مروری بر فرضیّات اولیّه/ کارل گوستاو یونگ/ ترجمه‌ی آبذ

درحال‌حاضر، سخنرانی درباره‌ی روانکاوی کار آسانی نیست. خیلی به این واقعیت فکر نمی‌کنم -والبته کاملاً در این باره متقاعد شده‌ام- که کل این حوزه‌ی تحقیقاتی، برخی از دشوارترین مسائل پیش روی علم امروزی را مطرح می‌کند. حتی اگر این واقعیت اساسی را کنار بگذاریم، مشکلات جدی دیگری نیز وجود دارند که به طور قابل‌توجهی در ارائه‌ی مطالب اختلال ایجاد می‌کنند. من نمی‌توانم یک دکترین جاافتاده و کاملاً جامع که از جنبه‌ی عملی و نظری مدون شده باشد، به شما ارائه دهم. روانکاوی به رغم تمام زحماتی که برای آن کشیده شده است، هنوز به آن نقطه از توسعه نرسیده است. همچنین نمی‌توانم توصیفی از رشد اولیه‌ی آن به شما ارائه دهم، زیرا شما در کشور خود، که همیشه خود را وقف پیشرفت کرده است، تعدادی از مفسران و معلمان عالی را در این زمینه دارید که دانش عمومی‌تری از روانکاوی را بین عموم مردم با ذهنیت علمی گسترش داده‌اند. علاوه بر این، فروید، کاشف و بنیانگذار واقعی این جنبش، در کشور شما سخنرانی کرده و روایتی معتبر از دیدگاه‌های خود ارائه داده است. من نیز پیش از این افتخار بزرگ سخنرانی در آمریکا را درباره‌ی مبانی تجربی نظریه‌ی عقده‌ها و کاربرد روانکاوی در آموزش داشته‌ام.

در این شرایط، حتماً درک می‌کنید که بیم آن دارم در دام تکرار آنچه قبلاً گفته شده یا تکرار آنچه در مجلات علمی منتشر شده است، بیفتم. مشکل دیگری که باید در نظر گرفته شود، این واقعیت است که تصورات غلط کاملاً غیرمعمولی در بسیاری از حوزه‌ها درباره‌ی طبیعت روانکاوی رواج دارد. گاهی اوقات تقریباً غیرممکن است که تصور کنیم این برداشت‌های نادرست دقیقاً چه می‌توانند باشند. اما گاهی اوقات آنها به قدری نامعقول اند که انسان شگفت‌زده می‌شود که اصلاً کسی با پیشینه‌ی علمی بتواند به ایده‌هایی تا این حد دور از واقعیت برسد. بدیهی است که ذکر نمونه‌هایی از این کنجکاوی‌ها ارزش ندارد. بهتر است وقت و انرژی خود را به بحث درباره‌ی آن دسته از مشکلات روانکاوی اختصاص دهیم که به‌خودی‌خود مستعد آن اند که باعث سوءتفاهم شوند.

 

نظریه‌ی تروما

اگرچه پیش از این بارها به این نکته اشاره شده است، اما به نظر می‌رسد بسیاری از مردم هنوز نمی‌دانند که نظریه‌ی روانکاوی در طی سال‌ها به‌طور قابل‌توجهی تغییر کرده است. به عنوان مثال، کسانی که فقط کتاب اول مطالعاتی درباره‌ی هیستری، نوشته‌ی بروئر و فروید را خوانده‌اند، هنوز معتقد اند که طبق روانکاوی، هیستری و روان‌رنجوری‌ها به‌طورکلی، از یک به‌اصطلاح تروما در اوایل کودکی ناشی می‌شوند. آنها همچنان به طرزی بی‌معنی به حمله به این نظریه ادامه می‌دهند، بی آنکه متوجه باشند بیش از پانزده سال از زمانی که این نظریه کنار گذاشته شده و با نظریه‌ای کاملاً متفاوت جایگزین شده است، می‌گذرد. ​​این تغییر برای کل توسعه‌ی تکنیک و نظریه‌ی روانکاوی چنان اهمیتی دارد که ما مجبوریم آن را با جزییات بیشتر بررسی کنیم. برای آنکه شما را با شرح‌حال مواردی که تاکنون به‌خوبی شناخته شده‌اند خسته نکنم، به مواردی که در کتاب بروئر و فروید ذکر شده است اکتفا می‌کنم، که می‌توانم فرض کنم در ترجمه‌ی انگلیسی آن به استحضار شما رسیده است. شما در آنجا مورد بروئر را که فروید در سخنرانی‌های خود در دانشگاه کلارک به آن اشاره کرده بود، خوانده‌اید و کشف خواهید کرد که نموناهای هیستریک، برخلاف آنچه قبلاً تصور می‌شد، از منبع کالبدین ناشناخته‌ای ناشی نمی‌شود، بلکه از تجربیات روانی خاصی با ماهیت بسیار عاطفی، به نام تروماتا یا زخم‌های روانی، ناشی می‌شود. امروزه مطمئنم هر ناظر دقیق و موشکاف هیستری می‌تواند به کمک تجربه‌ی خود تأیید کند که این وقایع به‌ویژه دردناک و ناراحت‌کننده، درواقع اغلب ریشه‌ی بیماری هستند. این حقیقت از قبل برای پزشکان قدیم‌تر شناخته بود.

با این حال، تا آنجا که من می‌دانم، درواقع شارکو بود که، احتمالاً تحت تأثیر نظریه‌ی شوک عصبی پیج، برای اولین بار از این مشاهده به صورت نظری استفاده کرد. شارکو، از تجربه‌ی خود در تکنیک جدید هیپنوتیزم، می‌دانست که نموناهای هیستریک می‌توانند ایجاد شوند و همچنین با تلقین از بین بروند. او معتقد بود چیزی از این نوع را می‌توان در موارد فزاینده‌ی هیستری ناشی از حوادث مشاهده کرد. شوک آسیب‌زا، به یک معنا، با لحظه‌ی هیپنوتیزم قابل‌مقایسه است، زیرا احساسی که ایجاد می‌کند، به طور موقت باعث فلج کامل اراده می‌شود که در طی آن، تروما می‌تواند به عنوان تلقین به خود تثبیت شود.

این مفهوم، پایه‌های نظریه‌ی روان‌زایی را بنا نهاد. این امر به تحقیقات سبب‌شناسی بعدی واگذار شد تا دریابند که آیا همین مکانیسم یا مکانیسم مشابهی در مواردی از هیستری که نمی‌توان آنها را ترومایی نامید، وجود دارد یا خیر. این شکاف در دانش ما از سبب‌شناسی هیستری با اکتشافات بروئر و فروید پر شد. آنها نشان دادند که حتی در موارد هیستری معمولی که به عنوان هیستری ترومایی در نظر گرفته نشده بودند، می‌توان همان عنصر ترومایی را یافت و به نظر می‌رسد که این تروماها اهمیت سبب‌شناختی دارد. بنابراین برای فروید، که خود شاگرد شارکو بود، بسیار طبیعی بود که در این کشف، تأییدی بر دیدگاه‌های شارکو ببیند. در نتیجه، نظریه‌ای که از تجربه‌ی آن دوره، عمدتاً توسط فروید، استخراج شده بود، ردپای یک سبب‌شناسی مبتنی بر تروما را بر خود داشت. بنابراین به درستی نظریه تروما نامیده شد.

نکته‌ی جدید درباره‌ی این نظریه، جدا از دقت و موشکافی واقعاً تحسین‌برانگیز فروید در تحلیل نموناهای هیستریک، کنار گذاشتن مفهوم خودالقایی است که عنصر پویا در نظریه‌ی اصلی بود. این مفهوم با مفهوم دقیق‌تری از اثرات روانی و روان‌تنی ناشی از شوک جایگزین شد. شوک یا تروما باعث هیجانی می‌شود که در شرایط عادی با ابراز شدن (خلاصه شدن) از آن خلاص می‌شویم. با این حال، در هیستری، تروما به طور ناقص تخلیه می‌شود و این منجر به «حفظ» هیجان یا «انسداد عاطفه» می‌شود. انرژی هیجان، که همیشه به صورت بالقوه آماده است، به‌وسیله‌ی مکانیسم تبدیل به نموناهای جسمانی می‌شود. طبق این دیدگاه، وظیفه‌ی درمان، آزادسازی هیجان انباشته‌شده و در نتیجه تخلیه‌ی عواطف سرکوب‌شده و تبدّل‌یافته از نموناها بود. از این رو، به‌درستی بر آن نام روش «پاکسازی» یا «تخلیه» گذاشته شد و هدف آن «رهاسازی» عواطف مسدودشده بود. بنابراین، آن مرحله از تحلیل، ارتباط نزدیکی با نموناها داشت؛ فرد، نموناها را تحلیل می‌کرد یا کار تحلیل را با نموناها آغاز می‌کرد، که بسیار متفاوت از تکنیک روانکاوی مورد استفاده‌ی امروزی است. همانطور که می‌دانید، روش تخلیه و نظریه‌ای که بر اساس آن بنا شده است، توسط سایر متخصصان، تا جایی که به روانکاوی علاقه دارند، به کار گرفته شده است و در کتاب‌های درسی نیز به آن اشاره شده است.

اگرچه کشفیات بروئر و فروید، به همان ترتیبی که به‌راحتی می‌توان آن‌ها را در هر مورد هیستری اثبات کرد، بی‌شک از نظر واقعیت صحیح هستند، با این‌همه می‌توان چندین ایراد علیه نظریه‌ی تروما مطرح کرد. روش بروئر-فروید با وضوح شگفت‌انگیزی ارتباط گذشته‌نگر بین نمونای واقعی و تجربه‌ی ترومایی و همچنین پیامدهای روانشناختی‌ای را که ظاهراً از موقعیت ترومایی اولیه ناشی می‌شوند نشان می‌دهد. با این حال، درباره‌ی اهمیت سبب‌شناختی تروما تردیدهایی هست. از یک طرف، این فرضیه که یک روان‌رنجوری، با تمام عوارض آن، می‌تواند به وقایع گذشته (یعنی به عاملی در زمینه‌ی استعداد بیمار) مرتبط باشد، برای هرکسی که هیستری را می‌شناسد، باید مشکوک به نظر برسد. امروزه مد شده است که همه‌ی ناهنجاری‌های روانی را که منشأ بیرونی ندارند، به عنوان پیامدهای تبهگنی ارثی و نه اساساً مشروط به روانشناسی بیمار و محیط او در نظر بگیرند. اما این یک دیدگاه افراطی است که نمی‌تواند حق مطلب را درباره‌ی واقعات ادا کند. ما به‌خوبی می‌دانیم که چگونه در برخورد با سبب‌شناسی سل، راه میانه را پیدا کنیم. بی‌شک مواردی از سل هست که در آن میکروب بیماری از اوایل کودکی در خاک مستعد ارثی تکثیر می‌شود، به طوری که حتی در مطلوب‌ترین شرایط، بیمار نمی‌تواند از سرنوشت خود فرار کند. اما مواردی نیز هست که هیچ‌گونه آلودگی ارثی و هیچ زمینه‌ی مستعدی در آنها وجود ندارد، و با این حال یک عفونت کشنده رخ می‌دهد. این امر به همان اندازه درباره‌ی روان‌رنجوری‌ها نیز صادق است؛ جایی که اوضاع اساساً با آنچه در آسیب‌شناسی عمومی وجود دارد، متفاوت نخواهد بود. یک نظریه‌ی افراطی درباره‌ی زمینه‌ی مستعد، به همان اندازه که یک نظریه‌ی افراطی درباره‌ی محیط، اشتباه خواهد بود.

 

مفهوم سرکوب

اگرچه نظریه‌ی تروما به استعداد (یا زمینه) اهمیت ویژه‌ای می‌داد و حتی اصرار داشت که برخی از تروماهای گذشته شرط لازم برای روان‌رنجوری است، فروید با تجربی‌گرایی درخشان خود، عناصر خاصی را کشف و در مطالعات بروئر-فروید شرح داده بود که شباهت بیشتری به نظریه‌ی محیط نسبت به نظریه‌ی زمینه داشتند، اگرچه اهمیت نظری آنها در آن زمان به اندازه‌ی کافی مورد توجه قرار نگرفت. فروید این مشاهدات را در مفهومی ترکیب کرده بود که قرار بود بسیار فراتر از محدودیت‌های نظریه‌ی تروما باشد. او این مفهوم را سرکوب نامید. همانطور که می‌دانید، منظور ما از سرکوب، مکانیسمی است که به‌وسیله‌ی آن یک محتوای آگاهانه به حوزه‌ای خارج از آگاهی منتقل می‌شود. ما این حوزه را نیاگاه می‌نامیم و آن را به عنوان عنصر روانی که از آن آگاه نیستیم تعریف می‌کنیم. مفهوم سرکوب مبتنی بر این مشاهده‌ی مکرر است که به نظر می‌رسد افراد روان‌رنجور ظرفیت فراموش کردن تجربیات یا افکار مهم را چنان کامل دارند که به‌راحتی می‌توان باور کرد که آن تجربیات هرگز وجود نداشته‌اند. چنین مشاهداتی بسیار رایج هستند و برای هرکسی که عمیقاً به روانشناسی بیماران خود بپردازد، کاملاً شناخته است.

در نتیجه‌ی مطالعات بروئر-فروید، مشخص شد که برای بازگرداندن تجربیات ترومایی به آگاهی که مدت‌ها فراموش شده بودند، به رویّه‌های خاصی نیاز است. این واقعیت، که به طور گذرا به آن اشاره می‌کنم، به‌خودی‌خود شگفت‌انگیز است، زیرا ما از همان ابتدا تمایلی به این فرض نداریم که چیزهایی با چنین اهمیتی می‌توانند فراموش شوند. به همین دلیل اغلب مورد اعتراض واقع شده است که خاطراتی که به‌وسیله‌ی رویّه‌های هیپنوتیزمی بازگردانده می‌شوند، صرفاً القا شده‌اند و هیچ ارتباطی با واقعیت ندارند. حتی اگر این شک موجه باشد، مطمئناً هیچ توجیهی برای انکار سرکوب در اصل به این دلیل وجود نخواهد داشت، زیرا موارد زیادی هست که وجود واقعی خاطرات سرکوب‌شده به طور عینی تأیید شده است. جدا از شواهد بی‌شماری از این نوع، می‌توان این پدیده را به صورت تجربی، با آزمون تداعی، نشان داد. در اینجا ما این واقعیت قابل‌توجه را کشف می‌کنیم که تداعی‌های مربوط به عقده‌های عاطفی-تحریک‌شده بسیار کمتر به خاطر سپرده می‌شوند و بسیار مکرراً فراموش می‌شوند. از آنجایی که آزمایش‌های من هرگز بررسی نشدند، این یافته به همراه بقیه رد شد. همین اواخر بود که ویلهلم پیترز، از مکتب کریپلین، توانست مشاهدات قبلی من را تأیید کند و ثابت کند که تجربه‌های دردناک به‌ندرت به‌درستی بازتولید می‌شوند.

همانطور که می‌بینید، مفهوم سرکوب بر پایه‌های تجربی محکمی استوار است. اما جنبه‌ی دیگری از این سؤال وجود دارد که نیاز به بحث دارد. می‌توانیم بپرسیم که آیا سرکوب ناشی از تصمیم آگاهانه‌ی فرد است یا اینکه خاطرات به صورت منفعلانه و بدون اطلاع آگاهانه‌ی او ناپدید می‌شوند؟ در نوشته‌های فروید، شواهد بسیار ارزشمندی از وجود تمایل آگاهانه به سرکوب هر چیز دردناکی خواهید یافت. هر روانکاوی ده‌ها مورد را می‌شناسد که به‌وضوح نشان می‌دهند در لحظه‌ای خاص در گذشته، بیمار قطعاً نمی‌خواسته دیگر به محتوایی که قرار است سرکوب شود فکر کند. یکی از بیماران به طور بسیار معناداری به من گفت: «من از آن طرف خطم.» از سوی دیگر، نباید فراموش کنیم که موارد متعددی هست که حتی با دقیق‌ترین بررسی، نشان دادن کوچکترین اثری از کنار گذاشتن یا سرکوب آگاهانه غیرممکن است، و به نظر می‌رسد که فرآیند سرکوب بیشتر ماهیت ناپدید شدن منفعلانه دارد، یا حتی گویی که این برداشت‌ها توسط نیرویی که از پایین عمل می‌کند، به زیر سطح کشیده شده‌اند. بیماران نوع اول این تصور را به ما می‌دهند که افرادی با رشد ذهنی خوب هستند که به نظر می‌رسد فقط از یک بزدلی عجیب‌وغریب در نسبت با احساسات خود رنج می‌برند. اما در میان نوع دوم، ممکن است مواردی پیدا کنید که عقب‌ماندگی جدی‌تری در رشد را نشان می‌دهند، زیرا در اینجا فرآیند سرکوب را می‌توان بیشتر با یک مکانیسم خودکار مقایسه کرد. این تفاوت ممکن است با سؤالی که در بالا بحثش را کردیم، درباره‌ی اهمیت نسبی استعداد و محیط، مرتبط باشد. به نظر می‌رسد بسیاری از عوامل در موارد نوع اول به تأثیر محیط و آموزش بستگی دارند، در حالی که در نوع دوم، عامل استعداد غالب است. کاملاً مشخص است که در چه مواردی درمان مؤثرتر خواهد بود.

همانطور که اشاره کردم، مفهوم سرکوب شامل عنصری است که در تضاد ذاتی با نظریه‌ی تروما قرار دارد. برای مثال، در مورد خانم لوسی ر.، که فروید تحلیلش کرده است، دیدیم که عامل مهم سبب‌شناسی در صحنه‌های ترومایی یافت نمی‌شود، بلکه در آمادگی ناکافی بیمار برای پذیرش بینش‌هایی است که خود را به او تحمیل کرده‌اند. و وقتی به فرمول‌بندی بعدی در نوشته‌هایی درباب نظریه‌ی روان‌رنجوری‌ها[1] فکر می‌کنیم، جایی که تجربه‌ی فروید او را واداشت تا برخی از رویدادهای ترومایی را در اوایل کودکی به عنوان منبع روان‌رنجوری تشخیص دهد، به طور قاطعی از ناهماهنگی بین مفهوم سرکوب و مفهوم تروما برداشت می‌کنیم. مفهوم سرکوب شامل عناصر یک نظریه‌ی سبب‌شناسی محیطی است، در حالی که مفهوم تروما یک نظریه‌ی سبب‌شناسی مبتنی بر استعداد است.

در ابتدا، نظریه‌ی روان‌رنجوری کاملاً در راستای مفهوم تروما توسعه یافت. فروید در تحقیقات بعدی خود به این نتیجه رسید که هیچ اعتبار مثبتی نمی‌توان به تجربیات تروماتیک زندگی بعدی نسبت داد، زیرا اثرات آنها فقط بر اساس یک زمینه ب خاص قابل‌تصور بود. بدیهی است که در اینجا بود که معما باید حل می‌شد. فروید در جستجوی ریشه‌های نموناهای هیستریک، دریافت که کار تحلیلی به دوران کودکی بازمی‌گردد؛ حلقه‌های اتصال از زمان حال به گذشته‌های دور می‌رسند. انتهای زنجیره در معرض گم شدن در غبار اوایل نوزادی قرار داشت. اما درست در همان نقطه بود که خاطراتی از صحنه‌های جنسی خاص (فعال یا غیرفعال) ظاهر شد که بی‌شک با رویدادهای بعدی منجر به روان‌رنجوری مرتبط بودند. برای درک طبیعت این صحنه‌ها، باید به آثار فروید و تحلیل‌های متعددی که قبلاً منتشر شده‌اند، مراجعه کنید.

 

نظریه‌ی ترومای جنسی در دوران کودکی

از این رو، نظریه‌ی ترومای جنسی دوران کودکی پدید آمد که مخالفت شدیدی را نه به دلیل مخالفت‌های نظری علیه نظریه‌ی تروما به‌طورکلی، بلکه به دلیل مخالفت با عنصر تمایلات جنسی به‌طورخاص برانگیخت. در وهله‌ی اول، همین ایده که کودکان ممکن است برخوردار از تجربه‌ی جنسی باشند و افکار جنسی ممکن است نقشی در زندگی‌شان داشته باشد، خشم زیادی برانگیخت. در وهله‌ی دوم، این احتمال که هیستری مبنای جنسی داشته باشد، بسیار نامطلوب بود، زیرا این موضع بی‌نتیجه که هیستری یا یک روان‌رنجوری بازتابی است یا ناشی از عدم‌رضایت جنسی است، به‌تازگی کنار گذاشته شده بود. بنابراین طبیعتاً اعتبار مشاهدات فروید مورد بحث قرار گرفت. اگر منتقدان خود را به این سؤال محدود می‌کردند و مخالفت خود را با خشم اخلاقی تزیین نمی‌کردند، ممکن بود بحثی آرام امکان‌پذیر شود. به عنوان مثال، در آلمان، این روش حمله، کسب هرگونه اعتباری برای نظریه‌ی فروید را غیرممکن می‌کرد. به محض آنکه مسئله‌ی جنسیت مطرح شد، مقاومت جهانی و متکبرانه‌ترین تحقیرها را برانگیخت. اما در واقعیت فقط یک سؤال مطرح بود: آیا مشاهدات فروید درست اند یا نه؟ همین به‌تنهایی می‌تواند برای یک ذهن واقعاً علمی مهم باشد. به‌جرئت می‌توانم بگویم که مشاهدات او ممکن است در نگاه اول بعید به نظر برسند، اما محکوم کردن آنها به نادرستی آن هم به نحو ماتقدم غیرممکن است. هر جا که بررسی واقعاً صادقانه و کاملی انجام شده باشد، وجود ارتباطات روانشناختی طرح‌شده از جانب فروید کاملاً تأیید شده است، اما فرضیه‌ی اصلی که همیشه مسئله‌ی صحنه‌های ترومایی واقعی است، تأیید نشده است.

خود فروید در نتیجه‌ی افزایش تجربه مجبور شد آن فرمول‌بندی اولیه‌ی نظریه‌ی جنسی‌اش درباره‌ی روان‌رنجوری را کنار بگذارد. او دیگر نمی‌توانست دیدگاه اولیه‌ی خود را درباره‌ی واقعیت مطلق ترومای جنسی حفظ کند. آن صحنه‌هایی که دارای طبیعت قاطع جنسی بودند، مضمو‌ن‌های سوءاستفاده‌ی جنسی از کودکان و فعالیت جنسی زودرس در دوران کودکی، بعداً تا حد زیادی غیرواقعی تشخیص داده شدند. شاید شما هم با این سوءظن منتقدان موافق باشید که نتایج تحقیقات تحلیلی فروید بر اساس تلقین بوده است. اگر این ادعاها توسط یک شارلاتان یا فرد بی‌صلاحیت دیگری منتشر شده بود، ممکن بود توجیهی برای چنین فرضی وجود داشته باشد. اما هرکسی که آثار فروید در آن دوره را با دقت خوانده باشد و سعی کرده باشد مانند فروید به روانشناسی بیماران او نفوذ کند، می‌داند که نسبت دادن اشتباهات خام یک مبتدی به فردی مانند فروید چقدر ناعادلانه خواهد بود. چنین اشاراتی فقط به بی‌اعتباری کسانی که آنها را مطرح می‌کنند، می‌افزاید. از آن زمان تاکنون، بیماران تحت شرایطی معاینه شده‌اند که در آن هرگونه اقدام احتیاطی ممکن برای حذف تلقین انجام شده است، و با این حال، پیوندهای روانشناختی توصیف‌شده از جانب فروید، در اصل، درستی‌شان ثابت شده است. بنابراین، ما مجبوریم فرض کنیم که بسیاری از تروماهای روانی در اوایل نوزادی، طبیعتی کاملاً خیالیده دارند و درواقع صرفاً خیالشگری هستند، در حالی که برخی دیگر واقعیت عینی دارند.

 

پیش‌أمادگی برای تروما

اکنون با یک مثال مشخص، ماهیت تروما و آمادگی روانی آن را به شما نشان خواهم داد. این مربوط به مورد زن جوانی است که پس از یک ترس ناگهانی، دچار هیستری حاد شد. او در یک مهمانی عصرانه شرکت کرده بود و حدود نیمه‌شب در حال بازگشت به خانه به همراه چند آشنا بود که یک کالسکه با سرعت تمام از پشت‌سر آنها آمد. دیگران از سر راه کنار رفتند، اما او، گویی که از وحشت مسحور شده بود، در وسط جاده ماند و جلوِ اسب‌ها دوید. راننده‌ی کالسکه شلاق خود را به صدا درآورد و فحش داد. فایده‌ای نداشت، او تمام طول جاده را که به یک پل منتهی می‌شد، دوید. در آنجا قدرتش را از دست داد و برای جلوگیری از لگدمال شدن توسط اسب‌ها، اگر رهگذران او را مهار نمی‌کردند، از روی ناچاری به داخل رودخانه می‌پرید. حال، همین خانم در ۲۲ ژانویه‌ی خونین [۱۹۰۵] در سن‌پترزبورگ، در همان خیابانی که با رگبار سربازان پاکسازی می‌شد، حضور داشت. در اطرافش، مردم کشته یا زخمی روی زمین می‌افتادند؛ با این حال، او که کاملاً آرام و هوشیار بود، دروازه‌ای دید که به حیاطی منتهی می‌شد و از طریق آن به خیابان دیگری فرار کرد. این لحظات وحشتناکِ دیگر، او را آشفته نکرد. پس از آن تجربه‌ی خونین، حالش کاملاً خوب بود؛ درواقع، بهتر از همیشه.

این ناتوانی در واکنش به یک شوک ظاهری اغلب مشاهده می‌شود. از این رو، لزوماً نتیجه می‌شود که شدت یک تروما به‌خودی‌خود اهمیت بیماری‌زایی بسیار کمی دارد؛ همه‌چیز به شرایط خاص بستگی دارد. در اینجا ما کلیدی برای «استعداد» داریم. بنابراین باید از خود بپرسیم: شرایط خاص صحنه‌ی مربوط به کالسکه چیست؟ ترس بیمار با صدای یورتمه‌ی اسب‌ها آغاز شد؛ برای لحظه‌ای به نظرش رسید که این صدا، خبر از سرنوشتی وحشتناک می‌دهد؛ مرگ او، یا چیزی به همان اندازه وحشتناک؛ لحظه‌ی بعد، او تمام حواسش از کاری که می‌کرد، پرت شد.

ظاهراً شوک واقعی از اسب‌ها ناشی شده بود. بنابراین، تمایل بیمار به واکنشی چنین غیرقابل‌توضیح نسبت به این حادثه‌ی بی‌اهمیت، ممکن است به این دلیل باشد که اسب‌ها برایش اهمیت ویژه‌ای دارند. برای مثال، می‌توانیم حدس بزنیم که او یک بار تصادف خطرناکی با اسب‌ها داشته است. درواقع، این مورد ثابت شد. او در کودکی حدوداً در هفت‌سالگی با کالسکه‌چی برای رانندگی بیرون رفته بود که ناگهان اسب‌ها ترسیدند و با یک تاخت وحشیانه به سمت کناره‌ی پرتگاه یک دره‌ی عمیق رودخانه رفتند. کالسکه‌چی از جا پرید و با فریاد به او گفت که او نیز همین کار را بکند، اما او چنان ترس مرگباری داشت که به‌سختی می‌توانست تصمیم بگیرد. با این حال، موفق شد در آخرین لحظه، در حالی که اسب‌ها با کالسکه به اعماق آب سقوط می‌کردند، بپرد. اینکه چنین رویدادی تأثیر بسیار عمیقی بر جای می‌گذارد، نیازی به اثبات ندارد. با این حال، توضیح نمی‌دهد که چرا در آینده‌ای نزدیک، چنین واکنش بی‌معنایی باید پس از یک محرک کاملاً بی‌ضرر رخ دهد. تاکنون فقط می‌دانیم که نمونای بعدی، مقدمه‌ای در دوران کودکی داشته است. جنبه‌ی ترومایی آن هنوز در ابهام است.

این یادآوری، که ادامه‌ی آن را بعد خواهیم فهمید، به‌وضوح تفاوتی را که میان به‌اصطلاح تروما و نقشی خیالشگری هست، نشان می‌دهد. در این مورد، خیالشگری باید به میزان بسیار خارق‌العاده‌ای غالب باشد تا بتواند چنین تأثیر بزرگی را از محرکی چنین بی‌اهمیت ایجاد کند. در ابتدا، فرد تمایل دارد آن ترومای اوایل کودکی را به عنوان توضیح ارائه دهد. به نظر من خیلی موفق نیست، زیرا ما هنوز نمی‌فهمیم که چرا اثرات آن تروما برای مدتی طولانی نهفته مانده‌اند و چرا دقیقاً در این مورد و نه در هیچ مورد دیگری خود را نشان داده‌اند. بیمار مطمئناً باید در طول زندگی خود فرصت‌های کافی برای کنار رفتن از سر راه کالسکه‌ای که با سرعت کامل در حرکت بود داشته بوده باشد. لحظه‌ی خطر مرگباری که او قبلاً در سن‌پترزبورگ تجربه کرده بود، کوچکترین اثری از روان‌رنجوری از خود به جا نگذاشت، هرچند که او مستعد آن رویداد تأثیرگذار در کودکی‌اش بود. همه‌چیز درباره‌ی این صحنه‌ی ترومایی هنوز نیاز به توضیح دارد، زیرا از دیدگاه نظریه‌ی تروما، ما کاملاً در تاریکی رها شده‌ایم.

اگر اینقدر مصرانه به این سؤال درباره‌ی نظریه‌ی تروما برمی‌گردم، باید مرا ببخشید. فکر نمی‌کنم این کار زاید باشد، زیرا امروزه بسیاری از مردم، حتی کسانی که از نزدیک با روانکاوی در ارتباط هستند، هنوز به دیدگاه قدیمی پایبند اند و این به مخالفان ما، که اغلب هرگز نوشته‌های ما را نمی‌خوانند یا خیلی سطحی می‌خوانند، این تصور را می‌دهد که روانکاوی هنوز حول نظریه‌ی تروما می‌چرخد.

اکنون این سؤال مطرح می‌شود: منظور ما از این «پیش‌آمادگی»[2] چیست، که از طریق آن یک برداشت، که به‌خودی‌خود بی‌اهمیت است، می‌تواند چنین اثر آسیب‌شناختی‌ای ایجاد کند. این سؤالی با اهمیت اساسی است و همانطور که بعداً خواهیم دید، نقش بسیار مهمی در کل نظریه‌ی روان‌نژندی ایفا می‌کند. ما باید بفهمیم چرا وقایع ظاهراً بی‌ربط گذشته هنوز آن‌قدر اهمیت دارند که می‌توانند به شیوه‌ای شیطانی و دمدمی در واکنش‌های ما در زندگی واقعی اختلال ایجاد کنند.

 

عنصر جنسی در تروما

مکتب اولیه‌ی روانکاوی و پیروان بعدی آن، تمام تلاش خود را کردند تا در کیفیت خاص آن تجربیات ترومایی اولیه، دلیل اثربخشی بعدی‌شان را بیابند. فروید عمیق‌تر به این موضوع پرداخت: او اولین و تنها کسی بود که دید نوعی عنصر جنسی با رویداد ترومایی آمیخته شده است و این ترکیب، که بیمار عموماً از آن ناآگاه بود، عمدتاً مسئول تأثیر ترومایی بود. به نظر می‌رسید ناآگاهی از تمایلات جنسی در دوران کودکی، مسئله‌ی منظومه‌ی طولانی‌مدت ناشی از تجربه‌ی ترومایی اولیه را به‌طور قابل‌توجهی روشن می‌کند. اهمیت عاطفی واقعی آن تجربه در تمام مدت از بیمار پنهان می‌مانَد، به طوری که با نرسیدن به آگاهی، این احساس خود را هرگز از دست نمی‌دهد و هرگز این احساس تمام نمی‌شود. می‌توانیم اثر منظومه‌ای طولانی‌مدت این تجربه را به عنوان نوعی «القای سیر تکامل» توضیح دهیم، زیرا این نیز نیاگاه است و تأثیر خود را فقط در زمان مقرر ایجاد می‌کند.

نیازی به ارائه‌ی مثال‌های دقیق نیست که نشان دهد ماهیت واقعی فعالیت‌های جنسی در دوران نوزادی شناخته نیست. برای مثال، پزشکان می‌دانند که خودارضایی آشکار تا بزرگسالی به این صورت درک نمی‌شود، به‌خصوص در زنان. از این رو، به‌راحتی می‌توان نتیجه گرفت که یک کودک حتی از ماهیت برخی اعمال کمتر آگاه است؛ از این رو، معنای واقعی این تجربیات حتی در بزرگسالی از آگاهی پنهان می‌ماند. در برخی موارد، خود تجربیات کاملاً فراموش می‌شوند؛ یا به این دلیل که اهمیت جنسی‌شان برای بیمار کاملاً ناشناخته است، یا به این دلیل که ماهیت جنسی‌شان خیلی دردناک است، پذیرفته نمی‌شود. به عبارت دیگر، سرکوب می‌شود.

همانطور که قبلاً ذکر شد، مشاهده‌ی فروید مبنی بر اینکه وجود عنصر جنسی در تروما، یک ویژگی همراه با اثر آسیب‌شناختی است، منجر به نظریه‌ی ترومای جنسی دوران کودکی شد. این فرضیه به این معنی است که تجربه‌ی بیماری‌زا، یک تجربه‌ی جنسی است.

 

خیالشگری جنسی کودکانه

در ابتدا این فرضیه با این عقیده‌ی رایج که کودکان در اوایل زندگی اصلاً تمایلات جنسی ندارند، رد شد و بنابراین چنین سبب‌شناسی‌ای را غیرقابل‌تصور می‌کرد. اصلاح نظریه‌ی تروما که قبلاً مورد بحث قرار گرفت، مبنی بر اینکه تروما عموماً واقعی نیست بلکه اساساً فقط خیالشگری است، اوضاع را بهتر نمی‌کند. برعکس، ما را ملزم می‌کند که در تجربه‌ی بیماری‌زا، تجلی جنسی مثبتی از خیالشگری کودکانه ببینیم. این دیگر یک برداشت تصادفی وحشیانه از بیرون نیست، بلکه یک بروز جنسی با وضوحی غیرقابل‌انکار است که درواقع توسط کودک ایجاد شده است. حتی تجربیات ترومایی واقعی با ماهیتی قطعاً جنسی، کاملاً بدون همکاری کودک برایش اتفاق نمی‌افتند. مشخص شد که اغلب اوقات خود او راه را برای آنها آماده می‌کند و آنها را به وقوع نزدیک می‌کند. آبراهام شواهد ارزشمندی با علاقه‌ی زیاد در حمایت از این موضوع ارائه کرده است که در کنار بسیاری از تجربیات دیگر از همین نوع، این امکان را بسیار محتمل می‌کند که حتی تروماهای واقعی اغلب توسط نگرش روانشناختی کودک تقویت می‌شوند. حقوق پزشکی، کاملاً مستقل از روانکاوی، می‌تواند مشابهت‌های چشمگیری در حمایت از این ادعای روانکاوی ارائه دهد.

در این مرحله به نظر می‌رسید که بروزات زودرس خیالشگری جنسی و تأثیر ترومایی آنها، منشأ روان‌رنجوری است. بنابراین، فرد مجبور بود به کودکان، تمایلات جنسی بسیار رشدیافته‌تری نسبت به آنچه قبلاً پذیرفته شده بود، نسبت دهد. مواردی از تمایلات جنسی زودرس مدت‌ها در ادبیات ثبت شده بود، به عنوان مثال، دختری دوساله که به‌طور منظم قاعدگی داشت، یا پسرانی بین سه تا پنج سال که نعوظ داشتند و بنابراین قادر به زندگی مشترک بودند. اما این موارد، موارد عجیبی بودند. بنابراین، وقتی فروید نه‌تنها تمایلات جنسی معمول، بلکه حتی تمایلات جنسی به‌اصطلاح چندریختی-انحراف‌آمیز را به کودکان نسبت داد، و علاوه بر این، براساس جامع‌ترین تحقیقات به این نتیجه رسید، جامعه‌ی پزشکی شگفت‌زده شد. مردم بیش از حد آماده‌ی این فرض ساده‌لوحانه بودند که همه‌ی اینها صرفاً به بیماران القا شده است و بنابراین یک محصول مصنوعی بسیار بحث‌برانگیز است.

در این شرایط، سه مقاله درباب نظریه‌ی جنسی فروید، نه‌تنها مخالفت، بلکه خشم شدیدی برانگیخت. نیازی به اشاره نیست که پیشرفت علم با خشم پیش نمی‌رود و استدلال‌های مبتنی بر حس خشم اخلاقی ممکن است برای شخص اخلاق‌گرا مناسب باشد (چون این کار او است) اما برای دانشمند مناسب نیست، زیرا او باید به‌وسیله‌ی حقیقت هدایت شود و نه به‌وسیله‌ی احساسات اخلاقی. اگر مسائل واقعاً آنطور که فروید توصیف می‌کند باشند، تمام چنین خشمی بی‌معنی است؛ اگر اینطور نباشد، خشم هیچ فایده‌ای نخواهد داشت. تصمیم‌گیری درباره‌ی اینکه حقیقت چیست، باید صرفاً به مشاهده و تحقیق واگذار شود. در نتیجه‌ی این خشم نابجا، مخالفان روانکاوی، جز چند استثنای قابل‌احترام، تصویری خنده‌دار از عقب‌ماندگی رقت‌انگیز ارائه می‌دهند. اگرچه مکتب روانکاوی متأسفانه نتوانست چیزی از منتقدانش بیاموزد، زیرا منتقدان زحمت بررسی نتیجه‌گیری‌های واقعی ما را به خود ندادند و اگرچه نتوانست هیچ نکته‌ی مفیدی به دست آورد، زیرا روش تحقیق روانکاوی برای آنها ناشناخته بود و هنوز هم ناشناخته است، با این‌همه وظیفه‌ی مکتب ما همچنان بحث بسیار کامل درباره‌ی اختلافات بین دیدگاه‌های موجود است. تلاش ما ارائه‌ی یک نظریه‌ی ناسازه‌نما که با تمام نظریه‌های قبلی در تضاد باشد نیست، بلکه معرفی دسته‌ی خاصی از مشاهدات جدید به علم است. بنابراین، ما وظیفه‌ی خود می‌دانیم هر کاری از دستمان برمی‌آید برای ارتقای رفع این سوءتفاهم انجام دهیم. درست است که ما باید از تلاش برای رسیدن به تفاهم با تمام کسانی که کورکورانه با ما مخالفت می‌کنند، که تلاش بی‌ثمر خواهد بود، دست برداریم، اما امیدواریم که با مردان علم به صلح برسیم. اکنون این تلاش من برای ترسیم توسعه‌ی مفهومی بیشتر روانکاوی، تا جایی که به نظریه‌ی جنسی روان‌رنجوری رسیده است، خواهد بود.

 

[1]. Schriften zur Neurosenlehre

[2]. predisposition

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها