۹ ژانویهی ۱۹۳۹
به وی. اس. سوبراهامانیا آیِر
آقای عزیز
حرف شما کاملاً صحیح است. شوپنهاور مطلقاً در موقعیتی نبود که بینش و درک کاملی از اوپانیشادها داشته باشد زیرا در آن روزها اوپانیشادها تنها بهواسطهی ترجمهی نارسایی که [آبراهام هایاسِنت] آنکتیل دوپرون از آن صورت داده بود و در آغاز قرن ۱۹ به نام اوپنهخات مشهور بود شناخته میشد.
کاملاً با شما موافقام که که خواب عمیق یا هر وضعیتی از نیاگاهی ورای درد و لذّت است، اما همچنین ورای آگاهی است، چنانکه در موقعی که وضعیتی از بودن ورای درد و لذت حاصل میشود هیچکس قادر نیست هشیار بماند. در عین حال درست است که اگر کسی از چنین وضعیتی جان سالم به در بَرَد – فیالمثل با بیدار شدن از خواب عمیق یا از نیاگاهی – چهبسا بگوید: «بیهوش بودم. چیزی حس نکردم.» یا در صورتی که احساس خوشایندی از خواب عمیق با او مانده باشد بگوید: «بدون رؤیا خواب خوب و لذتبخشی داشتم.» ولی در هنگامی که او در خواب عمیق یا بیهوشی است، از آن آگاه نیست. لااقل نمیتوانیم ثابت کنیم که کسی در آن شرایط هشیاری دارد.
البتّه وقتی که من میگویم ناهشیاری کامل غلبهی کامل بر درد و لذت و انا است و تنها در مرگ میسّر میشود، این محضاً یک گزارهی نظریّاتی است. به کمک چنین گزارهای فقط میخواهم بگویم که مادامی که “من” نسبت به چیزی آگاهام ذهنم محتوازدوده یا انازدوده نیست زیرا از موقعیت تعریفشدهای که در آن قرار دارم آگاه ام. من انا را آفریدهی ذهن یا آگاه نمیدانم، چنانکه میدانیم کودکان در آغاز خود را سومشخص بیان میکنند و تنها زمانی از «من» استفاده میکنند که اناشان را شناخته باشند. بنابراین انا بیشتر یک یافته یا یک تجربه است تا خلق. شاید بهتر است بگوییم: وجود تجربیّاتیِ یک انا شرطی است که از خلال آن آگاهیِ دارای پیوستار ممکن میشود. به همین جهت است که آنگونه آگاهی شخصی که در کودکان خردسال دیده میشود پیوستار ندارد بلکه خصلتاً غیراجتماعی و گسسته است.
متوجّهام که این مختصّهی منحصربهفرد اندیشهی هندی است که آگاهی را دارای وجود ماوراءالطبیعی و پیشاانسانی فرض میکند. ما متقاعد شدهایم که صرفاً آن چیزی که ما ذهن نیاگاه مینامیم، همان که per definitionem [=بنا به تعریف] روانی است که برای هیچکس آگاه نیست، وجودی پیشاانسانی و پیشاآگاهی دارد. آنچه نیاگاه مینامیم المثنّای دقیقی از مفهوم هندی ابرآگاهی یا اعلیٰآگاهی است. با این حال آنقَدَر که من میدانم هیچ مدرکی به نفع این فرضیّه نداریم که یک روان پیشابشری و پیشاآگاهانه برای هرکسی آگاهانه است و بنابراین در سطح آگاه است.
خواستم در جواب واپسین پرسش شما بگویم کاملاً موافقام که هیچچیز، از یا در جهان مادّی نیست که فرافکنیای از ذهن بشری نباشد، زیرا هرآنچه تجربه میکنیم و هرآنچه از خلال افکارمان توانا به بازگوییاش هستیم با ذهن ما بیگانه است. [چنین یافتههایی] از خلال تجربیّات و درکشیدنهای ذهنی [=جذبوادغامهای ذهنی] بخشی از ذهن ما و ذاتاً روانی شده است. از آنجایی که یک چیز مادی [مستقیماً] وارد آگاهی ما نمیشود، تجربهشده نیست و نمیتوانیم بگوییم به نحو قطعی وجود دارد. هرآنچه لمس میکنیم یا با آن در تماس قرار میگیریم فوراً به محتوای روانی تغییر مییابد؛ بنابراین ما در محاصرهی جهانی از تصویرهای روانی هستیم که برخیشان برچسب «با منشأ مادی» دارند و برخیشان برچسب «با منشأ معنوی» دارند. اما اینکه چهطور آن چیزها همچون چیزهای فینفسه مادّی یا فینفسه معنوی به نظر میرسند، نمیدانیم. زیرا صرفاً میتوانیم همچون محتوای روانی تجربهشان کنیم و نه همچون هیچچیز دیگر. با این حال من نمیتوانم بگویم امور مادّی یا امور معنوی بهخودیخود طبیعت روانی دارند؛ هرچند که ممکن است نوع دیگری از وجود جز وجود روانی در کار نباشد. اگر اینطور در نظر بگیریم، آنگاه – همانطور که در تانتریسم گفته شده است – مادّه چیزی نیست جز قطعیتیافتگی اندیشهی الهی. بشخصه مخالفتی با چنین فرضیّهای ندارم اما ذهن غربی per definitionem [=بنا به تعریف] – و البته در همین اواخر – مدعیات ماوراءالطبیعی را پذیرفتنی نمیداند. در قرون وسطا و تا قرن ۱۹ ما هنوز به امکان مدعیّات ماوراءالطبیعی باور داشتیم. اینطور که به نظر من میآید هند هنوز با مدعیات ماوراءالطبیعی متقاعد میشود. شاید بانوی هند برحق باشد، شاید هم نه.
…
امیدوارم مانند همیشه در تندرستی کامل و در حال فعالیت باشید آقای عزیز.
باقی بقایتان ک.گ.یونگ
ج۱، صص۲۵۴-۲۵۵.