آشوئیتس، سیاست و قرن بیستم/ مایکل مورگان/ آبذ

امانوئل لویناس (۱۹۰۶–۱۹۹۵) در مقاله‌ی «امضا»، واپسین بخش از کتاب آزادی دشوار، به ما می‌گوید که فهرست موارد ذکرشده در بند نخست، یعنی زندگی‌نامه‌ی او، «تحت سیطره‌ی پیش‌آگاهی و خاطره‌ی وحشت نازی‌ها» قرار دارد. هیتلر، آشوئیتس و فاشیسم نازی تأثیر عمیقی بر لویناس داشتند؛ نه‌تنها بر زندگی شخصی‌اش، که بر اندیشه‌ی فلسفی و نگاه او به یهودیّت نیز. بااین‌حال، لویناس گاهی درباره‌ی نازیسم -و به‌طورخاص آشوئیتس-  به‌عنوان بخشی از پدیده‌ای گسترده‌تر سخن می‌گوید؛ پدیده‌ای که دربرگیرنده‌ی وحشت‌های قرن بیستم -پیش از هولوکاست، در دوران آن، و پس از آن- به‌طورکلی است. در این فصل، ابتدا دیدگاه لویناس درباره‌ی این پدیده‌ی گسترده‌تر را مطرح و بررسی خواهم کرد و سپس به‌طورخاص بر هولوکاست تمرکز خواهم داشت.

دیدگاه‌های اخلاقی و فلسفی لویناس، چشم‌اندازی رو به زندگی انسانی و جهان روزمره به او می‌بخشند که اغلب در نوشته‌های گاه‌به‌گاه، مصاحبه‌ها و مقالات عمومی‌تر او تجلی می‌یابد. یکی از محورهای ویژه‌ی این چشم‌انداز، آشوئیتس و زندگی در قرن بیستم است. ما هنوز به‌طوردقیق به اخلاق و فلسفه‌ی او نپرداخته‌ایم، اما می‌توانیم جلوه‌ای از آن را، یکی از مظاهر آن را، حتی پیش از بررسی جزییاتش در نظر بگیریم. این همان کاری است که این‌جا -بی هیچ‌گونه مقدمه‌چینی یا نظریه‌پردازی- خواهم کرد. لویناس درباره‌ی زندگی در قرن بیستم چه می‌گوید؟ به‌ویژه درباره‌ی «افول غرب» و بحران مدرنیته؟

 

التفات لویناس به زندگی و سرنوشت اثر گروسمان

لویناس در پانزده سال پایانی زندگی‌اش، بارها و با شور و حرارت از اثری یاد می‌کرد که به نظرش نماد این بحران و پاسخ خاص خودش به آن بود. او دست‌کم دو بار در نوشته‌هایش، در ۱۹۸۴ و ۱۹۸۶، به این اثر اشاره کرد و نیز در یکی از درس‌های سالانه‌ی تلمودی خود در ۱۹۸۴ آن را مطرح ساخت. بااین‌حال، در مصاحبه‌های دهه‌ی ۱۹۸۰، او به‌گونه‌ای تقریباً وسواس‌گون بارها به این اثر باز می‌گشت. این اثر، رمان حجیم و واقع‌گرایانه‌ی زندگی و سرنوشت نوشته‌ی واسیلی گروسمان است؛ رمانی درباره‌ی هیتلر و نازیسم، استالینیسم و نبرد استالینگراد، و به‌طورکلی درباره‌ی بحران فرهنگ و زندگی اروپایی. گروسمان که در ریاضیات و مهندسی آموزش دیده بود، در دهه‌ی بیست زندگی خود به نویسندگی روی آورد و تا ۱۹۳۴ نخستین رمان و شماری از داستان‌هایش را – آثاری که توجه ماکسیم گورکی را هم به خود جلب کردند- منتشر کرد. در خلال جنگ جهانی دوم، در حالی که لویناس در اردوگاه اسرای جنگی به سر می‌بُرد، گروسمان در شوروی به‌عنوان روزنامه‌نگار برای نشریه‌ای کار می‌کرد. او نخستین کس بود که پرده از جنایات اردوگاه مرگ نازی‌ها در ترِبلینکا برداشت. بعدها، گروسمان در گردآوری کتاب سیاه که مجموعه‌ای از اسناد مربوط به اردوگاه‌های مرگ نازی‌ها بود، مشارکت کرد. سبک نوشتاری گروسمان واقع‌گرایانه، صریح و نیرومند است و اگرچه گاهی جنبه‌ای خطابه‌وار و اندرزگونه دارد، اما در مجموع، اثرگذار و پرکشش است. جای شگفتی ندارد که لویناس تا این اندازه تحت تأثیر شاهکار گروسمان قرار گرفته بود.

زندگی و سرنوشت در دهه‌ی ۱۹۵۰ در دورانی نوشته شد که گروسمان به موفقیت‌های عمومی دست یافته بود. هرچند این موفقیت‌ها پس از حملاتی روی داد که در دوران پساجنگ به او شده بود و البته ندامت‌نامه‌ای رسمی که وادار به نوشتنش شد. این رمان در ۱۹۶۰ به پایان رسید، اما بلافاصله به دلیل محتوای ضدّشوروی از سوی مقامات منع شد و کاگ‌ب نسخه‌ی دست‌نویس آن را ضبط کرد. گروسمان، که از این رویداد به‌شدت افسرده و آزرده شده بود، در ۱۹۶۴ بر اثر سرطان درگذشت. زندگی و سرنوشت سرانجام به زبان روسی از سوی یک انتشارات کوچک در سوئیس منتشر شد و سپس به زبان‌های فرانسوی، آلمانی و سرانجام در ۱۹۸۷ به انگلیسی ترجمه شد. احتمالاً لویناس که این کتاب را به زبان روسی خوانده بود، آن را در سال‌های ۱۹۸۳ یا ۱۹۸۴ مطالعه کرده است، چراکه در پایان درس تلمودی خود با عنوان «فراتر از حافظه» به‌طور گسترده از آن نقل‌قول می‌کند. این کتاب در حدود سال‌های ۱۹۸۵-۱۹۸۶ در مصاحبه‌های او ظاهر می‌شود.

این رمان درباره‌ی رویدادهای بزرگ و کوچک، انسان‌ها، رنج‌هایشان، اندیشه‌ها، کنش‌ها، امیدها و اضطراب‌هایشان است. رویداد بزرگ، محاصره‌ی استالینگراد به دست ارتش آلمان در پاییز و زمستان ۱۹۴۲-۱۹۴۳ و پیروزی شوروی بر نیروهای هیتلر است. رابرت چندلر، مترجم انگلیسی اثر، به‌شایستگی درون‌مایه‌های این اثر بزرگ را بیان می‌کند:

همانند جنگ و صلح، زندگی و سرنوشت شامل بسی از تأملات شخصی گروسمان درباره‌ی تاریخ و فلسفه است… هیچ نویسنده‌ای به‌اندازه‌ی او یکسانیِ ماهیت نازیسم و کمونیسم شوروی را به این روشنی نشان نداده است…

آن نبرد واقعی که در این رمان به تصویر کشیده شده است، نه رویارویی میان رایش سوم و روسیه‌ی استالین، بل‌که ستیز میان آزادی و تمامیت‌خواهی است. در استالینگراد، مردم روسیه گمان می‌کردند  رویاروی تمامیت‌خواهی و به نام آزادی می‌جنگند… گروسمان با تأثر بسیار شکل‌گیری روحیه‌ای راستین از رفاقت و برابری را میان مدافعان استالینگراد توصیف می‌کند؛ او هم‌چنین نشان می‌دهد چه‌گونه این روحیه از سوی مقامات حزبی سرکوب شد، زیرا که آن را تهدیدی بزرگ‌تر از خود آلمانی‌ها می‌دانستند.

اما این فقط تصویر کلان ماجراست. افزون بر آن، کتاب روایت کوچک‌تر، محلی‌تر و مشخص‌تری را نیز در بر می‌گیرد. این رمان هم‌چنین درباره‌ی تصمیمات بسیار دقیق، چالش‌ها، اضطراب‌ها و تأملات شخصیت‌هایش است، که با ظرافتی شخصی و سرشار از جزییات توسط یک ناظر استاد درک و تصویر شده‌اند. چندلر این بُعد از زندگی و سرنوشت را به همین وضوح تشخیص می‌دهد:

«ستیز میان آزادی و تمامیت‌خواهی» عبارتی بیش‌ازحد کلان و انتزاعی است… نبردی که گروسمان به تصویر می‌کشد، همان نبردی است که ما هر روز باید برای حفظ انسانیت‌مان در آنیم، نبردی علیه قدرت ایدئولوژی، علیه قدرت دولت، علیه تمام نیروهایی که با هم متحد شده‌اند تا امکان مهربانی و شفقت میان افراد را نابود کنند… پیروزمندان حقیقی [در این نبرد]… [همه‌ی آن‌هایی‌اند] که اعمالشان، هرچند از نظر تاریخی ناچیز، با روح مهربانی بی‌دلیل و غیرعقلانی برانگیخته می‌شود. همین اعمال خودجوش و مخاطره‌آمیز مهربانی است که از نگاه گروسمان اصیل‌ترین جلوه‌ی آزادی انسانی را شکل می‌دهد.

با گستردگی حماسی و عمقی شگفت‌انگیز، گروسمان «زندگی نه فقط چند فرد، بل‌که یک دوران کامل» را به تصویر کشیده است. این‌جا با واقع‌گرایی و ژرفای تاریخی‌ای مواجهیم که شخصیت‌هایی دقیقاً ترسیم‌شده را برابر پرده‌ای از تاریخ قرار می‌دهد؛ نوعی بازگشت به ادبیات قرن نوزدهم، رمانی که از حساسیت‌های مدرنیستی جیمز جویس، ویرجینیا وولف یا روبرت موزیل برکنار مانده است، و همچون پرده‌ای گسترده از زندگی‌ها، روان‌شناسی‌ها و رویدادهایی است که به همان اندازه که جزیی و مشخص‌اند، فراگیر و گسترده نیز هستند.

حتی اگر ارتباط شخصی لویناس با این اثر را کنار بگذاریم، می‌توان از همان نگاه نخست دریافت که زندگی و سرنوشت برای او چه معنایی داشته است. این اثر، از یک‌سو، درباره‌ی تمامیت‌خواهی و در نتیجه، درباره‌ی نهادهایی است که می‌خواهند همه‌چیز و همه‌کس را دربرگیرند و مسلط شوند. اما از سوی دیگر، درباره‌ی وقایع، کنش‌ها، روابط و تجربه‌های کاملاً عینی‌ای نیز هست که به نظر می‌آید از این کلیت می‌گریزند، آن را پشت‌سر می‌گذارند، و بااین‌حال، به شکلی از بیرون به درون آن راه می‌یابند -همان عمل به «مهربانی بی‌دلیل». زندگی و سرنوشت همچنین چیزی را درباره‌ی اروپا و تاریخ غرب افشا می‌کند؛ وسعت شکست‌های آن‌ها و هولناکی‌هایی که در این قرن گریبان‌گیرشان شده است. لویناس به‌طور طبیعی می‌بایست این قضاوت را در عین احساس فقدان و نومیدی‌ای که همراه آن است، بسیار جدی گرفته باشد. اما در واقع، نیازی به حدس و گمان نیست. خوشبختانه مصاحبه‌های بسیاری از لویناس در دست داریم که در آن‌ها توجه‌مان را به این شاهکار گروسمان و جزییّات درون آن جلب می‌کند. اکنون به سراغ این مضامین و جزییّات برویم تا دریابیم لویناس چه‌گونه و چرا این کتاب را می‌خوانْد.

نخست، جزییّاتی از رمان. در این کتاب، کریموف (یک بولشویک قدیمی که روزگاری همسر دختر شخصیت اصلی، الکساندرا شاپوشنیکووا بوده است) دستگیر و در زندان لوبیانکا در مسکو محبوس می‌شود. زمانی که یوگنیا شاپوشنیکووا، همسر پیشین کریموف که از او جدا شده است، می‌شنود که کریموف زندانی و شکنجه شده است، رابطه‌ی عاشقانه‌ی خود را با پیوتر نوویکوف، فرماندهِ تانک، رها می‌کند و برای نزدیک بودن به زندان به آن‌جا نقل‌مکان می‌کند. او هر روز در صف‌های طولانی می‌ایستد تا درخواست اطلاعات کند یا اجازه‌ی ارسال بسته یا نامه‌ای را بگیرد. لویناس از بازگشت یوگنیا به همسرش به‌عنوان «یک عمل خیرخواهانه، مطلقاً بی‌دلیل و غیرمنتظره» یاد می‌کند.

افزون بر این، او بر جزییّات کوچکی در توصیف گروسمان تأکید می‌کند:

در زندگی و سرنوشت، گروسمان روایت می‌کند که در لوبیانکا، در مسکو، برابر آن دروازه‌ی بدنام که افراد می‌توانستند از آنجا نامه‌ها یا بسته‌هایی را برای دوستان و بستگان زندانی‌شده به اتهام «جنایات سیاسی» ارسال کنند یا خبری از آن‌ها بگیرند، مردم در صف می‌ایستادند و هریک، بر پشت گردن نفر جلویی، احساسات و امیدهای همراه با رنج خود را می‌خواندند.

لویناس این صحنه را هنگام توضیح مفهوم «اولویت دیگری» و معنای خود از «مواجهه با دیگری به‌عنوان استقبال از چهره» به یاد می‌آورَد. او می‌گوید چهره، در وهله‌ی نخست، مجموعه‌ای از ویژگی‌ها، شکل‌ها، یا رنگ سطح آن نیست، و به‌طور کلی، صرفاً یک ابژه‌ی ادراک‌شده محسوب نمی‌شود. بل‌که، پیش و بیش از هر چیز، «بیان و فریاد» است، یا آن‌چه او به‌عنوان «عریانی دیگری – فقر و رنجی که در پس سیمای برساخته‌ی او پنهان شده است» توصیف می‌کند.

اینجاست که لویناس از تصویر گروسمان درباره‌ی «انسان‌هایی که نگاه‌شان را به پشت گردن نفر جلویی می‌دوزند و بر آن گردن، تمام اضطراب جهان را می‌خوانند» بهره می‌بَرد. این‌ها سخنان لویناس است؛ گروسمان -خود- این وضعیت را چنین توصیف کرده بود:

یوگنیا هرگز نمی‌دانست پشت انسان‌ها می‌تواند تا این اندازه گویا باشد، که تا این حد بتواند حالات ذهنی یک فرد را بازتاب دهد. افراد به شیوه‌ای خاص هنگامی که به پنجره‌های زندان نزدیک می‌شدند، گردن‌های خود را خم می‌کردند؛ پشت‌هایشان، با شانه‌هایی که بالا برده و منقبض شده بودند، چنان بود که گویی در حال گریه، در حال ناله و فریاد است.

به نظر می‌رسد این کلمات، لویناس را برانگیخته‌اند تا آن صف از انسان‌ها را در ذهنش مجسم کند، تا در چشم خیال خود ببیند که ایستادن در چنان صفی چه‌گونه است، تا بر فردی که پیش روی او ایستاده تمرکز کند و رنج و درد او را در حالت پشتش یا انحنای گردنش مشاهده کند.

در این وضعیت، مواجهه با دیگری به چه معناست؟ رویارویی یا درگیری ما با یک انسان دیگر وقتی پیش و بیش از هر چیز با رنج و نیاز او روبه‌رو می‌شویم، چه معنایی دارد؟ لویناس، در واکنش به تصویر گروسمان، توضیح می‌دهد:

در بی‌گناهی زندگی روزمره‌ی ما، چهره‌ی دیگری [یا گردن و پشت او] پیش از هر چیز، یک مطالبه را نشان می‌دهد. چهره شما را فرامی‌خوانَد، شما را به بیرون فرا می‌خوانَد. و در همین‌جاست که کلام طورسینا طنین‌انداز می‌شود: «قتل مکن»، که یعنی «زندگی دیگری را حفظ کن»… این، همان تجلی عشق به دیگری است.

تو به کسی مدیون هستی که از او هیچ وامی نگرفته‌ای… و تو مسئولی، یگانه فردی که می‌تواند پاسخ دهد، فردی غیرقابل‌جایگزین و بی‌همتا… و در این رابطه‌ی بی‌همتای یک فرد با یک فرد دیگر، پیش از آن‌که اجتماع محض و رسمی نوع بشر شکل بگیرد، نخستین اجتماعیّت ظاهر می‌شود.

در اینجا، فعلاً می‌خواهم اصطلاحات خاص لویناس را نادیده بگیرم. او در اینجا چه می‌گوید؟

لویناس از تصویر گروسمان برای بیان تجربه‌ی خاص مواجهه با رنج و اندوه دیگری استفاده می‌کند و نشان می‌دهد که چه‌گونه این مواجهه، درکِ ضرورت پاسخگویی را در فرد برمی‌انگیزد -احساسی از وظیفه، نوعی دِین، احساسی که گویی نمی‌توان از پذیرش این رنج چشم‌پوشی کرد بل‌که باید به آن توجه کرد، نمی‌توان آن را نادیده گرفت بل‌که باید کاری برای آن کرد. لویناس به‌ویژه به این نکته علاقه‌مند است که تمام این عناصر -تجربه‌ی رنج دیگری، احساس دین و تعهد- همان چیزی است که حضور دیگری، چه در قالب چهره، چه در قالب گردن یا پشت، به معنای خود حمل می‌کند. این همان معنایی است که این نوع مواجهه در بر دارد؛ معنایی که هم‌زمان، نوعی افشاگری، استغاثه، مطالبه، و به‌رسمیت‌شناختن را در خود حمل می‌کند.

افزون بر این، این معنایی نیست که در ویژگی‌های فیزیکی دیگری -رنگ‌پریدگی، فرم، یا شکل چهره و بدنش- قابل مشاهده باشد؛ بل‌که چیزی است که فراتر از این‌ها در نفس وجودِ دیگری نهفته است.

این نتیجه‌گیری مرا به جزییّات دیگری در زندگی و سرنوشت می‌بَرد که لویناس بارها به آن اشاره کرده است. مانند ترک ناگهانی رابطه‌ی عاشقانه‌ی یِوگنیا با نوویکوف و بازگشت بی‌دلیل او به کریموف، این نیز همان چیزی است که لویناس آن را «صحنه‌ای از نیکی در جهانی غیرانسانی» می‌نامد.

در انتهای کتاب، زمانی که استالینگراد از چنگ دشمن نجات یافته است، اسرای آلمانی، از جمله یک افسر، مشغول تمیز کردن یک زیرزمین و بیرون آوردن اجسادِ در حال تجزیه هستند. آن افسر بیش از دیگران از این وضعیت رنج می‌بَرد. در میان جمعیت، زنی که از آلمانی‌ها نفرت دارد، با دیدن عذاب این مرد، که بیش از دیگران به چشم می‌آید، احساس خشنودی می‌کند. اما سپس آخرین تکه نانی را که دارد، به او می‌دهد. این امر خارق‌العاده است. حتی در میان نفرت، رحمتی وجود دارد که از خودِ نفرت قوی‌تر است.

اگر معنای اصلی مواجهه با دیگری، درک نیاز و مطالبه‌ی اوست، واکنش اصلی نسبت به آن نیز باید کنشی از نیکی یا سخاوت باشد که فراتر از توضیح و تحلیل می‌رود، که در واقع به نظر می‌رسد هرگونه توضیح را به چالش می‌کشد. افزون بر این، همان‌طور که در مورد این زن و عمل او در دادن نان به فردی که از او نفرت دارد و از رنج او لذت می‌بَرد، دیده می‌شود، گاهی نیکی در موقعیت‌هایی رخ می‌دهد که به نظر کاملاً غیرانسانی و خالی از هرگونه شفقت است. لویناس بر این تأکید دارد که کنش‌هایی مانند فداکاری یوگنیا و هدیه‌ی این زن، «اعمالی منفرد» هستند. آن‌ها از پیش مهیا نشده‌اند و به نظر می‌رسد که بیش از آنکه منطقی باشند، غافلگیرکننده اند. و تأثیری گسترده ندارند. تغییری در جهان ایجاد نمی‌کنند؛ جهان همان‌گونه که بوده باقی می‌مانَد؛ این اعمال، صرفاً استثنائاتی در بستر جهان اند.

توصیف گروسمان از این صحنه، از آنچه در حافظه‌ی لویناس مانده، تأثیرگذارتر، هولناک‌تر و پیچیده‌تر است. صحنه پر از تنش است: سربازان اجساد را از زیرزمین بیرون می‌آورند، درحالی‌که جمعیت روس‌ها با خشمی تهدیدآمیز آن‌ها را احاطه کرده‌اند. سپس جسد دختری نوجوان را بیرون می‌آورند. زن به‌سوی پیکر دختر می‌دود، موهای او را مرتب می‌کند، چهره‌اش را خیره می‌نگرد. سپس بلند می‌شود و به سمت افسر آلمانی می‌رود، در راه آجری برمی‌دارد، نفرت از وجودش شعله می‌کشد، و هیچ نگهبانی احساس نمی‌کند که می‌تواند او را متوقف کند:

زن دیگر چیزی جز چهره‌ی آن آلمانی که دستمالی دور دهانش پیچیده بود، نمی‌دید. او که دیگر نمی‌دانست چه بر سرش آمده، که تحت فرمان نیرویی قرار گرفته بود که دقایقی پیش گمان می‌کرد آن را در اختیار دارد، دست در جیب کت خود کرد و تکه نانی را که شب گذشته سربازی به او داده بود، لمس کرد. آن را به‌سوی افسر آلمانی گرفت و گفت: «بفرما، چیزی بخور.»

بعدها او هرگز نتوانست بفهمد که چه اتفاقی افتاده بود، چرا چنین کرده بود. زندگی او پر از لحظات تحقیر، درماندگی و خشم بود، پر از بی‌رحمی‌های کوچکی که شب‌ها خواب را از او می‌ربودند، پر از کینه‌های فروخورده… و در یکی از همین شب‌ها، در حالی که روی تختش دراز کشیده و از تلخی لبریز بود، به یاد آن صبح زمستانی بیرون از آن زیرزمین افتاد و اندیشید: «آن موقع احمق بودم، و حالا هم احمق‌ام.»

لویناس از این اپیزود، کنشی از نیکی مطلقاً بی‌منطق را استخراج می‌کند. این عمل، به‌راستی بی‌منطق است: آن زن سراسر آکنده از نفرت است؛ قصد دارد افسر را بزند، او را بکشد. اما در عوض، به او نان می‌دهد. آیا این عملی از سر سخاوت است؟ نانی که او بخشید، خود پیش‌تر از سربازی دریافت کرده بود؛ شاید این نان برای او یادآور همان دختر مرده بود و بخشیدن آن به افسر، عملی از سر انزجار و نفرت بود؟ یا شاید صرفاً راهی برای جلوگیری از قتل آن افسر بود، واکنشی تقریباً خودکار برای بازداشتن خود از انجام کاری که هم می‌خواست انجام دهد و هم از انجامش ناتوان بود؟

و بااین‌حال، آن عمل، کنشی بود که به افسر زندگی بخشید، نه آنکه آن را از او بگیرد؛ کنشی که هیچ تغییری در زندگی اسفناک و پر از حسرت آن زن ایجاد نکرد، حتی با وجود این‌که بعدها حسرت می‌خورد که چرا افسر را نکشته است. شاید، با وجود تمام پیچیدگی‌هایش، جوهره‌ی این صحنه همان باشد که لویناس در آن یافته است: کنشی از نیکی که کاملاً بی‌منطق و منفرد است. کنشی از نیکی، زیرا که زندگی را به آن افسر داد و به نظر می‌رسید که حتی اندک نانی را که در اختیار داشت فدا کرد تا چنین کند. و این کار را به هیچ دلیل دیگری انجام نداد؛ هیچ توجیه یا توضیحی برای آن وجود ندارد -جز اینکه همان بود که بود، کنشی از فیض، از بخشش، از بر عهده گرفتن مسئولیت نیاز و زندگی دیگری. و این کنشی نادر بود، منفرد در جهانی غیرانسانی که مملو از رنج و فلاکت است.

این نکته ما را به نوع دیگری از استنادهای لویناس به زندگی و سرنوشت می‌رسانَد. او نه‌تنها به جزییّات و صحنه‌های مشخص اشاره می‌کند، بل‌که بر آنچه گروسمان درباره‌ی قرن بیستم و دنیای ما نشان می‌دهد نیز تأکید دارد. این موضوعی گسترده و مهم است. قصد دارم آن را در دو گام بررسی کنم. نخست، لویناس درباره‌ی معنای رمان گروسمان در درک ما از استالینیسم، نازیسم و دیگر ایدئولوژی‌های تمامیت‌خواه قرن بیستم تأمل می‌کند. دوم، او به نامه‌ای از شخصیتی عجیب در رمان اشاره می‌کند؛ پیرمردی تولستوی‌مسلک که گروسمان در بخشی که لویناس آن را «فصل مرکزی کتاب» می‌نامد، روایت می‌کند.

لویناس این شخصیت، ایکونیکوف-مورژ، را نماینده‌ی دیدگاه‌های شخص گروسمان می‌داند، اما اینکه چنین باشد یا نه، چندان اهمیتی ندارد؛ آن‌چه اهمیت دارد محتوای این دیدگاه‌هاست، زیرا لویناس آشکارا آن‌ها را جذاب و حتی تا حدی هم‌راستا با باورهای خود می‌یابد. او می‌گوید:

«آموزه‌ی اساسی، از زبان فردی عجیب و به لحاظ اجتماعی حاشیه‌نشین بیان می‌شود که همه‌ی این‌ها را از سر گذرانده است. او در حدّفاصل میان ساده‌لوحی و قداست، میان جنون و خِرَد، قرار دارد. دیگر به خدا باور ندارد، و نه حتی به نیکی‌ای که بتواند یک ایدئولوژی را شکل دهد.»

به این معنا، ایکونیکوف دیگر به نظام‌ها، ایدئولوژی‌ها، نظریه‌ها، یا هرگونه کلیتی اعتقاد ندارد. آنچه او به آن باور دارد، تنها اَعمال منفرد و یکتای نیکی و مهربانی است.

در چندین مورد، لویناس نکات اصلی نامه‌ی ایکونیکوف را خلاصه می‌کند. در رمان، این نامه را یک بولشویک کهن‌سال، میخائیل موستوفسکوی، در اردوگاه کار اجباری آلمانی، در سلولش، پس از یک بازجویی طولانی که در آن «دست‌نوشته‌های ایکونیکوف» را به او داده و از او درباره‌ی آن‌ها سؤال کرده بودند، می‌خوانَد. بااین‌حال، لویناس هرگز به این زمینه‌ی داستانی اشاره‌ای نمی‌کند؛ او فقط بر آن‌چه دیدگاه ایکونیکوف درباره‌ی جهان و نیکی انسانی می‌داند، تأکید می‌کند:

«امر اساسی در این کتاب دقیقاً همان چیزی است که شخصیت ایکونیکوف می‌گوید -«نه خدایی وجود دارد و نه خیری، اما نیکی وجود دارد»؛ که این خود پایان‌نامه‌ی فکری من نیز هست. این تنها چیزی است که برای بشریت باقی مانده است… او هم‌چنین می‌گوید: «اعمالی از نیکی وجود دارند که مطلقاً رایگان و پیش‌بینی‌ناپذیرند.»

لویناس در ۱۹۸۶ شرح کامل‌تری ارائه می‌دهد؛ زمانی که اظهارنظرهای او درباره‌ی زندگی و سرنوشت با پرسش مصاحبه‌کننده درباره‌ی میزان تکان‌دهنده بودن این کتاب برایش و نقل‌قولی طولانی از رمان برانگیخته شد:

«هشتصد صفحه‌ی گروسمان نمایش کاملی از ویرانی و سلب انسانیت ارائه می‌دهد… بااین‌حال، در دل این فروپاشی روابط انسانی، در میان این جامعه‌شناسیِ فلاکت، نیکی هم‌چنان پابرجاست. در رابطه‌ی یک انسان با انسان دیگر، نیکی ممکن است. در این میان، مونولوگ بلندی وجود دارد که در آن ایکونیکوف -شخصیتی که به نظر می‌رسد ایده‌های نویسنده را بیان می‌کند- نسبت به تمامیِ وعظ‌های اجتماعی، یعنی به هرگونه سازمان‌دهی عقلانی همراه با یک ایدئولوژی و برنامه، تردید روا می‌دارد… هر تلاشی برای سازمان‌دهی بشر شکست می‌خورَد. تنها چیزی که همواره باقی می‌مانَد، نیکی‌ای است که در زندگی روزمره و جاری وجود دارد. ایکونیکوف آن را «کنش کوچک نیکی» می‌نامد… این «نیکی کوچک» تنها چیز مثبتی است… نیکی‌ای که بیرون از هر نظام، هر دین، و هر سازمان اجتماعی است.»

در روند اظهارات لویناس، مصاحبه‌کننده از متنْ نقل‌قول می‌آورد، اما این نقل‌قول چندان تفاوتی ایجاد نمی‌کند؛ او می‌توانست تقریباً هر بخشی از آن فصل را نقل کند. هیچ نظامی نمی‌تواند خیر را در خود جای دهد، و هیچ شرّی نیز قادر به نابودی آن‌چه حقیقتاً نیک است، نیست. آن‌چه گروسمان «مهربانی کوچک و بی‌فکر»، «مهربانی بی‌منطق»، «مهربانی‌ای بیرون از هر نظام اجتماعی یا دینی»، یا «مهربانی احمقانه» می‌نامد، «حقیقتاً انسانی‌ترین چیز در وجود انسان» است. چنان‌که لویناس اشاره می‌کند، «این نیکی به زیبایی و بی‌قدرتی شبنم است». چنین اَعمالی در دل نظام‌ها یافت نمی‌شوند؛ یعنی نه نظامی آن‌ها را تجویز یا توجیه می‌کند، و نه نظامی قادر است آن‌ها را در خود ببلعد یا نابود کند.

«صفات انسانی حتی لبِ گور، حتی در مدخل اتاق‌های گاز نیز باقی می‌مانند.»

«قدرت شر… در نبرد علیه انسان ناتوان است.»

لویناس این نامه را به طرز خارق‌العاده‌ای همسو با اندیشه‌ی خود می‌یابد. او تحت تأثیر خوش‌بینی [نهفته در] آن و تعهدش به نیکی یا مهربانی‌ای قرار می‌گیرد که خارج از نظام‌ها، نهادها و ایدئولوژی‌هاست؛ چیزی که مربوط به شیوه‌ی رفتار یک انسان با دیگری است، چیزی که فراتر از نظریه، قواعد و توضیح‌پذیری است و درعین‌حال، نابودنشدنی و همیشگی است، هرچند یگانه و خاص باقی می‌مانَد. علاوه بر این، لویناس موافق است که هرچه این مهربانی یا نیکی باشد، در زندگی روزمره رخ می‌دهد. این همان جوهره‌ی انسان بودن است؛ از یک‌سو نادر است، اما از سوی دیگر، در بنیادی‌ترین سطح، اصلی‌ترین بُعد زندگی انسانی به شمار می‌رود. از این‌رو، می‌توان دریافت که چرا برای لویناس اهمیتی ندارد که ایکونیکوف حقیقتاً بیانگر دیدگاه‌های گروسمان است یا نه؛ آن‌چه اهمیت دارد این است که او چه‌گونه دیدگاه‌های لویناس را منعکس می‌کند. او صدای امید و انسانیت در میان فلاکت و نومیدی قرن بیستم است.

اما نمی‌توان و نباید عمق یأس یا شدت فلاکت را فراموش کرد یا کاهش داد. گروسمان چنین نمی‌کند، و لویناس نیز خوانش او را به این شکل ارائه نمی‌دهد. در اینجا به آخرین دلیل مهمی می‌رسیم که لویناس به گروسمان ارجاع می‌دهد: او را شاهدی حقیقی، دقیق و قانع‌کننده بر بحران دنیای مدرن در قرن بیستم می‌داند، بحرانی که آشوئیتس بخشی از آن و نمونه‌ی اصلی آن است. گروسمان تصویری وسیع، تلخ و وحشتناک از سلب انسانیت و رنج ترسیم می‌کند. این جهانی بحران‌زده است که در آن، پیروزمندان و قربانیان آینه‌ی یکدیگر اند؛ جهانی که در حقیقت، هیچ پیروزی‌ای در آن وجود ندارد، بلکه فقط قربانیان‌اند.

«[گروسمان] شاهد پایان یک اروپای معین است، پایان قطعی امید به نهادینه کردن نیکوکاری در قالب یک رژیم، پایان امید سوسیالیستی. پایان سوسیالیسم، در وحشت استالینیسم، بزرگ‌ترین بحران روحی در اروپای مدرن است. مارکسیسم نمایانگر نوعی سخاوت بود، فارغ از اینکه انسان چه‌گونه دکترین مادی‌گرایانه‌ای را که مبنای آن است، درک کند. در مارکسیسم، شناسایی دیگری وجود دارد… اما امید والاتر در این بود که همه چیز را درمان کند، فراتر از تصادف نیکوکاری فردی، نظمی عاری از شر برقرار کند. و رژیم نیکوکاری تبدیل به استالینیسم و وحشتی همدستانه با هیتلر شد. این چیزی است که گروسمان نشان می‌دهد… شهادتی به غایت تکان‌دهنده و یأسی مطلق.»

لویناس ارزیابی چندجانبه‌ای ارائه می‌دهد: اروپا دچار بحران روحی شده است؛ این بحران شامل شکست سوسیالیسم یا مارکسیسم و سقوط آن به ورطه‌ی خشونت و جنایت تمامیت‌خواهانه است؛ و در نهایت، این حقیقت بزرگ را آشکار می‌سازد:

«هیچ راه‌حلی برای درام انسانی از طریق تغییر رژیم وجود ندارد، هیچ نظامی نجات‌بخش نیست.»

سیاست باید جای خود را به چیز دیگری بدهد: «اخلاقی بدون نظام اخلاقی» یا کنش‌های فردی و منفرد از نیکی. و این، در واقع، همان دین است -نه آن‌گونه که در حال حاضر به‌صورت نهادینه و سازمان‌یافته وجود دارد، بلکه در روح خود، آن‌چنان که ممکن است باشد، آنچه که «دین» واقعاً به معنای آن است. اما در اینجا، لویناس بر جنبه‌ی منفی تأکید می‌کند، بر آنچه که زندگی در قرن بیستم نشان داده است: این که نمی‌توان نیکی و نیکوکاری را تحمیل کرد، قانون‌مند کرد، یا به نظام درآورد. رمان گروسمان این را در پرتره‌ای که از استالینیسم و نازیسم ارائه می‌دهد، نشان می‌دهد—دو تصویری که آینه‌ی یکدیگرند. اگر به نظام‌ها و ایدئولوژی‌ها متکی شویم، نتیجه‌ی نهایی چیزی جز سلطه‌ی تمامیت‌خواهانه، خشونت و یأس نخواهد بود.

«[زندگی و سرنوشت] وضعیت اروپا را در دوران استالین و هیتلر توصیف می‌کند. واسیلی گروسمان این جامعه را به‌عنوان جامعه‌ای کاملاً سلب‌شده از انسانیت به تصویر می‌کشد. البته، زندگی در اردوگاه‌ها را می‌بینیم؛ وضع در دوران هیتلر و استالین یکسان بود. گویی زندگی بر پایه‌ی تحقیر کامل انسان و انکار شأن انسانی بنا شده بود. با این حال، در مورد استالین، این جامعه از جست‌وجوی نوعی آزادی انسانی نشأت گرفته بود. اینکه مارکسیسم توانست به استالینیسم تبدیل شود، بزرگ‌ترین اهانت به آرمان بشریت است، زیرا مارکسیسم حامل امیدی برای بشریت بود؛ و شاید این یکی از بزرگ‌ترین شوک‌های روانی برای اروپاییان در قرن بیستم بود.»

گروسمان، در اوایل دوران حرفه‌ای خود (۱۹۴۶)، گزارشی بسیار زودهنگام از اردوگاه مرگ نازی‌ها در ترِبلینکا ارائه داد و بعدها کتاب سیاه را که شامل اسناد روسی درباره‌ی آزارهای نازی‌ها در روسیه بود، ویراستاری کرد. اما در این مصاحبه‌ها، لویناس به نظر می‌رسد که توجه خود را بیشتر به استالینیسم به‌عنوان نماد دشمنی مارکسیسم سوسیالیستی و تأثیر وسیع‌تر آن معطوف کرده است. به‌ویژه این ایده که حتی آن کنش کوچک و منفرد از نیکی که باقی می‌ماند، «به‌محض آن‌که بخواهد سازمان بیابد، به جهان‌شمولیت و نظام تبدیل شود، به‌محض آن‌که بخواهد به آموزه‌ای سیاسی و الهیاتی، حزبی، دولتی، یا حتی کلیسایی بدل گردد، از میان می‌رود و دچار انحراف می‌شود.»

هیتلر، نازیسم و اردوگاه‌های مرگ به‌طور مستقل بررسی نمی‌شوند؛ بلکه اهمیت آن‌ها در بستر استالینیسم و وحشت‌های آن دیده می‌شود. لویناس قرن بیستم را به‌عنوان یک روایت یکپارچه می‌نگرد: شکست «رژیم‌های نیکوکاری»، که به رژیم‌های خشونت و سرکوب تبدیل شدند.

این تصویر، خاطره‌ای از جمهور افلاطون را به ذهن می‌آورد: در یک پولیس ناعادل، فیلسوف برای بقا مجبور است در غارها و پناهگاه‌ها پنهان شود، دور از طوفان‌های زندگی عمومی. اما حمله‌ی لویناس به نظام‌ها، نهادها، رژیم‌ها و ایدئولوژی‌ها، هم گسترده‌تر و هم تندتر است.

شیفتگی لویناس به رمان بزرگ گروسمان در یادآوری جزییّات و برداشت‌های او از مضامین کلان این اثر منعکس شده است. خوانش من از زندگی و سرنوشت، که با مطالعه‌ی رمان بعدی گروسمان، همواره جاری، تأکید بیشتری یافت، نشان می‌دهد که مضامین اصلی گروسمان آزادی و سلطه بوده‌اند. برای لویناس، می‌توان گفت که این مضامین نیکی یا مهربانی و سلطه بودند. به‌وضوح، این رمان برای لویناس آموزه‌ای قدرتمند و حتی تعیین‌کننده درباره‌ی وضعیت انسانی ارائه می‌داد: دشمنی تمامیت با «سلطه‌ی تام» و امکان رستگاری تنها در کنش‌های خاص، منفرد و «بی‌منطق» از نیکی. به‌بیان‌دیگر، قرن بیستم (استالینیسم، نازیسم، اردوگاه‌های کار و مرگ) از یک‌سو، عمق نیاز، فلاکت، رنج و جنایاتی را که در مواجهه‌های انسانی رخ می‌دهد، آشکار می‌سازد و از سوی دیگر، نشان می‌دهد که چه‌گونه نیکوکاری و مهربانی، در همین مواجهه‌ها، خصلتی آغازین و اساسی دارند. این رویدادها تنها فجایع این قرن نبودند—لویناس در جای دیگر به سلاح‌های هسته‌ای، تروریسم، کامبوج، بیکاری و بسیاری دیگر از جنبه‌های قرن گذشته اشاره می‌کند—اما آنها نمونه‌های نمادین این وضعیت هستند.

من به بررسی اظهارات لویناس درباره‌ی زندگی و سرنوشت پرداختم، زیرا در حدود یک دهه‌ی پایانی عمر خود، این رمان را به‌طور مرتب مورد استناد قرار می‌داد؛ این اثر برای او معنای عمیقی داشت. این رمان او را هم دچار اندوه و اضطراب می‌کرد و هم به او الهام می‌بخشید. هدف من این بود که ببینم چرا لویناس چنین توجه مداومی به آن داشت و چرا آن را به‌نوعی به‌عنوان یک ابزار آموزشی به کار می‌گرفت. دست‌کم دو دلیل برای جاذبه‌ی این رمان برای لویناس یافتیم.

نخست، او در توصیفات گروسمان نمونه‌هایی از تجلی چهره‌ی دیگری[1] و مسئولیت در برابر دیگری[2] را می‌یابد و معتقد است که گروسمان این موارد را به جایگاهی برجسته در زندگی مدرن رسانده است. لویناس همواره به دنبال نمونه‌هایی است که مسئولیت و نیکی را آن‌گونه که خود می‌فهمد، نشان دهند—کنش‌هایی که در آنها نیازها و مطالبات دیگری شناخته شده و پاسخ داده می‌شوند، به‌صورت ایثارگری‌هایی که قابل توضیح نیستند، تقریباً ناهماهنگ و «بی‌معنا» به نظر می‌رسند، اما در نهایت معنای عمیقی دارند.

دوم، لویناس گروسمان را به‌عنوان شاهدی فوق‌العاده مؤثر بر بحران دنیای مدرن در قالب «نظام‌های نیکوکاری» که به نظام‌های «سلطه‌ی مطلق» تبدیل می‌شوند، می‌بیند. این تأملات درباره‌ی گروسمان بخشی از قضاوت خود لویناس درباره‌ی شکست مدرنیته و درنتیجه شکست سیاست و اهمیت اخلاق و دین است. البته، اصطلاحات «سیاست»، «اخلاق» و «دین» برای لویناس اصطلاحاتی خاص و پیچیده‌اند، بنابراین استفاده از آنها در اینجا تا حدودی پیش‌دستانه و شاید مبهم باشد. شاید دقیق‌تر باشد که بگوییم لویناس گروسمان را همدلانه می‌یابد، چرا که او شکست‌های سیاست، اخلاق و دین را آن‌گونه که تاکنون شناخته‌ایم، افشا می‌کند و درعین‌حال پیشنهاد می‌دهد که چه‌گونه می‌توان اخلاق و دین را به شکلی حقیقی درک و احیا کرد.

علاوه بر این، معتقدم که با بررسی دیدگاه لویناس درباره‌ی زندگی و سرنوشت، ملاحظه می‌توان کرد که دیدگاه‌های فلسفی او درگیر یک تلاش تفسیری ادبی و ارزیابی سیاسی-تاریخی می‌شوند. این بحث به ما امکان می‌دهد که فلسفه‌ی لویناس را در مقام یک ابزار شخصی مشاهده کنیم—عدسی‌ای که از طریق آن، او به قضاوت درباره‌ی رفتار انسانی و واقعیت‌های سیاسی قرن بیستم، پیش و حین جنگ جهانی دوم، می‌پردازد. این قضاوت‌ها به‌نوعی فرضیه تبدیل می‌شوند. اکنون می‌توانیم بپرسیم که آیا سایر نوشته‌ها و گفته‌های او این ارزیابی از بحران دنیای مدرن را تأیید می‌کنند؟ آیا آنها چشم‌اندازی فراهم می‌آورند که از دل آن چنین ارزیابی‌ای سر برآورَد؟ آیا این چشم‌انداز می‌تواند این ارزیابی را توجیه، تقویت یا برانگیخته کند و آن را معنادار سازد؟ افزون بر این، می‌توان پرسید که آیا اظهارات او درباره‌ی آشوئیتس و توتالیتاریسم نازی با الگوی این دیدگاه‌ها مطابقت دارد، و اگر چنین است، به چه شیوه‌ای؟

همچنین، می‌خواستم بررسی لویناس را با نگاهی به این نکته آغاز کنم که فلسفه‌ی او چه‌گونه خود را در جهان روزمره‌ای که در آن زندگی می‌کنیم، بیان می‌کند. این فلسفه چه‌گونه به زندگی عادی و روزمره مربوط می‌شود؟ در سال‌های اخیر، فیلسوفان به‌شدت درباره‌ی زندگی روزمره یا آنچه برخی «امر عادی» می‌نامند، اندیشیده‌اند. اما نه‌فقط فیلسوفان: منتقدان ادبی و مورخان نیز متوجه شده‌اند که گذار قرن بیستم از مدرنیسم به پست‌مدرنیسم با مجموعه‌ای از تغییرات در حوزه‌ی دغدغه‌های فکری همراه بوده است—از نظریه‌های کلان به بیان‌های پیش‌پاافتاده یا نثرگونه‌ی باورها، از تاریخ فکری سنتی به تاریخ فکری نوین یا آلتاگِشیشته[3](تاریخ زندگی روزمره)، از ساخت و توسعه‌ی نظریه‌های تمامیت‌خواه به بررسی جلوه‌های فرهنگی پراکنده‌ی مردمان در زندگی روزمره، از امور نادر به امور عادی، از حیات فکری به فرهنگ عامه، از ذهن به بدن، از سلطه‌ی نگاه مردانه به تنوع جنسیتی، از دیدگاه اروپا‌محور به کثرت‌گرایی ضداستعماری، و غیره.

حتی در نگرش کلی به فلسفه که با ویتگنشتاین متأخر و در دوران اخیر با ریچارد رورتی، استنلی کاول و برنارد ویلیامز مرتبط است، این تغییر رویکرد را می‌توان یافت -به‌ویژه در بحث درباره‌ی محدودیت‌های زبان و اندیشه، مفهوم دیدگاه، بررسی شکاکیت، و مسائل دیگر. در این بستر، لویناس هم نوآور و هم کهنه‌گرا به نظر می‌رسد، در برخی جنبه‌ها مدرنیست و در برخی دیگر پست‌مدرنیست.

برای درک او، معتقدم باید به این مسئله بپردازیم که فلسفه‌ی او چه‌گونه با جهان روزمره درگیر و در آن تنیده شده است. با شروع از علاقه‌ی او به رمان گروسمان -روایتی زنده و توصیفی از افکار و اعمال انسان‌ها در زندگی روزمره، هرچند در شرایطی خارق‌العاده، یعنی روزهای سرنوشت‌ساز پاییز و زمستان ۱۹۴۲-۱۹۴۳ در استالینگراد، مسکو و دیگر نقاط روسیه -می‌توانیم شاهد باشیم که چه‌گونه لویناس این جهان روزمره یا عادی را به خود جذب کرده و درباره‌ی آن نظر می‌دهد.

در فصول بعدی که به بررسی مستقیم و روشن‌سازی فلسفه‌ی او خواهیم پرداخت، نباید این نقطه‌ی آغاز را فراموش کنیم. از یک‌سو، این نقطه‌ی عزیمت او در تفکر است. از سوی دیگر، مثال‌های زنده‌ای فراهم می‌آورد که می‌توان بارها و بارها به آنها بازگشت تا تفسیرهای خود را از نوشته‌های فنی‌تر و پیچیده‌تر او بیازماییم.

 

 

[1]. epiphany of the face of the other

[2]. responsibility for the other

[3]. Alltagsgeschichte

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها