در این سخنرانیها ناگزیر بودهام خود را به ارائهی شرحی کلی از ماهیت روانکاوی محدود کنم. بحث تفصیلی دربارهی روش و نظریه، مستلزم انبوهی از دستمایهها و شواهد بالینی بود که تشریح آنها از مقصود ما که ارائهی تصویری جامع از کل موضوع است میکاست. اما برای آنکه تصوری از فرآیند واقعی درمان روانکاوانه به شما بدهم، تصمیم گرفتهام تحلیل نسبتاً کوتاهی از یک دختر یازدهساله را ارائه کنم. این مورد را دستیار من، دوشیزه مری مولتسر، تحلیل کرده است. پیش از ادامه باید یادآوری کنم که این مورد، نه از نظر طول مدت و نه از نظر سیر درمان، بیش از آنکه یک فرد نمونهی همهی افراد باشد، نمونهای از روانکاوی معمول است. در هیچ حوزهای شاید به اندازهی روانکاوی، انتزاع و استخراج قواعدی که بهطور عام معتبر باشند دشوار نباشد؛ ازاینرو بهتر است از فرمولبندیهای مفرط پرهیز کنیم. نباید فراموش کنیم که با وجود یکنواختی و شباهت فراوان در تعارضها و عقدهها، هر مورد یگانه است، زیرا هر فرد یگانه است. هر مورد محتاج توجه و علاقهی فردیِ روانکاو است و سیر تحلیل در هر مورد متفاوت خواهد بود.
بنابراین، در ارائهی این مورد، من تنها برشی کوچک از جهان بینهایت متنوع روان را پیش روی شما میگذارم؛ جهانی که در آن همهی آن ویژگیهای ظاهراً عجیب و دلبخواهیای که هوسِ بهاصطلاح «تصادف» در زندگی انسان میپراکند، حضور دارند. قصد ندارم هیچیک از جزییات جالبتر روانکاوانه را از شما پنهان کنم، زیرا نمیخواهم این تصور ایجاد شود که روانکاوی روشی خشک و قالبمند است. نیازهای علمیِ پژوهشگر همواره وامیداردش که در جستوجوی قواعد و مقولههایی باشد که بتوان زندهترینِ موجودات زنده را در قالب آنها گنجاند. اما روانکاو و مشاهدهگر، برعکس، باید از فرمولها دوری کند و بگذارد واقعیت زنده با تمام فراوانیِ بیقاعده و قانونگریز خود بر او اثر بگذارد. ازاینرو، میکوشم این مورد را در بستر طبیعی خودش ارائه کنم و امیدوارم بتوانم نشان دهم که روند یک تحلیل، تا چه اندازه میتواند با آنچه صرفاً بر مبنای ملاحظات نظری انتظار میرود متفاوت باشد.
موردی که از آن بحث میکنیم، مربوط به یک دختر یازدهسالهی باهوش از خانوادهای خوب است.
شرححال[1]: شرححال بالینی او از این قرار بود: چندین بار ناچار شده بود به سبب تهوع و سردردهای ناگهانی مدرسه را ترک کند و به رختخواب برود. گاهی صبحها از برخاستن و رفتن به مدرسه خودداری میکرد. خوابهای بد میدید، دمدمیمزاج و غیرقابلاعتماد بود. به مادرش که برای مشاوره نزد من آمده بود، گفتم که اینها ممکن است نشانههای یک روانرنجوری باشند و شاید در پسِ این نموناها، مسئلهی خاصی پنهان باشد که لازم است دربارهی آن از خود کودک پرسوجو شود. این حدس، حدسی خودسرانه نبود؛ زیرا هر ناظر دقیقی میداند که وقتی کودکان اینچنین بیقرار و بدخلق میشوند، معمولاً چیزی ذهنشان را به خود مشغول کرده و آزارشان میدهد.
کودک سپس ماجرای زیر را برای مادرش تعریف کرد. دختر معلمی داشت که محبوبش بود و نسبت به معلمش دلبستگی و شیفتگی خاصی پیدا کرده بود. در طول ترم اخیر، در درسهایش عقب افتاده بود و تصور میکرد که از نظر معلمش اعتبار و جایگاهش را از دست داده است. پس از آن، هنگامی که معلم تدریس میکرد، دچار حالت تهوع میشد. نهتنها احساس میکرد از معلمش فاصله گرفته، بلکه حتی نسبت به معلمش احساس خصومت و بیزاری پیدا کرده بود. دختر، تمام عواطف دوستانهی خود را متوجه پسر فقیری کرده بود که معمولاً نانی را که با خود به مدرسه میآورد با او تقسیم میکرد. حالا حتی به پسر فقیر پول هم میداد تا بتواند برای خودش نان بخرد. یک بار، هنگام گفتوگو با آن پسر، معلمش را مسخره کرد و به او گفت «بز». پسر بیش از پیش به او نزدیک شد و برای خود این حق را قایل شد که گهگاه در قالب یک هدیهی کوچک پولی از دختر «باج» بگیرد. سپس دختر ترسید که پسر به معلم بگوید او را «بز» خطاب کرده است؛ بنابراین به پسر وعده داد دو فرانک بهاش بدهد، به شرط آنکه قول قطعی و جدی بدهد که هرگز این موضوع را به معلم نگوید. از همان لحظه، پسر شروع به باجگیری از او کرد؛ با تهدید از دختر پول میخواست و هنگام رفتن به مدرسه نیز با تقاضاهای خود، دختر را تحت فشار و آزار قرار میداد. دختر بهشدت درمانده و مستأصل شده بود. حملات بیماری و حالتهای ناخوشی دختر، ارتباط نزدیکی با این ماجرا داشت؛ بااینحال، پس از آنکه در پی اعتراف دختر پیش مادرش، این ماجرا حلوفصل شد، آرامشخاطرش -آنگونه که انتظار میرفت- به او بازنگشت.
همانطور که در سخنرانی پیشین اشاره کردم، صِرفِ بازگو کردن یک تجربهی دردناک، اغلب تأثیر درمانی مطلوبی دارد. البته معمولاً این تأثیر چندان دوام نمیآورد، هرچند گاهی ممکن است برای مدت طولانیتری باقی بماند. چنین اعترافی، با وجود این، فاصلهی بسیار زیادی با یک تحلیل واقعی دارد؛ بااینحال، امروزه متخصصان اعصاب بسیاری بر این باور اند که تحلیل چیزی جز شرححالگیری یا اعترافی گستردهتر نیست.
اندک زمانی بعد، کودک دچار حملهی شدید سرفه شد و یک روز از رفتن به مدرسه بازماند. روز بعد به مدرسه رفت و کاملاً حالش خوب بود. اما در روز سوم، حملهی دیگری از سرفه آغاز شد که با درد در سمت چپ بدن، تب و استفراغ همراه بود. درجهی حرارت بدنش به ۱۰۳ درجهی فارنهایت (حدود ۳۹٫۴ درجهی سانتیگراد) رسید. پزشک بیم آن داشت که دختر به ذاتالریه مبتلا شده باشد. اما روز بعد همهچیز دوباره برطرف شده بود. حالش کاملاً خوب بود و هیچ اثری از تب یا تهوع باقی نمانده بود.
بااینهمه، بیمار کوچولوی ما تماممدت گریه میکرد و حاضر نبود از رختخواب بیرون بیاید. از این سیر عجیب و نامعمول وقایع، به وجود یک رواننژندیِ جدی مشکوک شدم و ازاینرو درمان تحلیلی را توصیه کردم.
جلسهی یکم: دخترک عصبی و مقید به نظر میرسید و گهگاه خندهای ناخوشایند و ساختگی سر میداد. نخست به او فرصت داده شد دربارهی احساسی که از ماندن در بستر داشت صحبت کند. معلوم شد که در آن هنگام، بیش از هر چیز از این خوشش میآمد که همیشه کسی پیشش بود. همه برای دیدنش میآمدند؛ اما از همه بهتر این بود که میتوانست از «مامان» بخواهد برایش کتابی بخواند که داستان شاهزادهای بیمار در آن بود؛ شاهزاده تنها زمانی بهبود مییافت که آرزویش برآورده میشد، و آرزویش این بود که دوست کوچکش، پسربچهای فقیر، اجازه داشته باشد نزد او بماند.
رابطهی آشکاری که میان این داستان و ماجرای عاشقانهی کوچولوی خود او وجود داشت، و نیز پیوند آن با بیماریاش، به او گوشزد شد. در این هنگام شروع به گریه کرد و گفت ترجیح میدهد برود با بچههای دیگر بازی کند، وگرنه ممکن است آنها فرار کنند. بیدرنگ اجازه داده شد، و او دواندوان رفت؛ اما خیلی زود، اندکی سرخورده، بازگشت. برایش توضیح داده شد که علت فرار کردنش این نبوده که میترسیده همبازیهایش فرار کنند، بلکه خودش میخواسته به سبب مقاومتهایی که در درونش بود فرار کند.
جلسهی دوم: در جلسهی دوم، دخترک کمتر مضطرب و گوشهگیر بود. گفتوگو به معلم کشیده شد، اما او خیلی خجالت میکشید که دربارهی معلمش صحبت کند. سرانجام با چهرهای شرمزده اعتراف کرد که معلمش را خیلی دوست دارد. به او توضیح داده شد که لازم نیست از این بابت شرمنده باشد؛ برعکس، عشق او تضمینی بود که در درسهای او تمام تلاشش را خواهد کرد. بیمار کوچولو با چهرهای شادتر پرسید: «پس میشود از او خوشم بیاید؟» این توضیح، کودک را در انتخاب یک ابژهی عشق توجیه کرد. به نظر میرسید که دختر از اعتراف عواطفش نسبت به معلم پیش خودش میترسیده است. توضیح اینکه چرا باید چنین باشد، آسان نیست. پیش از این فرض میشد که زی در جذب فردی خارج از خانواده مشکل زیادی دارد، زیرا هنوز خود را درگیر پیوند محرمآمیزانه میبیند؛ دیدگاهی بسیار محتمل که کنار گذاشتن آن دشوار است. از سوی دیگر، باید تأکید کرد که زیِ دختر بهشدت به تسخیر پسر بیچاره درآمده بود، و او نیز کسی خارج از خانواده بود، بنابراین نمیشود مشکل در انتقال زی به یک ابژهی خارج از خانواده باشد، بلکه در شرایط دیگری است. عشق دخترک به معلم برایش وظیفهی دشوارتری بود، و او را برابر طلبی بسیار بیشتر از عشقش به پسر، که نیازی به هیچ تلاش اخلاقی از جانب دختر نداشت، قرار میداد. در تحلیل این نکته که عشق او را قادر میسازد تا تمام تلاشش را کند، کودک را به وظیفهی واقعی خود، که سازگاری با معلم بود، بازگرداند، اشاره شد.
حال اگر میل جنسی از یک کار ضروری عقبنشینی می کند، این کار را به دلیل تنبلی انسان میکند، که بهویژه نهتنها در کودکان، که در افراد بدوی و حیوانات نیز مشخص است. ماندِ اولیه و تنبلی دلیل اصلی عدمتلاش برای سازگاری است. میل جنسی که برای این منظور مورد استفاده قرار نمی گیرد دچار رکود میشود و پس از آن قهقرایی اجتنابناپذیر به ابژهها یا شیوههای سازگاری قبلی ایجاد میکند. این نتیجهی فعال شدن چشمگیر عقدهی محارم است. میل جنسی از ابژهای که دستیابی به آن بسیار دشوار است و چنین تلاش زیادی طلب میکند کناره میگیرد و به جای آن به آسانترها می پردازد و در نهایت به آسانترین آنها رو میآورد، خیالشگریهای کودکانه، که سپس به خیالشهای واقعی با محارم تبدیل می شوند. این واقعیت که هرگاه اختلالی در سازگاری روانشناختی وجود داشته باشد، همیشه رشد مفرط این خیالشگریها را مییابیم، همانطور که قبلاً اشاره کردم، باید بهعنوان یک پدیدهی واپسرونده تصور شود. یعنی خیالشگری با محارم، ثانویه است نه علتومعلولی، در حالی که علت اولیه، مقاومت فطرت انسان در برابر هر نوع تلاش است. بر این اساس، عقبنشینی از برخی وظایف را نمی توان با گفتن اینکه انسان محرمآمیزی را ترجیح میدهد، توضیح داد، بلکه به دلیل دوری از تلاش، دوباره به آن میافتد. در غیر این صورت باید بگوییم که مقاومت در برابر تلاش آگاهانه با ترجیح محرمآمیزی یکسان است. این امری آشکارا بیمعنی خواهد بود، زیرا نهتنها انسان بدوی، که حیوانات نیز بهشدت از هرگونه تلاش عمدی بیزار اند و تا زمانی که شرایط به عمل وا نداردشان، به تنبلی مطلق معتاد هستند. نه در میان افراد بدوی و نه در حیوانات نمیتوان ادعا کرد ترجیح محرمآمیزی دلیل بیزاری آنها از تلاش برای سازگاری است، زیرا، بهویژه دربارهی حیوانات، مطلقاً نمیتوان از محرمآمیزی صحبت کرد.
کودک مشخصاً نه از اینکه بهترین کار را برای معلم انجام دهد، بلکه از اینکه به او اجازه داده میشود معلم را دوست بدارد ابراز خوشحالی کرد. این چیزی بود که دختر ابتدا شنید، زیرا به بهترین وجه خواستهاش ربط مییافت. تسکین دختر ناشی از تأیید این بود که در دوست داشتن معلمش موجه است؛ حتی بی آنکه ابتدابهساکن تلاش خاصی کند.
سپس مکالمه با داستان باجگیری ادامه یافت که او دوباره با جزییات تعریفش کرد. علاوه بر این، متوجه میشویم که دختر سعی کرده بود بهزور قلک صندوقیشکل پولش را باز کند و وقتی موفق نشده بود، سعی کرده بود کلید را از مادرش بدزدد. او همچنین موضوع دیگری را هم به زبان آورده بود: او معلم را مسخره کرده بود، چون با دخترهای دیگر خیلی مهربانتر از او بود. اما این درست بود که او در درسهای معلم، بهخصوص در درس حساب، ضعیفتر شده بود. وقتی بار اول نکتهای را نمیفهمید، از ترس ازدستدادن احترامش پیش معلم، جرئت نمیکرد نکته را از معلم بپرسد. در نتیجه، دخترک مرتباً اشتباه میکرد، عقب میماند و واقعاً اعتمادبهنفسش را از دست میداد. در نتیجه، دختر در موقعیت بسیار نامطلوبی در نسبت با معلمش قرار گرفت.
تقریباً در همین زمان، اتفاقی افتاد که طی آن یکی از شاگردان دختر به دلیل احساس بیماری به خانه فرستاده شد. کمی بعد، همین اتفاق برای بیمار کوچولو هم افتاد. به این ترتیب، او سعی کرد از مدرسه، یعنی چیزی که دیگر دوستش نداشت، فرار کند. ازدستدادن احترام معلمش، از یک سو، او را به توهین به معلش و از سوی دیگر، به رابطه با پسر کوچک سوق داد، که بدیهی است به عنوان جبران رابطهی ازدسترفتهاش با معلم بود. توضیحی که در این مرحله به دختر داده شد، یک اشارهی ساده بود: اگر با پرسیدن سؤالات بهموقع، درسهای معلمش را بفهمد، به معلم لطف بزرگی کرده است. باید اضافه کنم که این اشاره نتایج خوبی داشت. از آن لحظه، دختر کوچک بهترین دانشآموز شد و دیگر در درس حساب هیچ نکتهای را از دست نداد.
نکتهای که در داستان باجگیری شایان تأکید است، «ویژگی اجباری» آن و فقدان آزادیای است که در دختر نشان میدهد. این یک پدیدهی کاملاً رایج است. به محض اینکه کسی به زیِ خود اجازه میدهد از یک کار ضروری عقبنشینی کند، «مستقل» میشود و صرفنظر از اعتراضات سوژه، اهداف خودش را انتخاب کرده آنها را سرسختانه دنبال میکند. بنابراین، کاملاً رایج است که فردی که زندگی تنبل و غیرفعالی دارد، به طور خاص مستعد اجبار زی، یعنی انواع ترسها و محدودیتهای غیرارادی باشد. ترسها و خرافات انسانهای اولیه بهترین گواه این امر است، اما تاریخ تمدن خود ما، بهویژه تمدن باستان ما، تأیید فراوانی در این زمینه نیز ارائه میدهد. عدماستفاده از زی، آن را غیرقابلکنترل میکند. اما نباید باور کنیم میتوانیم با تلاشهای اجباری، خود را برای همیشه از اجبار زی نجات دهیم. ما فقط تا حد بسیار محدودی میتوانیم آگاهانه برای زی وظایفی تعیین کنیم؛ سایر وظایف طبیعی توسط خود زی انتخاب میشوند، زیرا آن وظایف برای زی مقدر شده است. اگر از این وظایف اجتناب شود، حتی پرکارترین زندگی نیز فایدهای ندارد، زیرا باید تمام شرایط طبیعت انسان را در نظر بگیریم. ضعف اعصاب تعداد بیشماری از اشخاص را که ناشی از کار زیاد است میتوان به این علت نسبت داد، زیرا کاری که در بحبوحهی درگیریهای درونی انجام میشود، خستگی عصبی ایجاد میکند.
جلسهی سوم: دختر رؤیایی را که در پنجسالگی دیده بود تعریف کرد؛ رؤیایی که تأثیری فراموشنشدنی بر او گذاشت. او گفت: «تا وقتی زندهام، این رؤیا را فراموش نخواهم کرد.» میخواهم اینجا اضافه کنم که چنین رؤیاهایی از اهمیت ویژهای برخوردار اند. هرچه یک رؤیا بیشتر در ذهن بماند، اهمیت بیشتری به آن داده میشود. رؤیا این بود: «من با برادر کوچکم در جنگلی بودم و دنبال توتفرنگی میگشتیم. بعد گرگی آمد و به سمت من پرید. من از پلهها بالا رفتم و گرگ هم دنبالم آمد. افتادم و گرگ پایم را گاز گرفت. با وحشتی کشنده از خواب پریدم.»
قبل از آنکه به تداعیهای ارائهشده توسط دخترک بپردازیم، سعی میکنم دربارهی محتوای احتمالی رؤیا، یک نظر دلبخواهی ارائه دهم و سپس ببینم نتایج ما چگونه با تداعیهای دادهشده توسط کودک تطبیق میشود. ابتدای رؤیا، ما را به یاد افسانهی معروف شنلقرمزی میاندازد که البته برای هر کودکی آشناست. گرگ ابتدا مادربزرگ را خورد، سپس به شکل او درآمد و پس از آن شنلقرمزی را خورد. اما شکارچی گرگ را کشت، شکمش را پاره کرد و شنلقرمزی صحیح و سالم بیرون پرید.
این بنمایه در اسطورههای بیشماری در سراسر جهان یافت میشود و بنمایهی داستان یونس در کتاب مقدس است. معنای بلافصلی که در پس آن نهفته است، نجومی-اسطورهای است: خورشید توسط هیولای دریا بلعیده میشود و صبح دوباره متولد میشود. البته، کل نظام نجومی-اسطورهای در اصل چیزی جز روانشناسی (روانشناسی نیاگاه) نیست که به آسمانها منعکس میشود؛ زیرا اسطورهها هرگز آگاهانه ساخته نشدهاند و نمیشوند، آنها از نیاگاه انسان سرچشمه میگیرند. این دلیل شباهت یا اینهمانی بعضاً معجزهآسای اسطورهها در میان نژادهایی است که از آغاز زمان در فضا از یکدیگر جدا شدهاند. به عنوان مثال، این [مفهوم]، توزیع خارقالعادهی نماد صلیب را کاملاً مستقل از مسیحیت توضیح میدهد، که آمریکا نمونههای قابلتوجهی از آن را ارائه میدهد. نمیتوان فرض کرد که اسطورهها صرفاً برای توضیح فرآیندهای هواشناسی یا نجومی ایجاد شدهاند. آنها در وهلهی اول، بروزات انگیزههای نیاگاه اند که با رؤیاها قابلمقایسه اند. این تکانهها بهواسطهی زیِّ واپسرونده در نیاگاه برانگیخته میشدند. دستمایههایی که آشکار میشوند، طبیعتاً دستمایههای کودکانه اند؛ خیالشگریهایی مرتبط با عقدهی محرمآمیزی. بنابراین، در تمام این اسطورههای بهاصطلاح خورشیدی، میتوانیم بهراحتی نظریههای کودکانه دربارهی تولیدمثل، تولد و روابط محرمآمیزانه را تشخیص دهیم. در افسانهی شنلقرمزی این خیالشگری هست که مادر باید چیزی شبیه به کودک را بخورد و کودک با شکافتن بدن مادر به دنیا میآید. این خیالشگری یکی از رایجترین خیالشگریها است و میتوان آن را در همهجا یافت.
از این ملاحظات کلی روانشناختی میتوانیم نتیجه بگیریم که کودک، در این رؤیا، در حال شرحوبسط مسئلهی تولیدمثل و تولد بوده است. دربارهی گرگ، احتمالاً باید او را جای پدر قرار دهیم، زیرا کودک به طور نیاگاه هرگونه عمل خشونتآمیز نسبت به مادر را به پدر نسبت میدهد. این بنمایه نیز بر اساس اسطورههای بیشماری است که به نقض حقوق مادر میپردازند. با توجه به شباهتهای اسطورهای، میخواهم توجه شما را به آثار بوآس که شامل مجموعهای باشکوه از حماسههای سرخپوستان آمریکایی است، جلب کنم؛ سپس کتاب فروبنیوس، داس تسایتالتر دِ سوننگوتس؛ و در نهایت آثار آبراهام، رنک، ریکلین، جونز، فروید، مایدر، سیلبرر و اشپیلرین و تحقیقات خودم در کتاب نمادهای دگردیسی.
پس از این تأملات کلی، که من اینجا به دلایل نظری ارائه میدهم، اما طبیعتاً هیچ بخشی از درمان را تشکیل نمیدادند، به بررسی آنچه کودک دربارهی رؤیای خود برای گفتن به ما دارد، خواهیم پرداخت. محتاج گفتن نیست که به او اجازه داده شد دربارهی رؤیای خود درست همانطور که دوست دارد صحبت کند، بی آنکه بههیچوجه تحت تأثیر قرار گیرد. او ابتدا به گاز گرفتن پایش اشاره کرد و توضیح داد که زمانی زنی که بچهدار شده بود به او گفته بود که هنوز میتواند جایی را که لکلک او را گاز گرفته است نشان دهد. این عبارت، در سوئیس، نوعی از نمادگرایی گستردهی جفتگیری و تولد است. در اینجا ما یک توازی کامل بین تفسیر خود و فرآیند تداعی کودک داریم. زیرا اولین تداعی که او ایجاد کرد، کاملاً بدون تأثیر، به مشکلی که در بالا بر اساس مبانی نظری حدس زدیم، برمیگردد. میدانم که موارد بیشماری که در ادبیات روانکاوی منتشر شدهاند، که قطعاً اثرگذار نبودهاند، نتوانستهاند ادعای منتقدان ما را مبنی بر اینکه ما تفسیرهای خود را به بیماران پیشنهاد میدهیم، رد کنند. این مورد نیز هیچکس را که مصمم است اشتباهات خام مبتدیان -یا بدتر از آن، جعل- را به ما نسبت دهد، متقاعد نخواهد کرد.
پس از این نخستین تداعی، از بیمار کوچولو پرسیده شد که گرگ او را به یاد چهچیزی میاندازد. پاسخ داد: «وقتی پدرم عصبانی میشود. یاد پدرم میافتم.» این نیز کاملاً با ملاحظات نظری ما مطابقت دارد. ممکن است ایراد گرفته شود که این ملاحظات اساساً برای همین مورد خاص ساخته و پرداخته شدهاند و بنابراین اعتبار عام ندارند. به گمان من، همین که آدمی از دانش لازم در زمینهی روانکاوی و اسطورهشناسی برخوردار باشد، این ایراد خودبهخود برطرف میشود. اعتبار یک فرضیه را تنها بر پایهی دانش درست و کافی میتوان سنجید؛ و بدون چنین دانشی، اساساً نمیتوان دربارهی آن داوری کرد.
نخستین تداعی، لکلک را به جای گرگ قرار داد؛ و تداعیِ مربوط به گرگ اکنون ما را به پدر میرساند. در اسطورههای عامیانه، لکلک نماد پدر است، زیرا او است که کودکان را میآورد. بنابراین، تناقض ظاهری میان افسانهی پریان، که در آن گرگ نقش مادر را دارد، و رؤیا، که در آن گرگ نقش پدر را ایفا میکند، برای رؤیا یا رؤیابین اهمیتی ندارد. ازاینرو میتوانیم از توضیح تفصیلی آن صرفنظر کنیم. من در کتابم به این مسئلهی نمادهای دوجنسیتی پرداختهام. چنانکه میدانید، در افسانهی رومولوس و رموس، هر دو حیوان، یعنی پرندهی پیکوس و گرگ، در جایگاه والدین قرار گرفتهاند.
بنابراین، ترس او از گرگ در رؤیا، درواقع ترس او از پدر است. رؤیابین توضیح داد که از پدرش میترسد، زیرا پدرش با او بسیار سختگیر بود. پدر همچنین به او گفته بود که انسان فقط وقتی رؤیاهای بد میبیند که کار نادرستی کرده باشد. سپس دختر از پدرش پرسید: «اما مامان چه کار نادرستی میکند؟ او که همیشه خوابهای بد میبیند.»
یکبار پدرش او را به سبب مکیدن انگشتش سیلی زده بود. به رغم منع پدر، دختر همچنان به این کار ادامه میداد. آیا این همان کار نادرستش بود؟ بعید است؛ زیرا مکیدن انگشت صرفاً عادتی کودکانه و تا حدی نابهنگام بود که در آن سن اهمیت چندانی نداشت و بیشتر پدرش را عصبانی میکرد تا او را با سیلی تنبیه کند. بدین ترتیب، او وجدان خود را از گناهی بسیار جدیتر که از آن سخن نگفته بود، آسوده میکرد: معلوم شد که چند دختر همسنوسال خود را واداشته بود با یکدیگر به خودارضایی متقابل بپردازند.
ترس دختر از پدرش ناشی از همین علایق جنسی بود. اما نباید فراموش کنیم که او رؤیای گرگ را در پنجسالگی دیده بود. در آن زمان هنوز چنین اعمال جنسیای رخ نداده بود. بنابراین، ماجرا با دختران دیگر را، در بهترین حالت، میتوانیم علتی برای ترس کنونی او از پدر بدانیم، اما این ماجرا ترس اولیهی او را توضیح نمیدهد. با اینهمه، میتوان انتظار داشت که در آن زمان نیز چیزی مشابه وجود داشته باشد؛ یعنی نوعی میل جنسی نیاگاه که با روانشناسی آن عمل ممنوع ارتباط داشته باشد. طبعاً ماهیت و ارزشگذاری اخلاقی این عمل برای کودک بسیار بیش از بزرگسال در سطح نیاگاه قرار دارد. برای فهم اینکه چهچیز توانسته بود در آن سنین پایین چنین تأثیری بر کودک بگذارد، باید بپرسیم در پنجسالگی او چه اتفاقی افتاده بود. آن سال، سال تولد برادر کوچکترش بود. بنابراین، او از همان زمان نیز از پدرش میترسید. تداعیهایی که پیشتر بررسی کردیم، پیوند آشکار میان علایق جنسی او و ترسش را نشان میدهند.
مسئلهی جنسی، که طبیعت، آن را با احساسات مثبت و لذت همراه کرده است، در رؤیای گرگ به صورت ترس ظاهر میشود؛ ظاهراً به سبب پدر بدجنسی که نمایندهی تربیت اخلاقی است. بنابراین، این رؤیا نخستین بروز چشمگیر مسئلهی جنسی بود؛ مسئلهای که آشکارا با تولد اخیر برادر کوچکتر تحریک شده بود، زیرا، چنانکه میدانیم، در چنین موقعیتی همهی این پرسشها دوباره سر برمیآورند. اما چون مسئلهی جنسی از هر سو با تاریخچهی برخی احساسات جسمانی لذتبخشی پیوند خورده بود که تربیت، آنها را «عادتهای بد» مینامد، ظاهراً تنها میتوانست در هیئت احساس گناه اخلاقی و ترس خود را نشان دهد.
این توضیح، هرچند پذیرفتنی به نظر میرسد، از دید من سطحی و ناکافی است. زیرا در این صورت تمام دشواری را به تربیت اخلاقی نسبت میدهیم و بیآنکه آن را ثابت کرده باشیم، فرض میکنیم که تربیت میتواند موجب رواننژندی شود. این امر نادیده گرفتن این واقعیت است که حتی کسانی که هیچ اثری از تربیت اخلاقی در آنان دیده نمیشود نیز دچار رواننژندی و ترسهای بیمارگونه میشوند. افزون بر این، قانون اخلاقی صرفاً شرّی نیست که باید در برابرش مقاومت کرد، بلکه ضرورتی است برخاسته از ژرفترین نیازهای انسان. قانون اخلاقی چیزی جز بروز بیرونیِ میل فطری انسان به مهار و کنترل خویشتن نیست. این گرایش به اهلیکردن و متمدنساختن خویش در ژرفای تاریک و دستنیافتنی تاریخ تکاملی انسان ریشه دارد و نمیتوان آن را پیامد قوانینی دانست که از بیرون بر انسان تحمیل شدهاند. این خودِ انسان بود که، در پیروی از غرایزش، قوانین خویش را پدید آورد.
تا زمانی که فقط تأثیرات اخلاقیِ تربیت را در نظر بگیریم، هرگز دلایل ترس و سرکوب مسئلهی جنسی در کودک را درنخواهیم یافت. دلایل واقعی بسیار ژرفتر اند؛ شاید باید آنها را در خودِ طبیعت انسان جستوجو کرد، و شاید در همان کشمکش تراژیکی که میان طبیعت و فرهنگ، یا میان آگاهی فردی و احساس جمعی، جریان دارد.
طبیعی است که طرح جنبههای فلسفی و عالیتر این مسئله برای کودک بیهوده میبود؛ چنین کاری یقیناً کوچکترین اثری بر او نمیگذاشت. کافی بود این تصور از ذهنش زدوده شود که علاقهمندی به آفرینش و تولد موجودات زنده، کاری نادرست است. بنابراین، برایش روشن شد که چه اندازه لذت و کنجکاوی خود را متوجه مسئلهی تولیدمثل و زایش کرده است و اینکه ترس بیاساس او چیزی جز همان لذت نیست که به ضدّ خود بدل شده است. در مورد خودارضایی او نیز با درک و مدارا برخورد شد و بحث تنها به این محدود ماند که توجه کودک به بیهدفی این عمل جلب شود. همزمان برایش توضیح داده شد که رفتارهای جنسی او عمدتاً راهی برای ارضای کنجکاویاش بودهاند و او میتواند این کنجکاوی را از راهی بهتر برآورده سازد. ترس شدید دختر از پدر، درعینحال، بیانگر انتظاری به همان اندازه شدید بود؛ انتظاری که به سبب تولد برادر کوچکش، پیوندی نزدیک با مسئلهی زایش و تولیدمثل پیدا کرده بود. این توضیحات، کنجکاوی کودک را موجه و پذیرفتنی ساخت. بدینسان، بخش بزرگی از کشمکش اخلاقی او از میان برداشته شد.
جلسهی چهارم: دخترک اکنون بسیار خوشبرخوردتر و صمیمیتر شده بود و آن حالت مقید، مصنوعی و غیرطبیعیِ پیشینش کاملاً از میان رفته بود. او رؤیایی را تعریف کرد که پس از آخرین مصاحبه دیده بود. رؤیا چنین بود: «به بلندیِ منارهی یک کلیسا هستم و میتوانم داخل همهی خانهها را ببینم. پایین پای من بچههای خیلی کوچکی هستند، به کوچکیِ گلها. یک پلیس میآید. به او میگویم: “اگر جرئت کنی چیزی بگویی، شمشیرت را میگیرم و سرت را از تنت جدا میکنم.”»
در جریان تحلیل رؤیا، او چنین گفت: «دلم میخواهد از پدرم بلندتر باشم، چون آنوقت مجبور میشود از من اطاعت کند.» سپس بیدرنگ پلیس را با پدرش مرتبط کرد؛ پدر او نظامی بود و طبعاً شمشیر داشت. رؤیا آشکارا آرزوی او را برآورده میکند. او در هیئت منارهی کلیسا بسیار بزرگتر از پدرش است و اگر پدر جرئت کند چیزی بگوید، سرش از تن جدا خواهد شد.
رؤیا همچنین آرزوی طبیعی کودک برای «بزرگ شدن» -یعنی بالغ شدن- و داشتن کودکانی را که در پای او بازی کنند، برآورده میسازد. او در این رؤیا بر ترس خود از پدر غلبه کرده بود؛ از اینرو میتوان انتظار داشت که آزادی شخصی و احساس امنیت او به نحو چشمگیری افزایش یابد.
از جنبهی نظری، میتوان این رؤیا را نمونهای روشن از اهمیت جبرانی و کارکرد غایتشناختی رؤیاها دانست. چنین رؤیایی باید در رؤیابین احساس ارزشمندی بیشتری نسبت به شخصیت خویش ایجاد کند و این امر برای سلامت و بهزیستی شخصی او اهمیت فراوان دارد. اینکه نمادپردازی رؤیا برای آگاهیِ کودک روشن نبود، اهمیتی ندارد؛ زیرا تأثیر عاطفی نمادها وابسته به فهم آگاهانهی آنها نیست. این تأثیر بیشتر به نوعی شناخت شهودی مربوط میشود؛ همان سرچشمهای که همهی نمادهای دینی نیز اثربخشی خود را از آن میگیرند. در اینجا نیز هیچ فهم آگاهانهای ضرورت ندارد؛ نمادها از راه شهود بر روانِ شخص باورمند اثر میگذارند.
جلسات پنجم و ششم: کودک رؤیای زیر را که در همین حین دیده بود، تعریف کرد: «من با تمام خانوادهام روی پشتبام ایستاده بودم. پنجرههای خانههای آنطرف دره مانند آتش میدرخشیدند. خورشید در حال طلوع در آنها منعکس میشد. ناگهان دیدم که خانهی گوشهی خیابان ما واقعاً در آتش است. آتش نزدیک و نزدیکتر شد و خانهی ما را فراگرفت. من به خیابان دویدم و مادرم انواع و اقسام چیزها را پشتسرم پرتاب کرد. من پیشبندم را دراز کردم و او در میان چیزهای دیگر، یک عروسک به سمت من پرتاب کرد. من دیدم که سنگهای خانهی ما در حال سوختن هستند، اما چوبها دستنخورده باقی ماندهاند.»
تحلیل این رؤیا دشواریهای خاصی به همراه داشت و باید در دو جلسه انجام میشد. توصیف کل مطالبی که این رؤیا به همراه داشت، بسیار طولانی میشود؛ به همین جهت باید خودم را به مهمترین موارد محدود کنم. تداعیهای برجسته با تصویر عجیب سنگهای خانه که در حال سوختن بودند، اما چوبها سالم ماندند، آغاز شدند. گاهی اوقات، بهخصوص در رؤیاهای طولانیتر، ارزشش را دارد که ابتدا تصاویر برجستهتر را انتخاب و تحلیل کنیم. این یک قاعدهی کلی نیست، اما در اینجا به دلیل نیاز عملی به اختصار، میتوان از این کار صرفنظر کرد.
بیمار کوچولو دربارهی این تصویر گفت: «عجیب است، مثل یک افسانه.» با کمک مثالهایی به او نشان داده شد که افسانهها همیشه معنایی دارند. او اعتراض کرد: «اما نه همهی افسانهها. مثلاً افسانهی زیبای خفته. این چه معنایی میتواند داشته باشد؟» برای او توضیح داده شد که زیبای خفته باید صد سال در خوابی جادویی منتظر بماند تا بتواند آزاد شود. فقط قهرمانی که عشقش بر همهی مشکلات غلبه کرده و با جسارت از میان پرچین خاردار عبور کرده است، میتواند او را نجات دهد. بنابراین، اغلب باید مدت زیادی منتظر ماند تا آدم به آرزوی قلبی خود برسد.
این توضیح با درک کودک سازگار بود و از سوی دیگر کاملاً با تاریخچه این بنمایهی افسانهای مطابقت داشت. داستان زیبای خفته ارتباط آشکاری با یک اسطورهی باستانی بهار و باروری دارد و درعینحال شامل مسئلهای است که با وضعیت روانی یک دختر کوچک یازدهسالهی نسبتاً باهوش، پیوند نزدیکی دارد. این داستان به یک چرخهی کامل از افسانهها تعلق دارد که در آن یک باکره، که بهوسیلهی اژدها محافظت میشود، به دست یک قهرمان نجات مییابد. بی آنکه بخواهم به تفسیر این افسانه بپردازم، میخواهم بر اجزای نجومی یا هواشناسی آن که بهوضوح در اِدّا[2] آمده است، تأکید کنم. زمین، به شکل یک دوشیزه، در زمستان زندانی است و پوشیده از یخ و برف است. خورشید جوان بهاری، قهرمان آتشین، زندان یخبندانش را، یعنی جایی را که مدتها در آن منتظر نجاتدهندهاش بود، ذوب میکند.
تداعی ارائهشدهی دخترک، صرفاً به عنوان نمونهای از یک افسانهی بیمعنی انتخاب شده بود، و نه به عنوان تداعی مستقیم با تصویر رؤیایی خانهی در حال سوختن. او در این مورد فقط اظهار داشت: «عجیب است، مثل یک افسانه»، که منظورش غیرممکن بود؛ زیرا گفتن اینکه سنگها میسوزند چیزی کاملاً غیرممکن، بیمعنی و شبیه یک افسانه است. توضیحی که به دخترک داده شد به او نشان داد که «غیرممکن» و «مثل یک افسانه» فقط تا حدی یکسان هستند، زیرا افسانهها معناهای زیادی دارند. اگرچه این افسانهی خاص، در نسخهی معمول ذکرشده، به نظر میرسد هیچ ارتباطی با رؤیا ندارد، اما شایستهی توجه ویژه است زیرا گویی به طور تصادفی، در حالی که رؤیا در حال تحلیل بود، ظاهر شد. نیاگاه فقط با این مثال ظاهر شد، و این نمیتواند صرفاً تصادفی باشد، بلکه بهنوعی مشخصهی وضعیت در آن لحظه است. در تحلیل رؤیاها باید به دنبال این تصادفات ظاهری باشیم، زیرا در روانشناسی هیچ تصادف کورکورانهای وجود ندارد، هرچند که ما تمایل داریم فرض کنیم که این چیزها صرفاً تصادفی هستند. شما میتوانید این ایراد را هر چند بار که دوست دارید از منتقدان ما بشنوید، اما برای یک ذهن واقعاً علمی فقط روابط علّی وجود دارد و هیچ تصادفی در کار نیست. از این واقعیت که دختر کوچولو زیبای خفته را به عنوان مثال انتخاب کرد، باید نتیجه بگیریم که دلیل اساسی برای این امر در روانشناسی کودک وجود داشته است. این دلیل، مقایسه یا اینهمانسازی جزیی خود با زیبای خفته بود؛ به عبارت دیگر، در روان کودک عقدهای بود که در بنمایهی زیبای خفته تجلی مییافت. توضیحی که به کودک داده شد، این استنباط را در نظر گرفت.
با اینهمه، دختر کاملاً راضی نبود و هنوز شک داشت که افسانهها معنایی داشته باشند. به عنوان مثال دیگری از یک افسانهی غیرقابلدرک، به سفیدبرفی اشاره کرد که در تابوت شیشهای در خواب مرگ قرار داشت. بهراحتی میتوان فهمید که سفیدبرفی مانند زیبای خفته به همان چرخهی اسطورهای تعلق دارد. این اسطوره حتی نشانههای واضحتری از اسطورهی فصول را نیز در خود جای داده است. مطالب اسطورهای انتخابشده از سوی کودک، به مقایسهای شهودی با زمین اشاره دارد که در سرمای زمستان گیر افتاده و در انتظار خورشید رهاییبخش بهار است.
این مثال دوم، مثال اول و توضیحی را که ارائه دادیم تأیید میکند. دشوار است ادعا کنیم مثال دوم، که معنای مثال اول را برجسته میکند، بهواسطهی این توضیح پیشنهاد شده است. این واقعیت که دختر کوچک، سفیدبرفی را به عنوان نمونهی دیگری از یک افسانهی بیمعنی مطرح کرد، ثابت میکند که او هویت سفیدبرفی و زیبای خفته را درک نکرده است. بنابراین، میتوانیم حدس بزنیم که سفیدبرفی از همان منبع نیاگاه زیبای خفته، یعنی از عقدهای که با انتظار رویدادهای آینده مرتبط است، برخاسته است. این رویدادها را میتوان دقیقاً با رهایی زمین از زندان زمستان و بارور شدن آن با پرتوهای خورشید بهاری مقایسه کرد. همانطور که میدانید، از زمانهای قدیم، خورشید بارورکنندهی بهاری با نماد گاو نر، حیوانی که مظهر قدرتمندترین نیروی تولیدمثل است، مرتبط بود. اگرچه هنوز نمیتوانیم ارتباط بین این بینشها و رؤا را ببینیم، اما به آنچه به دست آوردهایم پایبند خواهیم ماند و به تحلیل خود ادامه خواهیم داد.
تصویر رؤیایی بعدی، دختر بچهای را نشان میدهد که عروسک را با پیشبندش میگیرد. اولین تداعی کودک به ما میگوید که نگرشش و کل موقعیتش در خواب، او را به یاد تصویری میاندازد که میشناخت؛ تصویری که لکلکی را در حال پرواز بر فراز روستایی نشان میداد، در حالی که دختران کوچکی در خیابان ایستاده بودند و پیشبندهای خود را باز کرده و به لکلک فریاد میزدند تا برایشان نوزادی بیاورد. او اضافه کرد که خودش مدتها آرزوی داشتن یک برادر یا خواهر کوچک را داشته است. این مطالب که به طور خودجوش از او صادر شده است، بهوضوح با بنمایههای اسطورهای که قبلاً مورد بحث قرار گرفتند، مرتبط است. بدیهی است که رؤیا درواقع به همان مسئلهی بیدار شدن غریزهی تولیدمثل مربوط بوده است. البته، هیچیک از این ربطها به کودک گفته نشده است.
سپس، ناگهان، پس از مکثی، تداعی بعدی از راه رسید: «یک بار، وقتی پنجسالم بود، در خیابان دراز کشیده بودم و یک دوچرخه از روی شکمم رد شد.» این داستان بسیار بعید، همانطور که انتظار میرفت، یک خیالشگری بود که به یک دُژ-ویری[3] تبدیل شده بود. هیچ اتفاقی از این نوع هرگز نیفتاده بود، اما از طرف دیگر، میفهمیم که در مدرسه دختربچهها عادت داشتند روی بدنهای یکدیگر به صورت ضربدری دراز بکشند و همدیگر را لگد کنند.
هر کسی که تحلیلهای منتشرشدهی فروید و من را دربارهی کودکان خوانده باشد، در این بازی کودکانه همان مضمون اساسی لگدمال کردن را تشخیص خواهد داد، که ما آن را دارای یک جریان جنسی در نظر گرفتیم. این دیدگاه، که در کارهای قبلی ما نشان داده شده است، با تداعی بعدی بیمار کوچک ما تأیید شد: «من یک نوزاد واقعی را به یک عروسک ترجیح میدهم.»
تمام این مطالب بسیار قابلتوجه که با خیالیدن لکلک ارائه شده است، نشاندهندهی آغازهای معمول یک نظریهی جنسی کودکانه است و در عین حال نقطهای را که خیالشگریهای دختر کوچک حول آن میچرخید، به ما نشان میدهد.
شاید جالب باشد بدانید که مضمون لگد کردن یا لگدمال کردن را میتوان در اساطیر یافت. من این را در کتابم دربارهی زی مستند کردهام. استفاده از این خیالشگریهای کودکانه در ؤیا، دُژ-ویری دربارهی دوچرخهسوار و انتظار پرتنشی که در مضمون زیبای خفته بیان شده است، همگی نشان میدهند که علاقهی درونی کودک معطوف به مشکلات خاصی بوده که باید حل میشدند. احتمالاً این واقعیت که زیِّ او بهوسیلهی مشکل تولیدمثل جذب شده بود، دلیل کاهش علاقهاش به درسها در مدرسه بود، به طوری که در تکالیفش عقب ماند. اینکه این مشکل چقدر دختران دوازده و سیزدهساله را مجذوب خود میکند، من توانستم در یک مورد خاص که در «تحشیههایی بر روانشناسی شایعه» منتشر شده است، نشان دهم. این علت تمام آن صحبتهای رکیک بین کودکان و تلاشهای متقابل برای روشنگری است که طبیعتاً بسیار زننده از آب در میآید و اغلب تخیل کودک را برای همیشه خراب میکند. حتی دقیقترین محافظتها هم نمیتواند مانع از آن شود که روزی آنها راز بزرگ را کشف کنند، و آن هم احتمالاً به کثیفترین شکل. خیلی بهتر است که بچهها حقایق زندگی را به طور تمیز و در زمان مناسب یاد بگیرند، تا نیازی نباشد که همبازیهایشان آنها را به روشهای زشت آموزش دهند.
اینها و نشانههای دیگر نشان میداد که زمان مناسبی برای رسیدن به نوعی روشنبینی جنسی فرا رسیده است. دختر کوچک با دقت به صحبتهای بعدی گوش داد و سپس با جدیت پرسید: «پس من واقعاً نمیتوانم بچهدار شوم؟» این سؤال منجر به توضیحی دربارهی بلوغ جنسی شد.
جلسهی هفتم: دختر کوچک با این نکته شروع کرد که کاملاً میفهمد چرا هنوز بچهدار شدن برایش ممکن نیست؛ بنابراین از هرگونه ایدهای در این باره صرفنظر کرده بود. اما این بار درک این واقعیت تأثیر خوبی نگذاشت. معلوم شد که به معلمش دروغ گفته است. دخترک دیر به مدرسه رفته بود و به معلمش گفته بود مجبور بوده با پدرش جایی برود و بنابراین دیر رسیده است. درواقع، خیلی تنبلی کرده که بهموقع از خواب بیدار نشده است. او دروغ گفته است زیرا میترسیده با اعتراف به حقیقت، توجه معلم را از دست بدهد. این شکست اخلاقی ناگهانی نیاز به توضیح دارد. طبق اصول روانکاوی، ضعف ناگهانی و قابلتوجه فقط زمانی میشود رخ دهد که فرد تحت روانکاوی از تحلیل، نتایجی را که در آن لحظه ضروری است، نگیرد، اما همچنان در را به روی سایر احتمالات باز نگهدارد. این در موردی که ما از آن صحبت میکنیم به این معنی است که اگرچه ظاهراً تحلیل، زی را به سطح آورده بود، به طوری که بهبود شخصیت را ممکن کرده بود، اما به دلایلی سازگاری حاصل نشد و زی به مسیر قهقرایی قدیمی خود بازگشت.
جلسهی هشتم: مصاحبهی هشتم ثابت کرد که واقعاً چنین بوده است. بیمار ما مدرک مهمی دربارهی ایدههایش در مورد رابطهی جنسی، که با توضیح روانکاو دربارهی بلوغ جنسی در تضاد بود، ارائه نکرده بود. او قبلاً به شایعهای که در مدرسه پخش شده بود مبنی بر اینکه دختری یازدهساله از پسری همسن خود بچهدار شده است، اشاره نکرده بود. این شایعه بیاساس بود؛ این یک خیالشگری بود که آرزوهای پنهان دختران در این سن را برآورده میکرد. همانطور که سعی کردم در مقالهام دربارهی روانشناسی شایعه نشان دهم، شایعات اغلب به این شکل شروع میشوند. آنها خیالشگریهای نیاگاه را منتشر میکنند و در این عملکرد با رؤیاها و اسطورهها مطابقت دارند. این شایعه راه دیگری را باز نگه میداشت: او نیازی به صبر کردن نداشت، میتوانست در یازدهسالگی بچهدار شود. تناقض بین شایعهی پذیرفتهشده و توضیح روانکاو، مقاومتهایی را در برابر توضیح دوم یعنی توضیح روانکاو ایجاد کرد که در نتیجه بلافاصله آن توضیح روانکاو را بیارزش کرد. تمام اطلاعات و دستورالعملهای دیگر همزمان از بین رفتند و باعث شک و تردید لحظهای شدند. سپس زی به مسیر قبلیاش بازگشت و به حالت قهقرایی درآمد. این لحظه، لحظهی عود بیماری بود.
جلسهی نهم: این مصاحبه جزییات مهمی را در تاریخچهی مشکل جنسی دخترک آشکار کرد. ابتدا بخش مهمی از رؤیای او را از نظر بگذرانیم: «من با بچههای دیگر در فضای بازی در جنگل بودم که درختان صنوبر زیبایی آن را احاطه کرده بودند. باران شروع به باریدن کرد، رعد و برق زد و هوا تاریک شد. سپس ناگهان یک لکلک را در هوا دیدم.»
قبل از آنکه شروع به تحلیل این رؤیا کنیم، باید به شباهتهای آن با برخی ایدههای اسطورهای اشاره کنم. برای هرکسی که با آثار آدالبرت کوهن و استاینتال، که آبراهام اخیراً به آنها توجه کرده است، آشنا باشد، ترکیب عجیب رعد و برق و لکلک اصلاً تعجبآور نیست. از زمانهای قدیم، رعد و برق به معنای یک عمل بارورکنندهی زمین در نظر گرفته شده است، این همزیستی پدر آسمان و مادر زمین است، جایی که رعد و برق نقش ابول بالدار را بر عهده میگیرد. لکلک در حال پرواز دقیقاً همان چیز است، یک ابول بالدار، و معنای روانجنسیانهی آن برای هر کودکی شناختهشده است. اما معنای روانجنسیانهی رعد و برق برای همه شناختهشده نیست، و مطمئناً برای بیمار کوچک ما نیز شناختهشده نیست. با توجه به کل منظومهی روانشناختیای که قبلاً توضیح داده شد، لکلک بیشک باید تفسیر روانجنسیانه داشته باشد. این واقعیت که رعد و برق با لکلک مرتبط است و مانند آن، معنای روانجنسیانه دارد، در ابتدا پذیرفتنش دشوار به نظر میرسد. اما وقتی به یاد آوریم که تحقیقات روانکاوی پیش از این تعداد زیادی از پیوندهای صرفاً اسطورهای را در فرآوردههای روانی نیاگاه کشف کرده است، میتوانیم نتیجه بگیریم که پیوند روانجنسیانهی بین این دو تصویر در این مورد نیز وجود دارد. ما از تجربیات دیگر میدانیم که آن لایههای نیاگاه که زمانی دیسهبندیهای اسطورهای را ایجاد میکردند، هنوز در افراد مدرن فعال هستند و بیوقفه همان دیسهبندیها را تولید میکنند. فقط، تولید به رؤیاها و نموناهای روانرنجوریها و روانپریشیها محدود میشود، زیرا تصحیح واقعیت در ذهن مدرن آنقدر قوی است که مانع از انعکاس آنها به دنیای واقعی میشود.
برگردیم به تحلیل رؤیا: تداعیهایی که به قلب این تصویر منجر شدند با ایدهی باران در هنگام رعد و برق آغاز شدند. کلمات واقعی بیمار این بود: «من به آب فکر میکنم. عمویم در آب غرق شده بود. حتماً خیلی وحشتناک است که در تاریکی در آب گیر بیفتد. اما آیا بچه هم در آب غرق نمیشود؟ آیا آبی را که در معدهاش است مینوشد؟ عجیب است، وقتی بیمار بودم، مامان آبم را برای دکتر فرستاد. فکر کردم او میخواهد چیزی مثل شربت با آن مخلوط کند، که بچهها از آن رشد میکنند، و مامان باید آن را بنوشد.»
ما با وضوح بیچونوچرا از این رشته تداعیها میبینیم که کودک ایدههای روانجنسیانه (بهویژه مربوط به لقاح) را به باران در هنگام رعد و برق مرتبط کرده است.
در اینجا دوباره شاهد آن توازی قابلتوجه بین اسطورهشناسی و خیالشگریهای فردی روزگار خودمان هستیم. این مجموعه تداعیها چنان غنی از پیوندهای نمادین است که میتوان یک پایاننامهی کامل دربارهشان نوشت. نمادگرایی غرق شدن به طرز درخشانی از سوی خود کودک به عنوان یک خیالشگری از بارداری تفسیر شد، توضیحی که مدتها پیش در ادبیات روانکاوی ارائه شده است.
جلسهی دهم: مصاحبهی دهم با توصیف خودجوش کودک از نظریههای کودکانه دربارهی لقاح و تولد ادامه یافت که اکنون میتوانست بهطور قطعی آنها را رد کند. کودک همیشه فکر میکرد که ادرار مرد وارد بدن زن میشود و از آنجا جنین رشد میکند. از این رو کودک از ابتدا در آب، یعنی ادرار، بوده است. روایت دیگر این بود که ادرار با شربت پزشک نوشیده میشد، کودک در سر رشد میکرد، سپس سر شکافته میشد تا به رشد کودک کمک کند و یکی از آنها کلاه میپوشید تا این موضوع را بپوشاند. او این را با یک نقاشی کوچک که زایمان از طریق سر را نشان میداد، نشان داد. این ایده، باستانی و بسیار اسطورهای است. فقط باید تولد پالاس آتنه را که از سر پدرش بیرون آمد، به شما یادآوری کنم. اهمیت بارورکنندهی ادرار نیز اسطورهای است. ما شواهد بسیار خوبی از این موضوع را در سرودهای رودرا از ریگودا مییابیم. همچنین باید چیزی را که مادر تأیید کرد، ذکر کنم، که یک بار دختر کوچک، مدتها قبل از روانکاویاش، اعلام کرد یک عروسک خیمهشببازی دیده است که روی سر برادر کوچکترش میرقصد؛ خیالشی که ممکن است منشأ این نظریهی تولد باشد.
این نقاشی شباهت قابلتوجهی با برخی از آثار باستانی یافتشده در میان باتاکهای سوماترا داشت. آنها عصای جادویی یا ستونهای اجدادی نامیده میشوند و از تعدادی چهره تشکیل شدهاند که روی هم قرار گرفتهاند. توضیحی که خود باتاکها دربارهی این ستونها ارائه میدهند و عموماً به عنوان مزخرفات در نظر گرفته میشوند، با ذهنیت کودکی که هنوز در قیدوبندهای کودکانه گرفتار است، مطابقت قابلتوجهی دارد. آنها ادعا میکنند که این چهرههای رویهمقرارگرفته، اعضای خانوادهای هستند که به دلیل ارتکاب محرمآمیزی، در حالی که توسط مار دیگری گزیده شده و جان خود را از دست دادهاند، توسط یک مار در هم تنیده شدهاند. این توضیح با فرضیات بیمار کوچک ما نیز مطابقت دارد، زیرا خیالشهای جنسی او نیز، همانطور که در رؤیای اول دیدیم، حول پدرش میچرخید. در اینجا، مانند باتاکها، شرط اصلی محرمآمیزی است.
نسخهی سوم، این نظریه بود که کودک در کانال روده رشد میکند. این نسخه، پدیدارشناسی نموناشناسانهی خاص خود را داشت که کاملاً با نظریهی فروید مطابقت داشت. دختر، با توجه به خیالشگری خود مبنی بر اینکه کودکان «حالشان بد است»، مرتباً سعی میکرد حالت تهوع و استفراغ ایجاد کند. او همچنین مرتباً در توالت تمرین زور زدن میکرد تا کودک را به بیرون هل دهد. در این شرایط، جای تعجب نبود که «اولین و مهمترین نموناها در روانرنجوری آشکار»، حالت تهوع بود.
اکنون به جایی از تحلیل خود رسیدهایم که میتوانیم نگاهی به کل پرونده بیندازیم. در پسِ ننموناهای روانرنجوری، فرآیندهای عاطفی پیچیدهای یافتیم که بیشک با این نموناها مرتبط بودند. اگر جرئت کنیم و از چنین اطلاعات محدودی نتیجهگیری کلی کنیم، میتوانیم سیر روانرنجوری را تا حدودی به شرح زیر بازسازی کنیم.
با نزدیک شدن تدریجی به بلوغ، زیِّ کودک در او نگرشی عاطفی به جای نگرشی ابژکتیو به واقعیت ایجاد کرد. او دلباختهی معلمش شد، و این دلسپردگیِ احساساتی به خیالشگریهای رؤیایی و رمانتیک، آشکارا نقش مهمتری داشت از اندیشیدن به تلاش و کوششی که چنین دلباختگیای در واقعیت از او میطلبید. در نتیجه، توجهش کم شد و در تکالیف مدرسه عقب افتاد. این موضوع، رابطهی خوب سابقش با معلم را برهم زد. معلم بیحوصله شد و دختر، که به دلیل شرایط خانه بیشازحد پرتوقع شده بود، به جای تلاش برای بهبود وضعیت تحصیلیاش، رنجیدهخاطر شد. در نتیجه، زیّاش از معلم و همچنین از تکالیفش رو برگرداند و در وابستگی وسواسگونهی خاص به پسر جوان بیچارهای گرفتار شد که پسرک تا جایی که میتوانست از این موقعیت سوءاستفاده میکرد. زیرا وقتی فردی آگاهانه یا نیاگاه اجازه میدهد که زیّاش از یک کار ضروری عقبنشینی کند، زیِّ استفادهنشده (بهاصطلاح سرکوبشده) انواع و اقسام اتفاقات را، چه در درون و چه در بیرون، برمیانگیزد؛ نموناهایی از هر نوع که به شیوهای ناخوشایند خود را به او تحمیل میکنند. در این شرایط، مقاومت دختر در برابر رفتن به مدرسه از هر فرصتی استفاده کرد که خیلی زود خود را در قالب دختر دیگری که به دلیل «احساس بیماری» به خانه فرستاده شد، نشان داد. بیمار ما نیز بهدرستی از این موضوع تقلید کرد.
همین که از مدرسه بیرون آمد، راه برای خیالشگریهایش گشوده شد. در پیِ واپسگراییِ زی، خیالشگریهایی که موجب پیدایش نموناها میشدند، بهطور جدی برانگیخته شدند و نفوذی یافتند که پیش از آن هرگز نداشتند؛ زیرا تا آن زمان چنین نقش مهمی ایفا نکرده بودند. اما اکنون محتوایی بسیار معنادار پیدا کردند و چنان به نظر میرسید که خودِ آنها علت واقعیِ واپسگراییِ زی و بازگشت آن به سوی خودشان بودهاند. میتوان گفت کودک، که طبیعتی خیالپرداز داشت، بیش از اندازه پدرش را در وجود معلم میدید و در نتیجه، در برابر او مقاومتهایی با ماهیت محرمآمیزانه پیدا کرد. اما همانگونه که پیشتر توضیح دادم، به نظر من سادهتر و محتملتر آن است که فرض کنیم برای او، دستکم موقتاً، مصلحت و سهولت در این بود که معلمش را در جایگاه پدر ببیند. از آنجا که ترجیح میداد از ندای پنهانیِ بلوغ پیروی کند تا از وظایفی که در برابر مدرسه و معلمش داشت، زیِّ خود را متوجه آن پسرک کرد؛ پسری که، چنانکه در تحلیل دیدیم، انتظار داشت از طریق او به برخی امتیازات و منافع پنهانی دست یابد. حتی اگر تحلیل نشان میداد که او واقعاً به سبب انتقال تصویر ذهنیِ پدر بر معلم، در برابر او مقاومتهایی با ماهیت محرمآمیزانه داشته است، این مقاومتها نیز چیزی جز خیالشگریهایی نبودند که در مرحلهای ثانوی بزرگنمایی شده بودند. در هر حال، عامل اصلی میتوانست تنبلی یا راحتطلبی باشد؛ یا، اگر بخواهیم با زبان علمیتر بیان کنیم، اصل کمترین مقاومت.
(به گمان من، دلایل قانعکنندهای وجود دارد که فرض کنیم -و این را فقط بهاختصار و در حاشیه میگویم- که واپسگرایی به سوی خیالشگریهای دوران کودکی همیشه صرفاً ناشی از کنجکاویِ موجه دربارهی فرآیندهای جنسی و طبیعت ناشناختهی آنها نیست. زیرا همین خیالشگریهای واپسگرایانه را حتی در بزرگسالانی نیز مییابیم که مدتهاست دربارهی مسائل جنسی همهچیز را میدانند و در مورد آنان دیگر چنین دلیل موجهی وجود ندارد. همچنین این تصور در من پدید آمده است که جوانان در جریان تحلیل، هرچند که دربارهی مسائل جنسی آگاهی یافتهاند، اغلب میکوشند ناآگاهیِ ادعاییِ خود را حفظ کنند تا توجه را به این موضوع معطوف سازند، نه به وظیفهی سازگاری با زندگی. هرچند در ذهن من تردیدی نیست که کودکان از ناآگاهیِ واقعی یا وانمودشدهی خود بهره میگیرند، از سوی دیگر باید تأکید کرد که جوانان حق دارند از مسائل جنسی آگاهی پیدا کنند. همانگونه که پیشتر گفتم، برای بسیاری از کودکان بسیار سودمند خواهد بود اگر این آموزش بهصورتی شایسته و سنجیده در خانه انجام شود. از خلال تحلیل روشن شد که، مستقل از روند پیشروندهی زندگی کودک، حرکتی واپسگرایانه در او آغاز شده بود که به پیدایش رواننژندی و نوعی گسست درونی از خویشتن انجامیده بود.)
با دنبال کردن این گرایش واپسگرایانه، تحلیل به کنجکاوی شدید جنسیای رسید که حول چند مسئلهی مشخص و معین دور میزد. زی، که در هزارتوی این خیالشگریها گرفتار شده بود، به محض آنکه کودک از بار خیالشگریهای نادرست و کودکانه، از راه آگاهی یافتن و روشن شدن ذهنش، رها شد، بار دیگر در خدمت زندگی قرار گرفت. این امر همچنین چشم او را به نگرش خودش نسبت به واقعیت گشود و به او امکان داد تواناییهای واقعیاش را بشناسد. در نتیجه، توانست با نگاهی ابژکتیو و نقادانه به خیالشگریهای ناپخته و نوجوانانهی خود بنگرد و از آنها و نیز از دیگر خواستههای ناممکن دست بکشد؛ و در عوض، زیِّ خود را در راهی سازنده به کار گیرد: در کار و تحصیل، و نیز برای جلب نظر مساعد و حسننظر معلمش. تحلیل برای دخترک آرامشخاطر فراوانی به ارمغان آورد و درعینحال، پیشرفت چشمگیری نیز در تواناییهای ذهنیاش در مدرسه پدید آمد؛ زیرا خودِ معلم تأیید کرد که دخترک خیلی زود به بهترین شاگرد کلاسش تبدیل شد.
(در اصل، این تحلیل هیچ تفاوتی با تحلیل یک فرد بزرگسال ندارد. تنها آموزش و آگاهیرسانی جنسی کنار گذاشته میشود و به جای آن، چیزی بسیار مشابه قرار میگیرد؛ یعنی روشن ساختن این نکته که نگرش پیشین او به واقعیت تا چه اندازه کودکانه بوده است و چگونه میتواند نگرشی معقولتر و سنجیدهتر در پیش گیرد. تحلیل، درواقع، صورتی تکاملیافته از مامایی سقراطی[4] است؛ و از پیمودن تاریکترین راههای خیالشگری رواننژندانه نیز هراسی ندارد.)
امیدوارم با یاریِ این نمونهی بسیار فشرده توانسته باشم، نهفقط تصویری از روند واقعی درمان و دشواریهای تکنیکی آن، که به همان اندازه، بینشی نسبت به زیبایی روان انسان و مسائل بیپایان آن در اختیار شما بگذارم. عمداً بر برخی همانندیهای موجود با اسطورهشناسی تأکید کردم تا نشان دهم بینشهای روانکاوانه را در چه زمینههایی میتوان به کار گرفت. درعینحال، میخواهم به دلالتهای این کشف نیز اشاره کنم. غلبهی چشمگیر عناصر اسطورهشناختی در روان کودک، بهروشنی راهی را به ما نشان میدهد که از طریق آن ذهن فردی بهتدریج از ذهن اشتراکی دوران کودکی شکل میگیرد؛ و از همینجا میتوان به نظریهی دیرینِ وجودِ حالتی از معرفت کامل[5] در پیش و پس از وجود فردی بازگشت.
(این ارجاعات اسطورهشناختی که در کودکان مییابیم، در زوال عقل پیشرس[6] و نیز در رؤیاها نیز دیده میشوند. اینها عرصهای گسترده و بارور برای پژوهشهای تطبیقیِ روانشناختی فراهم میکنند. هدف دوردستی که این پژوهشها بهسوی آن رهنمون میشوند، عبارت است از تبارشناسیِ روان؛ روانی که همچون بدن، از خلال دگرگونیهای بیشمار به شکل کنونی خود رسیده است. بهبیان دیگر، آنچه را میتوان اندامهای تحلیلرفته و ابتداییِ روان دانست، هنوز در ساختار آن باقی مانده است؛ و همین عناصر را میتوان در برخی دیگر از صورتهای ذهنی و نیز در بعضی حالات مرضی، در حال فعالیت کامل مشاهده کرد.)
حوالی ۱۹۱۰
[1]. ANAMNESIS
[2]. Edda
[3]. paramnesia
[4]. Socratic maieutics
[5]. Perfect knowledge
[6]. dementia praecox