مادّه و حافظه(۱۸)/ آنری برگسون/ ترجمه‌ی آبذ

ازاین‌رو، مسئله‌ی حافظه از اهمیتی بنیادین برخوردار است

ازاین‌رو، مسئله‌ی حافظه اهمیتی عظیم دارد. اگر بیش از هر چیز این حافظه است که به ادراک، خصلتِ سوبژکتیو آن را می‌بخشد، پس فلسفه‌ی ماده باید، چنان‌که گفتیم، در وهله‌ی نخست در پیِ حذفِ سهمِ حافظه باشد. اکنون باید بیفزاییم که، از آنجا که ادراک ناب تمامِ ماده، یا دست‌کم بخش اساسیِ آن، را در اختیار ما می‌گذارد (زیرا آنچه باقی می‌ماند از حافظه ناشی می‌شود و به ماده افزوده می‌گردد)، نتیجه می‌شود که حافظه، در اصل، باید قوّه‌ای کاملاً مستقل از ماده باشد. بنابراین، اگر روح واقعیتی باشد، اینجا است، یعنی در پدیده‌ی حافظه، که می‌توانیم به‌طور تجربی با آن تماس پیدا کنیم. و ازاین‌رو، هر کوششی برای مشتق‌کردنِ حافظه‌ی ناب از یک عملِ مغزی، در صورت تحلیل، باید توهّمی رادیکال را آشکار سازد.

 

مشاهده‌ی اینکه نظریه‌ای حقیقی درباره‌ی حافظه، مادی‌گرایی را رد می‌کند

بیایید همین گزاره را با زبانی روشن‌تر بیان کنیم. ما بر این باوریم که ماده هیچ قوّه‌ی پنهان یا ناشناخته‌ای ندارد و در امور اساسی با ادراک ناب انطباق دارد. از اینجا نتیجه می‌گیریم که بدن زنده به‌طور کلی، و دستگاه عصبی به‌طور خاص، صرفاً مجاریِ انتقالِ حرکاتی هستند که به صورت تحریک دریافت می‌شوند و به صورت کنش، خواه بازتابی و خواه ارادی، انتقال می‌یابند. به بیان دیگر، بیهوده است که این ویژگی را به ماده‌ی مغزی نسبت دهیم که بازنمایی‌ها را پدید می‌آورد.

اما پدیده‌های حافظه -که در آنها گمان می‌کنیم می‌توانیم روح را در ملموس‌ترین صورت آن دریابیم- دقیقاً همان پدیده‌هایی هستند که روان‌شناسی سطحی بیش از همه آماده است منشأشان را صرفاً در فعالیت مغزی جست‌وجو کند؛ زیرا این پدیده‌ها در نقطه‌ی تماس میان آگاهی و ماده قرار دارند و حتی مخالفان مادی‌گرایی نیز ایرادی نمی‌بینند که مغز را همچون مخزنِ خاطرات در نظر بگیرند.

اما اگر بتوان به‌طور قطعی نشان داد که فرایند مغزی تنها با بخش بسیار کوچکی از حافظه مطابقت دارد، که این فرایند بیشتر معلول است تا علت، و اینکه ماده در اینجا نیز، همچون هر جای دیگر، وسیله‌ی انتقالِ یک کنش است و نه زیرلایه‌ی یک شناخت، آن‌گاه همان تزی که ما از آن دفاع می‌کنیم، به‌وسیله‌ی همان نمونه‌ای اثبات خواهد شد که معمولاً تصور می‌شود بیش از همه با آن ناسازگار است؛ و در این صورت ممکن است ضرورتِ آن پدید آید که روح را همچون واقعیتی مستقل در نظر بگیریم.

به این ترتیب، شاید بتوان اندکی روشنایی نیز بر ماهیت آنچه «روح» نامیده می‌شود و بر امکانِ تعاملِ روح و ماده افکند. زیرا چنین اثباتی نمی‌تواند صرفاً سلبی باشد. پس از آنکه نشان دادیم حافظه چه‌چیزی نیست، باید بکوشیم دریابیم که چیست. و از آنجا که تنها کارکردی که برای بدن قایل شده‌ایم آماده‌سازیِ کنش‌ها است، ناگزیر باید بپرسیم چرا حافظه ظاهراً با این بدن یکی است، ضایعات جسمانی چگونه بر آن تأثیر می‌گذارند، و از چه معنایی می‌توان گفت که حافظه خود را بر وضعیتِ ماده‌ی مغزی منطبق و قالب‌گیری می‌کند.

افزون بر این، ناممکن است که این پژوهش هیچ اطلاعاتی درباره‌ی سازوکار روان‌شناختیِ حافظه و عملیات ذهنیِ گوناگونِ مرتبط با آن در اختیار ما نگذارد. و برعکس، اگر مسائل روان‌شناسیِ ناب به نظر برسد که از فرضیه‌ی ما پرتوی از روشنایی دریافت می‌کنند، همین امر نیز به نوبه‌ی خود بر یقین و اعتبارِ این فرضیه خواهد افزود.

 

و شاید به راه‌حلی تجربی برای مسائل متافیزیکی بینجامد

اما باید همین اندیشه را برای بار سوم و به صورتی دیگر بیان کنیم تا کاملاً روشن شود که چرا مسئله‌ی حافظه از نظر ما مسئله‌ای ممتاز و ممتازاً مهم است. از تحلیل ما درباره‌ی مسئله‌ی ادراک ناب، دو نتیجه به دست می‌آید که تا اندازه‌ای از یکدیگر متفاوت اند: یکی از آنها در جهت روان‌فیزیولوژی از مرزهای روان‌شناسی فراتر می‌رود و دیگری در جهت متافیزیک؛ اما هیچ‌یک از این دو نتیجه را نمی‌توان بی‌درنگ به‌طور تجربی بررسی کرد.

نتیجه‌ی نخست به کارکرد مغز در ادراک مربوط می‌شود: ما بر این باوریم که مغز ابزارِ کنش است، نه ابزارِ بازنمایی. نمی‌توانیم از واقعیت‌های تجربی تأیید مستقیم این تز را مطالبه کنیم، زیرا ادراک ناب، بنا بر تعریف، ناظر به ابژه‌های حاضر است؛ ابژه‌هایی که بر اندام‌های ما و مراکز عصبی ما اثر می‌گذارند؛ و در نتیجه، همه‌چیز همواره چنان رخ می‌دهد که گویی ادراکات ما از حالت مغزیِ ما سرچشمه می‌گیرند و سپس بر روی ابژه‌ای فرافکنده می‌شوند که مطلقاً با آنها متفاوت است. به عبارت دیگر، در مورد ادراک خارجی، هم آن تزی که ما رد می‌کنیم و هم تزی که به جای آن می‌نشانیم، دقیقاً به نتایج یکسانی می‌انجامند؛ ازاین‌رو می‌توان به سود یکی یا دیگری، فهم‌پذیریِ بیشترِ آن را دلیل آورد، اما نمی‌توان به اقتدار تجربه متوسل شد.

برعکس، مطالعه‌ی تجربی حافظه می‌تواند و باید میان این دو دیدگاه داوری کند. زیرا حافظه‌ی ناب، بنا بر فرض، بازنماییِ ابژه‌ای غایب است. اگر علت لازم و کافیِ ادراک در فعالیت معینی از مغز نهفته باشد، همین فعالیت مغزی، اگر در غیاب ابژه کم‌وبیش به همان صورت تکرار شود، برای بازتولید ادراک کفایت خواهد کرد: در این صورت، حافظه به‌تمامی با مغز قابل‌تبیین خواهد بود. اما اگر دریابیم که سازوکار مغزی واقعاً به نحوی حافظه‌ها را مشروط می‌کند، ولی به‌هیچ‌وجه برای تضمین بقای آنها کافی نیست؛ اگر دریابیم که این سازوکار، در ادراکِ یادآوری‌شده، بیش از آنکه به بازنماییِ ما مربوط باشد به کنشِ ما مربوط است؛ آن‌گاه خواهیم توانست نتیجه بگیریم که مغز در خودِ ادراک نیز نقشی مشابه ایفا می‌کند و کارکرد آن صرفاً تضمینِ کنش مؤثرِ ما بر ابژه‌ی حاضر است. بدین‌سان، نخستین نتیجه‌ی ما ممکن است تأیید تجربی خود را بیابد.

اما همچنان نتیجه‌ی دوم باقی می‌ماند که ماهیتی متافیزیکی‌تر دارد؛ یعنی اینکه در ادراک ناب، ما واقعاً خود را بیرون از خویشتن می‌یابیم و در یک شهودِ بی‌واسطه با واقعیتِ ابژه تماس پیدا می‌کنیم. در اینجا نیز تأیید تجربی ناممکن است، زیرا نتایج عملی در هر دو حالت دقیقاً یکسان اند: خواه واقعیتِ ابژه را به‌طور شهودی ادراک کنیم و خواه آن را به‌طور عقلانی بسازیم. اما در اینجا نیز مطالعه‌ی حافظه می‌تواند میان این دو فرضیه داوری کند.

زیرا در فرض دوم، میان ادراک و یادآوری تنها تفاوتی در شدت، یا به‌طور کلی‌تر، تفاوتی در درجه وجود دارد؛ چراکه هر دو پدیده‌هایی مستقل و خودبسنده از بازنمایی اند. اما اگر، برعکس، دریابیم که تفاوت میان ادراک و یادآوری صرفاً تفاوتی در درجه نیست، بلکه تفاوتی بنیادی و ریشه‌ای در نوع است، در آن صورت قرینه به سود فرضیه‌ای خواهد بود که در ادراک چیزی را می‌یابد که به‌کلی در حافظه غایب است: واقعیتی که به‌طور شهودی درک شده است. بنابراین، مسئله‌ی حافظه به‌راستی مسئله‌ای ممتاز است، زیرا باید به تأیید روان‌شناختیِ دو تز بینجامد که در نگاه نخست اثبات‌ناپذیر به نظر می‌رسند؛ و دومی، از آنجا که ماهیتی متافیزیکی دارد، ظاهراً بسیار فراتر از مرزهای روان‌شناسی می‌رود.

پس راهی که باید در پیش بگیریم، روشن است. نخست، شواهد گوناگونی را که از روان‌شناسیِ بهنجار و روان‌شناسیِ مرضی گرفته شده‌اند بررسی خواهیم کرد؛ شواهدی که ممکن است فیلسوفان بر پایه‌ی آنها خود را محق بدانند که از تبیینی فیزیکی برای حافظه دفاع کنند. این بررسی ناگزیر باید دقیق و موشکافانه باشد، وگرنه بی‌فایده خواهد بود. با نزدیک‌ماندن هرچه بیشتر به واقعیت‌های تجربی، باید بکوشیم دریابیم که در فرایندهای حافظه، کارکرد بدن از کجا آغاز می‌شود و در کجا پایان می‌یابد. و اگر در جریان این پژوهش، تأییدی برای فرضیه‌ی خود بیابیم، درنگ نخواهیم کرد که گامی فراتر برویم و، با درنظرگرفتنِ کار ابتدایی و بنیادیِ ذهن به‌خودی‌خود، نظریه‌ای را که از این طریق درباره‌ی رابطه‌ی روح و ماده ترسیم شده است کامل کنیم.

 

 

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها