مادّه و حافظه(۱۲)/ آنری برگسون/ ترجمه‌ی آبذ

تأثر با ادراک از این حیث تفاوت دارد که کنشی بالفعل است، نه کنشی بالقوه

 

اما این تنها یک استعاره است. تا به‌روشنی دریابیم ضرورتِ وجود تأثر از خودِ وجود ادراک ناشی می‌شود، باید مسئله را با دقت بیشتری بررسی کنیم. ادراک، آن‌گونه که ما آن را می‌فهمیم، میزانِ کنش ممکنِ ما بر ابژه‌ها را اندازه می‌گیرد و از همین رو، به‌طور معکوس، کنش ممکنِ ابژه‌ها بر ما را نیز نشان می‌دهد. هرچه توانایی بدن برای کنش بیشتر باشد (که افزایش پیچیدگی دستگاه عصبی نماد آن است) میدان گسترده‌تری را از ادراک دربرمی‌گیرد. بنابراین، فاصله‌ای که بدن ما را از ابژه‌ی ادراک‌شده جدا می‌کند، درواقع میزانِ نزدیک یا دور بودنِ یک خطر را می‌سنجد؛ یعنی نشان می‌دهد که خطر تا چه اندازه قریب‌الوقوع است، یا تحققِ یک وعده تا چه اندازه نزدیک یا دور است. در نتیجه، ادراک ما از ابژه‌ای که از بدنمان متمایز است و با فاصله‌ای از آن قرار دارد، هرگز چیزی جز یک کنش بالقوه را بیان نمی‌کند. اما هرچه فاصله‌ی میان این ابژه و بدن ما کمتر شود (به عبارت دیگر، هرچه خطر فوری‌تر یا وعده نزدیک‌تر شود) کنش بالقوه بیشتر گرایش می‌یابد که به کنش بالفعل تبدیل شود. حال فرض کنیم این فاصله به صفر برسد؛ یعنی ابژه‌ای که باید ادراک شود با بدن ما منطبق شود، یا باز به بیان دیگر، بدن ما -خود- همان ابژه‌ی مورد ادراک باشد. در این صورت، این ادراک تخصص‌یافته دیگر بیانگر کنش بالقوه نیست، بلکه کنش بالفعل را بیان می‌کند؛ و این دقیقاً همان چیزی است که تأثر نام دارد.

پس احساسات ما نسبت به ادراکاتمان همان نسبتی را دارند که کنش بالفعل بدن ما با کنش ممکن یا بالقوه‌ی آن دارد. کنش بالقوه‌ی بدن ما به ابژه‌های دیگر مربوط می‌شود و در درون همان ابژه‌ها آشکار می‌گردد؛ اما کنش بالفعل آن به خودِ بدن مربوط است و در درون جوهرِ خودِ بدن آشکار می‌شود. در نتیجه، همه‌چیز چنان رخ خواهد داد که گویی، از طریق بازگشت واقعیِ کنش‌های بالفعل و بالقوه به نقاطِ محلِ اعمال یا منشأشان، تصاویر خارجی به‌وسیله‌ی بدن ما به فضای پیرامون بازتابانده می‌شوند، حال آنکه کنش‌های بالفعل به‌وسیله‌ی بدن در درون خودش متوقف می‌گردند. و از همین رو است که سطح بدن، یعنی مرز مشترک میان امر خارجی و امر داخلی، تنها بخش از فضاست که هم ادراک می‌شود و هم احساس می‌گردد. یعنی بار دیگر، ادراک من در خارج از بدنم قرار دارد و تأثر من در درون آن. همان‌گونه که ابژه‌های خارجی را در همان جایی که هستند، یعنی در خودِ آنها و نه در من، ادراک می‌کنم، حالات تأثریِ من نیز در همان جایی تجربه می‌شوند که روی می‌دهند؛ یعنی در نقطه‌ای معین از بدنم.

دستگاه تصاویر را که «جهان مادی» نامیده می‌شود در نظر بگیرید. بدن من یکی از این تصاویر است. پیرامون این تصویر، بازنمایی، یعنی تأثیر احتمالی آن بر دیگر تصاویر، شکل می‌گیرد. در درون آن نیز تأثر، یعنی کوشش بالفعل آن بر خودش، روی می‌دهد. این دقیقاً همان تفاوت بنیادی‌ای است که هریک از ما به‌طور طبیعی میان یک تصویر و یک احساس قایل می‌شویم. وقتی می‌گوییم تصویر در خارج از ما وجود دارد، منظورمان این است که تصویر در خارج از بدن ماست. و هنگامی که احساس را حالتی درونی می‌نامیم، مقصودمان این است که احساس در درون بدن ما پدید می‌آید. و به همین دلیل است که می‌گوییم مجموعه‌ی تصاویر ادراک‌شده همچنان وجود دارد، حتی اگر بدن ما ناپدید شود؛ حال آنکه می‌دانیم نمی‌توانیم بدن خود را نابود کنیم، بی‌آنکه احساساتمان را نیز از میان ببریم.

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها