آگاه و نَیاگاه/ زیگموند فروید/ ترجمه‌ی آبذ

در این فصل مقدماتی چیز جدیدی برای گفتن نیست و نمی‌توان از تکرار آنچه قبلاً بارها گفته شده است، اجتناب کرد.

تقسیم حیات روانی به آنچه آگاه است و آنچه نیاگاه است، فرض اساسی است که روانکاوی بر آن استوار است؛ و همین تقسیم‌بندی به‌تنهایی امکان درک فرآیندهای روانی آسیب‌شناختی را که به همان اندازه که رایج هستند، مهم نیز هستند، فراهم می‌کند و آنها را به صورت علمی هماهنگ در می‌آورد. بار دیگر به شیوه‌ای متفاوت بیان می‌شود: روانکاوی نمی‌تواند این دیدگاه را بپذیرد که آگاهی جوهر حیات روانی است، بلکه موظف است آگاهی را به عنوان یکی از ویژگی‌های حیات روانی در نظر بگیرد که ممکن است همراه با سایر ویژگی‌های آن وجود داشته باشد یا وجود نداشته باشد.

اگر به خودم اجازه دهم که فرض کنم هر کسی که به روانشناسی علاقه دارد این کتاب را خواهد خواند، هنوز هم باید آماده باشم که برخی از آن علاقه‌مندان حتی در همین نقطه متوقف شوند و فراتر نروند؛ زیرا در اینجا اولین اسم شب[1] روانکاوی را می‌آوریم. برای اکثر کسانی که آموزش فلسفی دیده‌اند، ایده‌ی هر چیز ذهنی که آگاهانه نباشد، به قدری تصورناپذیر[2] است که به نظرشان بی‌معنی[3] و صرفاً از طریق منطق ابطال‌پذیر[4] است. من معتقدم این فقط به این دلیل است که آنها هرگز پدیده‌های ذهنی هیپنوتیزم و رؤیاها را مطالعه نکرده‌اند، که – کاملاً جدا از تظاهرات آسیب‌شناختی- این نتیجه را ایجاب می‌کنند. بنابراین روانشناسی آگاهی آنها قادر به حل مشکلات رؤیاها و هیپنوتیزم نیست.

اصطلاح «آگاه» در وهله‌ی اول، اصطلاحی صرفاً توصیفی است که بر ادراکی با مستقیم‌ترین و قطعی‌ترین ویژگی استوار است. تجربه نشان می‌دهد که یک عنصر ذهنی (مثلاً یک ایده) معمولاً به طور دایم آگاه نیست. برعکس، یک حالت آگاهی از نظر خصایصی که دارد بسیار گذرا است؛ ایده‌ای که اکنون آگاه است، لحظه‌ای بعد دیگر آگاه نیست، اگرچه می‌شود تحت شرایط خاصی که به‌سادگی ایجاد می‌شوند، دوباره آگاه شود. ما نمی‌دانیم که آن ایده در آن فاصله‌ی زمانی چه بوده است. می‌توانیم بگوییم که نهفته[5] بوده است، و منظورمان این است که قادر به آگاه شدن در هر زمانی بوده است. یا اگر بگوییم که نیاگاه بوده است، توصیفی به همان اندازه صحیح ارائه می‌دهیم. بنابراین «نیاگاه» در این معنای کلمه با «نهفته و قادر به آگاه شدن» منطبق است. فیلسوفان بی‌شک اعتراض خواهند کرد: «نه، اصطلاح نیاگاه اینجا کاربرد ندارد. تا زمانی که ایده در حالت نهفتگی بود، اصلاً یک عنصر ذهنی نبود.» مخالفت با آنها در این مرحله به چیزی سودمندتر از جنگ لفظی منجر نخواهد شد.

اما ما از مسیر دیگری به اصطلاح یا مفهوم «نیاگاه» رسیده‌ایم، با درنظرگرفتن تجربیات خاصی که پویایی‌های ذهنی در آنها نقش دارند. ما دریافته‌ایم، یعنی مجبور شده‌ایم فرض کنیم، که فرآیندها یا ایده‌های ذهنی بسیار قدرتمندی وجود دارند (در اینجا برای اولین‌بار یک عامل کمّی یا اقتصادی مورد سؤال قرار می‌گیرد) که می‌تواند تمام اثراتی را که ایده‌های معمولی ایجاد می‌کنند (از جمله اثراتی که می‌توانند به نوبه‌ی خود به عنوان ایده‌ها آگاه شوند) بدون اینکه خودشان آگاه شوند، در ذهن ایجاد کند. در اینجا نیازی به تکرار جزییات آنچه قبلاً بارها توضیح داده شده است، نیست. فقط باید بگوییم این نقطه‌ای است که نظریه‌ی روانکاوی وارد عمل می‌شود؛ با این ادعا که چنین ایده‌هایی نمی‌توانند آگاه شوند زیرا نیروی خاصی با آنها مخالف است، در غیر این صورت می‌توانند آگاه شوند و سپس مشاهده می‌شود که چه‌قدر کم با سایر عناصری که مسلماً ذهنی هستند، تفاوت دارند. این واقعیت که در تکنیک روانکاوی وسیله‌ای پیدا شده است که می‌توان نیروی مخالف را حذف کرد و ایده‌های موردنظر را آگاه کرد، این نظریه را انکارناپذیر می‌کند. حالتی که این ایده‌ها قبل از آگاهانه شدن در آن وجود داشته‌اند، توسط ما سرکوب نامیده می‌شود و ما ادعا می‌کنیم که نیرویی که سرکوب را ایجاد کرده و آن را حفظ می‌کند، در طول کار تحلیل به عنوان مقاومت درک می‌شود.

بنابراین، ما مفهوم نیاگاه را از نظریه‌ی سرکوب می‌گیریم. امر سرکوب‌شده به عنوان نمونه‌ی اولیه‌ی نیاگاه به ما خدمت می‌کند. با این حال، می‌بینیم که دو نوع نیاگاه داریم: آنچه نهفته است اما قادر به آگاه شدن است، و آنچه سرکوب شده و قادر به آگاه شدن به روش معمول نیست. نمی‌شود که این بینش در مورد پویایی‌های ذهنی بر اصطلاحات و توصیف تأثیر نگذارد. آنچه نهفته است و فقط به معنای توصیفی و نه به معنای پویا نیاگاه است، ما آن را پیش‌آگاه می‌نامیم. اصطلاح نیاگاه را برای نیاگاه پویای سرکوب‌شده نگه می‌داریم، به طوری که اکنون سه اصطلاح داریم: آگاه (آگ[6])، پیش‌آگاه(پاگ)[7] و ناخودآگاه(ناگ)[8]، که دیگر صرفاً به معنای توصیفی نیستند.پاگ احتمالاً بسیار نزدیک‌تر از ناگ به آگ است، و از آنجایی که ناگ را ذهنی نامیده‌ایم، با تردید کمتری پاگ نهفته را ذهنی خواهیم نامید. اما چرا به جای این، با فیلسوفان همسو نمی‌شویم و به شیوه‌ای منسجم، پاگ و همچنین ناگ را از آنچه در ذهن آگاه است، متمایز نمی‌کنیم؟ فیلسوفان پیشنهاد می‌کنند که هم پاگ و هم ناگ باید به عنوان دو گونه یا سطح از «روانواره»[9] توصیف شوند و هماهنگی برقرار شود. اما مشکلات بی‌پایانی در شرح و بسط به وجود می‌آید؛ و این واقعیت مهم که دو نوع «روانواره» که به این ترتیب تعریف شده‌اند، تقریباً از هر نظر دیگر با آنچه مسلماً ذهنی است، مطابقت دارند، به نفع تعصبی که از دوره‌ای آغاز می‌شود که آنها یا مهمترین بخش آنها هنوز ناشناخته بودند، به حاشیه رانده می‌شود.

اکنون می‌توانیم به‌سادگی با سه اصطلاح خود، آگ، پاگ و ناگ، کار کنیم، البته تا زمانی که فراموش نکنیم که در حالی که در معنای توصیفی دو نوع نیاگاه وجود دارد، در معنای پویا تنها یک نیاگاه در بین است. برای توضیح بیشتر، این تمایز را می‌توان در بسیاری از موارد نادیده گرفت، اما در موارد دیگر البته ضروری است. در عین حال، کم‌وبیش به این دو معنای اصطلاح نیاگاه عادت کرده‌ایم و به‌خوبی با آنها کنار آمده‌ایم. تا آنجا که من می‌بینم، اجتناب از این ابهام غیرممکن است؛ تمایز بین آگاه و نیاگاه در نهایت مسئله‌ای مربوط به ادراک است که باید یا تأیید یا ابطال شود، و خود عمل ادراک چیزی در مورد دلیل ادراک شدن یا نشدن یک چیز به ما نمی‌گوید. هیچ‌کس حق شکایت ندارد زیرا پدیده‌ی واقعی، عوامل پویای اساسی را به طور مبهم بیان می‌کند.

با این حال، در ادامه‌ی کار روانکاوی، حتی این تمایزات نیز ناکافی[10] و برای اهداف عملی، نارسا[11] بوده‌اند. این موضوع از جهات مختلفی روشن شده است؛ اما نمونه‌ی تعیین‌کننده به شرح زیر است. ما این ایده را مطرح کرده‌ایم که در هر فرد، یک سازمان منسجم از فرآیندهای ذهنی وجود دارد که ما آن را انای او می‌نامیم. این انا شامل آگاهی است و رویکردهای مربوط به تحرک، یعنی تخلیه‌ی هیجانات به دنیای بیرون را کنترل می‌کند؛ این نهاد مستتر در ذهن است که تمام فرآیندهای تشکیل‌دهنده‌ی انا را تنظیم می‌کند و شب‌ها به خواب می‌رود، اگرچه حتی در آن زمان نیز به اعمال سانسور بر رؤیاها ادامه می‌دهد. از این انا، سرکوب‌ها نیز ناشی می‌شوند که به‌وسیله‌ی آنها تلاش می‌شود تا روندهای خاصی در ذهن نه‌تنها از آگاهی، که از سایر اشکال بروز و فعالیت آنها نیز جدا شوند. در تحلیل، این روندهایی که نادیده گرفته شده‌اند، در تضاد با انا قرار می‌گیرند و تحلیل با وظیفه‌ی ازبین‌بردن مقاومت‌هایی که انا در نسبت با امور سرکوب‌شده از خود نشان می‌دهد، مواجه است. اکنون متوجه می‌شویم که در طی تحلیل، وقتی وظایف خاصی را پیش روی بیمار قرار می‌دهیم، او دچار مشکل می‌شود؛ تداعی‌هایش -زمانی که باید به امور سرکوب‌شده نزدیک شوند- شکست می‌خورند. سپس به او می‌گوییم که تحت سلطه‌ی یک مقاومت است؛ اما او کاملاً از این واقعیت بی‌اطلاع است و حتی اگر از روی احساسات ناراحتی خود حدس بزند که اکنون مقاومتی در او در کار است، نمی‌داند چیست و چگونه باید آن را توصیف کند. با این حال، از آنجایی که شکی نیست این مقاومت از انای او سرچشمه می‌گیرد و به آن تعلق دارد، خود را در موقعیتی پیش‌بینی‌نشده می‌یابیم. ما به چیزی در خودِ انا برخورده‌ایم که نیاگاه است، که دقیقاً مانند امور سرکوب‌شده رفتار می‌کند، یعنی بی آنکه آگاهانه باشد، اثرات قدرتمندی ایجاد می‌کند و قبل از آنکه بتواند آگاهانه شود، نیاز به کار خاصی روی آن وجود دارد. از دیدگاه عمل تحلیلی، پیامد این مشاهده این است که اگر به روش قبلی خود برای ابراز وجود بچسبیم و مثلاً سعی کنیم روان‌رنجوری‌ها را از تعارض بین آگاه و نیاگاه استنتاج کنیم، دچار سردرگمی و دشواری بی‌پایان می‌شویم. ما باید به جای این تضاد، تضاد دیگری را جایگزین کنیم که از درک ما از شرایط ساختاری ذهن گرفته شده باشد، یعنی تضاد بین انای سازمان‌یافته و آنچه سرکوب شده و از آن جدا شده است.

با این حال، برای طرز برداشت ما از نیاگاه، پیامدهای مشاهده‌ی جدیدمان حتی مهم‌تر است. ملاحظات پویا باعث شد که ما اولین اصلاحمان را انجام دهیم؛ دانش ما از ساختار ذهن به اصلاح دوم منجر می‌شود. ما تشخیص می‌دهیم که ناگ با آنچه سرکوب می‌شود، منطبق نیست؛ هنوز درست است که هر آنچه سرکوب می‌شود ناگ است، اما نه اینکه کل ناگ سرکوب شده باشد. بخشی از انا نیز (و خدا می‌داند که یک بخش چقدر مهم است) ممکن است ناگ باشد، بی‌شک ناگ است. و این ناگ که متعلق به انا است، مانند پاگ پنهان نیست؛ زیرا اگر چنین بود، نمی‌توانست بدون تبدیل شدن به آگ فعال شود، و فرآیند آگاهانه کردن آن با چنین مشکلات بزرگی روبرو نمی‌شد. وقتی خود را اینگونه با ضرورت فرض یک ناگ سوم که سرکوب نشده است، مواجه می‌بینیم، باید بپذیریم که ویژگی نیاگاه بودن برای ما کم‌کم اهمیتش را از دست می‌دهد. این به کیفیتی تبدیل می‌شود که می‌شود پیامدهای بسیاری داشته باشد، به طوری که نمی‌توانیم آن را، آنطور که امیدوار بودیم، مبنای نتیجه‌گیری‌های گسترده و اجتناب‌ناپذیر قرار دهیم. با این همه، باید مراقب باشیم که این ویژگی را نادیده نگیریم، زیرا در نهایت، کیفیت آگاه بودن یا نبودن، تنها پرتوِ نوری است که به تاریکی روانشناسی ژرفا نفوذ می‌کند.

[1]. shibboleth

[2]. inconceivable

[3]. absurd

[4]. refutable

[5]. latent

[6]. Cs

[7]. Pcs

[8]. Ucs

[9]. psychoid

[10]. inadequate

[11]. insufficient

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها