مادّه و حافظه(۳)/ آنری برگسون/ ترجمه‌ی آبذ

اما نه رئالیسم و نه ایدئالیسم نمی‌توانند توضیح دهند چرا دو نظام وجود دارد

رئالیست، در حقیقت، کار خود را از جهان آغاز می‌کند؛ یعنی از مجموعه‌ای از تصاویر که روابط متقابلشان تابع قوانینی ثابت است؛ قوانینی که در آنها اثر دقیقاً متناسب با علت است و ویژگی بنیادی‌شان فقدانِ یک مرکز است؛ به‌گونه‌ای که همه‌ی تصاویر بر یک سطح واحد و بی‌پایان گسترده می‌شوند. اما او بی‌درنگ ناگزیر است بپذیرد که در کنار این نظام، ادراکات نیز وجود دارند؛ یعنی نظام‌هایی که در آنها همین تصاویر چنان به نظر می‌رسند که گویی به یکی از خودِ آنها وابسته اند؛ تصویری واحد که پیرامون آن، تصاویر دیگر در سطوح گوناگون جای می‌گیرند، به گونه‌ای که کوچک‌ترین تغییر در این تصویر مرکزی، همه‌ی آنها را به‌کلی دگرگون می‌کند. حال، همین ادراک نقطه‌ی آغاز کار ایدئالیست است: در نظام تصاویری که او می‌پذیرد، تصویری ممتاز وجود دارد، یعنی بدن او، که تصاویر دیگر به‌وسیله‌ی آن تعین می‌یابند. اما همین که ایدئالیست می‌کوشد زمان حال را به گذشته پیوند دهد و آینده را پیش‌بینی کند، ناچار است این جایگاه مرکزی را ترک کند، همه‌ی تصاویر را دوباره بر یک سطح قرار دهد، فرض کند که آنها دیگر برای او تغییر نمی‌کنند، بلکه برای خودِ خویش تغییر می‌کنند؛ و با آنها چنان رفتار کند که گویی بخشی از نظامی هستند که در آن هر تغییر، اندازه‌ی دقیق علت خود را نشان می‌دهد. تنها بر چنین اساسی است که علمِ جهان امکان‌پذیر می‌شود؛ و چون چنین علمی وجود دارد و می‌تواند آینده را پیش‌بینی کند، فرض بنیادی آن نمی‌تواند صرفاً اختیاری و دل‌بخواهی باشد. تنها نظام نخست مستقیماً در تجربه‌ی کنونی به ما داده می‌شود؛ اما ما به نظام دوم نیز باور داریم، دست‌کم از آن رو که تداوم گذشته، حال و آینده را می‌پذیریم. بنابراین، هم در ایدئالیسم و هم در رئالیسم، یکی از این دو نظام را مفروض می‌گیریم و می‌کوشیم دیگری را از آن استنتاج کنیم. اما در این استنتاج، نه رئالیسم موفق می‌شود و نه ایدئالیسم؛ زیرا هیچ‌یک از دو نظام تصاویر در دیگری مستتر نیست و هریک به‌تنهایی برای خود کامل و بسنده است. اگر نظامی از تصاویر را مفروض بگیریم که هیچ مرکزی ندارد و در آن هر عنصر دارای ابعاد و ارزش مطلق خویش است، هیچ دلیلی نمی‌بینم که چرا باید نظام دومی نیز به آن افزوده شود؛ نظامی که در آن هر تصویر دارای ارزشی نامعین است و تابع تمام دگرگونی‌هایی است که تصویر مرکزی از سر می‌گذراند. در این صورت، برای پدید آوردن ادراک، ناچارید چیزی شبیه «خدای ماشین‌ساز»[1] را وارد صحنه کنید؛ مانند فرضیه‌ی مادی‌گرایانه‌ی آگاهیِ فرعی یا پی‌پدیدارانه، که به موجب آن، از میان تمام تصاویری که از آغاز فرض کرده‌اید و هریک به‌طور مطلق تغییر می‌کنند، تصویری را که «مغز ما» می‌نامیم برمی‌گزینید و به حالت‌های درونی این تصویر، امتیازی عجیب و توضیح‌ناپذیر می‌دهید: اینکه بتوانند چیزی به خود بیفزایند؛ یعنی این بار، بازتولیدی نسبی و متغیر از همه‌ی تصاویر دیگر. درست است که پس از آن وانمود می‌کنید این بازنمایی اهمیت چندانی ندارد و آن را صرفاً نوعی فسفرتابی می‌دانید که ارتعاشات مغزی از خود بر جای می‌گذارند؛ گویی ماده‌ی مغزی و ارتعاشات مغزی، که خود در میان تصاویری قرار دارند که این بازنمایی را تشکیل می‌دهند، می‌توانستند ماهیتی متفاوت از آن داشته باشند! بنابراین، هر نوع رئالیسم ناگزیر است ادراک را امری تصادفی و عارضی بداند و در نتیجه، آن را به معما تبدیل کند. اما برعکس، اگر نظامی از تصاویر ناپایدار را مفروض بگیریم که پیرامون مرکزی ممتاز مرتب شده‌اند و با جابه‌جایی‌های بسیار جزیی این مرکز به‌شدت دگرگون می‌شوند، از همان ابتدا نظم طبیعت را کنار گذاشته‌ایم؛ نظمی که نسبت به نقطه‌ای که ما در آن موضع می‌گیریم و نیز نسبت به هدف خاصی که از آن آغاز می‌کنیم، بی‌اعتناست. در این صورت، شما نیز ناچار خواهید بود این نظم را با آوردن یک «خدای ماشین‌ساز» دیگر به صحنه بازگردانید؛ یعنی با فرضی دل‌بخواهی، نوعی هماهنگی ازپیش‌برقرارشده میان اشیا و ذهن، یا دست‌کم -به تعبیر کانت- میان حس و فاهمه را مفروض بگیرید. در اینجا دیگر این علم است که به امری تصادفی تبدیل می‌شود و موفقیت آن به معمایی بدل می‌گردد. پس نه می‌توان نظام نخست تصاویر را از نظام دوم استنتاج کرد و نه نظام دوم را از نظام نخست؛ و این دو آموزه‌ی متخاصم، یعنی رئالیسم و ایدئالیسم، به محض آنکه تصمیم می‌گیرند وارد یک میدان مشترک شوند، از دو سوی مخالف به سوی یک مانع واحد یورش می‌برند.

 

زیرا هر دو بر یک پیش‌فرض نادرست مبتنی اند: اینکه ادراک صرفاً غایتی نظری و شناختی دارد

اگر اکنون این دو آموزه را با دقت بررسی کنیم، در هر دو به یک پیش‌فرض مشترک برمی‌خوریم که می‌توان آن را چنین صورت‌بندی کرد: ادراک صرفاً و تماماً غایتی نظری و شناختی دارد؛ ادراک چیزی جز شناخت ناب نیست. تمام این بحث بر اهمیتی استوار است که باید برای این شناخت، در قیاس با شناخت علمی، قایل شویم. یک دیدگاه از نظمی آغاز می‌کند که علم اقتضا می‌کند و در ادراک چیزی جز نوعی علم مبهم و موقتی نمی‌بیند. دیدگاه دیگر ادراک را در مرتبه‌ی نخست قرار می‌دهد، آن را به یک امر مطلق تبدیل می‌کند و سپس علم را بیان نمادینِ واقعیت می‌داند. اما هر دو طرف، «ادراک کردن» را پیش از هر چیز به معنای شناختن می‌گیرند. و دقیقاً همین پیش‌فرض است که ما در آن مناقشه می‌کنیم. حتی سطحی‌ترین بررسیِ ساختار دستگاه عصبی در سلسله‌ی جانوری نیز نادرستی آن را آشکار می‌کند. و نمی‌توان این پیش‌فرض را پذیرفت، بی‌آنکه مسئله‌ی سه‌گانه‌ی ماده، آگاهی و رابطه‌ی میان این دو را به‌گونه‌ای عمیق در پرده‌ای از ابهام فرو بریم.

 

اما واقعات واقعاً دیدگاهی درست برعکس را پیشنهاد می‌کنند: شواهدی از ساختار و تکامل مغز

زیرا اگر پیشرفت ادراک خارجی را گام‌به‌گام، از مونراها[2] تا مهره‌داران عالی، دنبال کنیم، درمی‌یابیم که ماده‌ی زنده، حتی هنگامی که تنها توده‌ای ساده از پروتوپلاسم است، در برابر تأثیر تحریکات خارجی گشوده است و به آنها با واکنش‌های مکانیکی، فیزیکی و شیمیایی پاسخ می‌دهد. هرچه در سلسله‌ی موجودات زنده بالاتر می‌رویم، با تقسیم کار فیزیولوژیک روبه‌رو می‌شویم. سلول‌های عصبی پدیدار می‌شوند، تنوع می‌یابند و گرایش پیدا می‌کنند که در قالب یک دستگاه سازمان یابند؛ و هم‌زمان، جانور در برابر تحریکات خارجی با حرکات متنوع‌تری واکنش نشان می‌دهد. اما حتی هنگامی که تحریک دریافت‌شده بی‌درنگ به حرکت تبدیل نمی‌شود، به نظر می‌رسد صرفاً در انتظار فرصت مناسب باقی می‌ماند؛ و همان تأثیری که موجود زنده را از تغییرات محیط آگاه می‌کند، او را نیز به سازگار شدن با این تغییرات وامی‌دارد یا برای آن آماده می‌سازد. بی‌تردید، در مهره‌داران عالی میان خودکاری محض، که مرکز آن عمدتاً در نخاع قرار دارد، و فعالیت ارادی، که مستلزم دخالت مغز است، تفاوتی اساسی هست. شاید بتوان تصور کرد که تأثیر دریافت‌شده، به‌جای آنکه به حرکات بیشتری گسترش یابد، خود را به‌صورت آگاهی درونی و روحانی درمی‌آورد. اما همین که ساختار نخاع را با ساختار مغز مقایسه کنیم، ناچار می‌شویم نتیجه بگیریم که میان کارکردهای مغز و فعالیت انعکاسی دستگاه نخاعی، تنها تفاوتی در میزان پیچیدگی هست، نه تفاوتی در نوع و ماهیت. زیرا در عمل انعکاسی چه رخ می‌دهد؟ حرکت مرکزگرا یا آورانی که تحریک ایجاد می‌کند، بی‌درنگ، به‌واسطه‌ی مراکز عصبی نخاع، به حرکتی گریز از مرکز یا وابران تبدیل می‌شود که انقباض عضلانی را تعیین می‌کند. اما کارکرد دستگاه مغزی چیست؟ تحریک محیطی، به‌جای آنکه مستقیماً به سلول‌های حرکتی نخاع برود و انقباضی ضروری را بر عضله تحمیل کند، ابتدا به مغز صعود می‌کند و سپس دوباره به همان سلول‌های حرکتی نخاع فرود می‌آید؛ همان سلول‌هایی که در عمل انعکاسی دخالت داشتند. اکنون این مسیر غیرمستقیم چه‌چیزی به دست آورده است؟ و در سلول‌های موسوم به حسیِ قشر مغز در جست‌وجوی چه بوده است؟ من نمی‌فهمم (و هرگز نخواهم فهمید) که چگونه این تحریک می‌تواند از آنجا قدرتی معجزه‌آسا برای تبدیل شدن به بازنماییِ ابژه‌ها به دست آورد؛ و افزون بر این، این فرضیه را بی‌فایده می‌دانم، چنان‌که به‌زودی روشن خواهد شد. اما آنچه به‌روشنی می‌بینم این است که سلول‌های نواحی مختلف قشر مغز که «حسی» نامیده می‌شوند -یعنی سلول‌هایی که میان شاخه‌های انتهایی رشته‌های مرکزگرا و سلول‌های حرکتیِ ناحیه‌ی رولاندیک قرار گرفته‌اند- اجازه می‌دهند تحریک دریافت‌شده بنا بر انتخاب، به این یا آن سازوکار حرکتیِ نخاع برسد و از این راه، اثر خود را انتخاب کند. هرچه تعداد این سلول‌های واسطه بیشتر شود و هرچه امتدادهای آمیبی‌شکلِ آنها، که احتمالاً می‌توانند به شیوه‌های گوناگون به یکدیگر نزدیک شوند، بیشتر باشد، مسیرهای بیشتر و متنوع‌تری برای یک تحریک واحد که از پیرامون می‌آید، امکان گشوده شدن خواهد داشت؛ و در نتیجه، تعداد نظام‌های حرکتی‌ای که یک تحریک واحد می‌تواند از میان آنها انتخاب کند، بیشتر خواهد شد. از نظر ما، بنابراین، مغز چیزی بیش از نوعی مرکز تلفن نیست: کار آن برقراری ارتباط یا به تأخیر انداختن آن است. مغز چیزی به آنچه دریافت می‌کند نمی‌افزاید؛ اما چون همه‌ی اندام‌های ادراکی، تحریک را تا واپسین امتدادهای خود به آن می‌رسانند، و چون تمام سازوکارهای حرکتیِ نخاع و بصل‌النخاع نمایندگان شناخته‌شده و مستقر خود را در آن دارند، مغز درواقع مرکزی است که در آن، تحریک محیطی با این یا آن سازوکار حرکتی وارد رابطه می‌شود؛ سازوکاری که انتخاب‌شده است، نه ازپیش‌تعیین‌شده. از سوی دیگر، چون تعداد بسیار زیادی از مسیرهای حرکتی می‌توانند در این ماده، هم‌زمان، در برابر یک تحریک واحد از پیرامون گشوده شوند، این تحریک می‌تواند به هر اندازه‌ای تقسیم شود و در نتیجه، در واکنش‌های حرکتیِ بی‌شماری که هنوز صرفاً در مرحله‌ی آغاز و امکان اند، پراکنده گردد. بنابراین، کار مغز گاه این است که حرکت دریافت‌شده را به اندام واکنشیِ برگزیده‌ای هدایت کند، و گاه این است که تمام مسیرهای حرکتی را به روی آن بگشاید، تا حرکت بتواند همه‌ی واکنش‌های بالقوه‌ای را که در خود دارد آشکار کند و در میان آنها تقسیم و پراکنده شود. به بیان دیگر، از نظر ما، مغز در قبال حرکت دریافت‌شده ابزار تحلیل و در قبال حرکت اجراشده ابزار انتخاب است. اما در هر دو حالت، وظیفه‌ی آن صرفاً به انتقال و تقسیم حرکت محدود می‌شود. نه در مراکز عالی قشر مغز و نه در نخاع، عناصر عصبی برای شناخت عمل نمی‌کنند؛ آنها فقط در یک لحظه، شماری از کنش‌های ممکن را نشان می‌دهند یا یکی از آنها را سازمان می‌دهند. به عبارت دیگر، دستگاه عصبی به‌هیچ‌وجه وسیله‌ای برای ساختن، یا حتی آماده‌سازیِ بازنمایی‌ها نیست. وظیفه‌ی آن دریافت تحریک، فراهم کردن سازوکارهای حرکتی، و عرضه‌ی هرچه بیشتر این سازوکارها در برابر یک تحریک معین است. هرچه دستگاه عصبی تکامل بیشتری می‌یابد، نقاط بیشتر و دورتری از فضا را با سازوکارهای حرکتیِ پیچیده‌تر به یکدیگر مرتبط می‌کند. از این راه، دامنه‌ی امکان عمل ما گسترش می‌یابد؛ و کمال روزافزون آن در چیزی جز همین امر نیست. اما اگر دستگاه عصبی، از یک سر سلسله‌ی جانوری تا سر دیگر، چنین ساخته شده است که امکان کنشی هرچه کمتر ضروری و هرچه آزادتر را فراهم کند، آیا نباید بیندیشیم که ادراک (که پیشرفت آن با تکامل دستگاه عصبی هماهنگ است) نیز کاملاً در خدمت عمل است، نه در خدمت شناخت ناب؟ و اگر چنین باشد، آیا غنای فزاینده‌ی ادراک نمی‌تواند نشان‌دهنده‌ی گستره‌ی وسیع‌ترِ عدم‌تعین باشد که برای انتخاب موجود زنده در رفتار خود نسبت به ابژه‌ها باقی می‌ماند؟ پس بیایید از این عدم‌تعین به‌عنوان اصل حقیقی آغاز کنیم و ببینیم آیا می‌توان از آن امکان، و حتی ضرورت، ادراک آگاهانه را استنتاج کرد. به بیان دیگر، فرض کنیم نظامی از تصاویرِ به‌هم‌پیوسته و وابسته به یکدیگر وجود دارد که آن را جهان مادی می‌نامیم، و در این نظام، اینجا و آنجا، مراکز کنش واقعی را تصور کنیم که ماده‌ی زنده نماینده‌ی آنها است. آنچه می‌خواهیم اثبات کنیم این است که باید در پیرامون هریک از این مراکز، تصاویری باشند که تابع موقعیت آن مرکز باشند و همراه با آن تغییر کنند؛ اینکه ادراک آگاهانه ناگزیر باید پدید آید؛ و افزون بر آن، بتوان فهمید که چگونه چنین ادراکی پدید می‌آید.

 

پس باید از این اندیشه آغاز کنیم که ادراک به معنای کنشِ مشروط[3] است، کنشی نامتعین[4]

نخست درمی‌یابیم که قانونی دقیق میان میزان ادراک آگاهانه و شدت کنشی که موجود زنده در اختیار دارد، پیوند برقرار می‌کند. اگر فرضیه‌ی ما درست باشد، ادراک دقیقاً در همان لحظه‌ای پدیدار می‌شود که تحریکی که ماده دریافت کرده است، دیگر به‌صورت ناگزیر و بی‌درنگ به کنش تبدیل نمی‌شود. در مورد اندامواره‌ای ابتدایی، درست است که برای ایجاد تحریک، تماس مستقیم با ابژه‌ای که مورد توجه آن است ضروری است و در پی آن، واکنش نیز به‌سختی می‌تواند به تأخیر افتد. ازاین‌رو، در موجودات پست‌تر، لامسه در همان حال، هم فعال است و هم منفعل: به آنها امکان می‌دهد شکار خود را تشخیص دهند و بگیرند، خطری را احساس کنند و برای گریز از آن تلاش کنند. زواید گوناگون پیش‌زیاگان[5] و آمبولاکروم‌های خارپوستان، هم اندام‌های حرکت اند و هم اندام‌های ادراک لمسی؛ دستگاه نیش‌زنِ کیسه‌تنان نیز هم وسیله‌ای برای ادراک است و هم ابزاری برای دفاع. به‌طور خلاصه، هرچه واکنش ناگزیر باشد که بی‌واسطه‌تر و فوری‌تر صورت گیرد، ادراک نیز بیشتر به چیزی شبیه یک تماس صرف شباهت خواهد داشت؛ و در این حالت، فرایند کامل ادراک و واکنش را به‌سختی می‌توان از یک تحریک مکانیکیِ ناگهانی که در پی آن حرکتی ضروری رخ می‌دهد متمایز کرد. اما به همان اندازه که واکنش نامطمئن‌تر می‌شود و مجال بیشتری برای تعلیق و درنگ فراهم می‌آورد، فاصله‌ای که موجود زنده می‌تواند از آن نسبت به کنشِ چیزی که مورد توجهش است حساس شود نیز بیشتر می‌شود. موجود زنده به‌واسطه‌ی دیدن و شنیدن با شمار هرچه بیشتری از ابژه‌ها ارتباط برقرار می‌کند و در معرض تأثیرات هرچه دورتر قرار می‌گیرد؛ و خواه این اشیا نویدبخش منفعتی باشند و خواه دشمنی را تهدید کنند، هم وعده و هم تهدید، زمان تحقق خود را به تعویق می‌اندازند. بنابراین، میزان استقلالی که یک موجود زنده در اختیار دارد (یا به تعبیر ما، منطقه‌ی عدم‌تعینی که فعالیت او را احاطه کرده است) امکان می‌دهد که حتی پیشاپیش برآوردی از شمار و فاصله‌ی ابژه‌هایی داشته باشیم که آن موجود با آنها در ارتباط است. هرچه این رابطه باشد، و هرچه ماهیت درونیِ ادراک باشد، می‌توانیم با اطمینان بگوییم که گستره‌ی ادراک دقیقاً اندازه‌ی عدم‌تعینِ کنشی را نشان می‌دهد که قرار است در پی آن بیاید. پس می‌توانیم این قانون را چنین فرمولیده کنیم:  ادراک به همان اندازه بر فضا مسلط است که کنش بر زمان مسلط است.

 

 

[1]. deus ex machina

[2]. monera

[3]. eventual

[4]. indeterminate

[5]. Protozoa

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها