موردی از پارانویا که با نظریه‌ی روانکاوانه‌ی این بیماری مغایر است/ زیگموند فروید/ ترجمه‌ی آبذ

چند سال پیش، یک وکیل سرشناس برای مشورت درباره‌ی پرونده‌ای نزد من آمد؛ پرونده‌ای که در ذهنش تردیدهایی ایجاد کرده بود. زن جوانی از وکیل حمایتی خواسته بود در برابر مزاحمت‌های مردی که زن را به یک رابطه‌ی عاشقانه کشانده بود. زن مدعی بود که این مرد با سوءاستفاده از اعتماد او، از شاهدان نامرئی خواسته است که از آنان هنگام رابطه‌ی جنسی عکس بگیرند و سپس با نشان دادن این تصاویر می‌تواند او را رسوا کند و وادارش سازد که از شغلش استعفا دهد. مشاور حقوقی او آن‌قدری تجربه داشت که بتواند نشان مرضیِ موجود در این ادعا را تشخیص دهد؛ بااین‌حال خاطرنشان کرد که چون امورِ ظاهراً باورنکردنی گاه واقعاً رخ می‌دهند، مایل است در این مورد نظر یک روان‌پزشک را نیز بداند. وکیل قول داد بار دیگر نزد من بیاید و این بار شاکی را نیز به همراه بیاورد.

پیش از آنکه به ادامه‌ی شرح ماجرا بپردازم، باید بگویم که برای حفظ ناشناس‌ماندن افراد درگیر در این قضیه، محیط و فضای وقوع ماجرا را تغییر داده‌ام، اما هیچ چیز دیگری را تغییر نداده‌ام. بااین‌حال، به نظر من تغییر دادن هر جزییاتی در نحوه‌ی ارائه‌ی یک مورد، هرچند انگیزه‌ای که پشت آن باشد بسیار خوب و قابل‌دفاع باشد، کاری نامطلوب است. هرگز نمی‌توان دانست که خواننده‌ای با قضاوت مستقل، ممکن است کدام جنبه از یک مورد را برجسته کند و مورد توجه قرار دهد؛ و در این صورت، این خطر هست که تصویری نادرست از ماجرا در ذهنش ایجاد شود.

چندی بعد، شخصاً با بیمار ملاقات کردم. او زنی سی‌ساله بود، دختری به‌طرزی چشمگیر جذاب و خوش‌چهره که بسیار جوان‌تر از سنش به نظر می‌رسید و ظاهری کاملاً زنانه داشت. آشکارا از دخالت پزشک در این ماجرا ناخشنود بود و هیچ تلاشی برای پنهان کردن بی‌اعتمادی‌اش نمی‌کرد. روشن بود که صرفاً نفوذ وکیلش، که آنجا حضور داشت، وادارش کرده بود داستان زیر را برای من بازگو کند؛ داستانی که مسئله‌ای را پیش رویم گذاشت که بعداً به آن بازخواهم گشت. نه در طرز رفتار و نه از طریق هیچ‌گونه ابراز هیجان یا عاطفه‌ای، کوچک‌ترین نشانه‌ای از شرم یا کم‌رویی در او دیده نمی‌شد؛ حال آنکه در چنین موقعیتی و در حضور فردی غریبه، به‌طور طبیعی انتظار می‌رود چنین حالت‌هایی در انسان پدید آید. او به‌طور کامل تحت تأثیر دلهره‌ای[1] قرار گرفته بود که این تجربه در او ایجاد کرده بود.

سال‌ها بود که در یک مؤسسه‌ی بزرگ به‌عنوان یکی از کارکنان آنجا مشغول به کار بود و سمتی دارای مسئولیت[2] داشت. کارش برایش رضایت‌بخش بود و کارفرمایانش نیز از عملکردش قدردانی می‌کردند. او هرگز در پی برقراری رابطه‌ی عاشقانه با مردان نرفته بود، بلکه زندگی آرامی را با مادر سالخورده‌اش می‌گذراند؛ مادری که تنها تکیه‌گاهش دخترش بود. او هیچ برادر یا خواهری نداشت و پدرش نیز سال‌ها پیش درگذشته بود. اخیراً یکی از مسئولان همان مؤسسه، مردی فرهیخته و جذاب، به او ابراز علاقه کرده بود و او نیز ناگزیر به‌سوی این مرد کشیده شده بود. به دلایل بیرونی و شرایط اجتماعی، ازدواج برایشان منتفی بود؛ اما مرد حاضر نبود صرفاً به این دلیل از رابطه‌ی خود با او دست بکشد. مرد اصرار کرده بود که بی‌معنا است که آنچه هردو آرزویش را دارند فدای قراردادهای اجتماعی کنند؛ اینکه حق مسلم هردوشان است از لذتی بهره‌مند شوند که می‌تواند زندگی‌شان را به شیوه‌ای غنی کند که هیچ چیز دیگری قادر به انجام آن نیست. از آنجا که مرد قول داده بود او را در معرض هیچ خطری قرار ندهد، سرانجام زن رضایت داده بود که در طول روز به آپارتمان مجردی مرد برود. در آنجا، در حالی که در کنار یکدیگر دراز کشیده بودند، یکدیگر را می‌بوسیدند و در آغوش می‌گرفتند و مرد شروع کرده بود به تحسین جذابیت‌های جسمانی او که اکنون تا حدی آشکار شده بود. در میانه‌ی این ابراز محبت، ناگهان صدایی زن را ترسانده بود؛ صدایی شبیه ضربه‌ای آهسته یا تیک‌تیک. صدا از سمت میز تحریر می‌آمد که به‌صورت عرضی برابر پنجره قرار داشت؛ فضای میان میز و پنجره نیز تا حدی با پرده‌ای سنگین پوشیده شده بود. زن بی‌درنگ از مرد پرسیده بود این صدا به چه معناست، و به گفته‌ی خودش، مرد پاسخ داده بود احتمالاً صدا از ساعت کوچکی است که روی میز تحریر قرار داشت. بااین‌حال، در ادامه‌ی این روایت، این بخش از گفته‌های او را بررسی خواهم کرد.

هنگامی که از خانه خارج می‌شد، در راه‌پله با دو مرد روبه‌رو شد که وقتی از کنارشان می‌گذشت، در گوش یکدیگر چیزی می‌گفتند. یکی از آن دو غریبه چیزی با خود حمل می‌کرد که در پارچه‌ای پیچیده شده بود و حدوداً شبیه یک جعبه به نظر می‌رسید. این برخورد زن را به‌شدت دل‌مشغول و مضطرب کرد و حتی در مسیر بازگشت به خانه، افکارش از همان ابتدا به این صورت شکل گرفته بود: آن جعبه به‌سادگی می‌شد یک دوربین باشد و آن مرد نیز عکاسی باشد که هنگام حضور زن در اتاق، پشت پرده پنهان شده بود؛ صدای تیک همان صدای شاتر دوربین بوده است؛ و عکس نیز به محض آنکه مرد او را در وضعیتی به‌خصوص مصالحه‌ناپذیر و رسواکننده دیده، گرفته شده بود تا از آن وضعیت مدرک تصویری در دست داشته باشد. از آن لحظه به بعد، هیچ‌چیز نتوانست سوءظن این زن را از میان ببرد. زن معشوقش را با سرزنش و اعتراض تحت فشار قرار می‌داد و پیوسته از او توضیح و اطمینان‌خاطر می‌خواست؛ نه فقط هنگام دیدارهایشان، بلکه از طریق نامه نیز. مرد بیهوده می‌کوشید زن را متقاعد کند که احساساتش صادقانه بوده و سوءظن‌های زن کاملاً بی‌اساس است. سرانجام زن نزد وکیل رفت، تجربه‌اش را برای وکیل تعریف کرد و نامه‌هایی را که مردِ متهم درباره‌ی این ماجرا برایش نوشته بود، به وکیل سپرد. بعدها فرصتی دست داد تا برخی از این نامه‌ها را ببینم. آنها تأثیر بسیار مطلوبی بر من گذاشتند و عمدتاً حاوی ابراز تأسف از این بودند که چنین تفاهمِ بی‌آلایش و لطیفی بر اثر این «تصور بیمارگونه‌ی تأسفبار» از میان رفته است.

نیازی نیست که موافقت خود را با این دیدگاه به‌تفصیل توجیه کنم. اما این مورد برای من، افزون بر جنبه‌ی صرفاً تشخیصی، از لحاظ دیگری نیز اهمیت ویژه‌ای داشت. پیش‌تر در ادبیات روان‌کاوانه این دیدگاه مطرح شده بود که بیماران مبتلا به پارانویا برابر تشدید گرایش‌های همجنس‌خواهانه‌ی خود دست‌وپنجه نرم می‌کنند؛ گرایش‌هایی که در نهایت به نوعی انتخابِ ابژه‌ی عشق بر مبنای خودشیفتگی بازمی‌گردد. تفسیر دیگری نیز ارائه شده بود: اینکه فردِ آزارگر و تعقیب‌کننده درواقع همان شخصِ محبوب است، خواه در گذشته محبوب بوده باشد خواه در زمان حال. ترکیب این دو گزاره ما را به این توقع می‌رساند که فردِ تعقیب‌کننده باید هم‌جنسِ شخصِ تحت تعقیب باشد. البته ما ادعا نکرده بودیم که پارانویا همیشه و بلااستثنا معلول همجنس‌خواهی است؛ تنها به این دلیل که مشاهدات ما به اندازه‌ی کافی گسترده نبودند، چنین ادعایی نکرده بودیم. این یکی از آن مفاهیمی بود که، با توجه به برخی نسبت‌ها، صرفاً هنگامی اهمیت واقعی پیدا می‌کند که بتوان برای آن کاربردی جهان‌شمول قایل شد. در ادبیات روان‌پزشکی، بی‌تردید موارد فراوانی هست که در آنها بیمار تصور می‌کند فردی از جنس مخالف، وی را تحت تعقیب و آزار قرار داده است. اما خواندن درباره‌ی چنین مواردی یک چیز است و تماس مستقیم و شخصی با یکی از آنها چیزی کاملاً متفاوت. رابطه‌ی میان پارانویا و همجنس‌خواهی تا آن زمان به‌راحتی از طریق مشاهدات و تحلیل‌های خود من و نیز مشاهدات و تحلیل‌های دوستانم تأیید شده بود. اما مورد حاضر به‌صراحت با این نسبت در تعارض بود. به نظر می‌رسید این دختر می‌کوشد از عشق خود به یک مرد دفاع کند؛ بدین ترتیب که بی‌درنگ معشوقش را به تعقیب‌کننده و آزارگر تبدیل کرده بود. هیچ نشانه‌ای از تأثیر یک زن وجود نداشت و هیچ اثری نیز از کشمکش با یک دلبستگی همجنس‌خواهانه دیده نمی‌شد.

نظر به مجموعه‌ی این شرایط، ساده‌ترین کار این بود که این نظریه را که هذیانِ مورد تعقیب و آزار قرار گرفتن همواره بر همجنس‌خواهی مبتنی است، کنار بگذارم و در پی آن، هر آنچه را بر این دیدگاه بنا شده بود نیز رها کنم. یا باید این نظریه را کنار می‌گذاشتم، یا در برابر این موردِ خلاف قاعده، جانب وکیل را می‌گرفتم و فرض می‌کردم که این ماجرا نه یک ترکیب پارانویید، که تجربه‌ای واقعی بوده که زن آن را به‌درستی تفسیر کرده است. اما راه سومی هم به نظرم رسید که به‌واسطه‌ی آن می‌توانستم فعلاً از صدور حکم نهایی خودداری کنم. به یاد آوردم که چه بسیار درباره‌ی بیماران روان‌پریش قضاوت‌های نادرستی صورت گرفته است، صرفاً به این دلیل که آنان به اندازه‌ی کافی و با دقت مورد مطالعه قرار نگرفته‌اند و اطلاعات کافی درباره‌ی خودشان در اختیار نگذاشته‌اند. ازاین‌رو گفتم که نمی‌توانم فوراً درباره‌ی این مورد اظهارنظر کنم و از آن زن خواستم برای بار دوم نزد من بیاید؛ در دیدار دوم می‌توانست داستان خود را دوباره تعریف کند و هر جزییاتی را نیز که احتمالاً در روایت نخست از قلم افتاده بود اضافه کند. به لطف نفوذ وکیل، توانستم از این بیمارِ بی‌رغبت چنین قولی بگیرم؛ و خود وکیل نیز به شیوه‌ای دیگر به من کمک کرد، زیرا گفت که در دیدار دوم حضور او ضرورتی نخواهد داشت.

داستانی که زن در دیدار دوم تعریف کرد، با روایت قبلی در تعارض نبود؛ اما جزییات اضافی‌ای که این بار ارائه کرد، همه‌ی تردیدها و دشواری‌ها را برطرف ساخت. نخست آنکه او نه یک بار، بلکه دو بار به دیدن آن مرد جوان رفته بود. در دیدار دوم بود که صدای مشکوک مضطربش کرده بود؛ دیدار نخست را سرکوب کرده یا از قلم انداخته بود، زیرا دیگر برایش اهمیتی نداشت. در بار اول هیچ اتفاقی نیفتاده بود، اما روز بعد اتفاقی رخ داد. بخشی از مؤسسه‌ی محل کار زن که او در آن کار می‌کرد، زیر نظر زنی سالخورده بود که زن چنین توصیفش می‌کرد: «موهای سفیدی دارد، مثل مادرم.» این سرپرست سالخورده علاقه‌ی زیادی به زن داشت و با محبت با او رفتار می‌کرد، هرچند گاهی هم او را دست می‌انداخت؛ زن، خود را محبوبِ خاص مسئول سالخورده می‌دانست. روزِ بعد از نخستین دیدار زن با مرد جوان، آن مرد برای گفت‌وگو درباره‌ی یک موضوع کاری نزد این زن سالخورده به محل کار آمد. بیمار در جریان گفت‌وگوی آهسته‌ی آن دو، ناگهان یقین پیدا کرد که مرد درباره‌ی ماجرای روز قبلشان به آن زن چیزهایی می‌گوید و حتی به این نتیجه رسید که میان آن دو، مدتی است رابطه‌ای عاشقانه وجود داشته که او از آن بی‌خبر بوده است. اکنون آن زن سالخورده‌ی مو‌سفید و مادرگونه از همه‌چیز خبر داشت، و گفتار و رفتارش در سراسر باقی‌مانده‌ی آن روز، ظاهراً سوءظن بیمار را تأیید می‌کرد. در نخستین فرصت، دختر معشوق خود را به سبب خیانتش بازخواست کرد. مرد، طبیعتاً، با اعتراض شدید به آنچه آن را اتهامی بی‌معنا می‌خواند، از خود دفاع کرد. این بار موفق شد او را از هذیانش خلاص کند و اعتماد زن دوباره قدری بازگشت؛ به‌طوری که مدت کوتاهی بعد (تا آنجا که به یاد دارم، چند هفته‌ی بعد) بار دیگر به اتاق او رفت. بقیه‌ی ماجرا را از روایت نخست او می‌دانیم.

این جزییات تازه، پیش از هر چیز، هرگونه تردید درباره‌ی ماهیت بیمارگونه‌ی سوءظن او را از میان می‌برد. به‌سادگی می‌توان دید که آن مدیر زنِ سالخورده و مو‌سفید، جایگزینی برای مادر است؛ اینکه معشوق او، با وجود جوان بودنش، در جایگاه پدر قرار گرفته است؛ و اینکه شدتِ عقده‌ی مادری، بیمار را به این سوءظن سوق داده که میان این دو شریکِ نامتناسب با یکدیگر رابطه‌ای عاشقانه وجود دارد، هرچند که چنین رابطه‌ای تا این حدّ بعید نامحتمل به نظر برسد. افزون بر این، این اطلاعات تازه، تناقض ظاهری با دیدگاهی را که روانکاوی بر آن پای می‌فشارد نیز برطرف می‌کند؛ یعنی این دیدگاه که شکل‌گیری هذیانِ مورد تعقیب و آزار قرار گرفتن، معلول وجود پیوندی همجنس‌خواهانه و بیش از اندازه نیرومند است. تعقیب‌کننده‌ی اصلی (یعنی عاملی که بیمار می‌خواهد از نفوذ آن رهایی یابد) در اینجا نیز نه یک مرد، بلکه یک زن است. مدیر زن از روابط عاشقانه‌ی دختر باخبر است، آنها را تأیید نمی‌کند و نارضایتی‌اش را با اشاره‌های مرموز و دوپهلو نشان می‌دهد. دلبستگی این زن به جنس خود، تلاش‌هایش را برای پذیرفتن فردی از جنس مخالف به‌عنوان ابژه‌ی عشق مختل می‌کند. عشق به مادر، در اینجا به بازنمای اصلیِ تمام آن گرایش‌هایی تبدیل می‌شود که، در مقام «وجدان» او، می‌کوشند نخستین گام دختر را در مسیر تازه‌ی دستیابی به ارضای جنسیِ بهنجار (مسیری که از جهات بسیاری خطرناک است) متوقف کنند؛ و درواقع نیز موفق می‌شوند رابطه‌ی او با آن مرد را از میان ببرند.

هنگامی که مادر مانع فعالیت جنسی دخترش می‌شود یا آن را متوقف می‌کند، درواقع نقشی طبیعی را ایفا می‌کند. ریشه‌های این نقش را می‌توان در رابطه‌ی نخستین میان مادر و نوزاد مشاهده کرد؛ نقشی که بر انگیزه‌های نیرومند و نیاگاه استوار است و از سوی جامعه نیز تأیید و مشروعیت یافته است. اما این وظیفه‌ی دختر است که خود را از این نفوذ خلاص کند و بر مبنای ملاحظاتی کلی و عقلانی، شخصاً تصمیم بگیرد که سهم او از لذت جنسی یا محرومیت از آن چه اندازه باشد. اگر بیمار در تلاش برای خلاصی از این نفوذ قربانی یک روان‌نژندی شود، در این صورت «عقده‌ی مادری» در کار است؛ عقده‌ای که معمولاً بیش از اندازه نیرومند است و بی‌تردید هنوز مهار نشده است. این عقده با جهت تازه‌ای که زی در پیش گرفته است تعارض پیدا می‌کند، و این تعارض، بسته به آمادگی و سرشت روانی موجود، به شکل این یا آن روان‌نژندی حل‌وفصل می‌شود. بااین‌حال، بروزات واکنش روان‌نژندانه همواره نه از رابطه‌ی واقعی با مادر واقعی، که از رابطه‌ی دوران کودکی با سرنگاره‌ی مادر[3] تعیین می‌شوند.

می‌دانیم که بیمار ما سال‌ها بود پدر نداشت؛ همچنین می‌توانیم فرض کنیم اگر دلبستگی عاطفی نیرومندی به مادرش او را پایبند نگه نمی‌داشت، تا سن سی‌سالگی از مردان دوری نمی‌کرد. این پیوندِ حمایتی، هنگامی که زیّ‌ِ او در برابر خواستگاری مصرّانه‌ی مردی شروع به پاسخ‌گویی می‌کند، به مانعی سنگین و دست‌وپاگیر بدل می‌شود. او می‌کوشد خود را خلاص کند و پیوند همجنس‌خواهانه‌ی خویش را کنار بزند؛ و آمادگی و سرشت روانی‌اش (که در اینجا نیازی به بحث درباره‌ی آن نیست) به او امکان می‌دهد این کار را از طریق شکل‌گیری یک هذیان پارانویید انجام دهد. بدین‌ترتیب، مادر به نگهبان و تعقیب‌کننده‌ای خصم‌خویانه و حسود تبدیل می‌شود. اگر عقده‌ی مادری همچنان آن‌قدر قدرت نداشت که هدف خود را، یعنی دور نگه‌داشتن بیمار از مردان، عملی کند، می‌شد بر چنین مادری غلبه کرد. در پایان مرحله‌ی نخست این کشمکش، بیمار از مادر خود بیگانه شده است، بی‌آنکه هنوز به‌طور قطع به‌سوی مرد رفته باشد. درواقع، هردوِ آنها علیه بیمار توطئه می‌کنند. سپس مرد با تلاشی نیرومند بیمار را به‌سوی خود می‌کشد. بیمار در ذهن خود بر مخالفت مادر غلبه می‌کند و حاضر می‌شود بار دیگر معشوقش را ملاقات کند. در مراحل بعدی ماجرا، دیگر مادر ظاهر نمی‌شود؛ اما می‌توانیم به‌درستی فرض کنیم که در این مرحله‌ی نخست، معشوق مستقیماً تعقیب‌کننده نبوده است؛ بلکه خصلتِ «تعقیب‌کننده» بودن را، به‌نوعی، از طریق مادر و به‌واسطه‌ی رابطه‌اش با مادر به دست آورده بود؛ عاملی که در شکل‌گیری نخستین هذیان، نقشی اساسی ایفا کرد.

آدمی گمان می‌کند که حالا دیگر این مقاومت به‌طور قطع از میان رفته است و دختری که تا آن زمان به مادرش وابسته بود، سرانجام توانسته است عاشق مردی شود. اما پس از دیدار دوم، هذیان تازه‌ای پدیدار می‌شود که با بهره‌گیری زیرکانه از اوضاع و احوال تصادفی، این عشق را از میان می‌برد و بدین‌ترتیب هدف عقده‌ی مادری را با موفقیت به انجام می‌رساند. بااین‌حال، هنوز عجیب به نظر می‌رسد که زنی بتواند با توسل به یک هذیان پارانویید، خود را در برابر عشق یک مرد محافظت کند؛ اما پیش از آنکه این وضعیت را با دقت بیشتری بررسی کنیم، اجازه دهید نگاهی بیندازیم به اوضاع و احوال تصادفی‌ای که اساس این هذیان دوم را تشکیل می‌دهند؛ هذیانی که این بار منحصراً علیه مرد بسیج شده است.

در حالی که نیم‌برهنه روی مبل کنار معشوقش دراز کشیده است، صدایی می‌شنود؛ صدایی شبیه تیک، ضربه یا تقه. علت آن را نمی‌داند، اما پس از آنکه در راه‌پله با دو مرد روبه‌رو می‌شود که یکی‌شان چیزی شبیه جعبه‌ای پوشیده حمل می‌کند، تفسیری برای آن پیدا می‌کند. زن یقین پیدا می‌کند که شخصی به دستور معشوقش، هنگام خلوت صمیمانه‌ی آن دو، او را زیر نظر گرفته، از او عکس برداشته است. البته ما به‌هیچ‌وجه بر این باور نیستیم که اگر آن صدای شوم رخ نمی‌داد، هذیان هم شکل نمی‌گرفت؛ برعکس، در پسِ این شرایط تصادفی، چیزی بی‌اختیارگونه می‌بینیم که بار دیگر خود را با همان اجتناب‌ناپذیری آشکار می‌کند که پیش‌تر، هنگامی که بیمار وجود رابطه‌ای عاشقانه میان معشوق خود و مدیر زن سالخورده، یعنی جایگزین مادر، را دریافت و باور کرده بود، آشکار کرده بود. در میان انبوه خیالشگری‌های نیاگاهِ بیماران روان‌نژند، و احتمالاً در میان خیالشگری‌های همه‌ی انسان‌ها، خیالشی هست که به‌ندرت غایب است و تحلیل روانکاوانه می‌تواند آن را آشکار سازد: خیالشگری درباره‌ی مشاهده یا زیرنظرگرفتن رابطه‌ی جنسی میان والدین. من این خیالشگری‌ها را، همراه با خیالش‌های مربوط به اغوا، اختگی و موارد دیگر، «خیالش‌های نخستین»[4] می‌نامم و در جای دیگری منشأشان و رابطه‌شان با تجربه‌ی فردی را با تفصیل بیشتر بررسی خواهم کرد. صدای تصادفی صرفاً محرکی است که خیالشگریِ نوعیِ گوش ایستادن و شنود کردن را فعال می‌کند؛ خیالشگری‌ای که خود یکی از اجزای عقده‌ی والدین است. درواقع، حتی تردید هست که بتوانیم آن را دقیقاً «تصادفی» بنامیم. همان‌طور که اُ. رنک به من یادآوری کرده است، این صدا بخشی اساسی از خیالشگریِ گوش ایستادن است و یا صداهایی را بازتولید می‌کند که رابطه‌ی جنسی والدین را لو می‌دهند، یا صداهایی را که کودکِ گوش‌ایستاده از آن می‌ترسد که خودِ او را لو بدهند. اما اکنون دیگر بی‌درنگ می‌دانیم با چه وضعیتی روبه‌رو هستیم. معشوق هنوز همان پدر است، اما خودِ بیمار جای مادر را گرفته است. بنابراین، نقشِ شنونده باید به شخص سومی واگذار شود. اکنون می‌توانیم ببینیم دختر از چه راهی خود را از وابستگی همجنس‌خواهانه‌اش به مادر خلاص کرده است. نوعی پس‌رویِ جزیی رخ داده است؛ او به جای آنکه مادرابژه‌ی عشق برگزیند، خود را با او همانندسازی کرده است؛ خودش تبدیل به مادر شده است. امکان چنین پس‌روی‌ای به خاستگاه خودشیفتگیِ انتخاب ابژه‌ی همجنس‌خواهانه‌ی او اشاره دارد و از همین راه، به آمادگی پارانویید او نیز مرتبط می‌شود. می‌توان روندی از افکار را تصور کرد که به نتیجه‌ای مشابه منتهی شود: «اگر مادر این کار را می‌کند، من هم می‌توانم آن را کنم؛ من هم به همان اندازه حق دارم.»

می‌توان یک گام دیگر نیز در ردّ تصادفی‌بودن آن صدا پیش رفت. بااین‌حال، از خوانندگانمان نمی‌خواهیم در این مسیر با ما همراه شوند، زیرا در این مورد، نبودِ بررسی تحلیلیِ کامل، اجازه نمی‌دهد از حدّ احتمال فراتر رویم. بیمار در نخستین گفت‌وگوی خود با من اظهار داشت که بلافاصله درباره‌ی صدای مذکور توضیح خواسته و به او گفته شده بود که احتمالاً صدای تیک‌تاک ساعت کوچکی است که روی میز قرار داشت. من به خودم اجازه می‌دهم فرض کنم این بخش از روایت، حاصل خاطره‌ای نادرست بوده است. به نظر من بسیار محتمل‌تر است که او در ابتدا اصلاً به صدا واکنشی نشان نداده باشد و این صدا تنها پس از آنکه با آن دو مرد در راه‌پله روبه‌رو شد، برایش معنا پیدا کرده باشد. معشوق او، که احتمالاً حتی صدا را نشنیده بود، شاید در همان زمان یا در یکی از دفعات بعدی که زن او را با سوءظن‌های خود مورد پرسش و بازخواست قرار می‌داد، چنین توضیحی داده باشد: «نمی‌دانم چه صدایی شنیده‌ای. شاید صدای همان ساعت کوچک بوده؛ گاهی این‌طور تیک‌تیک می‌کند.» کاربرد لاحق[5] تأثرات و جابه‌جایی خاطرات از این دست، در پارانویا به‌وفور رخ می‌دهد و از ویژگی‌های آن به شمار می‌رود. اما از آنجا که من هرگز آن مرد را ملاقات نکردم و تحلیل این زن را نیز ادامه ندادم، فرضیه‌ام قابل‌اثبات نیست.

می‌شود در تحلیل این «حادثه» که ظاهراً امری واقعی و تصادفی به نظر می‌رسد، یک گام دیگر نیز پیش‌تر برویم. من باور ندارم که آن ساعت اصلاً تیک‌تاک کرده باشد یا اساساً صدایی شنیده شده باشد. وضعیت زن به گونه‌ای بود که احساس تپش یا ضربان در بظر را موجه می‌ساخت. او بعدها همین احساس را به‌صورت ادراکِ یک ابژه‌ی خارجی به بیرون فرافکنی کرد. چنین چیزی در رؤیاها نیز رخ می‌دهد. یکی از بیماران هیستریک من یک بار رؤیای کوتاهی را برایم تعریف کرد که در آن «از خواب بیدار شده بود» و نمی‌توانست هیچ تداعیِ خودانگیخته‌ای برایش پیدا کند. او صرفاً خواب دیده بود که کسی در می‌زند و سپس از خواب بیدار شده بود. درواقع، کسی در نزده بود؛ اما در شب‌های پیش از آن، او بر اثر احساسات ناخوشایند ناشی از احتلام از خواب بیدار شده بود. بنابراین، انگیزه‌ای در کار بود که به محض احساس نخستین نشانه‌ی تحریک تناسلی، از خواب بیدار شود. درواقع، نوعی «کوبیدن» یا «ضربه‌زدن» در بظر رخ داده بود. در مورد بیمار پارانویید ما نیز، من به‌جای آن صدای تصادفی، فرایندی مشابه از فرافکنی را قرار می‌دهم. البته نمی‌توانم تضمین کنم که این بیمار، که با اکراه و از سر ناچاری تن به گفت‌وگو با من می‌داد، در جریان آن دو دیدار شرحی کاملاً صادقانه از همه‌ی آنچه روی داده بود به من داده باشد. بااین‌حال، وقوع یک انقباض منفرد در بظر با گفته‌ی او مبنی بر اینکه هیچ تماس تناسلی‌ای صورت نگرفته بود، سازگار است. در ردّ و طرد بعدیِ آن مرد نیز، بی‌تردید فقدان ارضا در کنار «وجدان» یا احساس اخلاقی، نقشی ایفا کرده است.

بیایید بار دیگر به این واقعیت برجسته توجه کنیم که بیمار، برای محافظت از خود در برابر عشقش به یک مرد، به یک هذیان پارانویید متوسل می‌شود. کلید فهم این وضعیت را باید در سیر تحول هذیان جست‌وجو کرد. همان‌گونه که می‌توانستیم انتظار داشته باشیم، هذیان در آغاز متوجه یک زن بود؛ اما گذار بعدی از یک ابژه‌ی زنانه به یک ابژه‌ی مردانه، بر مبنای سازوکار پارانویید صورت گرفت. چنین گذاری در پارانویا نامعمول است؛ زیرا معمولاً می‌بینیم که فردِ موردِ آزار و تعقیب در همان اشخاصی ثابت می‌ماند که پیش از دگرگونی پارانویید نیز در ذهن او حضور داشتند و، در نتیجه، در همان جنس باقی می‌ماند. بااین‌حال، اختلال روان‌رنجوری مانع از چنین گذاری نمی‌شود و مشاهده‌ی ما ممکن است نمونه‌ی آغازین یا الگویی برای موارد بسیار دیگری باشد. در کنار آنچه در پارانویا رخ می‌دهد، فرآیندهای مشابه فراوانی هستند که تاکنون هرگز ذیل این عنوان طبقه‌بندی نشده‌اند؛ از جمله برخی فرآیندهایی که برای ما کاملاً آشنا هستند. برای مثال، فردی که اصطلاحاً «دچار خستگی عصبی»[6] نامیده می‌شود، به‌واسطه‌ی تثبیت نیاگاهِ محارم‌محورِ خود، از انتخاب زنی بیگانه به‌عنوان اببژه‌ی عشق ناتوان است؛ فعالیت جنسی او ناگزیر باید در محدوده‌ی خیالشگری باقی بماند. اما در چارچوب همین خیالشگری، او پیشرفتی را که در واقعیت از آن محروم است به دست می‌آورد و موفق می‌شود مادر و خواهر را با موضوعاتِ جدید و جانشین عوض کند. از آنجا که در این مرحله ممنوعیتِ ناشی از سانسور روانی وارد عمل نمی‌شود، او می‌تواند از انتخاب این چهره‌های جانشین آگاه شود.

در کنار پدیده‌ی تلاش برای پیشروی از موضعی که اخیراً به دست آمده است (موضعی که معمولاً از طریق واپس‌روی حاصل شده است) می‌توان کوشش‌هایی را نیز در برخی روان‌رنجوری‌ها در یک گروه قرار داد که هدفشان بازپس‌گرفتنِ موضعی از زی است که فرد زمانی در اختیار داشته و سپس آن را از دست داده است. درواقع، به‌سختی می‌توان میان این دو دسته تمایزی انتزاعی قایل شد. ما بیش از حد مستعد آنیم که تصور کنیم تعارضِ زیربناییِ یک روان‌رنجوری، به محض شکل‌گیری نمونا، برطرف شده است. درواقع، کشمکش اغلب پس از آن نیز ادامه می‌یابد. مؤلفه‌های تازه‌ای از رانه‌های غریزی در هر دو سو پدیدار می‌شوند و به ادامه‌ی این کشمکش دامن می‌زنند. خودِ نمونا به ابژه‌ی این مبارزه تبدیل می‌شود؛ برخی گرایش‌ها که در پی حفظ آن هستند، با گرایش‌های دیگری که می‌کوشند آن را از میان ببرند و وضعیت پیشین را دوباره برقرار کنند، در تعارض قرار می‌گیرند. در تلاش برای بی‌اثر کردنِ نمونا، اغلب این راه‌حل در پیش گرفته می‌شود که فرد بکوشد آنچه را از دست رفته و اکنون به‌واسطه‌ی نمونا ناکام مانده است، از مجاری جدید دوباره به دست آورد. این واقعیت‌ها روشنگرِ سخنی است که ک.گ.یونگ مطرح کرده بود مبنی بر اینکه نوعی «ماندِ روانی»[7] خاص، که با تغییر و پیشرفت خصومت دارد، شرط بنیادی روان‌رنجوری است. البته این ماند واقعاً پدیده‌ای بسیار خاص است: ماندی عام و کلی نیست، بلکه بسیار اختصاصی و معین است؛ حتی در حوزه‌ی محدودِ خود نیز مطلق و همه‌کاره نیست، بلکه با گرایش‌هایی به سوی پیشرفت و بازسازی مبارزه می‌کند؛ گرایش‌هایی که حتی پس از شکل‌گیری نشانه‌های روان‌رنجورانه نیز همچنان فعال باقی می‌مانند. اگر نقطه‌ی آغاز این ماندِ اختصاصی را جست‌وجو کنیم، درمی‌یابیم که ماند مزبور بیانگرِ پیوندی است میان رانه‌ها و تأثرات، و نیز میان رانه‌ها و ابژه‌هایی که با آن تأثرات مرتبط اند. این پیوند در دوره‌ای بسیار زود از زندگی شکل گرفته، گسستن آن بسیار دشوار است و در نتیجه موجب می‌شود رشد و تحول رانه‌های مربوط به آن متوقف بماند. یا به بیان دیگر، این «ماندِ روانی» اختصاصی، صرفاً اصطلاحی متفاوت (هرچند شاید چندان بهتر نباشد) برای چیزی است که ما در روانکاوی به‌طور معمول آن را تثبیت می‌نامیم.

۱۹۱۵

[1]. apprehension

[2]. Responsible post

[3]. mother-imago

[4]. primal phantasies

[5]. subsequent

[6]. Neurasthenic

[7]. psychic inertia

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها