کار ندارم جز این کارگه و کارم اوست
لاف زنم لاف لاف چون که خریدارم اوست[1]
طوطی گویا شدم چون شکرستانم اوست
بلبل بویا شدم چون گل و گلزارم اوست[2]
پر به مـَلـَک بر زنم چون پر و بالم از اوست
سر به فلک بر زنم چون سر و دستارم اوست
جان و دلم ساکن است زان که دل و جانم اوست
قافلهام ایمن است قافلهسالارم اوست
بر مَثَلِ گُلسِتان رنگرزم خُنبِ اوست
بر مَثَلِ آفتاب تیغِ گهردارم اوست[3]
خانهی جسمم چرا سجدهگهِ خلق شد
زان که به روز و به شب بر در و دیوارم اوست
دست به دستِ جز او مینسپارد دلم
زان که طبیبِ غمِ این دل بیمارم اوست[4]
بر رخِ هر کس که نیست داغِ غلامیّ او
گر پدرِ من بوَد دشمن و اغیارم اوست
ای که تو مفلس شدی سنگ به دل بر زدی
صِلّه ز من خواه زانک مخزن و انبارم اوست[5]
شاه مرا خوانده است چون نروم پیشِ شاه
منکر او چون شوم چون همه اِقرارم اوست
گفت خمُش چند چند لافِ تو و گفتِ تو
من چه کنم ای عزیز گفتنِ بسیارم اوست[6]
[1]. یعنی کاری جز طرب و شاعری در درگاه پروردگار ندارم و هر لافی هم میتوانم بزنم چون خریدار من اوست. نکتهی اصلی در اطمینانی است که از خریداری پروردگار نسبت به خود دارد.
[2]. نسبت طوطی به خود دادن تا حد زیادی به این معناست که قدرت و صاحب بودن خود بر کلام و اثر را نفی میکند و گویندهی اصلی را خدا میشمارد. این مرتبهای از سلوک است که گفته شده است اعضا و جوارح وسیلهی پروردگار میشوند.
[3]. یعنی همانطور که گلزار در خُم رنگرزی پروردگار رنگارنگ شده است و آفتاب تیغ آبدیدهاش را از او دارد من هم هرچه دارم از او دارم.
[4]. دست به دست کسی دادن مجاز از همراهی و رفاقت و اعتماد با کسی داشتن است.
[5]. «صله» به فراخور وزن با تشدید لام خوانده میشود.
[6]. بعضی اشخاص «خاموش» یا «خموش» را تخلص جلالالدین در غزل شمردهاند اما این برداشت درستی نیست. در بیت پایانی بسیاری از غزلهای دیوان کبیر به سکوت و خاموشی اشاره شده است و این لحظهی قبل از پایان غزل است و نوعی اکسپرسیون پیش از پایان است و ربطی به تجرید و تخلص ندارد.