۱
خیال تو قَصَبُ الجَیبم،
گرفتمات در این گِردار.
بیحضورم روزاروز همه آن که میدانی بر تو خواهد رفت.
و بیقیاس با یالهای خیالِ آتشینت در هر فانوسم میرخشی.
از هر گوچهی فانوسی
شفافْشعلهی خورشیدم.
نگاه کن که راهت را روشن میکنم
به اشارهای جوانهای برای هر انگشتت شمعی
رِشتارِ تلألؤم من
زلالم از سینه و گویی
شید از شش سو میزند مرا در چشمت.
۲
گردیده چرخِ طالعم امشب.
خورشید، شبْ نخواهد اندیشید.
بازآرَم طَرَباطَربم را بیش تر پیشم.
خورای خاطرمی جمعی؛
رگبرگهای کتابِ باز وُ
رازهای ناگشوده.
و یک تَکیدهی نیمروشن سیگار
که از دودم بدانی اینجا نشستهام.
فردا که روز شد هر کس خوابی دیده وُ
من بیداریای.
۳
وقتی به چشمهای تو خیره ام
که خیره در خویشتن به اضطراب مینگرند،
وقتی به چشمهای تو
دورتر از فاصلهی کانونی مردمکهات نشسته مینگرم،
که مرا مینگرند و نمیبینند،
وقتی که خوابی را در سر میبینی که من در کوچهها دیده ام،
می نگرم
و این حال استمراری من است
وقتی که در تو مینگرم.
۴
سبُکتر از برگ،
رویشُسته با مِه،
دست از تعجّب برندار
که رسالت تو تعجّب است.
برای تعجّب به ترازوها نگاه کن که همیشه دو کیلو اضافه نشان میدهند.
برای تعجب به کوچهها نگاه کن که همیشه چند قدم کوتاه تر اند.
برای تعجب صبح را آغاز کن
برای تعجب شبها بخواب
و برای تعجّب به من خیره باش
در زمانه ای که ترازوها و کوچهها همه از خطای خویش شادند.
برای تعجب فقط مرا نگاه کن که شگفتیپارهی این جهانم
در روزهای نومیدی ام
در روزهای امیدم
در روزهای تاریک
و روزهای روشنم.
۵
ای کاش شعری میگفتم.
کور خواندهای
نه تو رفتهای، نه من پنکه را خاموش میکنم.
تهران، زمستان ۱۳۹۳ و بهار ۱۳۹۴