ایستاده با چوبدستی بلورین
کلمات دونده را پی میکند.
(تویی که در شب من میدوی کلماتی
و میگویی نیستی که نیستم به راستی.)
کبوتران، کلماتش و خود،
کبوتری پنهان در آستین.
تا یکجا و بیصدا، شعبدهگر و شعبده باشد.
(تویی که در سر من میخزی ضرباتی
ضریبِ ضربت یک ایست در کیست؟)
ظرافت زخمی در اوست با چوبدست بلوری
زخمی به خویش و زخمی به خدا
با بیاندامی محوش تنومندی را به سؤال میکشد.
(تنی تو در تن من با کلام رخنهگرانه
که بلور مذابی در خوشههای من.)
تهران، مارس ۲۰۱۵ مسیحی