پیل‌بالای رویین‌تن در رویینه‌دژ یا چرا هیچ حمله و ردّیّه‌ای بر ابراهیم گلستان کارگر نمی‌افتد/ آبذ

اکنون که چند یادداشت را در وفات ابراهیم گلستان به سر رساندیم، شاید وقت آن باشد که آن سؤال اساسی‌تر را درباره‌ی گلستان بپرسیم. نام این تک‌نگاری را از عبارتی که اخوان‌ثالث در وصف گلستان به کار برده است برگرفته‌ام آن‌جا که می‌گوید ابراهیم گلستان پیکره‌ی پیل‌بالای ادبیات فارسی است.
از زمان انتشار «نوشتن با دوربین» تا امروز نقدها، بدوبیراه‌ها، حملات، ردّیّه‌ها و صورت‌های مختلف مخالفت و مقاومت در برابر گفتار ابراهیم گلستان صورت گرفته است. آن‌چه در این واکنش‌ها مشترک است این است که گویی بی‌اثر اند و در حکم نوعی عقده‌گشایی و تک‌گویی رو به دیوار سیمانی عمل می‌کنند. ابراهیم گلستان در برابر تمامی این داوری‌های منفی گویی که رویین‌تن و ضدّگلوله است.
می‌شود پرسید آن وجهی در ابراهیم گلستان که او را اثرناپذیر از قضاوت‌های جامعه‌ی روشنفکری ایران یا محیط فرهنگی فارسی‌زبان یا افواه و انظار ایرانی می‌کند چیست. اگر به‌اجمال و به نحوی سربسته بخواهیم بگوییم گلستان بیرون تاریخ ایران ایستاده است و این خارج بودن‌اش از تمامیت این فرازونشیب‌ها لُبّ رویین‌تنی اوست.
شباهتی در این بین می‌توان میان ابراهیم گلستان و آرامش دوستدار یافت. آرامش دوستدار با حوصله و مداقّه‌ی دقیق و طولانی و با ظرافت بسیار، از طریق طرح ایده‌ی امتناع تفکر به نحوی کنایی و آیرونیک خود را از تاریخ آفاقی و انفسی ایران بیرون می‌گذارد. به همین جهت هرکس که برابر دیدگاه آرامش دوستدار موضع می‌گیرد پیشاپیش متّهم است که بارآمده‌ی «فرهنگ دینی» و بیانگر جوهره‌ی این تاریخ یعنی «امتناع تفکر» است. آن‌چه درباره‌ی آرامش دوستدار در حوزه‌ی تفکر روی می‌دهد به نحوی دیگر و چه‌بسا گسترده‌تر درباره‌ی ابراهیم گلستان نیز روی می‌دهد.
اما تفاوت ظریفی است میان شیوه‌ای که ابراهیم گلستان برای بیرون ایستادن از وضعیت تاریخی ایرانی در پیش می‌گیرد و شیوه‌ای که آرامش دوستدار در این زمینه دارد. ابراهیم گلستان به‌صراحت اشاره‌ای به این خارج بودن و استثنا بودن خود نمی‌کند اما در عمل و به واسطه‌ی اسباب عینی و انضمامی حقاً بیرون وضعیت تاریخی ایرانی قرار گرفته است. به همین جهت است که خدنگ اتهامات او به محیط روشنفکری ایرانی می‌رسد اما خدنگ انتقادات محیط فرهنگی ایرانی به او نمی‌رسد. ابراهیم گلستان در یک موقعیت نامتقارن با وضعیت فرهنگی ایرانی در می‌افتد.
این‌جا تمایز گلستان با دوست نزدیکش جلال آل‌احمد قابل‌توجه است. آل‌احمد به‌ویژه در «غرب‌زدگی» هنگامی که ویژگی‌های شخص غرب‌زده را برمی‌شمارد گویی خصایص خود را ذکر می‌کند. جایگاه خرقه‌بخشی و رهبری که آل‌احمد در دهه‌های ۱۳۳۰ و ۱۳۴۰ هجری‌شمسی از آن برخوردار بود در تاریخ زبان فارسی کم‌مانند است. اما آل‌احمد خود تیشه بر می‌دارد و بر این جایگاه خرقه‌بخشی و شیخوخیت می‌تازد. برای آن‌که این ایده را تکمیل کند «سنگی بر گوری» را می‌نویسد که نه فقط جسارتی بی‌نظیر در به صلّابه کشیدن خود را نمایش می‌دهد بل‌که به نحوی ضمنی وضعیت روشنفکری ایرانی و نازایندگی آن را موضوع قرار می‌دهد.
به عبارتی آل‌احمد پایان یک دوره‌ی مشخص را و پایان ریطوریقایی معیّن را به وسیله‌ی این دو اثر، یعنی «سنگی بر گوری» و «غرب‌زدگی»، اعلام می‌کند. در حقیقت آل‌احمد به شیوه‌ای تهاجمی هر شکلی از وجاهت را که در آن بتوان بحران را تشخیص داد بی‌آن‌که خود را مشمول آن شمرد مختومه می‌شمارد. آل‌احمد به نحو ضمنی می‌گوید نمی‌شود به شکلی تروتمیز و عالمانه و ظاهرالصّلاح به کاستی‌های فرهنگ و تاریخ ایران پرداخت بی‌آن‌که خود را نخست در وسط بحران ترسیم کرد. بنابراین هر شکل از تعهد شکلی از درون معرکه و در قلب توفان بودن می‌شود. نمی‌شود از عوارض و آلودگی‌ها بری بود و ادعای داشتن راه‌حل داشت.
اما عنصر دیگری که در آل‌احمد و علی شریعتی هر دو به قوت تمام تبلیغ می‌شود وجدان آزرده و مضطرب است. این بخشی از فرهنگ چپ مارکسیست از آغاز قرن بیستم مسیحی در ایران بود که غم‌خواری توده‌ها را فضیلتی روشنفکری که پیشتاز خلق است و راهنما و مرجع اوست می‌شمرد. این وجدان آزرده در پی کودتای مرداد ۱۳۳۲ با شکل دیگری از روایات سایه‌وار مربوط به امتناع چپی‌ها از عملیات ضدّکودتا همراه شد. بخشی از جذابیت دیدگاه‌های شریعتی و آل‌احمد در آن دوران در همین است که حامل وجدان معذّب روزگار خود و تا حدی تشدیدکننده‌ی آن هستند.
‌‌
ابراهیم گلستان نه سر آن خودشکنی دارد که در آل‌احمد بود نه تیغ تیزش را غلاف کرده است. بدین ترتیب کوشش او در عمرش تمامی حرکتی بوده است برای بیرون رفتن و خارج شدن از یک «هویت» و ضمناً ادعای ربوبیّت و سالاری بر همان هویّت. به همین جهت نه بی‌اعتنا می‌مانَد، نه قاتی بازی می‌شود. و این کاری نیست که از عهده‌ی هر کسی بربیاید. حتی آرامش دوستدار نیز با چنین کیفیت و بُرّندگی از عهده‌ی اجرای این پروژه بر نمی‌آید که گلستان می‌تواند.
اصل مطلب این است که در این موضوع خاص، نه صرفاً کارنامه‌ی شخصی کارگر می‌افتد نه صرفاً اندیشه و ایده و دیدگاه شخصی. آن‌چه نیروی لایزال و رویین‌تن کلام ابراهیم گلستان را می‌سازد تمامیت او و زندگی‌اش در کنار هم است. او از طریق تمامیت حیات و زندگی شخصی‌اش بر این اوضاع می‌تازد و این از او چهره‌ای یگانه و بی‌هماورد می‌سازد.
اما تبار دیدگاه ابراهیم گلستان در نقد فرهنگ و محیط فرهنگی ایرانی به سرآغازهای روشنفکری مدرن ایران باز می‌گردد که گلستان خود نیز از نسل‌های نخست آن چندان فاصله‌ی زیادی ندارد. تمثال نمادین و افواهی روشنفکر ایران هنوز که هنوز است متأثر از طنز گزنده‌ی شفاهی، ماخولیا و خوارداری و تبختر صادق هدایت است. این رگه را در تمامی چهره‌های شاخص روشنفکری معاصر به طرقی می‌توان بازیافت.
گلستان – اما – آن پیکره‌ی مثالی روشنفکری مدرن را بی ماخولیا حمل می‌کند. حیات او در نوع خود حرمت نهادن به تن و حرمت نهادن به فردیت خویش است و این هر دو از نقاط مغفول و فراموش‌شده در فرهنگ و تاریخ ایران اند. تواضع متصنع که خواننده را با خیال راحت مستحیل در توده‌ی جامعه می‌خواهد و بی‌اعتنایی متصنع به کاستی‌ها و دشواری‌هایی که از ساختار و از تاریخ و از توده‌ی مردم نصیب نویسنده و هنرمند می‌شود، در این تاریخ فضیلت است. و گلستان هیچ‌یک از این فضیلت‌ها را ندارد و از جایگاه یک فردیت رویین‌تنِ برساخته و معماری‌شده برابر هر عنصر هویّتی در خواننده‌اش زاویه می‌گیرد.
تهران، ۲۹ اوت ۲۰۲۳ مسیحی
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها