مادّه و حافظه(۱۷)/ آنری برگسون/ ترجمه‌ی آبذ

بدین‌سان، دست‌کم می‌توانیم تصوری اجمالی از ماهیت حقیقی ماده به دست آوریم

به همین ترتیب نیز آشکارا خواهیم دید که در برابر ایدئالیسم و رئالیسم چه موضعی باید اتخاذ کنیم؛ زیرا هر دوY این دیدگاه‌ها محکوم اند که در ماده صرفاً ساختاری یا بازساختی را ببینند که ذهن آن را پدید آورده است. اما اگر اصلی را که بر اساس آن سوبژکتیو بودن ادراک ما بیش از هر چیز از سهمی ناشی می‌شود که حافظه در آن ایفا می‌کند تا به نهایت دنبال کنیم، خواهیم گفت که حتی کیفیات حسیِ ماده نیز، اگر می‌توانستیم آنها را از ریتم خاصی از زمانمندی که مشخصه‌ی آگاهی ماست جدا کنیم، در خودِ خویش، از درون و نه از بیرون، شناخته می‌شدند. زیرا ادراک ناب، هرقدر هم که آن را سریع فرض کنیم، عمقی معین از زمانمندی را اشغال می‌کند؛ ازاین‌رو ادراک‌های پی‌درپی ما هرگز لحظات واقعیِ اشیا نیستند، چنان‌که تاکنون فرض کرده‌ایم، بلکه لحظات آگاهی ما هستند.

گفتیم که از لحاظ نظری، نقش آگاهی در ادراک خارجی عبارت است از پیوندزدنِ رؤیت‌های لحظه‌ایِ امر واقع به یکدیگر، به‌واسطه‌ی رشته‌ی پیوسته‌ی حافظه. اما درواقع، برای ما هیچ چیز لحظه‌ای نیست. در هر آنچه چنین نامیده می‌شود، پیشاپیش نوعی کارِ حافظه و در نتیجه نوعی کارِ آگاهی وجود دارد که شمار بی‌پایانی از لحظاتِ زمانیِ بی‌نهایت تقسیم‌پذیر را چنان در یکدیگر امتداد می‌دهد که بتواند آنها را در یک شهودِ نسبتاً ساده دریابد. اکنون تفاوت واقعی میان ماده، آن‌گونه که رئالیسمِ سخت‌گیرانه ممکن است آن را تصور کند، و ادراکی که ما از آن داریم چیست؟ ادراک ما مجموعه‌ای از نماهای تصویری، اما گسسته، از جهان را در اختیارمان می‌گذارد؛ از ادراک‌های کنونی خود نمی‌توانستیم ادراک‌های بعدی را استنتاج کنیم، زیرا در مجموعه‌ای از کیفیات حسی هیچ چیزی وجود ندارد که کیفیات جدیدی را که این کیفیات به آنها تبدیل خواهند شد، از پیش خبر دهد. در مقابل، ماده، آن‌گونه که رئالیسم معمولاً آن را مفروض می‌گیرد، چنان تحول می‌یابد که می‌توانیم از یک لحظه به لحظه‌ی بعد، به‌وسیله‌ی استنتاجی ریاضی، گذر کنیم.

البته میان این ماده و این ادراک، رئالیسم علمی نمی‌تواند هیچ نقطه‌ی تماسی بیابد؛ زیرا ماده را به صورت تغییراتی همگن در فضا بسط می‌دهد، حال آنکه ادراک را به احساساتی فاقد امتداد در درون آگاهی فشرده می‌کند. اما اگر فرضیه‌ی ما درست باشد، به‌آسانی می‌توان دید که ادراک و ماده چگونه از یکدیگر متمایز اند و چگونه با یکدیگر انطباق می‌یابند. ناهمگونیِ کیفیِ ادراک‌های پی‌درپی ما از جهان از این واقعیت ناشی می‌شود که هریک از آنها، به‌خودی‌خود، بر عمقی معین از زمانمندی امتداد دارد، و اینکه حافظه در هریک از آنها کثرت عظیمی از ارتعاشات را فشرده می‌کند؛ ارتعاشاتی که برای ما همگی به‌یکباره ظاهر می‌شوند، حال آنکه درواقع پی‌درپی اند.

اگر صرفاً این عمقِ تقسیم‌ناپذیرِ زمان را به‌طور ایدئال تقسیم می‌کردیم، یعنی کثرت ضروریِ لحظات آن را از یکدیگر متمایز می‌ساختیم؛ به بیان دیگر، اگر همه‌ی حافظه را حذف می‌کردیم، از این راه از ادراک به ماده، و از سوژه به ابژه، گذر می‌کردیم. در آن صورت، ماده، هرچه احساساتِ بسط‌یافته‌ی ما بر شمار بیشتری از لحظات گسترده می‌شدند، همگن‌تر می‌گردید و بیش از پیش به آن نظامِ ارتعاشات همگنی نزدیک می‌شد که رئالیسم از آن سخن می‌گوید، هرچند هرگز به‌طور کامل با آن منطبق نمی‌شد.

دیگر نیازی نبود که از یک سو فضا را با حرکاتِ ادراک‌نشده، و از سوی دیگر آگاهی را با احساساتِ فاقد امتداد، فرض کنیم. سوژه و ابژه در یک ادراکِ دارای امتداد به یکدیگر می‌پیوستند؛ به‌گونه‌ای که وجه سوبژکتیوِ ادراک عبارت بود از انقباضی که حافظه ایجاد کرده است، و واقعیت ابژکتیوِ ماده با کثرتِ ارتعاشاتِ پی‌درپی‌ای درهم می‌آمیخت که این ادراک را می‌توان از درون به آنها تجزیه کرد. دست‌کم، چنین است نتیجه‌ای که امیدواریم از بخش پایانی این جستار به‌روشنی حاصل شود. مسائل مربوط به سوژه و ابژه، به تمایز و اتحاد آنها، باید نه برحسب فضا، بلکه برحسب زمان چارچوب‌بندی شوند.

اما تمایزی که میان «ادراک ناب» و «حافظه‌ی ناب» قایل شدیم، هدف دیگری نیز دارد. همان‌گونه که ادراک ناب، با ارائه‌ی اشاراتی درباره‌ی ماهیت ماده، به ما امکان می‌دهد موضعی میان رئالیسم و ایدئالیسم اتخاذ کنیم، حافظه‌ی ناب نیز، از سوی دیگر، با گشودن چشم‌اندازی به‌سوی آنچه «روح» نامیده می‌شود، باید ما را قادر سازد میان آن دو آموزه‌ی دیگر، یعنی ماتریالیسم و روح‌باوری، داوری کنیم. درواقع، همین وجهِ مسئله است که در دو فصل بعدی نخستین توجه ما را به خود معطوف خواهد کرد؛ زیرا دقیقاً از همین حیث است که فرضیه‌ی ما امکان نوعی تأیید تجربی را، هرچند در حدی معین، فراهم می‌آورد.

 

و نیز ماهیت حقیقیِ روح

زیرا می‌توان نتیجه‌گیری‌های خود درباره‌ی ادراک ناب را چنین خلاصه کرد که در ماده چیزی بیش از آنچه بالفعل به ما داده می‌شود وجود دارد، اما چیزی متفاوت از آن وجود ندارد. بی‌تردید ادراک آگاهانه تمامیت ماده را دربرنمی‌گیرد، زیرا ادراک، تا آنجا که آگاهانه است، عبارت است از جداکردن، یا «تمییزدادنِ»، آن چیزی که در ماده با نیازهای گوناگون ما ارتباط دارد. اما میان این ادراکِ ماده و خودِ ماده تنها تفاوتی در درجه وجود دارد، نه تفاوتی در نوع؛ ادراک ناب نسبت به ماده همچون جزء نسبت به کل است. معنای این سخن آن است که ماده نمی‌تواند هیچ قدرتی جز همان قدرت‌هایی را اعمال کند که ما ادراک می‌کنیم. ماده هیچ نیروی اسرارآمیزی ندارد و نمی‌تواند چیزی را در خود پنهان کند.

محض ارائه‌ی نمونه‌ای مشخص (که افزون بر این، بیش از هر چیز به بحث ما مربوط است) می‌توان گفت دستگاه عصبی، یعنی توده‌ای مادی که واجد برخی کیفیات از قبیل رنگ، مقاومت، انسجام و مانند اینها است، ممکن است دارای خواص فیزیکیِ ادراک‌نشده‌ای باشد، اما فقط خواص فیزیکی. بنابراین، نمی‌تواند وظیفه‌ای جز دریافت، بازداشت یا انتقال حرکت داشته باشد. حال، جوهره‌ی هر صورت از ماتریالیسم دقیقاً در دفاع از خلاف این امر است؛ زیرا ماتریالیسم بر آن است که آگاهی، با تمام کارکردهایش، از صِرفِ برهم‌کنشِ عناصر مادی پدید می‌آید. ازاین‌رو حتی کیفیات ادراک‌شده‌ی ماده -یعنی کیفیات محسوس و در نتیجه احساس‌شده- را همچون نوعی فسفرسانی در نظر می‌گیرد که در جریان ادراک، ردّ پدیده‌های مغزی را دنبال می‌کنند. ماده، که بدین‌سان قادر فرض شده است واقعیت‌های ابتداییِ آگاهی را ایجاد کند، به همان اندازه می‌تواند واقعیت‌های سوبژکتیو عالی‌ترین مرتبه را نیز پدید آورد. بنابراین، از ذاتیات ماتریالیسم این است که نسبی‌بودنِ کاملِ کیفیات محسوس را اعلام کند؛ و بی‌دلیل نیست که این نظریه، که دموکریتوس آن را با دقت فرمول‌بندی کرده است، به قدمت خودِ ماتریالیسم است.

اما روح‌باوری نیز همواره در این مسیر، ماتریالیسم را دنبال کرده است. گویی هرچه از ماده گرفته شود باید به روح افزوده شود، روح‌باوری هیچ‌گاه در محروم‌کردن ماده از کیفیاتی که در ادراک ما بدان نسبت داده می‌شوند تردید نکرده است؛ کیفیاتی که، بر اساس این دیدگاه، صرفاً نمودهایی سوبژکتیو هستند. بدین‌سان، ماده غالباً به موجودیتی اسرارآمیز تقلیل یافته است که، از آنجا که تمام آنچه ما از آن می‌شناسیم چیزی جز نمایشی تهی نیست، می‌تواند به همان اندازه‌ی هر پدیده‌ی دیگری اندیشه را نیز پدید آورد.

حقیقت این است که تنها یک راه، و فقط یک راه، برای ردّ ماتریالیسم وجود دارد: نشان دهیم که ماده دقیقاً همان چیزی است که به نظر می‌رسد. با این کار، هرگونه قابلیت بالقوه و هرگونه قدرت پنهان را از ماده حذف می‌کنیم و پدیده‌های روحانی را به‌مثابه‌ی واقعیتی مستقل تثبیت می‌کنیم. اما برای انجام این کار باید همان کیفیاتی را به ماده بازگردانیم که ماتریالیست‌ها و روح‌باورها -هردو- از آن سلب می‌کنند: روح‌باورها برای آنکه از آنها بازنمایی‌هایی از روح بسازند، و ماتریالیست‌ها برای آنکه آنها را صرفاً پوشش‌های عَرَضی و تصادفیِ فضا تلقی کنند.

درواقع، این همان موضعی است که عقل سلیم در قبال ماده اتخاذ می‌کند و به همین دلیل است که عقل سلیم به روح باور دارد. به نظر ما فلسفه باید در اینجا موضع عقل سلیم را اتخاذ کند، هرچند آن را از یک جهت اصلاح نماید. حافظه، که در عمل از ادراک جدایی‌ناپذیر است، گذشته را به حال وارد می‌کند، لحظات متعددِ زمانمندی را در یک شهود واحد فشرده می‌سازد و بدین‌سان، از رهگذر عملی دوگانه، ما را عملاً وادار می‌کند ماده را در خود ادراک کنیم، حال آنکه از نظر حقوقی و به مقتضای واقع، ماده را در خودِ ماده ادراک می‌کنیم.

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها