برخی سازوکارهای روان‌نژندانه در حسادت، پارانویا و همجنس‌گرایی/ زیگموند فروید/ ترجمه‌ی آبذ

الف) حسادت. حسادت یکی از آن حالت‌های انطباعی[1]، همچون سوگ، است که می‌توان آن را طبیعی دانست. اگر کسی ظاهراً فاقد حسادت باشد، می‌توان به‌درستی نتیجه گرفت که این حالت در او به‌شدت واپس‌رانی شده و در نتیجه، نقشی به‌مراتب مهم‌تر در زندگیِ ذهنیِ نیاگاهش ایفا می‌کند. مواردِ حسادتِ غیرطبیعی و شدید که در کارِ روانکاوی با آنها روبه‌رو می‌شویم، نشان می‌دهند که این حالت از سه لایه تشکیل شده است. این سه لایه یا مرحله‌ی حسادت را می‌توان چنین توصیف کرد: (۱) حسادتِ رقابتی[2] یا طبیعی، (۲) حسادتِ فرافکنده[3]، و (۳) حسادتِ هذیانی[4].

از دیدگاه تحلیلی، درباره‌ی حسادتِ طبیعی حرف چندانی برای گفتن وجود ندارد. به‌سادگی می‌توان دید که این حسادت اساساً از سوگ -یعنی دردِ ناشی از تصورِ ازدست‌دادنِ ابژه‌ی محبوب- و از زخمِ خودشیفتگی، تا آنجا که بتوان آن را از زخمِ نخست متمایز کرد، ترکیب شده است؛ افزون بر این، احساساتِ خصمانه نسبت به رقیبِ موفق، و میزانِ کم‌وبیشی از خودانتقادی نیز در آن هست که می‌کوشد خودِ فرد را مسئولِ فقدانش بداند. هرچند می‌توانیم آن را «طبیعی» بنامیم، این حسادت به‌هیچ‌وجه کاملاً عقلانی نیست؛ یعنی از موقعیتِ بالفعل ناشی نمی‌شود، با شرایطِ واقعی تناسبِ کامل ندارد و به‌طور کامل تحتِ کنترلِ انای آگاه نیست. زیرا ریشه‌های آن عمیقاً در نیاگاه قرار دارند؛ ادامه‌ی نخستین جنبش‌های حیاتِ انطباعیِ کودک است و سرچشمه‌ی آن به عقده‌ی ادیپ یا عقده‌ی خانوادگیِ نخستین دوره‌ی جنسی بازمی‌گردد. افزون بر این، شایانِ توجه است که بسیاری از افراد این حسادت را به‌صورتِ دوجنسیانه تجربه می‌کنند؛ یعنی در مرد، در کنارِ رنجی که نسبت به زنِ محبوب و نفرتی که نسبت به رقیبِ مرد احساس می‌کند، سوگ و اندوهی نسبت به مردی که در نیاگاه او محبوب بوده است و نفرت از زن به‌عنوانِ رقیب نیز بر شدتِ حسادت می‌افزاید. حتی مردی را می‌شناسم که در جریانِ حملاتِ حسادت، رنجی فوق‌العاده شدید متحمل می‌شد و، بنا بر گزارشِ خودش، هنگامی که آگاهانه خود را در موقعیتِ زنِ بی‌وفا تصور می‌کرد، از شکنجه‌هایی تحمل‌ناپذیر می‌گذشت. احساسِ درماندگی‌ای که در آن هنگام بر او چیره می‌شد، و تصاویری که برای توصیفِ وضعیتِ خود به کار می‌برد (اینکه همچون پرومته در معرضِ منقارِ کرکس قرار گرفته باشد، یا دست‌وپابسته به لانه‌ی مارها افکنده شده باشد) خودِ او به انطباعاتی نسبت می‌داد که در دورانِ کودکی از چندین موردِ تعرضِ همجنس‌خواهانه‌ای دریافت کرده بود که بر او تحمیل شده بودند.

حسادتِ لایه‌ی دوم، یعنی حسادتِ فرافکنده، در مردان و زنان، یا از بی‌وفاییِ بالفعلِ خودِ آنان در زندگیِ واقعی سرچشمه می‌گیرد، یا از تکانه‌هایی به‌سوی چنین بی‌وفایی‌ای که تسلیمِ واپس‌رانی شده‌اند. این امر از تجربه‌های روزمره به‌خوبی شناخته شده است که وفاداری، به‌ویژه آن درجه از وفاداری که در ازدواج انتظار می‌رود، تنها در برابر وسوسه‌های مداوم حفظ می‌شود. هرکس که در موردِ خودش این واقعیت را انکار کند، بااین‌حال ممکن است چنان شدید در جهتِ بی‌وفایی سوق داده شود که با رضایتِ خاطر از سازوکاری نیاگاه به‌عنوان راهی برای تخفیفِ این کشمکش استفاده کند. او از این طریق، و بیش از آن، با نوعی تبرئه از سوی وجدانِ خویش، به آسودگی دست می‌یابد: تکانه‌های خود برای بی‌وفایی را بر شریکِ زندگی‌ای فرافکنی می‌کند که خود را نسبت به او متعهد به وفاداری می‌داند. سپس این انگیزه‌ی نیرومند می‌تواند از موادِ موجود -یعنی موادِ ادراکی- استفاده کند؛ موادی که از خلالِ آنها، تکانه‌های نیاگاهِ شریکِ زندگی نیز به‌نوبه‌ی خود آشکار می‌شوند. در این صورت، فرد می‌تواند خود را با این استدلال توجیه کند که «احتمالاً آن دیگری چندان بهتر از خودِ من نیست.»(۱)

قراردادهای اجتماعی این وضعیتِ همگانی را با مهارتی بسیار زیرکانه در نظر گرفته‌اند؛ بدین‌گونه که به عطشِ زنِ متأهل برای جلبِ نظر و پسندِ مردان، و به عطشِ مردِ متأهل برای به چنگ آوردن و تصاحب کردن، میزانِ معینی از آزادی و میدان داده‌اند، با این امید که بدین‌وسیله این گرایشِ اجتناب‌ناپذیر به بی‌وفایی راهی برای تخلیه بیابد و بی‌ضرر شود. عرف و قراردادهای اجتماعی مقرر کرده‌اند که هیچ‌یک از دو شریک نباید دیگری را بابت این ماجراجویی‌های کوچک در جهتِ بی‌وفایی بازخواست کند؛ و در مجموع نیز به این نتیجه می‌رسند که میلی که ابژه‌ی عشقِ تازه برانگیخته است، از طریق نوعی بازگشت به ابژه‌ای که از پیش در اختیار است ارضا شود. اما فردِ حسود این عرفِ مبتنی بر مدارا را به رسمیت نمی‌شناسد؛ او باور ندارد که پس از پیمودنِ این مسیر، چیزی به نامِ توقف یا بازگشت وجود داشته باشد، و نیز باور ندارد که یک «لاس‌زدن» یا معاشقه‌ی اجتماعی بتواند همچون سپری در برابرِ بی‌وفاییِ واقعی عمل کند. در درمانِ چنین فردِ حسودی، نباید با او بر سرِ شواهد و قراینی که سوءظنِ خود را بر آنها بنا کرده است مجادله کرد؛ تنها می‌توان کوشید او را به این نقطه رساند که موضوع را از منظری متفاوت بنگرد.

حسادتی که از این فرافکنی پدید می‌آید، درست است که تقریباً خصلتی هذیانی دارد؛ بااین‌حال، در برابرِ کارِ روانکاویِ آشکارساختنِ خیالشگری‌های نیاگاه درباره‌ی بی‌وفاییِ شخصی، قابل‌درمان است. اما حسادتِ لایه‌ی سوم، یعنی نوعِ حقیقیِ هذیانی، وضعیتی به‌مراتب دشوارتر دارد. این نوع حسادت نیز از تکانه‌های واپس‌رانده‌شده به‌سوی بی‌وفایی سرچشمه می‌گیرد؛ با این تفاوت که در این موارد، ابژه‌ی عشق هم‌جنسِ خودِ فرد است. حسادتِ هذیانی، نوعی همجنس‌گراییِ اسیدی‌شده است و به‌درستی در شمارِ شکل‌های کلاسیکِ پارانویا قرار می‌گیرد. اگر آن را کوششی دفاعی برابرِ تکانه‌ای بیش‌ازحد نیرومند به‌سوی همجنس‌گرایی بدانیم، می‌توان شکلِ آن را در مرد با این فرمول بیان کرد: «در واقع، من او را دوست ندارم؛ این زن است که او را دوست دارد!» در یک موردِ هذیانی، باید انتظار داشت که حسادت در هر سه لایه پدیدار شود؛ و هرگز نباید انتظار داشت که تنها در لایه‌ی سوم وجود داشته باشد.

ب) پارانویا. مواردِ پارانویا، به دلایلِ شناخته‌شده‌ای، معمولاً برای بررسیِ تحلیلی مناسب نیستند. بااین‌حال، اخیراً توانسته‌ام با مطالعه‌ای فشرده بر روی دو فردِ مبتلا به پارانویا، به نکته‌ای دست یابم که برای خودِ من نیز تازه بود. موردِ نخست، مردی نسبتاً جوان بود که به پارانویا با حسادتِ کاملاً شکل‌یافته مبتلا بود؛ ابژه‌ی حسادتِ او همسرش بود، زنی که از هر نظر به او وفادار بود. دوره‌ای طوفانی که در آن هذیان، بی‌وقفه بر او چیره بود، پیش‌تر سپری شده بود. هنگامی که او را دیدم، هنوز فقط دچار حملاتِ کاملاً مشخصی می‌شد که چند روز دوام می‌آوردند و، به‌طرزی شگفت‌آور، به‌طور منظم در روزِ پس از آمیزشِ جنسی پدیدار می‌شدند؛ آمیزشی که، ضمناً، برای هر دوِ آنها ارضاکننده بود. می‌توان به‌درستی نتیجه گرفت که پس از هر بار ارضای کاملِ لیبیدوِ دگرجنس‌خواهانه، مؤلفه‌ی همجنس‌خواهانه نیز که به‌وسیله‌ی همین عمل برانگیخته شده بود، برای خود راهی به بیرون می‌گشود و این راه را در قالبِ حمله‌ی حسادت پیدا می‌کرد.

حسادتِ این حملات، مایه‌های خود را از مشاهده‌ی کوچک‌ترین و جزئی‌ترین نشانه‌های ممکن می‌گرفت؛ نشانه‌هایی که در آنها عشوه‌گریِ کاملاً نیاگاهِ همسر، که از دیدِ هر شخصِ دیگری پنهان می‌ماند، برای او آشکار می‌شد. او ناخواسته دستِ خود را به مردی که کنارش نشسته بود می‌زد؛ بیش از اندازه به‌سوی او برمی‌گشت؛ یا لبخندی دلپذیرتر از آنچه در خلوت با شوهرش بر لب می‌آورد، به او می‌زد. او به تمام این جلوه‌های احساساتِ نیاگاهِ همسرش توجهی فوق‌العاده نشان می‌داد و همواره می‌دانست چگونه آنها را به‌درستی تفسیر کند؛ به‌گونه‌ای که واقعاً در موردِ آنها همیشه حق با او بود و حتی می‌توانست با تفسیرِ تحلیلی، حسادتِ خود را بیش از پیش توجیه کند. ناهنجاریِ او درواقع به همین خلاصه می‌شد: او ذهنِ نیاگاهِ همسرش را بسیار دقیق‌تر از دیگران زیر نظر می‌گرفت و سپس برای آن اهمیتی بسیار بیشتر از آنچه هر شخصِ دیگری به ذهنش خطور می‌کرد قایل می‌شد.

این امر به یادمان می‌آورد که مبتلایان به پارانویا با هذیانِ تحت تعقیب نیز دقیقاً به همین شیوه رفتار می‌کنند. آنان نیز نمی‌توانند هیچ‌چیز را در رفتارِ دیگران بی‌اهمیت تلقی کنند و در هذیان‌های ارجاع[5] خود، کوچک‌ترین و جزیی‌ترین نشانه‌هایی را که این «دیگران» -یعنی غریبه‌ها- در برابرشان بروز می‌دهند، نیز وارد می‌کنند. معنای هذیانِ ارجاعِ آنان این است که از هر غریبه‌ای انتظار چیزی شبیه عشق و محبت دارند؛ اما این «دیگران» هیچ نشانه‌ای از چنین چیزی به آنان نشان نمی‌دهند. آنها در دلِ خود می‌خندند، با عصای خود ور می‌روند، حتی هنگام عبور روی زمین تف می‌اندازند؛ و آدمی در حضورِ کسی که نسبت به او علاقه‌ای دوستانه دارد، واقعاً چنین کارهایی نمی‌کند. آدمی تنها زمانی چنین رفتارهایی از خود نشان می‌دهد که نسبت به رهگذری که از کنارش می‌گذرد کاملاً بی‌تفاوت باشد؛ زمانی که بتواند با او همچون هوا رفتار کند. و اگر خویشاوندیِ بنیادیِ میانِ دو واژه‌ی «غریبه» و «دشمن» را در نظر بگیریم، فردِ پارانویید چندان هم در اشتباه نیست که این بی‌تفاوتی را، در قیاس با ادعای خود مبنی بر اینکه سزاوارِ عشق و محبت است، به‌منزله‌ی نفرت تلقی کند.

کم‌کم درمی‌یابیم که رفتارِ پارانوییدهای حسود و نیز پارانوییدهای تحت‌تعقیب را با گفتنِ اینکه آنان آنچه را نمی‌خواهند در خود بشناسند، به بیرون و بر دیگران فرافکنی می‌کنند، به‌قدرِ کافی توصیف نکرده‌ایم.

البته آنان چنین می‌کنند؛ اما این امور را، به‌اصطلاح، در آسمان فرافکنی نمی‌کنند، یعنی در جایی که از پیش هیچ چیزی از این دست وجود نداشته باشد. آنان خود را از شناختِ نیاگاه هدایت می‌کنند و توجهی را که از ذهنِ نیاگاهِ خود پس گرفته‌اند، به ذهنِ نیاگاهِ دیگران منتقل می‌سازند. شوهرِ حسودِ ما، به‌جای بی‌وفاییِ خود، بی‌وفاییِ همسرش را ادراک می‌کند؛ او با آگاه شدن از بی‌وفاییِ همسر و بزرگ‌نماییِ فوق‌العاده‌ی آن، موفق می‌شود بی‌وفاییِ خود را در نیاگاه نگه‌دارد. اگر نمونه‌ی او را نمونه‌ای تیپیک بدانیم، می‌توانیم نتیجه بگیریم که خصومتی که فردِ پارانوییدِ تحت‌تعقیب در دیگران می‌بیند، بازتابِ تکانه‌های خصمانه‌ی خودِ او نسبت به آنان است. از آنجا که می‌دانیم در فردِ پارانویید، دقیقاً محبوب‌ترین شخصِ هم‌جنسِ اوست که به تعقیب‌کننده و آزارگرش تبدیل می‌شود، این پرسش مطرح می‌شود که این وارونگیِ تأثر از کجا سرچشمه می‌گیرد. پاسخ چندان دور از دسترس نیست: دوسوگراییِ همیشگیِ احساسات سرچشمه‌ی آن را فراهم می‌کند و برآورده نشدنِ مطالبه‌ی او برای عشق، این وارونگی را تشدید می‌کند. بدین‌سان، این دوسوگرایی برای پارانوییدِ تحت‌تعقیب همان نقشی را ایفا می‌کند که حسادت برای بیمارِ ما داشت: دفاعی در برابرِ همجنس‌گرایی.

رؤیاهای بیمارِ حسودِ من برایم شگفتیِ بزرگی دربرداشتند. این رؤیاها هم‌زمان با بروزِ حملات ظاهر نمی‌شدند، هرچند در همان دوره‌ای رخ می‌دادند که هذیان بر ذهنِ او تأثیر داشت؛ بااین‌حال، کاملاً از هذیان آزاد بودند و نشان می‌دادند که بر گرایش‌های همجنس‌خواهانه‌ای استوار اند که بیش از حدِ معمول در پرده و پوشش قرار نگرفته بودند. با توجه به آگاهیِ اندکی که در آن زمان از رؤیاهای افرادِ پارانویید داشتم، متمایل بودم چنین فرض کنم که بیماری به رؤیاها راه نمی‌یابد.

همجنس‌خواهیِ این بیمار به‌آسانی قابل مشاهده و پیگیری بود. او هیچ دوستی‌ای برقرار نکرده و هیچ علاقه‌ی اجتماعی‌ای در خود پرورش نداده بود؛ چنین به نظر می‌رسید که هذیان، نخستین تحولِ واقعی در روابط او با مردان را رقم زده است، گویی بخشی از کاری را که پیش‌تر نادیده گرفته شده بود، بر عهده گرفته باشد. این واقعیت که پدرش در زندگیِ خانوادگی اهمیت چندانی نداشت، در کنارِ ضربه‌ی روانیِ تحقیرآمیزِ همجنس‌خواهانه‌ای که در اوایل کودکی متحمل شده بود، موجب شده بود که همجنس‌خواهیِ او واپس‌رانده شود و راه بر والایشِ آن بسته بماند. تمام دورانِ جوانیِ او زیر نفوذِ دلبستگیِ نیرومندی به مادرش قرار داشت. در میانِ پسرانِ بسیارِ مادرش، این بیمار آشکارا محبوبِ نظرکرده‌ی مادر بود و نسبت به او حسادتِ شدیدی از نوعِ طبیعی در خود پرورش داده بود. هنگامی که بعدها همسرِ خود را انتخاب کرد (انتخابی که عمدتاً از انگیزه‌ی ثروتمند کردنِ مادرش سرچشمه می‌گرفت) اشتیاقِ او به داشتنِ مادری باکره، خود را در قالبِ تردیدهای وسواس‌گونه درباره‌ی باکرگیِ همسرش آشکار کرد. سال‌های نخستِ ازدواجش از حسادت خالی بود. سپس به همسرش بی‌وفایی کرد و واردِ رابطه‌ای صمیمانه با زنِ دیگری شد که مدتِ قابل‌توجهی ادامه یافت. سرانجام، در پیِ برانگیخته شدنِ نوعی سوءظن، به این رابطه‌ی عاشقانه پایان داد؛ و تنها پس از آن بود که حسادتِ لایه‌ی دوم، یعنی حسادتِ فرافکنده، بروز کرد؛ حسادتی که به‌وسیله‌ی آن توانست سرزنش‌های وجدانِ خود درباره‌ی بی‌وفاییِ خویش را تسکین دهد. این حالت خیلی زود با افزوده شدنِ تکانه‌های همجنس‌خواهانه، که پدرزنش ابژه‌ی آنها بود، پیچیده‌تر شد و سرانجام به یک پارانویا با حسادتِ کاملاً شکل‌یافته تبدیل گردید.

موردِ دومِ من، احتمالاً اگر روانکاوی انجام نمی‌شد، در شمارِ مواردِ پارانویا با هذیانِ تحت‌تعقیب طبقه‌بندی نمی‌شد؛ اما من ناگزیر بودم این مردِ جوان را نامزدی بالقوه برای رسیدنِ بیماری به چنین فرجامی بدانم. در نگرشِ او نسبت به پدرش، دوسوگرایی‌ای وجود داشت که دامنه‌ی آن به‌طرزی کاملاً استثنایی گسترده بود. از یک سو، او سرکش‌ترین پسری بود که می‌توان تصور کرد و در همه‌ی زمینه‌ها آشکارا در جهتِ مخالفت با خواسته‌ها و آرمان‌های پدرش رشد کرده بود؛ از سوی دیگر، در لایه‌ای عمیق‌تر، همچنان فرزندی سراپا مطیع و خاضع بود که پس از مرگِ پدر، در پشیمانی و سوگِ آمیخته با عشق، خود را از هرگونه لذت بردن از زنان محروم می‌کرد. روابطِ واقعیِ او با مردان آشکارا تحتِ سلطه‌ی سوءظن قرار داشت؛ ذهنِ تیزهوشِ او به‌آسانی می‌توانست برای این نگرش توجیهاتِ عقلانی بتراشد؛ و او می‌دانست چگونه شرایطی ایجاد کند که هم دوستان و هم آشنایانش او را بفریبند و از او بهره‌کشی کنند. نکته‌ی تازه‌ای که از مطالعه‌ی او آموختم این بود که افکارِ کلاسیکِ تحت‌تعقیب می‌توانند بدون آنکه فرد به آنها باور داشته باشد یا آنها را بپذیرد، حضور داشته باشند. این افکار گاه در جریانِ تحلیل به‌سرعت سر برمی‌آوردند، اما او آنها را بی‌اهمیت می‌دانست و همواره به ریششان می‌خندید. این امر ممکن است در بسیاری از مواردِ پارانویا رخ دهد؛ چه‌بسا هذیان‌هایی که ما هنگام بروزِ بیماری آنها را همچون شکل‌گیری‌های تازه تلقی می‌کنیم، درواقع از مدت‌ها پیش وجود داشته‌اند.

به نظرم این شناخت، شناختی مهم است؛ یعنی این‌که عامل کیفی، یعنی حضورِ برخی صورت‌بندی‌های روان‌نژندانه، از نظر عملی اهمیت کمتری دارد تا عامل کمّی؛ یعنی میزانِ توجه، یا دقیق‌تر بگوییم، اندازه‌ی سرمایه‌گذاریِ روانی‌ای که این صورت‌بندی‌ها به خود اختصاص می‌دهند. بررسیِ مورد نخست، یعنی پارانویا با حسادت، ما را نیز به ارزیابیِ مشابهی از اهمیت عامل کمّی رساند؛ زیرا نشان داد که در آنجا نیز نابهنجاری اساساً عبارت بود از فوق‌سرمایه‌گذاریِ روانی بر تفسیرِ رفتار نیاگاهِ دیگری. ما از مدت‌ها پیش در تحلیل هیستری از واقعیتی مشابه آگاه بوده‌ایم. خیالشگری‌های بیماری‌زا، که مشتقاتی از گرایش‌های غریزیِ واپس‌رانده‌شده اند، برای مدتی طولانی در کنار زندگیِ بهنجارِ ذهن تحمل می‌شوند و هیچ اثر بیماری‌زایی ندارند؛ تا آن‌که بر اثر دگرگونی‌ای در اقتصادِ زی، دچار فوق‌سرمایه‌گذاریِ روانی شوند. تنها در آن هنگام است که تعارضی که به شکل‌گیریِ نشانه‌ها می‌انجامد، سر برمی‌آورد. ازاین‌رو، هرچه شناخت ما افزایش می‌یابد، پیوسته بیشتر به این سو رانده می‌شویم که دیدگاه اقتصادی را در کانون توجه قرار دهیم. همچنین مایلم این پرسش را مطرح کنم که آیا همین عامل کمّی که اکنون بر آن تأکید دارم، برای دربرگرفتنِ پدیده‌هایی که بلیولر و دیگران اخیراً خواسته‌اند برایشان اصطلاح «تغییر مسیر»[6] را به کار ببرند، کفایت نمی‌کند؟ کافی است فرض کنیم که افزایشِ مقاومت در یک جهت از جریان‌های روانی، موجبِ فوق‌سرمایه‌گذاریِ روانی در مسیری دیگر می‌شود و بدین‌ترتیب، کل جریان را به سوی آن مسیر منحرف می‌کند.

رؤیاهای دو موردِ پارانویا که بررسی کردم، تضادی آموزنده‌ای نشان می‌دادند. چنان‌که پیش‌تر گفته شد، رؤیاهای مورد نخست از هذیان عاری بودند؛ حال آن‌که بیمار دیگر شمار زیادی رؤیای تحت‌تعقیب تولید می‌کرد که می‌توان آنها را پیشگامان یا صورت‌بندی‌های جانشینِ افکار هذیانی دانست. تعقیب‌کننده‌ای که بیمار تنها با وحشت می‌توانست از چنگ او بگریزد، معمولاً گاوی نیرومند یا نماد نرینه‌ی دیگری بود که بیمار حتی در خودِ رؤیا نیز گاهی تشخیص می‌داد نماینده‌ی پدرش است. روزی او رؤیایی بسیار شاخص از انتقالِ پارانویید پدید آورد. در رؤیا می‌دید که من در برابر او مشغول تراشیدن ریشم هستم و از بوی صابون متوجه شد که من از همان صابونی استفاده می‌کنم که پدرش استفاده می‌کرد. به باور او، من این کار را انجام می‌دادم تا در او انتقالِ پدرانه به سوی خودم ایجاد کنم. انتخابِ همین واقعه، که رؤیا بر اساس آن شکل گرفته بود، به‌روشنی نگرش تحقیرآمیز بیمار نسبت به خیالشگری‌های پارانوییدِ خودش و ناباوری او نسبت به آنها را آشکار می‌کند؛ زیرا چشمان خودش هر روز می‌توانست به او نشان دهد که من هرگز نیازی ندارم از صابونِ مخصوصِ اصلاح استفاده کنم و بنابراین، از این حیث، هیچ چیزی وجود نداشت که انتقالِ پدرانه بتواند به آن متکی شود.

بااین‌حال، مقایسه‌ی رؤیاهای این دو بیمار نشان می‌دهد که این پرسش که آیا پارانویا (یا هر روان‌نژندیِ دیگری) می‌تواند به رؤیاها راه یابد یا نه، بر تصوری نادرست از رؤیاها مبتنی است. رؤیاها از اندیشه‌ی بیداری از این جهت متمایز اند که برای محتوای خود می‌توانند از مایه‌هایی (متعلق به حوزه‌ی نیاگاه) استفاده کنند که قادر نیستند در اندیشه‌ی بیداری پدیدار شوند. جدا از این، رؤیاها صرفاً شکلی از اندیشیدن اند؛ یعنی دگرگونیِ مایه‌هایِ اندیشه‌ی پیش‌آگاه به‌وسیله‌ی کارِ رؤیا و شرایط حاکم بر آن. ترم‌شناسیِ ما درباره‌ی روان‌نژندی‌ها در مورد مایه‌های واپس‌رانده‌شده کاربرد ندارد؛ این مایه‌ها را نمی‌توان هیستریک، وسواسی یا پارانویید نامید. بخش دیگرِ مایه‌هایی که در ساختار یک رؤیا بافته می‌شوند (یعنی افکار پیش‌آگاه) ممکن است بهنجار باشند یا ویژگیِ هریک از روان‌نژندی‌ها را داشته باشند؛ ممکن است حاصلِ همه‌ی آن فرایندهای بیماری‌زایی باشند که جوهرِ روان‌نژندی را تشکیل می‌دهند. روشن نیست که چرا چنین اندیشه‌ی بیماری‌زایی نباید بتواند در رؤیا بافته شود. بنابراین، یک رؤیا می‌تواند به‌سادگی بازنمایانگرِ یک خیالشگریِ هیستریک، یک اندیشه‌ی وسواسی یا یک هذیان باشد؛ یعنی این‌که چنین محتوایی را در جریان تفسیر آشکار کند. مشاهده‌ی این دو فرد مبتلا به پارانویا نشان می‌دهد که رؤیاهای یکی از آنان، در زمانی که تحت سلطه‌ی هذیان خود بود، کاملاً بهنجار بودند؛ حال آن‌که رؤیاهای دیگری، در زمانی که با تحقیر به افکار هذیانیِ خود می‌نگریست، از محتوایی پارانویید برخوردار بودند. بنابراین، در هر دو مورد، رؤیا مایه‌هایی را در خود جای داده بود که در آن زمان، در زندگیِ بیداری، به پس‌زمینه رانده می‌شدند. بااین‌همه، این امر نیز لزوماً قاعده‌ای تغییرناپذیر نیست.

ج) همجنس‌خواهی. شناختِ عاملِ اندامین در همجنس‌خواهی، ما را از وظیفه‌ی مطالعه‌ی فرایندهای روانیِ دخیل در پیدایش آن معاف نمی‌کند. فرایندِ تیپیک، که در موارد بی‌شماری به اثبات رسیده است، چنین است: چند سال پس از پایان بلوغ، مرد جوانی که تا آن زمان دلبستگیِ شدیدی به مادر خود داشته است، مسیر عاطفیِ خود را تغییر می‌دهد، با مادرش اینهمان‌سازی می‌کند و در جست‌وجوی ابژه‌های عشق برمی‌آید که بتواند در آنها دوباره خودِ خویش را بازبیابد و آنها را همان‌گونه دوست بدارد که مادرش او را دوست داشته است. نشانه‌ی مشخصه‌ی این فرایند آن است که معمولاً برای چندین سال، یکی از «شرایط عشق» این است که ابژه‌ی مردانه، هم‌سن‌وسالِ خودِ او در زمانی باشد که این تغییر مسیر عاطفی رخ داده است. ما عوامل گوناگونی را می‌شناسیم که، احتمالاً با درجات متفاوت، در پیدایش این نتیجه دخالت دارند. نخست، دلبستگی به مادر است که گذار به‌سوی زن دیگری را دشوار می‌کند. اینهمان‌سازی با مادر، پیامدِ همین دلبستگی است و درعین‌حال، از منظری خاص، به پسر امکان می‌دهد نسبت به او -که نخستین ابژه‌ی عشقش بوده است- وفادار بماند. سپس گرایش به انتخابِ ابژه‌ی خودشیفته‌وار قرار دارد؛ انتخابی که از هر جهت به فرد نزدیک‌تر است و عملی‌کردنش نیز از حرکت به سوی جنس مخالف آسان‌تر. در پسِ این عامل، عامل دیگری با قدرتی کاملاً استثنایی پنهان است؛ یا شاید اساساً با آن هم‌زمان و هم‌پوشان باشد: ارزشِ بسیار زیادی که برای ذَکَر قایل می‌شود و ناتوانی از تحملِ فقدانِ آن در ابژه‌ی عشق. تحقیرِ زنان و بیزاری از آنان، و حتی وحشت از آنها، عموماً از کشفِ زودهنگامِ این واقعیت سرچشمه می‌گیرد که زنان ذَکَر ندارند. بعدها عامل نیرومندِ دیگری را نیز کشف کردیم که فرد را به سوی انتخابِ ابژه‌ی همجنس‌خواهانه سوق می‌دهد: احترام به پدر یا ترس از او؛ زیرا چشم‌پوشی از زنان به معنای پرهیز از هرگونه رقابت با پدر است (یا با هر مردی که بتواند جای او را بگیرد). دو انگیزه‌ی اخیر (یعنی چسبیدن به شرطِ وجودِ ذَکَر در ابژه، و عقب‌نشینی به نفع پدر) را می‌توان به عقده‌ی اختگی نسبت داد. دلبستگی به مادر، خودشیفتگی و ترس از اختگی؛ اینها عواملی هستند که تاکنون در سبب‌شناسیِ روانیِ همجنس‌خواهی یافته‌ایم؛ عواملی که، ضمناً، هیچ‌یک ویژگیِ اختصاصی و منحصر به همجنس‌خواهی ندارند. بر این عوامل، تأثیرِ هرگونه اغواگری نیز افزوده می‌شود که موجب تثبیتِ زودرسِ زی می‌گردد؛ همچنین باید تأثیرِ عاملِ اندامینی را در نظر گرفت که نقشِ منفعل را در عشق تسهیل می‌کند.

بااین‌حال، ما هرگز این تحلیل از خاستگاهِ همجنس‌خواهی را کامل تلقی نکرده‌ایم؛ و اکنون می‌توانم به سازوکارِ تازه‌ای اشاره کنم که به انتخابِ ابژه‌ی همجنس‌خواهانه می‌انجامد، هرچند نمی‌توانم بگویم این سازوکار در شکل‌گیریِ نوعِ افراطی، آشکار و انحصاریِ همجنس‌خواهی تا چه اندازه نقش دارد. مشاهده، توجه مرا به چند مورد جلب کرده است که در آنها، در اوایل کودکی، احساساتِ حسادت‌آمیزی بسیار شدیدی بر ضد رقیبان (که معمولاً برادران بزرگ‌تر بودند) پدید آمده بود و این احساسات از عقده‌ی مادر سرچشمه می‌گرفتند. این حسادت به نگرشی به‌شدت خصمانه و پرخاشگرانه نسبت به برادران (یا خواهران) انجامیده بود؛ نگرشی که حتی ممکن بود به آرزوی واقعیِ مرگِ آنان بینجامد، اما نمی‌توانست در جریانِ رشدِ بعدی دوام بیاورد. این احساسات، تحت تأثیرِ تربیت (و بی‌تردید، تا حدی نیز در اثرِ ناتوانیِ مداومِ خودِ کودک) تسلیمِ واپس‌رانی و دگرگونی شدند؛ به‌گونه‌ای که رقیبانِ دوره‌ی نخستین، به نخستین ابژه‌های عشقِ همجنس‌خواهانه بدل شدند. چنین فرجامی برای دلبستگی به مادر، با چندین فرایندِ دیگر که برای ما شناخته شده‌اند، روابط جالب‌توجهی دارد. پیش از هر چیز، این فرایند در تقابلِ کامل با رشدِ پارانویا با هذیانِ تحتِ تعقیب قرار دارد؛ در آنجا، کسی که پیش‌تر دوست داشته می‌شده، به تعقیب‌کننده‌ای منفور تبدیل می‌شود، حال آن‌که در اینجا، رقیبانِ منفور به ابژه‌های عشق تبدیل می‌شوند. این فرایند همچنین تشدیدِ همان فرایندی است که، به نظر من، به پیدایشِ غرایز اجتماعی در فرد می‌انجامد. در هر دو فرایند، ابتدا احساساتِ حسادت‌آمیز و خصمانه‌ای وجود دارند که نمی‌توانند به ارضا دست یابند؛ سپس، هم احساساتِ شخصیِ محبت‌آمیز و هم احساساتِ اجتماعیِ اینهمان‌سازی، به‌صورت واکنش‌سازی برابر تکانه‌های پرخاشگرانه‌ی واپس‌رانده‌شده پدیدار می‌شوند.

این سازوکارِ تازه در انتخابِ ابژه‌ی همجنس‌خواهانه (یعنی خاستگاهِ آن در رقابتی که بر آن غلبه شده و در تکانه‌های پرخاشگرانه‌ای که واپس‌رانده شده‌اند) اغلب با شرایطِ تیپیکی که برای ما شناخته شده‌اند همراه می‌شود. در شرح‌حالِ افراد همجنس‌خواه، بارها می‌شنویم که تغییرمسیر در آنان پس از آن رخ داده است که مادر، پسرِ دیگری را ستوده و او را به‌عنوان الگویی برای فرزندش قرار داده است. بدین‌ترتیب، گرایش به انتخابِ ابژه‌ی خودشیفته‌وار تحریک می‌شود و پس از دوره‌ای کوتاه از حسادتِ شدید، رقیب به ابژه‌ی عشق تبدیل می‌گردد. بااین‌همه، در موارد دیگر، این سازوکار جدید فرایندی مستقل است؛ از این جهت که این تغییر در دوره‌ای بسیار زودتر رخ می‌دهد و اینهمان‌سازی با مادر به حاشیه رانده می‌شود.

افزون بر این، در مواردی که من مشاهده کرده‌ام، این سازوکار تنها به شکل‌گیریِ نگرش‌های همجنس‌خواهانه انجامیده است؛ نگرش‌هایی که همجنس‌خواهی را از دگرجنس‌خواهی مستثنا نمی‌کردند و با بیزاری یا وحشت از زنان همراه نبودند. به‌خوبی شناخته شده است که شمار قابل‌توجهی از افراد همجنس‌خواه به‌واسطه‌ی رشدِ ویژه‌ی غرایز اجتماعی و دلبستگی به منافعِ جامعه از دیگران متمایز می‌شوند. وسوسه‌برانگیز است که برای تبیینِ نظریِ این امر بگوییم رفتارِ مردی که در مردانِ دیگر، بالقوه ابژه‌های عشق می‌بیند، نسبت به مردان به‌طور کلی، باید با رفتارِ مردی متفاوت باشد که مردانِ دیگر را در وهله‌ی نخست رقیبانِ خود در نسبت با زنان می‌داند. در برابرِ این توضیح، تنها می‌توان این ایراد را مطرح کرد که حسادت و رقابت در عشقِ همجنس‌خواهانه نیز نقش خود را ایفا می‌کنند و جامعه‌ی مردان نیز شامل همین رقیبانِ بالقوه است. با کنار گذاشتنِ این تبیینِ صرفاً حدسی، بااین‌حال، این واقعیت که انتخابِ ابژه‌ی همجنس‌خواهانه در موارد نه‌چندان نادری از غلبه‌ی زودهنگام بر رقابت با مردان سرچشمه می‌گیرد، نمی‌تواند برای فهمِ رابطه‌ی میان همجنس‌خواهی و احساسِ اجتماعی بی‌اهمیت باشد.

در پرتوِ روانکاوی، عادت کرده‌ایم احساسِ اجتماعی را والایشی از نگرش‌های همجنس‌خواهانه نسبت به ابژه‌ها بدانیم. در فردِ همجنس‌خواهی که علایقِ اجتماعیِ برجسته‌ای دارد، جداییِ احساسِ اجتماعی از انتخابِ ابژه به‌طور کامل تحقق نیافته است.

 

 

پی‌نوشت:

۱‌.‌ مقایسه کنید با ترانه‌ی دِزدِمونا: «عشقِ خود را عشقِ دروغین خواندم؛ اما او چه گفت؟/ اگر من به زنانِ بیشتری دل ببازم، تو نیز با مردانِ بیشتری هم‌بستر خواهی شد.»

 

1922

[1]. affective

[2]. competitive

[3]. projective

[4]. delusional

[5]. Delusion of reference

[6]. switching

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها