دربابِ گواهی نفْس
ترتولیان
ترجمهی آبذ
پیشگفتار مترجم
ترتولیان (متولد ۱۵۵ و متوفی به ۲۴۰ مسیحی) پدر الهیات مسیحی غربی و الهیات لاتینی در مسیحیت است. به عبارتی او نخستین کسی است که مقولات الهیات مسیحی را به طریقهای استدلالی مدون و شرح کرده است. مهمتر آنکه حیات ترتولیان پیش از نظمونسق یافتن مسیحیت به آن شیوهای است که شورای نیقیّه موجب آن شد. بنابراین ترتولیان در دورانی آثارش را نوشته است که مسیحیت واحد و عرفی به آن ترتیبی که شورای نیقیّه پایهگذار آن شد در میان نبود، و صورتهای متنوعی از مسیحیت و گرایشهای گنوسیستی و یهودیت هلنیستی در پهنهی جغرافیایی امپراتوری روم در ذیل یک گرایش غالب پاگانیستی در کنار هم حیات داشتند. متون ترتولیان در شرایطی نوشته شدهاند که مسیحیان زیر فشار پاگانیسم رسمی امپراتوری روم مورد آزار و محکومیت و اعدام قرار داشتند و به همین جهت مضمون دفاع از مسیحیت از مضامین اصلی آثار ترتولیان است. اصل نوشتههای ترتولیان به زبان لاتین است و این ترجمه از ترجمهی انگلیسی اصل لاتینی نوشتهی ترتولیان به قلم پیتر هولمز صورت گرفته است. راقم این سطور طی سالیان در مقولهی نفسشناسی قدیم و مکاتب روانکاوی نو ممارست و پژوهش داشته است. از آنجا که این رسالهی ترتولیان در حوزهی نفسشناسی از آثار مهم متقدم است ترجمهی آن را بر خود واجب دیدم. ترتولیان رسالهی تفصیلی دیگری نیز دارد با نام دربابنفْس که امیدوارم بهزودی ترجمهی آن را هم صورت دهم. رسایل متعددی در عهد باستان با عنوان «درباب نفْس» نوشته شده است که رسالهی دربابنفْس ترتولیان نیز یکی از آنهاست و نباید آن را با درباب گواهی نفْس اشتباه گرفت.
۱
اگر کسی به عزم محکوم کردن رقیبان و تعدّیکنندگان به حقیقت مسیحی، از طریق منابع خودشان، به جرم ناراستی با خویش و ظلم به ما، مصمم باشد از نوشتههای فیلسوفان، شاعران یا دیگر استادان دانش و حکمت این جهان، گواهانی لَهِ مسیحیت گردآورَد، به روحی بس جستوجوگر و حافظهای حتی عظیمتر [از آن روح] محتاج است تا این پژوهش را به انجام رسانَد.
در حقیقت، برخی از همکیشان ما که همچنان به پژوهشهای خود در ادبیّات کهن ادامه داده، حافظهی خویش را به آن مشغول داشتهاند، آثاری منتشر کردهاند که در دست ماست؛ آثاری که در آنها ماهیّت و منشأ سنّتهایشان، و مبانیای که عقایدشان بر آن استوار است، بازگو و تأیید شده است. ازاینرو، میتوان بهروشنی دریافت که ما چیزی نو یا شگفتانگیز را –[یعنی] هیچ چیزی که نتوانیم برای آن از نوشتههای معمول و شناختهشده شاهد طلب کنیم، خواه در طرد خطا از ایمانمان، خواه در پذیرش حقیقت در آن- نپذیرفتهایم.
اما سختدلی کافران وامیداردشان که حتی معلمان خود را، که در غیر این مباحث مورد تأیید و احترام اند، هرگاه که به دلایلی در دفاع از مسیحیت اشاره کنند، نادیده گیرند. در این هنگام، شاعران، نادان شمرده میشوند، ازیرا خدایان را با شور و عواطفی انسانی و [به میانجیِ] داستانهایی توصیف کردهاند؛ و فیلسوفان، آندم که بر قاپوی حقیقت میکوبند، از خرد و عقلانیت تهی انگاشته میشوند.
در این حال، آن کس که در بیان دیدگاههایی، که تا حدی مسیحی به نظر میرسند، پیش رفته باشد، فرزانه و هوشمند خوانده خواهد شد؛ اما اگر محضاً به تقلید از قضاوت و حکمت، به ردّ آیینهای آنان پرداخته یا به محکوم کردن گناه عالَمیان همّت گمارَد، بیگمان مسیحی نامیده خواهد شد. پس ما کاری -هیچ- با این ادبیّات و تعالیم، که در برترین پِیامدهای خود منحرف شده، در خطاهایش بیش از حقایقش پذیرفته گشته است، نداریم. [نیز] اگر برخی نویسندگان آنها اعلام کردهاند که خدایی یگانه هست، بر آن تأکیدی نمینهیم. حتی اگر بپذیریم که در مکاتیب مشرکان چیزی یافت نمیشود که یک مسیحی تأییدش کند، تا بدینگونه امکان هرگونه سرزنش از او سلب گردد، باز تفاوتی نمیکند، ازیرا مردمان -همه- با تعالیم آنها آشنا نیستند، و آنان که آشنایند، بیگمانی به حقیقت آنها ندارند؛ چه رسد به نوشتههای ما که هیچکس برای هدایت به سراغشان نمیآید مگر که پیشاپیش مسیحی باشد. اکنون گواهانی نو طلب میکنم؛ گواهانی که از همهی ادبیّات شناختهتر، از همهی آموزهها بگومگوانگیختهتر، از همهی انتشارات همگانیتر، و از همهی هستانیّت آدمی بزرگتر است -و آن نیست چیزی جز خودِ انسان.
ای نفْس، به پیش آی! خواه جوهری الهی و جاویدان بُوی، چونان که بسی فیلسوفان زَعم دارند -که گر چنین بوَد کمتر شدنی شود که دروغ گویی- یا خواه یکسر متضاد الوهیت باشی، از آن رو که فناپذیری، همانگونه که تنها اپیکور معتقد است -که در این صورت، انگیزهای کمتر برای دروغگفتن خواهی داشت؛ خواه از آسمان آمده باشی یا از زمین برخاسته باشی؛ خواه از اعداد شکل گرفته باشی یا از اتمها؛ خواه وجودت همزمان با بدن آغاز شده باشد یا در مرحلهای دیگر در آن نهاده شده باشی؛ از هر منشأ و به هر طریق که باشد، تو آدمی را موجودی خردمند و قادر به تفکر و شناخت ساختهای -پس پیش آی و گواهی دِهْ!
اما تو را بدانگونه که در مدارس پرورده شدهای، در کتابخانهها تعلیم یافتهای، و در آکادمیها و ایوانهای آتنی تربیت شدهای، بدانگونه که با غرور حکمت را ظاهر میسازی، فرا نمیخوانم؛ بل ساده، خام، بیتعلیم و ناآموخته میخوانمات، آنگونه که آنان که تو را دارند، فقط همان را دارند؛ [تو را همچون] آن چیز [فرا میخوانم] که در کوچه، در خیابان، در کارگاهها، بهتمامی وجود دارد. من به ناآزمودگی تو نیاز میدارم، ازیرا در تجربهی اندکت، هیچکس بیگمانیای احساس نمیکند. از تو آن چیزها طلب میکنم که با خود به آدمی آوردهای، آنچه را از خود یا آفرینندهات -هرکه باشد- میدانی. خوب میدانم که تو [ای نفْس!] مسیحی نیستی، ازیرا آدمی مسیحی زاده نمیشود، بل مسیحی میشود. با این حال، مسیحیان با اشتیاق تو را به گواهی میخوانند؛ تو را به گواهی فرا میخوانند، هرچند بیگانهای، تا علیه دوستانت شهادت دهی، تا در برابر آنان که ما را بهخاطر اموری که خود نیز در آن شریک اند مورد نفرت و تمسخر قرار میدهند، مایهی شرمساریشان شوی.
۲
ما طرف اتّهام قرار میگیریم ازیرا اعلام میکنیم خدایی هست یکتا، که نام خدا تنها از آنِ اوست، که هرچیز از او سرچشمه میگیرد و اوست که فرمانروای سرتاسر گیتی است. ای نفْس! اگر این حقیقت را میدانی، گواهی دِهْ؛ ازیراک در آن حال که ما از چنین آزادیای برخوردار نیستیم، تو آشکارا و با آزادی کامل، در خلوت و در جمع، چنین ندا میدهی: «باشد که خدا عطا کند» و «اگر خدا بخواهد».
تو با چنین عباراتی، اعلام میداری کسی هست که بهطورخاص خداست، و اعتراف میکنی تمام قدرت از آنِ اوست، [و اعتراف میکنی] که ارادهاش را چون ارادهای مطلق مینگری. همهنگام، با نامبردن از دیگران، چون ساتورن، ژوپیتر، مارس، مینِروا، با اسامی خاصّشان، آنان را از خدابودن حقیقی نفی میکنی؛ ازیرا تنها آنکس را خدا میخوانی که برایش نامی -هیچ- جز خدا در نظر نمیگیری. و هرچندگاه آنان را نیز خدایان خطاب میکنی، اما آشکارا از این نام همچون چیزی وامگرفته و نه اصیل، استفاده میکنی.
و ماهیت خدایی که ما پیش مینهیم نیز برایت ناشناخته نیست؛ معمولاً چنین میگویی: «خدا نیکوست، خدا کار نیک میکند.» و بهوضوح در ادامه چنین میافزایی: «اما آدمی بد است.» با بیان این تقابل، به شکلی ضمنی و کنایی، آدمی را مینکوهی که از خدای نیکو دور افتاده است. همچنین، در میان ما که به خدای رحمت و نیکی ایمان داریم، بَرَکت، عملی بس مقدس در دین و زندگی ماست؛ و تو نیز به همان سادگی که یک مسیحی محتاج آن است، میگویی: «خدا تو را بَرَکت دهد.» و هنگامی که برکت خدا را به لعنت تبدیل میکنی، بههمینترتیب، خودت با ما اعتراف میکنی که قدرت او بر ما مطلق و کامل است.
برخی هستند که هرچند وجود خدا را انکار نمیکنند، اما معتقد اند که او نه ناظر است، نه فرمانروا، و نه داور؛ و بهویژه، ما را که از بیم داوری آینده بهسوی مسیحیت میگرویم، به سخره میگیرند. آنان بر این گمان اند که با رهانیدن خدا از مشغولیت نظارت و زحمت رسیدگی، به او احترام مینهند، و حتی او را از داشتن خشم نیز مبرّا میدانند. ازیرا میگویند: «اگر خدا خشمگین شود، آنگاه دستخوش فساد و احساسات میگردد؛ و آنچه تحت تأثیر فساد و احساسات قرار گیرد، نابود شود؛ حال آنکه خدا چنین نیست.»
اما همین افراد، در جای دیگر، با اعتراف به اینکه نفْس، الهی و عطیّهای از جانب خداست، خود را در برابر گواهانی از سوی نفْس قرار میدهند که پاسخ این دیدگاهها را فراهم میآورد. ازیرا اگر نفْس یا الهی است یا از جانب خدا عطا شده است، پس بیگمان آفرینندهی خویش را میشناسد؛ و اگر او را میشناسد، بیگمان از او در هراس نیز است، خاصه که خدا او را بدینحد عظیم گرامی داشته است.
آیا نفْس از کسی که خواهان لطف اوست و از خشم او بیم دارد، هراسی ندارد؟ پس این هراس فطری نفْس از خدا از کجا میآید، اگر خدا خشمگین نمیشود؟ چهگونه از آنکس که هیچچیز آزردهاش نمیکند، بیم دارد؟ جز خشم، چهچیز موجب ترس است؟ و خشم از کجا سرچشمه میگیرد جز از نظارت بر اعمال؟ و نظارت بر اعمال به چه منظور است جز داوری؟ و داوری از کجا سرچشمه مییابد جز از قدرت؟ و این قدرت مطلق به چهکس متعلق است جز به خدا؟
پس ای نفس، تو همیشه و از روی دانستههای خویش، بی آنکه کسی تحقیرت کند یا مانعات شود، آمادهای که بگویی: «خدا همهچیز را میبیند»، «تو را به خدا میسپارم»، «باشد که خدا پاداش دهد»، و «خدا میان ما داوری خواهد کرد». چهگونه چنین چیزی ممکن است، درحالیکه تو مسیحی نیستی؟ چهگونه است که حتی در حالی که تاج گل سِرِس بر سر داری، در ردای ارغوانی ساتورن پیچیده شدهای، یا ردای سپید ایزیس را بر تن کردهای، باز هم خدا را به نام داور فرا میخوانی؟ در آن حال که زیر مجسمهی اَسقولَبیوس ایستادهای، تندیس برنزی یونو را زینت میبخشی، یا کلاهخودِ مینِروا را با نقشهای تیره میآرایی، هرگز به هیچیک از این خدایان برای قضاوت متوسل نمیشوی. در محفل خود، به خدایی که در جای دیگر است، متوسل میشوی؛ در معبدهای خود، خدایی بیگانه را احترام میکنی. وه! چه گواهیِ درخشانی بر حقیقت! حقیقتی که حتی در میان شیاطین نیز گواهی بر ما -مسیحیان- مییابد!
۳
اما زمانی که ما میگوییم شیاطینی وجود دارند -گویی صِرفِ همین که ما آنان را از بدنهای آدمیان اخراج میکنیم خود دلیلی بر وجودشان نیست- برخی شاگردان خریسیپوس با نیشخندی تمسخرآمیز به این سخن واکنش میدهند. با این حال، همان نفرینهای تو بهخوبی گواه بر این حقیقت است که چنین موجوداتی هستند و تو از آنان بهشدت متنفری. ازیرا آن هنگام که میخواهی انزجار شدید خود را از کسی ابراز کنی، او را شیطان خطاب میکنی -آنکس که تو را با پلیدی، بدخواهی، گستاخی، یا هر رذیلت دیگر که به ارواح خبیث نسبت میدهیم، آزار میدهد. هنگامی که آزردگی، تحقیر یا نفرت خود را بیان میکنی، نام شیطان را پیوسته بر زبان میآری -همان که ما او را فرشتهی شرّ، سرچشمهی گمراهی، و فاسدکنندهی کلّ جهان میدانیم؛ همان که در آغاز، آدمی را به شکستن فرمان خدا فریفت. و چون آدم بهخاطر گناهش به مرگ محکوم شد، تمامی نسل بشر که از او سرچشمه گرفتند، زیر تأثیر این سقوط، واسطهای برای انتقال این محکومیت شدند. پس تو نابودکنندهی خود را میبینی؛ و گرچه او تنها برای مسیحیان یا هر فرقهای که به پروردگار اعتراف دارد، بهطور کامل شناخته است، اما تو نیز به گونهای میشناسیاش، در همان حال که از او نفرت میکنی!
۴
حتی اکنون نیز، هنگامی که بحث به عقیدهی تو دربارهی مسئلهای که مستقیماً به سعادت شخصیات مربوط است بازمیگردد، ما بر این باوریم که پس از گذر از زندگی، همچنان به وجود خود ادامه میدهی و در انتظار روز داوری خواهی بود، و بر پایهی شایستگیهایت، به عذاب یا به سعادت ابدی دچار خواهی شد. تا این امر ممکن باشد، ضرورت دارد جوهر پیشین تو به تو بازگردد -ماده و حافظهی همان آدمیِ پیشین؛ ازیرا اگر دوباره به آن دستگاهِ تنانهی حسّاس بسیجیده نشوی، نه توانایی درک خیر را خواهی داشت و نه [توانایی دریافت] شر را؛ و هیچ مبنایی برای داوری نخواهد بود، مگر که همان شخصی که مستحقّ مجازات است، در درگاه داوری حاضر شود. این دیدگاه مسیحی، گرچه بسی والاتر از نظریّهی فیثاغوری است، ازیرا تو را به حیوانات بدل نمیکند؛ و کاملتر از نظریّهی افلاطونی است، ازیرا دوباره تنی به تو عطا میکند؛ و محترمتر از نگرش اپیکوری است، ازیرا تو را از نابودی محافظت مینماید -اما بهسبب نامی که با آن پیوند دارد، چیزی جز باطل و حماقت پنداشته نمیشود و صرفاً گونهای فرض بیهوده قلمداد میشود. اما اگر این فرض ما مورد تأیید تو باشد، پس ما را شرمی از آن نیست.
بههرحال، در نخستین وهله، زمانی که دربارهی شخصی که مرده است سخن میگویی، از او با عبارت «بیچاره» یاد میکنی -بیچاره، نه از این روی که از نعمتهای زندگی محروم شده است، بل به آن خاطر که به مجازات و محکومیت سپرده شده است. اما در مواقع دیگر، مردگان را از رنج آزاد میپنداری و زندگی را باری سنگین و مرگ را نعمتی میدانی. همچنین، مردگان را در آسایش فرض میکنی، زمانی که با خوراک و نذورات بهسوی مزارهایشان بیرون از دروازههای شهر بازمیگردی و در حقیقت، این هدایا را برای خودت میبَری نه برای آنان؛ یا هنگامی که از مزارها بازمیگردی، در حالی که تحت تأثیر شراب متزلزل شدهای. اما من نظر هوشیارانهی تو را طلب میکنم. تو مردگان را بیچاره میخوانی وقتی که بهتنهایی و بهدور از آنان دربارهشان سخن میگویی. ازیرا در ضیافتهایی که به افتخار آنان برگزار میکنی و -به گونهای- در کنارشان مینشینی، هرگز شایسته نیست بر سرنوشتشان عیب بگذاری. تو نمیتوانی کسانی را که بهخاطرشان چنین جشنی باشکوه برپا کردهای، خوار داری.
آیا کسی را که هیچ احساسی ندارد، بیچاره میخوانی؟ چهگونه است که کسی را که خاطرهی خطایی که در حق تو کرده است، هنوز بر خاطرت سنگینی میکند، نفرین میکنی، گویی که میتواند رنج بَرَد؟ نفرین تو این است که «زمین بر او سنگین باشد» و «به خاکستر او در عالم مردگان آزاری برسد». همچنین، زمانی که نسبت به کسی که به تو نیکی کرده است، احساس قدرشناسی داری، از خدا میخواهی «به استخوانها و خاکستر او آرامش عطا کند» و آرزویت این است که در میان مردگان «آرامشی خوشایند» داشته باشد.
اگر پس از مرگ هیچ حسی باقی نمیمانَد، اگر مفارقت از بدن به معنای نابودی توست، پس چرا چنین با خود ناسازه میداری، گویی که پس از مرگ میتوانی رنج ببری؟ بل چرا اصلاً از مرگ بیم داری؟ اگر پس از مرگ چیزی برای هراسیدن نیست، پس نباید هیچ ترسی از آن داشته باشی. حتی اگر گفته شود که مرگ ترسناک است، نه به سببِ آنچه پس از آن در انتظار است، بل به این سبب که ما را از نیکیهای زندگی محروم میکند، با این حال، از سوی دیگر، چون پایاندهندهی رنجهای زندگی است -که بارهابار بیش از لذتهای آن است-وحشت از مرگ با درکی از منفعتی بزرگتر کاهش مییابد.
هیچ موجبی برای اندوه ازدستدادن نعمتهای زندگی نیست، ازیرا ازمیانرفتن دردها و مشکلات، آن را جبران میکند. ترس از چیزی که تمام رنجها را پایان میبخشد، بیهوده است. اگر از ترک زندگی به این سبب که تجربهی آن برایت شیرین بوده است امتناع میورزی، لااقل نیازی به هراسی از مرگ نداری، اگر ندانسته باشی که در آن شرّی نهفته است. ترس تو از مرگ، اثبات این است که از وجود شرّی در پس آن آگاهی داری. تو هرگز مرگ را شرّ نمیپنداشتی -هیچ ترسی از آن نمیداشتی- اگر یقین نمیداشتی که پس از آن چیزی هست که آن را به امری وحشتناک بدل میکند.
بیایید در این لحظه، از این حقیقت طبیعی که آدمی از آنچه اجتنابناپذیر است میترسد، سخنی به میان نیاوریم. ترس از آنچه گریز از آن ممکن نیست، موضوعی بیارزش است. من از جنبهی دیگر مسئله به آن مینگرم و بر پایهی امیدی که فراتر از زندگی زمینی ما وجود دارد، استدلال میکنم؛ ازیرا میل به شهرت پس از مرگ، در نهاد تقریباً همهی مردم نهفته است.
فرصتی برای بحث دربارهی کورتیوسها و رگولوسها و دلاوران یونانی ندارم که بیشمار نمونه از بیاعتنایی به مرگ را در راه جاودانگیِ نامِ خود نشان دادهاند. امروز چهکس است که نخواهد پس از مرگش، بارها از او یاد شود؟ چهکس نیست که در پی ماندگار ساختن نام خود، یا از طریق آثار ادبی، یا از طریق [نقل] شکوه فضایلش، یا حتی از طریق عظمت مقبرهی خود نباشد؟ چهگونه است که نفْسِ آدمی چنین جاهطلبیهایی دارد و با تلاشی حیرتانگیز به فراهمآوردن چیزهایی میپردازد که تنها پس از مرگش میتواند از آنها بهرهمند شود؟ اگر آینده برای روح کاملاً ناشناخته میبود، هرگز اهمّیّتی به آن نمیداد.
اما شاید تو خود را از نظر بقای حس، پس از خروج از بدن، مطمئنتر از موضوع قیامت بدانی، که یکی از تصورات خیالپردازانهی ما تلقی میشود. اما این آموزه، آموزهی نفْس نیز است؛ ازیرا هرگاه کسی از شخصی که بهتازگی درگذشته است، طوری پرسش کند که گویی هنوز زنده است، فوراً پاسخ میشنود: «او رفته است.» پس بازگشت او مورد انتظار است!
۵
این گواهیهای نفْس، همانقدر که حقیقی اند، ساده اند؛ همانقدر که ساده اند، پیشپاافتاده اند؛ همانقدر که پیشپاافتاده اند، جهانی اند؛ همانقدر که جهانی اند، طبیعی اند؛ و همانقدر که طبیعی اند، الهی اند. گمان نمیکنم در نظر هیچکس، این حقایق، اگر در عظمت طبیعت که روح اقتدار خود را از آن دریافت میکند بدرنگد، بیاهمّیّت یا سست جلوه کند. اگر اقتدار استاد را بپذیری، اقتدار شاگرد را نیز باید بپذیری. در اینجا، طبیعتْ استاد است و نفْسْ شاگردش. اما هرآنچه اینیکی تعلیم داده یا آن دیگری تعلیم یافته، همه از سوی خدا آمده است -آن آموزگارِ آموزگاران.
و تو میتوانی از آنچه در درون توست، دربارهی آنچه نفْس از تعلیم عالیترین مربی خود میتواند بداند، قضاوت کنی. دربارهی آن نیرو که تو را قادر به اندیشیدن میسازد بیندیش؛ دربارهی آنچه در پیشبینیهای پیامبر نهفته است، یا در شگونهای فالگیر، و در غیببینی آن که حوادث آینده را میبیند. آیا شگفتآور است که این روح، که هدیّتِ خدا به آدمی است، بتواند غیبگویی کند؟ آیا عجیب است که او خدایی را که به او بخشوده شده است، بشناسد؟
حتی در آن حال سقوط کرده است و قربانی دسیسههای دشمن بزرگ شده است؛ باز هم آفرینندهی خود، نیکویی و شریعت او، و سرانجامِ خود و دشمنش را فراموش نکرده است. آیا شگفتانگیز است که، با منشأ الهی خود، مکاشفاتش با معرفتی که خدا به قوم خود عطا کرده است، همخوانی کند؟ اما کسی که این جوششهای نفْس را تعلیمی از فطرت ذاتی و گنجینهای از دانشی مادرزاد به شمار نیاورَد، خواهد گفت این شیوهی سخنگفتن، عادتی کسبشده است و از اثر آموزههای کتابهای نشرشدهای است که در میان مردمان گسترده شدهاند، سرچشمه گرفته است.
بیگمان نفْس پیش از حروف بوده است، و سخنْ پیش از کتابها، و اندیشه پیش از نگارش آنها، و آدمی -خود- پیش از شاعر و فیلسوف. آیا باید باور آورَد که پیش از پیدایش ادبیّات و نشر آن، هیچکس از خدا و نیکویی او سخن نگفته بود؟ هیچکس از مرگ یا مردگان یاد نکرده بود؟ آیا سخن، بیمصرف و بیکار افتاده بود؟ نه، بل اگر آن موضوعات که امروزه بهآسانی در ذهن پدیدار میشوند، [همانها] که پیوسته با ما هستند، که به ما بسیار نزدیک اند، و گویی بر زبان ما زاده میشوند، در دورانهای باستان، پیش از آنکه حروف وجود داشته باشند، موجود نبودند، در آن صورت، سخن نیز نمیتوانست باشد. آن هم در روزگاری که اکنون بسیار غنیتر، پرمایهتر، و فرهیختهتر شده است.
و بهراستی -میپرسم- چهگونه است که حروف -خود- توانستهاند از چیزی که هیچ ذهنی آن را درنیافته، هیچ زبانی آن را به گفته درنیاورده، و هیچ گوشی آن را نشنوده است، آگاهی یافته آن را برای کاربرد سخن گسترش داده باشند؟ اما بیگمان، ازآنجا که کتابهای مقدس خدا -خواه از آنِ مسیحیان یا از آنِ یهودیان که ما [مسیحیان] به درخت زیتون آنها پیوند زده شدهایم- بهمراتب کهنتر از هر ادبیّات بشری اند (و یا دستکم کمی زودتر پدید آمدهاند همانگونه که در جای خود هنگام اثبات اعتبارشان نشان دادهایم)، پس اگر نفْس اصولاً این گفتارها را از نوشتارها آموخته باشد، باید باور کنیم که آن را از نوشتارهای ما گرفته است، نه از نوشتارهای شما، ازیرا تعلیم یافتن از آثار پیشین، طبیعیتر از تعلیم یافتن از آثار پسین است.
درحالیکه این آثار متأخر، خود برای تعلیم یافتن، در انتظار آثار پیشین بودهاند، و حتی اگر بپذیریم که نوری از سوی شما آمده است، باز هم سرچشمهی نخستین آن را در جای دیگر مییابیم؛ و هرآنچه از ما برگرفته و نقل کردهاید، ما بهتمامْ از آنِ خود میدانیماش. حال که چنین است، دیگر چه تفاوت که معرفت نفْس، مستقیماً از جانب خدایْ در آن نهاده باشد یا از راه کتابِ اوی؟ پس ای آدمی، چرا بر نظریّهای چنین بیپایه پای میفشاری، که این گواهیهای نفْس صرفاً از حدسوگمانهای بشری در ادبیّات شما سرچشمه گرفته است و تنها از زیادی تَکرار، جای خویش را در ذهن همگان محکم کرده است؟
۶
پس به کتابهای خود ایمان بیار، و دربارهی کتابهای ما، بارهابار بیشتر به مکاتیبی که الهی اند ایمان بدار، اما در گواهی خودِ نفْس نیز همان اعتماد را که به طبیعت داری، بدار. یکی از این سه را انتخاب کن -آنکه را دوست صادقتر حقیقت مییابی. اگر به نوشتههای خود بیاعتمادی، خدا و طبیعت هرگز دروغ نمیگویند. و گر میخواهی به خدا و طبیعت ایمان بیاری، پس به روح نیز ایمان بیار؛ آنگاه خود را باور خواهی کرد. بیگمان، روح را ارزنده میشماری، ازیراک روح عظمت راستین تو را به تو میبخشد -همان چیز که به آن تعلق داری، همان که همهچیز توست، همان که بی آن نه توانی زیست و نه توانی مُرد، همان که بهخاطرش حتی خدا را از خود دور ساختهای.
پس چون از مسیحی گشتن هراس میداری، روح را فراخوان و از او بازخواست میکن: چرا دیگری را پرستش میکند؟ چرا نام خدا را بر زبان میآورَد؟ چرا وقتی که مقصودش ارواحی است که باید ملعون شمرده شوند، از دیوها سخن میگوید؟ چرا گواهیهایش را رو به آسمان میدهد، و نفرینهایش را رو به زمین جاری میسازد؟ چرا جایی خدمت میگزارَد و جای دیگر انتقامگیرنده را میخوانَد؟ چرا دربارهی مردگان داوری میکند؟
این عبارات مسیحی چیست که او به کار میبَرد، حال آنکه نه خواهنده است مسیحیان را ببیند و نه [خواهنده است] سخنانشان را بشنود؟ چرا این مفاهیم را به ما بخشیده است یا از ما پذیرفته است؟ چرا این آموزهها را به ما آموخته، یا همچون شاگردی از ما یادشان گرفته است؟ به این هماهنگی در گفتار، درحالیکه اینچنین تفاوت در عمل هست، گمان دار. اینکه چنین چیزها را صرفاً به زبان ما و زبان یونانیان نسبت دهی، درحالیکه آنها را نزدیک به هم میدانی، محض حماقت است و انکار طبیعتی همگانی. نفْس موهبتی از آسمان نیست که تنها به رومیان و یونانیان داده شده باشد.
آدمی نام مشترکِ تمام ملتهای زمین است؛ یک نفْس هست و زبانهای بسیار؛ یک ذات هست و آواهای گونهگون. هر سرزمین زبان خود دارد، اما بابهای سخن، مشترک میان تمام بشریّت است. خدا همهجا هست و نیکوییاش همهجا حاضر؛ دیوان همهجا هستند و نفرین آنان نیز همهجا شنیده میشود؛ دعای طلب داوری الهی همهجا جاری است؛ مرگ همهجا هست و احساسِ مرگ نیز. در سرتاسر گیتی، گواهی نفْس یافت میشود. هیچ نفْس انسانی نیست که با نوری که در درون خود دارد، چیزهایی را که ما از بیان فاش و آشکار آنها بر حذر شدهایم، اعلام نکند.
پس کاملاً بهحق است که هر نفْسی همهنگام متهم است و گواه: همانقدر که بر حقیقت گواهی میدهد، بار گناهِ گمراهی نیز بر او نهاده است؛ و در روز داوری، برابر دادگاه خداوند خواهد ایستاد، بی که کلامی برای گفتن داشته باشد. ای نفْس! خدا را اعلام کردی، اما در جستوجوی شناخت او برنیامدی؛ تو ارواح شریر را منفور داشتی، اما را طرف پرستش قرار دادیشان؛ عذابهای دوزخ را پیشبینی کردی، اما تلاشی برای پرهیز از آنها نکردی؛ تو طعمی از مسیحیت داشتی، اما در همان حال آزارگر مسیحیان بودی.
تعلیقات مترجم انگلیسی پیتر هولمز
۱. (شناخت خدای متعال، فصل دوم) بخشی که در یادداشت به آن اشاره شده است، در ترجمهی جووِت اینگونه آغاز میشود: «حاکم عالم، همهچیز را با هدف حفظ و کمالبخشی به کلّ نظام هستی نظم داده است…» همچنین در همان کتاب آمده است: «بیتردید نباید خدای را دارای طبیعتی دانست که خود از آن بیزار باشد.» و باز میخوانیم: «پس نباید خدای را فروتر از صنعتگران انسانی بپنداریم، که هرچه ماهرتر باشند کارهای خود را با دقت تمام میکنند و به کمال میرسانند… یا اینکه خدای، که خردمندترین موجودات است و خواهان و قادر بر گسترش عنایت خود به همهچیز، چنین نباشد.» اکنون، رویکردی که نویسندهی ما در اینجا در پیش گرفته است، والاترین طرحی است که میتوان در نظر داشت. او، بیآنکه به بسیاری از استنادات و نقلقولهای بیشماری که زمینهساز گفتار او در خطاب به نفْس بودهاند اشارهی مستقیمی کند، مستقیماً از نفْس میخواهد به پیش آید و آگاهی خویش را از خداوند اعتراف کند.
۲. (شیاطین، فصل ششم) کسانی که مایل اند موضوع شیاطینشناسی[1] را که ترتولیان در این رسالهی درخشان مطرح کرده است، بیشتر بررسی کنند، باید آن را در آثار نویسندهای دنبال کنند که تأثیر بسیاری از ترتولیان پذیرفته است، حتی زمانی که در برخی موارد با او تفاوتهای چشمگیری دارد. کتاب نهم شهر خدا[2] اثر آگوستین، پژوهشهایی دربردارد که روشنایی قابلتوجهی بر برخی از سخنان شگفتانگیز نویسندهی ما دربارهی نظامهای مشرکانه، و گواهی آنها بر آگاهی نفْس به خداوند و به دشمن بزرگ خداوند، یعنی فطرت پستِ ابلیس، میافکنَد.
[1]. Demonology
[2]. City of God