در جنگل/ آبذ

شب با گرازها به جنگل رفتم.

چیزی میان دو مرگ، چشمشان را خاریده بود و اشک می‌ریختند.

شلیکی سکوتمان را برآورده کرد.

دستی دیدم بالای شاخه‌ها که می‌گفت: می‌خندم به مرگ‌هاتان.

دست را شکستم.

شاخه را سوزاندم.

شکارچی لولیده زیر پاهای برهنه‌ام خواهش می‌کرد.

کاسه را با انگشت خوب خالی کردم.

چشم را شکار کردم و پاشیدم برای هدهدها.

سه قطعه شد تن‌اش سرش را به گردن آویختم

خواهش می‌کرد.

چیزی میان دو مرگ، چشممان را خاریده بود و اشک می‌ریختیم.

تهران، اردیبهشت ۱۳۹۳

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها