قابلدرک است که کودکان دروغ بگویند؛ بهخصوص وقتی که بخواهند با این کار دروغهای بزرگسالان را تقلید کنند. اما شماری از دروغهای کودکان خوبتربیتیافته[1] اهمیت ویژهای دارند و باید باعث شوند که مربیانشان به جای خشمگین شدن، تأمل کنند. این دروغها ناشی از تأثیر انگیزهی عشق افراطی اند و اگر منجر به سوءتفاهم بین کودک و فردی که دوستش دارد شوند، بسیار مهم میشوند.
۱
دختری هفتساله (در سال دوم مدرسه) از پدرش برای خرید رنگ برای نقاشی روی تخممرغهای عید پاک پول خواسته بود. پدر امتناع کرده، گفته بود که پولی ندارد. کمی بعد، دختر دوباره برای تهیهی تاج گل برای مراسم خاکسپاری شاهزاده خانم فقید درخواست پول کرد. قرار بود هریک از بچههای مدرسه پنجاه فنیگ بیاورند. پدر ده مارک به او داد؛ دختر سهم خودش را پرداخت کرد، نُه مارک روی میزتحریر پدرش گذاشت و با پنجاه فنیگ باقیمانده رنگ خرید و آنها را در کمد اسباببازیهایش پنهان کرد.
موقع شام، پدر با بدگمانی از دختر پرسید که با فنیگهای گمشده چه کرده و آیا با آنها رنگها را نخریده است. دختر گمشدن فنیگها را انکار کرد؛ اما برادرش که دو سال از او بزرگتر بود و دختر قصد داشت با او تخممرغها را رنگ کند، به دختر خیانت کرد؛ رنگها در کمد پیدا شدند. پدر، بسیار عصبانی، مجرم را برای تنبیه به مادرش سپرد که به همین سبب تنبیه بهشدت اعمال شد. پس از آن، خود مادر وقتی اندوه شدید کودک را دید، بسیار ناراحت شد. مادر پس از اعمال تنبیه، دختر کوچک را نوازش کرد و او را برای دلداری به پیادهروی برد. اما اثرات این تجربه، که خود بیمار آن را «اولین نقطهی عطف» زندگیاش توصیف کرده بود، غیرقابلجبران بود. او تا آنزمان کودکی وحشی و بااعتمادبهنفس بود؛ از آن پس ترسو و مردد شد. در دوران نامزدیاش، وقتی مادرش برایش مبلمان و جهیزیه میخرید، چنان خشمگین میشد که حتی برای خودش هم قابلدرک نبود. احساس میکرد که بالاخره این پول خودش است و هیچکس دیگری نباید با آن چیزی بخرد. او به عنوان یک همسر جوان، از درخواست هرگونه هزینهای برای نیازهای شخصیاش از شوهرش خجالت میکشید و تمایزی غیرضروری بین پول خودش و پول شوهرش قایل میشد. در طی دورهی درمانش، گهگاه اتفاق میافتاد که پرداختهای شوهرش به او به تأخیر میافتاد، به طوری که او در شهر غریب مستأصل[2] بود. بعد از آنکه یک بار این را به من گفت، ازش قول گرفتم که اگر دوباره این اتفاق افتاد، مبلغ ناچیز لازم را از من قرض بگیرد. او قول داد، اما دفعهی بعد خجالت کشید و به قولش عمل نکرد و ترجیح داد جواهراتش را گرو بگذارد. توضیح داد که نمیتواند از من پول بگیرد.
تصاحب پنجاه فنیگ در کودکی او اهمیتی داشت که پدرش نمیتوانست آن را پیشبینی کند. مدتی قبل از آنکه به مدرسه برود، یک شوخی کوچک و عجیب با پول کرده بود. همسایهای که دوستش بود، دختر را با مبلغ کمی پول، به عنوان همراه پسر کوچک خودش، برای خرید به مغازهای فرستاده بود. او که بزرگتر از پسربچه بود، داشت بقیهی پول خرید را به خانه میآورد اما وقتی در خیابان با خدمتکار خانهاش روبهرو شد، پول را در پیادهرو انداخت. در تحلیل این عمل، که حتی برای خودش هم غیرقابلتوضیح بود، ایدهی یهودا به ذهنش خطور کرد، که سکههای نقرهای را که بهخاطر خیانت به استادش به دست آورده بود، دور انداخت. او چنین گفت که مطمئناً قبل از رفتن به مدرسه با داستان مصایب مسیح آشنا بوده است. اما چگونه میشد خود را با یهودا یکی بداند؟
این دختر در سن سهونیمسالگی، دایهای داشت که بسیار محبوب دختر بود. دایه با یک پزشک رابطهی عاشقانه داشت و به همراه کودک به مطب او میرفت. به نظر میرسد کودک شاهد وقایع جنسی مختلفی میان دایهاش و پزشک بوده است. اینکه آیا دیده است که پزشک به دایه پول بدهد یا خیر، بهطور قطع مشخص نیست؛ با این حال، شکی نیست که دایه برای اطمینان از سکوت کودک، هدایای کوچکی به او داده است و در راه بازگشت به خانه با این هدایا خریدهایی (احتمالاً شیرینی) انجام داده است. همچنین ممکن است که خود پزشک گاهی به کودک پول داده باشد. با این حال، کودک از روی حسادت، دایه را به مادرش لو داد. او چنان با پولهایی که به خانه آورده بود، خودنمایی میکرد که مادر نتوانست از پرسیدن این سؤال خودداری کند: «این پول را از کجا آوردی؟» دایه مرخص شد.
گرفتن پول از هرکسی برای دختر خیلی زود به معنای تسلیم شدن در برابر بدن، و رابطهی شهوانی، شده بود. گرفتن پول از پدرش معادل اعلام عشق بود. این خیالش که پدرش معشوقش است، چنان اغواکننده بود که به لطف طلب کودکانه نسبت به رنگ برای تخممرغهای عید پاک، بهراحتی و با وجود ممنوعیت، ارضا میشد. اما دختر نمیتوانست به تصاحب پول اعتراف کند؛ مجبور بود انکارش کند، زیرا به انگیزهی این عمل، که برای خودش ناشناخته بود، نمیتوانست اعتراف کند. بنابراین، تنبیه پدر، یک تحقیر، امتناع از مهربانیای بود که به او پیشنهاد شده بود، و بنابراین روحش را درهمشکست. در طی درمان، زمانی که من مجبور شدم آن تحقیر را با درخواست از او که دیگر برایم گل نیاورد تقلید کنم، دورهای از افسردگی شدید رخ داد که توضیحش منجر به یادآوری وقایع فوقاً توصیفشده از جانب دختر شد.
برای روانکاو بهندرت لازم میشود بر این واقعیت تأکید کند که در تجربهی اندک این کودک، ما با یکی از آن موارد بسیار رایج تداوم شهوت دُبُری اولیه در زندگی شهوانی بعدی مواجهیم. حتی میل به نقاشی تخممرغها با رنگها نیز از همین منبع ناشی میشود.
۲
زنی که اکنون به دلیل دلشکستگی در سراسر زندگی بسیار بیمار است، در سالهای نخستین زندگیاش دختری بسیار سالم، مشتاق دانستن[3]، جدی و ستودنی بود و به زنی دلسوز[4] تبدیل شد. اما پیش از آن، در سالهای اول زندگیاش، کودکی لجباز و ناراضی بود و اگرچه خیلی زود به دختری بسیار خوب و وظیفهشناس تبدیل شد، در دوران مدرسهاش اتفاقاتی میافتاد که وقتی بیمار میشد، باعث پشیمانی عمیقش میشد و او آنها را به عنوان شواهدی از بیاخلاقی ذاتیاش در نظر میگرفت. حافظهاش به او میگفت که در آن روزهای مدرسه مرتباً لاف میزد و دروغ میگفت. یک بار، در راه خانه، یکی از همکلاسیهایش با افتخار گفت: «دیروز سر شام یخ خوردیم.» او پاسخ داد: «اوه، ما هر روز یخ داریم.» درواقع او نمیدانست منظور از «یخ سر شام» چیست؛ او یخ را فقط در بلوکهای درازی که روی گاری حمل میشود میشناخت، اما متوجه شده بود که خوردن آن برای شام چیز باارزشی است، و بنابراین نباید همکلاسیاش در این مورد از او پیشی بگیرد.
وقتی دهساله بود، در کلاس نقاشی مدرسه به آنها وظیفه رسم دایره با دست داده شد. اما او از پرگار استفاده کرد و بهراحتی یک دایرهی کامل رسم کرد و موفقیتش را پیروزمندانه به همسایهشان در کلاس نشان داد. معلم آمد، لافزدنهای او را شنید، علامتهای پرگار را در ترسیم دایره پیدا کرد و دختر را مورد بازخواست قرار داد. اما دختر سرسختانه انکار کرد، از هیچیک از خردهگیریهای معلم خجالت نکشید و به سکوت تلخی پناه برد. معلم با پدر دختر مشورت کرد؛ هر دو تحت تأثیر رفتار خوب همیشگی دختر قرار گرفتند و تصمیم گرفتند که پس از آن به این اتفاق توجه نکنند.
دو دروغ این کودک نیز ناشی از همین عقده بود. این دختر کوچک، به عنوان بزرگترین فرزند از میان پنج فرزند خانواده، از ابتدا دلبستگی غیرمعمول و شدیدی به پدرش نشان داد که در سالهای بعد، خوشبختیاش را در زندگی نابود کرد. اما دختر نتوانست مدت زیادی از این کشف فرار کند که پدر محبوبش آنطور که او فکر میکرد، شخصیت بزرگی نیست. پدر ناچار بود با مشکلات مالی دست و پنجه نرم کند؛ و آنقدرها که دخترش تصور میکرد قدرتمند و برجسته نبود. این فاصله گرفتن از ایدئالش را نمیتوانست تحمل کند. از آنجایی که، مطابق معمول زنان، تمام جاهطلبیهایش را بر اساس مرد محبوبش بنا میکرد، این ایدهی غالب در او شکل گرفت که باید از پدرش در برابر دنیا حمایت کند. بنابراین برای آنکه مجبور نباشد پدرش را تحقیر کند، به همکلاسیهایش فخر میفروخت. وقتی بعدها یاد گرفت که یخ همراه شام را «یخدربهشت»[5] ترجمه کند، راه برای پشیمانیاش از این خاطره باز شد تا چیزی در او شبیه به ترس از خردهها یا تراشههای شیشه، مسیرش را در درون او طی کند.
پدر، طراح ماهری بود و بارها با نمایش مهارتش، شادی و شگفتی بچهها را برانگیخته بود. دختر در مدرسه، برای ایجاد حس یکی دانستن خودش با پدرش، دایرهای ترسیم کرده بود که فقط او توانسته ود آن را به کاملترین شکل و تنها با ترفندهای یواشکی ترسیم کند. انگار میخواست لاف بزند: «اینجا را نگاه کن! ببین پدرم چه کارهایی میتواند بکند!» احساس گناهی که علاقهی بیش از حد دختر به پدرش را احاطه کرده بود، در تلاش برای فریبکاری بروز کرد؛ اعتراف به همان دلیلی که در مشاهدات قبلی ذکر شد، غیرممکن بود؛ این اعتراف نمیتوانست چیزی جز اعتراف به عشق محرمآمیزانهی پنهان باشد.
ما نباید از کنار چنین وقایعی در زندگی کودکان سرسری بگذریم. برداشت خطای وحشتناکی خواهد بود اگر چنین لغزشهای کودکانهای را پیشآگهی[6] از یک شخصیت غیراخلاقی درحالرشد بدانیم. با این حال، چنین اشتباهات کودکانهای ارتباط نزدیکی با قدرتمندترین انگیزههای روح کودکانه دارند و هشدار پیشگویانهای از تمایلاتی هستند که یا در سرنوشت آتی یا در روانرنجوری آینده شکل خواهند گرفت.
۱۹۱۳
[1]. well-brought-up
[2]. resourceless
[3]. Truth-loving
[4]. Tender-natured
[5]. glace
[6]. prognosis