بهسوی نظریّهی فمینیستی دولت
کاترین مککینون
ترجمهی ابوذر کریمی (آبذ)
[توضیح: این ترجمه از روی ویراست دوم کتاب کاترین آلیس مککینون نشرشده در ۱۹۹۱ مسیحی صورت گرفته است.]
پیشگفتار
نوشتن یک کتاب طی دورهای هیجدهساله، در پایان کار، بسیار شبیه آن است که کتابی را مشترکاً با خودهای پیشینات نوشته باشی. در این حالت، ماحصل کار، همهنگام یک سفر فکری مشترک و یک بحث نظری مداوم است.
این کتاب در کار حلاجی آن است که چهگونه قدرت اجتماعی شکلدهندهی روشهای شناخت ماست و چهگونه روشهای شناخت نیز به نوبهی خود قدرت اجتماعی را شکل میدهند، آن هم در چارچوب نابرابری اجتماعی میان زنان و مردان. در گستردهترین معنای خود، این کتاب به بررسی اهمیت سلسلهمراتب جنسیّتی در رابطهی میان دانش و سیاست میپردازد. به بیان دیگر، این اثر به سیاست جنسی در سطح اپیستمولوژی میپردازد.
بحث این کتاب با بررسی ادعاهای متقابل مارکسیسم و فمینیسم در تحلیل نابرابری آغاز میشود؛ سپس از طریق نقد مسئلهی جنسیّت در حکم محوریترین عامل در موقعیّت زنان، به بازسازی نظری فمینیسم در سطح شناختشناختی میپردازد و در نهایت با بررسی قدرت نهادی دولت در بستر مشخصتر ساختار اجتماعی زنان و رفتار قانونی با آنان، به پایان میرسد.
مارکسیسم نقطهی آغاز این بحث است، زیرا مارکسیسم، به رغم تمام محدودیتهایش، یک سنت نظری معاصر است که با سلطهی سازمانیافتهی اجتماعی مواجه میشود، آن را بهصورت پویا (و نه ایستا) تحلیل میکند، نیروهای اجتماعیای را که بهطور نظاممند الزامات اجتماعی را شکل میدهند شناسایی میکند و تلاش دارد آزادی انسان را، هم در درون و هم در برابر تاریخ توضیح دهد. این نظریّه با طبقه مواجه میشود، که امری واقعی است. مارکسیسم همزمان نقدی از اجتنابناپذیری و انسجام درونی بیعدالتی اجتماعی ارائه میدهد و نظریّهای از ضرورت و امکانهای تغییر ارائه میکند.
نیت اولیّهی من این بود که ارتباطات، تناقضها و تضادهای میان نظریّههای مارکسیستی و فمینیستی دربارهی آگاهی را، آنگونه که هر نظریّه به این موضوع بهعنوان اساس رویکرد خود به نظم اجتماعی و تغییر اجتماعی میپردازد، بررسی کنم. میخواستم از طریق مقایسهی برداشت هر نظریّه از رابطهی میان دیسههای ذهنی و فیزیکی که در آن سلطه اعمال میشود، توضیح فمینیسم را دربارهی تحت سلطه قرار گرفتن زنان -که شرایطی است که آدرین ریچ در ۱۹۷۲ آن را بهعنوان «مشترک، غیرضروری و سیاسی» توصیف کرد- با توضیح مارکسیستی از استثمار طبقهی کارگر مقایسه کنم. من فکر میکردم جنبش زنان دارای درکی از آگاهی است که میتواند به درک و مقابله با هژمونی اجتماعی کمک کند.
[بنابراین] شروع به تلاشهایی کردم برای باز کردن گرههای ریشههای اقتصادی و جنسی نابرابری زنان: آیا این مسئله ریشه در جنسزدگی دارد یا سرمایهداری؟ آیا این یک قوطی [یا یک مجموعهی تمامشده] است یا یک کیسه [یا مجموعهی تمامنشده]؟ در این قالب، پرسش، حلنشدنی به نظر میرسید، زیرا به واقعیّتهایی اشاره داشت که به نظر میرسید در جهان، بههم پیوستهاند. این جستوجو به پرسشی دیگر تبدیل شد که به دنبال جدا کردن یکی از عوامل بود: آیا مسئله، جنسیّت است یا طبقه؟ آیا ذره است یا موج؟ فصلهای ۲ و ۳ و ۴ در اواسط دههی ۱۹۷۰ نوشته شدند تا پاسخ هر نظریّه به پرسشهای دیگری را در این سطوح بررسی کنند. این دست و پنجه نرم کردن در نقد متقابل، باعث شد زمین بحث هموار شود، مشکلات شفافتر شوند و کاستیها آشکار گردند؛ اما مسئلهی جهان/ذهن که هر نظریّه برای دیگری مطرح میکرد، حل نشد. هرچند این فصلها برای نظریّهی شکلگرفتهی نهایی جنبهی اساسی داشت، ممکن است به همین دلیل ابتدایی و ناپخته به نظر برسند.
راهبرد اولیّهی من این فرض را در نظر گرفته بود که فمینیسم دارای یک نظریّهی مشخص دربارهی سلطهی مردانه است: یک توصیف از مکانهای مشخصِ اِعمال این سلطه و قوانین حرکت آن، تحلیلی از اینکه چرا و چهگونه این اتفاق میافتد و چرا (و شاید حتی چهگونه) میتوان به آن پایان داد. به طور خلاصه، فرض کرده بودم که فمینیسم دارای یک نظریّهی جنسیّت است، همانگونه که مارکسیسم دارای نظریّهای دربارهی طبقه است. اما وقتی مشخص شد که این فرض در شکلی که من انتظار داشتم وجود ندارد، پروژه از یافتن و توضیح این نظریّه، به سمت ایجاد آن با استنباط از عملکرد فمینیستی تغییر جهت داد. در نتیجه، بهجای تلاش برای پیوند دادن فمینیسم و مارکسیسم بهعنوان نظریّههایی همسطح، تلاشم معطوف به ساختن یک نظریّهی فمینیستی شد که قادر باشد روی پای خود بایستد.
شلدون وولین[1] «نظریّهی حماسی»[2] را پاسخی نه به «بحرانهای روشهای تحقیق»، بلکه به بحرانهای موجود در جهان توصیف کرده است؛ به این معنا که مشکلات در جهان مقدم بر مشکلات در یک نظریّه است و آنها را تعیین میکند. یک نظریّهی حماسی آن دسته از اصول اساسی زندگی سیاسی را شناسایی میکند که منجر به خطاها و اشتباهاتی در سازماندهی اجتماعی، تصمیمگیریها و باورها میشوند و نمیتوان صرفاً بهعنوان رخدادهایی تصادفی کنارشان گذاشت. وولین استدلال کرد که نظریّههای علمی به دنبال توضیح و ارائهی تکنیک هستند؛ در مقابل، نظریّههای حماسی تصویری نمادین از یک کل منظم ارائه میدهند که بهنحو نظاممند دچار اختلال شده است. اغلب نظریّهها تلاش میکنند دیدگاه فرد نسبت به جهان را تغییر دهند؛ اما «تنها یک نظریّهی حماسی میکوشد خودِ جهان را تغییر دهد». (از مقالهی «نظریّهی سیاسی همچون حرفه» در نشریهی American Political Science Review، شمارهی ۶۳، ۱۹۶۷، صص۱۰۷۹-۱۰۸۰.) نقد مارکس از سرمایهداری و نقد افلاطون از دموکراسی آتن نمونههایی از این نوع نظریّهها هستند.
اگر از این منظر نگاه کنیم، فمینیسم توصیفی غنی از متغیرها و مکانهای بروز جنسزدگی[3] و چندین توضیح ممکن برای آن ارائه میدهد. آثار مری ولستونکرافت، شارلوت پرکینز گیلمن و سیمون دوبووار نمونههایی از این توصیفات هستند. همچنین فمینیسم در عمل نیز پیچیده و انفجاری ظاهر میشود و به نظر میرسد که یک نظریّه بهصورت حلولی در آن وجود دارد. اما جز برخی آغازهای مهم -مانند آثار کیت میلت و آندرئا دورکین- فمینیسم فاقد تحلیلی منسجم از قدرت مردانه در حکم کلیتی منظم اما مختل، بود. به این ترتیب، فمینیسم بیشتر به یک کیفرخواست حماسی شباهت یافت که در جستوجوی یک نظریّه است -یک نظریّهی حماسی که محتاج نگارش است.
این پروژه در نتیجه به یک فراکندوکاو در مورد نفسِ نظریّه تبدیل شد -آیا فمینیسم درست است یا مارکسیسم؟ آیا نسبیت درست است یا مکانیک کوانتوم؟- این پرسش محتاج کاوشی در روش بود که در بخش دوم ارائه شده است. باز کردن گرههای رویکرد فمینیستی به آگاهی، رابطهای را آشکار ساخت میان یکی از ابزارهایی که از طریق آن، نابرابری جنسی در جهان تولید میشود و نفسِ آن جهانی که این نابرابری خلق میکند: رابطهی میان آفاقیدگی یا ابژهسازی یا شیءوارگی، یعنی سلسلهمراتبی میان خود بهعنوان یک موجود و دیگری بهعنوان یک شیء، و عینیت، یعنی سلسلهمراتبی میان نفْسِ مُدرِک و آفاقِ مُدرَک. اپیستمولوژی (نظریّهی شناخت) و سیاست بهعنوان دو روی متفاوت اما همپوشانِ یک سکهی نابرابر آشکار شدند. یک نظریّه از دولت که هم اجتماعی و هم مجزا، هم مفهومی و هم کاربردی باشد، زمانی ممکن شد که مشخص شد دولت در سیاستِ جنسیِ سلطهی مردانه مشارکت دارد و از طریق قانون، نظام اپیستمولوژیک خود را تحمیل میکند. در یک معنا، این پروژه از مارکسیسم آغاز شد و از طریق روششناسی به فمینیسم رسید تا قدرت منجمدشده را در قالب قانونی آن تحلیل کند؛ در نتیجه، قدرت دولتی بهعنوان قدرت مردانه نمایان شد.
همچنان که کار پیش میرفت، انتشار نسخههای اولیّهی بخشهایی از این کتاب (فهرستشده در صفحهی ۳۲۱) به من این امکان را داد که از سوءتفاهمها، تحریفها و برداشتهای نادرست خوانندگان گسترده بهره ببرم. این تجربه نشان داد باید این نکته را روشن کرد که این کتاب تلاش نمیکند همهچیز را توضیح دهد. هدف این کتاب ارائهی تحلیلی از جنسیّت است که بتواند نقش فراگیر و حیاتی جنس را بهعنوان وجهی اجتماعی و در معنای خاص خود، ساختاری توضیح دهد. این کتاب میکوشد جنسیّت را بهعنوان دیسهای از قدرت درک کند و دیسههای جنسیّتمندِ قدرت را بررسی نماید. جستوجوی جنسیّت در همهچیز به معنای تقلیل همهچیز به جنسیّت نیست.
برای مثال، بدون در نظر گرفتن تجربهی زنان سیاهپوست از جنسیّت، نمیتوان از مسئلهی جنس سخن گفت. بسیاری از ویژگیهای مربوط به جنس را نمیتوان بدون درنظرگرفتن ویژگیهای نژادی مورد بحث قرار داد؛ به حدی که این تجربه از نژادپرستی جداییناپذیر است. من میکوشم از انتزاعهای پرستانهسازانهی رایج در بحثهای مربوط به نژاد، طبقه (و جنسیّت) که معمولاً تحت عنوان «تفاوت» مطرح میشوند، پرهیز کنم و بهجای آن، تجربیات و نیروهای تفکیککنندهای را که بهطور عینی و مشخص در جامعه وجود دارند، تحلیل کنم -مثلاً، بهجای اصطلاح کلی «تفاوتهای نژادی»، از تعبیر «زنان سیاهپوست» استفاده کنم. تمام زنان دارای ویژگیهای قومی (و سایر ویژگیهای تعیینکننده) هستند که زن بودن آنها را مشخص میکند؛ درعینحال، زن بودن آنها نیز این ویژگیهای خاص را شکل میدهد و آنها را به یک کلیت تبدیل میکند. چنین شناختی نهتنها پروژهی فمینیستی را تضعیف نمیکند، بلکه آن را تعریف میکند و استانداردهایی برای آن تعیین میکند. این به معنای فروکاستن نژاد به جنسیّت هم نیست. بلکه نشان میدهد فهم و تغییر در نابرابری نژادی برای فهم و تغییر در نابرابری جنسی ضروری است و این پیامدها به هم مرتبط هستند؛ به این معنا که درک و مقابله با جنسزدگی با درک و مقابله با نژادپرستی گره خورده است. در این چارچوب، افزایش «فمینیسمها» (برای مثال، فمینیسم نژادپرستانهی سفیدپوستان؟) در برابر تنوع زنان، آخرین تلاش تکثرگرایی لیبرال برای فرار از چالشهایی است که واقعیّت زنان برای نظریّه ایجاد میکند، زیرا اشکال نظری که آن واقعیّتها مطالبه میکنند هنوز خلق نشدهاند. درعینحال، این کتاب وانمود نمیکند که تحلیلی جامع از نژاد و جنسیّت -چه رسد به نژاد و جنسیّت و طبقه- ارائه میدهد. این کار نیازمند پژوهشهای بیشتر است که بر پایهی آثار نویسندگان رنگینپوست -همانند نویسندگان ذکرشده در این کتاب-، تلاشهای برجسته در داستاننویسی و نقد ادبی، تحولات در دنیای اجتماعی، پیشرفتهای عملی و تحلیل سیاسی و نیز مشارکتهای اخیر در حوزهی حقوقی از سوی زنانی مانند کیمبرلی کرنشاو، ماری ماتسودا، کتی اسکاربرو و پاتریشیا ویلیامز بنا خواهد شد -و انجام این کار دستکم به هیجده سال دیگر زمان محتاج است.
بهعلاوه، این کتاب یک رسالهی اخلاقی نیست. موضوع آن دربارهی درستی و نادرستی یا آنچه من درست یا نادرست، خوب یا بد برای اندیشیدن یا انجام دادن میدانم، نیست. این کتاب دربارهی آنچه هست، معنای آنچه هست و چهگونگی تحمیل آن چه هست است.
این یک بحث نظری در قالبی انتقادی است که در مسیری جدید حرکت میکند؛ این کتاب نه یک آرمان (برابری جنسیّتی، دستکم بهصورت اسمی، بهعنوان یک آرمان اجتماعی پذیرفتهشده) را پیش میبرد و نه نقشهای برای آینده ارائه میدهد.
برخی از اصطلاحات و مفاهیم کلیدی استفادهشده در این کتاب نیازمند توضیحاتی پیشگیرانه فراتر از کاربرد معمول خود هستند. من از اصطلاح واسازش[4] در معنای رایج آن استفاده میکنم، چراکه پیش از آنکه مکتب واسازی[5] این واژه را با معنای امروزیاش پیوند دهد، من از این اصطلاح استفاده میکردم. (بهرغم مفاهیم مرتبط با واسازی، خواندن این مقدمه جایگزین خواندن کل کتاب نیست.) من از انفسیّت[6] در برابر آفاقیّت[7] دفاع نمیکنم و تفاوتها[8] را بر همانندی[9] برتری نمیدهم؛ بلکه روشمندیای[10] را نقد میکنم که این تقابلهای همزیست[11] را تولید میکند. وقتی میگویم فمینیسم، پسامارکسیستی[12] است، منظورم این نیست که فمینیسم طبقه را پشتسر میگذارد، بلکه به این معناست که فمینیسمی که شایستهی این نام باشد، روشمندی[13] مارکسیستی را درونی میکند و فراتر از آن حرکت میکند و نظریّههایی که این کار را نمیکنند، در زبالهدان لیبرالی باقی میمانند.
بسیار دربارهی تمایز میان جنس[14] و جنسیّت[15] سخن گفته شده است. جنس امری زیستی در نظر گرفته میشود. جنسیّت امری اجتماعی تعبیر میشود. اما رابطهی هر یک از اینها با جنسیانگی[16] متفاوت است. من جنسیانگی را بنیادی برای جنسیّت و ذاتاً اجتماعی میدانم. زیستشناسی در نظام نابرابری جنسی به یک معنای اجتماعی از زیستشناسی تبدیل میشود، همانگونه که نژاد در یک نظام نابرابری نژادی به قوموندی[17] تبدیل میشود. هردومقولهی جنس و نژاد در سیستمی که مستقل از تفاوتهای زیستی عمل نمیکند، اجتماعی و سیاسی هستند. در این چارچوب، گویی که تمایز میان جنس و جنسیّت همان تمایز میان طبیعت و فرهنگ باشد، آنگونه که شری اورتنر[18] در مقالهی معروفش «آیا زن در برابر مرد همان طبیعت در برابر فرهنگ است؟» مورد نقد قرار داده است. من از واژههای جنس و جنسیّت بهطور نسبتاً عوضبدلشدنی[19] استفاده میکنم.
اصطلاح جنسی[20] به جنسیانگی اشاره دارد و نه به معنای صفتی برای جنس همچون جنسیّت. جنسیانگی محدود به آنچه در رختخواب بهعنوان لذت انجام میشود یا صرفاً در حکم عمل تولیدمثلگونه[21] نیست. همچنین به تماسهای جنسی، تحریک یا احساسات محدود نمیشود و تنها به طلب جنسی، زی[22] یا اروس اشاره ندارد. در این کتاب، جنسیانگی بهعنوان یک پدیدهی گستردهی اجتماعی در نظر گرفته میشود -چیزی کمتر از پویایی جنس همچون یک سلسلهمراتب اجتماعی نیست. لذت آن، تجربهی قدرت در شکل جنسیّتمند آن است. ارزیابی بالقوّگی این مفهوم برای تحلیل سلسلهمراتب اجتماعی باید بر این درک استوار باشد. (این مفهوم در فصل نهم گسترش یافته است.) ارتباطات میان عشق شهسوارانه[23] و جنگ هستهای، کلیشههای جنسی و فقر زنان، هرزهنگاری و لینچ جنسی سادومازوخیستی، تبعیض جنسی و ممنوعیت ازدواج همجنسگرایان و نژادآمیزی ممکن است در نگاه اول دور از ذهن به نظر برسد، اما اگر جنسیانگی را بهعنوان عنصری رها در سلسلهمراتب اجتماعی در نظر آوریم، این ارتباطات کمتر دور از ذهن خواهند بود.
این کتاب یک استدلال ایدئالیستی نیست که بگوید قانون میتواند مشکلات جهان را حل کند یا اینکه اگر استدلالهای حقوقی به شکل بهتری ارائه شوند، دادگاهها به اشتباهات خود پی خواهند برد. این کتاب قدرت دولت و توانایی قانون در ایجاد آگاهی و اعطای مشروعیت را بهعنوان واقعیّتهای سیاسی به رسمیت میشناسد -واقعیّتهایی که نادیده گرفتن آنها از جانب زنان به زیان آنها خواهد بود. این اثر، قلمرو حقوقی را بهعنوان ابزاری مشخصاً قدرتمند و نه یگانه ابزار قدرتمند در نظر میگیرد. نقد آن، معطوف به «حقوق [شخصی]» بهخودیخود نیست، بلکه به ساختار و محتوای مردانهی آن [حقوق شخصی] است -بنابراین حقوق [شخصی] در این چارچوب، طردکننده، محدودکننده و محدود باقی میماند. برای یک مرد سفیدپوستِ طبقهی بالا، انکار حقوق [شخصی] بهعنوان امری ذاتاً لیبرال، فردگرایانه، بیفایده و بیگانهکننده آسان است -زیرا آنها در عمل از این حقوق [شخصی] برخوردار هستند، حتی زمانی که در نظریّه ادعا میکنندکه آنها را کنار میگذارند. اما برای افراد زیر سلطه، محرومشده، بیصدا و بیقدرت، موضوع از قرار دیگری است: اینجا هدف، بازتعریف رابطهی میان زندگی و قانون از دیدگاه تجربهی فرودستان است -به عبارتی دیگر، ایجاد یک نظریّه-رویّهی حقوقی[24] برای تغییر. همانطور که در دیگر بخشهای این کتاب، انتخاب واژهی «بهسوی»[25] در عنوان کتاب، کاملاً سنجیده و حسابشده است.
برای خوانندگانی که علاقهمند به پیگیری آثار قبلی نویسنده هستند، این اثر پیشتر بهصورت قطعات پراکنده و اگر ترتیب نگارش مطالب را ملاک بگیریم، تقریباً به طریقی از ته به سر منتشر شده است. در عین حال، بسیاری از آثار دیگر نویسنده بر جنبههای خاصی از حقوق تمرکز داشته و پیشنهادهایی عملگرایانه برای حل برخی نارساییهای نظری مطرحشده در اینجا ارائه دادهاند. فصل اول (تحلیلی از رابطهی مارکسیسم و فمینیسم) که در سالهای ۱۹۷۱-۱۹۷۲ نوشته و در ۱۹۷۵ بازبینی شد، سرانجام در ۱۹۸۲ در نشریهی ساینز[26] منتشر شد. فصل دوازدهم (مفاهیم اصلی دربارهی برابری جنسیّتی) در سالهای ۱۹۷۳-۷۴ مطرح شد و نقدی بر وسواس قانون تبعیض جنسی نسبت به «برخورد یکسان»[27] در برابر «برخورد متفاوت»[28] ارائه داد. این ایده بعدها به نظریّهای دربارهی آزار جنسی بدل شد که در کتاب آزار جنسی زنان شاغل (انتشارات دانشگاه ییل، ۱۹۷۹) منتشر شد و دادگاهها آن را پذیرفتند. فصل نهم (نقد قانون تجاوز جنسی) عمدتاً در ۱۹۸۱ نوشته و در ۱۹۸۳ در ساینز منتشر شد و نقش مهمی در اصلاح برخی قوانین مرتبط با تجاوز داشت. در فصل دهم (بازبینی مفاهیم موجود و قوانین مرتبط با سقط جنین، با تمرکز بر تحلیل جنسیانگی و حریم خصوصی همچون حوزهای از نابرابری جنسیّتی) استدلال مبنی بر اینکه سقط جنین قانونی حقی مربوط به برابری جنسیّتی است، هنوز منتظر گسترش و توسعه است. فصل یازدهم در نقد قوانین مرتبط با وقاحت یا هرزهنگاری که بههمراه آثار آندرئا دورکین، زمینهساز نظریّهای شد که در اواخر ۱۹۸۳ پشتوانهی پشتپردهی تدوین نخستین آییننامههای حقوق مدنی علیه هرزهنگاری قرار گرفت. پیش از این، مجموعهای به نام فمینیسم اصلاحنشده: گفتمانهایی دربارهی زندگی و حقوق (انتشارات دانشگاه هاروارد، 1987) نسخههای سخنرانیشدهی برخی از این استدلالها را در مراحل اولیّه ارائه داده است. لیندزی واترز[29]، ویراستار آن مجموعه و این مجموعه، رابطهی بین این دو را چنین توصیف کرد: «فیلمش را دیدید، حالا کتابش را بخوانید.»
کتاب حاضر استدلال نویسنده را در وحدت، ساختار و نظم اصیل خود ارائه میدهد و امیدوار است که انسجام موجود در رویکردهای پیشین را آشکار کند. بهعلاوه ممکن است این کتاب، علیه گرایش [رایج] به فروکاستن پیامدهای نظری یک نظریّه به آنچه در عمل حقوقی از آن برداشت شده است، کمکی کند.
این کتاب قصد ندارد خود را در چارچوب [یکی از محدودههای] ادبیات دانشگاهی، گرایشها یا گفتمانهای رایج جای دهد. هدف آن ایجاد یک نظریّهی فمینیستی از دولت است -اما بر اساس چارچوبهای خودش و با استفاده از آثاری که در این مسیر مفید هستند. بسیاری از دستاوردهای بنیادین نظریّهی فمینیستی به دست جنبش زنان در دههی ۱۹۷۰، از طریق کنشگری حاصل شده است؛ برخی از این بینشها درنشریات، خبرنامههای گمنام و تعدادی کتاب منتشر شدند. زنان برجستهای که غالباً خارج از فضای دانشگاهی فعّالیّت میکردند، سهم بزرگی در این زمینه داشتند؛ زنانی مانند: آندرئا دورکین، آدری لُرد، کیت میلت، آدریَن ریچ، و همچنین نویسندگان دیگری چون: سوزان گریفین، رابین مورگان، گلوریا استاینم، جان استولتنبرگ، کارهای مهمی خارج از فضای دانشگاهی کردند. برخی تحقیقات علمی نیز برای این پروژه ضروری بودهاند. بدون تحقیقات بینظیر دایانا ای. اچ. راسل در زمینهی آزار جنسی، نظریّهی جنسیانگی که در فصل ۹ مطرح شده است، امکانپذیر نمیبود. دیگر نظریّهپردازان فمینیست که آثار دانشگاهی آنها تأثیرگذار بودهاند عبارت اند از: کاتلین بَری، فیلیس چسلر، نَنسِی کات، ماری دیلی، ترزا دِ لائورتیس، مریلین فرای، کارول گیلیگان، هیدی هارتمن، آلیسون جاگر، گردا لرنر، کریستین لوکر، کارول پَیتمَن، باربارا اسمیت، الیزابت اسپلمان. اکثر این زنان در کنار فعّالیّتهای دانشگاهی خود، بهطور فعال در جنبش زنان نیز شرکت داشتهاند، و این حضور در آثارشان مشهود است. اگرچه برخی از دانشمندان تلاش کردهاند به چالشهای مطرحشده در این کتاب پاسخ دهند، از نظر نویسنده، هنوز این نقدها بیاعتبار نشدهاند. حقیقت این است که حتی با بهرسمیتشناختن استثناهایی مانند موارد بالا، بازنویسی دانشگاهی بینشهای فمینیستی اغلب چیز زیادی به محتوا اضافه نکرده است -بهویژه در دانشکدههای حقوق. بنابراین، در صورت امکان، نویسنده به نسخههای اصلی (مبتنی بر جنبش) این ایدهها استناد میکند.
برخی خوانندگان پرسیدهاند اگر دیدگاه[30] با موقعیّت[31] اجتماعی پیوند دارد و موقعیّت برحسب قدرت تقسیم میشود، پس چهگونه میتوانیم با یکدیگر گفتوگو کنیم؟ واقعیّت این است که اگر افرادی احساس ناراحتی یا تهدید کنند یا یک استدلال برایشان دشوار باشد، این به معنای نادرستی یا ناممکن بودن آن استدلال نیست. بسیاری از خوانندگان (در سنت کانتی) استدلال میکنند که اگر یک گفتمان همگانیشده، جهانی و توافقشده نباشد، طردکننده[32] است. مشکل این است که همگانیبودن، جهانشمولی یا توافقهای پیشفرض گرفتهشده هرگز نتوانست اختلافات را حل کند، تفاوتها را رفع کند، جزییات را یکپارچه کند و خصوصیات خاص را تعمیم دهد. در واقع، این رویکرد آنها را به یک جهانشمولی کاذب مبتلا کرد که توافق را تحمیل میکند، خاص بودن را مستحیل میکند و خصوصیات را خاموش میکند. اضطراب نسبت به نظریّههای چالشبرانگیز بهویژه در میان کسانی که خصوصیاتشان براساس امر جهانشمول ماتقدّم شکل گرفته است، بیشتر مشهود است. آنها در این نقد، با ازدستدادن یک گفتوشنید طرف نیستند، بلکه با شروع یک گفتوشنید جدید رویارو هستند؛ گفتوشنیدی برابرتر، وسیعتر و شاملتر. آنها در واقع [در رویارویی با این نقد] با [خطر] از دست دادن منحصر بودن حقیقت در دیدگاه موردادعای خود -یعنی ازدستدادن قدرت خود- روبهرو هستند. و ما همچنان به بحث در این باره ادامه میدهیم.
برخی خوانندگان دیگر به علم همچون استانداردی برای نظریّه اشاره کردهاند و استدلال کردهاند که یک نظریّهپرداز باید از تعهدات شخصی، جامعه، تجربه و احساسات جدا باشد تا بتواند حقیقت را کشف کند. اما اگر دانش بهجای آن، در آغوش انتقادی همین تعهدات و در شناخت زمینهی اجتماعی جای بگیرد، این عوامل میتوانند به شکل مؤثری در نظریّه گرد آیند. چنین نظریّهای این حقیقت را انکار نمیکند که شخص نظریّهپرداز نیز از سوی همان عواملی که برای دیگران توضیح میدهد، تعیین میشود. نظریّه تبدیل به کوششی اجتماعی میشود که از موقعیّت جمعی جدا نیست. نظریّهی موقعیّتمند[33] ملموس و دگرگونشونده است. از زاویهی بیقدرتی بهسوی درک سیاسی و تحول اجتماعی حرکت میکند. نظریّهپرداز را درون جهان و فرآیند کار قرار میدهد، نه بالاتر یا خارج از آنها -که در واقع، اگر راستش را بخواهیم همواره نظریّهپرداز از همانجا سخن گفته است.
گفته میشود سخن گفتن از درون یک موقعیّت این خطر را دارد که برای کسانی که از پیش متقاعد نشدهاند، قانعکننده نباشد. شاید دلیل این امر آن باشد که بسیاری از نظریّههای پیشین از موضع سلطه سخن گفتهاند و برای حفظ توهم سخن گفتن از جانب همگان، این حقیقت را پنهان کردهاند. اما فارغ از هر محدودیتی که سخن گفتن از موضع فرودستی داشته باشد، دستکم این نقص خاص را ندارد. به هر حال، من این خطر را میپذیرم. من به نظریّهپرداز درگیر و متعهد اعتقاد دارم، بدون اینکه تصور کنم بسیاری از خوانندگان به همین دلیل کنار گذاشته خواهند شد. بدیل این روش، بیشازحد بیاثر بوده است.
درک من از اینکه روششناسی بهنوعی با زنان مرتبط است، احتمالاً نخستین بار با یک شوخی گذرا از لئو واینستاین (از کالج اسمیت) شکل گرفت، زمانی که گفت: «واقعاً» همان قید تأکید زنانه است. او در کنار این، نظریّهی سیاسی و حقوق اساسی نیز تدریس میکرد و نوشتههای مرا جدی میگرفت. رابرت اِ. دال، یکی از معدود تکثرگرایان عملی و از مهربانترین افراد، این پروژه را با صبر، حمایت و هوشمندی مدتی طولانی همراهی کرد. پال بِرِست نخستین کسی بود که فکر کرد این کار باید در دانشکدههای حقوق مطرح شود. شِلی روزالدو اولین کسی بود که تشخیص داد این اثر ارزش انتشار دارد. اساتید، دانشجویان، کتابداران و کارمندان در دانشکدههای حقوق ییل، هاروارد، استنفورد، مینهسوتا، یوسیالای، شیکاگو و اسگود هال (دانشگاه یورک) در رشد این ایدهها نقش داشتهاند. لیندزی واترز، بهرغم مخالفتهای من با انتشار کتابهای نظری، قانعام کرد این اثر را منتشر کنم. آن هاوثورن، در مقام ویراستار، بسیار یاریگر بود و درعینحال، کمترین میزان مداخله را داشت.
کارن ئی. دیویس، دستیار پژوهشی من در تمام فرازونشیبها، با منابع غنی، پشتکار بینظیر، و تعهدی حیرتانگیز در این پروژه سهیم بوده است. کمکهای او، که همیشه حیاتی بودند، بهمرور عمق و اهمیت بیشتری یافتند. آلیسون والش، در قسمت سخت کار، کمک شایانی در بررسی ارجاعات کرد. سوزان لِوِت، با هوش، انرژی و روحیهی شگفتآورش، شمار زیادی از پانوشتهای جامانده را ردیابی کرد. آن ئی. سایمون، با دید تیزش همواره نکات ارزندهای ارائه داد. این کار بدون کمک پت باتلر، تویس باتلر، فیلیس لانگر و دیوید ساتز به سرانجام نمیرسید. همکاران کاناداییام، بهویژه مری اِبِرتس، کریستی جفرسون و الیزابت لنون، محیط فکری ارزشمند، انسانی و بازی فراهم کردند تا پیامدهای این ایدهها را بررسی کنیم. پدر و مادرم، که این اثر در نسخهی اولیّهی خود (بهعنوان رسالهی دکتری) به آنها تقدیم شده بود، در تمامی مراحل پشتیبان من بودهاند.
کنت هاروی و آندرئا دورکین همکاران و دوستان من بودهاند. آنها در تمام مراحل به این اثر کمک کردهاند. سپاسگزاری من نسبتبه ایشان در نهایت نه وصفپذیر است و نه واژهای میتواند توصیفاش کند؛ تنها میتوان آن را زیست.
نیوهِیوِن، کنتیکت
مه ۱۹۸۹
بخش۱
فمینیسم و مارکسیسم
مسلماً وقت آن رسیده بود که کسی یک طرح داستانی تازه اختراع کند، یا اینکه نویسنده از پشت بوتهها بیرون بیاید.
— ویرجینیا وولف، میان دو پردهی نمایش
خودم را تصور کردم که بر انتهای یک پرتو نور نشستهام و تصور کردم چهچیزی خواهم دید.
— آلبرت اینشتین
فصل۱: معضل مارکسیسم و فمینیسم
مارکسیسم و فمینیسم امر واحدی هستند و آن امر واحد، مارکسیسم است.
— هایدی هارتمن و امی بریجز، «ازدواج ناخوشایند مارکسیسم و فمینیسم»
جنسیانگی برای فمینیسم همان حکمی را دارد که کار برای مارکسیسم: چیزی که بیش از هرچیز به فرد متعلق است، اما بیش از هر چیز از فرد گرفته شده است. نظریّهی مارکسیستی استدلال میکند که جامعه اساساً از روابطی ساخته شده است که افراد در هنگام انجام کارهای مورد نیاز برای بقای انسانیشان شکل میدهند. کار فرآیند اجتماعی شکلدهی و دگرگونی جهانهای مادی و اجتماعی است، و انسانها را بهعنوان موجودات اجتماعی میسازد در حالی که ارزش تولید میکنند. این فعّالیّتی است که از طریق آن انسانها به آنچه هستند تبدیل میشوند. طبقه ساختار آن است، تولید نتیجهی آن است، سرمایه شکل متمرکز آن است، و کنترل نتیجهاش است.
در نظریّهی فمینیستی، استدلالی موازی وجود دارد: شکلدهی، هدایت و بروز تمایلات جنسی جامعه را به دو جنس تقسیم میکند: زن و مرد. این تقسیم، زیرساخت تمامی روابط اجتماعی را میسازد. تمایلات جنسی فرایند اجتماعیای است که از طریق آن روابط اجتماعی مبتنی بر جنسیّت خلق، سازماندهی، بیان و هدایت میشوند؛ این فرایند انسانهای اجتماعیای را که بهعنوان زن و مرد میشناسیم شکل میدهد، همانطور که روابط میان آنها جامعه را خلق میکند. همانطور که کار برای مارکسیسم، ساختاری اجتماعی است که در عین اجتماعی بودن، سازندهی خود نیز هست و همزمان از نظر فعّالیّت جهانی و از نظر تاریخی خاص است، تمایلات جنسی نیز برای فمینیسم چنین جایگاهی دارد. این فرایند هم ماده و هم ذهن را در بر میگیرد. همانطور که استثمار سازمانیافتهی کار برخی برای سود دیگران یک طبقه را تعریف میکند (کارگران)، استثمار سازمانیافتهی تمایلات جنسی برخی برای استفادهی دیگران، جنسیّت زن را تعریف میکند. ساختار اجتماعی این فرایند دگرجنسگرایی است، میل جنسی پویایی درونی آن است، جنسیّت و خانواده اشکال منجمد آن هستند، نقشهای جنسی، ویژگیهایی هستند که به شخصیت اجتماعی تعمیم یافتهاند، تولیدمثل پیامد آن است، و کنترل مسئلهی اصلی آن است.
مارکسیسم و فمینیسم هر دو تفاسیری از چهگونگی شکلگیری و پایداری نابرابریهای نظاممند و الگومند در جوامع ارائه میدهند، بهگونهای که دروناً منظم و منطقی اما از نظر اخلاقی ناعادلانه هستند. هر دو، نظریّههایی دربارهی قدرت، ریشههای اجتماعی آن و توزیع نابرابر آن هستند. در جوامع نابرابر، جنسیّت و همراه آن میل جنسی و ساختارهای خویشاوندی، همانند ارزش و همراه آن حرص به مالکیت و اشکال مالکیت، بهعنوان امری پیشا-اجتماعی و بخشی از جهان طبیعی یا حتی ابتدایی و جادویی در نظر گرفته میشوند. همانگونه که مارکسیسم نشان میدهد ارزش یک پدیدهی اجتماعی است، فمینیسم نیز نشان میدهد که میل جنسی یک رابطهی اجتماعی است، که اگرچه برای نظمهای نابرابر اجتماعی ضروری است، اما از نظر تاریخی امری تصادفی و غیرضروری است.
ویژگیهای خاص مارکسیسم و فمینیسم تصادفی نیستند. در مارکسیسم، محرومیت از کنترل بر روابط کار نشانهی فقدان قدرت است. در فمینیسم، محرومیت از کنترل بر روابط جنسی همین جایگاه را دارد. این نظریّهها قرار نیست در کنار یکدیگر و بهصورت همزیستی مسالمتآمیز وجود داشته باشند تا صرفاً مطمئن شویم که دو حوزهی مجزای زندگی اجتماعی نادیده گرفته نمیشوند، یا منافع دو گروه جداگانه از قلم نیفتاده است. بلکه هر یک از این نظریّهها میخواهد استدلال کند که: روابطی که در آنها بسیاری کار میکنند و عدهای اندک سود میبرند، روابطی که در آنها برخی مسلط هستند و دیگران تابع، روابطی که در آنها برخی میل جنسی را اعمال میکنند و برخی دیگر مورد استثمار جنسی قرار میگیرند (و همه ما دقیقاً میدانیم این واژهها چه معنایی دارند)، اینها لحظات اصلی سیاست هستند.
اگر ادعاهای هر دو نظریّه به یک اندازه جدی گرفته شوند، چه میشود؟ آیا ممکن است دو فرایند اجتماعی بهطور همزمان بنیادی باشند؟ آیا ممکن است دو گروه به شیوههایی متضاد تابع باشند؟ یا صرفاً این سلطهها در هم تلاقی دارند؟ آیا دو نظریّه که هر یک قصد دارد قدرت را توضیح دهد، میتوانند با یکدیگر سازگار شوند؟ این سؤالات، چالشهای اساسیای را برای هر دو نظریّه مطرح میکنند: آیا سلطهی مردان محصول سرمایهداری است، یا سرمایهداری صرفاً یکی از جلوههای سلطهی مردان است؟ اگر گروهی اجتماعی از طریق ابزارهایی که مستقل از سازماندهی تولید به نظر میرسند تعریف و استثمار شوند، چه معنایی برای تحلیل طبقاتی خواهد داشت؟ اگر سرمایهداری حتی با حضور کامل زنان در ساختارهایش یا حتی با کنترل آنها توسط زنان تغییر چندانی نکند، این برای تحلیل جنسیّتی چه معنایی دارد؟ اگر بپذیریم که ساختار و منافع دولت سوسیالیستی و سرمایهداری از نظر طبقاتی متفاوت است: آیا هر دوی آنها بهطور برابر بر پایهی نابرابری جنسی استوار هستند؟ اگر اشکال و رفتارهای آنها شبیه به یکدیگر باشند، آیا جنسیّت عامل مشترک آنها است؟ آیا بین ثروت مردان ثروتمند و فقر زنان فقیر رابطهای وجود دارد؟ آیا بین قدرت طبقاتی برخی گروهها بر دیگران و قدرت همهی مردان بر همهی زنان ارتباطی وجود دارد؟ و در نهایت، آیا این حقیقت که در طول تاریخ، تعداد اندکی بر اکثریت سلطه داشتهاند، با این واقعیّت که این معدود افراد مرد بودهاند، پیوندی دارد؟
بهجای رویارویی با این پرسشها، مارکسیستها و فمینیستها معمولاً یا یکدیگر را رد کردهاند، یا در شکلی فعالتر از همان کار، یکدیگر را در دل خود حل کردهاند. مارکسیستها فمینیسم را هم در نظریّه و هم در عمل، بورژوایی نقد کردهاند، به این معنا که فمینیسم در راستای منافع طبقهی حاکم عمل میکند. آنها استدلال میکنند که تحلیل جامعه بر مبنای جنسیّت، اولویت طبقه را نادیده میگیرد و شکافهای طبقاتی میان زنان را از نظر پنهان میکند و در نتیجه، موجب تقسیم پرولتاریا میشود. طبق این دیدگاه: خواستههای فمینیستی میتوانند کاملاً در چارچوب سرمایهداری محقق شوند، بنابراین دنبال کردن آنها مبارزه برای تغییرات بنیادی را تضعیف کرده و منحرف میکند. تلاشها برای از بین بردن موانعی که مانع از تحقق شخصیت فردی زنان میشوند—یعنی استدلالهایی برای دسترسی برابر به فرصتهای زندگی بدون توجه به جنسیّت—نوعی لیبرالیسم فردگرایانه تلقی میشوند. آنچه زنان بهطور مشترک دارند، طبیعی در نظر گرفته میشود، نه اجتماعی. وقتی تحلیلهای بینفرهنگی از شرایط اجتماعی زنان این دیدگاه را پشتیبانی نمیکنند: وضعیّت زنان بهعنوان امری مشترک یا جهانی دیده نمیشود و تحلیلهایی که این را ادعا میکنند، بهعنوان تمامیّتبخشانه[34] و غیرتاریخی[35] محکوم میشوند. وقتی همین تحلیلهای بینفرهنگی شرایط مشابهی را برای زنان نشان میدهند: وضعیّت زنان بهعنوان امری جهانی دیده میشود، یا تحلیلهای مبتنی بر آن فاقد ویژگیهای فرهنگی خاص تلقی میشوند. تمرکز جنبش زنان بر نگرشها، باورها و احساسات بهعنوان مولفههای قدرتمند واقعیّت اجتماعی نیز بهعنوان شکلی از ایدهآلیسم صورینقد شده است. ترکیب جمعیّتی جنبش زنان—که عمدتاً از زنان تحصیلکردهی طبقهی متوسط تشکیل شده است—بهعنوان دلیلی برای فرصتطلبی آن مطرح میشود.
فمینیستها استدلال میکنند که مارکسیسم چه در نظریّه و چه در عمل، بر مبنای تعریف مردانه است؛ به این معنا که این نظریّه در درون جهانبینی مردانه حرکت میکند و به نفع مردان عمل میکند. از دیدگاه فمینیستی: تحلیل جامعه تنها بر مبنای طبقه، تجربههای اجتماعی منحصر به جنسیّت را نادیده میگیرد و وحدت زنان را پنهان میسازد. خواستههای مارکسیستی میتوانند (و در برخی موارد هم تحقق یافتهاند) بدون از بین بردن نابرابری زنان نسبت به مردان، برآورده شوند. فمینیستها اغلب مشاهده کردهاند که: جنبشهای طبقهی کارگر و چپگرا ارزش کار و نگرانیهای زنان را کماهمیت میشمارند. نقش احساسات و باورها را در تمرکز بر تغییرات مادی و نهادی نادیده میگیرند. در عمل و زندگی روزمره، زنان را تحقیر میکنند. و بهطور کلی، از نظر عدالت برای زنان تفاوتی با دیگر ایدئولوژیها یا گروههایی که تحت سلطهی منافع مردان هستند، ندارند. مارکسیستها و فمینیستها هر یک دیگری را به دنبال کردن چیزی متهم میکنند که از دیدگاه آنها فقط اصلاحطلبی است: تغییراتی که صرفاً برای آرام کردن، تسکین دادن و بهبود شرایط در قالب سازگاری با ساختارهای نابرابری صورت میگیرد. در حالی که، بهزعم هر کدام از آنها، آنچه واقعاً لازم است یک دگرگونی بنیادی است. در شدیدترین حالت، درک متقابل این دو از یکدیگر این است که: نه تنها تحلیل طرف مقابل اشتباه است، بلکه موفقیت آن به منزلهی شکست برای دیگری خواهد بود.
هیچیک از این سری اتهامات بیپایه نیستند. از دیدگاه فمینیستی، جنسیّت -چه در تحلیل و چه در واقعیّت- طبقات را از یکدیگر جدا میکند، و این مسئلهای است که مارکسیستها بیشتر تمایل داشتهاند آن را انکار کنند یا نادیده بگیرند تا اینکه بخواهند آن را توضیح دهند یا تغییر دهند. از سوی دیگر، مارکسیستها مشاهده کردهاند که بخشهایی از جنبش زنان گاهی بهعنوان یک گروه منافع خاص برای پیشبرد منافع طبقات برخوردار عمل کردهاند، یعنی زنانی که تحصیلکرده و حرفهای هستند.
درعینحال، همسان دانستن این گروه با “جنبش زنان” به معنای نادیده گرفتن پرسشهایی درباره فرآیندهای اجتماعی است که باعث میشوند بخشهایی از این جنبش که کمترین گستردگی اجتماعی را دارند، بیشترین دیدهشدن را پیدا کنند. پذیرفتن تعریفی طبقهمتوسطی از جنبش زنان، برداشت از ترکیب واقعی آن را مخدوش کرده و شیوههای گوناگونی را که بسیاری از زنان -بهویژه زنان سیاهپوست و طبقه کارگر- برای مقابله با تعیینکنندههای جنسیّتی استفاده کردهاند، نامرئی ساخته است. اما طرفداران منافع زنان همواره نسبت به مسئلهی آگاهی طبقاتی حساس نبودهاند؛ برخی از آنها حتی از استدلالهای مبتنی بر طبقه برای کسب مزیتهای فردی بهره بردهاند، حتی زمانی که این کار به پنهان شدن منافع زنان طبقه کارگر انجامیده است.
برای مثال در ۱۸۶۶، در اقدامی که اغلب آغازگر موج اول فمینیسم تلقی میشود، جان استوارت میل از پارلمان انگلستان درخواست کرد که حقّرأی به زنان اعطا شود و برای این درخواست چنین استدلال کرد: «تحت هر شرایط و در هر محدودیتی که مردان به حقّرأی دست مییابند، هیچ توجیهی برای ندادن همان حق به زنان وجود ندارد. اکثریت زنان هر طبقهای احتمالاً از نظر دیدگاه سیاسی با اکثریت مردان همان طبقه تفاوتی نخواهند داشت.» شاید میل قصد داشت بگوید که تا آنجا که طبقه تعیینکنندهی دیدگاههای سیاسی است، جنسیّت بیاهمیت است. از این نظر، این استدلال بهخوبی با هدف حذف جنسیّت بهعنوان یک مانع برای رأی دادن همخوانی دارد. میل شخصاً از حقّرأی همگانی حمایت میکرد. و در نهایت، مردان طبقه کارگر پیش از زنان هر طبقهای حقّرأی دریافت کردند. اما این استدلال همچنین میتواند برای محدود کردن اعطای حقّرأی به زنانی که به مردان همان طبقهای که این حق را از قبل دارند، “متعلق” هستند، استفاده شود -و از این منظر، هم تحقیرآمیز برای تمام زنان است و هم به زیان زنان طبقات محروم تمام میشود، از جمله زنان خود آنها.
این نوع استدلال نه به مسئلهی حقّرأی محدود مانده و نه به قرن نوزدهم. منطق میل در ساختار نظری لیبرالیسم نهفته است که بنیان بسیاری از نظریّههای فمینیستی معاصر را تشکیل میدهد و بخش زیادی از انتقادهای مارکسیستی را توجیه میکند. دیدگاه میل مبنی بر اینکه زنان باید اجازهی شرکت در سیاست را داشته باشند، بازتاب نگرانی او بود که دولت نباید جلوی خودمختاری فردیافراد را بگیرد؛ یعنی آزادی آنها برای رشد استعدادهایشان جهت پیشرفت شخصی و تواناییشان برای مشارکت در جامعه به نفع بشریت. بهعنوان یک تجربهگرای عقلگرا، او نسبت دادن تفاوتهای جنسیّتی به زیستشناسی را رد میکرد و آنها را نتیجهی شرایط اجتماعی میدانست. بهعنوان یک فایدهگرا، او بیشتر نابرابریهای مبتنی بر جنسیّت را نادرست یا مشکوک، ناکارآمد و در نتیجه ناعادلانه میدانست. میل معتقد بود که زنان باید بهعنوان افراد مستقل این آزادی را داشته باشند که به حداکثر رشد خودساخته دست یابند، بدون اینکه با موانع خودسرانه روبهرو شوند. از این دیدگاه، سکسيسم شکلی از مداخلهی غیرمنطقی در ابتکار عمل فردی و آزادی اقتصادی تلقی میشود.
اما این نوع تحلیل از منظر مارکسیستی مسئلهساز است. استدلال میل میتوانست به گونهای گسترش یابد که طبقه را بهعنوان یکی دیگر از عوامل اجتماعی خودسرانه تلقی کند که رشد ناکارآمد استعدادها و توزیع ناعادلانه منابع میان افراد را به وجود میآورد. اما حتی اگر این برداشت از نظر مادیگرایانه منطقی به نظر برسد، باز هم یک تحلیل طبقاتی محسوب نمیشود. خود میل حتی ایدهی توزیع برابر درآمد را هم نمیپذیرد. نابرابری در توزیع ثروت دقیقاً همان نتیجهای است که سیاستهای آزادانه و ابتکار شخصی بدون نظارت به دنبال دارند. مفهوم حقوق فردی که این نظریّه در سطح حقوقی (بهویژه، اما نه فقط در حوزهی اقتصادی) نیازمند آن است، مفهومی است که تنش درونی لیبرالیسم را ایجاد میکند؛ یعنی تنش میان آزادی فردی و برابری همگانی. این مسئله در فمینیسم لیبرال نیز رخنه کرده و نقد مارکسیستی مبنی بر اینکه فمینیسم به نفع اقلّیّت برخوردار عمل میکند را تقویت میکند.
انتقاد مارکسیستی مبنی بر اینکه فمینیسم بر احساسات و نگرشها تمرکز دارد نیز بر پایهی یک واقعیّت استوار است: اهمیت درک شخصی زنان از موقعیّت خودشان. عمل ارتقای آگاهی[36] نه فقط بهعنوان یک رویداد مشخص، بلکه بیشتر بهعنوان یک رویکرد جمعی برای نقد و تغییر، بهعنوان یک تکنیک تحلیلی، ساختار سازماندهی، روش عملی و نظریّهای برای تغییر اجتماعی در جنبش زنان نقش داشته است. در گروههای ارتقای آگاهی که در دههی ۱۹۷۰ در ایالات متحده رایج بودند، تأثیر سلطه مردانه بهصورت عینی و ملموس از طریق بیان جمعی تجربههای زنان از دیدگاه خود آنها کشف و تحلیل میشد. از آنجا که مارکسیستها معمولاً بیقدرتی را ابتدا و انتها یک مسئلهی ملموس و تحمیلشده از بیرون میدانند، معتقدند که برای تغییر آن، باید از نظر بیرونی و مادی برطرف شود. اما از طریق فرایند ارتقای آگاهی، بیقدرتی زنان بهعنوان امری که هم از بیرون تحمیل شدهو هم بهطور عمیق درونی شده است، شناخته شد. برای مثال، زنانگی هم بهعنوان هویت زنان برای خودشان و هم بهعنوان جذابیت زنان برای مردان عمل میکند -در واقع، هویت زنان برای خودشان نیز از طریق استانداردهای مردانهی جذابیت بر آنها تحمیل میشود. از این تحلیل عملی، یک مفهوم متمایز فمینیستی از آگاهی و جایگاه آن در نظم اجتماعی و تغییر اجتماعی شکل گرفته است. این مفهوم بهجای جایگزین کردن یک مجموعه ایدههای اظهاری با مجموعهای دیگر (مانند دیدگاه ایدئالیستی لیبرالی)، به تغییرات ریشهای در خودآگاهی فردی و جمعی میپردازد. با این حال، آنچه مارکسیسم بهعنوان تغییر در آگاهی میشناسد، در چارچوب مارکسیستی به خودی خود یک شکل از تغییر اجتماعیمحسوب نمیشود. اما برای فمینیسم، این تغییر میتواند چنین باشد، چرا که سرکوب زنان فقط در ذهن اتفاق نمیافتد و بنابراین آگاهی فمینیستی نیز فقط به ذهن محدود نیست. با این حال، برای کسانی که از نظر مادی در محرومیت به سر میبرند، درد، انزوای اجتماعی و شیءانگاری زنانی که مورد نوازش و آرامسازی قرار گرفتهاند تا به حالت بیهویتی برسند، بهسختی میتواند بهعنوان شکلی از سرکوب درک شود. در نتیجه، تغییر این وضعیّت نیز دشوار است و بهسختی میتوان آن را بهعنوان شکلی از رهایی درک کرد -مگر در ابتداییترین سطح ممکن. این مدل برای زنانی که هرگز کیفدستی در دست نمیگیرند و هرگز توسط هیچ مردی روی یک بلندای نمادین قرار نگرفتهاند، بهویژه دشوار است.
از سوی دیگر، اینگونه هم نیست که مارکسیسم صرفاً بدفهمی شده باشد. نظریّهی مارکسیستی همواره تلاش داشته است که تمام تفاوتهای اجتماعی معنادار را در چارچوب طبقه تحلیل کند. از این نظر، جنسیّت شباهتهایی با نژاد و ملت دارد و همچنان یک چالش هضمنشده ولی پایداربرای انحصار یا حتی برتری طبقه بهعنوان توضیح اجتماعی به شمار میآید. مارکسیستها معمولاً تلاش میکنند مفهوم طبقه را به زنان نیز بسط دهند، اما این تقسیمبندی و فروکاستن تجربههای زنان به طبقه از نظر فمینیسم ناکافی است و نمیتواند تجربههای متفاوت، گوناگون و مشترک زنان را بهخوبی توضیح دهد. برای مثال، در سال ۱۹۱۲، رُزا لوکزامبورگ در سخنرانیای دربارهی حقّرأی برای زنان گفت:
«بیشتر این زنان بورژوایی که در مبارزه علیه امتیازات مردانه مانند شیرزن رفتار میکنند، اگر حقّرأی به آنها داده شود، مانند برههای مطیع به اردوگاه محافظهکاری و ارتجاع مذهبی خواهند رفت. درواقع، آنها احتمالاً از مردان همان طبقهی خود نیز بسیار بیشتر واپسگرا خواهند بود. سوای معدود زنانی که شغل یا حرفهای دارند، زنان بورژوا در تولید اجتماعی مشارکت نمیکنند. آنها چیزی نیستند جز هممصرفکنندگان محصولات مازادی که مردانشان از طبقهی کارگر بهرهکشی میکنند. آنها انگلهایی هستند بر بدن اجتماعی که خود از انگلهای دیگر تغذیه میکنند.»
لوکزامبورگ همدلی خود را با زنان پرولتر نشان میدهد، زنانی که حقّرأی خود را از این واقعیّت میگیرند که آنها نیز مانند مردان، برای جامعه مولد هستند. اما نقطهی کور او نسبت به جنسیّت در تحلیلش همان جایگاهی را دارد که نقطهکور میل نسبت به طبقه داشت. میل از حقّرأی زنان دفاع میکرد، اما با منطقی که زنان طبقه کارگر را از این حق کنار میگذاشت. در مقابل، لوکزامبورگ از حقّرأی زنان بر اساس منطق طبقه دفاع میکرد، در حالی که این حقّرأی به نفع تمام زنان—فارغ از طبقهی اجتماعی آنها—بود.
زنان بهعنوان زن، بیآنکه به میانجیِ تمایزات طبقاتی تعریف شوند و جدا از طبیعت، برای میل و اکثر لیبرالها و برای لوکزامبورگ و بسیاری از مارکسیستها، اساساً تصوّرناشدنی بودند. نظریّهی فمینیستی از مارکسیسم میپرسد: طبقه برای زنان به چه معناست؟ لوکزامبورگ، مشابه میل در چارچوب تحلیلی خودش، بهطرزی والایشگرانه[37] تشخیص داد که زنان موقعیّت طبقاتی خود را از طریق روابط شخصیشان با مردان به دست میآورند. این مسئله ممکن است توضیح دهد که چرا زنان علیه سلطهی مردان متحد نمیشوند؛ اما این مسئله را توضیح نمیدهد که چرا چنین سلطهای وجود دارد -چرا که این سلطه حتی در حالی که برخی از اشکال آن به طبقات خاصی مربوط میشود، از خطوط طبقاتی فراتر میرود. تفاوت میان زن بورژوا و خدمتکار خانگی او چیست؟ خدمتکار دستمزد دریافت میکند (هرچند اندک). زن بورژوا توسط همسرش تأمین مالی میشود (هرچند این تأمین ممکن است مشروط باشد). آیا این تفاوت، به معنای تفاوت در بهرهوری اجتماعی است؟ یا فقط تفاوت در معیارهای اندازهگیری بهرهوری است -معیارهایی که خود ممکن است محصول کمارزش دانستن جایگاه زنان باشد؟ وظایفی که این زنان انجام میدهند -از دسترسی جنسی گرفته تا وظایف باروری- بسیار شبیه به یکدیگر هستند. لوکزامبورگ، زن بورژوای معاصر خود را «انگلِ یک انگل» میدانست، اما نتوانست اشتراکات ممکن او با زن پرولتری را ببیند که به تعبیر او «بردهی یک برده» است. در مورد زنان بورژوا اگر تحلیل وضعیّت زنان را فقط به رابطه آنها با سرمایهداری و فقط از طریق روابط آنها با مردان محدود کنیم، تنها جنبهی غیرمستقیم آن را میبینیم. در مورد زنان پرولتری اگر این جنبهی غیرمستقیم را در نظر نگیریم، نیمی از واقعیّت را نادیده گرفتهایم. در هر دو مورد، اگر وضعیّت زنان را صرفاً از منظر طبقاتی تعریف کنیم، وضعیّت آنها بهعنوان زن را که از طریق روابط آنها با مردان تعریف میشود، کاملاً از دست میدهیم -رابطهای که آنها، با وجود تفاوت طبقاتی مردانی که با آنها در ارتباط هستند، در آن مشترک اند.
مشاهدات فمینیستی از وضعیّت زنان در کشورهای سوسیالیستی، هرچند بهتنهایی برای ارزیابی سهم نظریّهی مارکسیستی کافی نیست، اما از نقد نظری فمینیستی حمایت کرده است. از نظر فمینیستها، کشورهای سوسیالیستی بسیاری از مشکلات اجتماعی را حل کردهاند -اما فرودستی زنان در این میان نیست. نقد اصلی این نیست که سوسیالیسم بهطور خودکار زنان را در فرایند دگرگونی تولید آزاد نکرده است (حتی اگر این دگرگونی در حال وقوع باشد). همچنین قصد ندارد اهمیت این تغییرات را برای زنان کماهمیت جلوه دهد: “تفاوت بزرگی وجود دارد بین جامعهای که در آن جنسزدگی به شکل نوزادکشی دختران بروز مییابد و جامعهای که در آن جنسزدگی به صورت نمایندگی نابرابر در کمیتهی مرکزی دیده میشود. این تفاوت ارزش جان دادن دارد.” با این حال، برخی فمینیستها این دو شکل از جنسزدگی را جدا از هم نمیدانند: «به نظر من، کشوری که توانسته مگس تسهتسه را نابود کند، میتواند بهسادگی تعداد برابری از زنان را در کمیتهی مرکزی منصوب کند.»
نقد بنیادین فمینیستی این است که این کشورها تغییر جایگاه زنان در رابطه با مردان را در اولویت قرار نمیدهند، بهطوری که این اولویتبندی آنها را از جوامع غیرسوسیالیستی متمایز کند -در حالی که در اهداف دیگر این تفاوت بهوضوح دیده میشود. در جوامع سرمایهداری زنان بر اساس “شایستگی” طبق استانداردهای مردانه ارزشگذاری میشوند. در جوامع سوسیالیستی زنان در مقام «کارگر» دیده میشوند -تعریفی که اغلب کارهایی مانند خانهداری، روسپیگری و دیگر خدمات جنسی، فرزندآوری و فرزندپروری را شامل نمیشود. خشونت جنسی در این کشورها معمولاً بهندرت مطرح میشود و تلاش برای پایان دادن به نقشهای سنتی زنان بیشتر به این محدود میشود که کار آنها در خدمت رژیم قرار گیرد. فمینیستها در نتیجه میپرسند: این نسخه از آزادی به نفع چه کسانی است؟ زنان به اندازهی مردان آزاد میشوند تا در بیرون از خانه کار کنند، در حالی که مردان همچنان از کار در خانه معاف میمانند. این الگو در سرمایهداری نیز دیده میشود: وقتی کار یا مبارزات سیاسی زنان مطابق نیازهای وضعیّت اضطراری باشد، زنان بهناگاه همپای مردان میشوند—اما وقتی شرایط عادی میشود، وضعیّت آنها دوباره پسرفت میکند. فمینیستها معتقد نیستند که «در پایین بودن» برای زنان در یک نظام فئودالی، سرمایهداری یا سوسیالیستی معنای یکسانی دارد. اما نقطهی اشتراک آنها این است که: “پایین بودن، پایین بودن است.” حتی اگر تغییرات واقعی اتفاق بیفتد، جایگاه فرودست همچنان باقی میماند. جایی که چنین نگرشها و اعمالی مورد انتقاد قرار میگیرند -مانند کوبا یا چین- تغییرات بهنظر تدریجی و ناپایدار به نظر میرسند، درست مانند کشورهای سرمایهداری، حتی در جایی که این تلاشها جدی بهنظر میرسند. اگرچه تصاحب قدرت دولتی و تولیدی ممکن است روابط کاری را دگرگون کند، اما این تغییرات روابط جنسی را همزمان یا به همان شیوه تغییر نمیدهند -چنانکه یک تحلیل طبقاتی از جنسیّت پیشبینی و وعده داده بود. خشونت جنسی، برای مثال، بدون تغییر باقی مانده است. نه فناوری و نه سوسیالیسم، بهرغم ادعای تغییر نقش زنان در فرآیند تولید، تا به امروز نتوانستهاند وضعیّت زنان را نسبت به مردان برابر کنند—حتی در محیط کار. هیچ عاملی این نابرابری را از بین نبرده است. چرا برابری جنسی به تلاش جداگانه نیاز دارد؟ بهنظر میرسد برابری جنسی نیازمند تلاشی جداگانه باشد—تلاشی با ابعاد اقتصادی ضروری که میتواند توسط یک رژیم انقلابی حمایت شود و از طریق روابط دگرگونشدهی تولید شکل بگیرد -اما با این حال، این تلاشی جداگانه است. با توجه به این تجربیات، مبارزات زنان -چه تحت رژیمهای سرمایهداری و چه سوسیالیستی- از دیدگاه فمینیستها، بیشتر با یکدیگر نقاط مشترک دارند تا با مبارزات مارکسیستی در هر نقطهای از جهان.
سوسیالیسم-فمینیسم[38] بهعنوان کوششی برای ایجاد همگرایی میان مارکسیسم و فمینیسم، نه یکپارچگی جداگانهی هر نظریّه را به رسمیت میشناسد و نه عمق تضاد میان آنها را. بیشتر این تلاشها از این پیشفرض آغاز میشوند که برای مشروعیتبخشیدن به مبارزات زنان، باید آنها را در قالب مارکسیسم توجیه کرد—گویی تنها در این صورت مشروعیت خواهند داشت. حتی وقتی فمینیسم تلاش میکند چارچوب مستقل خود را توسعه دهد، این اضطراب هنوز در بسیاری از تلاشهای ترکیبی باقی مانده است. در نتیجه این پیوندها همچنان حلنشده باقی میمانند. در اغلب موارد، مارکسیسم بهعنوان چارچوب غالب باقی میماند. در عمل نیز این اختلافها باقی میماند: زنان با تمایلات فمینیستی، گروههای چپ یا کارگری را به توجه به مسائل زنان تشویق میکنند. زنان مارکسیست، مسائل طبقاتی را در گروههای فمینیستی مطرح میکنند. گروههای سوسیالیست-فمینیست اغلب در نقاط ضعف همین ترکیب از هم میپاشند.
اکثر تلاشها برای ترکیب این دو نظریّه، سعی در توضیح جذابیت فمینیسم دارند اما آن را در چارچوبی عمدتاً تغییرنیافته از مارکسیسم قرار میدهند. بسته به نوع مارکسیست بودن نظریّهپرداز، زنان بهعنوان یک طبقهی فرعی، گروه فرهنگی، تناقض ثانویه یا بخشی از ابرساختار تعریف میشوند. آزادی زنان به یک پیششرط یا معیار رهایی عمومی جامعه تبدیل میشود. اما در نهایت، این تلاشها فمینیسم را بهعنوان یک حرکت درون مارکسیسم جای میدهند. اغلب، زنان به دستهای دیگر مانند «زنان کارگر» کاهش داده میشوند -گویی که این دسته با تمام زنان یکسان است. در تلاشهای دیگر، زنان با خانواده یکی انگاشته میشوند -گویی این شکل از تعریف و محدود کردن زنان (که سپس به خطوط طبقاتی تقسیم میشود)، بهتنهایی تعیینکنندهی سرنوشت زنان است. یکی از رویکردهای رایج برای همتراز کردن وضعیّت زنان با نهاد خانواده این است که شرایط زنان را فرصتی برای آشتیدادن مارکس با فروید تلقی کنند. اما چنین کارهایی اغلب بیشتر به فروید گرایش دارند تا مارکس، و در نهایت، فمینیسم را بهعنوان نقطهی آغاز قرار میدهند -نه بهعنوان یک چارچوب مستقل.
در چارچوب مارکسیسم، تولیدمثل به معنای بازتولید روابط تولید است -یعنی تکرار و استمرار ساختارهای اقتصادی و اجتماعی. اما این مفهوم گاهی بهصورت یک بازی زبانی به تحلیل تولید مثل زیستی زنان تعبیر میشود. گویی تفاوتهای زیستی زنان نسبت به مردان باید دلیل فرودستی آنها باشد. در نتیجه، این تشابه نمادین میان تولید مثل اجتماعی و زیستی باعث میشود که تعریف زنان بهعنوان امری مادی تلقی شود. این تعریف بر مبنای یک تقسیم کار استوار شود و در نتیجه واقعی و بالقوه نابرابر باشد. در نظریّههای مبتنی بر خانواده تولید مثل زیستی بهعنوان بخشی از عملکرد خانواده بررسی میشود. در نظریّههای مبتنی بر کار، این عمل بهعنوان نوعی کار در نظر گرفته میشود که میتواند بهلحاظ اقتصادی ارزشگذاری شود. در هر دو حالت، تمایلات جنسیانگی[39]، اگر اصلاً مورد توجه قرار گیرد، اغلب در اصطلاحات بیجنسیّتی[40] تحلیل میشود -گویی معنا و تجربهی اجتماعی آن برای مردان و زنان یکسان یا مکمّل است. در حالی که یک نظریّهی یکپارچه از نابرابری اجتماعی در تلاشهای مارکسیستی-فمینیستی از دور دیده میشود، در عمل، تنها یک ترکیب ناهماهنگ و ناهموار از این دو نظریّه به دست آمده است. برخی آثار فراتر از این محدودیتها میروند، اما همچنان سوسیالیسم-فمینیسم پیش روی یک وظیفهی حلنشده قرار دارد: ایجاد یک سنتز واقعی میان این دو نظریّه. حتی در همدلیهای صادقانه با «مسئلهی زنان» سؤال زنان همواره به یک سؤال دیگر فروکاسته میشود -مانند طبقه، خانواده یا کار. زنان بهعنوان یک مسئلهی فرعی در نظر گرفته میشوند، نه بهعنوان مسئلهی اصلی که محتاج تحلیلی مستقل و مخصوص به خود است.
فصل۲
نقد فمینیستی بر مارکس و انگلس
غالباً آنچه را بدواً تحقیر کردهایم، رمانتیک میکنیم.
— وندل بری، هدیهی زمین خوب
مارکس زنان را همچون موجوداتی طبیعی تعریف میکرد، نه اجتماعی. برای او، جنس جزو آن «زیرساخت مادی[41]» بود که مشمول تحلیل اجتماعی نمیشد، بنابراین ارجاعات مستقیم او به زنان یا جنس عمدتاً حاشیهای یا جنبی بودند. در مورد مسائل جنس، برخلاف طبقه، مارکس نمیدید که مرز بین اجتماعی و پیشاجتماعی، خطّی است که جامعه آن را ترسیم میکند. او بهطور گزندهای نظریههایی را نقد کرد که طبقه را بهگونهای ترسیم میکردند که گویی خودبهخود پدید میآید و بهصورت مکانیستی اما هماهنگ با قوانین طبیعی عمل میکند. او چنین نظریّههایی را توجیهاتی برای وضع ناعادلانهی موجود تلقی میکرد. بااینحال، دقیقاً به همین شیوه با مقولهی جنسیت برخورد کرد. حتی زمانی که زنان بهعنوان نیروی کار مزدبگیر کالا تولید میکردند، مارکس بیشتر آنها را در مقام مادر، خانهدار و اعضای جنس ضعیفتر توصیف میکرد. کار او، همچون نظریّهی لیبرال، این دیدگاه را بازتولید میکند که زنان بهطور طبیعی در همان جایگاهی قرار دارند که بهلحاظ اجتماعی برایشان تعیین شده است.
در مقابل، انگلس وضعیّت زنان را پدیدهای اجتماعی میدانست که محتاج توضیح است. اما موفق به توضیح آن نشد. با گسترش چند جملهی پیشنهادی مارکس، انگلس سعی کرد سرکوب زنان را در چارچوب نظریّهی توسعهی تاریخی خانواده در بستر روابط طبقاتی توضیح دهد. در زیرِ سطحِ ظاهرِ دیالکتیکِ انگلس، نوعی ماتریالیسم ایستا و پوزیتیویستی وجود دارد که زن را تا جایی اجتماعی میکند که وضعیّت او برحسب طبیعت تعیّنیافته به نظر برسد. مارکس و انگلس هرکدام ویژگیهای اساسی روابط بین جنسها را بهعنوان امری بدیهی میپذیرند: مارکس [آن را بدیهی میگیرد] چون زن را طبیعت میداند و طبیعت از پیش داده شده است و انگلس [آن را بدیهی میگیرد] چون زن را خانواده میداند و بهطور عمده از کار و نقش جنسی او در آن انتقاد نمیکند.
نظریّههای مارکس دربارهی تقسیمکار و روابط اجتماعی تولید در دوران سرمایهداری در هستهی نظریّهی اجتماعی او قرار داشتند، در حالی که دیدگاههای او دربارهی زنان چنین نبودند. در این زمینه، مارکس تحلیلی ارائه میدهد که تفاوتهای «جنسی موجود در عمل»[42] را تقسیمکار آغازین میداند. «با {افزایش نیازها، بهرهوری و جمعیت}، تقسیمکار شکل میگیرد، که در آغاز چیزی جز تقسیمکار در عملِ جنسی نبود؛ سپس، به آن نوع تقسیمکاری تبدیل شد که بهطور خودجوش یا “طبیعی” بر اساس تمایلات طبیعی (برای مثال، قدرت بدنی)، نیازها، تصادفات و عوامل دیگر توسعه یافت.» تفاوت تولیدمثل زنان و مردان بهنظر میرسد که یک تقسیمکار است. اینکه آیا این تقسیم «آغازین» سپس به سایر تقسیمها توسعه مییابد یا نه، یا اینکه آیا این تقسیم «آغازین» یک نمونهی اصلی است که سایر تقسیمها آن را تقلید میکنند یا با آن همراستا میشوند، برای مارکس روشن نیست. او به این سؤالات پاسخ نمیدهد که آیا تفاوت جنسیّتی در تولیدمثل، از نظر عملکرد، «آغازین»تر از سایر تفاوتهای عملکردی است که در امتداد خطوط جنسیّتی قرار ندارند، یا اینکه تولیدمثل نوعی از کار است، یا اینکه لازم است این تقسیم در سراسر جامعه گسترش یابد یا تکرار شود. اما درهرحال، تقسیم جنسیّتی موضوع او نیست؛ بلکه تنها «آغازِ» موضوع اصلی او، یعنی تقسیم طبقاتی است.
هنوز این سؤال مطرح است که چرا سایر تفاوتهای عملکردی نمیتوانند بهعنوان گونهای از تقسیمکار در نظر گرفته شوند، ولی جنس چنین است. هنگام بحث دربارهی تقسیمکار در دوران سرمایهداری، مارکس میبیند سؤال این است که کدام فرد کدام وظیفه را انجام میدهد یا به کدام طبقه تعلق دارد، که در ابتدا تصادفی است و سپس بهطور تاریخی ثابت میشود: یک «تقسیم تصادفی دوباره تکرار میشود، مزایایش گسترش مییابد و بهتدریج به تقسیمکاری سیستماتیک تبدیل میشود.» اما جنسیّت اینگونه نیست. اینکه کدام جنس کدام وظیفه را انجام دهد ابتدا مسئلهای زیستی است و در طول تغییرات اقتصادی به همان صورت باقی میمانَد. مارکس وقتی به کار زنان در خانه اشاره میکند، میگوید: «تقسیمکار در داخل خانواده و تنظیم زمان کار اعضای مختلف، به همان اندازه به تفاوتهای سن و جنسیّت بستگی دارد که به شرایط طبیعی… در داخل خانواده… یک تقسیمکار طبیعی بهوجود میآید که ناشی از تفاوتهای جنسیّت و سن است، تقسیمکاری که بهطور طبیعی بر اساس پایهای فیزیکی است.» زنان بهطور طبیعی به کار خانهداری اختصاص دارند. سپس مارکس جنسیّت را رها میکند تا به روابط بین قبایل بپردازد که برای آنها «تقسیمکار فیزیولوژیکی (جنسیّت و سن) نقطهی شروع است.»
از آنجا که نقش زنان بهطور طبیعی تعریف شده بود، دیدگاه مارکس دربارهی رابطهی طبیعت و کار آموزنده است. تولید طبیعت خودبهخودی است. «جامعه از طریق فعّالیّت انسانی کار تولید میکند: «ثروت مادّی که محصول خودبهخودی طبیعت نیست، باید همواره وجود خود را مدیون فعّالیّت تولیدی ویژهای باشد که با هدف معیّنی انجام میشود؛ فعّالیّتی که مواد خاصی را که بهطور طبیعی در دسترس هستند، برای تأمین خواستههای خاص انسانی به کار میگیرد.» بهرهبرداری از مواد طبیعی با هدف تغییر آنها بهمنظور برآوردن نیازهای انسانی، فعّالیّتی خلّاقانه و هدفمند است، همانطور که سازگار با طبیعت نیز هست. طبیعت خود تولید میکند؛ کار، جهان را دگرگون میکند.
