مادّه و حافظه(۲۳)/ آنری برگسون/ ترجمه‌ی آبذ

بنابراین، خودکاری دامنه‌ای گسترده دارد و حافظه‌ی بازنمایانه اغلب جای خود را به حافظه‌ی عادتی می‌دهد یا در پسِ آن پنهان می‌شود

 

فعلاً بر هیچ‌یک از این دو نکته اصرار نخواهیم کرد؛ امیدواریم هنگامی که به بررسی اختلالات حافظه و قوانین تداعیِ اندیشه‌ها بپردازیم، هر دو را به‌تفصیل روشن کنیم. در حال حاضر کافی است در مورد مطالبی که آموخته می‌شوند نشان دهیم که این دو حافظه چگونه در کنار یکدیگر جریان می‌یابند و متقابلاً یکدیگر را پشتیبانی می‌کنند. این امر در تجربه‌ی روزمره آشکار است که درس‌هایی که در حافظه‌ی حرکتی به ثبت رسیده‌اند، می‌توانند به‌طور خودکار تکرار شوند؛ اما مشاهده‌ی موارد مرضی نشان می‌دهد که خودکاری در این زمینه بسیار فراتر از آن چیزی می‌رود که تصور می‌کنیم. در برخی موارد زوال عقل، گاه می‌بینیم که شخص به سلسله‌ای از پرسش‌هایی که آنها را درک نمی‌کند، پاسخ‌هایی هوشمندانه می‌دهد؛ زبان در اینجا همچون یک بازتاب عمل می‌کند. مبتلایان به زبان‌مردگی[1]، که قادر نیستند حتی یک کلمه را به‌طور خودانگیخته بر زبان آورند، می‌توانند کلماتِ یک ترانه را که می‌خوانند، بدون هیچ اشتباهی به یاد آورند. یا ممکن است دعایی، رشته‌ای از اعداد، روزهای هفته یا ماه‌های سال را به‌روانی تکرار کنند.

بدین‌سان، سازوکارهایی بسیار پیچیده و چنان ظریف که قادر اند هوشمندی را تقلید کنند، پس از آنکه یک‌بار ساخته شدند، می‌توانند خودبه‌خود عمل کنند و در نتیجه معمولاً صرفاً از یک تکانه‌ی آغازینِ اراده پیروی می‌کنند. اما هنگام ساخته‌شدن این سازوکارها چه رخ می‌دهد؟ مثلاً وقتی می‌کوشیم درسی را بیاموزیم، آیا تصویر دیداری یا شنیداری‌ای که می‌کوشیم به‌وسیله‌ی حرکات بازسازی کنیم، از پیش در ذهن ما وجود ندارد، هرچند نامرئی باشد؟ حتی در نخستین بارِ بازگویی، هر خطایی را که مرتکب شده‌ایم، از طریق احساسی مبهم از ناراحتی تشخیص می‌دهیم؛ گویی از اعماق تاریک آگاهی نوعی هشدار دریافت کرده‌ایم. ذهن خود را بر همین احساس متمرکز کنید؛ خواهید دید که تصویر کامل در آنجا حضور دارد، اما حضوری گریزان و ناپایدار؛ شبحی که درست در همان لحظه‌ای ناپدید می‌شود که فعالیت حرکتی می‌کوشد خطوط کلی آن را تثبیت کند.

در جریان برخی آزمایش‌های اخیر -که البته با هدفی کاملاً متفاوت انجام شده بودند- آزمودنی‌ها اظهار کردند که دقیقاً چنین احساسی داشته‌اند. رشته‌ای از حروف که از آنان خواسته شده بود به خاطر بسپارند، چند ثانیه در برابر چشمانشان نگه داشته می‌شد. اما برای جلوگیری از آنکه با حرکات مناسبِ اندام‌های گفتاری بر حروف ادراک‌شده تأکید کنند، از آنان خواسته شد در حالی که چشمانشان بر تصویر ثابت بود، پیوسته هجای معینی را تکرار کنند. در نتیجه، حالت روانی خاصی پدید می‌آمد؛ آزمودنی‌ها احساس می‌کردند که تصویر دیداری را به‌طور کامل در اختیار دارند، هرچند قادر نبودند به درخواست، حتی بخشی از آن را بازتولید کنند؛ و با شگفتی بسیار، می‌دیدند که آن سطر ناپدید می‌شود. به گفته‌ی یکی از مشاهده‌گران، اساس این حالت یک Gesammtvorstellung بود، یعنی نوعی تصورِ کلی و فراگیر که در آن، اجزا وحدتی نامعین اما محسوس دارند.

این یادآوریِ خودانگیخته، که یادآوریِ اکتسابی آن را می‌پوشاند، ممکن است هر از گاهی ناگهان پدیدار شود؛ اما با کوچک‌ترین حرکتِ حافظه‌ی ارادی ناپدید می‌شود. اگر آزمودنی رشته‌ی حروفی را که گمان می‌کرد تصویرش را حفظ کرده است ببیند که از برابر چشمانش محو می‌شود، این امر عمدتاً هنگامی رخ می‌دهد که شروع به تکرار آن می‌کند؛ به نظر می‌رسد کوشش برای تکرار، بخش باقی‌مانده‌ی تصویر را از آگاهی او بیرون می‌راند. اکنون اگر بسیاری از روش‌های تخیلیِ یادسپاری را تحلیل کنید، خواهید دید که هدف این فن آن است که حافظه‌ی خودانگیخته‌ای را که پنهان مانده است به پیش‌زمینه بیاورد و آن را، همچون حافظه‌ای فعال، در خدمت ما قرار دهد؛ و برای رسیدن به این هدف، در آغاز هرگونه کوشش برای به‌کارگیری حافظه‌ی حرکتی سرکوب می‌شود.

یکی از نویسندگان می‌گوید قوه‌ی «عکاسی ذهنی» بیشتر به نیاگاه تعلق دارد تا به آگاهی؛ و به‌سختی به فراخوان اراده پاسخ می‌دهد. برای پرورش این قوه، باید مثلاً خود را عادت دهیم که چندین آرایش از نقاط را یکباره در ذهن نگه داریم، بی‌آنکه حتی به شمارش آنها فکر کنیم؛ به‌نوعی باید از آنی‌بودن این حافظه تقلید کنیم تا بر آن مسلط شویم. بااین‌همه، این حافظه در جلوه‌های خود همچنان دمدمی‌مزاج است؛ و از آنجا که خاطراتی که برای ما می‌آورد به رؤیاها شباهت دارند، ورود منظم‌تر آن به زندگی ذهنی می‌تواند تعادل فکری را به‌طور جدی برهم زند.

اینکه این حافظه چیست، از کجا سرچشمه می‌گیرد و چگونه عمل می‌کند، در فصل بعد نشان داده خواهد شد. فعلاً همین تصور کلی کافی است. بنابراین، صرفاً پاراگراف‌های پیشین را جمع‌بندی می‌کنیم و می‌گوییم که گذشته، چنان‌که حدس زده بودیم، ظاهراً در دو صورت افراطی ذخیره می‌شود: از یک سو، در قالب سازوکارهای حرکتی‌ای که از آن بهره می‌گیرند؛ و از سوی دیگر، در قالب تصاویرِ شخصیِ حافظه که همه‌ی رویدادهای گذشته را با خطوط کلی، رنگ و جایگاهشان در زمان به تصویر می‌کشند.

از میان این دو حافظه، نخستین حافظه در جهت طبیعت حرکت می‌کند؛ دومی، اگر به حال خود رها شود، بیشتر در جهت مخالف آن پیش خواهد رفت. نخستین، که با کوشش و ممارست به دست آمده است، همچنان وابسته به اراده‌ی ما باقی می‌ماند؛ دومی، که کاملاً خودانگیخته است، در بازتولید خاطرات همان‌قدر دمدمی‌مزاج است که در حفظ آنها وفادار. تنها خدمت منظم و مطمئنی که حافظه‌ی دوم می‌تواند به حافظه‌ی نخست بکند این است که تصاویرِ آنچه پیش از موقعیت‌های مشابهِ موقعیت کنونی یا پس از آنها رخ داده است، در برابر حافظه‌ی نخست قرار دهد تا انتخاب آن را هدایت کند؛ و تداعیِ اندیشه‌ها چیزی جز همین نیست.

هیچ مورد دیگری وجود ندارد که در آن حافظه‌ای که به یاد می‌آورد، با اطمینان از حافظه‌ای که تکرار می‌کند پیروی کند. در همه‌ی موارد دیگر، ترجیح می‌دهیم سازوکاری بسازیم که به ما امکان دهد هرگاه نیاز بود، تصویر را دوباره ترسیم کنیم؛ زیرا به‌خوبی می‌دانیم که نمی‌توانیم روی ظهور دوباره‌ی آن حساب کنیم. اینها دو صورت افراطیِ حافظه در حالت ناب و خالص خود هستند.

 

 

[1]. Aphasia

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها