غالباً این تقاضا را شنیدهایم که یک علم باید بر مفاهیم اساسی واضح و دقیقاً تعریفشده بنا شود. در واقعیت، هیچ علمی، نه حتی دقیقترین آنها، با چنین تعاریفی آغاز نمیشود. آغاز واقعی فعالیت علمی، در توصیف پدیدهها است که سپس گروهبندی میشوند، طبقهبندی میشوند و در ارتباط با یکدیگر قرار میگیرند. حتی هنگام توصیف سادهی امر مادی، نمیتوانیم از بهکارگیری ایدههای انتزاعی خاصی که از جایی، اما مطمئناً نهفقط از مشاهدات جدید، به دست آمدهاند، اجتناب کنیم. وقتی این امر مادی بیشتر توضیح داده میشود، چنین ایدههایی -که بعداً میشوند مفاهیم اساسی علم- حتی چشمپوشیناپذیرتر[1] هم میشوند. آنها ابتدا باید درجهای از عدمقطعیت[2] در خود داشته باشند. نمیتوان دربارهی مرزبندی[3] واضح محتوایشان تردید کرد. در حالی که آنها در این حالت وجود دارند، ما با مراجعهی مکرر به دستمایهی تجربی که به نظر میرسد از آن مشتق شدهاند اما در واقعیت تابع آنها است، به اجماع در مورد معنایشان میرسیم. به بیان دقیق، آنها طبیعتاً قرارداد[4] هستند؛ اگرچه همهچیز عملاً به این بستگی دارد که آنها به نحو دلخواه[5] انتخاب نشوند، بلکه بهواسطهی ارتباطات معنادار با دستمایههای تجربی تعیین شوند؛ ارتباطاتی که ظاهراً ما پیش از آنکه بتوانیم بهدرستی شناسایی و اثباتشان کنیم، حدس میزنیمشان. تنها پس از بررسی کاملتر حوزهی تجربی مرتبط میتوانیم مفاهیم علمی اساسی آن را دقیقتر فرموله کنیم و بهتدریج اصلاحشان کنیم تا کاربردشان را گسترش دهیم و درعینحال کاملاً عاری از تناقض نگهشان داریم. سپس ممکن است زمان آن فرا رسیده باشد که سعی کنیم آنها را در تعاریف مشخص کنیم. اما پیشرفت دانش در اینجا هیچ صُلبیتی[6] را تحمل نخواهد کرد. همانطور که مثال فیزیک به طرز چشمگیری نشان میدهد، حتی آن «مفاهیم اساسی» که به طور محکم در قالب تعاریف تثبیت شدهاند، دایماً به طور اساسی مورد تجدیدنظر قرار میگیرند.
یکی از این مفاهیم اساسی قراردادی و درحالحاضر نسبتاً مبهم که در روانشناسی برای ما چشمپوشیناپذیر است، مفهوم رانه است. بیایید سعی کنیم با بررسی آن از زوایای مختلف، بسطش دهیم.
اول از منظر فیزیولوژی بسطش دهیم. این امر مفهوم محرک[7] و الگوی بازتاب[8] را به ما داده است که بر اساس آن، محرکی که از بیرون به بافت زنده[9] (مادهی عصبی[10]) اعمال میشود، با عملی که به بیرون هدایت میشود، تخلیه میشود. این عمل تا جایی مناسب است که مادهی تحریکشده را از تأثیر محرک خارج کرده، آن را از دسترس اثر محرک دور کند.
پس رابطهی بین «رانه» و «محرک» چیست؟ هیچچیز مانع از آن نمیشود که مفهوم رانه را تحت مفهوم محرک قرار دهیم: بنابراین، یک رانه محرکی برای روان است. با این حال، بلافاصله متوجه میشویم که نباید رانه را صرفاً با محرکِ روانی برابر بدانیم. واضح است که محرکهای روانی دیگری هم وجود دارند؛ محرکهایی که بسیار بیشتر شبیه محرکهای فیزیولوژیکی رفتار میکنند. به عنوان مثال، وقتی نور شدیدی به چشم برخورد میکند، این یک محرک رانه نیست، اما زمانی که خشکی غشای مخاطی گلو یا سوزش غشای مخاطی معده را احساس میکنیم این یک محرک رانه است.(1)
اکنون ما ابزاری برای تمییز نهادن میان محرکهای رانه از عمل سایر محرکهای (فیزیولوژیکی) مؤثر بر روان داریم. اولاً یک محرک رانه نه از جهان خارج، که از درون خود اندامواره سرچشمه میگیرد. به همین دلیل، روان را به طور متفاوتی تحت تأثیر قرار میدهد و برای رفع آن به اقدامات متفاوتی نیاز است. علاوه بر این، اگر فرض کنیم که محرک اثر یک ضربهی واحد را دارد، به ذات آن وفادار میمانیم؛ بنابراین میتوان با یک عمل مصلحتی[11] واحد، که با دوریگزیدن[12] همراه با حرکت[13] از منبع تحریک[14] خلاصه میشود، با آن برخورد کرد. البته، این تأثیرات ممکن است تکرار شوند و اثراتشان ممکن است جمع شوند، اما این تصور ما از فرآیند یک محرک یا شرایط لازم برای رفع آن را تغییر نمیدهد. از سوی دیگر، اثر یک رانه هرگز اثر یک ضربهی آنی[15] نیست، بلکه همیشه اثر یک نیروی ثابت[16] است. و از آنجا که نه از بیرون، که از درون بدن وارد میشود، دوریگزیدن چارهی مناسبی برابر آن نیست. بهتر است محرک رانه را «نیاز»[17] بنامیم. آنچه این نیاز را برطرف میکند «ارضا»[18] است. این امر تنها با ایجاد تغییر کافی (مناسب) در منبع داخلی تحریک قابلدستیابی است.
فرض کنید ما دیدگاه یک انداموارهی تقریباً بهطور کامل درمانده را اتخاذ کنیم که هنوز در جهان جهتیابی نشده است و مادهی عصبی آن محرکها را دریافت میکند. این اندامواره خیلی زود در موقعیتی قرار میگیرد که اولین تمایز را ایجاد کند و به جهتگیری اولیه دست یابد. از یک سو، محرکهایی را تشخیص میدهد که میتواند با عمل عضلانی (دوریگزیدن) نسبت به آنها طفره برود، محرکهایی را که به دنیای بیرون نسبت میدهد؛ از سوی دیگر، محرکهایی وجود خواهند داشت که چنین عملی برابر آنها هیچ تأثیری ندارد و خصیصهی فشار ثابتشان صرفنظر از آن ادامه مییابد. این محرکها نشانههایی از یک دنیای درونی، شواهدی از نیازهای رانه هستند. بنابراین، مادهی ادراکی اندامواره، در اثربخشی فعالیت عضلانی خود، جایگاهی در تمایز «بیرون» از «درون» پیدا کرده است.
بنابراین، در ابتدا، جوهرهی رانه را در ویژگیهای اصلی آن (نشأتگرفته از منابع تحریک درون اندامواره، که خود را به عنوان یک نیروی ثابت متجلی میکند) مییابیم و از این ویژگیها، یکی دیگر از ویژگیهای آن، یعنی نفوذناپذیری آن برابر کنشهای دوریگزیدن را استنباط میکنیم. با این حال، در جریان این بحث، نمیتوانیم از توجه به چیزی که ما را به پذیرش بیشتر سوق میدهد، خودداری کنیم. برای هدایت ما در شرح پدیدههای روانشناختی، نهتنها قراردادهای خاصی را به شکل مفاهیم اساسی به دستمایههای تجربی خود وارد میکنیم، بلکه از انواع فرضیات پیچیده نیز استفاده میکنیم. ما قبلاً به مهمترین آنها اشاره کردهایم، فقط باید توجه صریح خود را به آن جلب کنیم. این فرض ماهیت بیولوژیکی دارد و شامل مفهوم هدف[19] (یا شاید مصلحت[20]) است. به شرح زیر عمل میکند: سیستم عصبی دستگاهی است که به حذف محرکهایی که به آن میرسند یا کاهش آنها به پایینترین سطح ممکن اختصاص دارد. یا دستگاهی که اگر امکانپذیر بود، هدفش رهایی کامل از تحریک بود. بنابراین، فعلاً بدون آنکه از ابهام این ایده ایرادی بگیریم، بیایید وظیفهی سروری بر محرکها[21] را به طور کلی به سیستم عصبی نسبت دهیم. اکنون میتوانیم ببینیم که معرفی رانهها چقدر مدل سادهی بازتاب فیزیولوژیکی را پیچیده میکند. محرکهای خارجی یک وظیفهی واحد، یعنی دوریگزیدن، را برای اندامواره تعیین میکنند. این کار بهواسطهی حرکات عضلانی انجام میشود که یکی از آنها در نهایت به هدف میرسد و به عنوان مناسبترین، به یک تمایل ارثی تبدیل میشود. محرکهای رانه که از درون اندامواره سرچشمه میگیرند، نمیتوانند با این مکانیسم مدیریت شوند. بنابراین، آنها خواستههای بسیار بیشتری را بر سیستم عصبی تحمیل میکنند و باعث میشوند آن فعالیتهای پیچیده و بغرنجی را انجام دهد که جهان خارج را به اندازهی کافی تغییر میدهد تا منبع درونی تحریک را ارضا کند. مهمتر از همه، آنها سیستم عصبی را مجبور میکنند که از قصد ایدئال خود برای اجتناب از محرکها صرفنظر کند زیرا آنها جریانی مداوم و اجتنابناپذیر از تحریک را فراهم میکنند. بنابراین، میتوانیم بهروشنی نتیجه بگیریم که نه محرکهای خارجی، بلکه رانهها نیروی محرک واقعی در پس پیشرفتهایی هستند که سیستم عصبی را با قابلیتهای بینهایت خود به اوج توسعهی فعلی خود رساندهاند. البته، هیچچیز مانع از این فرض ما نمیشود که خود رانهها، دستکم تا حدی، رسوبات محرکهای خارجی هستند که در طول تبارزایی[22] باعث تغییر بافت زنده شدهاند.
اگر اکنون مشخص کنیم که فعالیت حتی پیشرفتهترین دستگاه روانی توسط اصل لذت اداره میشود، یعنی به طور خودکار توسط احساسات در مقیاس لذت-عدملذت تنظیم میشود، بهسختی میتوانیم از این فرض دیگر اجتناب کنیم که این احساسات، شیوهی برخورد با محرکها را تکرار میکنند؛ به این معنا که بیشک، یک احساس غیرلذتبخش شامل افزایش و یک احساس لذتبخش شامل کاهش تحریک است. اما ما مراقب خواهیم بود که ماهیت بسیار مبهم این فرض را حفظ کنیم تا زمانی که بتوانیم به نحوی انواع ارتباطی را که بین لذت و عدملذت از یک سو و نوسانات در مقادیر تحریک فعال در روان وجود دارد، حدس بزنیم. چنین ارتباطاتی ممکن است بسیار متنوع و به دور از سادگی باشند. اگر اکنون به بررسی حیات روانی از منظر زیستشناختی بپردازیم، «رانه» به عنوان مفهومی در مرز بین امر ذهنی و امر جسمی پدیدار میشود؛ نمایندهی روانی محرکهایی که از درون بدن به روان سرازیر میشوند، یا میزان بارِ کاری که در نتیجهی ارتباط روان با بدن بر آن تحمیل میشود.
*
اکنون میتوانیم اصطلاحات خاصی را که در ارتباط با مفهوم رانه، مانند فشار، هدف، ابژه و منبع آن، استفاده میشوند، مورد بحث قرار دهیم. منظور از فشار یک رانه، عنصر محرک آن، مقدار نیرو یا میزان بار کاری است که نشان میدهد. فشار[23]، یک ویژگی کلی رانهها، درواقع جوهرهی آنهاست. هر رانه شامل فعالیت است؛ اگر به طور غیرمستقیم از رانههای غیرفعال صحبت کنیم، این میتواند فقط به معنای رانههایی با هدف غیرفعال باشد.
هدف یک رانه همیشه رضایت است که تنها با حذف حالت تحریک در منبع رانه قابلدستیابی است. اما اگرچه این هدف نهایی در هر رانه تغییرناپذیر است، وسایل مختلفی ممکن است به همین هدف منجر شوند، به طوری که بسیاری از اهداف مختلفِ کموبیش واسطهای ممکن است از یک رانهی واحد ناشی شوند، اهدافی که میتوانند با یکدیگر ترکیب و تعویض شوند. تجربه همچنین به ما اجازه میدهد از رانههای «با هدفگیری مهارشده»[24] صحبت کنیم؛ جایی که فرآیندها مجاز به پیشرفت تا حدی به سمت ارضای رانه هستند اما سپس مهار یا منحرف میشوند. میتوانیم فرض کنیم که این فرآیندها نیز شامل رضایت جزیی هستند.
ابژهی یک رانه چیزی است که رانه میتواند با آن یا از طریق آن به هدف خود برسد. این متغیرترین جنبهی یک رانه است که در اصل به آن مرتبط نیست، بلکه صرفاً توسط آن به دلیل مناسببودنش برای تأمین رضایت، تصاحب شده است. لزوماً چیزی خارجی نیست، بلکه میتواند بخشی از بدن خود سوژه نیز باشد. در طول سرنوشت آشکار یک رانه، ممکن است هر چند بار که لازم باشد تغییر کند و این ظرفیت جابهجایی نقشهای حیاتی ایفا میکند. یک ابژهی یکسان ممکن است به طور همزمان برای ارضای انواع رانهها عمل کند؛ موردی از رانههای همپوشانی، همانطور که آلفرد آدلر (۱۹۰۸) میگوید. وابستگی بسیار نزدیک یک رانه به یک ابژه به عنوان تثبیت آن رانه طبقهبندی میشود. این اغلب در مراحل بسیار اولیهی رشد رانه رخ میدهد و با مقاومت شدید برابر جدایی از ابژه، به تغییرپذیری رانه پایان میدهد.
منظور ما از منبع یک رانه، آن فرآیند جسمانی در یک عضو یا بخشی از بدن است که محرک آن در روان بهوسیلهی رانه نشان داده میشود. مشخص نیست که آیا این فرآیند همیشه ماهیت شیمیایی دارد یا ممکن است با آزادسازی نیروهای دیگر (مثلاً مکانیکی) نیز مطابقت داشته باشد. مطالعهی منابع رانه فراتر از محدودهی روانشناسی است. اگرچه یک رانه کاملاً توسط منشأ آن در یک منبع فیزیکی تعیین میشود، اما در زندگی روانی فقط از طریق اهدافش خودش را نشان میدهد. دانش دقیقتر در مورد منابع رانه برای اهداف تحقیقات روانشناختی کاملاً ضروری نیست. گاه میتوانیم با اطمینان منبع یک رانه را از اهداف آن استنباط کنیم.
آیا باید فرض کنیم که رانههای مختلفی که از بدن سرچشمه میگیرند و بر روان تأثیر میگذارند، با ویژگیهای مختلفی نیز متمایز میشوند و بنابراین در زندگی روانی به شیوههای کیفی متفاوتی رفتار میکنند؟ به نظر نمیرسد هیچ توجیهی برای این امر وجود داشته باشد. بلکه فرض سادهتر کافی است؛ اینکه همهی رانهها از نظر کیفی یکسان اند و اینکه تنها کمیتهای تحریکی که حمل میکنند، و شاید برخی از کارکردهای این کمیت، مسئول تأثیر آنها هستند. تفاوت در تأثیرات روانی رانههای منفرد را میتوان به منابع متفاوت آنها نسبت داد. با این حال، تنها در یک ارتباط بعدی است که میتوانیم اهمیت واقعی مسئلهی کیفیتهای رانه را توضیح دهیم.
وجود چه رانههایی را و به چه تعداد، میتوان فرض کرد؟ واضح است که اینجا دامنهی وسیعی برای طبقهبندی دلبخواهی وجود دارد. ما نمیتوانیم به کسی که به مفهوم رانهی بازی، یا رانهی تخریب، یا رانهی اجتماعی متوسل میشود، در جایی که موضوع ایجاب میکند و محدودیتهای تحلیل روانشناختی اجازه میدهد، اعتراض کنیم. اما نباید از پرسیدن این سؤال غافل شویم که آیا چنین انگیزههای رانهی بسیار تخصصی را نمیتوان بیشتر به منابع خود تقلیل داد و تنها رانههای اولیهی غیرقابلتقلیل را برای جلبتوجه باقی گذاشت.
من پیشنهاد کردهام که دو گروه از چنین رانههای اولیه، رانههای انا یا صیانت نفس[25] و رانههای جنسی را از هم متمایز کنیم. با این حال، این فرضیه، برخلافِ مثلاً فرض ما در مورد هدف بیولوژیکی دستگاه روانی (به بالا مراجعه کنید)، وزن یک فرضیهی ضروری را ندارد. این صرفاً نوعی داربست است که فقط تا زمانی که مفید باشد، باید حفظ شود و میتواند بدون تأثیر زیاد بر نتایج کارِ توصیف و طبقهبندی ما جایگزین شود. این فرضیه نتیجهی تکامل تاریخی روانکاوی است که در ابتدا برای روانرنجوریها، بهویژه گروهی از روانرنجوریها که «روانرنجوریهای انتقال»[26] (هیستری و روانرنجوری بیاختیاری[27]) نامیده میشوند، به کار گرفته شد. در اینجا به این نتیجه رسیدیم که ریشهی هر بیماری از این دست، تضادی بین خواستههای جنسی و خواستههای انا است. همیشه این امکان وجود دارد که مطالعهی عمیق سایر بیماریهای عصبی (بهویژه روانرنجوریهای خودشیفتگی، اختلالات اسکیزوفرنی) ما را مجبور به تجدیدنظر در این فرمول و در نتیجه طبقهبندی رانههای اولیه کند. با این حال، درحالحاضر، ما این فرمول جدید را نمیشناسیم و با هیچ استدلالی که مخالفت ما با انا و رانههای جنسی را تضعیف کند، مواجه نشدهایم.
بسیار جای تردید است که بتوان تنها با بسط مطالب روانشناختی، به نکات قطعی برای تمایز و طبقهبندی رانهها دست یافت. به نظر میرسد که برای اهداف این توضیح، باید فرضیات مشخصی در مورد ماهیت رانهها را به دستمایه اعمال کنیم، و ترجیحاً بهتر است که این فرضیات را از حوزهی دیگری گرفته، به روانشناسی منتقل کنیم. آنچه زیستشناسی در اینجا ارائه میدهد، قطعاً با تمایزی که ما میان رانههای انا و رانههای جنسی نهادیم مغایرت ندارد. زیستشناسی به ما می گوید که تمایلات جنسی از سایر کارکردهای فرد متمایز است زیرا اهداف آن (ایجاد افراد جدید و در نتیجه حفظ گونه) فراتر از فرد است. همچنین به ما نشان میدهد که دو روشِ به همان اندازه معتبر برای درک رابطهی بین انا و تمایلات جنسی در کنار هم وجود دارد، یکی که در آن فرد در اولویت است، و تمایلات جنسی به عنوان یکی از فعالیتهای آن و رضایت جنسی به عنوان یکی از نیازهای آن در نظر گرفته میشود، و دیگری که بر اساس آن فرد یک ضمیمهی موقت و گذرا به پلاسمای جوانهی شبهجاودانه است که در فرآیند تولیدمثل به آن سپرده شده است. این فرض که کارکرد جنسی با یک شیمی خاص از سایر فرآیندهای بدنی متمایز میشود، همانطور که من آن را درک میکنم، فرضیهای از مکتب زیستشناسی ارلیش نیز هست.
از آنجایی که هر مطالعهای در مورد رانهها از منظر آگاهی، مشکلات تقریباً عبورناپذیری[28] ارائه میدهد، تحقیقات روانکاوی در مورد اختلالات روانی همچنان منبع اصلی دانش ما است. با این حال، روانکاوی درست به دلیل نحوهی تکامل آن، فقط در مورد رانه های جنسی، تاکنون توانسته است اطلاعات نسبتاً رضایتبخشی ارائه دهد، زیرا توانسته است فقط این گروه خاص را به طور جداگانه، بهاصطلاح، در روانرنجوریها مشاهده کند. بیشک گسترش روانکاوی به سایر شرایط عصبی، زمینه را برای شناخت رانههای سوژه (انا) فراهم میکند، اگرچه انتظار شرایط مساعد مشابهی برای مشاهده در این حوزهی جدید تحقیقاتی، گستاخانه به نظر میرسد.
برای توصیف رانههای جنسی به طور عام، میتوانیم موارد زیر را بگوییم: تعداد آنها بسیار زیاد است، از منابع اندامین متنوعی سرچشمه میگیرند و در ابتدا مستقل از یکدیگر عمل میکنند و تنها در مراحل پایانی به یک سنتز کموبیش کامل دست مییابند. هدفی که هریک برای دستیابی به آن تلاش میکنند، لذت اندامین[29] است. تنها پس از تکمیل سنتز، آنها به خدمت کارکرد تولیدمثل در میآیند و در آن مرحله بهطورکلی به عنوان رانههای جنسی قابلتشخیص میشوند. در ابتدا، آنها به رانههای صیانت نفس وابسته هستند و تنها بهتدریج از رانههای صیانت نفس جدا میشوند. هنگام یافتن یک ابژه، آنها نیز مسیرهای تعیینشده بهوسیلهی رانههای خود را دنبال میکنند. بخشی از آنها در طول زندگی به رانههای انا متصل میمانند و به آنها اجزای زیّانه میدهند که در طول کارکرد طبیعی بهراحتی نادیده گرفته میشوند و فقط در بیماری خود را نشان میدهند. رانهها ظرفیت فوقالعادهای برای جایگزینی یکدیگر و تغییر آسان ابژههایشان دارند. به دلیل این ویژگیهای اخیر، آنها قادر به انجام کارهایی بسیار متفاوت از کارکردهای اصلی خود هستند. (والایش)
بررسی ما در مورد سرنوشتهای مختلفی که رانهها در طی رشد و وجود بعدی خود تجربه میکنند، باید به رانههای جنسی محدود شود. از مشاهدات خود، چنین سرنوشتهایی را شناسایی میکنیم:
– وارونگی به سمت مقابل[30]
– روآوری به خود[31]
– سرکوب[32]
– والایش[33]
از آنجایی که اینجا قصد ندارم به والایش بپردازم و سرکوب نیز به فصل جداگانهای نیاز دارد، فقط به توصیف و بحث دربارهی دو مورد اول بسنده میکنیم. با توجه به نیروهایی که مانع از دنبال کردن مسیر مستقیم رانهها میشوند، میتوانیم این سرنوشتها را به عنوان اشکالی از دفاع در برابر رانهها نیز در نظر بگیریم.
با نگاهی دقیقتر، وارونگی به سمت مقابل را میتوان به دو فرآیند متفاوت تقسیم کرد: تبدیل فعالیت به انفعال و وارونگی محتوا. این دو فرآیند، که ماهیت متفاوتی دارند، باید جداگانه بررسی شوند. نمونههایی از فرآیند اول بهوسیلهی جفتهای متضاد سادیسم-مازوخیسم[34] و چشمچرانی-بدننمایی[35] ارائه میشوند. این وارونگی فقط شامل اهداف رانه است؛ هدف فعال (آسیب رساندن، نگاه کردن) با هدف منفعل (آسیب دیدن، نگریسته شدن) جایگزین میشود. وارونگی محتوا فقط در مورد تبدیل عشق به نفرت یافت میشود.
روآوری به خود زمانی آشکار میشود که در نظر بگیریم مازوخیسم درواقع شکلی از سادیسم است که علیه خودِ سوژه صورت میگیرد، یا اینکه بدننمایی شامل نگاهکردن به بدن خود است. مشاهدهی تحلیلی شکی برایمان باقی نمیگذارد که فرد مازوخیست درواقع از خشونت علیه خود لذت میبرد و فرد بدننما از عمل بدننمایی لذت میبرد. بنابراین، جوهرهی این فرآیند تغییر ابژه است، و هدفْ بیتغییر باقی میماند.
نمیتوان از نظر دور داشت که روآوری به خود و تبدیل فعالیت به انفعال در این مثالها مطابقت یا همزمانی دارند. برای روشن شدن این روابط، بررسی کاملتری لازم است.
برای جفت متضاد سادیسم-مازوخیسم، میتوانیم این فرآیند را به صورت زیر نشان دهیم:
الف) سادیسم شامل اِعمال خشونت یا اِعمال قدرت بر شخص دیگری، یعنی ابژه، است.
ب) این ابژه رها میشود و با شخص خود سوژه جایگزین میشود. با این روآوری به خود، هدف فعال رانه به هدفی منفعل تبدیل میشود.
ج) شخص دیگری بار دیگر به عنوان ابژهای جستجو میشود که به دلیل تغییر هدف رانه، اکنون باید نقش سوژه را بر عهده بگیرد.
مورد ج، موردی است که عموماً به عنوان مازوخیسم شناخته میشود. در اینجا نیز، ارضا در امتداد مسیر سادیسم اولیه رخ میدهد، انای منفعل خود را در خیالشگری به نقش قبلیاش بازمیگرداند، که اکنون به سوژهی دیگر واگذار شده است. بسیار بعید است شکلی مستقیمتر از ارضای مازوخیستی وجود داشته باشد. مازوخیسم اولیه (مازوخیسمی که از سادیسم به روشی که در بالا توضیح داده شد ناشی نمیشود) به نظر نمیرسد رخ دهد.(۲) اینکه فرض مرحلهی ب زاید نیست، از رفتار رانهی سادیستی در روانرنجوری بیاختیاری آشکار است. در اینجا ما شاهد روآوری به خود اما بدون انفعال نسبت به شخص دیگری هستیم. این تحول فقط تا مرحلهی ب پیش میرود. میل به (طلبِ اِعمالِ) ظلم، به خودآزاری و خودتنبیهی تبدیل میشود، نه مازوخیسم. فعل فعال نه به یک فعل منفعل، بلکه به یک فعل «بازتابی[36]» تبدیل میشود.
دیدگاه ما در مورد سادیسم با این واقعیت پیچیدهتر میشود که، در کنار (یا شاید بهتر است بگوییم در درون) هدف کلی خود، به نظر میرسد که این رانه برای یک هدف کاملاً خاص تلاش میکند. این رانه علاوه بر تحقیر و تسلط، به دنبال ایجاد درد نیز هست. با این حال، به نظر میرسد روانکاوی نشان میدهد که ایجاد درد هیچ نقشی در اهداف اصلی این رانه ندارد. کودک سادیست به این موضوع که آیا درد ایجاد میکند یا خیر توجهی نمیکند و هرگز قصد انجام این کار را ندارد. با این حال، هنگامی که فرآیند تبدیل به مازوخیسم رخ داد، درد برای تبدیل شدن به یک هدف مازوخیستی منفعل بسیار مناسب است، زیرا ما کاملاً دلیلی داریم که باور کنیم احساس درد میتواند -مانند سایر احساسات عدملذت- به برانگیختگی جنسی تبدیل شود و حالتی لذتبخش ایجاد کند، که بهخاطر آن حتی میتوان با میل و رغبت، عدملذتِ درد را تحمل کرد. هنگامی که احساس درد به یک هدف مازوخیستی تبدیل شد، هدف سادیستی تحمیل درد نیز میتواند به صورت گذشتهنگرانه ایجاد شود، زیرا این درد، در حالی که به شخص دیگری وارد میشود، به صورت مازوخیستی در اینهمانی با ابژهی رنجآور لذت میبرد. البته در هر دو مورد، خود درد نیست که لذتبخش است، بلکه برانگیختگی جنسی همراه آن است که بهویژه برای مورد سادیست مناسب است. این امر لذت بردن از درد را به یک هدف اولیهی مازوخیستی تبدیل میکند، اما هدفی که فقط در کسی که در آغاز سادیستیک بوده است، میتواند به یک هدف رانه تبدیل شود.
برای تکمیل بحث، باید اضافه کنم که شفقت[37] را نمیتوان نتیجهی دگرگونی سادیستی دانست، بلکه در عوض شامل مفهوم واکنشی علیه این رانه است (برای تفاوت، به ادامهی مطلب مراجعه کنید).
مطالعهی جفت متضاد دیگری، رانههایی که هدفشان چشمچرانی و بدننمایی است (چشمچرانی و بدننمایی، به زبان انحرافات[38])، نتایجِ قدری متفاوت و سادهتری به دست میدهد. در اینجا نیز میتوانیم همان مراحل مورد قبلی را فرض کنیم: الف) نگاه کردن به عنوان فعالیت معطوف به ابژهی دیگر؛ ب) رها کردن[39] ابژه، تبدیل رانهی چشمچرانی به بخشی از بدن خود و با این کار، تبدیل فعالیت به انفعال و ایجاد هدفی جدید برای دیده شدن؛ ج) معرفی سوژهای جدید که فرد خود را به او نشان میدهد تا دیده شود. باز هم چندان تردیدپذیر نیست که هدف فعال قبل از هدف منفعل رخ میدهد؛ اینکه نگاه کردن مقدم بر دیده شدن است. با این حال، یک انحراف قابلتوجه از الگوی سادیسم وجود دارد، به این صورت که میتوانیم در غریزهی چشمچرانی، مرحلهای را حتی زودتر از مرحلهای که به عنوان الف مشخص شده است تشخیص دهیم. غریزهی چشمچرانی در فعالیت اولیهی خود، خود-شهوانی است؛ یک ابژه دارد، اما روی بدن خود سوژه. تنها بعداً (به عنوان مقایسه) این ابژه را با ابژهی مشابهی روی بدن دیگری عوض میکند (مرحلهی الف). این مرحلهی مقدماتی جالب است زیرا موقعیتهای هریک از جفتهای متضاد حاصل، بسته به اینکه کدام عنصر تغییرشکل داده است، از آن ناشی میشود. نمودار غریزهی چشمچرانی ممکن است به شرح زیر باشد:
الف) نگاه کردن به اندام جنسی خود = نگاه کردن به اندام جنسی توسط خود فرد
ب) نگاه کردن به ابژهی خارجی (چشمچرانی فعال)
ج) قرار گرفتن در معرض نگاه دیگری (بدننمایی)
مرحلهی مقدماتی از این نوع در سادیسم وجود ندارد، که از همان ابتدا به سمت یک ابژهی خارجی هدایت میشود، اگرچه ساختن چنین مرحلهای از تلاشهای کودک برای تسلط بر اندامهای خود دقیقاً پوچ نخواهد بود.(۳)
در مورد هر دو نوع رانهی مورد بررسی در اینجا صادق است که تحولات با معکوس کردن فعالیت به انفعال و روآوری به خود هرگز درواقع کل مقدار تکانهی رانه را شامل نمیشود. تا حدودی، گرایش فعال قدیمیتر همچنان در کنار گرایش منفعل بعدی وجود دارد، حتی زمانی که تحول بسیار گسترده بوده است. تنها جملهی دقیقی که میتوانیم در مورد رانهی چشمچرانی بگوییم این است که تمام مراحل رشد آن (مرحلهی اولیهی خودارضایی و همچنین اشکال فعال و غیرفعال نهایی آن) در کنار یکدیگر همزیستی دارند، که این امر زمانی آشکار میشود که ما نه اعمال ناشی از رانه، که مکانیسم ارضا را مبنای خود قرار دهیم. شاید بتوانیم به خودمان اجازه دهیم که این شرایط را به روش دیگری در نظر بگیریم و به تصویر بکشیم. میتوانیم حیات هر رانه را به امواج منفردی تقسیم کنیم که از نظر زمانی متمایز و در هر دورهی معین یکسان هستند؛ که در پیوند با یکدیگر تا حدودی مانند فورانهای متوالی گدازه رفتار میکنند. سپس میتوانیم تصور کنیم که مثلاً نخستین فوران اولیهی رانه به شکلی بدون تغییر ادامه مییابد و هیچ نوع توسعهای را تجربه نمیکند. سپس موج بعدی ممکن است از همان ابتدا دستخوش تغییراتی شود (مثلاً به حالت انفعالی برگردد) و سپس خود را با این ویژگی جدید به موج قبلی اضافه کند و به همین ترتیب ادامه یابد. اگر قرار باشد تکانهی رانه را از ابتدا تا یک نقطهی معین بررسی کنیم، این توالی امواج تصویری از رشد خاص آن رانه به ما ارائه میدهد.
این گواه که در این دورهی بعدی رشد، میتوان یک تکانهی رانه را در کنار نقطهی مقابل (منفعل) آن مشاهده کرد، شایستهی اصطلاح خاص خود است که دوسوگرایی بلولر[40] برای آن ایدئال است.
این ملاحظات در مورد پیدایش رانهها و پایداری مراحل میانی آنها، درکی از نحوهی تکامل رانهها به ما میدهد. تجربه نشان میدهد که میزان دوسوگرایی قابلاثبات بین افراد، گروهها و نژادها بسیار متفاوت است. دوسوگرایی رانهی بارز در فردی که امروز زنده است، میتواند به عنوان یک میراث باستانی در نظر گرفته شود، زیرا دلیلی داریم که باور کنیم تکانههای رانهی فعال و تغییرنیافته عموماً در دوران اولیهی حیات بشر نقش بیشتری نسبت به امروز ایفا میکردند.
ما مرحلهی اولیهی رشد انا را که در طی آن رانههای جنسی به صورت خود-شهوانی ارضا میشوند، خودشیفتگی نامیدهایم (در ابتدا از هرگونه بحثی در مورد رابطهی بین خود-شهوانیت و خودشیفتگی اجتناب میکنیم). این بدان معناست که مرحلهی مقدماتی رانهی چشمچرانی، که در آن هدف طلب نگاه کردن، بدن خود سوژه است، باید تحت عنوان خودشیفتگی، به عنوان یک شکلگیری خودشیفتگی طبقهبندی شود. سپس، رانهی فعالِ چشمچرانی با پشتسر گذاشتن خودشیفتگی از این تکامل مییابد، در حالی که چشمچرانی منفعل، ابژهی خودشیفتگی را حفظ میکند. به طور مشابه، تبدیل سادیسم به مازوخیسم شامل بازگشت به ابژهی خودشیفتگی خواهد بود، که در هر دو مورد، سوژهی خودشیفته، از طریق اینهمانی، با یک انای خارجی دیگر جایگزین میشود. با درنظرگرفتن ساخت مرحلهی اولیهی خودشیفتگی سادیسم، به این نتیجهی کلیتر میرسیم که این دو سرنوشتِ رانه (روآوری به خود و تبدیل فعالیت به انفعال) به سازماندهی خودشیفتگی انا وابسته هستند و ردپای این مرحله را در خود دارند. شاید این دو سرنوشت نشاندهندهی تلاشهایی برای دفاع باشند که در سطوح بالاتر رشد انا به روشهای دیگری انجام میشوند.
بیایید در این مرحله به خودمان یادآوری کنیم که تاکنون فقط دو جفت از رانههای متضاد را مورد بحث قرار دادهایم: سادیسم-مازوخیسم و چشمچرانی-بدننمایی. اینها شناختهشدهترین رانههای جنسی هستند که به صورت دوگانه رخ میدهند. سایر اجزای آنچه بعداً به عملکرد جنسی تبدیل میشود، هنوز به اندازهی کافی برای حلاجی در دسترس نیستند تا بتوانیم آنها را به روشی مشابه مورد بحث قرار دهیم. میتوانیم بهطورکلی در موردشان بگوییم که فعالیت آنها خود-شهوانی است، یعنی ابژهی آنها در مقایسه با اندامی که منبع آنهاست، ناچیز است و به عنوان یک قاعده، این دو با هم منطبق هستند. ابژهی رانهی چشمچرانی، اگرچه در ابتدا بخشی از بدن خود سوژه نیز هست، اما خود چشم نیست و اندامی که در منبع سادیسم قرار دارد (احتمالاً سیستم عضلاتی که قادر به عمل هستند) مستقیماً به سمت یک ابژهی دیگر اشاره میکند، حتی اگر این ابژهی دیگر، بخشی از بدن خود سوژه باشد. اندام در منبع خود-شهوانی آنقدر برای یک رانهی خود-شهوانی حیاتی است که طبق فرضیهی جذابی که توسط پی. فدرن[41] (۱۹۱۳) و ال. جکلز[42] (۱۹۱۳) ارائه شده است، شکل و عملکرد اندام، فعالیت یا انفعال هدف رانه را تعیین میکند.
تغییر مسیر محتوای یک غریزه به متضاد آن را میتوان تنها در یک مورد مشاهده کرد، تبدیل عشق به نفرت. این دو غریزه معمولاً با چنان همزمانی به یک ابژه معطوف میشوند که این همزیستی، مهمترین نمونه از دوسوگرایی عاطفی را نیز در اختیار ما قرار میدهد.
مورد عشق و نفرت بهویژه از این جهت جالب است که برابر جذب شدن در روایتی که ما از غرایز داریم مقاومت میکند. تردید نمیشود کرد که صمیمیترین رابطه میان این دو قطب متضاد عاطفی و تمایلات جنسی وجود دارد، اما طبیعتاً این تصور را که عشق، مانند هر غریزهی دیگری، یک جزء خاص از غرایز جنسی است، رد میکنیم. ما ترجیح میدهیم عشق را به عنوان بیان میل جنسی به عنوان یک کل در نظر بگیریم، اما این نیز کافی نیست و ما مطمئن نیستیم که چگونه میتوانیم نقطهی مقابل این میل را درک کنیم.
عشق نهتنها یک قطب متضاد، که سه قطب متضاد دارد. جدا از تقابل عشق-نفرت، تقابل دیگری به نام عشق-دوستداشتهشدن وجود دارد و علاوه بر این، عشق و نفرت در کنار هم در مقابل بیتفاوتی قرار میگیرند. دومین تقابل از این سه تقابل، یعنی عشق ورزیدن برابر دوستداشتهشدن، دقیقاً با تبدیل فعالیت به انفعال مطابقت دارد و میتواند مانند رانهی چشمچرانی، به یک موقعیت اولیه نیز برگردد. این عشق ورزیدن به خود است که برای ما ویژگی بارز خودشیفتگی است. بسته به اینکه آیا ابژه یا سوژه با یک سوژهی خارجی جایگزین شود، هدف فعال عشق ورزیدن یا هدف منفعل دوستداشتهشدن حاصل میشود که دومی نزدیک به خودشیفتگی باقی میماند.
شاید بتوانیم با تأمل در این نکته که زندگی روانی ما به طور کلی توسط سه قطب اداره میشود، تضادهای زیر را بهتر درک کنیم:
– سوژه (انا)- ابژه (جهان خارج)
– لذت-عدملذت
– فعال-منفعل
همانطور که قبلاً گفتیم، تقابل انا-غیرانا (خارج) یا سوژه-ابژه، در مراحل اولیه، زمانی که اندامواره یاد میگیرد که میتواند محرکهای خارجی را با اَعمال عضلانی خود خاموش کند اما در برابر محرکهای رانه بیدفاع است، خود را بر آن تحمیل میکند. این تقابلی است که بیش از هر چیز، بر فعالیت فکری حاکم است و شرط اساسی تحقیق علمی را ایجاد میکند که هیچ تلاشی نمیتواند آن را تغییر دهد. قطبیت لذت-عدملذت براساس مقیاسی از احساسات بنا شده است که نقش بسیار مهم آنها در تعیین اعمال (اراده) ما قبلاً مورد تأکید قرار گرفته است. تقابل فعال-منفعل را نباید با تقابل انا(سوژه)-خارج(ابژه) اشتباه گرفت. انا تا جایی که محرکهایی از جهان خارج دریافت میکند، نسبت به آن منفعلانه رفتار میکند، اما وقتی به این محرکها واکنش نشان میدهد، به طور فعال عمل میکند. آن توسط رانههایش به فعالیت ویژهای نسبت به دنیای بیرون وادار میشود، بنابراین میتوانیم با تأکید بر آنچه اساسی است، بگوییم که انا-سوژه نسبت به محرکهای بیرونی منفعل است، اما از طریق رانههای خودش فعال است. تقابل فعال-منفعل بعداً با تقابل مردانه-زنانه همگرا میشود، که قبل از آن هیچ اهمیت روانشناختی ندارد. ادغام فعالیت با مردانگی و انفعال با زنانگی خود را به عنوان چیزی کمتر از یک واقعیت زیستشناختی به ما نشان نمیدهد. با این حال، بههیچوجه به آن جامعیت یا انحصار همیشگی که ما تمایل داریم فرض کنیم، نیست.
سه قطب روانی به طرق حیاتی به هم پیوستهاند. یک موقعیت روانی اولیه وجود دارد که در آن دوتا از آنها با هم منطبق میشوند. در ابتدا، در همان آغاز زندگی روانی، انا خود را مملو از رانههایی میبیند که تا حدی بهتنهایی قادر به ارضایشان است. ما این حالت را خودشیفتگی و این وسیلهی ارضا را خود-شهوانی مینامیم.(۴) جهان خارج در این زمان جلب علاقه (به معنای کلی) نمیکند و تا جایی که به ارضا مربوط میشود، بیتفاوت باقی میماند. بنابراین، در این زمان، انا-سوژه با آنچه لذتبخش است، و جهان خارج با آنچه بیتفاوت است (یا احتمالاً، به عنوان منبع تحریک، لذتبخش نیست) منطبق میشود. اگر در ابتدا عشق را به عنوان رابطهی انا با منابع لذتش تعریف کنیم، وضعیتی که در آن انا فقط خودش را دوست دارد و نسبت به جهان بیتفاوت است، اولین تقابلی را که عشق در آن رخ میدهد، توضیح میدهد.
تا جایی که خودشهوانی است، انا به جهان خارج نیازی ندارد، اما در نتیجهی تجربیاتی که توسط رانههای صیانت نفس پشتسر گذاشته است، از آن ابژههایی را به دست میآورَد و البته نمیتواند از درک محرکهای درونی به عنوان محرکهایی که موقتاً لذتبخش نیستند، خودداری کند. بنابراین تحت حاکمیت اصل لذت، اکنون تحول دیگری رخ میدهد. انا ابژههایی را که با آنها مواجه میشود، تا جایی که منبع لذت هستند، به درون میکشد، آنها را (به اصطلاح [شاندور]فرنتزی) درونفکنی[43] میکند، در حالی که از سوی دیگر، هر آنچه را در درونش باعث عدملذت میشود، بیرون میرانَد. (بعداً به مکانیسم فرافکنی مراجعه کنید.)
انای واقعیت اولیه، که درون را از بیرون با استفاده از یک معیار عینی صحیح تشخیص میداد، به این ترتیب به یک انای لذت تصفیهشده تبدیل میشود که عامل لذت را بالاتر از همهچیز قرار میدهد. جهان خارج به یک بخش لذتبخش تقسیم میشود که آن را در خود میگنجاند و بقیه که با آن بیگانه است. همچنین بخشی از خود را جدا میکند که آن را به دنیای بیرون فرافکنی میکند و آن را خصمانه درک میکند. پس از این بازآرایی، هماهنگی بین دو قطب برقرار میشود:
– انا-سوژه و لذت
– جهان خارج و عدملذت (قبلاً بیتفاوتی).
وقتی در مرحلهی خودشیفتگی اولیه، ابژهها ظاهر میشوند، دومین قطب مخالف عشق، یعنی نفرت، نیز شکل میگیرد. همانطور که شنیدهایم، انا ابتدا توسط رانههای صیانت نفس با ابژههای دنیای بیرون آشنا میشود و باید بپذیریم که نفرت در ابتدا به رابطهی انا با دنیای بیگانهی بیرون و محرکهای آن اشاره داشت. پس از آنکه برای اولینبار به عنوان پیشگام آنها ظاهر شد، اکنون باید بیتفاوتی را به عنوان مورد خاصی از نفرت یا بیزاری طبقهبندی کرد. در همان ابتدا، جهان خارج، ابژهها و آنچه مورد نفرت است یکسان هستند. اگر متعاقباً ثابت شود که یک ابژه منبع لذت است، مورد عشق قرار میگیرد، اما در انا نیز گنجانده میشود؛ بنابراین، برای انای لذت پاکشده، ابژه و آنچه بیگانه و مورد نفرت است، بار دیگر یکی هستند. با این حال، اکنون توجه داریم که همانطور که تضاد عشق-بیتفاوتی، قطبیت انا-جهان خارج را منعکس میکند، تضاد دوم عشق-نفرت نیز قطبیت مرتبط لذت-عدملذت را منعکس میکند. وقتی مرحلهی صرفاً خودشیفتگی جای خود را به مرحلهی ابژه میدهد، لذت و عدملذت، روابط انا با ابژهها را نشان میدهند. اگر یک ابژه منبع احساسات لذتبخش باشد، یک تکانهی حرکتی برای نزدیکتر کردن آن به انا و ادغام آن در آن ایجاد میشود؛ سپس از «جاذبه»ی ابژهی لذتبخش صحبت میکنیم و میگوییم که ما آن ابژه را «دوست داریم». برعکس، اگر ابژه منبع احساسات غیرلذتبخش باشد، تکانهای برای افزایش فاصله بین آن و انا وجود دارد و تلاش اولیه برای دوریگزیدن از محرکهای دنیای بیرون را تکرار میکند. ما نسبت به چنین ابژهای احساس «انزجار»[44] میکنیم و از آن متنفریم؛ این نفرت ممکن است به تمایلی پرخاشگرانه نسبت به ابژه، به قصد نابودی آن، تبدیل شود. میتوانیم در یک مقطع بگوییم که یک رانه، ابژهای را که در جستجوی رضایت به سمت آن تلاش میکند، «دوست دارد». اما گفتن اینکه یک رانه از یک ابژه «متنفر» است برای ما عجیب به نظر میرسد، بنابراین میبینیم که اصطلاحات عشق و نفرت در مورد روابط بین رانهها و ابژههایشان صدق نمیکنند و باید برای رابطهی انا به عنوان یک کل با ابژههایش محفوظ بمانند. با این حال، ملاحظات مربوط به کاربرد زبانی، که بیشک قابلتوجه هستند، محدودیت بیشتری را در معنای عشق و نفرت آشکار میکنند. ما نمیگوییم عاشق ابژههایی هستیم که در خدمت حفظ خود هستند، بلکه بر این واقعیت تأکید میکنیم که به آنها نیاز داریم، و شاید این را با استفاده از کلماتی که نشاندهندهی شکلی بسیار ملایم از عشق هستند، مانند دوستداشتن، دوستداشتهشدن، خوشایند دانستن، گسترش دهیم. سپس کلمهی «عشق» بیشتر به حوزهی رابطهی لذت محض انا با ابژه تغییر میکند و در نهایت خود را به ابژههای جنسی در معنای محدودتر، و همچنین به ابژههایی که نیازهای رانههای جنسی والایششده را برآورده میکنند، میچسباند. بنابراین، تمایز بین انا و غرایز جنسی که ما بر روانشناسی خود تحمیل کردهایم، با روح زبان ما سازگار است. اگر معمولاً نگوییم که یک غریزهی جنسی خاص، ابژهی خود را دوست دارد، و اگر مناسبترین کاربرد کلمهی «عشق» توصیف رابطهی انا با ابژهی جنسیاش باشد، این به ما میگوید که این کلمه در اینجا فقط پس از ترکیب تمام غرایز جنسی تشکیلدهنده، تحت اولویت اندامهای تناسلی در خدمت عملکرد تولیدمثل، قابلاستفاده است. شایان ذکر است که هیچ ارتباط نزدیکی با لذت جنسی و عملکرد جنسی در استفادهی ما از کلمهی «نفرت» مشهود نیست؛ به نظر میرسد که رابطهی عدملذت، تنها عامل تعیینکننده باشد. انا از هر ابژهای که منبع احساسات غیرلذتبخش شود، متنفر است، از آن رو میگرداند و با نیت مخرب آن را دنبال میکند، صرفنظر از آنکه آیا رضایت جنسی را سرکوب میکند یا ارضای نیازهای حفظ انا است. درواقع، میتوانیم بگوییم که نمونههای اولیهی واقعی رابطهی نفرتآلود نه از زندگی جنسی، بلکه از مبارزهی نفس برای حفظ و ابراز وجود خود ناشی میشوند. بنابراین، عشق و نفرت که خود را به عنوان دو قطب کاملاً متضاد به ما نشان میدهند، در نهایت هیچ رابطهی سادهای با یکدیگر ندارند. آنها از تجزیهی یک موجودیت مشترک اولیه سرچشمه نگرفتهاند، بلکه منابع متفاوتی دارند و پیش از آنکه تحت تأثیر روابط لذت-عدملذت به عنوان قطبهای متضاد تشکیل شوند، تحولات جداگانهای را پشتسر گذاشتهاند. اکنون وظیفهی ما در خلاصه کردن آنچه از پیدایش عشق و نفرت میدانیم، باقی مانده است.
عشق از ظرفیت انا برای ارضای برخی از تکانههای خود به صورت خودشهوانی، با دستیابی به لذت عضوی، ناشی میشود. این عشق در ابتدا خودشیفته است، سپس به آن دسته از ابژهها که در انای رشدیافته گنجانده شدهاند، گسترش مییابد و انگیزهی حرکتی انا را به سمت این ابژهها به عنوان منابع لذت بیان میکند. عشق با فعالیت رانههای جنسی بعدی ارتباط تنگاتنگی پیدا میکند و هنگامی که سنتز آنها کامل شود، با میل جنسی به طور کلی مطابقت دارد. مراحل اولیهی عشق خود را به عنوان اهداف جنسی موقت نشان میدهند در حالی که رانههای جنسی تحت رشد پیچیدهی خود قرار میگیرند. ما میدانیم که اولینِ این اهداف، بلعیدن است، شکلی از عشق که با پایان دادن به وجود ابژه به عنوان یک موجودیت جداگانه سازگار است، چیزی که بنابراین میتوان آن را دوسوگرا توصیف کرد. در مرحلهی بالاتر سازمان سادیستی-مقعدی ماقبلتناسلی، طلب ابژه به شکل طلب غلبه بر آن آشکار میشود، صرفنظر از آنکه آیا این امر باعث آسیب یا تخریب ابژه میشود یا خیر. بنابراین، در نحوهی برخورد با ابژه، این شکل و مرحلهی اولیهی عشق بهسختی از نفرت قابلتشخیص است. تنها پس از ایجاد سازمان تناسلی، عشق به نقطهی مقابل نفرت تبدیل میشود.
به عنوان یک رابطهی ابژه، نفرت قدیمیتر از عشق است و منشأ آن طرد اولیهی محرکهای دنیای بیرون توسط انای خودشیفته است. به عنوان بیانی از واکنش عدملذت ناشی از ابژهها، برای همیشه ارتباط نزدیکی با رانههای حفظ انا دارد، به طوری که رانههای انا و رانههای جنسی تضادی را تشکیل میدهند که بین نفرت و عشق تکرار میشود. هنگامی که رانههای انا بر عملکرد جنسی تسلط دارند، مانند مرحلهی سازمان سادیستی-مقعدی، آنها همچنین ویژگیهای نفرت را به اهداف رانه وام میدهند.
تاریخچهی ریشهها و روابط عشق توضیح میدهد که چرا اغلب به شکل «دوپهلو» رخ میدهد، یعنی همراه با تکانههای نفرت نسبت به همان ابژه. آمیزش نفرت در عشق تا حدی از مراحل اولیهی عشق که به طور کامل پشتسر گذاشته نشدهاند، ناشی میشود و بقیهی آن مبتنی بر واکنشهای طرد توسط رانههای خود است که با توجه به تضادهای مکرر بین منافع شخصی و منافع عاشقانه، میتوانند انگیزههای واقعی و فعلی را ایجاد کنند. بنابراین، در هر دو مورد، آمیزش نفرت را میتوان به منبعی در رانههای صیانت نفس نسبت داد. هنگامی که یک رابطهی عاشقانه نسبت به یک ابژهی خاص قطع میشود، نفرت بهندرت جای آن را میگیرد و این تصور را به ما میدهد که عشق به نفرت تبدیل شده است. ما با این دیدگاه که نفرتِ باانگیزهی فعلی در اینجا با پسرفت عشق به مرحلهی اولیهی سادیستی تقویت میشود، به نفرت یک شخصیت شهوانی میدهد و ادامهی یک رابطهی عاشقانه را تضمین میکند، فراتر از این توصیف عمل میکنیم. سومین تقابل مربوط به عشق، تبدیل دوستداشتن به دوستداشتهشدن، با تأثیر قطبیت فعالیت و انفعال مطابقت دارد و میتوان آن را مانند موارد چشمچرانی و سادیسم در نظر گرفت. میتوانیم با اشاره به این نکته نتیجه بگیریم که سرنوشت رانهها اساساً در تکانههای رانه است که تحت تأثیر سه قطب بزرگ حاکم بر زندگی روانی قرار میگیرند. از این سه قطب، قطب فعالیت-انفعال را میتوان به عنوان قطبیت زیستشناختی، قطب انا-جهانخارج را به عنوان قطبیت واقعی و در نهایت قطب لذت-عدملذت را به عنوان قطبیت اقتصادی توصیف کرد. سرنوشت رانهی سرکوب موضوع مطالعهی بعدی خواهد بود.
۱۹۱۵
پینوشت
۱. با فرض اینکه این فرآیندهای درونی در واقع اساس اندامین نیازهای تشنگی و گرسنگی هستند.
۲. در ارتباط با مشکلات مربوط به حیات رانهها، در آثار بعدیام (به «مسئلهی اقتصاد مازوخیسم»، ۱۹۲۴ مراجعه کنید) دیدگاه مخالفی را ابراز کردهام.
۳. یاداشت پیشین را ببینید.
۴. همانطور که میدانیم، برخی از غرایز جنسی قادر به ارضای این ارضای شهوانی خودکار هستند و بنابراین ابزارهای مناسبی برای رشدی هستند که توسط اصل لذت هدایت میشوند و در ادامه به آن خواهیم پرداخت. البته، آن دسته از غرایز جنسی که از ابتدا به یک ابژه نیاز دارند و آن دسته از نیازهای مبتنی بر غرایز خودخواهانه که هرگز نمیتوانند به صورت خود-شهوانی ارضا شوند، حالت خودشیفتگی اولیه را مختل میکنند و راه را برای پیشرفت هموار میکنند. درواقع، اگر هر انداموارهی فردی دورهای از درماندگی و تربیت را پشتسر نمیگذاشت که در طی آن نیازهای فوری آن توسط یک عامل خارجی ارضا میشود و بنابراین از روند رشد کنار گذاشته میشوند، این حالت حتی نمیتوانست آن رشد را تجربه کند.
[1]. indispensable
[2]. indeterminacy
[3]. demarcating
[4]. conventions
[5]. arbitrarily
[6]. rigidity
[7]. stimulus
[8]. reflex
[9]. living tissue
[10]. nerve substance
[11]. expedient
[12]. flight
[13]. motor
[14]. stimulation
[15]. momentary
[16]. constant
[17]. need
[18]. satisfaction
[19]. purpose
[20]. expediency
[21]. mastering stimuli
[22]. phylogenesis
[23]. pressure
[24]. aim-inhibited
[25]. self-preservation
[26]. Transference neuroses
[27]. compulsion neurosis
[28]. insurmountable
[29]. organ pleasure
[30]. Reversal into the opposite
[31]. turning back on the self
[32]. Repression
[33]. Sublimation
[34]. sadism-masochism
[35]. voyeurism-exhibitionism
[36]. reflexive
[37]. compassion
[38]. perversions
[39]. relinquishing
[40]. Bleuler’s ambivalence
[41]. P. Federn
[42]. L. Jekels
[43]. introject
[44]. repulsion