بی‌تنها/ آبذ

وقتي كه مي‌رود كسي از دستت

از كف شده‌ست خالي دلبستت

بي‌تنها

ها…

ها…

ها…

مي‌ماني ها

حالا نگو كه زمين نچرخيد نمي‌چرخد نخواه كه نچرخد

حالا نگو كه بايستد

كه ايستاده به ْ

بـَـهْ بـَــهْ چه تنهاي غمگيني!

و روح مي‌چرخاندت با دست‌هاي بسته باز

مي‌چرخد

سماع بر تو انشاء مي‌كند كه بچرخ

با دست‌هاي باز

با دست‌هاي بسته

و‌ها رها شو چه تنهاي غمگيني! ميبيني؟

در گــِـردي تكان تو دنيا

حتي از اين سريع‌تر آري سريع‌تر مي‌كوبد

پا بر كف چروك نفس‌هايت

برپا شو اي نهايتِ تنها!

برپا شو اي بهت! اي سايه! اي تكرار!

و هر بار

چرخي كه مي‌گذراني بر كف‌ها

مي‌چرخاندت بي‌ايست.

بايست!

نمي‌ايستي.

عجيب!

آه اي عجيب ِ راه ِ بي‌تنها

تنها

هايي كن از كنار كه از پشت اين بخار،

چه ابرها مي‌خروشاندت از رو

كه نمي‌روي!

حالا بچرخ و سوتي شو!

بر روي اين قطار.

شيپور پرطنين بهاري باش و ُ،

پاشو!

ها، چه تنهاي شرمساري!

تهران، تابستان ۱۳۸۸

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها