاهده کرد. (۱۹۶۹b، صص۴۸-۹.)

پولانزاس برای نمونه استدلال می‌کند که ویژگی‌های اصلی ایدئولوژی حقوقی-سیاسی (یعنی اومانیسم، فردی‌گرایی، شخص‌گرایی و تاریخی‌گرایی) در خصلت تأملی و تجربی‌گرایانه‌ی علوم اجتماعی بورژوایی بیان می‌شوند. (۱۹۶۹b، صص۴۹-۵۳.)

این تأثیرات نیز به طبقات مسلط محدود نمی‌شوند. آن‌ها بر شیوه‌هایی که طبقات تحت سلطه در برابر ستم مقاومت می‌کنند نیز اثر می‌گذارند. زیرا آنان «خودانگیخته» شورش خود علیه بلوک قدرت را از خلال مفاهیمی چون «برابری»، «دموکراسی» و «عدالت» تجربه می‌کنند که از منطقه‌ی حقوقی-سیاسیِ ایدئولوژی مسلط گرفته شده‌اند. (قدرت سیاسی و طبقات اجتماعی، صص۲۱۲-۳، ۲۲۳.)

به‌طور کلی‌تر، پولانزاس استدلال می‌کند که سلطه‌ی ایدئولوژی حقوقی-سیاسی در سرمایه‌داری رقابتی دو هدف را دنبال می‌کند. نخست، سلطه‌ی منطقه‌ی اقتصادی را در این مرحله از وجه تولید سرمایه‌داری (و همچنین نقش نهاییِ تعیین‌کننده‌ی آن را) پنهان می‌کند؛ دوم، ماتریس ایدئولوژیکی لازم برای تأمین هژمونی سیاسی را از طریق ساختن و بازنماییِ به‌اصطلاح منفعت عام فراهم می‌آورد. (۱۹۶۵b، صص۸۸۸-۹؛ قدرت سیاسی و طبقات اجتماعی، صص۲۱۱، ۲۱۳-۵.)

برعکس، با ظهور سرمایه‌داری انحصاری دولتی، منطقه‌ی ایدئولوژیک مسلط از حوزه‌ی سیاسی به حوزه‌ی اقتصادی منتقل می‌شود و تأکید ویژه‌ای بر مضامین و ارزش‌های تکنوکراتیک پیدا می‌کند. این تغییر در اصل چفت‌وبست‌کننده‌ی ایدئولوژی مسلط، هم سلطه‌ی تازه‌یافته‌ی سطح سیاسی در وجه تولید سرمایه‌داری را پنهان می‌کند و هم عرصه‌ی جدیدی برای مبارزات بر سر هژمونی فراهم می‌آورد. (قدرت سیاسی و طبقات اجتماعی، ص۲۱۱.)

پیش‌تر دیدیم که پولانزاس هژمونی را شکل متمایز سیاست در جوامع سرمایه‌داری می‌داند و دامنه و کارآمدی آن را برحسب چفت‌وبست به همان اندازه متمایز وجه تولید سرمایه‌داری توضیح می‌دهد. او همچنین استدلال می‌کند که ماتریس وجه تولید سرمایه‌داری و مرکزیت هژمونی پیامدهای مهمی برای خود منطقه‌ی ایدئولوژیک دارند. به‌ویژه، ظرفیت‌های هژمونیک ایدئولوژی مسلط به سهم آن در انسجام اجتماعی وابسته‌اند. این انسجام باید همواره با میدان مبارزه‌ی طبقاتی در کلیت آن مرتبط شود و نه صرفاً با طبقه‌ی مسلط در انزوا. (قدرت سیاسی و طبقات اجتماعی، ص۲۰۵.)

به همین دلیل است که پولانزاس استدلال می‌کند ایدئولوژی مسلط را نمی‌توان مستقیماً با اراده‌ی سیاسی یک سوژه‌ی طبقاتی یکی دانست، «گویی ایدئولوژی‌ها پلاک‌های سیاسی‌ای بودند که طبقات اجتماعی بر پشت خود حمل می‌کردند.» (۱۹۶۷a، ص۶۷؛ نک. قدرت سیاسی و طبقات اجتماعی، ص۲۰۲.)

در عوض، او تأکید می‌کند که ایدئولوژی مسلط بازتاب‌دهنده‌ی توازن نیروهای طبقاتی در یک جامعه خواهد بود. بنابراین، عناصر ایدئولوژیکی متناظر با طبقات و فراکسیون‌های دیگر را نیز در خود ادغام خواهد کرد. این امر بدان معناست که وحدت درونی ایدئولوژی مسلط نه از «خلوص» آن به‌عنوان بیان یک آگاهی طبقاتی یا یک جهان‌بینی کلیِ واحد، بل‌که از بیان وحدتِ سیاسیِ طبقات متعارض مختلف ناشی می‌شود. (۱۹۶۷a، صص۶۷-۸، ۷۰؛ نک. قدرت سیاسی و طبقات اجتماعی، صص۲۰۱-۳.)

پولانزاس نمونه‌های متعددی از نفوذ عناصر ایدئولوژی مسلط را که از «شیوه‌ی زندگی» طبقات یا فراکسیون‌هایی غیر از طبقه یا فراکسیون مسلط سرچشمه می‌گیرند، ذکر می‌کند. این نمونه‌ها عبارت‌اند از «ژاکوبینیسم» و جانشین آن «رادیکالیسم» در فرانسه (جذب عناصر خرده‌بورژوایی در یک دولت عادی)، «سوسیالیسم بورژوایی» همچون سن‌سیمونیسم یا سوسیال‌دموکراسی (نفوذ بورژوایی در ایدئولوژی طبقه‌ی کارگر)، فرهنگ سیاسی «اشرافی» بریتانیا (که عناصر ایدئولوژیک یک طبقه‌ی فئودال را در خود جذب کرده بود؛ طبقه‌ای که بعدها به یک فراکسیون زمین‌دار سرمایه تبدیل شد)، «فئودال-امپریالیسم» آلمان ویلهلمی (ناشی از چفت‌وبست عناصر ایدئولوژیک یونکرها و سرمایه‌ی انحصاری) و فاشیسم (محصول سلطه‌ی عناصر ایدئولوژیک خرده‌بورژوایی در دوره‌ای از بحران سیاسی و ایدئولوژیک). (قدرت سیاسی و طبقات اجتماعی، صص۱۸۱-۴، ۲۰۳-۴؛ نک. ۱۹۶۷a، صص۶۶-۷۰؛ فاشیسم و دیکتاتوری، صص۱۰۳-۵.)

از آن‌جا که ایدئولوژی مسلط می‌تواند عناصر برخاسته از «شیوه‌ی زندگی» طبقات یا فراکسیون‌های دیگر را در خود ادغام کند، بسیار مهم است که ماهیت طبقه‌ی (فراکسیونِ) سیاسی مسلط را از محتوای سطحی ایدئولوژی مسلط «استخراج نکنیم». در عوض، باید آثار خاص آن را در یک کونژوکتور معین بررسی کرد و خصلت طبقاتی آن را برحسب نقش عینی‌اش در بازتولید سلطه‌ی طبقاتی سیاسی تعیین کرد. (۱۹۶۷a، صص۶۲-۳، ۶۵، ۶۷-۸؛ قدرت سیاسی و طبقات اجتماعی، ص۲۰۳.)

همزادِ نفوذ عناصر ایدئولوژیک طبقات و فراکسیون‌های دیگر در ایدئولوژی مسلط، نفوذ عناصر ایدئولوژی مسلط در «شیوه‌ی زندگی» طبقات تحت سلطه است. پولانزاس به‌ویژه به امکان دائمی آلوده‌شدن ایدئولوژی طبقه‌ی کارگر از طریق جذب عناصر ایدئولوژی مسلط و/یا ایدئولوژی خرده‌بورژوایی اشاره می‌کند. این امر را می‌توان در این واقعیت مشاهده کرد که ایدئولوژی «خودانگیخته» طبقه‌ی کارگر اغلب در آنارکو-سندیکالیسم، سندیکالیسم و اصلاح‌طلبی سیاسی بیان می‌شود. (قدرت سیاسی و طبقات اجتماعی، صص۲۰۵-۶.)

درواقع، پولانزاس در جای دیگری می‌کوشد تغییرشکل‌های خاص مبارزه‌ی طبقه‌ی کارگر در جوامع معین را با اشکال خاص انقلاب‌های بورژوایی ملی آن‌ها مرتبط کند. ازاین‌رو، برای جنبش کارگری بریتانیا، خطر عبارت است از سندیکالیسم؛ برای طبقه‌ی کارگر فرانسه، «ژاکوبینیسم»؛ و برای طبقه‌ی کارگر آلمان، «لاسالیسم». این انحراف اخیر به باور به این امر تعریف می‌شود که دولت طرف ثالثی است که میان طبقات درگیر میانجی‌گری می‌کند و می‌توان آن را واداشت تا از بالا انقلاب سوسیالیستی را به اجرا درآورد. (قدرت سیاسی و طبقات اجتماعی، صص۱۸۳-۴.)

به همین ترتیب، پولانزاس مدعی است که طبقات تحت سلطه «خودانگیخته» شورش خود علیه بورژوازی را برحسب مقولات و ارزش‌هایی تجربه می‌کنند که از ایدئولوژی مسلط گرفته شده‌اند. (قدرت سیاسی و طبقات اجتماعی، صص۱۸۳-۴، ۱۹۵، ۲۱۳، ۳۱۰-۱۲، ۳۵۶-۷؛ نک. فاشیسم و دیکتاتوری، صص۱۴۴-۷.) درواقع، اگر طبقه‌ی مسلط بخواهد از طریق معرفی خود به‌عنوان نماینده‌ی سیاسی منفعت عامِ «مردم-ملت» رهبری هژمونیک را به دست آورد، چنین «آلودگی‌ای» به همان اندازه‌ی جذب مضامین و مطالبات برخاسته از طبقات تحت سلطه ضروری است. برعکس، اگر طبقه‌ی کارگر بخواهد ایدئولوژی انقلابی را تدوین کند و یک «بلوک انقلابی» را تحت رهبری هژمونیک خود تشکیل دهد، باید با این گرایش‌ها مقابله کند. به‌ویژه، باید به نقدی دائمی از ایدئولوژی «خودانگیخته»ی خود بپردازد و سازمان سیاسی‌ای را بسط دهد که بتواند منافع خاص طبقات تحت سلطه‌ی دیگر را به منافع خود پرولتاریا پیوند دهد. (قدرت سیاسی و طبقات اجتماعی، ص۲۰۶؛ ۱۹۶۷a، صص۷۲-۳.)

پولانزاس در جای دیگری نیز تأکید می‌کند که اتخاذ آرمان پرولتاریا شرط کافی برای تولید علم نیست. زیرا آگاهی پرولتری به‌طور خودکار علم را دربر نمی‌گیرد. به همین دلیل بود که لنین به‌درستی تأکید کرده بود که علم و آگاهی انقلابی باید «از بیرون» به پرولتاریا آورده شوند. (۱۹۶۹b، ص۵۴.) سرانجام، پولانزاس هرگونه تلاش برای تقلیل هژمونی بورژوایی به اثری صرفاً ناشی از سطح ایدئولوژیک را رد می‌کند. او تأکید دارد که هژمونی از طریق اشکال نهادی و سازمانی خاص در سطح سیاسی، تعین مضاعف می‌یابد. (۱۹۶۵b، صص۸۷۲-۷، ۸۷۹-۸۰، ۸۹۳-۶؛ ۱۹۶۷a، صص۶۹-۷۰.)

ظرفیت‌های هژمونیک ایدئولوژی مسلط بی‌تردید به گنجاندن عناصر ایدئولوژیک فرودست و نفوذ آن در مجموعه‌های فرعی ایدئولوژیک طبقات تحت سلطه وابسته است. اما این ظرفیت‌ها همچنین به اشکال مناسب سازمان‌یابی سیاسی و اقتصادی وابسته‌اند. ازاین‌رو، پولانزاس استدلال می‌کند که «هژمونی، ساختاربندی عینیِ “منافع” خاص یک طبقه یا فراکسیون را به‌عنوان نماینده‌ی یک منفعت سیاسی عامِ طبقات یا فراکسیون‌های در قدرت، به‌رغم تناقضات عمیق میان آنها، مشخص می‌کند؛ بنابراین ایدئولوژی مسلط تنها یکی از وجوه این سازمان‌یابیِ طبقه یا فراکسیون هژمونیک است.» (۱۹۶۷a، ص۷۰.) ملاحظات مشابهی درباره‌ی هژمونی پرولتاریا در یک بلوک انقلابی نیز صادق است. (۱۹۶۷a، صص۷۱-۳.) در اینجاست که نظریه‌ای منطقه‌ای از امر ایدئولوژیک باید با نظریه‌ای منطقه‌ای از امر سیاسی، با تأکید ویژه بر مسائل شکل دولت و سازمان‌یابی سیاسی، چفت‌وبست شود.

 

دستگاه ایدئولوژیک دولت

این نظریه‌ی منطقه‌ای از امر ایدئولوژیک در آثار بعدی دستخوش دو تغییر مهم می‌شود. زیرا پولانزاس بعدها، نخست، وزن بسیار بیش‌تری به مبارزه‌ی طبقاتی ایدئولوژیک و، دوم، به مادی‌شدن سلطه‌ی ایدئولوژیک در دستگاه‌های مشخص می‌دهد. هیچ‌یک از این دو تحول به معنای گسستی اساسی از آثار اولیه‌ی او درباره‌ی ایدئولوژی نیست. چنان‌که دیدیم، پولانزاس بر ضرورت مرتبط‌کردن ایدئولوژی مسلط با میدان مبارزه‌ی طبقاتی تأکید می‌کند. افزون بر این، او پیش‌تر نیز به نقش تعیین‌کننده‌ی سازمان‌های به‌اصطلاح «خصوصی» در کنار نهادهای حکومتی در حفظ هژمونی طبقه‌ی مسلط اشاره کرده بود.

ازاین‌رو، درحالی‌که دولت در همه‌ی سطوح از طریق توسل به «خشونت قانون‌اساسی‌شده» عمل می‌کند، سازمان‌های «خصوصی» قدرت سیاسی را از طریق رهبری فکری و اخلاقی‌ای اعمال می‌کنند که با قدرت‌های رسمی و بالفعلِ قهر در دسترس طبقه‌ی هژمونیک پشتیبانی می‌شود. در این معنا، پولانزاس تأکید می‌کند که قدرت سیاسی در جوامع سرمایه‌داری باید به‌مثابه‌ی وحدتی متناقض از قهر و رهبری هژمونیک دیده شود که نه‌فقط از طریق سازمان‌های «خصوصی»، بل‌که از خلال دستگاه‌های رسمی حکومت نیز میانجی‌گری می‌شود. (۱۹۶۵b، صص۸۹۳-۶؛ نک. قدرت سیاسی و طبقات اجتماعی، صص۲۲۵-۶.)

پولانزاس در اینجا، و نیز در تأکیدش بر مبارزه‌ی طبقاتی ایدئولوژیک، آشکارا تحت تأثیر گرامشی است. بااین‌حال، اگرچه او در قدرت سیاسی و طبقات اجتماعی همچنان بر نقش مبارزه‌ی طبقاتی ایدئولوژیک در بسط نظریه‌ی منطقه‌ای خود تأکید می‌کند، نقش مهم سازمان‌های «خصوصی» در تأمین هژمونی از نظر او ناپدید می‌شود. درست پس از شوک مه ۱۹۶۸ است که پولانزاس ترغیب می‌شود دوباره به این مسئله بازگردد. بحث درباره‌ی سازمان‌های «خصوصی» در نخستین مشارکت او در مناظره با میلیبند دوباره ظاهر می‌شود. پولانزاس برای نخستین‌بار آن‌ها را «دستگاه‌های ایدئولوژیک دولت» می‌نامد و اکنون آن‌ها را با مفاهیمی تحلیل می‌کند که به همان اندازه که مدیون گرامشی‌اند، مدیون آلتوسر نیز هستند.

او دستگاه‌های ایدئولوژیک دولت را برحسب کارکرد اصلی‌شان (یعنی تلقین و انتقال ایدئولوژیک، در مقابل سرکوب) تعریف می‌کند و اصرار دارد که آن‌ها باید بخشی از نظام دولتی تلقی شوند. دلیل این امر آن است که آن‌ها در حفظ انسجام اجتماعی -که کارکرد عام دولت است- مشارکت دارند و عملکردشان به حمایت غیرمستقیم دستگاه سرکوبگر دولت وابسته است. درعین‌حال، او می‌پذیرد که دستگاه‌های ایدئولوژیک دولت از خودایستایی بیش‌تری نسبت به یکدیگر و نسبت به دستگاه سرکوبگر دولت برخوردارند تا شاخه‌های مختلف خودِ دستگاه سرکوبگر دولت. بااین‌حال، هر تغییر مهمی در شکل دولت، نه‌تنها بر دستگاه سرکوبگر دولت بل‌که بر روابط میان دستگاه‌های ایدئولوژیک دولت و نیز روابط میان دستگاه‌های ایدئولوژیک دولت و دستگاه سرکوبگر دولت پیامدهایی دارد.

ازجمله، این امر بدان معناست که ظهور سوسیالیسم مستلزم درهم‌شکستن قدرت دستگاه‌های ایدئولوژیک دولت، به همان اندازه‌ی قدرت دستگاه سرکوبگر دولت، و درنتیجه مستلزم پیگیری یک انقلاب فرهنگی است. اما این بدان معنا نیست که دستگاه‌های ایدئولوژیک دولت خاصی، مانند نظام دانشگاهی، را بتوان بدون نابودی پیشینیِ دستگاه سرکوبگر دولت که محیط عملیاتی آن‌ها را حفظ می‌کند، به‌طور مؤثر «درهم شکست». خلاصه اینکه، اگرچه درهم‌شکستن دستگاه سرکوبگر دولت همچنان هدف اصلی است، دستگاه‌های ایدئولوژیک دولت نیز باید به‌طور رادیکال دگرگون شوند. (۱۹۶۹a، صص۷۶-۹؛ نک. فاشیسم و دیکتاتوری، صص۳۰۱-۲، ۳۰۴-۵.) این مضامین در تبیین پولانزاس از فاشیسم با تفصیل بیش‌تری بسط می‌یابند. به‌ویژه، او استدلال می‌کند که مفهوم دستگاه ایدئولوژیک دولت باید به‌طور دقیق با مبارزه‌ی طبقاتی مرتبط شود؛ در غیر این صورت، به چیزی منجر خواهد شد که پولانزاس به‌طرزی نه‌چندان روشن از آن با عنوان «برخی سردرگمی‌ها» یاد می‌کند. (فاشیسم و دیکتاتوری، ص۳۰۰.)

این استدلال نشان‌دهنده‌ی تغییری نسبت به قدرت سیاسی و طبقات اجتماعی است. زیرا پولانزاس در آن‌جا استدلال می‌کرد که نقش عام ایدئولوژی در حفظ انسجام اجتماعی از طریق مبارزه‌ی طبقاتی تعین مضاعف می‌یابد. در فاشیسم و دیکتاتوری او ادعای قوی‌تری مطرح می‌کند: ایدئولوژی نمی‌تواند بی‌طرف باشد، زیرا تنها ایدئولوژی‌های موجود، ایدئولوژی‌های طبقاتی‌اند. (صص۲۰۶-۱۰)

پولانزاس در بسط این استدلال، رویکرد آلتوسر به دستگاه‌های ایدئولوژیک دولت را مورد انتقاد قرار می‌دهد. از نظر او این رویکرد هم انتزاعی و هم صوری است. آلتوسر «وحدت» دستگاه‌های ایدئولوژیک دولت را از نفوذ ادعایی ایدئولوژی حاکمی استنتاج می‌کند که توسط طبقه‌ای تولید می‌شود که قدرت دولتی را در اختیار دارد. این رویکرد ناکافی است، زیرا ایدئولوژی حاکم را با «سازوکار ایدئولوژی به‌طور عام» یکی می‌گیرد. درنتیجه، تناقضات شدید ایدئولوژیک درون دستگاه‌های ایدئولوژیک دولت را که از مبارزه میان «سخنگویان ایدئولوژیک» طبقات مختلف ناشی می‌شوند، نادیده می‌گیرد. (فاشیسم و دیکتاتوری، صص۳۰۰-۱n، ۳۰۴، ۳۰۵n.) پولانزاس همچنین پیشنهاد می‌کند که آلتوسر نمی‌تواند خودایستایی نسبی دستگاه‌های ایدئولوژیک دولت را (چه یکی نسبت به دیگری و چه نسبت به دستگاه سرکوبگر دولت) تثبیت کند. زیرا این خودایستایی مستقیماً در مبارزه‌ی طبقاتی ایدئولوژیکی ریشه دارد که در تمام آن‌ها نفوذ کرده است. (فاشیسم و دیکتاتوری، ص۳۰۴.)

او همچنین تحلیل آلتوسر از دستگاه‌های ایدئولوژیک دولت را به این دلیل نقد می‌کند که هیچ توجهی به گسست‌های احتمالی در قدرت دولتی میان دستگاه سرکوبگر دولت و دستگاه‌های ایدئولوژیک دولت ندارد. (فاشیسم و دیکتاتوری، ص۳۰۵n.) پولانزاس در این‌جا به این امکان اشاره می‌کند که ناتوانی طبقه‌ی کارگر در فتح دستگاه‌های ایدئولوژیک دولت، در کنار دستگاه سرکوبگر دولت، ممکن است به بورژوازی اجازه دهد تا خود را به‌عنوان طبقه‌ی مسلط از طریق سنگرهایی در میان دستگاه‌های ایدئولوژیک دولت بازسازی کند. بنا بر ادعای او، برای مثال، چنین چیزی در اتحاد شوروی رخ داده است. (فاشیسم و دیکتاتوری، صص۲۳۰-۳.)

پولانزاس در سطحی کلی‌تر استدلال می‌کند که دستگاه‌های ایدئولوژیک دولت اغلب «پناهگاه‌های» مطلوب و «غنایم» مطلوبِ طبقات و فراکسیون‌های غیرهژمونیک را تشکیل می‌دهند و می‌توانند نه‌تنها آخرین سنگرهای قدرت برای فراکسیون‌ها یا طبقات رو به افول، بل‌که نخستین دژهای فراکسیون‌ها یا طبقات در حال صعود نیز باشند. (فاشیسم و دیکتاتوری، صص۲۳۰-۱، ۳۰۸.)

سرانجام، او خاطرنشان می‌کند که مبارزات توده‌های مردمی در دستگاه‌های ایدئولوژیک دولت بازتاب می‌یابند و به‌ویژه بر آن دسته از دستگاه‌های ایدئولوژیک دولت که با ادغام توده‌ای سروکار دارند -مانند اتحادیه‌های کارگری و احزاب «از نوع سوسیال‌دموکراتیک»- تأثیر چشمگیری می‌گذارند. (فاشیسم و دیکتاتوری، ص۳۰۹.)

خلاصه اینکه، هنگامی که مبارزه‌ی طبقاتی و «بازی» قدرت طبقاتیِ حاصل از آن که میان دستگاه سرکوبگر دولت و دستگاه‌های ایدئولوژیک دولت جریان دارد، به‌درستی مورد توجه قرار گیرد، نه می‌توان سازوکاری برای ایدئولوژی به‌طور عام را برای توضیح عملکرد دستگاه‌های ایدئولوژیک دولت مفروض گرفت و نه می‌توان وجود وحدت میان دستگاه‌های دولتی را مسلم دانست. پولانزاس این نقد را در دولت، قدرت، سوسیالیسم بیش از پیش بسط می‌دهد. بااین‌حال، اگرچه آلتوسر همچنان هدف اصلی حمله‌ی اوست و این حمله به نو-فیلسوفان[7] نیز گسترش می‌یابد، استدلال‌های او اکنون حاوی مقدار زیادی خودانتقادیِ ناگفته نسبت به دیدگاه‌های پیشین خودش است.

به‌ویژه، او مدعی است که تصور آلتوسر از دولت، به‌مثابه‌ی مجموعه‌ای متشکل از دستگاه‌های سرکوبگر دولت و دستگاه‌های ایدئولوژیک دولت، «بر تصور دولتی استوار است که از طریق سرکوب و تلقین ایدئولوژیک، و نه هیچ چیز دیگر، عمل و کارکرد دارد.» (دولت، قدرت، سوسیالیسم، ص۳۰.) این دیدگاه مستلزم آن است که نقش اقتصادی دولت صرفاً سلبی باشد؛ یعنی دولت از طریق استفاده از سرکوب و ایدئولوژی مانع هرگونه تعرض به اقتصاد می‌شود. این امر نقش ایجابیِ تعیین‌کننده‌ی دولت را در تکوین مناسبات تولید و تنظیم (هرچند به‌نحوی ناکارآمد) فرآیند اقتصادی نادیده می‌گیرد. این دیدگاه همچنین مستلزم نوعی «برداشت ایدئالیستی و پلیسی از قدرت» است که بنا بر آن دولت بر توده‌ها یا از طریق ترور پلیسی یا از طریق سرکوب درونی‌شده (و تفاوتی نمی‌کند کدام‌یک) سلطه می‌یابد، یا از طریق حیله و توهم. چنین برداشتی نقش تعیین‌کننده‌ی دولت در تحکیم حمایت توده‌ای از طریق امتیازات مادی را نادیده می‌گیرد. (دولت، قدرت، سوسیالیسم، صص۳۰-۱.)

افزون بر این، چنین برداشتی متضمن آن است که در درون نظام دولتی فقط دستگاه‌های سرکوبگر و ایدئولوژیک وجود دارند. این امر ویژگی خاص دستگاه‌های اقتصادی دولت را کم‌رنگ می‌کند؛ چیزی که پولانزاس پیش‌تر وجود آن را انکار کرده بود. (فاشیسم و دیکتاتوری، صص۳۰۴ و ۳۰۴n؛ طبقه در سرمایه‌داری معاصر، ص۹۹.)(۲) و بدین‌ترتیب شبکه‌ی دولتی‌ای را پنهان می‌کند که هژمونی سرمایه‌ی انحصاری در آن و از طریق آن فشرده‌ترین بیان خود را می‌یابد. (دولت، قدرت، سوسیالیسم، ص۳۳؛ پولانزاس نخستین‌بار در بحران دیکتاتوری‌ها، ص۱۲۳، به یک دستگاه اقتصادی دولت اشاره کرده بود.)

سرانجام، پولانزاس پیشنهاد می‌کند که دوگانه‌ی «دستگاه سرکوبگر دولت/دستگاه ایدئولوژیک دولتی» نسبت به این واقعیت بی‌توجه است که دستگاه‌های خاص می‌توانند از کارکردی عمدتاً سرکوبگر به کارکردی عمدتاً ایدئولوژیک جابه‌جا شوند و/یا کارکردهای جدیدی، افزون بر کارکردهای پیشین یا به‌جای آنها، بر عهده گیرند. این بدان معناست که معیاری که برای تمایز دستگاه سرکوبگر دولت و دستگاه‌های ایدئولوژیک دولت به کار می‌رود (یعنی این‌که کارکرد آن‌ها «عمدتاً» سرکوبگر یا ایدئولوژیک باشد) بیش از اندازه مبهم است که بتواند سودمندی تحلیلی داشته باشد؛ بنابراین، هرگونه تمایز میان آن‌ها باید صرفاً توصیفی تلقی شود. (دولت، قدرت، سوسیالیسم، صص۳۳-۴.)

 

مجموعه‌های فرعی ایدئولوژیک و مبارزه‌ی طبقاتی ایدئولوژیک

حتی اگر مفهوم «دستگاه سرکوبگر دولت/دستگاه ایدئولوژیک دولتی» را صرفاً توصیفی بدانیم و آن را رد کنیم، باز هم لازم است بررسی کنیم که سلطه‌ی طبقاتی سیاسی و ایدئولوژیک چه‌گونه از خلال اشکال مشخص سازمان‌یابی و مبارزه میانجی‌گری می‌شود. پولانزاس بی‌تردید در آثار متأخر خود تبیین مفصل‌تری از مبارزه‌ی طبقاتی ایدئولوژیک ارائه می‌کند. او همچنین بحثی انتزاعی‌تر و پیچیده‌تر از سلطه‌ی ایدئولوژیک را برحسب تقسیم کار فکری و یدی که در همه‌ی دستگاه‌ها وجود دارد، مطرح می‌کند. این تبیین را در ادامه بررسی خواهیم کرد و فعلاً دیدگاه‌های او درباره‌ی مبارزه‌ی طبقاتی ایدئولوژیک را مرور می‌کنیم. متون اصلی در این زمینه فاشیسم و دیکتاتوری و طبقه در سرمایه‌داری معاصر هستند.

پولانزاس استدلال می‌کند که «تنها ایدئولوژی‌های طبقاتی واقعی در یک صورت‌بندی اجتماعی سرمایه‌داری، ایدئولوژی‌های دو طبقه‌ی بنیادیِ در تقابل آشتی‌ناپذیرند: بورژوازی و پرولتاریا». (فاشیسم و دیکتاتوری، ص۲۴۰؛ نک. طبقه در سرمایه‌داری معاصر، ص۲۸۷.) این بدان معناست که تنها بورژوازی و طبقه‌ی کارگر می‌توانند ایدئولوژی‌هایی با ساختاری منسجم و نسبتاً نظام‌مند تدوین کنند. ازاین‌رو، تنها این طبقات می‌توانند «چسب» ایدئولوژیک مسلط را در جوامع سرمایه‌داری یا سوسیالیستی فراهم کنند. طبقات دیگر هیچ منفعت سیاسی بلندمدت مستقلی ندارند که بتواند مبنای سلطه‌ی طبقاتی قرار گیرد. در بهترین حالت، موقعیت طبقاتی خاص آن‌ها عناصر ایدئولوژیک پراکنده‌ای پدید می‌آورد که نمی‌توان آن‌ها را به یک نظام ایدئولوژیک منسجم تبدیل کرد. (فاشیسم و دیکتاتوری، صص۲۴۰، ۲۴۳؛ طبقه در سرمایه‌داری معاصر، صص۲۸۷، ۲۹۷، ۳۳۴.)

بااین‌حال، پولانزاس می‌پذیرد که چنین طبقاتی می‌توانند «مجموعه‌های فرعی» خاصی را بسط دهند. این مجموعه‌ها نظام‌های ایدئولوژیک نسبتاً متمایزی را دربر می‌گیرند که از ترکیب عناصر ایدئولوژیک خاص‌الخاص [8]آن‌ها با عناصری برگرفته از ایدئولوژی‌های بورژوایی و پرولتری، اما متناسب‌شده با آرمان‌های طبقاتی خاص خود، شکل می‌گیرند. (فاشیسم و دیکتاتوری، صص۷۶، ۲۴۰، ۲۵۱-۲؛ طبقه در سرمایه‌داری معاصر، صص۲۸۷-۹۰.)

پولانزاس در همین زمینه است که مجموعه‌ی فرعی ایدئولوژیک خرده‌بورژوازی را بررسی می‌کند. عناصر ایدئولوژیک ویژه‌ی موقعیت طبقاتیِ دو فراکسیون خرده‌بورژوازی شامل مضامینی همچون ضدسرمایه‌داریِ حافظ وضع موجود، اسطوره‌ی «نردبان» تحرک اجتماعی صعودی، باور دولت‌پرستانه به بی‌طرفی ذاتی دولت به‌مثابه‌ی نیروی داوری‌کننده میان طبقات اجتماعی متعارض، و فردی‌گرایی است. پولانزاس همچنین خاطرنشان می‌کند که خرده‌بورژوازی جدید خواهان «مشارکت» در تصمیم‌گیری‌های اقتصادی و سیاسی است و خرده‌بورژوازی سنتی دلبستگی شدیدی به اشکال سنتی خانواده دارد. (فاشیسم و دیکتاتوری، صص۲۴۰-۳؛ طبقه در سرمایه‌داری معاصر، صص۲۹۰-۷؛ نک. قدرت سیاسی و طبقات اجتماعی، صص۳۳۹، ۳۵۵.)

این عناصر را می‌توان با مضامینی از ایدئولوژی مسلط بورژوایی و/یا ایدئولوژی طبقه‌ی کارگر چفت‌وبست کرد تا یک مجموعه‌ی فرعی خاص شکل گیرد. موقعیت مبهم خرده‌بورژوازی میان بورژوازی و طبقه‌ی کارگر در ماهیت متغیر و بی‌ثبات ایدئولوژی خرده‌بورژوایی بازتاب می‌یابد. ازاین‌رو، پولانزاس نتیجه می‌گیرد:

موقعیت کونژوکتورال خرده‌بورژوازی شکل ترکیب این عوامل متناقض را تعیین می‌کند؛ یعنی نقش و اشکال تأثیر ایدئولوژی بورژوایی، نقش «عناصر» ایدئولوژیکی خاص خرده‌بورژوازی، و اشکال و نقش «وام‌گیری‌ها» از ایدئولوژی مرتبط با طبقه‌ی کارگر. (فاشیسم و دیکتاتوری، ص۲۴۰؛ نک. طبقه در سرمایه‌داری معاصر، صص۲۹۷-۸.)

در برخی موارد، مجموعه‌ی فرعی ایدئولوژیک آن به سوی ایدئولوژی مسلط قطبی خواهد شد و در موارد دیگر، «وام‌گیری‌های» آن از طبقه‌ی کارگر اهمیت بیش‌تری خواهد یافت. در موارد استثنایی حتی ممکن است عناصر مشخصاً خرده‌بورژوایی به اصل چفت‌وبست‌کننده تبدیل شوند؛ چنان‌که در رادیکالیسم فرانسوی و ایدئولوژی‌های فاشیسم ایتالیایی و ناسیونال‌سوسیالیسم رخ داد. (۱۹۷۰b؛ نک. فاشیسم و دیکتاتوری، صص۲۵۱-۶؛ طبقه در سرمایه‌داری معاصر، ص۳۳۳.)

این تحلیل پیامدهای کاملاً مشخصی برای مبارزه‌ی طبقاتی دارد. پولانزاس استدلال می‌کند که «مجموعه‌ی فرعی ایدئولوژیک خرده‌بورژوایی عرصه‌ی مبارزه و میدان نبردی خاص میان ایدئولوژی بورژوایی و ایدئولوژی طبقه‌ی کارگر است، هرچند با مداخله‌ی خاص عناصر ویژه‌ی خرده‌بورژوایی.» (طبقه در سرمایه‌داری معاصر، ص۲۸۹.) پیش‌تر دیدیم که پولانزاس مدعی است هژمونی بورژوایی به نفوذ در ایدئولوژی‌های طبقات تحت سلطه و چفت‌وبست آرمان‌های آن‌ها با چشم‌اندازی از منفعت عامی وابسته است که در خدمت بلوک قدرت قرار دارد. او همچنین استدلال می‌کند که سازمان‌های انقلابی پرولتاریا باید در ایدئولوژی خرده‌بورژوایی نفوذ کنند و بخش‌های کاملی از این طبقه را به اتخاذ مواضع طبقه‌ی کارگر و حتی قرارگرفتن در خودِ میدان ایدئولوژی طبقه‌ی کارگر تشویق کنند. (طبقه در سرمایه‌داری معاصر، صص۲۸۹، ۳۳۴-۵؛ نک. ۱۹۶۷a، صص۷۲-۳؛ فاشیسم و دیکتاتوری، صص۱۵۸، ۱۶۳-۴، ۱۸۵.) از این منظر، پولانزاس ایدئولوژی خرده‌بورژوایی را میدان ممتازِ مبارزه‌ی طبقاتی ایدئولوژیک تلقی می‌کند. بنابراین، چشم‌انداز گذار دموکراتیک به سوسیالیسم دموکراتیک به نتیجه‌ی این مبارزه وابسته است. (طبقه در سرمایه‌داری معاصر، صص۳۳۴-۵.)

این رویکرد آشکارا به تفسیری کاملاً خاص از ایدئولوژی‌های طبقاتی وابسته است. این دیدگاه منکر آن است که مجموعه‌های ایدئولوژیک صرفاً اپی‌فنومن‌هایی از جایگاه‌های عینی طبقاتی باشند و/یا این‌که ایدئولوژی‌های منسجم، کاملاً بسته و متقابلاً انحصاری وجود داشته باشند که هر طبقه آن‌ها را به‌طور جداگانه تولید کند. در عوض، پولانزاس استدلال می‌کند که «ایدئولوژی‌ها و مجموعه‌های فرعی ایدئولوژیک مختلف تنها در جریان یک مبارزه‌ی طبقاتی ایدئولوژیک تکوین می‌یابند و بنابراین، نباید اساساً به‌عنوان مجموعه‌های مفهومیِ ازپیش‌تکوین‌یافته، بل‌که برحسب نحوه‌ی مادی‌شدن آن‌ها در رویه‌های طبقاتی در نظر گرفته شوند.» (طبقه در سرمایه‌داری معاصر، ص۲۸۹.)

این بدان معناست که ایدئولوژی‌ها مجموعه‌هایی ازپیش‌تکوین‌یافته نیستند که بعداً از بیرون بر ایدئولوژی‌های دیگر اثر بگذارند. درواقع، مبارزه‌ی ایدئولوژیک به‌مثابه‌ی مبارزه‌ای حاضر و جاری، در خودِ شکل‌گیری هر ایدئولوژی طبقاتی و در تعامل میان آن‌ها حضور دارد. (طبقه در سرمایه‌داری معاصر، ص۲۹۰.) از این منظر، پولانزاس هر مجموعه یا مجموعه‌ی فرعی ایدئولوژیک را دربرگیرنده‌ی چفت‌وبست پیچیده و هم‌حضوری عناصر بورژوایی، خرده‌بورژوایی و طبقه‌ی کارگر می‌داند. این مجموعه‌ها برحسب ترکیب خاص عناصر و آثارشان بر بازتولید سلطه‌ی طبقاتی سیاسی و ایدئولوژیک از یکدیگر متمایز می‌شوند. (۱۹۶۷a، در موارد متعدد؛ طبقه در سرمایه‌داری معاصر، صص۲۸۶-۹۰.)

این استدلال‌ها با ملاحظات دیگری درباره‌ی ایدئولوژی‌های خاص شاخه‌های مختلف دستگاه سرکوبگر دولت و دستگاه‌های ایدئولوژیک دولت تکمیل می‌شوند. پولانزاس نخستین‌بار در قدرت سیاسی و طبقات اجتماعی به این مسئله توجه کرد؛ جایی که تأثیرات متمایز ایدئولوژی مسلط بورژوایی، با مضامین حقوقی-سیاسی آن، بر عملکرد خود دولت سرمایه‌داری را بررسی کرد. او در این زمینه به پدیده‌ی سیاسی-ایدئولوژیک بوروکراتیسم اشاره می‌کند که با گرایش به پنهان‌کاری، اقتدار سلسله‌مراتبی، فتیشیسم قدرت و مانند این‌ها مشخص می‌شود. (قدرت سیاسی و طبقات اجتماعی، صص۳۳۲-۳، ۳۴۷-۵۰، ۳۵۵، ۳۵۸.)

این استدلال در فاشیسم و دیکتاتوری و بحران دیکتاتوری‌ها بیش‌تر بسط می‌یابد. زیرا پولانزاس اکنون استدلال می‌کند که دستگاه‌های دولتی در همه‌ی اشکال دولت، ایدئولوژی درونیِ خاص خود را «ترشح» می‌کنند و می‌افزاید که این ایدئولوژی غالباً به‌طور محسوسی با ایدئولوژی مسلط تفاوت دارد. ازاین‌رو، بوروکراسی دولتی، نیروهای مسلح، کلیسا و نظام آموزشی، همگی ایدئولوژی درونی خاص خود را دارند. در اشکال استثنایی دولت، این امر حتی می‌تواند به سلطه‌ی چنین ایدئولوژی درونی‌ای بر سراسر جامعه منجر شود، زیرا شاخه یا دستگاه دولتیِ موردنظر مسلط شده است. بنابراین، هنگامی که ارتش مسلط است، «نظامی‌شدن» جامعه را مشاهده می‌کنیم؛ هنگامی که اداره‌ی دولتی مسلط است، «بوروکراتیک‌شدن» آن را؛ و هنگامی که کلیسا دستگاه مسلط است، «روحانی‌شدن» آن را. (فاشیسم و دیکتاتوری، صص۳۱۷، ۳۲۷-۸، ۳۴۲-۳؛ نک. بحران دیکتاتوری‌ها، صص۱۱۳-۷، ۱۱۹، ۱۲۰-۱، ۱۲۳.) این امر تأثیرات مهمی بر میانجی‌گری منافع اقتصادی و سیاسی بلوک قدرت و طبقات تحت سلطه دارد و همچنین بر نحوه‌ای که منافع اقتصادی-صنفی خاص کارکنان دولت در دولت و از طریق دولت بازنمایی می‌شوند، تأثیر می‌گذارد.

ازاین‌رو، پولانزاس اشاره می‌کند که بورژوازی داخلی چه‌گونه توانست در دیکتاتوری‌های نظامی، با توسل به احساسات ملی‌گرایانه‌ی نیروهای مسلح علیه نفوذ ایالات متحده و آتلانتیسم، حمایت آن‌ها را به دست آورد. برعکس، تعهد ارتش به تداوم دولت و وحدت ملی، هنگامی که فرآیند دموکراتیزاسیون آغاز شد، مانعی در برابر تغییر رادیکال ایجاد کرد. (بحران دیکتاتوری‌ها، صص۱۱۴-۷.) فرصت‌های مشابهی از طریق آگجیورنامنتوِ در حال شکل‌گیری در کلیسای کاتولیک پرتغال و اسپانیا، و نیز از طریق بیزاری مدیران و کارگزارانی که به ارزش‌های تکنوکراتیک متعهد بودند از ناکارآمدی و فساد، فراهم شد. (بحران دیکتاتوری‌ها، صص۱۱۸-۹، ۱۲۰-۲.)

 

نقد و نقدِ متقابل

پولانزاس از این استدلال‌ها درباره‌ی مبارزه‌ی طبقاتی ایدئولوژیک برای نقد روایت‌های بدیل از تأثیر توده‌ای فاشیسم که از روانکاوی و نظریه‌ی گفتمان الهام گرفته‌اند، استفاده می‌کند. او تقلیل‌گرایی روانکاوانه‌ای را که پیشنهاد می‌کند توده‌ها در سطح نیاگاه به‌نوعی خواهان فاشیسم بودند و بنابراین پذیرای جاذبه‌ی توده‌ای آن شدند، به‌طور قاطع رد می‌کند. (۱۹۷۶c، ص۹۰.) او همچنین تحلیل فایه در زبان‌های تمامیت‌خواه[9] را به این دلیل نقد می‌کند که زبان مورد استفاده‌ی فاشیسم در خطاب به توده‌ها را در جایگاهی ممتاز قرار می‌دهد. به ادعای او، این رویکرد ادعای قدیمیِ «ایده‌ها تاریخ را می‌سازند» را احیا می‌کند. درنتیجه، بررسی تأثیر توده‌ای فاشیسم را برحسب طبقات مختلف و مجموعه‌های فرعی ایدئولوژیک آن‌ها کنار می‌گذارد. (۱۹۷۶c، ص۹۱؛ نک. ۱۹۷۳a، صص۷۴-۵.)

پولانزاس استدلال می‌کند که این رویکرد متضمن آن است که ایدئولوژی را می‌توان همچون مجموعه‌ای از کلمات در نظر گرفت که یک یا چند سوژه بر زبان می‌آورند و به‌طور بی‌تمایز به سوژه‌های فردی دیگر منتقل می‌کنند؛ سوژه‌هایی که نیز به‌صورتی یکدست و صرفاً به‌عنوان دریافت‌کنندگان چنین کلمات-ایده‌هایی واکنش نشان می‌دهند. فایه با تمرکز بر این‌که فاشیسم چه‌گونه برای توده‌ها روایت شد، به‌طور ناموجهی فرض می‌کند که همین امر توضیح می‌دهد چرا این روایت شنیده شد و توانست توده‌ها را با موفقیت به انقیاد درآورد. (۱۹۷۶c، صص۹۱-۲.)

این رویکرد مسئله‌ی شرایطی را که تحت آن یک مجموعه‌ی ایدئولوژیک می‌تواند بر مجموعه‌ای دیگر تأثیر بگذارد، و مسئله‌ی همبسته‌ی تأثیر متفاوت آن بر طبقات، فراکسیون‌ها و مقولات خاص را نادیده می‌گیرد. درواقع، پولانزاس مدعی است که فایه این شرایط را به روابط بین‌فردی میان مدافعان گفتمان‌های مختلف تقلیل می‌دهد، درحالی‌که همین مدافعان را روشنفکرانی معلق در خلأ و فاقد تعلق طبقاتی در نظر می‌گیرد.

فایه بدین‌ترتیب نقش ایدئولوژی خرده‌بورژوایی را به‌مثابه‌ی مجرای انتقال یا پژواک‌گاهِ تأثیر ایدئولوژی طبقه‌ی کارگر بر ایدئولوژی بورژوایی و بالعکس نادیده می‌گیرد و همچنین روشنفکران فاشیست را در چارچوب مبارزه‌ی طبقاتی ایدئولوژیک جای نمی‌دهد. (۱۹۷۳a، صص۷۷-۸.) در مخالفت با این رویکردها، پولانزاس تأکید می‌کند که طبقه‌ی کارگر و توده‌ی عظیم دهقانان فقیر همچنان نسبت به فاشیسم بی‌اعتنا باقی ماندند. برعکس، خرده‌بورژوازی جدید و سنتی در فاشیسم بیش از سهم جمعیتی خود حضور داشتند.

پولانزاس می‌افزاید که برخی مقولات اجتماعی (به‌ویژه زنان و جوانان) نیز به‌دلیل نقش خانواده و آموزش در شکل‌گیری ایدئولوژیک آنان، پذیراتر بودند. او همچنین خاطرنشان می‌کند که حمایت از فاشیسم باید دوره‌بندی شود، زیرا این حمایت قله‌ها و حضیض‌های آشکاری داشت که با تغییر سرنوشت سیاست‌های اقتصادی و نظامی همراه بود. (۱۹۷۶c، صص۹۶-۷.) سرانجام، او پیشنهاد می‌کند که «تأثیر» اصطلاحی بیش از حد مبهم برای تعیین جاذبه‌ی فاشیسم است، زیرا این جاذبه از پیوستن فعالانه تا حمایت مشروط و سرانجام تسلیم منفعلانه را دربر می‌گرفت. (۱۹۷۶c، ص۹۷.)

پولانزاس در توضیح جاذبه‌ی متفاوت فاشیسم برای توده‌ها بر سه عامل تأکید می‌کند. نخست، او به توانایی فاشیسم در جذب بیکاران، حمایت از قدرت خرید و گاه بهبود آن برای برخی بخش‌های توده‌های مردمی، وضع «قوانین اجتماعی» و مانند این‌ها اشاره می‌کند. دوم، به توانایی آن در معرفی خود به‌عنوان مدافع وحدت ملی اشاره دارد. و سوم، خاطرنشان می‌کند که فاشیسم توانست مجموعه‌ای از آرمان‌های عمیق مردمی را با ساختار نهادی خود چفت‌وبست کند. او به‌ویژه بر نقش تعیین‌کننده‌ی دستگاه‌های ایدئولوژیک دولت فاشیستی که خطاب به طبقات و مقولات خاص بودند (مانند اتحادیه‌های فاشیستی، سازمان‌های جوانان و تشکل‌های زنان) در ایجاد این امید تأکید می‌کند که فاشیسم منافع اقتصادی-صنفی خاص آن‌ها را پیش خواهد برد. (۱۹۷۶c، صص۹۸-۱۰۳؛ نک. فاشیسم و دیکتاتوری، صص۱۶۵-۷، ۱۹۱-۵، ۲۲۰-۲، و دولت، قدرت، سوسیالیسم، ص۳۱.) این تحلیل پاسخی از سوی ژان-پیر فایه برانگیخت. او تنها به نخستین مورد از دو نقد پولانزاس می‌پردازد، اما بخش عمده‌ی نقد متقابل او درباره‌ی کل آثار پولانزاس در زمینه‌ی امر ایدئولوژیک نیز صدق می‌کند.

فایه استدلال می‌کند که واقعاً انتخابی میان تحلیل فاشیسم برحسب طبقات اجتماعی و مبارزه‌ی طبقاتی از یک‌سو، و تحلیل آن برحسب زبان و روایت‌ها[10] از سوی دیگر وجود ندارد. زیرا میان نظریه‌ی نظام‌های روایی و نظریه‌ی مبارزه‌ی طبقاتی پیوندی روشن وجود دارد. درواقع، فایه تأکید می‌کند که مبارزه‌ی طبقاتی از خلال جنگی بر سر گزاره‌ها، عقاید و آموزه‌ها میانجی‌گری می‌شود. ضروری است مادیّت زبان (نه، برخلاف نظر پولانزاس، صرفاً کلمات) را برحسب شیوه‌های مختلف تولید، گردش و دریافت آن بررسی کنیم. (فایه، ۱۹۷۳a، صص۲۲-۳، ۳۰-۴؛ ۱۹۷۳b، صص۶۶-۷.)

فایه در این زمینه سه نمونه ذکر می‌کند: (الف) نقش تعیین‌کننده‌ی کارل اشمیت در برپایی دولت تمامیت‌خواه، از طریق واردکردن یک گفتمان حقوقی خاص که هیچ تمایزی میان قانون و اخلاق قایل نمی‌شد و بدین‌ترتیب زمینه را برای پیوند گفتمان محافظه‌کارانه‌ی سنتی (یعنی دفاع از دولت) با زبان جدید فاشیسم فراهم کرد؛ (ب) سهم تعیین‌کننده‌ی آموزه‌ی «سوسیال‌فاشیسم» کمینترن، در تعامل آن با گفتمان فاشیستی، در کمک به «فاشیسم واقعی» برای دستیابی به قدرت؛ و (ج) نقش اساسی هلموت شاخت در بسط آموزه‌های اقتصادی‌ای که می‌توانست تأمین مالی نامتعارف برنامه‌ی ایجاد اشتغال را برای صاحبان کسب‌وکار پذیرفتنی کند و از این طریق به فاشیسم در بسیج حمایت توده‌ای از طریق کاهش بیکاری یاری رساند. (۱۹۷۳c، صص۱۱۶-۷، ۱۲۰-۷؛ نک. ۱۹۷۳a، صص۳۶-۷؛ به‌طور کلی‌تر، نک. فایه، ۱۹۷۲، به‌ویژه صص۶۳۷-۸۳.)

هیچ‌یک از این تأثیرات را نمی‌توان بدون بررسی دقیق گفتمان‌های خاص و تقاطع-تعامل آن‌ها با گفتمان‌های گروه‌هایی که خطاب به آن‌ها بودند، فهم کرد. فایه در این زمینه به‌ویژه از تعریف پولانزاس از ایدئولوژی به‌عنوان یک سطح منطقه‌ایِ خاص از یک شیوه‌ی تولید یا صورت‌بندی اجتماعی انتقاد می‌کند. او پیشنهاد می‌کند که طبقه‌بندی صوری پولانزاس از ایدئولوژی‌های مسلط، مناطق ایدئولوژیک مسلط و شیوه‌های تولید مسلط، نوعی دغدغه‌ی «نوارسطویی» با رده‌بندی را آشکار می‌کند که قادر نیست روابط میان تاریخ و زبان را دریابد. ازاین‌رو، فایه می‌پرسد آیا روایت پوچ و بی‌معنایی که روزنبرگ در اسطوره‌ی قرن بیستم[11] ارائه کرده، واقعاً نمونه‌ای خاص از وجه تولید سرمایه‌داری است که مارکس در سرمایه توصیف کرده است؟

فایه به‌جای این «ساختارگرایی دیرینه»[12]، رویکردی برحسب چفت‌وبست به‌عنوان رابطه‌ای پیشنهاد می‌کند که شیوه‌ها و سطوح مختلف گفتمان را به یکدیگر پیوند می‌دهد. از نظر فایه، چفت‌وبست فرآیندی بالقوه نامحدود است که در آن معانی مختلف بر اساس پیوندهای سطحیِ خاصی که میان صورت‌بندی‌های گفتمانی گوناگون برقرار می‌شود، تولید می‌شوند. در مقابل، از آن‌جا که پولانزاس ایدئولوژی را «مجموعه‌ای نسبتاً منسجم از بازنمایی‌ها، ارزش‌ها و باورها» تعریف کرده است، بنا بر ادعای فایه، او هیچ راهی برای توضیح فرآیند پیچیده و تعین‌ناپذیری که طی آن معنا تولید می‌شود، ندارد. (فایه، ۱۹۷۳c، صص۱۱۸-۲۰، ۱۲۷-۹.)

به‌ویژه، فایه استدلال می‌کند که پولانزاس در فهم مبارزه‌ی طبقاتی ایدئولوژیک با دشواری روبه‌روست، زیرا هم شکل و هم آثار آن به تثبیت‌ناپذیری معنا وابسته‌اند. ایدئولوژی مجموعه‌ای نسبتاً منسجم نیست، بل‌که شبکه‌ای سیال از معانی است که آن را تعریف می‌کند. ازاین‌رو، فایه خاطرنشان می‌کند که فاشیسم در آلمان از طریق بهره‌گیری از ابهام‌های موجود در مفاهیم فولک[13]، فولکیش[14] و فولکس‌اشتات[15] پذیرفتنی‌تر شد و از این مفاهیم برای انتقال از یک جمهوری دموکراتیک مردمی به دولتی مردمی استفاده کرد که در آن پیشوا اراده‌ی مردم را تجسم می‌بخشید.

به همین ترتیب، درحالی‌که قطب‌های افراطی چپ و راست، که به‌ترتیب توسط کمونیست‌های «یاری‌جوی بین‌الملل»[16] و فوق‌محافظه‌کاران «کلوب آقایان»[17] نمایندگی می‌شدند، به‌طور دائمی و کامل از یکدیگر جدا بودند، در درون این حدود قطبی می‌توانست نوسان‌ها و جابه‌جایی‌های مهمی رخ دهد. میانجی‌گری گفتمان‌ها در این‌جا نقشی تعیین‌کننده دارد. نمونه‌های آن پدیده‌هایی چون «خط شرینگر»[18] و «کمونیسم ملی» در چپ، و «بولشویسم ملی» در راست است. سرانجام، فایه یادآوری می‌کند که از طریق زبان، به‌مثابه‌ی مولد معنا، بود که دلالت‌های خاصی به واژه‌ی مبهم «یهودی» الصاق شد؛ دلالت‌هایی که نابودی ۱٫۸ میلیون کودک زیر چهارده سال را پذیرفتنی ساخت. (فایه، ۱۹۷۳a، صص۱۳۸-۴۲.)

ارنستو لاکلائو نیز در نقد خود از تبیین فاشیسم و دیکتاتوری درباره‌ی مبارزه‌ی طبقاتی ایدئولوژیک، ایده‌هایی مشابه مطرح می‌کند. به‌ویژه، او مدعی است که اعتبار این تبیین به دو مؤلفه‌ی بنیادی استدلال پولانزاس وابسته است: رویکرد او به ایدئولوژی و رویکرد او به خرده‌بورژوازی. لاکلائو هر دو مؤلفه را نقد می‌کند. به ادعای او، تصور پولانزاس از ایدئولوژی تا آن‌جا رده‌بندی‌گرایانه است که ایدئولوژی را برحسب تعلق طبقاتی عناصر آن (خواه این تعلق مشترک باشد و خواه انحصاری) در نظر می‌گیرد و ایدئولوژی‌های ناب، ضروری و پارادایماتیکی را که مختص هر طبقه‌اند مفروض می‌گیرد. این امر بدان معناست که پولانزاس ایدئولوژی‌های تاریخیِ انضمامی را آمیزه‌هایی از عناصر ناهمگن می‌بیند که هر یک تعلق طبقاتی خاص خود را دارند. درنتیجه، این دیدگاه متضمن آن است که دگرگونی یک ایدئولوژی طبقاتی معین از طریق واردکردن یا چفت‌وبست عناصر ایدئولوژی‌های طبقاتی دیگر رخ می‌دهد، بی‌آنکه تغییری بنیادی در ماهیت طبقاتیِ اصلی و ذاتی آن ایجاد شود.

اما، به ادعای لاکلائو، پولانزاس در تعیین تعلق طبقاتی عناصر ایدئولوژیک خاص با دشواری روبه‌رو است و غالباً به روشی تجربی‌گرایانه متوسل می‌شود که روایت‌هایی کم‌وبیش پذیرفتنی از تعین عینی طبقاتیِ مضامینی ارائه می‌دهد که در یک طبقه یا طبقه‌ی دیگر غلبه دارند. (لاکلائو، ۱۹۷۷، صص۹۲-۷.) لاکلائو در برابر این آمیختگیِ صورت‌گراییِ رده‌بندی‌گرایانه و تجربی‌گرایی، این ادعا را مطرح می‌کند که «”عناصر” ایدئولوژیک که به‌صورت منفرد در نظر گرفته می‌شوند، هیچ دلالت طبقاتیِ ضروری‌ای ندارند و این دلالت تنها حاصل چفت‌وبست آن عناصر در یک گفتمان ایدئولوژیک انضمامی است. این بدان معناست که پیش‌شرط تحلیل ماهیت طبقاتی یک ایدئولوژی آن است که بررسی را از خلال چیزی انجام دهیم که وحدت متمایزکننده‌ی یک گفتمان ایدئولوژیک را تشکیل می‌دهد.» (لاکلائو، ۱۹۷۷، صص۹۷-۸.)

او نتیجه می‌گیرد که پولانزاس نمی‌تواند تبیین مناسبی از چنین وحدتی ارائه دهد، زیرا فاقد هرگونه تبیین نظری بسط‌یافته از اصول چفت‌وبست‌کننده‌ی این گفتمان‌ها در مواجهه با ناهمگنی بنیادی مؤلفه‌های سازنده‌ی آنهاست. (لاکلائو، ۱۹۷۷، ص۹۹.) راه‌حل خود لاکلائو بر تحلیل آلتوسر از سازوکار ایدئولوژی به‌طور عام، یعنی سازوکار «فراخوانی»[19]، تکیه دارد. ازاین‌رو، او پیشنهاد می‌کند که اصل وحدت‌بخش هر گفتمان ایدئولوژیک، شیوه‌ی خاص فراخوانی یا «استیضاح» سوژه‌های اجتماعی خاص است که به‌عنوان وسیله‌ای عمل می‌کند که از طریق آن این سوژه‌ها به‌عنوان حاملان گفتمان بسیج می‌شوند. این شیوه‌ی خطاب‌کردن، یک هویت اجتماعی خاص را به‌عنوان نقطه‌ی تراکم یا دلالت‌گذاری چندگانه‌ی دیگر مواضع اجتماعی تعیین می‌کند، به‌گونه‌ای که حوزه‌های متعدد فعالیت به‌صورت گفتمانی در یک مجموعه‌ی ایدئولوژیک نسبتاً منسجم ادغام می‌شوند.

لاکلائو همچنین استدلال می‌کند که مبارزه‌ی طبقاتی ایدئولوژیک پیش از هر چیز درگیر چفت‌وبست فراخوانی‌های غیرطبقاتی در گفتمانی با ارتباط طبقاتیِ روشن است. در این زمینه، او میدان فراخوانی‌های «مردمی-دموکراتیک» را که حول تضاد میان «بلوک قدرت» و «مردم» متمرکز است، محل اصلی تعارض ایدئولوژیک می‌داند. زیرا هر طبقه می‌کوشد با ارائه‌ی اهداف طبقاتی خود به‌عنوان تحقق اهداف مردمی، به گفتمان ایدئولوژیک خود انسجام بخشد. (لاکلائو، ۱۹۷۷، ص۱۰۹.) لاکلائو می‌افزاید که جدایی فراکسیون‌های سنتی و جدید خرده‌بورژوازی از مناسبات مسلط تولید، آن‌ها را به‌طور خاص مستعد بسیج برحسب فراخوانی‌های «مردمی-دموکراتیک» می‌کند. این بدان معناست که طبقات متوسط یا «بخش‌های میانی»، عرصه‌ی طبیعی مبارزه‌ی دموکراتیک‌اند و، به طریق اولی، میدان ممتاز مبارزه‌ی طبقاتی سیاسی و ایدئولوژیک را فراهم می‌کنند. (لاکلائو، ۱۹۷۷، صص۱۱۱-۱۵.)

او نتیجه می‌گیرد که تقلیل‌گرایی طبقاتی پولانزاس مانع از درک این نکات بنیادی شد. بنا بر ادعای لاکلائو، پولانزاس حوزه‌ی خودایستا مبارزه‌ی «مردمی-دموکراتیک» را نادیده می‌گیرد و در عوض، تعلق طبقاتیِ ضروری را به هر عنصر ایدئولوژیک نسبت می‌دهد. افزون بر این، او باوجود جایگاه‌های اقتصادی کاملاً متفاوتی که دو فراکسیون مورد ادعا اشغال می‌کنند، وحدت طبقاتیِ ناموجهی برای خرده‌بورژوازی قایل می‌شود. درنتیجه، به نظر لاکلائو، تبیین پولانزاس از ایدئولوژی فاشیستی هم به‌دلیل تقلیل‌گرایی طبقاتی و هم به‌دلیل ناتوانی در توضیح منشأ وحدت در مجموعه‌ی ایدئولوژیک فاشیستی (یا هر مجموعه‌ی ایدئولوژیک دیگر) دچار نقص است. (لاکلائو، ۱۹۷۷، صص۱۰۰-۲۴ و در موارد متعدد دیگر.)

دسته‌ی متفاوتی از نقدها را جان کلارک و همکارانش مطرح کرده‌اند. درحالی‌که فایه و لاکلائو هر دو بر تحلیل پولانزاس از ایدئولوژی فاشیستی تمرکز می‌کنند، کلارک و همکارانش بر نظریه‌ی منطقه‌ای عام‌تر او تمرکز دارند.

آنها استدلال می‌کنند که پولانزاس «تجربه‌ی زیسته» و ایدئولوژی را تنها برای آن از یکدیگر متمایز می‌کند که بعدها آن‌ها را با یکدیگر درآمیزد. ازاین‌رو روشن نیست که آیا ایدئولوژی تجربه‌ای نسبتاً خودایستا را که منشأ آن در جایی دیگر است شکل می‌دهد، یا این‌که خودِ «تجربه‌ی زیسته» را تکوین می‌بخشد. دوم، آن‌ها مدعی‌اند که تلاش پولانزاس برای واردکردن تمایز میان ایدئولوژی و علم برحسب کارکردهای «خیالی» و معرفتیِ آنها، متضمن مسئله‌پردازی تجربی‌گرایانه‌ای درباره‌ی صدق و کذب است که «روابط واقعی» و درنتیجه ماهیت «رابطه‌ی خیالی با واقعیت» را بیش از حد ساده می‌کند. (کلارک و همکاران، ۱۹۷۷، صص۱۱۳-۴.)

سوم، آن‌ها مدعی وجود «تنشی میان وزن نظری‌ای هستند که به مفهوم علیت ساختاری داده می‌شود و نقش مهمی که به مبارزه‌ی طبقاتی اختصاص می‌یابد.» (کلارک و همکاران، ۱۹۷۷، ص۱۱۴.) به ادعای آنان، این امر در دوگانه‌شدن تبیین‌ها بازتاب می‌یابد؛ به‌گونه‌ای که یک اثر واحد (برای مثال، سلطه‌ی یک نظام ایدئولوژیک خاص) هم به علل ساختاری و هم به علل ناشی از تعارض طبقاتی نسبت داده می‌شود. گفته می‌شود این دشواری‌ها و دشواری‌های دیگر از تلاش نادرست برای بسط گزاره‌های عام و صوری درباره‌ی ماهیت ایدئولوژی در انتزاعی‌ترین سطح ناشی می‌شوند؛ یعنی از نحوه‌ای که ایدئولوژی برحسب الزامات کارکردی بازتولید اجتماعی تحلیل می‌شود. این امر از نظر نظری با فهم انضمامیِ اشکال و شرایطی که ایدئولوژی تحت آن‌ها عمل می‌کند، ناسازگار است.

پولانزاس دقیقاً هنگامی که ماهیت، میانجی‌گری‌ها و آثار مبارزه‌ی طبقاتی ایدئولوژیک را بررسی می‌کند، می‌کوشد چنین فهمی را بسط دهد. اما کلارک و همکارانش خاطرنشان می‌کنند که «او دقیقاً به این دلیل قادر نیست وحدت نظری‌ای میان این دو شکل تحلیل برقرار کند که مجموعه‌های مفهومی در سطوح متفاوتی از انتزاع تولید شده‌اند». (۱۹۷۷، ص۱۵) بااین‌همه، آنان پیشنهاد می‌کنند که پربارترین سهم پولانزاس در تحلیل مبارزه‌ی طبقاتی ایدئولوژیک نهفته است.

 

در دفاع از پولانزاس

این نقدها بی‌تردید کاستی‌های مهمی را در کار پولانزاس درباره‌ی ایدئولوژی و مبارزه‌ی طبقاتی برجسته می‌کنند. اما وضعیت آن‌چنان که این منتقدان می‌گویند نامطلوب نیست. ببینیم چه‌گونه می‌توان از نظریه‌ی منطقه‌ای ایدئولوژی در قدرت سیاسی و طبقات اجتماعی و تحلیل مبارزه‌ی ایدئولوژیک در فاشیسم و دیکتاتوری دفاع کرد. کلارک و همکارانش به‌درستی دو رویکرد متضاد را در تحلیل پولانزاس شناسایی می‌کنند. همین مسئله در آثار اولیه‌ی او درباره‌ی دولت نیز وجود دارد. در آن‌جا پولانزاس از روایتی کارکردگرایانه و تقلیل‌گرایانه از دولت، به‌مثابه‌ی عامل انسجام در جامعه‌ای تقسیم‌شده به طبقات، به روایتی تعین‌یافته توسط صورت و مبتنی بر نظریه‌ی سرمایه درباره‌ی دولت بورژوایی تیپیک و شیوه‌ی عادی مبارزه‌ی سیاسی حرکت می‌کند.

به نظر می‌رسد حرکت نظری مشابهی در رویکرد پولانزاس به ایدئولوژی نیز عمل می‌کند. اما این حرکت در این‌جا موفقیت کمتری دارد، زیرا او نمی‌تواند کارکردها و اشکال ایدئولوژی را در هیچ سطحی از انتزاع به‌نحو کافی توصیف کند. ازاین‌رو پولانزاس در توصیف ایدئولوژی به‌طور کلی به کارکردگرایی متوسل می‌شود. او پیشنهاد می‌کند که ایدئولوژی عوامل یا حامل‌های کنش اجتماعی را در مناسبات اجتماعی جای می‌دهد و آن‌ها را به آگاهی اجتماعی متناسبی مجهز می‌کند.

با توجه به تعهد اولیه‌ی او به الگویی آلتوسری از ایدئولوژی (الگویی که ایدئولوژی را چیزی می‌داند که حتی پس از الغای تقسیمات طبقاتی نیز باقی می‌ماند) این روایت عام و کارکردگرایانه نمی‌تواند مبنایی نظریه‌طبقاتی داشته باشد. این امر با تحلیل او از کارکرد عام دولت تفاوت دارد. بااین‌حال، پولانزاس بلافاصله خاطرنشان می‌کند که کارکرد عام ایدئولوژی به‌وسیله‌ی روابط طبقاتی تعین مضاعف می‌یابد. او همچنین تلویحاً می‌پذیرد که پس از انقلاب پرولتری، توازن نسبی میان ایدئولوژی و علم به سمت علم متمایل خواهد شد. (قدرت سیاسی و طبقات اجتماعی، ص۲۰۶.)

گام بعدی باید حرکت از کارکرد ایدئولوژی به‌طور کلی به تبیین نقش خاص ایدئولوژی در وجه تولید سرمایه‌داری باشد، نه هنوز در کل جامعه. در این‌جا دو مسیر ممکن وجود دارد: مسیر مبتنی بر نظریه‌ی سرمایه و مسیر مبتنی بر نظریه‌ی طبقات. از منظر نظریه‌ی سرمایه، لازم است انطباق میان منطقه‌ی ایدئولوژیکِ از لحاظ نظری تیپیک و ماتریس کلی وجه تولید سرمایه‌داری تحلیل شود. پولانزاس در همین زمینه به سلطه‌ی منطقه‌ی حقوقی-سیاسی در حوزه‌ی ایدئولوژیک اشاره می‌کند و این امر را به‌روشنی با نوع بورژوایی مشروعیت پیوند می‌دهد که با سلطه‌ی سیاسی همراه با رهبری هژمونیک طبقاتی متناظر است. (قدرت سیاسی و طبقات اجتماعی، ص۲۲۴.) او همچنین خاطرنشان می‌کند که جوامع و دولت‌های خاص می‌توانند با هم‌زیستی ایدئولوژی‌ها و/یا انواع مختلف مشروعیت مشخص شوند؛ و این‌که ممکن است میان محتوای طبقاتی ظاهری ایدئولوژی مسلط و کارکرد طبقاتی واقعی آن جابه‌جایی‌هایی رخ دهد. (قدرت سیاسی و طبقات اجتماعی، صص۲۰۳-۴، ۲۲۲، ۲۲۴؛ همچنین نک. ۱۹۶۷a، در سراسر اثر.)

شایان ذکر است که پولانزاس در واقع به پرسش لاکلائو درباره‌ی ماهیت اصل وحدت‌بخش ایدئولوژی مسلط پاسخ می‌دهد. او پیشنهاد می‌کند که ایدئولوژی تیپیکِ از نظر نظریِ جوامع سرمایه‌داری از طریق سلطه‌ی ایدئولوژی حقوقی-سیاسی و نفوذ آن در سایر مناطق ایدئولوژیک به وحدت می‌رسد. از منظر نظریه‌ی طبقاتی، پولانزاس استدلال می‌کند که در وجه تولید سرمایه‌داری دو طبقه‌ی بنیادی وجود دارند )بورژوازی و پرولتاریا( و دو مجموعه‌ی ایدئولوژیک بنیادی نیز با آن‌ها متناظرند. در سطح انتزاعی، این دو به‌عنوان ایدئولوژی مسلطِ وجه تولید سرمایه‌داری ناب و ایدئولوژی انقلابی طبقه‌ی کارگر شناسایی می‌شوند؛ ایدئولوژی اخیر به‌واسطه‌ی نقد دائمی علم مارکسیستی، آن‌گونه که از طریق حزب پیشاهنگ میانجی‌گری می‌شود، پالایش یافته است. (قدرت سیاسی و طبقات اجتماعی، ص۲۰۶.)

اما این ایدئولوژی‌های «ناب» هرگز در عمل تحقق نمی‌یابند، زیرا مبارزه‌ی طبقاتی ایدئولوژیک همواره مداخله می‌کند. این مبارزه از طریق جذب و ادغام متقابل، هرچند متقارن، عناصر گفتمان مخالف، آن‌ها را تعدیل می‌کند. افزون بر این، هنگامی که از وجه تولید سرمایه‌داری ناب به سطح صورت‌بندی اجتماعی حرکت می‌کنیم، طبقات دیگر و خرده‌مجموعه‌های ایدئولوژیک آن‌ها را نیز می‌یابیم. تنها در سطح جامعه به‌عنوان یک کل است که می‌توان محتوای انضمامی و آثار مجموعه‌ها و خرده‌مجموعه‌های ایدئولوژیک خاص را توضیح داد. همچنین، برخلاف فایه و لاکلائو که هر دو مدعی‌اند پولانزاس نقش چفت‌وبست را در تحول ایدئولوژی‌ها نادیده می‌گیرد، او در بحث خود از مبارزه‌ی طبقاتی ایدئولوژیک در انضمامی‌ترین سطح تحلیل، به این فرآیند اشاره می‌کند. این امر به‌ویژه در تحلیل او از جاذبه‌ی توده‌ای فاشیسم روشن است. سرانجام، هنگامی که پولانزاس از انتزاعی‌ترین سطح ایدئولوژی به‌طور کلی، از طریق صورت تیپیکِ نظریِ ایدئولوژی بورژوایی در وجه تولید سرمایه‌داری ناب، به سطوح انضمامی‌تر مبارزه‌ی طبقاتی ایدئولوژیک حرکت می‌کند، بر امکان جابه‌جایی‌ها، بحران‌ها و اشکال استثنایی نیز تأکید بیش‌تری می‌گذارد و مفاهیمی را وارد می‌کند که با این مسائل مرتبط‌اند. (فاشیسم و دیکتاتوری، صص۷۶-۸، ۲۵۱-۳، و در سراسر اثر.)

خلاصه اینکه، اگر کار نظری و تجربی پولانزاس درباره‌ی ایدئولوژی را با حرکت روش‌شناختی معمول او از انتزاعی به انضمامی مرتبط نکنیم، به‌آسانی ممکن است استدلال‌های او را بد تفسیر کنیم و فرض کنیم که همه‌ی آن‌ها نسبت یکسانی با سطح تجربی دارند. این امر به معنای آن نیست که نظریه‌ی منطقه‌ای او و تفسیرش از مبارزه‌ی طبقاتی ایدئولوژیک کاملاً برای وظایفی که خود او تعیین کرده است کفایت می‌کنند. در انتزاعی‌ترین سطح، تمایز میان ایدئولوژی و علم تحلیل او از ساخت ایدئولوژیک «خیال اجتماعی» را بی‌جهت پیچیده می‌کند. در سطح وجه تولید سرمایه‌داری ناب، تحلیل او از منطقه‌ی حقوقی-سیاسی به همان اندازه‌ی استدلالش درباره‌ی این‌که جمهوری دموکراتیک لیبرال اساساً و به‌نحو اصلاح‌ناپذیری بورژوایی است، تقلیل‌گرایانه است.

این ذات‌گرایی با اعتماد بی‌چون‌وچرای او (دست‌کم در آغاز) به علم مارکسیستی و سپس به خط توده‌ای همراه است. (قدرت سیاسی و طبقات اجتماعی، صص۲۰۶، ۲۱۱-۷.) این امر به معنای انکار اهمیت ایدئولوژی حقوقی-سیاسی در جوامع سرمایه‌داری در امتداد خطوطی که پولانزاس نشان می‌دهد نیست. بل‌که باید حقوق، دموکراسی، عدالت اجتماعی و غیره را جدی گرفت و گفتمان حقوقی-سیاسی را با سوسیالیسم دموکراتیک پیوند داد. (همچنین نک. دولت، قدرت، سوسیالیسم.) در سطح جوامع، پولانزاس به رده‌بندی تقلیل‌گرایانه‌ی طبقاتیِ عناصر ایدئولوژیک متوسل می‌شود. در واقع، کافی بود مشاهده کند که در هر لحظه‌ی معین، توزیع عناصر ایدئولوژیک در میان طبقات، فراکسیون‌ها، مقولات و غیره نابرابر است. در این صورت، مبارزه‌ی طبقاتی ایدئولوژیک عبارت می‌بود از چفت‌وبست گزینشی این عناصر در قالب مجموعه‌های ایدئولوژیکِ دارای سوگیری طبقاتی خاص و/یا ازهم‌گسیختن مجموعه‌هایی که به نفع منافع طبقات مخالف هستند. در واقع، خود پولانزاس بعدها استدلال می‌کند که «مبارزه‌ی ایدئولوژیک به‌مثابه‌ی مبارزه‌ای حاضر و جاری، در خودِ شکل‌گیری هر ایدئولوژی طبقاتی، در درون آن، وجود دارد.» (طبقه در سرمایه‌داری معاصر، ص۲۹۰.) این فرمول‌بندی بهتر است و به راه‌حل مورد اشاره‌ی ما نزدیک می‌شود. تقلیل‌گرایی طبقاتی غیرضروری و نامفید است. این تقلیل‌گرایی از سردرگمی مداوم پولانزاس درباره‌ی ماهیت و اثربخشی مبارزه‌ی طبقاتی ناشی می‌شود. ازاین‌رو، گاه پولانزاس ماهیت بورژوایی ایدئولوژی مسلط را برحسب سازمان‌یابی آن حول عناصری با تعلق طبقاتی اساساً بورژوایی، نه خرده‌بورژوایی یا پرولتری، تعیین می‌کند. در موارد دیگر، این کار را برحسب آثار آن در یک کونژوکتور خاص انجام می‌دهد. رویکرد دوم زیربنای ادعای اوست مبنی بر این‌که محتوای طبقاتی و آثار طبقاتی یک ایدئولوژی می‌توانند از یکدیگر جدا شوند. (برای مثال، ۱۹۶۷a، در سراسر اثر؛ قدرت سیاسی و طبقات اجتماعی، صص۲۰۳-۴، ۲۰۷، ۲۰۹؛ فاشیسم و دیکتاتوری، صص۷۶-۷، ۱۰۳-۴، ۱۲۷-۸، ۲۵۱-۳، ۳۱۶-۷.)

پیش‌تر استدلال کرده‌ایم که تنها محاسبه‌ی آثار مناسب است، اما در برابر منتقدان پولانزاس با خود او نیز موافقیم که این محاسبه نمی‌تواند به عناصر ایدئولوژیک محدود شود. این محاسبه همچنین به نهادینه‌شدن ایدئولوژی‌ها در دستگاه‌های ایدئولوژیک دولت و دستگاه‌های مرتبط با ایدئولوژی، اهمیت یا وزن نسبی این دستگاه‌ها درون نظام دولتی و/یا در صحنه‌ی سیاسی، و ماهیت راهبردهایی که در مبارزه‌ی طبقاتی ایدئولوژیک دنبال می‌شوند، وابسته است. این عوامل باید هنگام توضیح تولید، گردش و دریافت ایدئولوژی‌ها مورد توجه قرار گیرند. افزون بر این، همان‌گونه که پولانزاس بعدها دریافت، آن‌ها باید با تقسیم میان کار فکری و کار یدی نیز پیوند داده شوند. (نک. پایین‌تر) پولانزاس همچنین در تأکید بر مسئله‌ی «انطباق-ناانطباق» درست می‌گوید، حتی اگر تفسیر او به‌واسطه‌ی زوج «ایدئولوژی-علم» آلوده شده باشد. این زوج مفهومی در علوم اجتماعی به‌ویژه مسئله‌ساز است، زیرا خودِ امر اجتماعی در گفتمان و از طریق گفتمان بازتولید می‌شود.

اما زوج مفهومی «انطباق-ناانطباق» مفید است، مشروط بر این‌که به‌صورت رابطه‌ای تفسیر شود. هر دو اصطلاح به درجه‌ی انطباق میان رویه‌ها و ویژگی‌های گفتمانی و غیرگفتمانی اشاره دارند؛ یعنی به میزانی که گفتمان‌های خاص با بازتولید روابط اجتماعی، نهادها و دستگاه‌های خاص سازگارند.(۳) تعیین «(نا)انطباق» در نسبت با گفتمان‌ها و رویه‌ها و ویژگی‌های غیرگفتمانیِ خاص ضروری است. زیرا یک گفتمان واحد می‌تواند بسته به این‌که کدام رویه‌ی غیرگفتمانی به‌عنوان نقطه‌ی مرجع در نظر گرفته شود، درجات متفاوتی از (نا)انطباق داشته باشد. این استدلال از گفتمان‌های مربوط به جهت‌گیری‌های فردی گرفته تا اشکال محاسبه‌ای که شرکت‌ها، احزاب و غیره اتخاذ می‌کنند و تا راهبردهای انباشت در سطح کلان، پروژه‌های هژمونیک و غیره صادق است. زوج «انطباق-ناانطباق» به تمایز میان ایدئولوژی‌های «دل‌بخواهانه، عقلی‌گرایانه و اراده‌شده» و ایدئولوژی‌های «ارگانیک» کمک می‌کند؛ ایدئولوژی‌هایی که می‌توانند به‌عنوان «ملات» ایدئولوژیک یک «بلوک تاریخی» عمل کنند.

با الهام از گرامشی می‌توان بلوک تاریخی را مجموعه‌ای نسبتاً یکپارچه و از حیث مکمل‌بودن، مشروط و کونژوکتورال، از عناصر اقتصادی، سیاسی و ایدئولوژیک تعریف کرد که قادر به بازتولید بلندمدت است. (نک. گرامشی، ۱۹۷۱، صص۱۳۷، ۱۶۸، ۳۶۶، ۳۷۶-۷.) رد چنین رویکردی بدان معناست که رابطه‌ی میان ایدئولوژی مسلط و یک صورت‌بندی اجتماعی معین کاملاً دل‌بخواهی است. در واقع، همان‌گونه که طعنه‌ی نابجای فایه درباره‌ی خیال‌پردازی‌های روزنبرگ نشان می‌دهد، چنین ادعایی مفاهیمی چون «هژمونی»، «بلوک تاریخی» و «بحران ایدئولوژیک» را بی‌معنا می‌کند.

اکنون به فایه و لاکلائو بازگردیم. نقدهای آنان تنها تا حدی موجه به نظر می‌رسند. بنابراین، اگرچه پولانزاس قطعاً اثر فایه درباره‌ی زبان‌های تمامیت‌خواه را به‌گونه‌ای نادرست بازنمایی می‌کند که گویی صرفاً تاریخ واژه‌هاست و از مبارزه‌ی طبقاتی غفلت دارد، در عین حال حق دارد استدلال کند که فایه مسئله‌ی تأثیر ایدئولوژیک را به چیزی تقلیل می‌دهد که می‌توان آن را «تقاطع امر بین‌فردی و امر بین‌گفتمانی» نامید. (درباره‌ی «بین‌گفتمانی»، نک. پِشو، ۱۹۷۵.) تأکید فایه بر ارتباط روایی فردی از طریق مجموعه‌ای ناپایدار و نوسان‌گر از زبان‌ها یا نظام‌های گفتمانیِ هم‌پوشان، آشکارا اهمیت شرایط مادی و سازمانی تولید، گردش و دریافت ایدئولوژیک و نیز نقش سنت‌ها و «غرایز» طبقاتی در شکل دادن به تأثیر متفاوت گفتمان‌های خاص را کم‌رنگ می‌کند. بااین‌حال، شایان توجه است که پولانزاس در آثار متأخر خود درباره‌ی ائتلاف‌های طبقاتی و جبهه‌های ایدئولوژیک تا حدی به تأکید فایه بر نقش چفت‌وبست ایدئولوژیک در مبارزه‌ی طبقاتی نزدیک می‌شود.

نقد لاکلائو به دلایل دیگری مسئله‌ساز است. او فرض می‌کند که مجموعه‌های ایدئولوژیک یکپارچه‌اند و سپس این وحدت را به اثر «خطاب‌قراردهی» به‌مثابه‌ی سازوکار ایدئولوژی به‌طور کلی تقلیل می‌دهد. حال آن‌که پولانزاس استدلال می‌کند:

«ایدئولوژی فاشیستی» نمی‌تواند به همان شیوه‌ای میدان پژوهش باشد که مجموعه‌های ایدئولوژیکی که اساساً با بورژوازی و طبقه‌ی کارگر پیوند دارند… بل‌که آمیزه‌ای از عناصر متناقض است که چفت‌وبست آن‌ها در نهایت تنها هنگامی قابل‌درک است که در رویه‌ها و دستگاه‌های رژیم‌های فاشیستی خاص تجسم یافته باشند. (فاشیسم و دیکتاتوری، ص۲۵۳، تأکید در اصل.)

همچنین دلایل خوبی برای زیر سؤال بردن وحدت ایدئولوژی‌های بورژوایی و پرولتری و در نتیجه بررسی تناقض‌های درونی آن‌ها وجود دارد. افزون بر این، تا آن‌جا که ایدئولوژی‌ها را بتوان از یکدیگر متمایز کرد و به‌عنوان مجموعه‌هایی نسبتاً باثبات و یکپارچه در نظر گرفت، به‌سختی می‌توان این امر را صرفاً به قدرت دلالتیِ یک خطاب‌قراردهی مسلط نسبت داد. چنین رویکردی رنگ‌وبوی ایدئالیسم دارد. همچنین نقش دستگاه‌ها و رویه‌های خاص را در محدود کردن بازی تناقض‌های درونی یک ایدئولوژی به حدودی که برای تضمین تداوم نقش آن به‌عنوان «ملات» اجتماعی ضروری است، نادیده می‌گیرد.

بااین‌حال، لاکلائو مشکلاتی را در تلاش اولیه‌ی پولانزاس برای پیوند دادن ایدئولوژی و فاشیسم شناسایی کرده است. لاکلائو به‌ویژه در اشاره به گرایش به تقلیل‌گرایی طبقاتی، غفلت از امر «مردمی-دموکراتیک» و وضعیت مسئله‌ساز خرده‌بورژوازی دقیق است. اما خود پولانزاس در آثار بعدی ظاهراً دست‌کم دو نقد نخست را پیشاپیش در نظر گرفته است. ازاین‌رو، او در بحث درباره‌ی تأثیر توده‌ای فاشیسم، علاوه بر طبقات، توجه ویژه‌ای به مقولات اجتماعی نشان می‌دهد و همچنین بر جاذبه‌ی «ملی-مردمی» ایدئولوژی تأکید می‌کند. (۱۹۷۶c، در سراسر اثر.) او همچنین در بحث درباره‌ی مبارزه برای جلب حمایت خرده‌بورژوازی، ظاهراً رویکرد ذات‌گرایانه به ایدئولوژی‌های طبقاتی (خواه بورژوایی، خواه طبقه‌ی کارگر و خواه خرده‌بورژوایی) را رد می‌کند. (طبقه در سرمایه‌داری معاصر، صص۲۸۹-۹۹.)

 

روشنفکران، احزاب و منازعه‌ی ایدئولوژیک

پولانزاس در پیگیری دغدغه‌ی خود درباره‌ی مبارزه‌ی طبقاتی ایدئولوژیک، به‌طور فزاینده‌ای به نقش روشنفکران و رابطه‌ی آنان با احزاب سیاسی و/یا دولت علاقه‌مند شد. در سطح عملی، این امر را می‌توان در مشارکت خود او با سی‌اف‌دی‌تی، مقاومت ضددیکتاتوریِ دیاسپورای روشنفکری یونان، کارزار وحدت چپ پیرامون برنامه‌ی مشترک[20] در فرانسه، و نقد او از خردستیزی نو-فیلسوفان مشاهده کرد. این امر همچنین در چندین مقاله‌ی او برای مطبوعات فرانسه و یونان بازتاب یافته است.

پولانزاس در این‌جا انواع مختلف روشنفکران، وسوسه‌های سیاسی آنان و نقش مناسبشان در امور سیاسی و ایدئولوژیک را بررسی می‌کند. پولانزاس در یونان دو نوع سنتی روشنفکر را از یکدیگر متمایز می‌کند: روشنفکران حزبی و روشنفکران دانشگاهی. گروه نخست از خط حزبی پیروی می‌کنند و در جبهه‌های سیاسی و/یا فرهنگی فعال‌اند؛ گروه دوم روشنفکرانی محافظه‌کارند که خود را بیرون و فراتر از احزاب و سیاست می‌دانند و از عرصه‌ی عمومی خارج از دانشگاه‌ها فاصله می‌گیرند.

اگرچه این دو گروه محافل روشنفکری متقابلاً انحصاری تشکیل می‌دهند، بااین‌حال در دو ویژگی مشترک‌اند. هر دو به تصور واحدی از حقیقت پایبندند (خواه این حقیقت در حزب و مارکسیسم-لنینیسم تجسم یافته باشد و خواه در روح جاودان انسانیِ ایدئالیسم کلاسیک) که حمایت از آن و آشکار ساختنش نقش ویژه‌ی روشنفکر به شمار می‌رود. آنها همچنین رابطه‌ای خاص از تبعیت و وابستگی به اقتدار دارند: رهبری حزب به‌عنوان داور نهایی حقیقت، یا نخبگان روشنفکریِ روشن‌بین و مورد تأیید حکومت. (۱۹۷۸I.k.) از زمان فروپاشی دیکتاتوری نظامی، نقش جدیدی برای روشنفکر در حال ظهور است که با نقشی که در جاهای دیگر غرب در حال شکل‌گیری است، قابل قیاس است. این نقش، تولید روشنفکری را به‌مثابه‌ی نقد می‌بیند، پیوند ایدئولوژی و علم را به رسمیت می‌شناسد، می‌پذیرد که عناصر ایدئولوژیک درون هر نظام «حقیقت علمی» وجود دارند، و اذعان می‌کند که هر نظام قدرت یا اقتدار، ایدئولوژی یا دانش خاص خود را ترشح می‌کند.

این نقش جدید از روشنفکران حزبی می‌خواهد معیارهای حقیقت را در رویه‌های عام‌تر اجتماعی و سیاسی بیابند و ایده‌های خود را هم در خارج از مجاری حزبی و هم در درون آن‌ها تولید و منتقل کنند. به همین ترتیب، استادان دانشگاه باید از آموزش صرف فراتر روند و در زندگی عمومی خارج از محافل دانشگاهی نقشی انتقادی ایفا کنند. به‌ویژه، استادان باید به‌عنوان روشنفکران «خاص» و نه «عام» وارد عمل شوند؛ یعنی به‌عنوان متخصصان رشته‌های خاصی که با حوزه‌های معین زندگی اجتماعی مرتبط‌اند، نه به‌عنوان همه‌فن‌حریفانی که نفوذشان به جایگاه عمومی ادبی یا روشنفکری آنان وابسته است.

در هر دو مورد، نقش جدید از روشنفکران می‌خواهد تحلیل‌های علمی را بدون افتادن در دام ساده‌سازی عامه‌پسندانه در اختیار مخاطبان گسترده قرار دهند. روشنفکران حزبی نباید خود را به نوشتن برای مطبوعات حزبی محدود کنند و روشنفکران دانشگاهی نیز نباید دیگر همه‌ی اشکال روزنامه‌نگاری را تحقیر کنند. از این منظر، روشنفکران باید در پی ایجاد رابطه‌ای ارگانیک با توده‌های مردمی باشند و کار روشنفکری خود را با مسائل زندگی روزمره پیوند دهند. (همان‌جا)

پولانزاس در اواخر دهه‌ی ۱۹۷۰، چشم‌انداز چنین مشارکتی را هم در یونان و هم در فرانسه مساعد می‌دانست. در سراسر غرب، به دلیل تغییراتی که هم بر نهاد روشنفکری و هم بر روشنفکران چپ اثر می‌گذاشت، جنبش فزاینده‌ای به سوی منازعه و مشارکت ایدئولوژیک شکل گرفته بود. زیرا جنگ سرد، «پایان ایدئولوژی» و مصرف‌گرایی تکنوکراتیک دیگر نهاد روشنفکری را منجمد نمی‌کردند؛ در عین حال، افول استالینیسم و سوسیال‌دموکراسی، سوءظن سنتی روشنفکران چپ نسبت به توده‌های مردمی و دموکراسی پایه را تضعیف کرده بود. در این فضای جدید روشنفکری، منازعه رشد یافته بود. کارگران با کارفرمایان مقابله می‌کردند، جوانان نظام خانواده و آموزش را به پرسش می‌کشیدند، دانشمندان سنت‌های تثبیت‌شده را نقد می‌کردند و هنرمندان علیه تجاری‌شدن و فتیشیسم فرهنگ اعتراض می‌کردند. (۱۹۷۷I.g.)

این تغییر کلی با عواملی که به دو کشور مورد علاقه‌ی پولانزاس، یعنی یونان و فرانسه، اختصاص داشت تقویت شد. در یونان، آموزش از نظر تاریخی در تحرک صعودی دهقانان و خرده‌بورژوازی اهمیت زیادی داشت. این امر موجب می‌شد توده‌های مردمی آمادگی ویژه‌ای برای فرهنگ عالی داشته باشند و کمتر دچار روشنفکرستیزی شوند. فروپاشی دیکتاتوری نیز با مهاجرت گسترده‌ی روشنفکران بورژوا و خرده‌بورژوا به سوی توده‌ها همراه شده بود. ازاین‌رو پولانزاس احساس می‌کرد شرایط برای گفت‌وگو میان مردم و روشنفکران مترقی به‌ویژه مساعد است. (۱۹۷۸I.g.)

پولانزاس همچنین استدلال می‌کرد که اتحادیه‌ی چپ در فرانسه فضایی برای رابطه‌ای ارگانیک میان روشنفکران و توده‌ها ایجاد کرده است. اما خوش‌بینی او با رشد خردستیزی (که در نفوذ نو-فیلسوفان و در ظهور نوعی مخالفت‌ورزی عام و خودبسنده از سوی بسیاری از روشنفکران چپ پس از فروپاشی اتحادیه و شکست انتخاباتی آشکار شد) مشروط می‌شد. این خطر وجود داشت که رسانه‌ها چپ مخالف را به روشنفکران سنتی‌ای تبدیل کنند که از دولت حمایت می‌کنند و کسانی که به احزاب خود وفادار می‌مانند نیز با اتخاذ ذهنیت محاصره‌شده، نفوذ خود را از دست بدهند. بااین‌حال، مشروط بر این‌که روشنفکران مخالف ابتکار عمل را برای نزدیک‌شدن مجدد به چپ نهادی در دست گیرند، چشم‌انداز هژمونی روشنفکری مترقی همچنان امیدوارکننده به نظر می‌رسید. (۱۹۷۷f؛ ۱۹۷۸g.)

پولانزاس همچنین مسائل و خطرات عام‌تری را در نقش سیاسی کنونی روشنفکران بررسی می‌کرد. او سه دام را برمی‌شمارد که باید از آن‌ها اجتناب کرد. از آن‌جا که سوسیالیسم دموکراتیک واقعی در دستور کار قرار گرفته بود، مشارکت اهمیت حیاتی داشت. بنابراین نخستین خطر، امتناع از مشارکت یا امتناع‌گرایی است؛ وانمود کردن این‌که روشنفکران فراتر از سیاست قرار دارند. دومین خطر، ادغام‌شدن در حکومت است. این امر می‌تواند از فرصت‌طلبی ساده و/یا عطش قدرت و سلطه‌ای ناشی شود که بر دانش تخصصی فرد مبتنی است. سومین خطر آن است که احزاب چپ از روشنفکران برای ابراز حمایت متعصبانه از سیاست‌های خود و/یا سرکوب نقد استفاده کنند.

این دو خطر اخیر به معنای آن نیست که روشنفکران مترقی باید در پی رابطه‌ای بی‌واسطه و مستقیم با توده‌ها باشند. (۱۹۷۷I.h.) در عوض، پولانزاس استدلال می‌کند که، جز در استثناهای محدودی مانند تئاتر خیابانی یا هنر، روشنفکران باید در احزاب سیاسی فعال باشند. (۱۹۸۰I.a، صص۴۴-۵۳؛ همچنین نک. ۱۹۷۷I.g.) اما عضویت آنان در یک حزب سیاسی باید مشروط به آزادی و حقوق باشد. در واقع، چون فعالیت خود آنان بر آزادی اندیشه استوار است، روشنفکران می‌توانند ارزش آزادی را درک کنند و باید نسبت به سوءاستفاده از آن و سرکوب آگاه باشند. بنابراین ضروری است که روشنفکران هرجا سرکوب رخ می‌دهد آن را نقد کنند و نه این‌که این کار را به‌صورت گزینشی انجام دهند. پولانزاس حتی مدعی می‌شود که هیچ روشنفکری که در سکوت دیگری تبانی کند، هرگز نمی‌تواند حقیقتاً آزاد باشد. (۱۹۷۷I.h.)

پولانزاس استدلال می‌کند که نو-فیلسوفان با خطر متفاوتی مواجه‌اند: پوپولیسم عوام‌گرایانه. این امر از آن‌جا ناشی می‌شود که آنان استدلال می‌کنند هر دانش، هر مقاومت و هر سازمان‌یابی‌ای موجب تغذیه‌ی سلطه بر مردم یا «عوام» می‌شود. این استدلال‌ها به خلع تحرک توده‌ها می‌انجامد و خود نو-فیلسوفان را به سخنگویان نخبه‌گرایی از جانب عوام تبدیل می‌کند. (۱۹۷۷f) پولانزاس در جای دیگری پیشنهاد می‌کند که چپ گاه در رویه‌های نادرست منازعه‌ورزی‌ای شریک می‌شود که مشخصه‌ی خردستیزی نو-فیلسوفان و خصومت فراگیر آنان با سازمان‌یابی یا مقاومت است. رد کامل فرهنگ تثبیت‌شده همواره مشکلات نظری و عملی ایجاد می‌کند.

بنابراین رد کامل مارکسیسم به‌عنوان جزم بسته یا علت مستقیم گولاگ، به‌معنای رد سوسیالیسم نیز هست. رد کامل مادری از سوی برخی فمینیست‌ها بدان معناست که مادری فقط از طریق اجبار «طبیعی» شکل سنتی خانواده قابل تحقق است و بدین‌ترتیب راه الگوهای بدیل پرورش کودک بسته می‌شود. و رد کامل ناسیونالیسم ارتجاعی بورژوازی از سوی نیروهای چپ بدان معناست که پرولتاریا فاقد میهن است و ازاین‌رو چفت‌وبست نوعی ملیت سوسیالیستی و پرولتری ناممکن می‌شود. خلاصه اینکه، اگر کسی به رد کامل، آن‌گونه که نو-فیلسوفان و دیگران انجام می‌دهند، روی آورد، مفاهیم سنتی همچنان به‌عنوان نقاط مرجع ثابت و تغییرناپذیر باقی می‌مانند. این امر نیز به نوبه‌ی خود تداوم تجسم آن‌ها در نهادها و رویه‌ها را تقویت می‌کند.

در مقابل، پولانزاس خواهان شکل متفاوتی از منازعه‌ی نظری و ایدئولوژیک است. این منازعه باید علیه نظام‌مندکردن هر گفتمان یا علمی به‌مثابه‌ی وسیله‌ای برای سلطه و سرکوب جهت‌گیری کند. او استدلال می‌کند که هر گفتمانی می‌تواند از سوی کسانی که انحصار آن را در اختیار دارند به ابزاری برای سرکوب تبدیل شود و تنها از طریق نقد مداوم از پایین می‌توان از این امر جلوگیری کرد. از این منظر، استفاده از مارکسیسم به‌عنوان زبان دیکتاتوری و توجیه سرکوب در بلوک شرق را نمی‌توان صرفاً به‌عنوان بدشکل‌شدن گفتمانی دانست که در غیر این صورت سالم است. به همین ترتیب، استفاده از روانکاوی به‌عنوان زبان رسمی مشروعیت‌بخشِ اشکال جدید و اقتدارگرایانه‌ی کنترل و «عادی‌سازی» در غرب را نیز نمی‌توان به‌آسانی امری تصادفی قلمداد کرد. خطر چنین سوءاستفاده‌ای در همه‌ی اشکال دانش نهفته است و باید همواره در برابر آن مقاومت کرد.

اما پولانزاس همچنین استدلال می‌کند که برخی گفتمان‌ها نسبت به برخی دیگر ظرفیت رهایی‌بخش بیش‌تری دارند؛ ازاین‌رو رد یکسان همه‌ی دانش‌ها به‌عنوان منبع سلطه نادرست است. به همین ترتیب، باید نسبت به همه‌ی اشکال نهادینه‌شدن اجتماعی-سیاسی، از جمله احزاب چپ، موضعی انتقادی اتخاذ کرد، بی‌آنکه به رد کامل همه‌ی اشکال سازمان‌یابی روی آورد. همان‌قدر نادرست است که باور کنیم هر حزبی ذاتاً بوروکراتیک و سرکوبگر است که تصور کنیم هر حزب کمونیستی ذاتاً انقلابی و فسادناپذیر، ضدبوروکراتیک و رهایی‌بخش است. اما استالینیسم نوعی دفرماسیون بالقوه در هر حزب است و توده‌ها باید همواره با چنین تحولاتی مقابله کنند و برای دموکراسی در پایه فشار وارد آورند. پولانزاس استدلال می‌کند که منازعه نباید به مسائل روابط طبقاتی و احزاب طبقاتی محدود شود، بل‌که باید به جبهه‌های جدید مبارزه‌ی فرهنگی و ایدئولوژیک نیز گسترش یابد. جنبش‌هایی همچون فمینیسم، جنبش دانشجویی و محیط‌زیست‌گرایی دیگر اموری ثانوی نسبت به مبارزه‌ی طبقاتی نیستند و باید با همان روحیه‌ی منازعه‌ورزی با آن‌ها برخورد کرد.

سرانجام، پولانزاس هشدار می‌دهد که نقش مناسب روشنفکران در نقد و دفاع از آزادی ممکن است به‌واسطه‌ی سوءتفاهم درباره‌ی ماهیت جبهه‌های ایدئولوژیک مسدود شود. زیرا ائتلاف‌ها و مصالحه‌های سیاسی نباید به حوزه‌ی ایدئولوژیک ترجمه شوند. در غیر این صورت، ائتلاف سیاسی می‌تواند به التقاط‌گرایی بینجامد و آزادی انتقادی روشنفکران را محدود کند. (۱۹۷۷I.f؛ همچنین نک. ۱۹۸۰I.a.)

 

تقسیم میان کار فکری و کار یدی

پولانزاس در بحث درباره‌ی نقش سیاسی مناسب روشنفکران تلویحاً می‌پذیرد که تخصص‌یافتن در برخی اشکال کار فکری می‌تواند توجیه‌پذیر باشد. اما در جای دیگری نقدی سازش‌ناپذیر بر تقسیم میان کار فکری و کار یدی بسط می‌دهد و به‌شدت بر ضرورت فراروی از این تقسیم در گذار به سوسیالیسم دموکراتیک تأکید می‌کند.

این نقد نخست در بحث او درباره‌ی خرده‌بورژوازی ظاهر می‌شود، اما تنها در آخرین کتابش به‌طور کامل بسط می‌یابد. پولانزاس در طبقه در سرمایه‌داری معاصر خاطرنشان می‌کند که آثار کلاسیک مارکسیستی همواره بر نقش تعیین‌کننده‌ی تقسیم میان کار فکری و کار یدی در پیدایش تقسیمات طبقاتی تأکید کرده‌اند و همچنین استدلال کرده‌اند که الغای این تقسیمات مستلزم از میان برداشتن خودِ تقسیم کار فکری-یدی است. در این زمینه، خود پولانزاس مدعی است که این تقسیم:

صرفاً یک تقسیم فنی کار نیست، بلکه… در واقع، در هر شیوه‌ی تولید تقسیم‌شده به طبقات، بیان فشرده‌ی رابطه‌ی میان روابط سیاسی و ایدئولوژیک را تشکیل می‌دهد… در چفت‌وبست آن‌ها با مناسبات تولید… هم درون خودِ فرآیند تولید و هم فراتر از آن، در کل صورت‌بندی اجتماعی. (طبقه در سرمایه‌داری معاصر، صص۲۳۳-۴.)

برای مثال، کاربردهای فناورانه‌ی علم درون فرآیند کار سرمایه‌داری در آیین‌های دانش و غیره محصور می‌شوند و در نتیجه کار یدی قادر به کنترل آن‌ها نیست. به همین ترتیب، کارکردهای مدیریتی به‌عنوان اموری خنثی، فنی و علمی مشروعیت می‌یابند. (طبقه در سرمایه‌داری معاصر، صص۲۳۵-۴۰.) پولانزاس در سطحی عام‌تر خاطرنشان می‌کند که بوروکراتیزه‌شدن «مادی‌شدن اساسیِ کار فکریِ «جداشده» از کار یدی به شیوه‌ی سرمایه‌داری در تقسیم اجتماعی کار است.» (طبقه در سرمایه‌داری معاصر، ص۲۷۵.) این امر آشکارا از خود فرآیند تولید فراتر می‌رود و نظام دولتی و کل صورت‌بندی اجتماعی را دربرمی‌گیرد. در واقع، پولانزاس تأکید می‌کند که خودِ جدایی دولت بورژوایی به‌عنوان مجموعه‌ای نهادیِ خاص، بر جدایی ویژه‌ی کار فکری و کار یدی استوار است.

این جدایی بر محصورشدن دانش در ایدئولوژی حقوقی-سیاسی مسلط، در قالب «علم»، مبتنی بود. دولت نیز به‌نوبه‌ی خود از طریق نظام آموزشی و سایر دستگاه‌های ایدئولوژیک دولت نقش مهمی در بازتولید تقسیم میان کار فکری و کار یدی ایفا می‌کند. (طبقه در سرمایه‌داری معاصر، صص۳۰-۴، ۲۵۹-۷۰.) این استدلال‌ها در دولت، قدرت، سوسیالیسم بسط می‌یابند. پولانزاس در این‌جا استدلال می‌کند که سازمان‌دهی مجدد عظیم تقسیم اجتماعی کار که وجه تولید سرمایه‌داری به وجود آورده است، پیش‌شرط دولت مدرن است. این امر مستلزم گسستی بنیادی میان دولت سرمایه‌داری و پیشینیان آن، مانند دولت‌های آسیایی، برده‌داری و فئودالی است.

در این زمینه، مهم‌ترین وجه تقسیم اجتماعی کار، تقسیم میان کار فکری و کار یدی است و دولت، در تمامی دستگاه‌هایش (اقتصادی، سرکوبگر و ایدئولوژیک) عرصه‌ی ممتاز کار فکریِ جداشده از کار یدی است. دستگاه‌های گوناگون دولت بیان کامل رابطه‌ی ارگانیکی هستند که کار فکری و سلطه‌ی سیاسی، دانش و قدرت را به یکدیگر پیوند می‌دهد. (دولت، قدرت، سوسیالیسم، صص۵۴-۶.) در واقع، ماهیت خودِ گفتمان رسمی، توده‌های مردمی را از مشارکت در اعمال قدرت دولتی کنار می‌گذارد. زیرا گفتمان رسمی با ابهام بدنام و رمزگان پیچیده‌ی خود، خصیصه‌ی آشکار و یکنواخت زبان ملی‌ای را که دولت-ملت مستقر کرده است جبران می‌کند. (دولت، قدرت، سوسیالیسم، صص۵۸-۶۰.)

پولانزاس همچنین پیشنهاد می‌کند که گفتمان رسمی و انباشت اسناد و مدارک، ملات درونی کارکرد دولت‌مردان به‌مثابه‌ی روشنفکران را تشکیل می‌دهد. او همچنین نشان می‌دهد که دولت سرمایه‌داری چه‌گونه با ایجاد مجموعه‌ای کامل از مدارها و شبکه‌هایی که روشنفکران از طریق آن‌ها فعالیت می‌کنند و نیز با تأثیرگذاری بر دستور کار علمی در علوم انسانی و طبیعی، کار فکری را در عرصه‌های دیگر سازمان می‌دهد. ازاین‌رو، روشنفکران دانشگاه‌ها، مؤسسات و انجمن‌های علمی از طریق همان سازوکارهایی به کارگزاران دولت تبدیل شده‌اند که کارگزاران دولت را به روشنفکر تبدیل کرده‌اند. (دولت، قدرت، سوسیالیسم، صص۵۷، ۵۹.)

سرانجام، پولانزاس تأکید می‌کند که دولت در وجه تولید سرمایه‌داری نه‌تنها بر تقسیم کار فکری و یدی مبتنی است، بل‌که به‌طور فعال و نزدیک در بازتولید این تقسیم نیز دخالت دارد. دولت این کار را از طریق نقش خود در آموزش و احراز صلاحیت نیروی کار و نیز نقش عام‌ترش در بازتولید پیوندهای ارگانیک میان دانش و قدرت انجام می‌دهد. (دولت، قدرت، سوسیالیسم، صص۵۹-۶۰.) هرچند پولانزاس بر پیوندهای میان savoir و pouvoir  تأکید می‌کند و دولت را محل نمونه‌وار کار فکری می‌داند، مراقب است چنین القا نکند که این امر به‌تنهایی ماهیت طبقاتی و/یا آثار دولت سرمایه‌داری را توضیح می‌دهد. در واقع، او خاطرنشان می‌کند که دولت‌های کشورهای «سوسیالیسم واقعاً موجود» نیز تحت تأثیر این رابطه قرار دارند. (دولت، قدرت، سوسیالیسم، ص۶۰.)

این بدان معناست که رابطه‌ی میان دولت و تقسیم کار فکری/یدی تنها یکی از مراحل فرآیندی است که دولت سرمایه‌داری را با طبقات و مبارزه‌ی طبقاتی تحت سرمایه‌داری مرتبط می‌کند. همچنین باید بررسی کرد که بورژوازی چه‌گونه از طریق اشکال نهادی خاص دولت و رویه‌های سیاسی و ایدئولوژیک مرتبط با هژمونی، به طبقه‌ی مسلط سیاسی تبدیل می‌شود. (دولت، قدرت، سوسیالیسم، صص۶۱، ۱۲۳-۶، و در سراسر اثر.)

 

ملاحظات پایانی درباره‌ی سلطه‌ی طبقاتی ایدئولوژیک

در بخش‌های پیشین دیدیم که پولانزاس به‌تدریج از روایتی تاریخی‌گرا از ایدئولوژی‌ها، به‌مثابه‌ی آفریده‌ی سوژه‌ی طبقاتی مسلط، از طریق تحلیل ساختارگرایانه‌ی امر ایدئولوژیک به‌عنوان منطقه‌ای خاص از صورت‌بندی اجتماعی، به فهمی از مبارزه‌ی طبقاتی ایدئولوژیک مبتنی بر مفاهیمی چون چفت‌وبست، منازعه و قدرت-دانش[21] حرکت می‌کند.

این حرکت از یک سو نشانه‌ی تأثیر عام‌تر سه مکتب متعارض فلسفه‌ی فرانسوی (گلدمن، آلتوسر و فوکو) است و از سوی دیگر، دغدغه‌ی فزاینده‌ی او با مسائل راهبرد سیاسی (و ایدئولوژیک) را نیز نشان می‌دهد. بااین‌حال، سهم پولانزاس در تحلیل سلطه‌ی طبقاتی ایدئولوژیک از نظر نظام‌مندی و گستره، کمتر از تحلیل‌های او از سلطه‌ی طبقاتی سیاسی است. پولانزاس در هیچ مقطعی امر ایدئولوژیک را به‌خودی‌خود برای مدتی طولانی بررسی نکرد. علاقه‌ی او بسیار بیش‌تر به چفت‌وبست آن با منطقه‌ی سیاسی و مبارزه‌ی طبقاتی سیاسی معطوف بود تا سازوکارها و اثربخشی درونی خودِ آن. این امر در بی‌توجهی او به سهم بالقوه‌ی نظریه‌ی گفتمان در تحلیل ایدئولوژی و مبارزه‌ی طبقاتی ایدئولوژیک و نیز در فقدان همدلی او با کار فایه درباره‌ی زبان‌های تمامیت‌خواه یا تحلیل آلتوسر از سازوکار عام «فراخوانی» بازتاب می‌یابد.

آنچه پولانزاس را به خود مشغول می‌کند، در عوض، ارتباط سیاسی ایدئولوژی است. استدلال‌های پولانزاس در این زمینه باید با موضع روش‌شناختی عام او مرتبط شوند. این موضع شامل حرکت از انتزاعی به انضمامی و ایجاد مفاهیمی متناسب با هر مرحله از این حرکت است. اما این دشواری در تحلیل‌های او از ایدئولوژی به‌ویژه آشکار است: پولانزاس در عملی‌کردن این حرکت با مشکلات واقعی مواجه می‌شود. در انتزاعی‌ترین سطح تحلیل، مخالفت چندانی با تبیین ایدئولوژی برحسب شکل‌گیری «خیال اجتماعی» یا «تجربه‌ی زیسته» وجود ندارد، مشروط بر آن‌که این تبیین بر ذات‌گرایی (دست‌کم در قالب «ازخودبیگانگی-شیءوارگی» یک سوژه‌ی انسانی ذاتی) و/یا تجربی‌گرایی استوار نباشد؛ ازاین‌رو اصرار او بر «انطباق-ناانطباق» «تجربه‌ی زیسته» اهمیت دارد.

بااین‌حال، راه‌های بسیاری برای بسط این رویکرد عام به ایدئولوژی وجود دارد؛ چنان‌که تفاوت‌های میان آلتوسر، کاستوریادیس، دریدا، فایه، فوکو، هیرست، لاکلائو، لاکان، پشو و دیگران نشان می‌دهد. اما پولانزاس هیچ تلاشی برای تعیین سازوکارهایی که ممکن است در کار باشند نمی‌کند. حتی اگر ایده‌ی وجود یک سازوکار عام ایدئولوژی (مانند «فراخوانی») را رد کنیم، باز هم باید مهم‌ترین سازوکارهای آن، هرچند کثرت‌گرا، مشخص شوند. در عوض، پولانزاس ما را با نظریه‌ی منطقه‌ای انتزاعی ایدئولوژی در قدرت سیاسی و طبقات اجتماعی، استعاره‌ی ایدئولوژی به‌عنوان «ملات»، شکل‌های مختلف تقلیل‌گرایی طبقاتی و اشاره‌های پراکنده به نقش روشنفکران و «نگهبانان ایدئولوژیک» تنها می‌گذارد. تنها زمانی که او تقسیم کار فکری و یدی را بررسی می‌کند و آن را به رابطه‌ی «قدرت-دانش»[22] پیوند می‌دهد، واقعاً شروع به پرداختن به این مسائل می‌کند.

پولانزاس در دولت، قدرت، سوسیالیسم ظاهراً میان دو سطح تولید ایدئولوژیک تمایز می‌گذارد: سطح نخست، تولید ایدئولوژیک درون و از طریق «سازوکارهای انضباطی» یا رویه‌های مادی؛ و سطح دوم، مبارزات ایدئولوژیکی که بر نتایج این مجموعه‌ی نخست از سازوکارها عمل می‌کنند. او درباره‌ی آثار فردی‌سازی که از طریق دولت تضمین می‌شوند، چنین می‌نویسد:

بنابراین، مسئله چندان ایدئولوژیِ تشکیل‌شده، نظام‌مند و صورت‌بندی‌شده توسط روشنفکران ارگانیک بورژوازی )که همواره ایدئولوژی‌ای در مرتبه‌ی دوم است( نیست، بل‌که اشکال اولیه و «خودانگیخته»ی ایدئولوژی است که از تقسیم اجتماعی کار ترشح می‌شوند و مستقیماً در دستگاه‌های دولتی و رویه‌های قدرت تجسم می‌یابند. (دولت، قدرت، سوسیالیسم، ص۶۶.)

بنابراین، پولانزاس اکنون «خیال اجتماعی» یا «تجربه‌ی زیسته» را محصول سازوکارهای انضباطی گوناگون می‌داند که هر یک «شیوه‌ی کار»[23] خاص خود را دارند. این امر در چارچوب عام تقسیم اجتماعی کار رخ می‌دهد، به‌ویژه تقسیم کار فکری و یدی و تمام پیامدهای آن برای تولید و انتشار متفاوت دانش‌ها. این فرآیند همچنین ماده‌ی خام یا عناصر ایدئولوژیکی را فراهم می‌کند که روشنفکران ارگانیک و «نگهبانان ایدئولوژیک» آن‌ها را به ایدئولوژی‌های طبقاتی از یک نوع یا نوع دیگر چفت‌وبست می‌کنند. این رویکرد همچنان جنینی است و نیازمند کار بسیار بیش‌تری است. بااین‌حال، تحلیل پولانزاس از سلطه‌ی ایدئولوژیک به کار او درباره‌ی هژمونی سیاسی نزدیک‌تر شده است.

تحلیل هژمونی سیاسی هم تعین ساختاری هژمونی از طریق اشکال خاص دولت و هم رویه‌های سیاسی و ایدئولوژیکی خاصی را بررسی می‌کند که هدفشان قطبی‌کردن مواضع طبقاتی حول راهبردهای خاص یا «پروژه‌های هژمونیک» است. پولانزاس در بحث از سلطه‌ی طبقاتی ایدئولوژیک ظاهراً میان تعین ساختاری آن از طریق تقسیم کار فکری و یدی (که دولت در آن جایگاهی مرکزی دارد) و سازوکارهای انضباطی خاص تمایز می‌گذارد. اما این سازوکارها الگوهای خاص سلطه و انقیاد ایدئولوژیک را به‌طور کامل تعیین نمی‌کنند. این الگوها به نتیجه‌ی مبارزات خاصی وابسته‌اند که برای چفت‌وبست عناصر ایدئولوژیک خاص در قالب مجموعه یا خرده‌مجموعه‌ی ایدئولوژیکی مبارزه می‌کنند؛ مجموعه‌ای که در خدمت منافع یک طبقه یا فراکسیون طبقاتی معین قرار گیرد.

سرانجام، همان‌گونه که مبارزه برای هژمونی می‌تواند در پی سازمان‌دهی مجدد نظام دولتی به‌عنوان تعین‌کننده‌ی ساختاریِ مواضع بالقوه‌ی هژمونیک باشد، مبارزات ایدئولوژیک نیز می‌توانند در پی دگرگون‌کردن تقسیم کار فکری و یدی و سازوکارهای انضباطی‌ای باشند که «اشکال اولیه و «خودانگیخته‌ی» ایدئولوژی» را تولید می‌کنند؛ اشکالی که ماده‌ی خام مبارزات ایدئولوژیک در مرتبه‌ی دوم هستند. اینها صرفاً اشاراتی در آخرین اثر پولانزاس‌اند. پیش از آن‌که بتوان گفت این اشارات مسائل بنیادی موجود در برخوردهای اولیه‌ی او با ایدئولوژی و مبارزات ایدئولوژیک را حل می‌کنند، باید بسط قابل‌توجهی پیدا کنند.

 

یادداشت‌ها

۲. از آن‌جا که پولانزاس کارکردهای فنی و اقتصادی دولت را به رسمیت می‌شناخت، نمی‌توان او را متهم کرد که کارکرد دولت را به کارکرد سرکوبگرانه و ایدئولوژیک محدود کرده است. (همچنین نک. قدرت سیاسی و طبقات اجتماعی، صص۵۰-۴؛ طبقه در سرمایه‌داری معاصر، ص۹۹.) اما او ایده‌ی وجود یک دستگاه اقتصادیِ خاصِ دولت را به این دلیل رد می‌کند که فعالیت‌های اقتصادی دولت هرگز خنثی نیستند، بل‌که همواره با سلطه‌ی طبقاتی سیاسی پیوند دارند و عمدتاً یا کارکردهای سرکوبگرانه دارند یا ایدئولوژیک. (همچنین نک. طبقه در سرمایه‌داری معاصر، ص۹۹.) بنابراین، پولانزاس گرفتار نقدهای سوم و چهارم خود بر زوج دستگاه سرکوبگر دولت/دستگاه ایدئولوژیک دولتی می‌شود، هرچند آثار او عموماً از نقدهای اول و دوم واردشده بر روایت آلتوسر از دولت مصون می‌ماند.

۳. مفهوم «غیرگفتمانی» بسیاری از نظریه‌پردازان گفتمان را دچار مشکل می‌کند. در این‌جا این مفهوم به ویژگی‌های نوظهور (ساختاری) و سایر محدودیت‌های کنش اشاره دارد که در یک مجموعه‌ی خاص از رویه‌ها، هنگامی که از منظر یک یا چند عامل یا نیروی اجتماعی در یک کونژوکتور معین نگریسته شود، پدیدار می‌شوند. (همچنین نک. جسپ، ۱۹۸۲، صص۱۹۹-۲۰۲، ۲۵۲-۶.)

[1]. Weltanschauungen

[2]. Egemonia

[3]. visions du monde

[4]. Weltanschauungen

[5]. bloc au pouvoir

[6]. échangiste

[7]. nouveaux philosophes

[8]. sui generis

[9]. Langages Totalitaires

[10]. recits

[11]. The Myth of the Twentieth Century

[12]. palaeo-structuralism

[13]. Volk

[14]. völkisch

[15]. völksstaat

[16]. Internationale Rote Hilfe

[17]. Herrenklub

[18]. Scheringer line

[19]. interpellation

[20]. Programme commun

[21]. savoir-pouvoir

[22]. pouvoir-savoir

[23]. modus operandi

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها