شرح غزل «کار ندارم جز این…الخ» از دیوان کبیر

کار ندارم جز این کارگه و کارم اوست

لاف زنم لاف لاف چون که خریدارم اوست[1]

طوطی گویا شدم چون شکرستانم اوست

بلبل بویا شدم چون گل و گلزارم اوست[2]

پر به مـَلـَک بر زنم چون پر و بالم از اوست

سر به فلک بر زنم چون سر و دستارم اوست

‌‌

جان و دلم ساکن است زان که دل و جانم اوست

قافله‌ام ایمن است قافله‌سالارم اوست

‌‌

بر مَثَلِ گُلسِتان رنگرزم خُنبِ اوست

بر مَثَلِ آفتاب تیغِ گهردارم اوست[3]

‌‌

خانه‌ی جسمم چرا سجده‌گهِ خلق شد

زان که به روز و به شب بر در و دیوارم اوست

‌‌

دست به دستِ جز او می‌نسپارد دلم

زان که طبیبِ غمِ این دل بیمارم اوست[4]

‌‌

بر رخِ هر کس که نیست داغِ غلامیّ او

گر پدرِ من بوَد دشمن و اغیارم اوست

‌‌

ای که تو مفلس شدی سنگ به دل بر زدی

صِلّه ز من خواه زانک مخزن و انبارم اوست[5]

‌‌

شاه مرا خوانده است چون نروم پیشِ شاه

منکر او چون شوم چون همه اِقرارم اوست

گفت خمُش چند چند لافِ تو و گفتِ تو

من چه کنم ای عزیز گفتنِ بسیارم اوست[6]

 

[1]. یعنی کاری جز طرب و شاعری در درگاه پروردگار ندارم و هر لافی هم می‌توانم بزنم چون خریدار من اوست. نکته‌ی اصلی در اطمینانی است که از خریداری پروردگار نسبت به خود دارد.

[2]. نسبت طوطی به خود دادن تا حد زیادی به این معناست که قدرت و صاحب بودن خود بر کلام و اثر را نفی می‌کند و گوینده‌ی اصلی را خدا می‌شمارد. این مرتبه‌ای از سلوک است که گفته شده است اعضا و جوارح وسیله‌ی پروردگار می‌شوند.

[3]. یعنی همان‌طور که گلزار در خُم رنگرزی پروردگار رنگارنگ شده است و آفتاب تیغ آبدیده‌اش را از او دارد من هم هرچه دارم از او دارم.

[4]. دست به دست کسی دادن مجاز از همراهی و رفاقت و اعتماد با کسی داشتن است.

[5]. «صله» به فراخور وزن با تشدید لام خوانده می‌شود.

[6]. بعضی اشخاص «خاموش» یا «خموش» را تخلص جلال‌الدین در غزل شمرده‌اند اما این برداشت درستی نیست. در بیت پایانی بسیاری از غزل‌های دیوان کبیر به سکوت و خاموشی اشاره شده است و این لحظه‌ی قبل از پایان غزل است و نوعی اکسپرسیون پیش از پایان است و ربطی به تجرید و تخلص ندارد.

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها