اخلاق جنسی «متمدن» و اضطراب مدرن/ زیگموند فروید/ ترجمه‌ی آبذ

فون اِرِنفِلس در کتابی که اخیراً درباره‌ی اخلاق جنسی منتشر کرده است، بر تفاوت میان اخلاق جنسیِ «طبیعی» و اخلاق جنسیِ «متمدن» (فرهنگی) تأکید می‌کند. منظور او از «اخلاق جنسیِ طبیعی» نظامی از کنترل است که به یک نژاد امکان می‌دهد سلامت و کارآمدیِ خود را حفظ کند؛ و منظورش از اخلاق جنسیِ «متمدن»، نظامی است که پیروی از آن انسان را به فعالیت فرهنگیِ فشرده‌تر و پربازده‌تر سوق می‌دهد. به نظر او، این تقابل را می‌توان به بهترین شکل با مقایسه‌ی ویژگی‌های ذاتیِ یک قوم با دستاوردهای فرهنگیِ آن روشن کرد. برای درک بهتر این خط فکریِ مهم، خواننده را به مقاله‌ی فون اِرِنفِلس ارجاع می‌دهم؛[1] اما در اینجا تنها آن بخش‌هایی از آن را برگرفته‌ام که برای نشان دادن ارتباط این دیدگاه با سهم و بحث خودم درباره‌ی این موضوع به آنها نیاز دارم.

طبیعی است تصور کنیم تحت سلطه‌ی یک اخلاق «متمدن»، سلامت و کارآمدی افراد در زندگی ممکن است آسیب ببیند و سرانجام این آسیب به فرد، که ناشی از فداکاری‌ها و محدودیت‌هایی است که بر او تحمیل می‌شود، چنان شدت یابد که خودِ هدف و غایت «تمدن» نیز به‌طور غیرمستقیم در معرض خطر قرار گیرد. درواقع، فون اِرِنفِلس به مجموعه‌ای از پیامدهای زیانبار اشاره می‌کند که مسئولیت آنها را متوجه نظام اخلاق جنسیِ رایج در جامعه‌ی غربیِ امروز می‌داند؛ و اگرچه ارزش والای این نظام را در پیشبرد تمدن کاملاً می‌پذیرد، در نهایت آن را نیازمند اصلاح می‌داند. از ویژگی‌های اخلاق جنسیِ روزگار ما، تعمیم دادن تقاضاهایی است که نسبت به زنان وجود دارد به زندگی جنسی مردان نیز؛ و نیز ممنوعیت هرگونه رابطه‌ی جنسی جز در چارچوب ازدواج تک‌همسری. با این حال، توجه به تفاوت طبیعی میان دو جنس، ناگزیر به آن می‌انجامد که لغزش‌های جنسی در مردان با شدت کمتری محکوم شوند و در نتیجه، عملاً وجود یک نظام اخلاقیِ دوگانه برای مردان پذیرفته شود. اما جامعه‌ای که چنین نظام اخلاقیِ دوگانه‌ای را می‌پذیرد، نمی‌تواند -مگر در محدوده‌ای بسیار تنگ- به «عشق به حقیقت، صداقت و انسانیت» دست یابد؛ بلکه ناگزیر اعضای خود را به پنهان‌کردن حقیقت، به‌کارگیری تعبیرهای پوشیده و ملایم، خودفریبی و فریب دیگران سوق می‌دهد. اخلاق جنسیِ متمدن حتی از این نیز فراتر می‌رود و با تجلیل از تک‌همسری، انتخاب جنسیِ مردانه را فلج می‌کند؛ انتخابی که به عقیده‌ی فون اِرِنفِلس تنها عاملی است که از طریق آن می‌توان به بهبود نسل دست یافت، زیرا در میان مردمان متمدن، انتخاب طبیعی -تحت تأثیر ملاحظات انسانی و بهداشتی- به حداقل کاهش یافته است.

در میان پیامدهای زیانباری که به اخلاق جنسی نسبت داده شده است، پزشک جسمانی[2] دقیقاً از توجه به آن پیامدی غفلت می‌کند که اکنون می‌خواهیم اهمیت آن را بررسی کنیم. منظورم شیوه‌ای است که این اخلاق به گسترش اختلالات عصبیِ مدرن دامن می‌زند؛ پدیده‌ای که در شرایط اجتماعی کنونی ما به‌سرعت در حال گسترش است. گاهی یک بیمار عصبی خود توجه پزشک جسمانی را به نقشی که تعارض میان سرشت و ساختار وجودیِ او و مطالبات تمدن در ایجاد رنج‌هایش داشته است جلب می‌کند و می‌گوید: «در خانواده‌ی ما ما همه عصبی شده‌ایم، چون می‌خواستیم چیزی بهتر از آنچه با توجه به خاستگاه و پیشینه‌مان قادر به بودنش بودیم، باشیم.» پزشک جسمانی همچنین اغلب با مشاهده‌ی این واقعیت به فکر فرو می‌رود که روان‌نژندی دقیقاً به سراغ کسانی می‌رود که نیاکانشان، پس از آنکه در شرایط ساده و سالمِ روستایی و به‌عنوان شاخه‌هایی از تبارهایی خشن اما نیرومند زندگی کرده بودند، به شهرهای بزرگ آمدند؛ در آنجا موفق شدند و توانستند در فاصله‌ای کوتاه، فرزندان خود را به سطح بالایی از دستاوردهای فرهنگی برسانند. اما قانع‌کننده‌تر از همه این است که خودِ متخصصان بیماری‌های عصبی، با صراحت، بر ارتباط میان «افزایش اختلالات عصبی» در روزگار کنونی و زندگی متمدنِ مدرن تأکید کرده‌اند. چند نقل‌قول از دیدگاه‌های ناظران برجسته به‌روشنی نشان خواهد داد که آنان این ارتباط را بر چه اساسی برقرار می‌کنند.

دبلیو. اِرب:[3] «اکنون می‌توان مسئله‌ی اصلی را چنین خلاصه کرد: آیا عواملی که برای ایجاد اختلال عصبی برشمردیم، تحت شرایط زندگیِ مدرن چنان به‌طور چشمگیری افزایش یافته‌اند که بتوان این شرایط را مسئول آن دانست؟ پاسخ به این پرسش، بدون هیچ تردیدی، مثبت است؛ چنان‌که حتی نگاهی گذرا به زندگی مدرن و ویژگی‌های آن نیز این امر را آشکار می‌کند.»

«این امر را مجموعه‌ای از فاکت‌های عمومی نیز به‌روشنی نشان می‌دهد: دستاوردهای شگفت‌انگیز روزگار مدرن، کشفیات و اختراعات در همه‌ی عرصه‌ها، و حفظ روند پیشرفت در برابر رقابتی که روزبه‌روز شدت می‌گیرد، همگی تنها با تلاش عظیم ذهنی به دست آمده است و تنها از همین طریق نیز قابل‌حفظ اند. تقاضاهایی که مبارزه برای بقا از توانایی‌های فردی دارد، به‌طور چشمگیری افزایش یافته است و فرد تنها با به‌کارگیری تمام قوای ذهنی خود می‌تواند از عهده‌ی آنها برآید. در همان حال، نیازهای فرد و نیز تقاضا برای لذت و برخورداری، در همه‌ی طبقات اجتماعی افزایش یافته است؛ تجملی بی‌سابقه در میان طبقاتی به نمایش گذاشته می‌شود که پیش‌تر به‌کلی با چنین چیزهایی بیگانه بودند؛ بی‌دینی، نارضایتی و حرص و آز در همه‌ی سطوح جامعه به‌طور گسترده‌ای در حال گسترش است. گسترش نامحدود ارتباطات که به‌وسیله‌ی شبکه‌ی تلگراف‌ها و تلفن‌هایی که سراسر جهان را دربر گرفته‌اند پدید آمده است، شرایط کسب‌وکار و سفر را به‌کلی دگرگون کرده است. همه‌چیز با شتاب و هیجان همراه است: شب برای سفر به کار گرفته می‌شود و روز برای کسب‌وکار؛ حتی «سفرهای تفریحی» نیز دستگاه عصبی را تحت فشار نگه می‌دارند. بحران‌های مهم سیاسی، صنعتی و مالی، هیجان و اضطراب را به دایره‌هایی بسیار گسترده‌تر از گذشته منتقل می‌کنند. مشارکت در زندگی سیاسی تقریباً همگانی شده است: مبارزات سیاسی، مذهبی و اجتماعی، منافع حزبی، فعالیت‌های انتخاباتی و انجمن‌های بی‌شمار از هر نوع، قوه‌ی تخیل را تحریک و ذهن را وادار به تلاشی هرچه بیشتر می‌کنند و در ساعات مختص فراغت، خواب و استراحت رخنه می‌کنند. زندگی در شهرهای بزرگ پیوسته پیچیده‌تر و بی‌قرارتر می‌شود. اعصابِ فرسوده برای بازیابی توان خود به تحریکات بیشتر و لذت‌های پرآب‌وتاب‌تر و شدیدتر پناه می‌برند، اما در نتیجه بیش از پیش فرسوده می‌شوند. ادبیات مدرن عمدتاً به مسئله‌برانگیزترین موضوعات، یعنی موضوعاتی که همه‌ی امیال و عواطف را برمی‌انگیزند، می‌پردازد: شهوت و میل به لذت، تحقیر هر اصل بنیادین اخلاقی و هر آرمان و مطالبه‌ی اخلاقی. این ادبیات انواع شخصیت‌های بیمارگون را، همراه با مسائل روان‌آسیب‌شناختی جنسی، مسائل انقلابی و دیگر موضوعات مشابه، پیش چشم خواننده قرار می‌دهد. گوش‌های ما نیز با حجم‌های عظیمی از موسیقیِ نفوذگر و پرهیاهو، دستخوش تحریک و بیش‌تحریکی می‌شوند. تئاترها با شیوه‌های هیجان‌انگیز ارائه‌ی خود، همه‌ی حواس را مسحور می‌کنند؛ هنرهای خلاق نیز ترجیحاً به سوی امور نفرت‌انگیز، زشت و تحریک‌کننده روی می‌آورند و ابایی ندارند که زشت‌ترین وجوه واقعیت را با واقعی‌گراییِ تکان‌دهنده برابر چشمان ما قرار دهند.»

«این تصویر کلی به‌تنهایی برای نشان دادن مجموعه‌ای از خطرهایی که در روند تکامل فرهنگیِ مدرن ما وجود دارد کافی است؛ خطرهایی که می‌توان جزییات آنها را تنها با چند اشاره‌ی کوتاه روشن‌تر کرد!»

بینزوانگر:[4] «به‌ویژه خستگی عصبی[5] به‌عنوان اختلالی اساساً مدرن توصیف شده است، و بیرد، که نخستین توصیف کلی این اختلال را مدیون او هستیم، بر این باور بود که بیماری عصبی جدیدی کشف کرده است که به‌طور خاص در آمریکا پدید آمده بود. البته این فرض نادرست بود؛ بااین‌حال، این واقعیت که یک پزشک امریکایی نخستین کسی بود که -بر پایه‌ی تجربه‌ای گسترده- نموناهای خاص این اختلال را تشخیص داد و بر آنها تأکید کرد، نمی‌شود جز بر وجود ارتباطی نزدیک میان این نموناها و شیوه‌ی زندگی مدرن دلالت داشته باشد: حرص و شتاب افسارگسیخته برای دستیابی به طلا و ثروت و دارایی، و پیشرفت‌های عظیم در عرصه‌های فنی که در زمینه‌ی ارتباطات، تقریباً همه‌ی محدودیت‌های زمانی و مکانی را به امری ناچیز تبدیل کرده‌اند.»

فون کرافت-ابینگ[6]:[7] «شیوه‌ی زندگیِ عده‌ی بی‌شماری از مردمان متمدن در روزگار کنونی، انبوهی از عواملِ ناسازگار با بهداشت را در خود دارد که افزایش تأسفبارِ اختلالات عصبی را به‌راحتی قابل‌فهم می‌کند؛ زیرا این عوامل زیانبار، پیش از هر چیز و بیش از همه بر مغز اثر می‌گذارند. صرفاً در جریان یک دهه‌ی اخیر، در شرایط سیاسی و اجتماعی، و به‌ویژه در اوضاع بازرگانی، صنعتی و کشاورزیِ مردمان متمدن، تغییراتی رخ داده است که به‌طور ناگهانی زندگی حرفه‌ای، شهروندی و مالکیت را دگرگون کرده‌اند؛ و هزینه‌ی مستقیم این دگرگونی‌ها را دستگاه عصبی پرداخته است. سپس از همین دستگاه عصبی خواسته می‌شود که با صرف انرژیِ بیشتر، از عهده‌ی تقاضاهای فزاینده‌ی اجتماعی و خانوادگی برآید، بی‌آنکه شکل‌های رضایت‌بخشی از بازیابی و تجدیدقوا برای جبران این مصرف انرژی در اختیار آن قرار گیرد.»

درباره‌ی این دیدگاه‌ها و بسیاری از دیدگاه‌های مشابهی که با تعابیر کم‌وبیش یکسان بیان شده‌اند، باید بگویم مسئله این نیست که آنها نادرست اند، بلکه این است که برای توضیح جزیی و دقیقِ نمودهای اختلالات عصبی کافی نیستند و مهم‌ترین عاملِ سبب‌شناختی را نادیده می‌گیرند. اگر از صورت‌های مبهم‌تر و نامعین‌ترِ اختلال عصبی بگذریم و به شکل‌های واقعیِ بیماری‌های عصبی توجه کنیم، تأثیر زیانبار تمدن، در اساس، به سرکوبِ بیش از اندازه‌ی زندگی جنسی در میان مردمان (یا طبقات) متمدن فروکاسته می‌شود؛ سرکوبی که در نتیجه‌ی اخلاق جنسیِ «متمدنانه»‌ای پدید می‌آید که در میان آنان رواج دارد.

کوشیده‌ام در مجموعه‌ای از مقالات تخصصی، صحت این ادعا را به اثبات برسانم. تکرار آن استدلال‌ها در اینجا ممکن نیست؛ بااین‌حال، در اینجا مهم‌ترین استدلال‌هایی را که از پژوهش‌هایم به دست آمده‌اند مطرح خواهم کرد.

مشاهده‌ی دقیق بالینی به ما امکان می‌دهد دو گروه از اختلالات عصبی[8] را از یکدیگر متمایز کنیم: روان‌رنجوری‌های واقعی[9] و روان‌نژندی‌ها[10]. در گروه نخست، اختلالات (نموناها)، خواه جسمانی و خواه روانی، ظاهراً ماهیتی سمی دارند. این پدیده‌ها در اساس همانند عوارضی هستند که در اثر فزونی یا کمبود برخی سموم عصبی پدید می‌آیند. این روان‌رنجوری‌ها، که معمولاً در مجموع با عنوان «خستگی عصبی» نامیده می‌شوند، می‌توانند در اثر برخی تأثیرات زیانبار در زندگی جنسی ایجاد شوند، بی‌آنکه لزوماً زمینه‌ی ارثیِ بیماری در میان باشد؛ درواقع، شکل بالینی‌ای که بیماری به خود می‌گیرد با ماهیت این عوامل زیانبار متناسب است، به‌گونه‌ای که نه‌چندان به‌ندرت می‌توان از تصویر بالینی بیماری مستقیماً به‌عنوان کلیدی برای تشخیص سبب‌شناسی جنسیِ خاص آن استفاده کرد. بااین‌حال، هیچ‌گونه تناسب منظم و قابل‌تشخیصی میان شکل اختلال عصبی موجود و دیگر عوامل زیانبار تمدن که نویسندگان پیش‌گفته چنین اهمیت فراوانی برای آنها قایل اند، وجود ندارد. ازاین‌رو می‌توان گفت که عامل جنسی، عامل اساسی در ایجاد روان‌رنجوری‌های واقعی است.

در مورد روان‌نژندی‌ها، تأثیر عوامل ارثی آشکارتر است و سبب‌شناسی آنها نیز کمتر روشن و قابل‌تشخیص است. بااین‌حال، شیوه‌ی خاصی از بررسی که با عنوان روانکاوی شناخته می‌شود، به ما امکان داده است دریابیم که نموناهای این اختلالات -مانند هیستری، روان‌رنجوری وسواسی و غیره- طبیعتی روان‌زاد دارند و به فعالیتِ مجموعه‌های فکریِ نیاگاه (سرکوب‌شده) وابسته‌اند. همین روش به ما آموخته است که این مجموعه‌های نیاگاه چه طبیعتی دارند و نشان داده است که، به‌طورکلی، محتوایی جنسی دارند. این مجموعه‌ها از نیازهای جنسیِ افرادی که ارضا نشده‌اند سرچشمه می‌گیرند و نوعی جانشین برای ارضای آن نیازها به شمار می‌آیند. بنابراین، باید همه‌ی عواملی را که به‌گونه‌ای زیانبار بر زندگی جنسی اثر می‌گذارند و فعالیت آن را سرکوب می‌کنند یا اهداف و جهت‌گیری‌های آن را تحریف می‌سازند، در مورد روان‌نژندی‌ها نیز عواملی مرضی و آسیب‌زا تلقی کنیم.

البته، ارزشِ تمایز نظری میان روان‌رنجوری‌های سمی[11] و روان‌رنجوری‌های روان‌زاد[12] به‌هیچ‌وجه از این واقعیت کاسته نمی‌شود که در بیشتر افراد مبتلا به اختلالات عصبی، می‌توان اختلالاتی مشاهده کرد که از هر دو منشأ ناشی می‌شوند.

هرکس که آماده باشد، همراه با من، سبب‌شناسیِ عصبی‌بودن را پیش از هر چیز در عواملی جست‌وجو کند که زندگی جنسی را مختل و ناتوان می‌سازند، بی‌تردید با رغبت به ملاحظات دیگری نیز توجه خواهد کرد که در ادامه می‌آیند و مقصود از آنها بررسی مسئله‌ی افزایش عصبی‌بودن در چارچوبی گسترده‌تر است.

تمدن ما، به‌طور کلی، بر سرکوب غرایز بنا شده است. هر فرد به سهم خود از چیزی چشم پوشیده است؛ از احساسِ قدرتِ سلطه‌گرانه‌ی خود، از گرایش‌های پرخاشگرانه و کین‌توزانه‌ی شخصیت خود. ثروت مادی و ایدئال مشترکِ تمدن از همین سرچشمه‌ها فراهم آمده است. افزون بر مبارزه برای بقا، این عمدتاً احساسات خانوادگی، با ریشه‌های شهوانی‌اش، بوده است که افراد را به این چشم‌پوشی واداشته است. این چشم‌پوشی در روند تکامل تمدن، به‌صورت فزاینده و تدریجی صورت گرفته است؛ و گام‌های مختلف آن را دین تأیید و مشروعیت بخشیده است. آن اندازه از ارضای غریزی که هر فرد از آن چشم پوشیده بود، به‌عنوان قربانی به الوهیت تقدیم می‌شد؛ و سود و منفعتی که بدین‌وسیله نصیب جامعه می‌گردید، «مقدس» اعلام می‌شد. اما انسانی که به سبب سرشتِ سازش‌ناپذیر خود نمی‌تواند با سرکوبِ مورد انتظارِ غرایزش کنار بیاید، به مجرم و یاغی تبدیل می‌شود؛ مگر که موقعیت اجتماعی یا استعدادهای برجسته‌اش به او امکان دهد جایگاهش را به‌عنوان مردی بزرگ، یعنی یک «قهرمان»، در جامعه حفظ کند.

غریزه‌ی جنسی یا اگر بخواهیم دقیق‌تر بگوییم غرایز جنسی (زیرا پژوهش تحلیلی به ما می‌آموزد که غریزه‌ی جنسی از مجموعه‌ای از تکانه‌ها و مؤلفه‌های منفرد تشکیل شده است) احتمالاً در انسان از اکثر حیوانات عالی رشد‌یافته‌تر است؛ و بی‌تردید پایدارتر است، زیرا تقریباً به‌طورکامل بر دوره‌ای‌بودن و تناوبی[13] که در حیوانات بدان تعلق دارد، غلبه کرده است. این غریزه مقدار فوق‌العاده‌ای انرژی در اختیار فعالیت‌های «فرهنگی» قرار می‌دهد؛ و علت آن ویژگی برجسته‌ای است که از آن برخوردار است، یعنی توانایی تغییر مسیر هدف خود، بی‌آنکه شدت آن به‌طور قابل‌ملاحظه‌ای کاهش یابد. این تواناییِ جایگزین‌کردن هدفِ اولیه‌ی جنسی با هدفی دیگر که دیگر جنسی نیست، اما از نظر روانی با آن ارتباط دارد، ظرفیت والایش (تصعید) نامیده می‌شود. در برابر این تواناییِ تغییر مسیر، که منشأ ارزش غریزه‌ی جنسی برای تمدن است، این غریزه ممکن است گرایشی بسیار سرسختانه نیز به تثبیت[14] نشان دهد؛ گرایشی که مانع از آن می‌شود که غریزه به این شیوه در خدمت فعالیت‌های فرهنگی قرار گیرد و گاه به انحطاط آن و تبدیل‌شدنش به آنچه «نابهنجاری‌ها» نامیده می‌شوند، می‌انجامد. قدرت اولیه‌ی غریزه‌ی جنسی احتمالاً در هر فرد متفاوت است؛ و بی‌تردید ظرفیت والایش نیز در افراد یکسان نیست. چنین می‌پنداریم که سرشت و ساختمان اولیه‌ی فرد در درجه‌ی نخست تعیین می‌کند چه مقدار از تکانه‌ی جنسیِ هر فرد را می‌توان والایش کرد و در خدمت اهداف دیگر به کار گرفت. افزون بر این، نیروهای محیط و تأثیرات فکری بر دستگاه روانی نیز می‌توانند بخش دیگری از آن را از طریق والایش به کار اندازند. بااین‌حال، گسترش نامحدود این فرایندِ تغییر مسیر، همان‌قدر ناممکن است که در مورد تبدیل گرما به نیروی مکانیکی در ماشین‌ها. به نظر می‌رسد که برای بخش بسیار بزرگی از انسان‌ها، درجه‌ای از ارضای مستقیم جنسی مطلقاً ضروری باشد؛ و ناکامی در برآوردن این نیاز، که از فردی به فرد دیگر متفاوت است، با بروز پدیده‌هایی انتقام می‌گیرد که به سبب آثار زیانبارشان بر فعالیت‌های کارکردی و نیز به سبب مشخصه‌ی دردناک سوبژکتیوشان از منظر فردِ مبتلا، ناگزیر باید آنها را بیماری تلقی کنیم.

نکات دیگری نیز هنگامی آشکار می‌شوند که این واقعیت را در نظر بگیریم که غریزه‌ی جنسی در انسان، در اصل، در خدمت اهداف تولیدمثل نیست، بلکه هدف آن کسب انواع معینی از لذت است. این غریزه از همان دوران کودکی به این صورت بروز می‌کند؛ در این دوره، هدف خود، یعنی ارضای طلب لذت، را نه‌تنها در ربط با اندام‌های تناسلی، بلکه از طریق بخش‌های دیگری از بدن نیز دنبال می‌کند؛ بخش‌هایی که ناحیه‌های شهوت‌خیز[15] نامیده می‌شوند. ازاین‌رو، غریزه‌ی جنسی در این مرحله می‌تواند هر چیزی جز همین موضوعات و مواضعِ به‌آسانی در دسترس را نادیده بگیرد. ما این مرحله را خودشهوتگری[16] می‌نامیم و تربیت کودک را متعهد می‌دانیم آن را محدود و مهار کند؛ زیرا استمرار طولانی‌مدت آن، بعدها غریزه‌ی جنسی را مهارنشدنی و از کارآمدی خارج خواهد کرد. غریزه‌ی جنسی در جریان رشد خود، از خودشهوتگری به عشق به ابژه، و از استقلال ناحیه‌های شهوت‌خیز به تابع‌شدن آنها تحت اولویت اندام‌های تناسلی گذر می‌کند؛ اندام‌هایی که در نهایت در خدمت تولیدمثل قرار می‌گیرند. در طی این تحول، بخشی از برانگیختگی جنسیِ حاصل از خودارضایی و ارضای خویشتن، چون برای کارکردهای تولیدمثلی بی‌فایده است، مهار می‌شود و در شرایط مساعد، به‌سوی والایش منحرف می‌گردد. بنابراین، انرژی‌های در دسترس برای رشد و پیشرفت «فرهنگی»، تا حد زیادی از طریق سرکوب عناصر موسوم به منحرفانه یا انحرافیِ برانگیختگی جنسی به دست می‌آیند.

می‌توان در تحول فرهنگی، متناسب با مراحلی که غریزه‌ی جنسی در جریان رشد خود طی می‌کند، سه مرحله را از یکدیگر متمایز کرد: نخست، مرحله‌ای که در آن تکانه‌ی جنسی می‌تواند آزادانه در جهت اهدافی ارضا شود که به تولیدمثل نمی‌انجامند؛ دوم، مرحله‌ای که در آن تمام تکانه‌ی جنسی سرکوب می‌شود، جز آن بخشی که در خدمت تولیدمثل است؛ و سوم، مرحله‌ای که در آن تنها تولیدمثلِ مشروع به‌عنوان هدف جنسی مجاز شمرده می‌شود. این مرحله‌ی سوم نمایانگر اخلاق جنسی «متمدنانه»‌ای است که امروزه بر جامعه‌ی ما حاکم است.

اگر مرحله‌ی دوم را معیار و ملاک خود قرار دهیم، باید بپذیریم که شماری از افراد، به سبب ساختار و سرشت زیستیِ خود، از عهده‌ی برآوردن الزامات آن برنمی‌آیند. در مورد گروه‌های کاملی از افراد، آن تحولِ پیش‌تر اشاره‌شده در غریزه‌ی جنسی -یعنی گذار از خودشهوتگری به عشق به ابژه با هدفِ اتحاد اندام‌های تناسلی- به‌درستی و به اندازه‌ی کافی کامل نشده است. در نتیجه‌ی این اختلال در روند رشد، دو نوع انحراف زیانبار از جنسیت طبیعی یا «متمدنانه» پدید می‌آید؛ و این دو، تقریباً همانند دو سوی متقابلِ یک رابطه‌ی مثبت و منفی، با یکدیگر ارتباط دارند. نخست -اگر فعلاً افرادی را که در مجموع از غریزه‌ی جنسیِ بیش از اندازه نیرومند و مهارنشدنی برخوردار اند کاملاً کنار بگذاریم- انواع گوناگون منحرفان جنسی[17] هستند؛ کسانی که در آنان، تثبیت در یک هدف جنسیِ مقدماتی و کودکانه مانع از آن شده است که اولویتِ کارکرد تولیدمثلی برقرار شود. دوم، همجنس‌گرایان یا وارونگان جنسی[18] هستند که در آنان، به شیوه‌ای که هنوز به‌طور کامل فهمیده نشده است، هدف جنسی از جنس مخالف منحرف شده است. اگر پیامدهای زیانبار این دو شکل از اختلال در روند رشد، کمتر از آن چیزی است که انتظار می‌رفت، می‌توان این امر را مستقیماً به هماهنگی پیچیده‌ی درونیِ غریزه‌ی جنسی نسبت داد؛ هماهنگی‌ای که این امکان را فراهم می‌کند تا زندگی جنسی سرانجام، حتی اگر یک یا چند مؤلفه‌ی غریزه از روند رشد کنار گذاشته شده باشند، به شکلی یا شکل دیگری خود را بیان کند. ساختار روانیِ کسانی که دچار وارونگی جنسی -یعنی همجنس‌گرا- هستند، درواقع اغلب با این ویژگی متمایز می‌شود که تکانه‌ی جنسی در آنان، به‌طور خاص، آمادگی بیشتری برای والایشِ «فرهنگی»[19] دارد.

رشد و گسترش شدیدترِ انحرافات جنسی و همجنس‌گرایی، به‌ویژه هنگامی که همجنس‌گرایی انحصاری باشد، درواقع کسانی را که دچار آن هستند از نظر اجتماعی ناسازگار و ناخشنود می‌کند؛ ازاین‌رو، باید پذیرفت که حتی الزامات فرهنگیِ مرحله‌ی دوم نیز برای بخشی از انسان‌ها منشأ رنج و ملال است. سرنوشت کسانی که از نظر ساختار و سرشت زیستی با همنوعان خود تفاوت دارند، به این بستگی دارد که در معنای مطلق کلمه، از تکانه‌های جنسیِ نسبتاً نیرومندتری برخوردار باشند یا ضعیف‌تر. در حالت دوم، یعنی هنگامی که تکانه‌ی جنسی در مجموع ضعیف‌تر است، افراد منحرف موفق می‌شوند آن گرایش‌هایی را که آنان را با الزامات اخلاقیِ سطح تمدنیِ خود در تعارض قرار می‌دهد، به‌طور کامل سرکوب کنند. اما این امر، از دیدگاه آرمانی، درعین‌حال تنها دستاورد آنان نیز باقی می‌ماند؛ زیرا برای سرکوب غریزه‌ی جنسیِ خود، از تمام آن نیروهایی استفاده می‌کنند که در غیر این صورت می‌توانستند آنها را در فعالیت‌های فرهنگی به کار گیرند. آنان هم‌زمان از درون رشدنیافته و از بیرون ناتوان می‌شوند. آنچه اندکی بعد درباره‌ی وضعیت پرهیز جنسی[20] -که مرحله‌ی سوم فرهنگ از مردان و زنان مطالبه می‌کند- خواهیم گفت، درباره‌ی این افراد نیز صدق می‌کند.

در جایی که غریزه‌ی جنسی بسیار نیرومند، اما درعین‌حال منحرف باشد، دو پیامد ممکن است رخ دهد. در حالت نخست، که نیازی نیست بیش از این به آن بپردازیم، فرد مبتلا همچنان منحرف باقی می‌ماند و ناگزیر پیامدهای انحراف خود از سطح فرهنگیِ حاکم را تحمل می‌کند. راه دوم بسیار جالب‌تر است. در این حالت، تحت فشار تربیت و الزامات اجتماعی، سرکوبِ تکانه‌ی منحرفانه واقعاً حاصل می‌شود، اما این سرکوب از چنان طبیعتی برخوردار است که نمی‌توان آن را سرکوبی واقعی دانست؛ بهتر است آن را نوعی ناکامی یا بدفرجامیِ فرآیند سرکوب توصیف کنیم. تکانه‌های جنسیِ بازداشته‌شده به صورت مستقیم و در هیئت اصلی خود بروز نمی‌کنند (و از این حیث، بازداری موفق بوده است) اما به شکل‌های دیگری بیان می‌شوند که برای شخص موردنظر به همان اندازه زیانبار اند و او را برای جامعه نیز به همان اندازه بی‌فایده می‌کنند که ارضای این تکانه‌های سرکوب‌شده در شکل اولیه‌ی خود می‌کرد؛ و همین‌جا است که شکست این فرآیند آشکار می‌شود، شکستی که در درازمدت به‌مراتب بر موفقیت ظاهریِ سرکوب غلبه می‌کند. بروزاتِ جانشینی که در پیِ سرکوب تکانه‌ها بدین‌گونه پدیدار می‌شوند، همان چیزی را تشکیل می‌دهند که ما روان‌رنجوی یا نِوْروز، و به‌ویژه روان‌نژندی یا سایکونِوْروزها، می‌نامیم. افراد روان‌رنجور یا نوروتیک آن دسته از انسان‌ها هستند که، به‌طور طبیعی، سرکش و نافرمان اند و فشار الزامات فرهنگی در مورد آنان تنها به سرکوبی ظاهریِ غرایزشان می‌انجامد؛ سرکوبی که به‌تدریج پیوسته کم‌اثرتر می‌شود. در نتیجه، مشارکت آنان در زندگی متمدنانه تنها با صرف مقدار عظیمی از انرژی، همراه با فقیرشدن و تهی‌شدن درونی، امکان‌پذیر می‌ماند؛ و گاه در دوره‌های بیماری، این مشارکت ناگزیر باید به‌کلی متوقف شود. بااین‌حال، من روان‌رنجوری‌ها یا نِوْروزها را «وجه منفی» انحرافات جنسی توصیف کرده‌ام، زیرا در روان‌رنجوری‌ها یا نِوْروزها، گرایش‌های منحرفانه، پس از سرکوب، از بخش نیاگاه ذهن سر برمی‌آورند و خود را آشکار می‌کنند؛ و نیز به این دلیل که آنها همان گرایش‌هایی را در وضعیت سرکوب‌شده در خود دارند که در افراد آشکارا منحرف به شکل عیان مشاهده می‌شود.

تجربه نشان می‌دهد که برای بیشتر مردم، حدّی وجود دارد که ساختار و سرشتشان نمی‌تواند از آن فراتر رود و با الزامات تمدن سازگار بماند. همه‌ی کسانی که می‌کوشند به سطحی بالاتر از آنچه ساختار طبیعی‌شان اجازه می‌دهد برسند، قربانی روان‌رنجوری یا نِوْروز می‌شوند. برای آنان بهتر بود اگر می‌توانستند «کمال‌یافتگی» کمتری داشته باشند. این واقعیت که انحراف جنسی و روان‌رنجوری همچون دو قطب مثبت و منفیِ یکدیگر اند، اغلب به روشنیِ تمام در مشاهداتی که درباره‌ی اعضای یک خانواده‌ی واحد صورت گرفته، تأیید می‌شود. بسیار اتفاق می‌افتد که در یک خانواده، برادر دچار انحراف جنسی باشد، در حالی که خواهر -که به‌عنوان زن از غریزه‌ی جنسی ضعیف‌تری برخوردار است- به فردی روان‌رنجور یا نوروتیک تبدیل شود، اما نموناهای او همان گرایش‌هایی را بیان کنند که در انحراف جنسیِ برادر، با تکانه‌ی جنسیِ نیرومندترش، آشکار می‌شوند. بر همین اساس، در بسیاری از خانواده‌ها مردان از نظر روانی سالم اند، اما از دیدگاه اجتماعی، به‌طرزی نامطلوب غیراخلاقی اند؛ در حالی که زنان اصول اخلاقیِ سخت‌گیرانه‌ای دارند و بیش از اندازه فرهیخته و پالوده‌اند، اما به‌شدت روان‌رنجور یا نوروتیک هستند. یکی از آشکارترین بی‌عدالتی‌های زندگی اجتماعی این است که استاندارد فرهنگی، از همه‌ی افراد در زندگی جنسی‌شان رفتاری یکسان مطالبه می‌کند؛ رفتاری که یک فرد، به اقتضای سرشت خود، می‌تواند بدون هیچ زحمتی به آن دست یابد، حال آنکه همان رفتار برای فردی دیگر مستلزم شدیدترین فداکاری‌های روانی است. بااین‌حال، این بی‌عدالتی معمولاً به‌سبب بی‌اعتنایی به فرامین اخلاقی، عملاً خنثا می‌شود.

این ملاحظات تاکنون محدود بوده‌اند به آنچه درباره‌ی مرحله‌ی دوم تحول فرهنگی صدق می‌کند؛ مرحله‌ای که بر اساس آن، هرگونه فعالیت جنسیِ موسوم به «منحرفانه» ممنوع است، اما انجام آزادانه‌ی آمیزش جنسیِ «طبیعی» مجاز شمرده می‌شود. دریافتیم که حتی هنگامی که مرز میان آزادی و محدودیت جنسی در همین نقطه ترسیم شود، باز هم ناگزیر باید شماری از افراد را به‌عنوان منحرف کنار گذاشت؛ در حالی که برخی دیگر که می‌کوشند منحرف نباشند، اما از نظر سرشت و ساختار طبیعی خود باید چنین باشند، به سوی روان‌رنجوری یا نِوْروز رانده می‌شوند. اکنون به‌آسانی می‌توان پیامدی را پیش‌بینی کرد که اگر آزادی جنسی بیش از این محدود شود و معیار مورد مطالبه‌ی تمدن به سطح مرحله‌ی سوم ارتقا یابد، به وجود خواهد آمد؛ مرحله‌ای که هرگونه فعالیت جنسی را، جز آنچه در چارچوب ازدواج مشروع صورت می‌گیرد، ممنوع می‌کند. در چنین شرایطی، شمارِ افراد دارای سرشت‌های نیرومند که آشکارا سر به طغیان برمی‌دارند، به‌شدت افزایش خواهد یافت؛ و به همین ترتیب، شمار افراد دارای سرشت‌های ضعیف‌تر نیز که به سبب تعارض میان فشار مضاعفِ نفوذهای تمدنی از یک سو و سرشت‌های سرکش خود از سوی دیگر، به روان‌رنجوری یا نِوْروز پناه می‌برند، بسیار بیشتر خواهد شد.

ما قصد داریم به سه پرسشی پاسخ دهیم که اکنون مطرح می‌شوند:

۱. در پیِ الزامات مرحله‌ی سوم فرهنگی، چه وظیفه‌ای بر دوش فرد گذاشته می‌شود؟

۲. آیا می‌توان گفت ارضای جنسیِ مشروعی که مجاز دانسته شده است، جبران قابل‌قبولی برای خودداری از ارضای جنسی در دیگر زمینه‌ها فراهم می‌آورد؟

۳. آثار زیانبار احتمالیِ این خودداری، چه نسبتی با سود و منفعتی دارد که از آن برای تمدن حاصل می‌شود؟

پاسخ به پرسش نخست، با مسئله‌ای مرتبط است که بارها مورد بحث قرار گرفته و در اینجا نمی‌توان آن را به‌طور کامل بررسی کرد؛ یعنی مسئله‌ی پرهیز جنسی. مرحله‌ی سوم تمدن ما از هر دو جنس می‌خواهد که تا پیش از ازدواج پرهیز جنسی داشته باشند، و برای همه‌ی کسانی که وارد ازدواج قانونی نمی‌شوند، این پرهیز را تا پایان عمر تجویز می‌کند. این دیدگاه که از سوی تقریباً تمامی مراجع معتبر تأیید شده است -یعنی اینکه پرهیز جنسی نه زیان‌آور است و نه حفظ آن دشوار- از حمایت قابل‌توجهی در میان پزشکان نیز برخوردار بوده است. می‌توان گفت وظیفه‌ی مهار کردن نیروی عظیمی همچون غریزه‌ی جنسی، خود کاری است که می‌تواند تمام انرژی‌های یک انسان را به خود اختصاص دهد. مهار از طریق والایش (تصعید)، یعنی منحرف کردن انرژی جنسی از هدف جنسیِ خود به‌سوی اهداف والاتر فرهنگی، تنها در اقلیتی از افراد موفقیت‌آمیز است و حتی در مورد آنان نیز فقط به‌طور مقطعی تحقق می‌یابد؛ در حالی که دوران جوانیِ پرشور دقیقاً همان دوره‌ای است که دستیابی به چنین مهاری در آن از همه دشوارتر است. از میان دیگران، بیشتر افراد یا دچار روان‌رنجوری یا نِوْروز می‌شوند یا به شیوه‌ای دیگر گرفتار پیامدهای زیانبار آن می‌گردند. تجربه نشان می‌دهد که اکثر کسانی که جامعه‌ی ما را تشکیل می‌دهند، از نظر سرشتی برای انجام وظیفه‌ی پرهیز جنسی آمادگی ندارند. کسانی که حتی تحت محدودیت‌های جنسیِ معتدل نیز بیمار می‌شدند، در برابر الزامات اخلاق جنسیِ متمدنانه‌ی کنونی ما، زودتر و شدیدتر به بیماری گرفتار می‌شوند؛ زیرا ما هیچ تضمین مؤثرتری در برابر تهدیدی که آمادگی ناقص طبیعی و اختلالات رشدی برای زندگی جنسیِ طبیعی ایجاد می‌کنند، جز خودِ ارضای جنسی نمی‌شناسیم. هرچه آمادگی فرد برای روان‌رنجوری بیشتر باشد، تحمل پرهیز جنسی برای او دشوارتر خواهد بود. زیرا هر اندازه که تکانه‌های مؤلفه‌ایِ غریزه از روند رشد کنار گذاشته شده باشند (همان‌گونه که پیش‌تر توضیح داده شد) دقیقاً به همان میزان نیز کنترل‌ناپذیرتر می‌شوند. اما حتی کسانی که در صورت پیروی از الزامات مرحله‌ی دوم تمدن می‌توانستند سلامت خود را حفظ کنند، در بسیاری از موارد در مرحله‌ی سوم به روان‌رنجوری گرفتار خواهند شد؛ زیرا ارزش روانیِ ارضای جنسی در شرایط محرومیت افزایش می‌یابد. در این وضعیت، زیِ ناکام‌مانده در موقعیتی قرار می‌گیرد که یکی از نقاط‌ضعف را -که تقریباً هیچ‌گاه در ساختار زندگی جنسی کاملاً غایب نیست- جست‌وجو کند تا از همان نقطه به صورت یک ارضای جانشینِ روان‌رنجورانه یا نوروتیک، یعنی در قالب یک نمونای آسیب‌شناختی، راه خود را باز کند. هرکس که بداند چگونه به عوامل تعیین‌کننده‌ی بیماری‌های عصبی نفوذ کند، به‌زودی متقاعد خواهد شد که افزایش این بیماری‌ها در جامعه‌ی ما، از سخت‌تر شدن و شدیدتر شدن محدودیت‌های جنسی سرچشمه می‌گیرد.

بدین‌ترتیب، به پرسش این مسئله نزدیک‌تر می‌شویم که آیا آمیزش جنسی در ازدواج مشروع می‌تواند جبران کاملی برای محدودیت‌های پیش از ازدواج فراهم آورد یا نه. فراوانیِ شواهدی که پاسخ منفی به این پرسش را تأیید می‌کنند، چنان بسیار است که ناچاریم تنها خلاصه‌ای بسیار کوتاه از آنها ارائه دهیم. پیش از هر چیز باید در نظر داشته باشیم که اخلاق جنسیِ متمدنانه‌ی ما، آمیزش جنسی را حتی در درون ازدواج نیز محدود می‌کند؛ زیرا زن و شوهر را، به‌طور معمول، وادار می‌سازد که به شمار بسیار اندکی از روابط جنسی‌ای که به بارداری می‌انجامند، بسنده کنند. در نتیجه‌ی این وضعیت، آمیزش جنسیِ رضایت‌بخش در ازدواج تنها برای دوره‌ای چندساله امکان‌پذیر است؛ البته با درنظرگرفتن فاصله‌های پرهیز جنسی که گاه به دلایل بهداشتی و به اقتضای وضعیت سلامت زن ضروری می‌شوند. پس از این سه، چهار یا پنج سال، ازدواج دیگر نمی‌تواند آن ارضای نیازهای جنسی را که در آغاز وعده داده بود فراهم کند؛ زیرا تمامی وسایل جلوگیری از بارداری که تاکنون در دسترس بوده‌اند، یا لذت جنسی را کاهش می‌دهند، یا حساسیت‌های ظریف‌تر هر دو شریک را مختل می‌کنند، یا حتی خود به‌طور مستقیم موجب بیماری می‌شوند. نگرانی از پیامدهای آمیزش جنسی، نخست لطافت و مهر جسمانیِ میان زن و شوهر را از میان می‌برد و معمولاً در مرحله‌ای دورتر، محبت روانی میان آنان را نیز تضعیف می‌کند؛ همان محبتی که قرار بود جایگزین شور و اشتیاق طوفانیِ آغازین شود. در پیِ سرخوردگی روحی و محرومیت جسمانی‌ای که بدین‌گونه سرنوشت بسیاری از ازدواج‌ها می‌شود، هر دو طرف دوباره به وضعیت پیش از ازدواج خود بازمی‌گردند؛ اما این بار فقیرتر، زیرا توهمی را از دست داده‌اند، و بار دیگر ناگزیر می‌شوند که بر تصمیم خود برای مهار کردن و «منحرف ساختن» غریزه‌ی جنسی‌شان پافشاری کنند. ما در اینجا بررسی نمی‌کنیم که مردی در سنین پختگی تا چه اندازه در انجام این وظیفه موفق می‌شود؛ تجربه ظاهراً نشان می‌دهد که مرد اغلب از همان میزان آزادی‌ای بهره می‌گیرد که حتی سخت‌گیرانه‌ترین نظام اخلاق جنسی نیز به او اجازه می‌دهد، هرچند این کار را معمولاً با اکراه و به‌صورت پنهانی انجام می‌دهد. «دوگانگی» معیار اخلاقی که جامعه‌ی ما برای مردان پذیرفته است، آشکارترین اعتراف ممکن به این واقعیت است که خودِ جامعه نیز به امکان پایبندی کامل به دستورهایی که بر اعضای خویش تحمیل کرده، باور ندارد. اما تجربه همچنین نشان می‌دهد که زنان، به‌عنوان نگهبانان واقعی منافع جنسیِ نوع بشر، تنها تا اندازه‌ای محدود از توانایی والایش برخوردار اند؛ کودک شیرخوار می‌تواند به‌عنوان جانشینی برای ابژه‌ی جنسی کفایت کند، اما کودکِ بزرگ‌شده دیگر چنین نقشی ندارد؛ و زنان، در پیِ سرخوردگی‌های زندگی زناشویی، گرفتار روان‌رنجوری‌های شدید و مادام‌العمر می‌شوند که سراسر مسیر زندگی آنان را تحت تأثیر قرار می‌دهد. ازدواج، در چارچوب معیار فرهنگیِ کنونی، مدت‌ها است که دیگر درمانی همه‌جانبه برای رنج‌های عصبی زنان به شمار نمی‌رود. حتی اگر ما پزشکان در چنین مواردی هنوز ازدواج را توصیه کنیم، آگاهیم که یک دختر باید از سلامت روانی بسیار خوبی برخوردار باشد تا بتواند «ازدواج را تحمل کند»؛ و به مردانی که در این زمینه از ما مشورت می‌خواهند، صمیمانه توصیه می‌کنیم با دختری که سابقه‌ی روان‌رنجوری داشته است ازدواج نکنند. از سوی دیگر، بی‌وفایی در زناشویی می‌توانست درمانی بسیار محتمل‌تر برای روان‌رنجوری‌ای باشد که از خودِ ازدواج ناشی می‌شود؛ اما هرچه زنی با سخت‌گیری بیشتری تربیت شده باشد و هرچه بیشتر تسلیم الزامات تمدن شده باشد، بیشتر، از این راه گریز می‌ترسد؛ و در تعارض میان خواسته‌هایش و احساس وظیفه‌اش، بار دیگر به پناهگاه روان‌رنجوری روی می‌آورد. هیچ‌چیز به اندازه‌ی بیماری، فضیلت و عفت او را با چنین اطمینانی حفظ نمی‌کند. وضعیت زناشویی، که در میان مردمان متمدن به جوانان به‌عنوان پناهگاهی برای غریزه‌ی جنسی عرضه می‌شود، بدین‌ترتیب حتی برای برآوردن نیازهای دوره‌ی بعدی زندگی که خود آن را دربرمی‌گیرد نیز ناکافی از کار درمی‌آید؛ و بدون هیچ تردیدی، نمی‌تواند محدودیت‌های جنسیِ پیشین را جبران کند.

در پاسخ به پرسش سوم، حتی کسی که پیامدهای زیانباری را که بدین‌سان به اخلاق جنسیِ متمدنانه نسبت داده می‌شود می‌پذیرد، می‌تواند پاسخ دهد که دستاورد فرهنگیِ حاصل از محدودیت جنسیِ رایجی که به‌طور گسترده اعمال می‌شود، احتمالاً بیش از آن است که این زیان‌ها را -که به‌هرحال، در اشکال شدیدتر و آشکارترشان، تنها اقلیتی را درگیر می‌کنند- جبران نکند. خود من نمی‌توانم با دقت میان سود و زیان توازن برقرار کنم؛ با این‌همه، می‌توانم ملاحظات بسیاری در باب زیان‌های آن مطرح کنم. با بازگشت به موضوع پرهیز جنسی که پیش‌تر به آن اشاره شد، باید تأکید کنم که پیامدهای زیانبار دیگری نیز، علاوه بر روان‌رنجوری‌ها، از این پرهیز ناشی می‌شوند، و خودِ روان‌رنجوری‌ها نیز معمولاً آن‌گونه که شایسته است، از حیث اهمیت و پیامدهایشان ارزیابی نمی‌شوند.

به تأخیر انداختن رشد جنسی و فعالیت جنسی، که آموزش و فرهنگ ما هدف را بر آن می‌گذارند، در آغاز امر قطعاً زیانبار نیست؛ وقتی در نظر بگیریم که جوانانِ طبقات تحصیل‌کرده در چه سن بالایی به استقلال دست می‌یابند و شروع به تأمین معاش خود می‌کنند، این امر حتی ضروری به نظر می‌رسد. در ضمن، اینجا بار دیگر رابطه‌ی تنگاتنگی که میان همه‌ی نهادهای متمدنانه‌ی ما وجود دارد و نیز دشواریِ تغییر دادن هر بخش از آنها، صرف‌نظر از کل مجموعه، به یاد انسان می‌آید. اما دیگر نمی‌توان فایده‌ی پرهیز جنسیِ ادامه‌یافته بسیار فراتر از بیست‌سالگی را برای یک جوان امری بدیهی دانست؛ این پرهیز ممکن است، حتی در مواردی که به روان‌رنجوری منجر نمی‌شود، آسیب‌های دیگری به بار آورد. گفته می‌شود که مبارزه با چنین غرایز نیرومندی و در پی آن، تقویت همه‌ی گرایش‌های اخلاقی و زیبایی‌شناختی، شخصیت را «آبدیده» می‌کند؛ و این دیدگاه، در مورد برخی سرشت‌های خاص، حقیقت دارد. همچنین می‌توان این نظر را پذیرفت که تمایز و شکل‌گیری شخصیت فردی، که امروزه بیش از پیش آشکار شده است، تنها در شرایط خویشتن‌داری جنسی امکان‌پذیر می‌شود. اما در اکثر قریب به اتفاق موارد، مبارزه با تمایلات جنسی تمام انرژیِ در دسترس شخصیت را به خود اختصاص می‌دهد، و این درست در زمانی رخ می‌دهد که مرد جوان برای به دست آوردن سهم خود از مواهب مادیِ زندگی و جایگاه خویش در جامعه، به تمام توانایی‌هایش نیاز دارد. نسبت میان امکانِ والایشِ [جنسی] و فعالیت جنسیِ ضروری، طبیعتاً در افراد مختلف بسیار متفاوت است و حتی به انواع گوناگون مشاغل نیز بستگی دارد. تصور یک هنرمندِ پرهیزکار دشوار است؛ اما روشنفکرِ جوانِ پرهیزکار به‌هیچ‌وجه پدیده‌ای نادر نیست. روشنفکر جوان می‌تواند با پرهیز جنسی، توانایی تمرکز خود را افزایش دهد، حال آنکه آفرینش هنری احتمالاً به‌طور نیرومندی از تجربه‌ی جنسی او برانگیخته می‌شود. در مجموع، من به این برداشت نرسیده‌ام که پرهیز جنسی به شکل‌گیری مردانی پرانرژی، متکی‌به‌خود و اهل عمل، یا متفکرانی اصیل، پیشگامانی جسور و اصلاح‌طلبانی جسور کمک می‌کند؛ بیشتر اوقات، نتیجه‌ی آن پرورش افراد «خوب» اما ضعیفی است که بعدها در میان انبوه جمعیتی گم می‌شوند که با رنج و دشواری از ابتکار و پیشگامی شخصیت‌های نیرومند پیروی می‌کند.

در نتایجی که از کوشش برای پرهیز جنسی حاصل می‌شود، سرسختی و نافرمانیِ خاصِ غریزه‌ی جنسی نیز خود را آشکار می‌کند. تربیتِ متمدنانه، به یک معنا، تنها می‌کوشد آن را تا زمان ازدواج به‌طور موقت سرکوب کند، با این قصد که پس از آن به غریزه‌ی جنسی میدان آزادی داده شود تا بتوان از نیروی آن بهره گرفت. بااین‌حال، اقدامات افراطی در سرکوب غریزه، از اقدامات میانه‌روانه موفق‌تر اند؛ اما در این صورت، سرکوب اغلب از حد لازم فراتر می‌رود و نتیجه‌ی ناخواسته‌ی آن این است که وقتی غریزه‌ی جنسی آزاد می‌شود، معلوم می‌شود که توانایی و کارکرد طبیعی خود را به‌طور پایدار از دست داده است. از همین رو، پرهیز کامل جنسی در دوران جوانی اغلب بهترین آمادگی برای ازدواج در یک مرد جوان نیست. زنان نیز به‌طور مبهم این نکته را درمی‌یابند و در میان خواستگاران خود، مردانی را ترجیح می‌دهند که پیش‌تر در روابط با زنان دیگر، مردانگی و توانایی جنسی خود را به اثبات رسانده باشند. پیامدهای زیانباری که مطالبه‌ی سخت‌گیرانه‌ی پرهیز جنسی پیش از ازدواج ایجاد می‌کند، به‌ویژه در مورد زنان آشکار است. روشن است که تربیت، وظیفه‌ی سرکوب میل جنسی دختر را تا زمان ازدواج چندان سهل نمی‌گیرد، بلکه برای این منظور از شدیدترین تدابیر استفاده می‌کند. نه‌تنها روابط جنسی را ممنوع می‌کند و برای حفظ پاکدامنی جنسی ارزش و امتیازی بسیار بالا قایل می‌شود، بلکه زن جوانِ درحال‌رشد را با نگه‌داشتن او در ناآگاهی از همه‌ی واقعیت‌های مربوط به نقشی که قرار است در زندگی جنسی ایفا کند، از وسوسه و تحریک نیز محافظت می‌کند؛ و هیچ میل عاشقانه‌ای را که نتواند به ازدواج بینجامد در او تحمل نمی‌کند. نتیجه این است که وقتی دختر ناگهان، با اجازه‌ی والدین، مجاز می‌شود عاشق شود، قادر نیست این فرایند روانی را به‌درستی طی کند و در حالی وارد زندگی زناشویی می‌شود که نسبت به احساسات خود اطمینان ندارد. در نتیجه، تأخیر مصنوعی در رشد و تکامل کارکرد عشق، برای شوهری که همه‌ی امیال خود را برای همسرش ذخیره کرده است، چیزی جز سرخوردگی و نومیدی به بار نمی‌آورد. زن از نظر روانی همچنان به والدین خود وابسته است؛ همان والدینی که اقتدارشان موجب سرکوب احساس جنسی او شده است؛ و از نظر جسمانی نیز خود را سرد و بی‌میل نشان می‌دهد، و همین امر مانع از آن می‌شود که شوهرش از روابط زناشویی لذت چندانی ببرد. نمی‌دانم آیا این نوع زنِ بی‌حس و فاقد واکنش جنسی در خارج از حوزه‌ی تربیت متمدنانه نیز یافت می‌شود یا نه، اما احتمال آن را زیاد می‌دانم. در هر حال، این سنخ شخصیتی به‌طور مستقیم به‌وسیله‌ی تربیت پرورش داده می‌شود؛ و این زنان که بدون لذت باردار می‌شوند، بعدها نیز رغبت چندانی به تحمل زایمان‌های مکرر ندارند؛ زایمان‌هایی که با درد همراه اند. بنابراین، تربیتی که پیش از ازدواج به آنان داده می‌شود، مستقیماً همان هدفی را ناکام می‌گذارد که ازدواج برای تحقق آن در نظر گرفته شده است. هنگامی که بعدها رشد و تکامل به‌تأخیر‌افتاده‌ی زن به وضعیت طبیعی بازمی‌گردد و در اوج زندگی زنانه‌ی خویش، توان کامل عشق‌ورزیدن در او بیدار می‌شود، رابطه‌ی او با شوهرش مدت‌ها است که تضعیف و فرسوده شده است. پاداشی که در ازای تسلیم و فرمان‌برداری پیشین نصیب او می‌شود، چیزی جز انتخاب میان میلِ برآورده‌نشده، خیانت، یا روان‌‌نژندی[21] نیست.

رفتار انسان در امور جنسی اغلب الگویی است برای تمامی شیوه‌های دیگر واکنش او به زندگی. مردی که در به‌دست‌آوردن معشوق یا ابژه‌ی عشقِ خود عزم و قاطعیت نشان داده است، اعتماد ما را به موفقیت او در دستیابی به دیگر اهداف زندگی نیز برمی‌انگیزد. از سوی دیگر، مردی که به هر دلیلی از ارضای غریزه‌ی جنسی نیرومند خود پرهیز می‌کند، در دیگر عرصه‌های زندگی نیز، به جای اتخاذ رویکردی نیرومند و فعال، گرایشی سازشکارانه و تسلیم‌شده در برابر شرایط پیدا خواهد کرد. کاربرد خاص این گزاره‌ی کلی -که شیوه‌ی زندگی جنسی، نمونه‌ای از چگونگی عملکرد دیگر کارکردهای انسان است- در مورد تمام جنس زن به‌سهولت قابل‌مشاهده است. تربیت آنان مانع از آن می‌شود که از نظر فکری به مسائل جنسی بپردازند؛ مسائلی که زنان، به‌طور طبیعی، بیشترین تشنگی را برای شناخت و آگاهی درباره‌ی آنها دارند. آنان را با این اعلام که چنین کنجکاوی‌ای «زنانه نیست» و نشانه‌ی گرایش‌های غیراخلاقی است، می‌ترسانند. بدین ترتیب، آنان به‌کلی از هرگونه کوشش ذهنی مرعوب و منصرف می‌شوند و دانش و آگاهی به‌طورکلی نیز در نظرشان کم‌ارزش جلوه می‌کند. ممنوعیت اندیشیدن از حوزه‌ی مسائل جنسی فراتر می‌رود؛ بخشی از این گسترش از طریق تداعی‌های اجتناب‌ناپذیر صورت می‌گیرد و بخشی دیگر به‌طور خودکار عمل می‌کند؛ درست به همان شیوه‌ای که ممنوعیتِ تأملات و کنجکاوی‌های دینی در میان مردان، و نیز تابوی هر اندیشه‌ای که با وفاداریِ رعایای مطیع ناسازگار باشد، عمل می‌کند. من در این دیدگاهِ موبیوس -که با مخالفت‌های فراوانی روبه‌رو شده است- با او هم‌عقیده نیستم که تفاوت زیست‌شناختی میان کار فکری و فعالیت جنسی، «ضعف ذهنیِ تنکارشناختی» زنان را توضیح می‌دهد. برعکس، معتقدم این واقعیت انکارناپذیر را که شمار زیادی از زنان از نظر فکری در مرتبه‌ای پایین‌تر قرار دارند، می‌توان به بازداریِ اندیشه‌ای نسبت داد که سرکوب جنسی آن را ضروری ساخته است.

در بررسی مسئله‌ی پرهیز جنسی، تفاوت میان دو شکل آن بیش از اندازه نادیده گرفته می‌شود؛ یعنی میان خودداری از هرگونه فعالیت جنسی و خودداری از رابطه‌ی جنسی دگرجنس‌گرایانه. بسیاری از کسانی که به حفظ موفقیت‌آمیز پرهیز جنسی خود افتخار می‌کنند، تنها با کمک استمنا و دیگر شیوه‌های مشابهِ ارضا، توانسته‌اند به این هدف دست یابند؛ شیوه‌هایی که با فعالیت‌های جنسیِ خودشیفته‌وارِ (خودارضایی‌محور) دوران کودکیِ اولیه پیوند دارند. اما همین ارتباط سبب می‌شود که این روش‌های جایگزین برای ارضای جنسی، به‌هیچ‌وجه بی‌ضرر نباشند؛ زیرا زمینه را برای شکل‌های گوناگون روان‌رنجوری و روان‌پریشی فراهم می‌کنند؛ اختلالاتی که در آنها زندگی جنسی به شکل ابتدایی و کودکانه‌ی خود بازمی‌گردد. افزون بر این، استمنا به‌هیچ‌وجه با آرمان‌های مورد انتظار اخلاق جنسیِ متمدنانه سازگار نیست؛ و از همین رو، جوانان را به همان تعارض‌هایی با آرمان‌های تربیتی سوق می‌دهد که آنان قصد داشتند با پرهیز جنسی از آنها بگریزند. علاوه بر این، چنین ارضایی شخصیت را از جنبه‌های مختلف تضعیف می‌کند؛ نخست از آن رو که راه دستیابی به اهداف مهم را از طریق روشی بی‌زحمت و بی‌تلاش نشان می‌دهد، به جای آنکه فرد را به کوشش فعال و پرانرژی وادارد؛ امری که با این دیدگاه هماهنگ است که نگرش انسان نسبت به امور جنسی، الگویی برای نگرش او نسبت به زندگی به شمار می‌آید. دوم آنکه، در خیالشگری‌هایی که همراه این نوع ارضا هستند، ابژه‌ی جنسی تا حدی آرمانی و برکشیده می‌شود که در واقعیت به‌ندرت می‌توان نمونه‌ای مشابه آن یافت. نویسنده‌ی طنزپرداز و بذله‌گوی وینی، کِی. کراوس در مجله‌ی فاکل، این حقیقت را به‌گونه‌ای ناسازه‌وار و در قالب این جمله‌ی بدبینانه بیان کرده است: «آمیزش جنسی صرفاً جانشینی ناموفق برای استمنا است!»

استاندارد سخت‌گیرانه‌ای که تمدن بر انسان تحمیل می‌کند، همراه با وظیفه‌ی دشوارِ پرهیز جنسی، موجب شده است که اجتناب از اتحاد تناسلی میان دو جنس به محور اصلی پرهیز تبدیل شود؛ در حالی که دیگر اشکال فعالیت جنسی همچنان مجال بروز می‌یابند. این دو نتیجه را می‌توان نشانه‌ای از نوعی اطاعتِ ناقص و نیمه‌کاره دانست. اشکال به‌اصطلاح «منحرفانه»ی رابطه‌ی جنسی میان دو جنس، که در آنها بخش‌های دیگری از بدن نقش اندام‌های تناسلی را بر عهده می‌گیرند، بی‌تردید از زمانی که رابطه‌ی جنسی طبیعی به نام اخلاق -و همچنین به دلیل ملاحظات بهداشتی، به سبب خطر انتقال عفونت- بی‌رحمانه ممنوع و تابو شده است، اهمیت اجتماعی بیشتری یافته‌اند. بااین‌حال، این فعالیت‌ها را نمی‌توان به اندازه‌ی بی‌قاعدگی‌ها و انحرافات مشابهی که در چارچوب یک رابطه‌ی عاشقانه‌ی طبیعی رخ می‌دهند، بی‌ضرر تلقی کرد؛ زیرا از نظر اخلاقی قابل‌نکوهش اند، زیرا رابطه‌ی عاشقانه‌ی میان دو انسان را از امری جدی و پرمعنا به یک سرگرمی بیهوده و بی‌هدف تنزل می‌دهند؛ سرگرمی‌ای که نه با خطر همراه است و نه با مشارکت و درگیری روحی. گسترش شیوه‌های ارضای همجنس‌گرایانه نیز باید پیامد دیگری از دشواری‌هایی دانسته شود که بر سر راه زندگی جنسی طبیعی قرار داده شده است. افزون بر کسانی که از نظر سرشتی همجنس‌گرا هستند یا در دوران کودکی به چنین گرایشی کشیده می‌شوند، باید شمار بسیار زیادی از افرادی را نیز در نظر گرفت که در اثر جلوگیری از جریان اصلی زی (نیروی میل جنسی)، مجرای فرعیِ همجنس‌گرایی در دوران بلوغ و بزرگسالی در آنان گشوده می‌شود.

تمامی این پیامدهای اجتناب‌ناپذیر و ناخواسته‌ی اصرار بر پرهیز جنسی، در یک نتیجه‌ی کلی به هم می‌پیوندند: آنها به ریشه‌های همان آمادگی و مهیابودنی حمله می‌کنند که برای ازدواج ضروری است و بنا بر مقصود اخلاق جنسیِ متمدنانه، قرار است در نهایت تنها وارثِ همه‌ی گرایش‌های جنسی باشد. تمام مردانی که میل جنسی‌شان، در نتیجه‌ی عادت‌کردن به اعمال خودارضایی یا شیوه‌های جنسیِ منحرف، به موقعیت‌ها و شرایطی از ارضا خو گرفته است که با شکل طبیعیِ آن تفاوت دارند، در ازدواج دچار کاهش توان جنسی می‌شوند. و همه‌ی زنانی که تنها به مدد شیوه‌هایی مشابه توانسته‌اند بکارت خود را حفظ کنند، در روابط طبیعیِ زناشویی نسبت به آن بی‌حس و فاقد لذت جنسی نشان می‌دهند. ازدواجی که در هر دو طرف با کاهش ظرفیت عشق‌ورزی آغاز شود، حتی سریع‌تر از حالت معمول به فرایند فروپاشی تن می‌دهد. در نتیجه‌ی کاهش توان جنسی مرد، زن ارضا نخواهد شد و همچنان بی‌حس خواهد ماند؛ حال آنکه یک تجربه‌ی جنسی نیرومند ممکن بود وسیله‌ای باشد برای غلبه بر آمادگیِ روانیِ او برای سردمزاجی که حاصل تربیتش است. پیشگیری از بارداری نیز برای چنین زوجی دشوارتر از یک زوج سالم خواهد بود، زیرا کاهش توان جنسی مرد باعث می‌شود استفاده از وسایل جلوگیری از بارداری را به‌خوبی تحمل نکند. در چنین وضعیت سردرگم و دشواری، رابطه‌ی جنسی به‌تدریج منشأ همه‌ی مشکلات تلقی می‌شود و خیلی زود کنار گذاشته می‌شود؛ و همراه با آن، بنیادی‌ترین شرط و پایه‌ی زندگی زناشویی نیز از میان می‌رود.

از همه‌ی کسانی که در این مسائل مطالعه و تحقیق کرده‌اند می‌خواهم گواهی دهند که در توصیف خود اغراق نمی‌کنم، بلکه شرایطی را شرح می‌دهم که برای هر چشمِ دقیق و مشاهده‌گری به‌وضوح آشکار است. افراد ناآشنا با این مسائل به‌سختی می‌توانند باور کنند که در میان زوج‌های متأهلی که تحت سلطه‌ی اخلاق جنسیِ متمدنانه‌ی ما زندگی می‌کنند، توانایی جنسیِ طبیعی در مردان تا چه اندازه نادر و سردمزاجی در زنان تا چه اندازه شایع است؛ یا اینکه ازدواج تا چه اندازه -اغلب برای هر دو طرف- با چشم‌پوشی و محرومیت همراه است و سرانجام تا چه حد اندکی از آن چیزی باقی می‌ماند که قرار بود به جای آن، خوشبختیِ مشتاقانه‌ای را به ارمغان آورد که زوج‌ها با شور و اشتیاق آرزویش را داشتند. پیش‌تر نشان داده‌ام که روان‌رنجوری یا نِوْروز آشکارترین راه گریز از این شرایط است. بااین‌حال، می‌خواهم بیش از این نیز به این نکته اشاره کنم که چنین ازدواجی به‌تدریج بر تنها فرزند -یا شمار اندکی از فرزندانی- که از آن زاده می‌شوند چه تأثیری خواهد گذاشت. در نگاه نخست، چنین به نظر می‌رسد که با یک وضعیت ارثی روبه‌رو هستیم؛ اما بررسی دقیق‌تر، تأثیر نیرومندِ تجربه‌ها و تأثرات دوران کودکی را آشکار می‌کند. زنِ روان‌رنجور یا نوروتیکی که از سوی شوهرش ارضا نمی‌شود، در مقام مادر نسبت به فرزند خود بیش از اندازه مهربان و بیش از حد نگران و مضطرب است؛ او نیاز خود به عشق را به کودک منتقل می‌کند و بدین‌وسیله در او بلوغ و تحریک جنسیِ زودرس را بیدار می‌سازد. روابط نامساعد میان والدین نیز زندگی عاطفی کودک را تحریک می‌کند و موجب می‌شود کودک در همان دوران خردسالی، شدت‌هایی از عشق، نفرت و حسادت را تجربه کند که برای این سن بسیار زودرس اند. تربیت سخت‌گیرانه‌ای که هیچ نوع ابراز این وضعیت جنسیِ زودرس را تحمل نمی‌کند، به نیروهای سرکوبگر یاری می‌رساند؛ و تعارضی که در این سن شکل می‌گیرد، تمامی عناصری را در خود دارد که برای ایجاد یک روان‌رنجوری یا نِوْروزِ مادام‌العمر کافی است.

اکنون به ادعای پیشین خود بازمی‌گردم که در ارزیابیِ روان‌رنجوری‌ها یا نِوْروزها، به‌ندرت به اهمیت کامل آنها توجه می‌شود. منظورم از این سخن، کم‌اهمیت شمردن این حالات به شیوه‌ی سطحی و بی‌ملاحظه‌ی خویشاوندان، یا اطمینان‌بخشی‌های پرطمطراق پزشکان جسمانی نیست که می‌گویند چند هفته آب‌درمانی با آب سرد یا چند ماه استراحت و دوره‌ی نقاهت، این وضعیت را درمان خواهد کرد؛ اینها صرفاً عقاید پزشکان و افراد عامیِ ناآگاه است و در بیشتر موارد چیزی جز شیوه‌هایی برای تسلّی کوتاه‌مدت بیمار نیستند. بلکه مسلم شده است که یک روان‌رنجوری ای نِوْروز مزمن، حتی اگر زندگی فرد را به‌طور کامل فلج نکند، برای شخص مبتلا در زندگی مانعی سنگین به شمار می‌آید؛ تقریباً همانند ابتلا به سل یا بیماری قلبی. شاید بتوان تا حدی با این وضعیت کنار آمد، اگر بیماری روان‌رنجورانه یا نوروتیک صرفاً گروهی از افراد را که به‌هرحال ناتوان اند از مشارکت در فعالیت‌های اجتماعی کنار بگذارد و به بقیه‌ی افراد جامعه اجازه دهد با پرداخت صرفاً هزینه‌ی ناتوانی‌های ذهنی و شخصیِ آنان، سهم خود را ایفا کنند؛ اما ترجیح می‌دهم توجه را به این دیدگاه جلب کنم که روان‌رنجوری‌ها یا نِوْروزها، هر اندازه گسترش یابند و در هرکس که پدیدار شوند، همواره در ناکام گذاشتن هدف اجتماعی موفق اند و بدین ترتیب، عملاً همان کاری را می‌کنند که نیروهای روانیِ مخالف جامعه، که سرکوب شده‌اند، می‌کنند. بنابراین، جامعه هنگامی که بهای اطاعت از دستورهای افراطی و گزاف خود را با افزایش روان‌رنجوری یا نِوْروز می‌پردازد، نمی‌تواند مدعیِ برخورداری از منفعتی باشد که در برابر این فداکاری به دست آمده است؛ درواقع، نمی‌تواند مدعی هیچ منفعتی باشد. برای مثال، مورد شایع زنی را در نظر بگیریم که شوهرش را دوست ندارد، زیرا با توجه به شرایطی که ازدواجش در آن به وصال انجامیده و تجربه‌ای که از زندگی زناشویی داشته است، دلیلی برای دوست داشتن او ندارد؛ اما درعین‌حال، از صمیم قلب آرزو دارد که شوهرش را دوست بدارد، زیرا تنها چنین احساسی با آرمان ازدواجی که بر اساس آن تربیت شده است سازگار است. در این صورت، او همه‌ی امیالی را که می‌کوشند احساسات واقعی‌اش را بیان کنند و با کوشش‌های آرمان‌گرایانه‌اش در تضاد اند، در درون خود سرکوب خواهد کرد و به‌طور خاص تلاش خواهد کرد نقش یک همسرِ عاشق، مهربان و مطیع را ایفا کند. نتیجه‌ی این سرکوبِ خویشتن، بیماریِ روان‌رنجورانه یا نوروتیک خواهد بود؛ و این روان‌رنجوری یا نِوْروز در مدت کوتاهی از شوهرِ نامحبوب انتقام خواهد گرفت و برای او دقیقاً به همان اندازه نارضایتی و دردسر ایجاد خواهد کرد که صرفاً پذیرفتن و به رسمیت شناختن وضعیت واقعی می‌توانست ایجاد کند. این مثال، به معنای واقعی کلمه، نمونه‌ای گویا از کاری است که روان‌رنجوری یا نِوْروز می‌تواند کند. شکل مشابهی از ناکامیِ فرآیند جبران را می‌توان پس از سرکوب دیگر امیالِ مخالف با مصالح اجتماعی که مستقیماً جنسی نیستند نیز مشاهده کرد. برای مثال، مردی که در نتیجه‌ی سرکوب شدیدِ گرایشِ سرشتیِ خود به خشونت و بی‌رحمی، بیش از اندازه «مهربان و دل‌رحم» شده است، اغلب در اثر همین سرکوب چنان مقدار زیادی از انرژی خود را از دست می‌دهد که نمی‌تواند به اندازه‌ی کاملِ رفتارهای جبرانیِ خود دست یابد؛ و در مجموع، چه‌بسا خیر و فایده‌ی کمتری به بار آورد از آنچه اگر دست به سرکوب نمی‌زد، می‌توانست انجام دهد.

اجازه دهید بیفزاییم که همراه با محدودیت‌های اعمال‌شده بر فعالیت جنسی در هر جامعه‌ای، همواره افزایش اضطراب درباره‌ی زندگی و ترس از مرگ نیز پدید می‌آید؛ اضطراب و ترسی که توانایی هر فرد را برای لذت‌بردن مختل می‌کند و آمادگی او را برای پذیرفتن خطر مرگ در راه هر هدف و آرمانی از میان می‌برد. این وضعیت خود را در کاهش میل به فرزندآوری نشان می‌دهد و بدین‌سان، هر قوم یا گروهی را که چنین ویژگی‌ای پیدا کند، از مشارکت در آینده کنار می‌زند. از این رو، به‌خوبی می‌توان این پرسش را مطرح کرد که آیا اخلاق جنسیِ «متمدنانه»ی ما ارزش بهایی را دارد که بر ما تحمیل می‌کند؛ به‌ویژه اگر هنوز آن‌قدر از لذت‌گرایی پاک نشده باشیم که درجه‌ای از خوشبختیِ فردی را نیز در شمار اهداف رشد و تکامل فرهنگی خود قرار دهیم. البته طرح پیشنهادهایی برای اصلاح این وضعیت وظیفه‌ی پزشک نیست؛ اما به نظرم رسید که با نشان دادن اهمیت و نقش پیامدهای زیانباری که فون اِرنفلس برای اخلاق جنسیِ ما برشمرده است، در ارتباط با افزایش عصبی‌بودن و اختلالات عصبیِ مدرن، می‌توانم بحث او درباره‌ی این پیامدها را تکمیل کنم و از این طریق، ضرورت و فوریت چنین اصلاحی را بیشتر نشان دهم.

۱۹۰۸

[1]. Sexualethik, Grenzfragen des Nerven- und Scelenlehens.

[2]. physician

[3]. Uber die wachsende Nervositat unserer Zeit, 1893.

[4]. Nervositat und neurasthenische Zustiinde, 1895. p.11 .

[5]. Neurasthenia

[6]. Von Krafft-Ebing

[7]. Nervositat und neurasthenische Zustiinde, 1895. p.11.

[8]. nervous disorder

[9]. the true neuroses

[10]. the psychoneuroses

[11]. toxic

[12]. psychogenic

[13]. periodicity

[14]. fixation

[15]. erotogenic zones

[16]. auto-erotism

[17]. perverts

[18]. homosexuals or inverts

[19]. cultural sublimation

[20]. the state of abstinence

[21]. neurosis

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها