۲۸ فوریهی ۱۹۳۲
به ماکس ریشنر
دکتر ریشنر عزیز
پاسخهایم را به پرسشهایتان دربارهی گوته اینجا میآورم.
۱. مادرم تقریباً وقتی پانزدهساله بودم توجهام را به فاوست جلب کرد.
۲. گوته به جهت فاوست برایم مهم بود.
۳. در مقام «شاعر» چهبسا هولدرلین را میپسندیدم.
۴. زمانی عمدهفروشی را میشناختم که یک نسخهی جیبی از فاوست را همیشه دمدستش داشت.
۵. امروزه جوانها میکوشند غیرتاریخمند باشند. گوته به نظرشان چندان جالب نمیرسد درست به این خاطر که به نظرشان بسیار به شایبهی ایدئالهای قرن نوزدهمی نزدیک میآید.
۶. هرچه از تودهها سر میزند بشخصه حالم را به هم میزند. هر چیز از خاصّیّت افتاد رواج مییابد. فراتر از این نمیگویم گوته باید جای کتابهای دوزاری را بگیرد.
۷. فاوست تنها چیزی از گوته است که برای من زنده است. این طرز مواجهه با فاوست برای من همواره نوعی تعمق و آموختن بوده است. برای تمدد اعصاب رمانهای انگلیسی را ترجیح میدهم. هر چیز دیگری از گوته در جوار فاوست بیرنگ است هرچند بارقههای جاودانهای در شعرهایش هم هست.
آنچه در گوته برای من «لذتبخش» است زیاده پدرسالارانه، زیاده از حد de I’epoque است. از آنچه در گوته ارزشمند مییابم نمیتوانم لذت ببرم. آن چیز ارزشمند بسیار بزرگ، بسیار برانگیزاننده، بسیار ژرفناک است. فاوست اخیرترین ستون آن پل معنوی و روحانی است که بر باتلاق تاریخ میگذرد؛ آن پلی که با حماسهی گیلگمش، ئیچینگ، اوپانیشادها، تائو دِجینگ، پارهنوشتارهای هراکلیتوس آغاز میشود و با انجیل یوحنا، نامههای پولس رسول، در مایستر اکهارت و در دانته تداوم مییابد. اینطور به نظر من میرسد که نمیتوان به قدر کافی در فاوست تأمل کرد و چهبسا از این رو بسیاری از ورطههای اسرار در پارهی دوم آن ناپیموده ماندهاند. فاوست بیرون جهان است و تو را به جهان دیگری میبَرد. همانطور که بهغایت متعلق به آینده است بهغایت متعلق به گذشته است و به همین جهت بیشترین تعلق را به حالحاضر دارد. لذا آنچه در گوته به نظر من جوهری میآید در فاوست هست.
با احترام
ک.گ.یونگ
ج۱، صص۸۸-۸۹.