پرستانه‌گری/ زیگموند فروید/ ترجمه‌ی آبذ

طی چند سال گذشته، این فرصت را داشته‌ام که تعدادی از مردانی را که انتخاب ابژه‌شان تحت تأثیر یک پرستانه بوده است، به صورت تحلیلی مطالعه کنم. لازم نیست فرض کنیم که این افراد به دلیل پرستانه‌ی خود برای تحلیل مراجعه کرده‌اند، زیرا در حالی که طرفداران آن، آن را به عنوان یک ناهنجاری تشخیص می‌دهند، به‌ندرت آن را دردنمون یک بیماری می‌دانند. در کل، آنها کاملاً از پرستانه‌ی خود راضی هستند و حتی از اینکه زندگی عاشقانه‌شان را ساده می‌کند، تمجید می‌کنند. بنابراین، به عنوان قاعده، پرستانه‌ی آنها فقط به طور اتفاقی در طی تحلیل آشکار می‌شود.

جزییات این موارد به دلایل واضح قابل‌انتشار نیست. بنابراین، نمی‌توانم نقش شرایط تصادفی را در انتخاب پرستانه نشان دهم. قابل‌توجه‌ترین مورد در این زمینه موردی بود که در آن مرد جوانی «برق[1] روی بینی» را به یک پیش‌نیاز پرستانه‌گرانه تبدیل کرده بود. توضیح شگفت‌انگیز این بود که کودک در انگلستان بزرگ شده بود، اما سپس به آلمان آمده بود، جایی که تقریباً زبان مادری‌اش را کاملاً فراموش کرده بود. پرستانه، که از اوایل نوزادی ریشه گرفته بود، نه به آلمانی، بلکه به انگلیسی خوانده می‌شد. «برق [گلانز[2]] روی بینی» درواقع «نیم‌نگاهی [گلَنس[3]] به بینی» بود، بنابراین پرستانه، بینی بود؛ که اتفاقاً او می‌توانست به‌دلخواه این برق خاص را که برای دیگران نامرئی بود، به آن ببخشد.

آنچه تحلیل در مورد معنا و هدف این پرستانه‌ها آشکار کرد، در هر مورد یکسان بود. این امر چنان خودجوش پدیدار شد و برای من چنان قانع‌کننده به نظر رسید که آماده‌ام برای همه‌ی موارد پرستانه‌گری، راه‌حل کلی یکسانی پیش‌بینی کنم. اگر اکنون بگویم که پرستانه جانشین ذَکَر است، بی‌شک ناامیدکننده خواهد بود. پس باید فوراً اضافه کنم که این جانشین نه‌تنها جانشین هر ذَکَری است، بلکه جانشین یک ذَکَر خاص و بسیار ویژه است، ذَکَری که در اوایل نوزادی اهمیت زیادی دارد اما متعاقباً از دست می‌رود. به عبارت دیگر، معمولاً باید از آن صرف‌نظر کرد، اما دقیقاً هدف پرستانه جلوگیری از وقوع این فقدان است. به عبارت ساده‌تر، پرستانه جانشینی برای ابول زن (مادر) است که پسربچه زمانی به [وجود] آن باور داشت و -به دلایلی که برای ما کاملاً مشخص است- نمی‌خواهد از آن دست بکشد.(1)

بنابراین، آنچه اتفاق افتاده این است: پسر از پذیرش این واقعیت که دریافته است زنان ذَکَر ندارند، خودداری کرده است. نه، این نمی‌تواند درست باشد، زیرا اگر زنان اخته شده باشند، ذَکَرِ خود او در خطر است و گرایش‌های خودشیفتگی، که طبیعت با تدبیر خود همین اندام را به آن مجهز کرده است، از این فکر عقب‌نشینی می‌کند. در زندگی بعدی، یک بزرگ‌سال ممکن است با شنیدن فریاد «شاه و کشور در خطر اند» وحشت مشابهی تجربه کند و عواقب غیرمنطقی مشابهی نیز خواهد داشت. اگر اشتباه نکنم، لافورگ در این مورد می‌گوید که پسر درک خود را مبنی بر اینکه زنان ذَکَر ندارند «اسکوتومیزه»[4] می‌کند.(2) یک اصطلاح جدید اگر یک واقعیت جدید را توصیف یا برجسته کند موجه است، اما در اینجا اینگونه نیست؛ قدیم‌ترین اصطلاح روانکاوی، اصطلاح سرکوب، پیشاپیش به این فرآیند آسیب‌شناختی اشاره دارد. اگر در این فرآیند، می‌خواستیم سرنوشت ایده را با وضوح بیشتری از سرنوشت احساس متمایز کنیم و اصطلاح سرکوب را برای احساس در نظر بگیریم، در آن صورت اصطلاح صحیح برای سرنوشت ایده، انکار خواهد بود. به نظر من اسکوتومی‌سازی به‌ویژه نامناسب است زیرا به این معنی است که ادراک، با همان تأثیری که اگر تصور بصری روی نقطه‌ی کور شبکیّه افتاده باشد پاک می‌شود، به طور کامل پاک شده است. برعکس، با این حال، مورد ما نشان می‌دهد که ادراک باقی می‌ماند و یک اقدام بسیار پرانرژی برای حفظ انکار صورت گرفته است. درست نیست که باور کودک به ابول زن پس از مشاهده‌ی یک زن بدون تغییر باقی می‌مانَد. او [هم‌هنگام] هم این باور را حفظ می‌کند و هم از آن دست می‌کشد؛ در تضاد بین نیروی ادراک ناخواسته و شدت بیزاری او از آن، به مصالحه‌ای دست می‌یابد که فقط تحت قوانین تفکر نیاگاه، فرآیندهای اولیه، امکان‌پذیر است. در روان او، بله، زن هنوز ذَکَر دارد، اما این ذَکَر دیگر همان چیز قبلی نیست. چیز دیگری جای آن را گرفته، به‌اصطلاح خَلَفِ[5] آن شده است، و این اکنون تمام علاقه‌ای را که قبلاً به سَلَف[6] خود اختصاص داده شده بود، به ارث می‌بَرد. اما از آنجا که وحشت اختگی در آفرینش این جانشین فناناپذیر شده است، این علاقه نیز به میزان فوق‌العاده‌ای تشدید می‌شود. سرکوبی که رخ داده است، ننگ پاک‌نشدنی[7] دیگری به شکل بیزاری از اندام تناسلی واقعی زنان، که در همه‌ی پرستانه‌گرها مشترک است، به جا می‌گذارد. اکنون ما مروری بر آنچه پرستانه به دست می‌آورد و چگونگی حفظ آن داریم. این پرستانه همچنان نشانه‌ای از پیروزی بر تهدید اختگی و حفاظی در برابر آن است. همچنین پرستانه‌گر را از همجنس‌گرا شدن نجات می‌دهد، زیرا به زنان ویژگی‌ای می‌بخشد که آنها را به عنوان ابژه‌های جنسی قابل‌قبول می‌کند. در زندگی بعدی، پرستانه‌گر معتقد است که جانشین اندام تناسلی خودش مزیت دیگری نیز دارد. دیگران از اهمیت آن بی‌اطلاع هستند و بنابراین آن را از او دریغ نمی‌کنند؛ این پرستانه به‌راحتی قابل‌دسترسی است و رضایت جنسی که فراهم می‌کند به‌راحتی در دسترس است. آنچه مردان دیگر باید دنبال کنند و برای آن تلاش کنند، چنین مشکلاتی را برای فرد پرستانه‌گر ایجاد نمی‌کند.

احتمالاً هیچ مردی از وحشت اختگی با دیدن اندام تناسلی زن در امان نیست. مسلماً ما نمی‌توانیم توضیح دهیم که چرا برخی مردان در نتیجه‌ی این تجربه همجنس‌گرا می‌شوند، برخی دیگر با ایجاد یک پرستانه از آن جلوگیری می‌کنند، در حالی که اکثر قریب به اتفاق بر آن غلبه می‌کنند. ممکن است از بین تمام عوامل مؤثر مختلف، ما هنوز نمی‌دانیم کدام‌یک نتایج آسیب‌شناختی کمتر رایج را تعیین می‌کنند. ما فقط باید خودمان را به این قانع کنیم که بتوانیم آنچه را اتفاق افتاده است توضیح دهیم، بی آنکه فعلاً نگران توضیح این باشیم که چرا چیزی اتفاق نیفتاده است.

موجه به نظر می‌رسد که انتظار داشته باشیم اندام‌ها و ابژه‌های انتخاب‌شده به عنوان جانشین برای ابول ازدست‌رفته‌ی زن، همان‌هایی باشند که قبلاً برای نمادین‌سازی ذَکَر استفاده شده‌اند. این ممکن است اغلب اتفاق بیفتد، اما مطمئناً عامل تعیین‌کننده نیست. فرآیندی که در هنگام تثبیت یک پرستانه برای اولین‌بار رخ می‌دهد، بیشتر یادآور نحوه‌ی مسدود شدن خاطرات در فراموشی تروماتیک است. در اینجا نیز، اگر واقعاً آخرین برداشت قبل از برداشت عجیب و آسیب‌زا باشد که به عنوان پرستانه تثبیت می‌شود، علاقه‌ی بیمار در همان مسیر متوقف می‌شود. بنابراین، اهمیت پاها یا کفش‌ها به عنوان پرستانه، حداقل تا حدی، به این واقعیت مربوط می‌شود که پسر کنجکاو از پایین، از پاها به بالا، به اندام تناسلی زنان نگاه می‌کرد؛ خز و مخمل -همانطور که مدت‌ها گمان می‌کردیم- توجه به دیدن موهای شرمگاهی هستند که باید با دیدن اندام زنانه که آرزویش را داشتیم، دنبال می‌شد؛ تکه‌های لباس زیر، که معمولاً به عنوان پرستانه پذیرفته می‌شوند، لحظه ی درآوردن لباس را، یعنی آخرین نقطه‌ای را که زن هنوز می‌توانست ابولیک در نظر گرفته شود، ثبت می‌کنند. اما من نمی‌خواهم ادعا کنم که ما به طور قطعی می‌دانیم پرستانه‌ها در هر مورد چگونه تعیین می‌شوند. با این حال، مطالعه‌ی پرستانه‌گری را به هر کسی که هنوز در مورد وجود عقده‌ی اختگی شک دارد، یا هر کسی که می‌تواند باور کند که ترس از اندام تناسلی زنانه علت دیگری دارد و مثلاً از خاطره‌ای فرضی از آسیب زایمان ناشی می‌شود، اکیداً توصیه می‌کنم. با این حال، برای من، توضیح پرستانه‌ها از لحاظ تئوریک جذابیت بیشتری داشت.

اخیراً با گمانه‌زنی محض، به این فرمول رسیدم که تفاوت اساسی بین روان‌نژندی و روان‌پریشی این است که در روان‌پریشی، انا به فرمان واقعیت، بخشی از آنچ[8] را سرکوب می‌کند، در حالی که در روان‌پریشی، آنچ او را وا می‌دارد خود را از بخشی از واقعیت جدا کند؛ بعداً دوباره به این موضوع بازگشتم.(3) اما کمی بعد، از اینکه این‌قدر گستاخ بودم پشیمان شدم. تحلیل دو مرد جوان به من نشان داد که هر یک از آنها، به‌ترتیب در سنین دو و ده سالگی، نتوانسته بودند مرگ پدر محبوب خود را بپذیرند (اسکوتومی کنند) و با این حال هیچ‌کدام به روان‌پریشی مبتلا نشده بودند. در اینجا، یک بخش آشکارا مهم از واقعیت به‌وسیله ی انا انکار شده بود، همانطور که پرستانه‌گر واقعیت ناخوشایند اختگی زنان را انکار می‌کند. همچنین این شک در من جوانه زد که رویدادهای مشابه به‌هیچ‌وجه در دوران نوزادی غیرمعمول نیستند، و این را به عنوان مدرکی دال بر اشتباه بودن توصیف خودم از روان‌رنجوری و روان‌پریشی در نظر گرفتم. البته، یک راه خروج ممکن همچنان باز بود؛ فرمول من فقط باید به سطح پیشرفته‌تری از تمایز در دستگاه روانی محدود می‌شد؛ کودک آزاد بود کاری را کند که در یک بزرگسال منجر به آسیب جدی می‌شد. با این حال، تحقیقات بیشتر منجر به حل متفاوتی از این تناقض شد.

همان‌طور که معلوم شد، آن دو مرد جوان مرگ پدرشان را بیش از آنچه پرستانه‌گر‌ها در مورد اخته کردن زنان می‌کنند، اسکوتومی نکرده بودند. تنها یک جریان در روان آنها از پذیرش مرگ پدر بازمانده بود؛ جریان دیگری وجود داشت که این واقعیت را به طور کامل در نظر می‌گرفت. نگرش آرزومندانه و نگرش واقع‌بینانه در کنار هم وجود داشتند. در یکی از موارد، این شکاف اساس یک روان‌رنجوری بی‌اختیاریِ نسبتاً شدید را تشکیل می‌داد؛ در هر موقعیتی در زندگی‌اش، او بین دو فرض مردد بود؛ یکی اینکه پدرش هنوز زنده است و او را از انجام آنچه می‌خواهد باز می‌دارد، و دیگر اینکه او حق دارد خود را جانشین پدر درگذشته‌اش بداند. بنابراین، می‌توانم بر این توقعم پافشاری کنم که اگر این موردی از روان‌پریشی بود، یکی از این دو جریان (جریان واقعی‌بینانه) درواقع وجود نداشت.

در بازگشت به توصیف من از پرستانه‌گری، اجازه دهید بگویم که شواهد بسیار قابل‌توجه دیگری برای نگرش دوگانه‌ی پرستانه‌گر نسبت به مسئله‌ی اختگی زن وجود دارد. در موارد بسیار هوشمندانه، هم انکار و هم تأیید اختگی در ساختار پرستانه گنجانده شده است. این مورد درباره ی مردی صدق می‌کرد که پرستانه‌ی او شامل یک کمربند حیا[9] از نوعی بود که می‌توان آن را به عنوان لباس شنا نیز پوشید. این لباس کاملاً مادگی و تفاوت بین اندام‌های تناسلی را پنهان می‌کرد. طبق تحلیل، این لباس هم به اخته بودن زنان و هم به عدم‌اخته بودن آنها اشاره داشت و علاوه بر این، فرض اختگی مردان را نیز ممکن می‌ساخت، زیرا همه‌ی این احتمالات می‌شد به طور یکسان زیر کمربند پنهان شود، که اولین تجسم آن، در نوزادی، برگ انجیری روی یک مجسمه بود. پرستانه‌هایی مانند این، که به طور مضاعف توسط یک آنتی‌تز تعیین می‌شوند، طبیعتاً به طور خاص مقاوم هستند. در موارد دیگر، این دوگانگی در کاری که فرد پرستانه‌گر با پرستانه می‌کند، چه در واقعیت و چه در خیالِش، خود را نشان می‌دهد. تأکید صرف بر اینکه او پرستانه را می‌پرستد، تمام ماجرا را بیان نمی‌کند؛ در بسیاری از موارد، رفتار او با پرستانه به‌وضوح به اجرای اختگی منجر می‌شود. در اینجا، اگر او یک این‌همانی قوی با پدر ایجاد کرده باشد، تمایل دارد نقش پدر را بر عهده بگیرد، زیرا کودک عمل اختگی زنان را به او نسبت داده است. محبت و خصومت نسبت به پرستانه، که مربوط به انکار و تصدیق اختگی است، در هر موردِ متفاوت، به نسبت‌های نابرابر ترکیب می‌شود، به طوری که یکی یا دیگری به‌وضوح قابل‌تشخیص است. در این پرتو، شاید بتوانیم، هرچند از دور، رفتار مردانی را که دوست دارند گیسوان و موهای دم‌اسبی زنان را کوتاه کنند، درک کنیم، جایی که نیاز به انجام اختگی انکارشده، راه خود را به پیش باز کرده است. این عمل دو باور ناسازگار را با هم ترکیب می‌کند: اینکه زنان هنوز ذَکَر دارند و اینکه زنان به دست پدر اخته شده‌اند. نوع دیگری از پرستانه را که از نظر قومی-روانشناختی مشابه است، می‌توان در رسم چینی تغییرشکل پاهای زنان و -سپس احترام به پای تغییرشکل‌یافته به عنوان یک پرستانه- مشاهده کرد. به نظر می‌رسد مردان چینی مایل اند از زنان به خاطر تن دادن به اخته شدن قدردانی کنند.

می‌توانیم با بیان این نکته نتیجه بگیریم که نمونه‌ی اولیه‌ی طبیعی یک پرستانه، ذَکَر مردانه است، همانطور که نمونه‌ی اولیه‌ی یک اندام تحتانی، آلت تناسلی کوچک واقعی زن، یعنی دِلاق، است.

۱۹۲۷

 

پی‌نوشت

 

۱‌.‌ این تفسیر، بدون هیچ مدرکی، در اوایل سال ۱۹۱۰ در مطالعه‌ی من با عنوان مروری بر کودکی لئوناردو داوینچی منتشر شد.

۲‌.‌ با این حال، اجازه دهید حرفم را اصلاح کنم و اضافه کنم که دلیل بسیار خوبی دارم که باور کنم لافورگ چنین چیزی نمی‌گوید. ما از روایت خود او می‌دانیم که اسکوتومی شدن اصطلاحی است که از توصیف زوال عقل زودرس گرفته شده است، نه از هیچ تلاشی برای انتقال مفاهیم روانکاوی به روان‌پریشی‌ها، و اینکه در مورد فرآیندهای رشد یا شکل‌گیری روان‌نژندی قابل‌استفاده نیست. او در روایت کتبی خود بسیار مراقب است تا این ناسازگاری را روشن کند.

۳‌.‌ روان‌رنجوری و روان‌پریشی (۱۹۲۴) و گم‌کردن واقعیت در روان‌رنجوری و روان‌پریشی (۱۹۲۴).

[1]. shine

[2]. Glanz

[3]. glance

[4]. Scotomization

[5]. successor

[6]. preducessor

[7]. stigma indelebile

[8]. id

[9]. modesty girdle

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها