شرح غزل «ما را خدا از بهر چه…الخ» از دیوان کبیر

ما را خدا از بهر چه آورد بهر شور و شر

دیوانگان را می‌کند زنجیر او دیوانه‌تر[1]

ای عشق شوخ بوالعجب آورده جان را در طرب

آری درآ هر نیم‌شب بر جانِ مستِ بی‌خبر[2]

ما را کجا باشد امان کز دست این عشق آسمان

مانده‌ست اندر خَرکَمان چون عاشقان زیر و زبر[3]

ای عشق خونم خورده‌ای صبر و قرارم برده‌ای

از فتنه‌ی روز و شب‌ات پنهان شده‌ست‌ام چون سَحَر[4]

در لطف اگر چون جان شوم از جان کجا پنهان شوم

گر در عدم غلتان شوم اندر عدم داری نظر[5]

ما را که پیدا کرده‌ای نی از عدم آورده‌ای

ای هر عدم صندوق تو ای در عدم بگشاده در[6]

هستی خوش و سرمست تو گوش عدم در دست تو

هر دو طفیل هست تو بر حکم تو بنهاده سر[7]

کاشانه را ویرانه کن فرزانه را دیوانه کن

و آن باده در پیمانه کن تا هر دو گردد بی‌خطر[8]

ای عشقِ چُستِ مُعتمَد مستی سلام‌ات می‌کند

بشنو سلامِ مستِ خود دل را مکن همچون حَجَر[9]

چون دستِ او بشکسته‌ای چون خوابِ او بر بَسته‌ای

بشکن خمارِ مست را بر کویِ مستان برگذر[10]

[1]. هدف خلقت آدمی شور و شر یا طرب و عشق است و زنجیر تعلقات مادی که پروردگار بر دست‌وپای دیوانگان یعنی آدمیان یا مخلوقات دیگر نهاده است آنان را دیوانه‌تر می‌کند.

[2]. ای محبوب شوخ‌طبع شگفت‌انگیز که جانم را به رقص درآورده‌ای، درست است که هر نیمه‌شب به سرای من که مست و ازخودبی‌خود هستم بیایی.

[3]. ساده‌لوحی است اگر امن و امان را در حیات مادی طلب کنیم زیرا از این عشق آسمان هم با آن عظمت مانند جانوری که وارونه در دامچاله افتاده باشد گرفتار است. «خرکمان» معنی دامچاله‌ای است که در گودی زمین برای جانوران وحشی می‌کَنند.

[4]. ای عشق خون‌ریز من که بی‌صبرم کرده‌ای از شورانگیزی هر شب و روز تو مانند سحر جایی که نه شب باشد و نه روز پنهان شده‌ام.

[5]. از فرط لطافت‌طبع اگر به درجه‌ی انتزاعی رسم که جان در آن است و از تن فارغ گردم از این مرحله در کجا می‌توانم پنهان شوم؟ (بنمایه‌ی پنهان شدن ادامه‌ی همین بنمایه در بیت پیش است.) اگر هم سینه‌خیز به جانب عدم روم چشم تو درون عدم مرا خواهد دید.

[6]. «پیدا کردن» به معنی ظاهر کردن مجاز از به جهان آوردن است. یعنی ما را از عدم به هستی نیاورده‌ای هرچند که هر عدمی صندوق و پنهانگاه قوه‌ی خلاقه‌ی توست و از عدم هم راهی به هستی می‌گشایی.

[7]. خطاب به پروردگار است که هستی از تو مست است و عدم به فرمان توست و هردو در خدمت هستی برتر اند که تویی و فرمانبر حکم تو اند.

[8]. می‌گوید خانه را بر سرمان ویران کن و هر دانشمند و عاقلی را دیوانه ساز اما در ازای آن از شراب عشق جرعه‌ای در جام ما بریز تا آوار خانه و دیوانگان زنجیری هردو بی‌خطر گردند.

[9]. ای محبوب چابک رازدار و قابل‌اعتماد من، مستانگی بر تو درود می‌فرستد و از تو می‌خواهم سلام مست خود را بشنوی و سنگدلی نکنی.

[10]. دست‌شکستگی را مجاز از ناتوانی آورده است. یعنی چون عاشق خود را ناتوان و بی‌خواب ساخته‌ای برای شکستن خمار مستان لحظه‌ای در کوی میخانه یا خرابات گذر کن.

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها