در یک نوع شناخت[1]، بنیادِ احساسِ آشنایی، آگاهی از یک همراهیِ حرکتیِ منظم و سامانیافته است
نخست، اگر فرایند را تا منتها درجه ی آن دنبال کنیم، نوعی شناختِ آنی وجود دارد که بدن بهتنهایی و بدون کمک هیچ تصویرِ صریحی از حافظه قادر به تحقق آن است. این شناخت در عمل است، نه در بازنمایی. برای مثال، فرض کنید در شهری قدم میزنم که آن را برای نخستین بار میبینم. در هر چهارراه مردد میشوم و نمیدانم از کدام سو باید بروم. در تردیدم؛ و منظورم از این سخن آن است که در برابر بدنم راههای مختلفی قرار میگیرد، حرکت کلیِ بدنم گسسته است، و در هیچ وضعیت بدنی چیزی وجود ندارد که وضعیتهای آینده را پیشاپیش خبر دهد و برای آنها آمادهسازی کند. اما بعد، پس از اقامتی طولانی در آن شهر، در آنجا بهطور مکانیکی رفتوآمد خواهم کرد، بیآنکه حتی ادراک مشخصی از ابژههایی داشته باشم که از کنارشان میگذرم.
اکنون میان این دو حد، یعنی از یک سو حالتی که در آن ادراک هنوز حرکات معینِ همراه خود را سازمان نداده است، و از سوی دیگر حالتی که در آن این حرکاتِ همراه چنان سازمان یافتهاند که ادراک را بیفایده میکنند، حالت واسطهای وجود دارد که در آن ابژه ادراک میشود، اما در عین حال حرکاتی را برمیانگیزد که به یکدیگر پیوسته و متصل اند و هریک دیگری را فرا میخواند. کار را با حالتی آغاز کردم که در آن فقط از ادراک خود آگاه بودم؛ و کار به حالتی پایان خواهد یافت که در آن تقریباً از هیچ چیز جز خودکاری آگاه نیستم: در فاصله ی میان این دو، حالتی آمیخته وجود دارد؛ ادراکی که گامبهگام با خودکاریای دنبال میشود که در شُرُف تحقق است.
حال، اگر ادراکهای بعدی از ادراک نخستین از این حیث متفاوت باشند که بدن را به سوی واکنش مکانیکیِ مناسب هدایت میکنند، و اگر، از سوی دیگر، همین ادراکهای تکرارشده در ذهن تحت همان جنبه ی خاصی پدیدار شوند که ادراکهای آشنا یا شناختهشده را مشخص میکند، آیا نباید فرض کنیم که آگاهی از یک همراهیِ حرکتیِ بهخوبی تنظیمشده، یعنی از یک واکنش حرکتیِ سازمانیافته، در اینجا بنیادِ احساس آشنایی است؟ بنابراین، در بنیادِ شناخت، پدیدهای از سنخ حرکت قرار خواهد داشت.
شناختن یک ابژه ی معمولی، در درجه ی اول، یعنی دانستنِ اینکه چگونه باید از آن استفاده کرد. این امر چنان حقیقت دارد که پژوهشگران نخستین، آن ناتوانی در شناختن را که ما آن را کوری روانی مینامیم، «آپراکسی»[2] نامیدند. اما دانستن اینکه چگونه باید از چیزی استفاده کرد، یعنی طرحریزیِ مقدماتیِ حرکاتی که خود را با آن چیز منطبق میکنند؛ یعنی اتخاذِ وضعیت یا حالت بدنیِ معینی، یا دستکم داشتنِ گرایشی به اتخاذ آن، از طریق چیزی که آلمانیها آن را تکانههای حرکتی[3] مینامند. بنابراین، عادتِ استفاده از ابژه به سازماندهیِ مشترکِ حرکات و ادراکها انجامیده است؛ و آگاهی از این حرکاتِ در حال شکلگیری، که همچون یک بازتاب در پیِ ادراک میآیند، باید در اینجا نیز در بنیادِ شناخت قرار داشته باشد.
هیچ ادراکی نیست که در حرکت امتداد نیابد. ریبو و مادزلی مدتها پیش توجه ما را به این نکته جلب کرده بودند. تربیت حواس چیزی نیست جز مجموعِ پیوندهایی که میان تأثر حسی و حرکتی که از آن استفاده میکند برقرار شدهاند. هرچه تأثر تکرار شود، این پیوند استحکام بیشتری مییابد. در سازوکار این فرایند نیز هیچ چیز اسرارآمیزی وجود ندارد. دستگاه عصبی ما آشکارا بهگونهای سازمان یافته است که دستگاههای حرکتیِ پیوسته با محرکهای حسی را، از طریق واسطه ی مراکز عصبی، ایجاد و تقویت کند؛ و گسستگیِ عناصر عصبی و تعدد شاخههای انتهایی آنها -که احتمالاً میتوانند به شیوههای گوناگون به یکدیگر متصل شوند- امکان ایجاد شمار نامحدودی از پیوندها میان تأثرها و حرکات متناظر با آنها را فراهم میکند.
اما سازوکاری که هنوز در حال ساختهشدن است نمیتواند به همان صورتی در آگاهی پدیدار شود که سازوکاری که از پیش ساخته و تثبیت شده است. چیزی وجود دارد که این نظامهای حرکتیِ تثبیتشده در ارگانیسم را بهطور عمیق از یکدیگر متمایز میکند و بهروشنی آشکار میسازد؛ و به گمان ما، آن چیز همان دشواریای است که در تغییر دادن ترتیب آنها داریم. باز هم مسئله بر سر پیشتشکیلشدنِ حرکاتِ بعدی در حرکاتِ پیشین است؛ پیشتشکلی که به موجب آن، جزء بهطور بالقوه کل را در خود دارد؛ درست همانگونه که هر نتِ یک آهنگِ ازبرشده گویی به سوی نت بعدی خم میشود تا اجرای آن را زیر نظر بگیرد. بنابراین، اگر هر ادراکی همراهیِ حرکتیِ سازمانیافتهای داشته باشد، احساس معمولِ شناخت ریشه در آگاهی از این سازمانیافتگی خواهد داشت.
در واقع، ما معمولاً شناختنِ خود را پیش از آنکه دربارهاش بیندیشیم، در عمل اجرا میکنیم. زندگی روزمره ی ما در میان ابژههایی میگذرد که صِرفِ حضورشان ما را به ایفای نقشی فرامیخواند: آشناییِ ظاهر آنها نیز دقیقاً در همین امر نهفته است. بنابراین، گرایشهای حرکتی بهتنهایی میتوانند برای ایجاد احساس شناخت در ما کافی باشند. اما باید بیدرنگ بیفزاییم که در بیشتر موارد، چیز دیگری نیز در کار است.
و این حرکات، هنگامی که تصاویر حافظه وارد عمل میشوند، گزینش میان آنها را آماده میکنند
زیرا در حالی که دستگاههای حرکتی تحت تأثیر ادراکهایی ساخته و پرداخته میشوند که بدن آنها را با دقتی روزافزون تحلیل میکند، زندگی روانیِ گذشته ی ما نیز همچنان وجود دارد: این زندگی باقی میماند و، چنانکه خواهیم کوشید اثبات کنیم، همه ی جزییات رویدادهایش را که در زمان جایگذاری شدهاند، حفظ میکند. این خاطره که همواره بهوسیله ی آگاهیِ عملی و سودمندِ لحظه ی حاضر، یعنی بهواسطه ی تعادل حسیـحرکتیِ دستگاه عصبیای که ادراک را به عمل پیوند میدهد، مهار شده است، صرفاً منتظر میماند تا شکافی میان تأثرِ بالفعل و حرکت متناظر با آن پدید آید؛ آنگاه تصاویر خود را به درون این شکاف میلغزاند.
معمولاً هنگامی که میخواهیم مسیر گذشته را به عقب بپیماییم و تصویرِ خاطرهای را بازیابیم که شناختهشده، در زمان جایگذاریشده و شخصی است و با ادراک کنونی ارتباط دارد، باید تلاشی به خرج دهیم؛ تلاشی که بهواسطه ی آن از عملی که ادراک ما را به سویش سوق میدهد، عقب میکشیم. ادراکِ ما را به سوی آینده میراند، حال آنکه ما باید به گذشته بازگردیم. از این لحاظ، حرکت بیشتر گرایش دارد که تصویر را از ما دور کند. بااینحال، از جهتی دیگر، به نزدیکشدن آن کمک میکند. زیرا اگرچه تمام سلسله ی تصاویر گذشته ی ما همچنان در درونمان حاضر است، بازنماییای که با ادراک کنونی شباهت دارد باید از میان همه ی بازنماییهای ممکن انتخاب شود. حرکات، خواه انجامشده باشند و خواه هنوز در آستانه ی تحقق قرار داشته باشند، این گزینش را آماده میکنند یا دستکم محدودهای را مشخص میسازند که در آن به جستوجوی تصویر مورد نیاز خود خواهیم پرداخت.
بهموجب ساختار خودِ دستگاه عصبیمان، ما موجوداتی هستیم که در آنها تأثرهای کنونی راه خود را به سوی حرکات مناسب مییابند. اگر چنین پیش آید که تصاویر پیشین نیز بتوانند به همان اندازه در این حرکات امتداد یابند، از این فرصت استفاده میکنند تا به درون ادراک بالفعل بخزند و خود را بهعنوان بخشی از آن بقبولانند. در نتیجه، این تصاویر واقعاً در آگاهی ما پدیدار میشوند، هرچند به نظر میرسد که بنا بر مقتضای طبیعیِ امور، باید در پسِ وضعیت کنونی پنهان بمانند.
بنابراین، میتوانیم بگوییم حرکاتی که شناخت مکانیکی را پدید میآورند، از یک سو مانع شناخت از طریق تصاویر میشوند و از سوی دیگر، آن را تسهیل میکنند. در اصل، امر حاضر جای گذشته را میگیرد. اما از سوی دیگر، درست به این دلیل که تصاویر پیشین بر اثر مهارشدن بهوسیله ی وضعیت کنونی ما ناپدید میشوند، تصاویری که شکلشان میتواند با این وضعیت سازگار شود، در مقایسه با تصاویر دیگر با مقاومت کمتری روبهرو میشوند. بنابراین، اگر یکی از آنها واقعاً بتواند بر این مانع غلبه کند، تصویری که بیشترین شباهت را به ادراک کنونی دارد، همان تصویری خواهد بود که عملاً از این مانع عبور میکند.
بنابراین، یک نوع نابینایی روانی ممکن است ناشی از اختلال در عادتهای حرکتی باشد، نه از دست رفتن تصاویر حافظه
اگر تحلیل ما درست باشد، بیماریهایی که شناخت را مختل میکنند، به دو صورت کاملاً متفاوت ظاهر خواهند شد و واقعیتها نیز دو نوع نابینایی روانی را به ما نشان خواهند داد. زیرا میتوان فرض کرد که در برخی موارد، این تصویر حافظه است که دیگر نمیتواند دوباره پدیدار شود، و در موارد دیگر، صرفاً پیوند میان ادراک و حرکات عادتشده ی همراه با آن گسسته شده است؛ در نتیجه، ادراک حرکاتی پراکنده و نامنسجم برمیانگیزد، گویی با چیزی کاملاً تازه روبهرو شدهایم. آیا واقعیات این فرضیه را تأیید میکنند؟
در مورد نکته ی نخست هیچ اختلافی نمیتواند وجود داشته باشد. حذف ظاهری حافظه ی دیداری در نابینایی روانی چنان پدیده ی شایعی است که مدتی آن را بهعنوان تعریف این اختلال به کار میبردند. باید بررسی کنیم که خاطرات تا چه اندازه و از چه معنایی واقعاً میتوانند ناپدید شوند. اما آنچه در حال حاضر برای ما اهمیت دارد این است که مواردی وجود دارند که در آنها شناخت وجود ندارد، اما حافظه ی دیداری نیز بهطور کامل از میان نرفته است. آیا در اینجا، چنانکه ما معتقدیم، صرفاً با اختلال در عادتهای حرکتی، یا در نهایت با گسستگی زنجیرهای که آنها را به ادراکهای حسی پیوند میدهد، مواجهیم؟ از آنجا که هیچ مشاهدهگری مسئلهای از این دست را بررسی نکرده است، اگر در این میان، در توصیفهای آنان، به چند واقعیت که از نظر ما معنادارند برنخورده بودیم، یافتن پاسخی برای این پرسش بسیار دشوار میبود.
نخستینِ این واقعیتها ازدسترفتن حس جهتیابی است. همه ی کسانی که موضوع نابینایی روانی را بررسی کردهاند، از این ویژگی شگفتزده شدهاند. بیمار لیساوئر توانایی یافتن مسیر خود را حتی در خانه ی خویش بهکلی از دست داده بود. ف. میلر بر این واقعیت تأکید میکند که افراد نابینا خیلی زود میآموزند چگونه راه خود را پیدا کنند، اما فرد مبتلا به نابینایی روانی، حتی پس از ماهها تمرین، نمیتواند در اتاق خود راهش را پیدا کند. اما آیا این توانایی جهتیابی همان تواناییِ هماهنگکردن حرکات بدن با تأثر دیداری و امتداد مکانیکی ادراکها در قالب واکنشهای سودمند نیست؟
واقعیت دوم، که حتی مشخصه ی بارزتری است، به شیوه ی نقاشی یا ترسیم این بیماران مربوط میشود. میتوانیم دو شیوه ی ترسیم را تصور کنیم. در شیوه ی نخست، با تلاشهای آزمایشی، تعدادی نقطه را اینجا و آنجا روی کاغذ میگذاریم و سپس آنها را به یکدیگر متصل میکنیم و پیوسته شباهت میان طرح و شیء را بررسی میکنیم. این همان چیزی است که به ترسیم «نقطهبهنقطه» معروف است. اما روش معمول ما کاملاً متفاوت است. پس از آنکه به الگو نگاه کردهایم یا آن را در ذهن مجسم کردهایم، با یک خط پیوسته آن را ترسیم میکنیم.
چگونه میتوانیم چنین تواناییای را توضیح دهیم، مگر با این فرض که عادت کردهایم سازمانیافتگی خطوط محیطیِ اشیای معمولی را یکباره تشخیص دهیم؛ یعنی با این فرض که نوعی گرایش حرکتی داریم که طرح کلی آنها را با یک حرکت پیوسته ترسیم کنیم؟ اما اگر دقیقاً همین عادتها یا تناظرها در برخی اشکال نابینایی روانی از دست رفته باشند، بیمار ممکن است همچنان بتواند قطعاتی از یک خط را ترسیم کند و آنها را بیشکم به یکدیگر متصل سازد؛ ولی دیگر قادر نخواهد بود آن را با یک حرکت و یکباره ترسیم کند، زیرا گرایش به اتخاذ و بازتولید حرکت کلیِ خطوط محیطی دیگر در دست او وجود ندارد.
اکنون آزمایش دقیقاً همین امر را تأیید میکند. مشاهدات لیساوئر از این نظر آموزندهاند. بیمار او در ترسیم اشیای ساده با بیشترین دشواری روبهرو بود؛ و اگر میکوشید آنها را از روی حافظه ترسیم کند، بخشهای جدا از هم و تصادفیِ آنها را میکشید و نمیتوانست این بخشها را در قالب یک کل واحد به یکدیگر پیوند دهد.
بااینحال، موارد نابینایی روانیِ کامل نادر اند. موارد نابینایی کلمه بسیار بیشترند؛ یعنی مواردی که در آنها فقدان شناخت دیداری فقط به حروف الفبا محدود میشود. اکنون این واقعیتی است که بهطور معمول مشاهده شده است که بیمار در چنین مواردی، هنگامی که میکوشد حروف را رونویسی کند، نمیتواند چیزی را که میتوان «حرکت» حروف نامید، دریابد. او ترسیم آنها را از هر نقطهای که پیش آید آغاز میکند و برای اطمینان از مطابقت نسخه با اصل، پیوسته میان نسخه و نمونه ی اصلی رفتوآمد میکند.
این امر از آن جهت شگفتانگیزتر است که بیمار اغلب توانایی نوشتن از روی دیکته یا نوشتن خودانگیخته را بهطور کامل حفظ کرده است. آنچه بهوضوح از دست رفته، عادتِ تشخیص چفتوبستهای شیءِ ادراکشده است؛ یعنی عادتِ کاملکردن ادراک دیداری از طریق یک گرایش حرکتی برای ترسیم طرح آن. از اینجا میتوان نتیجه گرفت که شناخت، در واقع، بر چنین شرط بنیادیای استوار است.
اما اکنون باید از شناخت خودکار، که عمدتاً از طریق حرکات تحقق مییابد، به آن نوع شناختی بپردازیم که مستلزم مداخله ی منظمِ تصاویر حافظه است. نوع نخست، همانطور که خواهیم دید، شناخت از طریق بیتوجهی است؛ و نوع دوم، شناخت از طریق توجه.
این شکل دوم نیز با حرکات آغاز میشود. اما در حالی که در شناخت خودکار، حرکات ما ادراک را ادامه میدهند تا آثار سودمندی از آن به دست آورند و بدین ترتیب ما را از ابژه ی ادراکشده دور میکنند، در اینجا، برعکس، حرکات ما را به سوی ابژه بازمیگردانند تا در خطوط و حدود آن درنگ کنیم.
از همینجا میتوان نقش برجسته ی تصاویر حافظه را در این فرایند توضیح داد؛ نقشی که دیگر صرفاً جنبه ی فرعی ندارد. زیرا اگر فرض کنیم که حرکات از هدف عملی خود صرفنظر میکنند و فعالیت حرکتی، بهجای آنکه ادراک را با واکنشهای سودمند ادامه دهد، بازمیگردد تا برجستهترین ویژگیهای آن را مشخص کند، آنگاه تصاویری که با ادراک کنونی شباهت دارند (یعنی تصاویری که این حرکات، بهاصطلاح، شکل آنها را از پیش ترسیم کردهاند) بهطور منظم، و نه دیگر بهصورت تصادفی، در این قالب جاری خواهند شد؛ هرچند ممکن است برای آنکه آسانتر در این قالب جای گیرند، ناگزیر شوند بخش عمدهای از جزییات خود را کنار بگذارند.
گذار به شناختِ توجهی[4]. ضرورت بررسی مسئله ی توجه. دو تفسیر ممکن از تأثیر آسیبهای مغزی
۳. گذار تدریجی خاطرات به حرکات، شناخت و توجه. اینجا به نکته ی اساسی بحث خود میرسیم. در مواردی که شناخت توجهی است، یعنی در مواردی که تصاویر حافظه بهطور منظم با ادراک کنونی متحد میشوند، آیا این ادراک است که ظهور خاطرات را بهصورت مکانیکی تعیین میکند، یا این خاطراتاند که خودبهخود به استقبال ادراک میروند؟
پاسخ به این پرسش، ماهیت رابطهای را که فیلسوفان باید میان مغز و حافظه برقرار کنند، تعیین خواهد کرد. زیرا در هر ادراک، اختلال یا تغییری وجود دارد که اعصاب آن را به مراکز ادراکی منتقل میکنند. اگر انتقال این حرکت به دیگر مراکز قشری واقعاً موجب پیدایش تصاویر در آنها میشد، آنگاه میتوانستیم، بهمعنای دقیق کلمه، معتقد باشیم که حافظه چیزی جز یکی از کارکردهای مغز نیست.
اما اگر بتوانیم ثابت کنیم که در اینجا نیز، همچون هر جای دیگر، حرکت چیزی جز حرکت تولید نمیکند؛ و اینکه کارِ تحریک حسی صرفاً این است که بدن را در وضعیت معینی قرار دهد، وضعیتی که خاطرات بعداً در آن جای میگیرند، آنگاه، از آنجا که روشن میشد تمام اثر ارتعاشات مادی در همین کارِ سازگارسازیِ حرکتی پایان مییابد، ناچار خواهیم بود حافظه را در جایی دیگر جستوجو کنیم.
بر اساس فرض نخست، اختلالات حافظه که در اثر ضایعه ی مغزی پدید میآیند، ناشی از این واقعیت خواهند بود که خاطرات در ناحیه ی آسیبدیده جای داشتهاند و همراه با آن از میان رفتهاند. بر اساس فرض دوم، این ضایعات بر عملِ در حال شکلگیری یا عملِ ممکنِ ما تأثیر خواهند گذاشت، اما فقط بر عمل ما. گاهی مانع آن خواهند شد که بدن، در برابر ابژه، همان وضعیت یا حالت بدنیای را اتخاذ کند که میتواند تصویر حافظه ی آن را فراخواند؛ گاهی نیز پیوندهای میان خاطره و واقعیتِ حاضر را خواهند گسست؛ یعنی با حذف آخرین مرحله ی تحقق یک خاطره -یعنی مرحله ی عمل- مانع از آن خواهند شد که خاطره به حالت بالفعل درآید. اما در هیچیک از این دو حالت، ضایعه ی مغزی واقعاً خاطرات را از بین نخواهد برد.
فرض دوم، فرضی است که ما بدان باور داریم؛ اما پیش از آنکه بکوشیم آن را به اثبات برسانیم، باید بهاختصار توضیح دهیم که روابط کلی میان ادراک، توجه و حافظه را چگونه درک میکنیم. برای آنکه نشان دهیم یک خاطره چگونه میتواند بهتدریج و در مراحلی پیدرپی، خود را بر یک حالت یا یک حرکت پیوند زند، ناچار خواهیم بود تا اندازهای نتایج فصل بعدی خود را پیشاپیش مطرح کنیم.
توجه، نخست، سازگارسازیِ بدن است. از حیث سلبی، توجه عبارت است از بازداشتنِ حرکت.
توجه چیست؟ از یک دیدگاه، اثر اساسیِ توجه این است که ادراک را شدیدتر کند و جزییات آن را بگستراند؛ اگر آن را از حیث محتوایش در نظر بگیریم، میتوان آن را به نوعی افزایشِ بزرگنماییِ حالتِ ذهنی فروکاست. اما از سوی دیگر، آگاهی بر تفاوتی صوری و تقلیلناپذیر میان این افزایشِ شدت و افزایشی که در اثر شدتِ بیشترِ محرک خارجی پدید میآید، گواهی میدهد: به نظر میرسد این افزایش از درون سرچشمه میگیرد و از نوعی وضعیت یا حالتِ اتخاذشده از سوی ذهن حکایت میکند.
اما درست در همینجا دشواری آغاز میشود، زیرا تصورِ «حالتِ ذهنی» تصوری روشن و مشخص نیست. روانشناسان در اینجا از «تمرکز ذهن» سخن خواهند گفت، یا بار دیگر از تلاشی «ادراکی»[5] برای آوردنِ ادراک به حوزه ی هوشِ متمایز و روشن. برخی از آنان، با مادیکردنِ این تصور، وجودِ تنشِ بیشترِ انرژیِ مغزی، یا حتی آزادشدنِ مقدار معینی از انرژیِ مرکزی را فرض خواهند کرد که تحریکِ دریافتشده را تقویت میکند. اما یا واقعیتِ مشاهدهشده از نظر روانشناختی صرفاً به این ترتیب به زبانِ نمادینِ فیزیولوژیکی ترجمه میشود (زبانی که از نظر ما حتی از خودِ آن واقعیت نیز نامشخصتر است) یا اینکه در نهایت بار دیگر به یک استعاره بازمیگردیم.
اما وجه ایجابیِ توجه، تلاشی است که در پیِ تصاویرِ حافظه ی گذشته میرود تا آنها را در ادراکِ کنونی وارد کند
گامبهگام، به این نتیجه خواهیم رسید که توجه را نه سازگارسازیِ ذهن، بلکه سازگارسازیِ بدن بدانیم، و در این حالتِ آگاهی، اساساً آگاهیِ یک حالتِ بدنی را ببینیم. این همان موضعی است که ریبو در این بحث اتخاذ کرده است و، گرچه مورد انتقاد قرار گرفته، به نظر میرسد همچنان تمام قوّت خود را حفظ کرده باشد؛ مشروط بر اینکه در حرکاتی که ریبو توصیف میکند، فقط شرطِ سلبیِ پدیده را ببینیم. زیرا حتی اگر فرض کنیم حرکاتِ همراهِ توجهِ ارادی عمدتاً حرکاتِ بازدارندهاند، باز هم باید کارِ همراهِ ذهن را توضیح دهیم؛ یعنی آن عملِ اسرارآمیزی را که بهواسطه ی آن، یک اندامِ واحد، در همان محیط و در برابر همان شیء، شمارِ فزایندهای از امور را در آن کشف میکند.
اما میتوانیم یک گام فراتر برویم و مدعی شویم که پدیدههای بازداری صرفاً مقدمهای برای حرکاتِ واقعیِ توجهِ ارادیاند. برای لحظهای فرض کنیم که توجه، چنانکه پیشتر پیشنهاد کردهایم، مستلزم حرکتی رو به عقب از سوی ذهن است؛ حرکتی که بهواسطهٔ آن، ذهن از پیگیریِ اثرِ سودمندِ یک ادراکِ حاضر دست میکشد. در این صورت، نخست بازداریِ حرکت، یعنی متوقفکردنِ عمل، وجود خواهد داشت. اما بر روی این حالتِ کلی، خیلی زود حرکاتِ ظریفتری شکل خواهند گرفت؛ برخی از آنها پیشتر نیز مورد توجه و توصیف قرار گرفتهاند، و همه ی آنها در کنار یکدیگر میکوشند خطوطِ کلیِ ابژه یِ ادراکشده را از نو ترسیم کنند. با این حرکات است که کارِ ایجابیِ توجه، که دیگر صرفاً سلبی نیست، آغاز میشود. و این کار بهوسیله ی خاطرات ادامه مییابد.
زیرا در حالی که ادراکِ خارجی از جانب ما حرکاتی را برمیانگیزد که خطوطِ اصلیِ آن را از نو ترسیم میکنند، حافظه تصاویرِ حافظهای را که به آن شباهت دارند و خودِ حرکات از پیش طرحی از آنها ترسیم کردهاند، به سوی ادراکِ دریافتشده هدایت میکند. بدینسان حافظه ادراکِ حاضر را از نو میآفریند؛ یا بهتر بگوییم، با افکندنِ تصویرِ خودِ آن یا تصویرِ دیگری از حافظه که از همان نوع است، این ادراک را دوبرابر میکند.
اگر تصویرِ حفظشده یا بهیادآوردهشده نتواند تمام جزییاتِ تصویری را که در حال ادراک آن هستیم بپوشاند، به نواحیِ عمیقتر و دورترِ حافظه رجوع میشود، تا آنکه جزئیاتِ دیگری که از پیش شناخته شدهاند، بر آن جزییاتی که همچنان ادراکنشده ماندهاند، افکنده شوند. و این فرایند میتواند بینهایت ادامه یابد: حافظه ادراک را تقویت و غنی میکند و ادراک نیز، به نوبه ی خود، با گستردهترشدن، شمارِ فزایندهای از خاطراتِ مکمل را در خود جذب میکند.
پس دیگر نباید ذهن را همچون چیزی تصور کنیم که مقدارِ ثابتی نور در اختیار دارد و گاه آن را در اطراف میپراکند و گاه بر نقطهای واحد متمرکز میکند. اگر بخواهیم استعارهای را با استعارهای دیگر پاسخ دهیم، ترجیح میدهیم کارِ ابتداییِ توجه را به کارِ کارمندِ تلگراف تشبیه کنیم که پس از دریافتِ یک پیامِ مهم، آن را واژهبهواژه دوباره ارسال میکند تا از صحتِ آن اطمینان یابد.
اما برای فرستادنِ یک تلگرام، باید بدانیم چگونه از دستگاه استفاده کنیم. به همین ترتیب، برای آنکه تصویرِ دریافتشده از یک ادراک را بر خودِ آن بازتاب دهیم، باید بتوانیم آن را بازتولید کنیم؛ یعنی بتوانیم آن را از طریقِ تلاشی برای ترکیب، از نو بسازیم. گفتهاند که توجه، قوهای برای تحلیل است، و این سخن درست است؛ اما بهاندازه ی کافی نشان داده نشده است که چنین تحلیلی چگونه ممکن میشود، و نیز بهواسطه ی چه فرایندی میتوانیم در یک ادراک چیزی را کشف کنیم که در وهله ی نخست نمیتوانستیم در آن ادراک کنیم.
حقیقت این است که این تحلیل از طریقِ سلسلهای از کوششها برای ترکیب صورت میگیرد؛ یعنی از طریقِ مجموعهای از فرضیهها: حافظه، یکی پس از دیگری، تصاویرِ گوناگون و مشابهی را انتخاب میکند و آنها را در جهتِ ادراکِ تازه روانه میسازد. اما این انتخاب تصادفی نیست. آنچه این فرضیهها را پیشنهاد میکند و، حتی از دور، بر انتخابِ آنها نظارت دارد، همان حرکتِ تقلیدیای است که ادراک را ادامه میدهد و برای ادراک و تصاویر، چارچوبی مشترک فراهم میآورد.
[1]. recognition
[2]. apraxia
[3]. Bewegungsantriebe
[4]. attentive
[5]. apperceptive