شب با گرازها به جنگل رفتم.
چیزی میان دو مرگ، چشمشان را خاریده بود و اشک میریختند.
شلیکی سکوتمان را برآورده کرد.
دستی دیدم بالای شاخهها که میگفت: میخندم به مرگهاتان.
دست را شکستم.
شاخه را سوزاندم.
شکارچی لولیده زیر پاهای برهنهام خواهش میکرد.
کاسه را با انگشت خوب خالی کردم.
چشم را شکار کردم و پاشیدم برای هدهدها.
سه قطعه شد تناش سرش را به گردن آویختم
خواهش میکرد.
چیزی میان دو مرگ، چشممان را خاریده بود و اشک میریختیم.
تهران، اردیبهشت ۱۳۹۳