۲ آوریل ۱۹۰۹، بورگوتزلی، زوریخ
به زیگموند فروید
پروفسور فروید عزیز
نگرانیها و مراجعان و تمام تکالیف شاقّ دیگری که از جنس زندگی روزمرّه است دوباره درگیرم کرده است و در دو روز نخست کاملاً دمغ بودم. اکنون کَمکَمَک به سطح آمدهام و در اشعّهی خاطرات وین آفتاب میگیرم. امیدوارم منتشرنشدههایم سروقت برای چهارشنبهشب به دستتان برسد.
۱۲/۴
پس از وقفهای دهروزه سرانجام توفیق یافتم نامهی خود را ادامه دهم. در فاصلهی این میانپرده آشکار شد که بثّ الشکویٰ زیادهروی بوده است از آن روی که مطابق معمول بدتر اش از راه رسید. امروز آخرین روز بدی بود که از سر گذراندم. در طیّ تعطیلات عید پاک وقتی سایرین همه مشغول گردش بودند صرفاً یک روز پیش آمد که نفسی تازه کنم.
۱۵/۴
خود را از شکستها خلاص و سیر و سیاحت روی دوچرخه را شروع میکنم. از وین به اینسو کار علمی مسئلهام نبوده است. با این حال در کار درمانگری توفیقات زیادی روی داده است. در حالحاضر یک مورد وحشتناک جالب یقهام را گرفته است و ول نمیکند. بعضی از دردنشانها به طرز بهشدت شکبرانگیزی به اختلال مرزی اندامین (تومور مغزی؟) نزدیک میشوند، در عین حال همهی آن دردنشانها از عمق کمنور روانزاد بیرون کشیده شدهاند، و به این ترتیب در روند روانکاوی همهی بدخیمیهایی که آدم در ابتدا داشته، از یاد میرود. در این مورد خاص پدیدهی معنوی اعلادرجهای روی میدهد، هرچند جز یک بار این واقعه در حضور من نبوده است. در مجموع تأثیر شگفتی برجا میگذارد. بیمار سارای مردکُش دختر راگوئل است.
این مورد که دربارهاش به شما گفتم (چشم شیطان، تأثیر پارانوئیک) به شرح فوقالذکر روشن شد. آخرین عاشقاش یعنی شخصی بهکلی پاتولوژیکال رهایش کرده بود (شیزوفرنی؟) و نیز عاشق قبلتر اش. در مورد اخیر حتی یک سال را در پناهگاه گذرانده بود. حال الگوی خردسالی: بهزحمت چیزکی از پدرومادرش میداند و درعوض شیفتهی برادرش است؛ برادری که سالها بزرگتر از اوست و در سنّ ۲۲ ابتلا به روانگسیختگی کاتاتونی یافته است. تا اینجا باسمهی روانشناختی خوبی در دست است. شما گفتید این بیمار از دم شیزوفرنی را تقلید کرده است. این هم از الگوی تقلیدش.
وقتی از وین برگشتم تحت هجوم برخی احساسات d’incompletude [= نقصان داشتن] بودم که دلیل موجّه آن آخرین شبی بود که با شما گذراندم. اینطور به نظرم میرسید که حالت ترسخوردهای که به خود گرفته بودم به جهت قیاسِ فلیس من را در نظر شما بسیار احمق و چهبسا ناخوشایند نموده است. (دیوانگی!) تنها این اواخر، تأثیری که از بیمار اخیرالذکر دریافت کردم قوای مرا تجدید کرد. شرحی که از این مواجهه به همسرم دادم او را نیز دستخوش عمیقترین تأثیرها کرد. احساسی به من میبخشید که گویی در پس اینها نوعی پیچیدگی مخصوص قرار دارد که با جنبهای کیهانی به گرایشهای آیندهی بشر مربوط میشود. اگر روانکاوی وجود دارد قهراً روانفکنی هم باید وجود داشته باشد که رویدادهای آینده را برحسب همان قوانین پدید میآورَد. (واقفام که اکنون که اینها را مینویسم با ایدهها به پرواز درآمدهام.) جهش بهسوی روانفکنی بهواسطهی شخصیّت بیمار من روی میدهد؛ شخصیّتِ همان کس که نیاگاهش اکنون آماده شده است، ظاهراً با چیزی نمیتوان جلوش را گرفت، باسمهی تازهای مانند قبلیها برای هرکدام از آن چیزها که از بیرون با پیچیدگیاش تطبیق میکند. (از این روست که ایدهی آفاقی بر گرایش آینده اثر میکند!)
آخرین شبی که با شما گذراندم مرا از دریافت ناراحتکنندهای که از اقتدار پدرانهی شما داشتم آزاد کرد. نیاگاهم این تأثیر را با رؤیایی بزرگ که چند روزی در چنبرهاش بودم و بهتازگی روانکاویاش را به پایان بردم جشن گرفت. امیدوارم حالا دیگر از شرّ همهی فشارهای غیرضروری خلاص شده باشم. هدف شما کامیابی باید باشد و خواهد بود؛ بنابراین فانتزیهای من حول بارداری به من میگوید در نهایت بختیارانه به آن دست یافتهاید. به محض بازگشت از ایتالیا کارهای مثبتی را آغاز خواهم کرد و پیش از هر چیز دربارهی سالنامه.
امیدوارم تعطیلات خوش و خرّمی داشته باشید و احساس بهتری بهتان بدهد.
[نیکلای ژوگرافوویچ] آسیپوف پزشک ارشد کلینیک دانشگاه روانپزشکی مسکو گزارش خوبی دربارهی کاروبار ما نوشته است. گویا آنها در مسیر ما حرکت میکنند.
شنیدهام [کارل] آبراهام و چند نفری دیگر «پرسشنامهی روانکاوی» صادر کردهاند. دعا کنیم شایعه باشد! درود صمیمانه.
با سپاس، یونگ
ج۱، صص۸-۱۱.