اَشکال طبیعت به نحو طبیعی تغییر میکنند یا اصلاً تغییر نمیکنند؟ سازماندهیِ کار، اجتماعی است و بنابراین تحتتأثیر مداخلهی انسانی قرار میگیرد. «اگر کار مفید صرفشده بر روی آنها را برداریم، همواره یک زیرساخت مادّی باقی میمانَد که طبیعت بدون کمک انسان آن را فراهم کرده است. انسان فقط میتواند همانطور که طبیعت انجام میدهد، کار کند؛ یعنی با تغییرشکل مادّه. نهتنها این، بلکه در این کارِ تغییرشکل، انسان دائماً از نیروهای طبیعی کمک میگیرد. پس میبینیم که کار تنها منبع ثروت مادّی و ارزشهای مصرفی تولیدشده توسط کار نیست. همانطور که ویلیام پتی میگوید، کار پدر آن است و زمین مادر آن.» مادر/زن همان طبیعت است؛ پدر/مرد کار میکند [یعنی] اجتماعی است. فرآیند خلّاقانه، فعّال و دگرگونکنندهی کار با مرد شناسایی میشود، در حالی که زن با مادّهای که باید روی آن کار شود و دگرگون شود، شناسایی میشود. نه تولیدمثل انسانی و نه کار خانگی، واجد قصدیّت و کنترلی نیستند که در فرآیند کار، آنگونه که در اندیشهی سوسیالیستی تعریف میشود، از طریق تصرّف و تغییر مواد طبیعیِ دادهشده مشاهده میشود. درواقع، کار کارخانهای تحت سرمایهداری نیز کمتر از این ویژگیها را دارد، با این حال به همین دلیل بهعنوان کار بیگانه و نه خودبهخود و طبیعی در نظر گرفته میشود.
تا آنجایی که رابطهی انسان با طبیعت از طرف طبیعت تعیین میشود، روابط بین جنسها نیز توسط طبیعت تعریف میشوند. تا آنجایی که رابطهی انسان با طبیعت از جنبه اجتماعی برخوردار است — و اینگونه است — رابطهی او با زن نیز از جنبه اجتماعی برخوردار خواهد بود. این ممکن است معنی گفتهی مارکس باشد که “تولید زندگی، هم کار خود فرد و هم تولید زندگی تازه در تولید مثل، اکنون بهعنوان یک رابطه دوگانه ظاهر میشود: از یک طرف بهعنوان یک رابطه طبیعی، از طرف دیگر بهعنوان یک رابطه اجتماعی.” از دیدگاه فمینیستی، زنان هیچهگونه رابطهی ویژهای با طبیعت بهطور “طبیعی” نسبت به مردان ندارند؛ رابطهی آنها با طبیعت، همانند مردان، محصول اجتماعی است. رابطهی انسان با طبیعت احتمالاً بهطور عمیق و تعیینکنندهای بر وجود او تأثیر میگذارد، اما او از نظر اجتماعی محدود به آن نیست. قدرت فرضی برتر مردان آنها را محدود به بهکارگیری بهعنوان حیوانات بارکش نمیکند. مردان نیز تولید مثل میکنند؛ زنان نیز کار میکنند. اگر روش مارکس در تحلیل طبقه را به مسئلهی جنسیّت اعمال کنیم، ممکن است تلاش کنیم ارتباط بین یک واقعیّت فیزیکی — مثلاً قدرت بدنی مردانه یا مادری زنانه — و روابط اجتماعیای که به آن واقعیّت معنای محدود و زیسته میدهند را درک کنیم. ممکن است تلاش کنیم تا منافع مادی کسانی که از چنین ترتیبی بهرهمند میشوند، شناسایی کنیم، نه اینکه وظیفهی توضیح اجتماعی را در سطح مشاهدهی فیزیولوژیکی رها کنیم، همانطور که مارکس در مورد جنسیّت میکند.
مارکس معتقد بود که سرمایهداری خانواده را با وارد کردن زنان به تولید اجتماعی تحت شرایط سرمایهداری تحریف میکند. این تحولی هم مضر و هم تاریخی پیشرفته بود، مشابه تأثیرات سرمایهداری بر دیگر جنبههای روابط اجتماعی. تأثیر مخرب سرمایهداری بر خانواده عمدتاً در مورد تأثیر آن بر ایفای نقش جنسیّتی زنانه مورد نکوهش قرار گرفت. معرفی ماشینآلات امکان جذب «هر عضو خانوادهی کارگر، بدون تمایز سن و جنسیّت» را فراهم کرد، بنابراین مرد کارگری که پیشتر نیروی کار خود را میفروخت، اکنون علاوه بر آن، «زن و فرزندش را هم میفروشد». آنها حتی خودشان را نمیفروشند؛ او آنها را میفروشد. برای مارکس، این ترتیب منجر به «زوال فیزیکی… زن» میشود و «جایگزینِ نهتنها بازی کودکان، بلکه کار آزاد در خانه برای تأمین خانواده میشود.» شاید شام بهموقع آماده نمیشد. این نظریّهپرداز که به تأثیر کار در خلق ارزش و به استثمار آن برای سود دیگران حساس بود، تنها کار زنان در خانه را بهعنوان کار رایگان میدید، در حالی که تنها معنای آزادی آن این است که دستمزد نمیگیرد.
وقتی بحران پنبه، زنان را از کار در کارخانهها بیرون کرد، مارکس تسلی جزیی را در این واقعیّت یافت که «زنان اکنون وقت کافی دارند تا به نوزادانشان شیر بدهند… آنها زمان داشتند تا آشپزی یاد بگیرند. متأسفانه، یادگیری این هنر در زمانی اتفاق افتاد که هیچچیز برای پختن وجود نداشت. اما از این رو میبینیم که چهگونه سرمایه… کار مورد نیاز در خانه خانواده را تصرف کرده است. این بحران همچنین برای آموزش خیاطی استفاده شد…» حتی زنانی که همان کار مردان را میکنند، از نظر آشپزی و خیاطی که باید در خانه انجام دهند – و در غیر این صورت، اگر نه برای اضافات سرمایهداری، آنها در خانه انجام میدادند، درک میشوند. مارکس بیشتر نرخ بالای مرگومیر کودکان را «جدا از علل محلی، عمدتاً… به اشتغال مادران خارج از خانههایشان» نسبت میدهد. «[در آنجا] بیگانگی غیرطبیعی میان مادر و کودک به وجود میآید… مادران تا حد زیادی بهطور جدی از فرزندانشان بیگانه میشوند.» آسیبهایی که سرمایهداری به کارگران مرد وارد میکند، از طریق تحریف روابط خانوادگی آنها یا از طریق بیطبیعی شدن مردان نسبت به فرزندانشان سنجیده نمیشود، اما اشتغال زنان خود به این معنی است که کودکان زنان شاغل رها شدهاند. به نظر میرسد که طبق استانداردی که مارکس برای مقایسه تحریفات سرمایهداری به آن میپردازد، همسر باید در خانه بماند و غذا بپزد، خیاطی کند و از کودکان پرستاری کند، در حالی که شوهر به سر کار میرود. وقتی مردان کار میکنند، آنها کارگر میشوند، انسانهای مارکس. وقتی زنان کار میکنند، آنها همچنان همسر و مادر میمانند، مادران و همسران ناکافی.
اگرچه او معمولاً نقد اخلاقی را بهعنوان یک فتیش بورژوازی رد میکند، مارکس حساسیتهای اخلاقی خود را در مورد کار زنان نشان میدهد. او از “زوال اخلاقی ناشی از استثمار زنان و کودکان توسط سرمایهداری” متنفر است و میگوید: “قبل از آنکه کار زنان و کودکان زیر ده سال در معادن ممنوع شود، سرمایهداران استخدام زنان و دختران برهنه را، که اغلب در کنار مردان کار میکردند، تا حدی که از نظر کد اخلاقی آنها و بهویژه از نظر دفاتر حسابداریشان تأسیس شده بود، میدانستند، به طوری که فقط پس از تصویب این قانون بود که به ماشینآلات روی آوردند.” روشن نیست که چرا برهنگی سودآور است. وقتی مردان استثمار میشوند، این یک مشکل استثمار است؛ وقتی زنان استثمار میشوند، این یک مشکل اخلاقی است.
مارکس خرید و فروش زنان برای استفاده جنسی را طبیعی نمیدانست، همانطور که نظریّهپردازان لیبرال معمولاً آن را طبیعی میدانند، و همچنین آن را غیراخلاقی نمیدانست، مانند محافظهکاران. در کارهای اولیّهاش، مارکس مرد پولدار را نقد کرد، برای او حتی «شبهرابطههای نوع انسان، رابطه مرد با زن و غیره، تبدیل به یک شیء تجاری میشود! زن معامله میشود.» او نمیپرسد چرا زن است که معامله میشود، نه اینکه توسط چه کسی یا به دست چه کسی. او «کمونیسم خام و بیفکر» را نقد میکند که تنها مالکیت خصوصی زنان را به مالکیت جمعی زنان تبدیل میکند؛ «که در آن زن تبدیل به یک قطعه اموال مشترک و عمومی میشود.» زن بنابراین «از ازدواج به فاحشگی عمومی میرود.» او استثمار زنان در فاحشگی را «فقط یک بیان خاص از فاحشگی عمومی کارگر» میداند. سرمایهدار مشابه با روسپیخانهدار است. اگرچه تحلیل او قطعهقطعه و عمدتاً استعاری است، فاحشگی استثمار اجتماعی است، نه فقط یک مسئله اخلاقی. مارکس نمیپرسد چرا زنان عمدتاً روسپی هستند، با اینکه مردان نیز ازدواج میکنند و بهعنوان کارگران استثمار میشوند. در کارهای بعدیاش با انگلس، مارکس مشاهده میکند که بورژوازی در نکوهش فاحشگی ریاکار است، زیرا «ازدواج بورژوازی در واقع یک سیستم زنان مشترک است.» او واضح است که لغو سیستم کنونی تولید «باید با لغو جامعه زنان ناشی از آن سیستم، یعنی فاحشگی عمومی و خصوصی، همراه باشد.» او نمیگوید چرا فاحشگی که به هر ساختار اقتصادی تغییر یافتهای سازگار شده است، باید قطعاً با لغو سرمایهداری پایان یابد.
یکی از دیدگاههای پرطرفدار مارکس در مورد زنان این است که زن کارگر برای طبقه کارگر بار منفی دارد، زیرا زنان قابل بهرهبرداری بیشتری هستند. به نظر مارکس، اشتغال زنان به تضعیف قدرت مردان کارگر در مقابله با سلطه سرمایهداری کمک میکند. «با اضافه شدن بیش از حد زنان و کودکان به ردههای کارگران، ماشینآلات در نهایت مقاومت کارگران مردی را که در دوره تولید دستی همچنان در برابر دیکتاتوری سرمایه مقاومت میکردند، از بین میبرد.» ماشینیشدن و تلاشهای بعدی برای طولانی کردن روز کاری با «مقاومت طبیعی، اما کشسانِ مرد» مقابله میشود. این مقاومت با «ویژگیهای نرمتر و مطیعتر زنان و کودکانی که در کار با ماشینها مشغول به کار اند» تضعیف میشود. زنان از مردان بیشتر قابل بهرهبرداری هستند، نه فقط بیشتر استثمار شدهاند، ویژگیهای آنان عامل و نه نتیجه وضعیّت مادی آنان است. زنان استثناهایی برای همه قوانین تحلیل اجتماعی هستند که مارکس برای تحلیل انسانها در جامعه توسعه داده است. آنان از نظر زیستشناسی تعریف میشوند، با کودکان که ناقصالخلقه هستند، نیاز به محافظت خاص دارند و حتی زمانی که کار میکنند، کارگران واقعی نیستند. زنانی که خارج از خانه کار میکنند، به طور طبیعی دشمن طبقه کارگر به حساب میآیند. احتمال اینکه زنان طبقه کارگر به طور خاص از سوی سرمایه استثمار شوند – و با حمایت و سازماندهی مناسب ممکن است بتوانند برای دستمزدهای بالاتر، شرایط بهتر و مبارزه با ماشینیشدن ایستادگی کنند – وجود ندارد. مردانی که به دستمزدهای پایینتری کار میکنند، مسئلهای خاص در سازماندهی به شمار میروند. بهرهبرداری از زنان آنان را برای طبقهی کارگر بار منفی به شمار میآورد مگر که در خانه بمانند.
مارکس پتانسیل پیشرو در کار زنان خارج از خانه را به اندازهای که در بسیاری از جنبههای سرمایهداری یافت، شناسایی کرد. «هرچند حل و فصل، تحت سیستم سرمایهداری، پیوندهای قدیمی خانواده ممکن است وحشتناک و منزجرکننده به نظر برسد، با این حال صنعت مدرن، به طوری که در فرآیند تولید یک بخش مهم را به زنان، افراد جوان و کودکان از هر دو جنس اختصاص میدهد، پایهای اقتصادی جدید برای شکلی بالاتر از خانواده و روابط بین جنسها ایجاد میکند.» او همچنین مشاهده کرد که «حقیقت این است که گروه کاری جمعی متشکل از افراد هر دو جنس و تمام سنین باید به طور ضروری، تحت شرایط مناسب، منبعی برای توسعه انسانی شود… هرچند در قالب سرمایهداری آن واقعیّت، منبعی آلودگی و بردگی است.» اما مسئله روابط جنسی در ازدواج چیز دیگری است: «مقدس کردن غریزه جنسی از طریق انحصار، بررسی غریزه توسط قوانین، زیبایی اخلاقی که ایده دستور طبیعی را به صورت پیوند عاطفی تبدیل میکند – این جوهر معنوی ازدواج است.» مارکس متوجه شد که تحت سرمایهداری، روابط درون خانواده «در تئوری به همان اندازه دستنخورده باقی میمانند، زیرا این روابط پایههای سلطه بورژوازی را تشکیل میدهند و به دلیل اینکه در شکل بورژوایی خود شرایطی هستند که بورژوا را بورژوا میکنند.» با وجود بینشهای کوتاهمدت او در مورد وضعیّت زنان، مارکس به طور نظاممند مشاهده نکرد که او آنچه را که طبیعی میداند، به طور طبیعی با جامعه بورژوازی که به طور دیگر آن را نقد میکند، به اشتراک میگذارد.
هرچه بتوان در مورد شیوه برخورد مارکس با زنان گفت، اشتباه اولیّه و بهترین دفاع او این است که مسئلهی زنان تنها در حدی گذرا برای او اهمیت داشت. فردریش انگلس نمیتواند از این بابت متهم یا معذور باشد. کتاب آغاز خانواده، مالکیت خصوصی و دولت انگلس، تلاش اصلی مارکسیستی برای درک و توضیح فرودستی زنان است. این اثر به طور گستردهای نقد شده است، عمدتاً به دلیل دادههای آن، اما رویکرد آن تأثیرگذار بوده است. اغلب از طریق لنین، که بسیاری از اصول آن را پذیرفت، رویکرد و جهتگیری استدلالهای انگلس، اگرچه همه جزئیات آن نه، به مارکسیسم رسمی در مورد «مسئلهی زن» تبدیل شدهاند.
برای انگلس، زنان بهعنوان یک گروه از طریق شکل خاص خانواده در جامعهی طبقاتی سرکوب میشوند. در جوامع پیشاطبقاتی و از لحاظ جنسی برابر، کار تقسیمشده بر اساس جنسیّت بود. تنها با ظهور مالکیت خصوصی و همراه با آن، جامعهی طبقاتی، این تقسیم به تقسیم سلسلهمراتبی تبدیل شد. شواهد انسانشناختی برای اثبات این استدلال به کار گرفته شدهاند. تحت سرمایهداری، زنان به «خانوادهی بورژوایی» و «خانوادهی پرولتری» تقسیم میشوند، که بازتابهای روابط تولیدی سرمایهداری در «زندگی شخصی» هستند. وابستگی اقتصادی زنان یک پیوند حیاتی میان روابط طبقاتی استثماری و ساختار خانوادهی هستهای است. زنان به دلیل وابستگی زیستی تحت سلطهی اجتماعی قرار نمیگیرند، بلکه به دلیل جایگاهی که جامعهی طبقاتی برای ظرفیت تولیدمثل آنان در نظر گرفته است، سرکوب میشوند. انگلس این تحلیل را به کار خانگی و مراقبت از کودکان، کار سنتی زنان، و به تکهمسری و فحشا، مسائل مربوط به جنسیّت زنان، تعمیم میدهد. سوسیالیسم سرکوب زنان را با ادغام آنان در نیروی کار از بین میبَرد و کار «خصوصی» ایزوله زنان در خانه را به تولید اجتماعی «عمومی» تبدیل میکند. با حذف تقسیمات عمومی/خصوصی که ناشی از تقسیمات طبقاتی در سرمایهداری است، سوسیالیسم شرایط اساسی برای آزادی زنان را فراهم میکند.
انگلس به این ترتیب به این نتیجه میرسد که زنان بهطورخاص سرکوب شدهاند، آنها نسبت به مردان شهروندان درجهدوم هستند، این سرکوب بهطور ساختاری در خانواده رخ میدهد، قبل از ظهور نظم اقتصادی کنونی وجود داشته است و نیاز به تغییر دارد. انگلس تلاش میکند تا تابعیت زنان را در مجموع روابط اجتماعیِ ضروری ولی قابلتغییر قرار دهد — روابطی که به اندازهی جامعهی طبقاتی ضروری و قابلتغییر هستند. کار او وعده میدهد که وضعیّت زنان در یک نظریّهی تحول اجتماعی گنجانده شده است که همچنین روابط طبقاتی را انقلابی خواهد کرد. او حداقل پیشنهاد میکند که برابری زنان، از جمله ورود آنها به نیروی کار مزدی به طور برابر با مردان، بیشتر از آن که فقط زنان را به عنوان یک گروه در آن درون جامعه پیش ببرد، جامعهی سرمایهداری را تغییر خواهد داد.
کار انگلس تأثیر مستمر بر نظریّهپردازان معاصر داشته است. تطبیقها و گسترشهای تمهای او اغلب با توضیحات معمولی از دادههای او همراه است، در حالی که «بینشها» یا «رویکرد اجتماعی-تاریخی» او را به کار میگیرند، یا ادعا میکنند که به «نتایج» او از «مسیر متفاوتی» رسیدهاند. دیدگاههای انگلس معمولاً زمانی که نقل قول نمیشود، دقیقترین بازتاب را دارند. به عنوان مثال، زارِتسکی تحلیل خود از رابطه بین سوسیالیسم و فمینیسم را با این عبارت آغاز میکند: «صحبت از پایان سلطه مردانه ما را مستقیماً به آغاز تاریخ میبرد – به خلق خانواده و جامعه طبقاتی.» او استدلال میکند که شخصیبودن «حوزهای است که تحت سرمایهداری از جامعه جدا شده است»، که در پاسخ به اجتماعیشدن تولید کالا توسعه یافته است، جایی که زن به دلیل جدا بودن سرکوب میشود. سوسیالیسم راهحل است. بسیاری از مارکسیستهای معاصر نیز تمایل مشابهی دارند، که در آن انگلس و نظریّه لیبرال غیرقابل تمایز هستند، تا تقسیم کار و زندگی تحت سرمایهداری را به شکلی تفسیری از تقسیمات همزمان بازار و خانه، عمومی و خصوصی، و حوزههای مردانه و زنانه تفسیر کنند. در حالی که روایت انگلس به طور جهانی توسط مارکسیستها پذیرفته نمیشود، بهرغم یا شاید هم به دلیلِ اینکه او بهطور گستردهای اشتباه تفسیر میشود -سرنوشتی که روایت او شایستهی آن است- رویکرد کلی او به وضعیّت زنان در میان مارکسیستها و سوسیالیست-فمینیستها به اندازهای پذیرفته شده است که حتی نام او نیز ذکر نمیشود یا بهعنوان پاورقی ارجاع نمیشود؛ یا بهطور معمول میشود تردید کرد که خوانده شده باشد.
انگلس منافع زنان را در تحلیل طبقاتی خود از طریق تابع کردن این منافع به نسخهاش از تحلیل طبقاتی مشروع میسازد. تلاش او برای توضیح وضعیّت زنان کمتر به دلیل جنسیّتگراییاش شکست میخورد و بیشتر به دلیل ماهیت ماتریالیسماش؛ به عبارت دیگر، پوزیتیویسم و بهویژه ابژهگرایی ماتریالیسماش ایجاب میکند که جنسیّتگرایی را بپذیرد. او نه تنها باید، بلکه باید فرض کند که سلطه مردانه در همان نقاطی که قرار است توضیح داده شود، وجود دارد. تحلیل او تنها زمانی کار میکند که ویژگیهای اساسی تسلط مردانه پذیرفته شوند؛ او از یک دوره به دوره دیگر حرکت میکند فقط اگر تقسیم کار جنسی و ویژگیهای جنسیّتگرایی مردانه و زنانه تحت تسلط مردانه پیشفرض گرفته شوند. پوزیتیویسم او موجب میشود که عدم دقت دادههایش فاجعهآمیز باشد. او آنچه را که فکر میکند توصیف میکند، آن را به آنچه که میبیند نسبت میدهد و سپس به آن انسجام و پویایی ضروری میبخشد. در نظریّهاش، اگر چیزی وجود داشته باشد، لازم است که آن چیز وجود داشته باشد؛ این توضیح نمیدهد که چرا یک چیز وجود دارد به جای چیز دیگری. چنین نظریّهای چه میشود اگر واقعیّتها نشان دهند که آنها وجود ندارند یا ـ مانند برابری جنسیّتی ـ هرگز وجود نداشتهاند؟ شاید این دلیل این باشد که انگلس باید باور داشته باشد که زنان در گذشته تسلط داشتند، علیرغم دادهها و پیشنهادات متضاد، تا برابری جنسها در تاریخ قابل تصور باشد. او برای توضیح نیاز به تلهولوژی آنچه که هست دارد؛ باید آنچه که هست را در قالب آنچه که هست توضیح دهد، نه در قالب آنچه که نیست. متأسفانه برابری جنسیّتی، نیست.
بر اساس نظر انگلس، وضعیّت زنان از طریق نیروهای اجتماعی ایجاد میشود که منجر به «منشأ خانواده، مالکیت خصوصی و دولت» میشود. او فرض میکند که پاسخ دادن به این سؤال «چهگونه شد که زنان ابتدا به مردان تابع شدند؟» همانند پاسخ دادن به سؤال «چرا زنان سرکوب میشوند و چهگونه میتوان آن را تغییر داد؟» است. او آغاز زمانی را با اساسپذیری پایدار معادل میکند. برای انگلس، سرمایهداری بالاترین فرم از هر دو، سرکوب زنان و تضاد طبقاتی اقتصادی، است؛ بنابراین این سرکوب باید در فرم سرمایهداریاش فهمیده شود تا «تغییر کند». اما انگلس همچنین مییابد که سرکوب زنان پیش از سرمایهداری وجود داشت؛ این امر با ظهور نخستین جامعه طبقاتی آغاز میشود. انگلس تاریخ را در داخل زمان حال قرار نمیدهد تا بگوید که آیا مبارزه علیه سرمایهداری به معنای مبارزه با تمامی سرکوب زنان است یا نه.
در معنای دوگانهاش، زنان «اصلاً» زمانی به «تنزل یافتند، اسیر شدند، برده شهوت مردان شدند و تنها ابزاری برای تولید مثل شدند»، که و تنها به این دلیل که تکهمسری زنانه برای تضمین پدر بودن در راستای ارث مالکیت خصوصی لازم شد. همان تخصیص انحصاری محصول اضافی در قالب مالکیت خصوصی، جامعه را به طبقات متضاد تقسیم کرد، ابتدا به فرمهای پیشا-سرمایهداری (بردهداری، فئودالی، تجاری) و بعداً به فرم سرمایهداری، که تولید کالا به طور عمومی به آن تبدیل شد. این تحولات به تدریج نیازمند دولتی برای مهار درگیریهای اجتماعی میان طبقات به نفع طبقات حاکم شد. بنابراین، ظهور مالکیت خصوصی، تقسیمات طبقاتی، سرکوب زنان و دولت با یکدیگر «همزمان» و به هم وابسته شدند، به طوری که استثمار انسان از انسان در تولید و کنترل اجتماعی از طریق ابزار دولت با تابعیت زن از مرد در تکهمسری و کار خانگی پیوند خورد.
قبل از این چهار تحول «همزمان» که «تمدن» را آغاز کردند، انگلس استدلال میکند که کار به طور جنسی در درون قبیله تقسیم میشد، اغلب با زنان در نقشهای خانگی، اما قدرت اجتماعی زنان برابر یا بیشتر از مردان بود. در ازدواج تکهمسری، که شکل خانوادهای بود که قبل از تکهمسری ظهور داشت، زن در خانه قدرت برتر بود و نَسَب بر اساس «حق مادر» حساب میشد. با ظهور مالکیت خصوصی، وحدت قبیله به طبقات متضاد و واحدهای خانوادهای منفصل تبدیل شد. همانطور که تولید از داخل خانه به بیرون منتقل شد و زنان در آنجا پشت سر گذاشته شدند، و ثروت خصوصی بیشتر در دستان مردان جمع شد، نَسَب بر اساس «حق پدر» مشخص شد و این چیزی است که انگلس به عنوان «شکست تاریخی جهانی جنس زن» مینامد. اجتماعیشدن کار خانگی و ورود کامل زنان به تولید ضروری است تا انزوا و تابعیت آنان در خانواده پایان یابد. بنابراین، آزادی زن با پایان مالکیت خصوصی و روابط طبقاتی که سرکوب او را ایجاد کردهاند، تحقق خواهد یافت.
انگلس دیدگاه خود را در یک پاراگراف مشهور و به دفعات نادرست خواندهشده چنین خلاصه میکند:
«تکهمسری به عنوان تسلط یک جنس بر دیگری به صحنه میآید؛ این به معنای آغاز مبارزهای میان دو جنس است که در طول دوره پیشاتاریخی تا آن زمان ناشناخته بوده است. اولین تقسیم کار، تقسیم کار میان مرد و زن برای تولید مثل فرزندان است… اولین تضاد طبقاتی که در تاریخ ظاهر میشود، همان تضادی است که میان جنس زن و مرد قرار دارد. تکهمسری گامی بزرگ به جلو در تاریخ بود؛ با این حال، همراه با بردهداری و مالکیت خصوصی، دورهای را آغاز میکند که تاکنون ادامه داشته است، دورهای که در آن هر گام به جلو بهطور نسبی یک گام به عقب نیز هست، دورهای که در آن رفاه و توسعه برای برخی با رنج و ناکامی دیگران به دست میآید. این شکل سلولی جامعه متمدن است که در آن میتوان تضادها و تناقضات فعال در آن جامعه را به طور کامل مطالعه کرد.»
در مورد این تحلیل، ویلهلم رایش نوشت که «انگلس… به درستی ماهیت روابط را پیشبینی کرد… منشأ تقسیمات طبقاتی در تضاد میان مرد و زن یافت میشود.» کیت میلیت نتیجه میگیرد که انگلس «سلطه جنسی [را] به عنوان کلید اصلی ساختار کلی بیعدالتی انسانی میبیند.» هر دو تفسیر، یک علیت اجتماعی یکطرفه را با انگلس به اشتراک میگذارند، اما هر دو علیت انگلس را به طور دقیق برعکس میخوانند. انگلس نمیگوید که تقسیم کار، بر اساس جنسیّت یا هر چیز دیگری، به طور ذاتی استثماری است. او میگوید که اولین تقسیم کار بر اساس جنسیّت برای تولید مثل فرزندان بوده است. از طرف دیگر، اولین تضاد طبقاتی، به احتمال زیاد میان بردهها و صاحبان برده بوده است. تضاد میان زنان و مردان — نه تقسیم کار میان زنان و مردان — با ظهور طبقات اقتصادی ایجاد شد. در دیدگاه انگلس، طبقات اجتماعی و تضاد جنسی «همزمان» ایجاد شدند، اما آنها همزمان بودن در معنای خط کشیدهشده مشابه را ندارند.
زنان برای انگلس یک «طبقه» نبودند. نمیتوان از او چنین استنباط کرد، همانطور که اغلب از او برداشت میشود، که «این تقسیم طبقهای اولیّه میان زنان و مردان اساس استثمار طبقه کارگر را تشکیل میدهد» و یا این که او فکر میکرد «استثمار کارگران ادامهای از استثمار زنان است.» برای انگلس، جنسیّت کار را تقسیم میکند، نه روابط با وسایل تولید. ارجاعات شایع و معروف او به زن به عنوان «برده» مرد (که تنها از کورتزان معمولی تفاوت دارد به این معنا که او بدن خود را به طور قطعهقطعه به عنوان کارگر مزدی نمیفروشد، بلکه آن را یکبار و برای همیشه به بردگی میفروشد) و به مرد در خانواده به عنوان «بورژوا [در حالی که] همسر نماینده پرولتاریاست» اگرچه بسیار معنیدار و تحلیلی هستند، اساساً استعارههایی هستند. استدلال اینکه زنان یک طبقهاند، سرمایهداری را به عنوان یک شکل از جامعه پدرسالارانه در نظر میگیرد، نه به عنوان یک شکل از (اقتصادی) جامعه طبقاتی که در آن خانواده پدرسالارانه ساختار مناسب خانواده است. بر اساس روابط طبقاتی بر اساس روابط جنسی، نیروی محرکه اصلی تاریخ را مبارزه یا دیالکتیک میان دو جنس قرار میدهد. این استدلالی است، اما این دیدگاه انگلس نیست. در آثار او، اشکال خانوادگی از تغییرات در سازمان اقتصادی پشتیبانی میکنند و به آنها پاسخ میدهند، نه به یک دیالکتیک تاریخی مبتنی بر جنسیّت. تغییرات در اشکال خانواده که ساختارهای تولیدی را تغییر میدهند، مخالف همه چیزهایی است که انگلس آن را مادهگرایی تاریخی میداند.
در تاریخ جنسیّتی انگلس، انتقال از ازدواج گروهی به ازدواج زوجی زن را در خانه با یک مرد در یک محیط اجتماعی قرار میدهد که بهوسیله سلسلهمراتب مادری مشخص شده است. انتقال از ازدواج زوجی به تکهمسری زمینه اجتماعی را از بین میبرد و حق زن برای نسب را از او میگیرد و او را در خانه هستهای مدرن قرار میدهد. از آنجا که ماتریالیسم دیالکتیکی ادعای شایستگی خاصی در توضیح تغییرات اجتماعی دارد، ناکافی بودن بررسی انگلس از این لحظات پویای تاریخی بسیار قابل توجه است.
ازدواج زوجی ابتدا طبق نظر انگلس در گذار از بربریت به وحشیگری ظاهر شد، زمانی که بردهداری و مالکیت خصوصی وجود داشت اما هنوز عمومیت نیافته بود. جامعه طبقاتی هنوز پدیدار نشده بود. اگرچه زنان و مردان در حوزههای جداگانه کار میکردند، تفاوتی بین دنیای عمومی کار مردان و دنیای خصوصی خدمات خانگی زنان وجود نداشت. جامعه هنوز یک خانواده بزرگ جمعی بود که در آن هر دو جنس برای تولید کالاهایی که عمدتاً برای استفاده بود، کار میکردند. ازدواج زوجی از شکل قبلی خانوادگی تمایز عمدهای داشت بدین معنا که یک مرد با یک زن زندگی میکرد. مردان میتوانستند چند همسر یا بیوفا باشند، اما بیوفایی زنان به شدت مجازات میشد. هر یک از طرفین میتوانستند پیوند زناشویی را حل کنند؛ کودکان به عنوان اعضای خانواده مادر در نظر گرفته میشدند («حق مادر»). چرا و چهگونه این شکل از رابطه زناشویی به جای ازدواج گروهی به وجود آمد؟
هر چه روابط جنسی سنتی بیشتر از ویژگیهای بومی و ابتدایی زندگی در جنگلها (گاهی اوقات به صورت «ویژگیهای جنگلی» ترجمه میشود) بهدلیل توسعه شرایط اقتصادی و بهتبع آن تضعیف کمونیسم قدیمی و افزایش تراکم جمعیّت، بیشتر از آن زنها باید آنها را بهعنوان امری سرکوبگر و تحقیرآمیز احساس کرده باشند؛ و هر چه بیشتر تمایلشان به داشتن حق عفت و ازدواج موقت یا دائمی با یک مرد بهعنوان راهی برای رهایی (گاهی اوقات به صورت «نجات» ترجمه میشود) افزوده شده باشد. این پیشرفت در هیچ صورتی نمیتوانسته از مردان ناشی شده باشد، حتی به این دلیل که هیچگاه به آنها، حتی تا به امروز، این ایده نرسیده که از لذتهای ازدواج گروهی واقعی دست بردارند.
انگلس بهنظر میرسد که اعتقاد دارد که وجود افراد بیشتر در فضای کوچکتر (تراکم بالاتر) خود به خود تقاضای بیشتری برای رابطه جنسی برای هر زن ایجاد میکند. اساس دیدگاه او که زنان ازدواج با یک مرد را ترجیح میدهند، مبهم است. بهنظر میرسد این دیدگاه فرض میکند که واقعیّت موجود، که در آن زنان بیشتر به اراده مردان به جای اراده خودشان رابطه جنسی دارند، در «منشأ» این سیستم هم وجود داشته است. ازدواج زوجی بهوجود آمد چون زنان، که از تقاضای جنسی احاطه شده بودند، آن را خواستند. آیا افزایش تراکم جمعیّت نمیتوانست از رابطه جنسی کمتری حمایت کند و باعث کاهش ازدحام یا ادامه گروههای گسترده شود، چون مردم در هر صورت به هم نزدیک زندگی میکردند؟ انگلس فرض میکند، بدون توضیح دادن، که سیستم محدود کردن زنان به یک مرد اما محدود نکردن مردان به یک زن، پیشرفتی است بر یک سیستم که در آن هیچ محدودیتی برای هیچکدام وجود ندارد. او فرض میکند، بدون توضیح، که رابطه جنسی با شرکای مختلف از طرف مردان تحمیل شده و توسط زنان نخواسته است. شهوت مردانه توضیح داده نمیشود. تحت چه شرایطی زنان «برای عفت آرزو میکنند»؟ رویکرد مارکسیستیتر، از نظر روششناسی، این است که به شرایطی بپردازیم که فردی را ایجاد کند که این آرزو را تجربه کند یا چنین قانونی اجتماعی را ضروری یا مفید بداند. این که مردان همچنان قادر به داشتن چند همسر یا بیوفایی باشند، در حالی که وفاداری زنان خواسته شده است، این سؤال را به وجود میآورد که زنان از این جابهجایی چه چیزی به دست آوردند. از آنجا که «حق مادر» بهطور فرضی به آنها برتری در خانواده قبیلهای داده بود، زنان در این نقطه فرضاً نیازی به پذیرش وضعیّتی نداشتند که نمیخواستند.
ادعا کردن اینکه رابطه جنسی مکرر و متنوع لزوماً باید برای زنان تحقیرآمیز و سرکوبگر باشد، «منشأ» جامعهای که در آن این چنین است را توضیح نمیدهد. پیامد بهعنوان علت ارائه شده است. توضیح تغییر اجتماعی این است که زنان virtuous (با فضیلت) خواهان شوهران شدند. (زنان غیر virtuous به طور فرضی با شوهران بیوفا رابطه جنسی داشتند.) مردان در هر زمان آماده «لذت از ازدواج گروهی واقعی» هستند. در اینجا ما شخصیتهای جنسی داریم: مردان، دوشیزگان و فاحشهها، شخصیتهایی در سناریوی اصلی پورنوگرافیک که پیش از طلوع تاریخ مطرح شده است.
انگلس ادامه میدهد: «همانطور که همسرانی که قبلاً بهراحتی بهدست میآمدند، اکنون ارزش مبادلهای پیدا کردهاند و خریداری میشوند، همینطور با نیروی کار، بهویژه از زمانی که دامها بهطور قطعی تبدیل به دارایی خانوادگی شدند… بر اساس رسوم اجتماعی آن زمان، مرد همچنین مالک منبع جدید تأمین معیشت، دامها، و بعداً ابزارهای جدید کار، بردگان بود.» انگلس با بیپروایی فوقالعادهای چیزها و معانی اجتماعی، روابط بین چیزها و روابط بین مردم را به هم متصل میکند. چهگونه همسران «بهدست آورده» شدند، حتی کمتر از آن که فروخته شوند؟ زنان بهخاطر اینکه دامها دارایی خانوادگی بودند، فروخته شدند؟ قدرت «حق مادر» چه میتوانست باشد اگر همسر توسط شوهر خریداری میشد؟ نیروی کار «همانطور که» زنان فروخته میشدند، به فروش رسید؟ چهگونه این تقسیمها به «رسم اجتماعی آن زمان» تبدیل شدند؟ چه چیزی باعث شد که دامها در ابتدا ثروت محسوب شوند؟ چرا زنان دامها را مالک نمیشدند یا از آنها مراقبت نمیکردند؟ چرا شوهران خرید و فروش نمیشدند؟ آیا واقعاً اینگونه است که بردهداری بهوجود آمد زیرا «خانواده به اندازه دامها به سرعت تکثیر نمیشدند. مردم بیشتری برای مراقبت از آنها نیاز بود؛ برای این منظور میشد از دشمنان اسیر شده در جنگ استفاده کرد، کسانی که همانطور که دامها تولید مثل میکنند، به راحتی تکثیر میشدند.» آیا به این دلیل که دامها بهطور مؤثرتری از مردم تولید مثل میکنند، بردهداری بهوجود آمد؟
در مقایسه با این رویکرد برای توضیح وضعیّت اجتماعی یک گروه غیرکلاس، مارکس پرسید: «برده سیاهپوست چیست؟ یک انسان از نژاد سیاه. یکی از این توضیحات بهاندازه دیگری معتبر است. یک سیاهپوست یک سیاهپوست است. او تنها در برخی روابط به برده تبدیل میشود. یک دستگاه چرخدستی پنبهزنی یک ماشین برای ریسیدن پنبه است. فقط در برخی روابط تبدیل به سرمایه میشود. اگر این روابط را از آن بگیریم، دیگر هیچچیز بیشتر از طلا نیست، همانطور که طلا بهخودیخود پول نیست یا شکر قیمت شکر نیست.» اما حتی مارکس نیز بهنظر میرسید که متقاعد شده بود که چیزی که یک زن domesticated (دور از طبیعت) میسازد، نه روابط اجتماعی، بلکه جنسیّت او است. انگلس ادامه میدهد گویی میتوان ایجاد روابط اجتماعی بردگی را با اشاره به وجود نیازی که برای کارهایی که بردهها انجام میدهند، وجود دارد، توضیح داد.
انگلس همچنین اشاره میکند که «شناسایی انحصاری مادر، بهدلیل غیرممکن بودن شناسایی والد مرد با قطعیت، به این معناست که زنان- مادران- احترام زیادی دارند.» از یک زمینه که به نسل و مادر بودن معنای اجتماعی خاصی میدهد، هیچ دلیلی وجود ندارد که باور کنیم احترام اجتماعی یک همبسته ضروری از تنها سیستم ممکن برای ردیابی نسل است. شایستگی مادران لزوماً نباید باعث احترام به آنها شود. بهعنوان یک مسئله پیشین، بسیار مبهم است که چرا زنان، که گروهی زیستشناختی تعریف شدهاند، اصلاً «در خانه» هستند، یا بهتر بگوییم چرا مردان در آنجا با آنها نیستند. انگلس میگوید: «بر اساس تقسیم کار درون خانواده در آن زمان، وظیفه مرد این بود که غذا و ابزارهای کار لازم برای این منظور را بهدست آورد. بنابراین او همچنین مالک ابزارهای کار بود و در صورت جدا شدن شوهر و همسر، او ابزارها را با خود میبرد، همانطور که او لوازم خانه را با خود نگه میداشت.» بهنظر انگلس، این وضعیّت نیازی به توضیح ندارد. جایگاه زن در خانه، گسترشی از تقسیم کار بین جنسها است که در ابتدا غیر استثماری و «فقط برای اهداف تولید مثل» بود. چهگونه این تبدیل به کار خانگی شد؟ این سؤال در بیشترین حد با این جمله پاسخ داده میشود: «تقسیم کار بین دو جنس بهوسیله علل دیگری غیر از موقعیّت اجتماعی زنان تعیین میشود. در میان مردمی که زنانشان باید سختتر از آنچه ما مناسب میدانیم کار کنند، اغلب احترام بیشتری به زنان میشود نسبت به میان اروپاییان ما.» انگلس «علل دیگر» که این تقسیم کار بین جنسها را تعیین میکنند، مشخص نمیکند. بهنظر نمیرسد به ذهن او خطور کرده باشد که تقسیم اجتماعی کار ممکن است بر موقعیّت اجتماعی افرادی که نقشها را پر میکنند تأثیر بگذارد، همانطور که برعکس آن هم ممکن است. او ما را اطمینان میدهد که زن سختکوش در زمانهای بربری «در میان مردم خود بهعنوان یک خانم واقعی مورد احترام قرار میگرفت… همچنین از نظر شخصیت خانم بود.» بهطور ضمنی، در صورتی که کسی نگران باشد که سوسیالیسم، با داشتن زنانی که کار واقعی انجام میدهند، زنان را بیخانم کند.
در چارچوب انگلس، تقسیم کار بر اساس جنسیّت به طور متفاوتی نسبت به دیگر تقسیمهای کار توضیح داده میشود. تمایز اصلی این است که هیچکدام از تقسیمهای کار دیگر ویژگی انسانی مانند جنسیّت را به همان شیوهای که در تقسیم کار میان زن و مرد مشاهده میشود، انعکاس نمیدهند یا با آن همراستا نمیشوند. در حالی که کار میان مردان (در عرصه تولید) تقسیم میشود و این تقسیم به صورت تدریجی پیشرفت کرده و تقسیمهای قبلی را کنار میزند، انگلس بر چهگونگی تولید فردی و مبتنی بر کالا در سرمایهداری تأکید میکند که منجر به بیگانگی فزاینده و شکلگیری روابط مبادلهای میشود. با این حال، تقسیم کار میان زنان و مردان در تحلیل او به طور جداگانهای مطرح شده است بدون اینکه توضیح یا تحقیقی عمیق در مورد اینکه چرا این تقسیم وجود دارد یا چهگونه ممکن است اجتماعی ساخته شده باشد، ارائه دهد. انگلس به نظر میرسد که تقسیم کار جنسی را چیزی طبیعی میداند که تنها به دلیل “علل دیگری” رخ میدهد و هیچ تحلیل بیشتری ارائه نمیدهد.
چهگونگی توضیح انگلس در مورد تقسیم کار بر اساس جنسیّت اینگونه است که کار زنانه، حتی در درون خانه یا در تولید، به هیچوجه قدرت اجتماعی برای زنان به ارمغان نمیآورد. در عوض، او استدلال میکند که قدرت آنها از نقششان به عنوان مادران ناشی میشود که محدود به خانه است. در حالی که مردان قدرت اجتماعی و وضعیّت خود را از نقششان در تولید به دست میآورند، نه از پدری، حتی اگر درگیر بچهها باشند.
این مسئله پارادکسی را در نظریّه انگلس ایجاد میکند: او استدلال میکند که سلطه مردانه به عنوان نتیجه تغییرات در شیوههای تولید تاریخی به وجود آمده است، اما در عین حال، به نظر میرسد که سلطه مردانه از ابتدا در تحلیل او گنجانده شده است. زمانی که او از «ازدواج دوگانه» و پیدایش آن صحبت میکند، تصویر اجتماعی که او ارائه میدهد بیشتر شبیه به جامعهای است که تحت سلطه مردانه قرار دارد تا یک مرحله انتقالی. توصیف زنانی که به عنوان همسر «به دست آورده» یا «فروخته میشوند»، در خانه کار میکنند و مردانی که مالک وسایل معیشتی هستند، نشان میدهند که این جامعه از پیش تحت سلطه مردانه قرار دارد، علیرغم تلاش انگلس برای ردیابی آن به زمانی قبل از تمدن.
انگلس گذار از اشکال برابرتر (مانند سیستم «حق مادر» ) به ساختارهای خانوادهای که در جوامع طبقاتی وجود دارد را توضیح میدهد، اما توصیف وضعیّت در درون ازدواج دوگانه به نظر نمیرسد که به خصوص هماهنگ باشد حتی در این مرحله اولیّه. ویژگیهای اصلی سلطه مردانه – تکهمسری، «حق پدر» و کنترل جنسی زنان – در این ساختارهای اولیّه از جامعه وجود دارند. این مسئله سؤال برانگیز است که چهگونه این ویژگیها که انگلس آنها را بخشی از فرآیند تاریخی سلطه مردانه میداند، میتوانند به عنوان یک تغییر که زندگی زنان را بدتر کرده، در نظر گرفته شوند، در حالی که این روابط قدرت از همان ابتدا در این دوران از آنچه انگلس توصیف میکند وجود دارند.
واضح است که تحلیل انگلس ممکن است پیچیدگیها و تناقضات روابط جنسیّتی در جوامع ابتدایی را نادیده بگیرد، به خصوص چهگونگی قدرتزدایی در رابطه با جنسیّت و کار که پیش از آنکه در ساختارهای طبقاتی تثبیت شوند، ممکن است به شکلهای بیشتری سیال یا به چالش کشیده میشدند.
در توضیحات انگلس، با گسترش مالکیت خصوصی و روابط طبقاتی، خانوادههای جمعی به خانوادههای هستهای مدرن تبدیل شدند. خانواده هستهای با ویژگیهایی همچون تکهمسری (که تنها برای زنان اعمال میشود) شناخته میشود که هدف آنها این است که “مرد را در خانواده عالیرتبه کرده و فرزندان را به عنوان وارثان آینده ثروت او، به طور غیرقابل انکاری متعلق به او معرفی کند.” تنها شوهر میتواند پیوند ازدواج را قطع کند. تکهمسری برای زنان همراه با بیوفایی مردان، هتایریسم (یعنی روابط جنسی بیقید و شرط) و فحشا است: “گام از ازدواج دوگانه به تکهمسری میتواند به اعتبار مردان نوشته شود، و به طور تاریخی، جوهره این گام این بود که موقعیّت زنان را بدتر کرده و بیوفایی مردان را تسهیل میکند.”
انگیزه اولیّه برای ازدواج تکهمسره زمانی بود که (و به دلیل اینکه) افزایش بهرهوری کار باعث افزایش ثروت اجتماعی شد. ثروت قابل توجهی میتوانست در دستان یک مرد متمرکز شود. برای تضمین اینکه فرزندان مرد این ثروت را به ارث ببرند، “حق پدر” باید جایگزین “حق مادر” میشد، تغییر که مارکس آن را به طور کلی “به نظر میرسد که طبیعیترین انتقال باشد.”
به گفته انگلس: “بنابراین، از یک سو، به موازات افزایش ثروت، موقعیّت مرد در خانواده مهمتر از موقعیّت زن شد و از سوی دیگر، انگیزهای ایجاد شد تا از این موقعیّت تقویتشده برای سرنگونی، به نفع فرزندانش، نظم سنتی ارثبری استفاده شود.”
بنابراین تکهمسری زنان از تمرکز ثروت در دستان یک “مرد” و نیاز به به ارث بردن این ثروت توسط فرزندان او نشأت میگیرد. دوباره، بسیاری از ارتباطها بین اشیاء مادی و معانی اجتماعی آنها به سادگی پیشفرض گرفته شدهاند. انگلس فرض میکند که افزایش ثروت باعث تحریک تصاحب خصوصی آن ثروت میشود؛ ثروت خصوصی متعلق به مردان است؛ افزایش ثروت مردان باعث ایجاد نیاز به ارثبردن از آن میشود؛ و افزایش ثروت شوهران تأثیراتی بر روابط آنها با همسرانشان در خانواده دارد. او همچنین فرض میکند که قدرت مادر در خانه میتواند و باید سرنگون شود تا تضمین شود که ارث به فرزندان مرد خواهد رسید، حتی اگر در ازدواج دوگانه پدری قابل پیگیری باشد، زیرا وفاداری زن خواسته شده بود. و اینکه سیستمهای نسلگذاری به طور خودکار با قدرت ارتباط دارند.
چرا افزایش تعداد هر شیء تولید شده بیشتر از نیاز فوری، خود به خود افزایش ثروت به حساب میآید، به این معنا که این افزایش ثروت، پیامدهای اجتماعیای برای صاحب آن شیء داشته باشد؟ اگر افزایش بهرهوری باعث ایجاد ثروت اضافی میشود، چرا این ثروت بهطور جمعی و مشترک مالکیت نمیشود؟ وجود تعداد بیشتری از اشیاء، به خودی خود شکل روابط اجتماعی که سازماندهی آنها خواهد داشت را تعیین نمیکند. آیا باید فرض کنیم که مردم به طور ذاتی تمایل دارند که داراییهای خصوصی داشته باشند؟ اگر چنین است، چشمانداز سوسیالیسم در هر شرایطی جز شرایط معیشتی بسیار کمرنگ به نظر میرسد. چرا زنان خود ثروت به دست نیاوردند؟ چرا ثروتی که مردان به دست میآوردند، به عنوان دارایی یک واحد زوجی در نظر گرفته نشد؟ صرفاً به این دلیل که مرد کار نگهداری از گلهها را انجام داد، چرا باید این کار به این معنا باشد که او مالک آنها است؟ قطعا تقسیم کار به طور خودکار تقسیم مالکیت را به همراه ندارد.
چرا داشتن مالکیت خصوصی به معنای این است که باور داشته باشیم مهم است که کسی، بهویژه “فرزندان خود” آن را در زمان مرگ فرد به ارث ببرند؟ برای پیوستن مالکیت خصوصی به پدران از طریق ازدواج و به فرزندان به عنوان وارثان، نیاز به بحثی در مورد معنا و مفهوم اجتماعی مالکیت خصوصی وجود دارد. مالکیت اشیاء، مالکیت والدین بر فرزندان (“فرزندان او”)، مالکیت متقابل همسران نسبت به یکدیگر، همه به پایهگذاری در معنای روابط اجتماعی نیاز دارند. اگر، به عنوان مثال، مالکیت خصوصی در یک فرهنگ خاص به شخصیت افراد وجه مثبت میبخشد و اگر مرگ از نظر فرهنگی به معنای پایان شخصیت باشد، ممکن است فرد بخواهد دارایی را به کسی منتقل کند که با او شناسایی میکند. ارث بردن تبدیل به دفاعی در برابر مرگ از طریق تداوم خود از طریق واسطهگری مالکیت دارایی میشود، که به این هدف ازدواج تکهمسری (حداقل برای مردان) یک وسیله است. هرگونه توضیحی برای این روند نیاز است. انگلس به گونهای پیش میرود که گویی نیاز به واگذاری (یا مالکیت) دارایی ویژگی فیزیکی اشیاء خودشان است.
چرا افزایش ثروت اجتماعی باید باعث تقویت قدرت مردان نسبت به زنان در خانه شود. نویسنده تأکید میکند که حتی با فرض اینکه ثروت بهطور عمده در اختیار مردان است، این واقعیّت که ثروت مردانه است، چهگونه بهطور خاص روابط جنسیّتی را در خانه تحت تأثیر قرار میدهد. به عبارت دیگر، چرا تنها افزایش ثروت باید منجر به تمرکز بیشتر قدرت در دستان مردان در داخل خانه شود؟
در سیستم «ازدواج جفتی»، زنان در خانه کار میکردند و در عین حال مقام بالایی داشتند و از نظر اجتماعی همتراز با مردان بودند. بهعبارت دیگر، در شرایطی که در آن مادر بودن و نقش زن در خانه بهعنوان یک قدرت اجتماعی پذیرفته شده بود، انتقال ثروت به فرزندان نیازی به براندازی «حق مادر» نداشت. ثروت میتوانست از طریق مادر منتقل شود، چون مادر بودن در این مرحله از تاریخ اجتماعی و فرهنگی بهطور قطع پذیرفته شده بود و هیچ سوالی در مورد آن وجود نداشت.
اما در سیستم «تکهمسری»، شرایط تغییر کرد. چیزی که در اینجا تغییر کرد، اهمیت قدرت اجتماعی تولید خارج از خانه بود. تولید در خارج از خانه – بهویژه در عرصههای اقتصادی مانند کشاورزی و صنعت – برای مردان اهمیت پیدا کرد و همین امر قدرت مردان در خانه را تقویت کرد. این تغییر در معنای اجتماعی و تأثیر آن بر روابط جنسیّتی در خانه، همچنان بدون توضیح باقی مانده است.
سوال اصلی این است که چرا با انتقال قدرت اجتماعی از داخل خانه (که زنان در آن موقعیّت قدرت داشتند) به خارج از خانه، مردان از این انتقال قدرت بهرهمند شدند و زنان تحت فشار بیشتری قرار گرفتند؟ چرا این تغییر در موقعیّت اجتماعی زنان در خانه و روابط جنسیّتی را توضیح نمیدهد؟
وقتی خانه مرکز فعّالیّتهای تولیدی بود، این واقعیّت که زنان در خانه کار میکردند باعث میشد که برتری زنان در آنجا تضمین شود. اما وقتی خانه توسط بازار بهعنوان مرکز تولیدی جایگزین شد، این واقعیّت که زنان در خانه کار میکردند باعث شد که برتری مردان در خانه تضمین شود. این ممکن است وضعیّت زنان را پس از تسلط تولید کالا بر تولید اجتماعی توضیح دهد، زمانی که زنان از این تولید کنار گذاشته میشوند. اما این توضیح نمیدهد که چرا زنان بهخاطر جنسیّت از تولید اجتماعی کنار گذاشته شدهاند و پیامدهای آن برای قدرت اجتماعی چیست. چهگونه مفهوم کار خانگی از «تولیدی» به «غیرفعال» تغییر کرد با ظهور طبقات اجتماعی؟ در این زمان، نه ظهور تولید کالا، بلکه زنان باید قدرت خود را از دست داده باشند. بهطور ظاهری، حرکت به سمت جامعهی قبیلهای، مالکیت خصوصی و تکهمسری باعث بیارزش شدن کار خانهداری شد، به این معنا که زنان بیارزش شدند. با کاهش ارزش کار زنان در جامعه، آنها از قدرت در خانه محروم شدند. آیا برای قدرت زنان تفاوتی میکرد که آیا کارشان منجر به ایجاد یک مازاد ثروت برای انباشت خصوصی میشود یا خیر، اگر کارشان بهعنوان تولید ضروری دیده میشد؟ انگلس این تغییر را اینطور توضیح میدهد که کار در خانه از آنجایی که به زنان ارزش کمی داده شده بود، بهطور ضمنی بیاهمیت شده بود. خود کار تغییر زیادی نکرده بود.
با این حال، هنگامی که پدر از طریق افزایش ثروت در جامعه قدرت بیشتری پیدا کرد، «حق مادر» باید سرنگون میشد و سرنگونی آن هم شد. این انقلاب به هیچوجه به اندازهای که امروز به نظر میرسد دشوار نبود. چرا که این انقلاب—یکی از مهمترین انقلابهای تاریخ بشری—میتوانست بدون آنکه یکی از اعضای زندهی قبیله را مختل کند، اتفاق بیفتد. همه چیز میتوانست همانطور که بود باقی بماند. تنها یک فرمان ساده کافی بود که در آینده فرزندان اعضای مرد قبیله در همان قبیله بمانند، اما فرزندان اعضای زن به قبیلهی پدرشان منتقل شوند.
قدرت طبقاتی قدرت جنسیّتی تولید میکند. مارکسیستها معمولاً بهطور ساده اجازه نمیدهند که یک «تصمیم ساده» روابط قدرت تاریخی را برهم زند. بهنظر میرسد که مردان این تصمیم را گرفتند. چرا زنان، که در آن زمان باید در خانواده تسلط داشتند، آن را پذیرفتند؟
پاسخ به نظر میرسد این باشد که وقتی تقسیم کار بین مردان خارج از خانواده تغییر کرد، رابطهی خانوادگی در داخل خانواده تغییر کرد. تقسیم کار درون خانواده قبل از ظهور طبقات اجتماعی به مردان این حق را میداد که مالکیتهای مهمی مانند گلهها را در اختیار داشته باشند. وقتی تقسیم کار خارج از خانواده به یک رابطهی طبقاتی تبدیل شد که بر اساس مالکیت خصوصی بود، رابطهی خانوادگی لزوماً از سلطهی زنانه به سلطهی مردانه تغییر کرد. اگر بگذاریم کنار سوالاتی که دربارهی اینکه چرا یا چهگونه مردان قبل از اینکه مالکیت خصوصی به وضعیّت غالب تبدیل شود، میتوانستند در داخل خانواده مالک باشند یا چرا همه زنان در خانه بودند، ماهیت استدلال این است که قدرت برخی از مردان برای سلطه بر دیگر مردان در تولید، به همه مردان این قدرت را داد که بر همه زنان در خانه سلطه داشته باشند.
انگلس توزیع قدرت بین زنان و مردان در خانواده را بهعنوان تابعی از جایگاه واحد خانوادگی در تولید اجتماعی توضیح میدهد که به نوبهی خود روابط مردان با مردان را بیان میکند. از این نظر، که قدرت طبقاتی منبع تسلط مردانه است، این نتیجه به دست میآید که تنها مردانی که قدرت طبقاتی دارند میتوانند زنان را در خانواده سرکوب کنند. انگلس بررسی وضعیّت زنان تحت سرمایهداری را به بررسی «خانواده بورژوایی» و «خانواده پرولتاریایی» تقسیم میکند، و روشن میکند که موقعیّت طبقاتی واحد خانوادگی که زن در آن تابع است، درک او از سرکوب آن زن را تعریف میکند. از آنجا که مردان طبقه کارگر ثروت قابل توجهی ندارند، احتمالاً مالک دارایی خصوصی کمی هستند و توسط تعداد معدودی (مرد) که دارایی دارند، استثمار میشوند، آنها فاقد پیشنیازهای انگلس برای سلطه مردانه هستند. خانواده پرولتاریایی مالکیت ندارد، «برای حفظ و وراثت آن، تکهمسری و سلطه مردانه ایجاد شده بود؛ بنابراین هیچ انگیزهای برای مؤثر ساختن این سلطه مردانه وجود ندارد». علاوه بر این، «حالا که صنعتهای بزرگ همسران پرولتاریایی را از خانه به بازار کار و کارخانهها بردهاند و او را اغلب به نانآور خانواده تبدیل کردهاند، دیگر هیچ پایهای برای هر نوع سلطه مردانه در خانه پرولتاریایی باقی نمانده است، مگر شاید برای برخی از بیرحمیها نسبت به زنان که از زمان معرفی تکهمسری گسترش یافته است».
زنان پرولتاریایی و بورژوایی در ساختار روابط جنسی خود با شوهرانشان تفاوت دارند. پرولتاریا «عشق جنسی» را تجربه میکند؛ بورژوازی تکهمسری دارد. عشق جنسی «فرض میکند که شخص مورد علاقه، عشق را بهطور متقابل باز میگرداند؛ به این معنا که زن در اینجا در موقعیّتی برابر با مرد قرار دارد.» عشق جنسی شدید، مالکانه و طولانیمدت است. اخلاق آن از یک رابطه این سؤال را میپرسد: «آیا این رابطه از عشق و عشق متقابل سرچشمه میگیرد یا نه؟» ازدواج فردی شکل اجتماعی است که با عشق جنسی تطابق دارد، «چرا که عشق جنسی بهطور طبیعی انحصاری است—گرچه در حال حاضر این انحصار تنها در زن بهطور کامل تحقق یافته است.» عشق جنسی فقط در روابط پرولتاریایی ممکن است. این رابطه «تبدیل به قاعدهای واقعی و تنها میتواند تبدیل به قاعدهای واقعی در میان طبقات تحت ستم شود، که به معنای امروز، در میان پرولتاریا است … دستیاران ابدی تکهمسری، هتاریزم و زنا، نقش بسیار کمی دارند.» در روابط خود، پرولتاریا، طبقه انقلابی، جامعه پس از انقلاب را پیشبینی میکند.
پس، زن پرولتاریایی بهعنوان یک زن تحت سرکوب قرار نمیگیرد. او تحت سلطه مرد در خانواده نیست. او در تکهمسری زندگی نمیکند. او نه از نظر اجتماعی منزوی است و نه از نظر اقتصادی وابسته، زیرا در تولید اجتماعی مشارکت دارد، همانطور که تمام زنان تحت سوسیالیسم مشارکت خواهند داشت. او تحت سرکوب دوگانه یا مشترک قرار ندارد. زنان پرولتاریایی زمانی تحت سرکوب قرار میگیرند که در کار کردن خارج از خانه با سرمایه بهعنوان کارگر مواجه شوند، شرایطی که آنها با مردان طبقه کارگر شریک هستند.
تفاوتهای بین روابط جنسی پرولتاریایی (عشق جنسی) و روابط جنسی بورژوایی (تکهمسری) بسیار بزرگ و در عین حال مبهم است. عشق جنسی در اصل، و حتی پس از لغو آن، با تکهمسری ترکیب میشود. ازدواج فردی شکل اجتماعی هر دو است. حذف پایه اقتصادی برای تکهمسری و نتیجهگیری برابر شدن جنسها، زنان را آزاد نمیکند که عشق جنسی را تجربه کنند، بلکه مردان را «واقعاً» تکهمسر میکند: «اگر حالا ملاحظات اقتصادی که باعث میشد زنان با خیانتهای مکرر شوهرانشان کنار بیایند—نگرانی از معیشت خودشان و بیشتر برای آینده فرزندانشان—از بین برود، آنگاه طبق تمام تجربیات گذشته، برابری زنان باعث خواهد شد که مردان واقعاً تکهمسر شوند تا اینکه زنان چندهمسری کنند.»
تمایز بین عشق جنسی و تکهمسری در تحلیل انگلس بهمنظور تمایز وضعیّت زنان پرولتاریایی از وضعیّت زنان بورژوایی است تا پرولتاریا را ایدهآلسازی کند. زنان هر دو طبقه، داراییهای انحصاری مردان هستند. تحت سوسیالیسم، وضعیّت تمام زنان تغییر خواهد کرد زیرا خانهداری خصوصی به صنعت اجتماعی منتقل میشود. «سلطه مرد در ازدواج نتیجه ساده سلطه اقتصادی او است و با لغو آن، این سلطه به خودی خود از بین خواهد رفت.» در بهترین حالت، این توضیح میدهد که چرا زنان باید سلطه مردانه را تحمل کنند؛ اما این توضیح نمیدهد که چرا مردان آن را میخواهند. نمونهای روشنتر از علیت یکطرفه بین روابط مادی و روابط اجتماعی نمیتوان یافت.
بردن خانهداری به درون صنعت اجتماعی «تمام نگرانیها دربارهی “پیامدها” را از بین میبرد، که امروزه مهمترین عامل اجتماعی-اخلاقی و همچنین اقتصادی است که مانع از آن میشود که دختری خود را بهطور کامل به مردی که دوستش دارد، بسپارد.» دانستن اینکه کمونیسم این امکان را فراهم میآورد که مردان بتوانند زنان را بهصورت کاملتری از نظر جنسی در اختیار داشته باشند، زیرا زنان خود را «کاملاً تسلیم» خواهند کرد—که مانع اصلی این امر کار خانگی است، که میتوان آن را به مراقبت از کودکان تعبیر کرد—چندان انگیزهای برای امید به دوران آرمانی انگلس ایجاد نمیکند. او میپرسد آیا کمونیسم «برای ایجاد رشد تدریجی روابط جنسی بدون محدودیت و همراه با آن، دیدگاه عمومیِ بردبارتر نسبت به افتخار یک دوشیزه و شرم یک زن کافی نخواهد بود؟»
چهگونگی آنکه روابط جنسی بدون محدودیت از دلیلی که زنان برای رهایی از ازدواج گروهی در دوران بربریت داشتند، به خودِ آن رهایی تحت کمونیسم تبدیل شد—و چه برسد به دگرگونی معنای این روابط برای زنان بهواسطهی تغییر در مناسبات مالکیت—کاملاً نامشروح باقی مانده است، اما احتمالاً همان چیزی است که از ماتریالیسم مبتذل منظور میشود.
عشق جنسی فقط در روابط پرولتاریایی رخ میدهد، بنابراین زنان پرولتاریایی بهعنوان زن سرکوب نمیشوند؛ تکهمسری تنها در طبقات حاکم وجود دارد، پس فقط زنان بورژوا بهعنوان زن تحت ستم قرار میگیرند. آیا ممکن است که کل این بررسی دربارهی ریشههای ستم بر زنان، به توضیحی منجر شود که اکثریت زنان را مستثنی میکند؟ تنها زنانی که از استثمار طبقاتی سود میبرند—یعنی زنان طبقات حاکم—تحت سلطه مردان قرار دارند، آنهم فقط توسط مردان همان طبقه.
به نظر میرسد نتیجه چنین است: زنانی که به دلیل موقعیّت طبقاتی خود تحت ستم قرار میگیرند، بهعنوان زن توسط مردان سرکوب نمیشوند بلکه توسط سرمایه تحت سرکوباند، در حالی که فقط زنانی که از موقعیّت طبقاتی خود بهره میبرند (زنان بورژوا) بهعنوان زن تحت ستم قرار میگیرند، آنهم تنها توسط مردان طبقهی خود. اما چهگونه مردان طبقات حاکم میتوانند زنان طبقات حاکم را سرکوب کنند، در حالی که تفاوت طبقاتی مبنای ستم جنسی است؟ و از آنجا که مردان طبقه کارگر نمیتوانند زنان طبقات حاکم را سرکوب کنند، زنان بورژوا نمیتوانند قربانی سلطهی مردانه باشند. وقتی مردان طبقه کارگر از مشارکت در سلطهی مردانه حذف میشوند، ستم بر زنان وجود دارد، اما توضیحی برای اینکه چه کسانی تحت این ستم هستند و چه کسانی آن را اعمال میکنند، ارائه نمیشود.
انگلس جنسیّتگرایی (جنسزدگی) را بهعنوان نوعی وارونگی از ستم طبقاتی توضیح میدهد، که با هیچ دادهی شناختهشدهای همخوانی ندارد؛ این دیدگاهی است که با یک نظر پایدار در چپ همسو میشود که فمینیسم را «بورژوایی» میداند. همچنین این نظر را که بسیاری از نظریّههای مارکسیستی، هنگام تفسیر جنسیّت از منظر طبقه، واقعیّتهای ساده را پیچیده میکنند تا جنسیّت را بهصورت غیرمستقیم، اگر نگوییم بیاهمیت، درک کنند، تقویت میکند. نظریّهای که گروهی از مردان موردعلاقه را از مسئلهی سلطهی مردانه معاف میکند، بهناچار از مواجهه با قدرت مردانه بر زنان بهعنوان شکلی متمایز از قدرت، که با ساختار طبقاتی مرتبط است اما نه از آن مشتق میشود و نه یک اثر جانبی از آن است، طفره میرود.
انگلس تأثیر روابط زنان با تقسیم طبقاتی را در میان طبقات مختلف به درستی درک نمیکند. او متوجه میشود که تنش میان وظایف خانوادگی زنان و تولید عمومی، طبقات مختلف را قطع میکند: «اگر او وظایف خود را در خدمت خصوصی به خانوادهاش انجام دهد، از تولید عمومی کنار میماند و نمیتواند درآمد داشته باشد؛ و اگر بخواهد در تولید عمومی شرکت کند و بهطور مستقل درآمد کسب کند، نمیتواند وظایف خانوادگی را انجام دهد. و وضعیّت همسر در کارخانه، وضعیّت زنان در تمام شاخههای کسبوکار است، تا پزشکی و حقوق.» انگلس از آگاهی ضمنی خود که رابطه زنان با طبقه، اگرچه اغلب مستقیم و پایدار است، میتواند همچنین کاهشیافته یا قطع شود، زیرا رابطهای غیرمستقیم نیز هست، توسعه نمیدهد.
از دیدگاه فمینیستی، موقعیّت طبقاتی زن، چه کار کند و چه نکند، از طریق رابطهاش ابتدا با پدر و سپس با شوهرش تعیین میشود. این موقعیّت از طریق تغییرات در این روابط، مانند ازدواج، طلاق یا پیری، تغییر میکند. موقعیّت طبقاتی زن به نسبت موقعیّت طبقاتی مرد در شرایط مشابه مادی، بازتر است و تغییرات بیشتری دارد، چه بالا و چه پایین. از طریق روابط با مردان، زنان تحرک طبقاتی قابل توجهی دارند، هم به سمت پایین و هم به سمت بالا. یک ازدواج مطلوب میتواند یک زن را به طبقه حاکم پرتاب کند، در حالی که مهارتها، آموزش، تجربه کاری، مقیاس دستمزدها و نگرشهای او، اگر بهتنهایی باشد، کمترین شرایط برای استقلال اقتصادی یا تحرک را فراهم میآورد. طلاق یا پیری میتواند ارزش اقتصادی زن را کاهش دهد، زیرا ارتباطات یا جذابیت او برای مردان کم میشود. رابطه زنان با رابطه مردان با تولید، موقعیّت طبقاتی زنان را به گونهای تثبیت میکند که از موقعیّت طبقاتی کار خود زنان عبور میکند. اگر او فقط کار خانگی انجام دهد، موقعیّت طبقاتی او توسط کار شوهرش خارج از خانه تعیین میشود—با وجود اینکه کار خانگی در میان طبقات مختلف بهطور فزایندهای مشابه است و وقتی پرداخت میشود، بهعنوان کار طبقه کارگر در نظر گرفته میشود. این بدین معنی نیست که رابطه زنان با طبقه از آنچه که مردان تجربه میکنند ضعیفتر است، بلکه این رابطه بهطور غیرمستقیم از طریق روابط زنان با مردان میانجیگری میشود.
انگلس در سراسر اثر خود فرض میکند، همانطور که نظریّهپردازان لیبرال نیز انجام میدهند، که تمایز میان قلمرو داخل خانواده و قلمرو خارج از خانواده تمایزی است میان عمومی و خصوصی. «خصوصی» به معنای «داخل خانواده» است. «عمومی» به معنای باقی دنیا است. یعنی، خانواده بهعنوان یک فضای واقعی خصوصی در نظر گرفته میشود، خصوصی برای همه کسانی که در آن حضور دارند—و نه تنها به این دلیل که یک وظیفه ایدئولوژیک در پشت این تصور قرار دارد. در تحلیل زنان بهعنوان یک گروه از منظر نقش آنها در خانواده، و مردان از منظر نقش آنها در تولید اجتماعی، انگلس دیدگاه اجتماعی را از تحلیل تقسیم قدرت بر اساس جنسیّت در درون و خارج از خانواده محذوف میکند. آیا زنان واقعاً در بازار کار توسط کارفرمایان مرد متفاوت از نحوه رفتار آنها در خانه با شوهرانشان مورد رفتار قرار میگیرند؟ در کاری که انجام میدهند؟ در خدمات شخصی و جنسی که ارائه میدهند؟ در سلسلهمراتب میان آنها؟ در نظر گرفتن خانه بهعنوان «خصوصی»، سرکوب زنان را به خصوصیسازی تبدیل کرده و وضعیّت زنان را به سوالی از روابط خانگی بدل میکند که باید بهعنوان یک تبعه از عرصه عمومی تحلیل شود، نه اینکه خانواده درون یک کلیت قرار گیرد که با تقسیم جنسیّتی قدرت مشخص میشود و هم خانه و هم بازار کار را تقسیم میکند.
تمایز خصوصی/عمومی انگلس مشابه و تقویتکنندهی تمایز طبیعت/تاریخ مارکس است، با تعریف مسائل زنان در قالب یکی از دوگانههای توصیفی که در آن وضعیّت زنان کمترین تغییر اجتماعی مستقیم را تجربه میکند. برای مارکس، نقش طبیعی زن در نقش او بهعنوان کارگر منعکس میشود؛ برای انگلس، نقش طبیعی زن در نقش او در خانواده منعکس میشود. شناسایی ستم زنان با خصوصی و طبیعی بودن، چه در اندیشهی چپ و چه در خودِ جامعهی سرمایهداری، به تضعیف مسئلهی وضعیّت زنان کمک میکند و این مسئله را به عرصههای مردانه و مسلط ارجاع میدهد و این تخصیص را چنانکه گویی به آن پرداخته میشود، پشت [موضعی] ظاهری پنهان میکند.
فرضیهی کلیدی در تحلیل انگلس از وضعیّت زنان، که بدون آن تاریخنگاری انگلس به حرکت نمیافتد، (در یک کلمه) جنسیّتگرایی است. ارزشها، تقسیم کار و قدرت سلطه مردانه در هر لحظهی بحرانی فرض میشود. در غیر این صورت، این تحلیل به یک سری از واقعیات بیارتباط و بیمعنی تبدیل میشود. موضوعی که باید توضیح داده شود—یعنی توسعهی سلطه مردانه—در واقع فرض میشود. بهعنوان یک توضیح از «مبادی» این توسعه، تحلیل به یک بازگویی اسطورهای تبدیل میشود که در آن دورههای افزایشی از وضعیّت ایستا و همیشگی فرودستی زن در حال صعود است، که در آن میتوان نابرابریهای فزاینده را مشاهده کرد، اما نمیتوان فهمید که چهگونه شروع شدند یا چرا به طور پیوسته بدتر میشوند. اگر هدف این بود که «مسئله زن» جایی در نظریّه مارکسیستی پیدا کند، به آن پرداخته شد: جایگاه زن.
روش انگلس این امر را اجتنابناپذیر ساخت. رویکرد او به توضیح اجتماعی بهشدّت علّی، یکطرفه و یکسویه است. شرایط مادی بهتنهایی روابط اجتماعی را خلق میکنند؛ آگاهی و مادیّت با یکدیگر تعامل ندارند. فکر به اشیاء مینگرد. اشیاء آنجا، در آن زمان ظاهر میشوند و به یکدیگر ارتباط پیدا میکنند. گفتمان بهطور اسطورهای است، با صدای منفعل. «چنین چیزهایی بوجود آمدند»؛ سپس چیزی «بر روی» چیزی آمد؛ این «قطعاً باید منجر به» آن میشد. نظریّه، برای انگلس، خیلی دور از یک گفتوگو میان ناظر و مشاهدهشده است. او هیچ نگرانی از تاریخی بودن خودش ندارد. او بهطور کامل از درک جنبهی موضوعی رابطهی نفْس/شیء بهعنوان یک عامل اجتماعی پویا ناتوان است. و تاریخ را بهعنوان یک شیء ثابت درون یک هدفشناسی میبیند، که در آن آنچه پیش از آن آمده لزوماً به آنچه بعد از آن میآید منتهی میشود. این عدم درک جنبهی شیء از رابطهی نفس/آفاق بهعنوان یک عنصر اجتماعی پویا است. باید درک کرد که جامعه میتواند غیر از آنچه که هست باشد تا بتوان آن را توضیح داد، چه برسد به اینکه آن را تغییر داد. شاید حتی باید درک کرد که جامعه میتواند غیر از آنچه که هست باشد تا بتوان فهمید چرا اینطور که هست، لزوماً باید باشد. امپیریسم انگلس فقط میتواند واقعیّتی را که پیدا میکند تصور کند، و بنابراین او فقط واقعیّتی را پیدا میکند که تصور کرده است.
[1]. Sheldon Wolin
[2]. epic theory
[3]. sexism
[4]. deconstruct
[5]. Deconstruction
[6]. subjectivity
[7]. objectivity
[8]. differences
[9]. sameness
[10]. method
[11]. symbiotic antinomies
[12]. post-marxist
[13]. methodology
[14]. sex
[15]. gender
[16]. sexuality
[17]. ethnicity
[18]. Sherry Ortner
[19]. interchangeably
[20]. sexual
[21]. reproductive act
[22]. libido
[23]. courtly love
[24]. jurisprudence
[25]. toward
[26]. Signs
[27]. same treatment
[28]. different treatment
[29]. Lindsay Waters
[30]. perspective
[31]. situation
[32]. exclusionary
[33]. Situated Theory
[34]. totalizing
[35]. ahistorical
[36]. consciousness raising
[37]. subliminally
[38]. Socialist-Feminism
[39]. Sexuality
[40]. gender-neutral
[41]. material substratum
[42]. in the sexual act