برای آنکه وارد بحث ملیگرایی در دههی ۱۳۲۰ شویم، لازم است چند توضیح اساسی و مقدماتی دربارهی ملیگرایی -به شیوهای که من دربارهی آن حرف میزنم- ذکر شود. ملیگرایی (مانند اسلامگرایی یا گرایشهای چپ طیف سوسیالیسم) یک انتزاع متعلق به عالم مثل نیست. ایدئولوژی -برخلاف اندیشهی علیالاطلاق- کار میکند یا اصطلاحاً فونکسیون مشخصی در نظم سیاسی-اجتماعی دارد. نقش و وظیفه و کارکردی دارد که آن نقش و وظیفه و کارکرد یا همان فونکسیون، واقعیت خارجی دارد. بنابراین ملیگرایی در این معنی که اینجا طرح میکنیم یک مقولهی انتزاعی نیست؛ چیزی است از جنس یک جعبهی ابزار که فراتر از اندیشه و ایده، در جهان خارج کارهایی صورت میدهد.
اینجا داخل پرانتز گریزی میزنم به بحثهایی که پیشتر دربارهی ریطوریک فشار در خطابهی شاملو دربارهی فردوسی کردهام. در تحلیل ریطوریک فشار در خطابهی شاملو، ابتدائاً چنین نتیجهای را در چنگ نداشتم و قصد کسب چنین نتیجهای هم نداشتم، اما در نهایت مشخص شد که هر تفسیر دیگری که با تفسیر من مغایر است «غلط» است. به عبارت دیگر، من رویکرد پوزیتیویستی نداشتم اما مثل اغلب موارد دیگر، نتیجهی قطعی گرفتم. میشود تفسیرهایی را در نظر آورد که مغایر تفسیر من نباشد و در چارچوبهای دیگری صورت گرفته باشد، اما قریب به اتفاق تفسیرهای تاکنونموجود از این خطابه، به جهت همان استنباطات قطعی که در تحلیل من هست، بهطور قطع «غلط» است. نکتهای که دربارهی بحث ریطوریک فشار در خطابهی شاملو گفتم، دربارهی «شاملو را چهطور باید خواند» هم صدق میکند. هر طرز دیگری از خواندن شاملو -جز اینکه من گفتهام- «غلط» است. و میشود ساعتها و روزها و هفتهها و ماهها دربارهاش بحث کرد و نشان داد که چرا طرزی که مغایر این باشد «غلط» است. بنابراین اگر بحث ایدئولوژی و دولت را از حیث ساختاری-کارکردی طرح میکنم به آن جهت است که روشن شود نتایجی که میگیرم قطعی است، نه نسبی. به عبارت دیگر، اینجا «قرائت» یا «خوانشـ»ـی از شاملو ارائه نمیکنم، بلکه مشخصاً نشان میدهم که شاملو را چهطور باید خواند.
آغاز پارهی دوم: تهران، ۱۶ اکتبر ۲۰۲۶ مسیحی
پایان پارهی دوم: