ایراد برگرفته از آنچه «تربیت» حواس نامیده میشود؛ معنای واقعی چنین تربیتی
نخستینِ این واقعیتها آن است که حواس ما نیازمند تربیت اند. نه بینایی و نه لامسه در آغاز قادر نیستند جایگاه مکانیِ تأثرات و انطباعات را تعیین کنند. سلسلهای از مقایسهها و استنتاجها لازم است تا بهتدریج بتوانیم یک انطباع را با انطباعی دیگر هماهنگ کنیم. از همینجا ممکن است فیلسوفان به این باور برسند که احساسات در ذات خود فاقد بُعد مکانی اند و اینکه از کنار هم قرارگرفتنشان، امتداد و گستردگی مکانی پدید میآید. اما آیا بر اساس فرضیهای که پیشتر مطرح کردیم، روشن نیست که حواس ما به همان اندازه نیازمند تربیت اند؛ البته نه تا خود را با اشیا سازگار کنند، بلکه تا با یکدیگر سازگار شوند؟ در اینجا، در میان همهی تصاویر، تصویری معین هست که من آن را بدن خودم مینامم و کنشِ مجازیِ آن از طریق بازتابی ظاهری از تصاویر پیرامون بر خودِ آنها آشکار میشود. فرض کنیم بدن من دارای این تعداد امکانهای مختلف برای کنش باشد؛ در این صورت، باید به همان تعداد، نظامهای بازتابی برای اجسام دیگر باشد؛ و هریک از این نظامها دقیقاً همان چیزی خواهد بود که یکی از حواس من ادراک میکند. پس بدن من همچون تصویری عمل میکند که تصاویر دیگر را بازمیتاباند و با این کار، آنها را در امتداد خطوطی تحلیل میکند که با کنشهای گوناگونی که میتواند بر آنها اعمال کند مطابقت دارند. در نتیجه، هریک از کیفیتهایی که حواس مختلف من در یک شیء واحد ادراک میکنند، نماد جهت خاصی از فعالیت من و نمایانگر نیازی خاص است. اما آیا مجموع این ادراکهایی که حواس مختلف من از یک بدن به دست میدهند، وقتی با یکدیگر متحد شوند، تصویر کامل آن بدن را به من خواهند داد؟ قطعاً نه؛ زیرا این ادراکها از یک کلّ بزرگتر جدا شدهاند. ادراک تمام انطباعات یا تأثیراتی که از تمام نقاطِ همهی اجسام دریافت میشود، به معنای فرود آمدن به وضعیت یک ابژی مادی خواهد بود. ادراک آگاهانه به معنای انتخاب است، و آگاهی اساساً در همین تشخیص و تمایز عملی خلاصه میشود. بنابراین، ادراکهای گوناگونی که حواس مختلف من از یک ابژهی واحد به دست میدهند، هنگامی که در کنار یکدیگر قرار گیرند، تصویر کامل آن ابژه را بازسازی نخواهند کرد؛ بلکه همچنان از یکدیگر بهوسیلهی فواصل و گسستهایی جدا خواهند ماند که، بهاصطلاح، شکافهای موجود در نیازهای من را اندازهگیری میکنند. تربیت حواس برای پر کردن همین فاصلهها ضروری است. هدف این تربیت آن است که حواسِ مختلفِ من را با یکدیگر هماهنگ کند، میان دادههای آنها پیوستگیای را که در اثر گسستگیِ نیازهای بدنم از میان رفته است دوباره برقرار سازد؛ بهطور خلاصه، تا حد امکان کلِ ابژهی مادی را بازسازی کند. بر اساس فرضیهی ما، این امر نیاز به تربیت حواس را توضیح میدهد. اکنون بیایید این توضیح را با توضیح پیشین مقایسه کنیم. در توضیح نخست، احساسات فاقد بُعد مکانیِ بینایی با احساسات فاقد بُعد مکانیِ لامسه و سایر حواس ترکیب میشوند و از طریق ترکیب و سنتز آنها، تصورِ یک ابژهی مادی پدید میآید. اما در وهلهی نخست، بهآسانی نمیتوان فهمید که این احساسات چگونه میتوانند بُعد مکانی پیدا کنند؛ و مهمتر از آن، هنگامی که اصلِ امتداد و بُعد مکانی بهطور کلی حاصل شد، چگونه میتوان توضیح داد که چرا یکی از این احساسات مشخصاً به نقطهای معین در فضا مربوط میشود. سپس میتوان پرسید که این احساسات چگونه، بهواسطهی چه توافق خوشایندی، و بر اساس چه هماهنگیِ ازپیشبرقرارشدهای، از انواع گوناگون با یکدیگر هماهنگ میشوند تا ابژهای پایدار را تشکیل دهند؛ ابژهای که از آن پس برای تجربهی من و تجربهی همهی انسانها مشترک است و در رابطهاش با ابژههای دیگر تابع همان قواعد انعطافناپذیری است که ما آنها را قوانین طبیعت مینامیم. اما در توضیح دوم، دادههای حواس مختلف ما برعکس، همان کیفیتهای خودِ ابژهها هستند که ابتدا در خودِ ابژه ادراک میشوند، نه در ما. آیا جای شگفتی است که این کیفیتها با یکدیگر گرد آیند، حال آنکه این فقط تجرید و انتزاع بوده که آنها را از یکدیگر جدا کرده است؟ براساس فرضیهی نخست، ابژهی مادی هیچیک از چیزهایی نیست که ما ادراک میکنیم: شما از یک سو اصلِ آگاهانه را همراه با کیفیتهای حسی قرار میدهید، و از سوی دیگر مادهای را میگذارید که هیچ محمولی نمیتوان دربارهاش بیان کرد؛ مادهای که آن را با نفیها تعریف میکنید، زیرا کار خود را با تهی کردن آن از هر چیزی که آن را برای ما آشکار میکند آغاز کردهاید. اما بر اساس فرضیهی دوم، شناخت ما از ماده میشود پیوسته ژرفتر و کاملتر شود. بهجای آنکه چیزی از آنچه ادراک میشود از ماده سلب کنیم، برعکس باید همهی کیفیتهای حسی را گرد هم آوریم، رابطهی میان آنها را بازسازی کنیم و پیوستگیای را که نیازهای ما میان آنها گسسته اند، دوباره برقرار سازیم. در این صورت، ادراک ما از ماده، دستکم در اصل و جدا از تأثر و، بهویژه، حافظه (که اندکی بعد به آن خواهیم پرداخت) دیگر نه نسبی خواهد بود نه سوبژکتیو؛ بلکه صرفاً بهواسطهی تعدد و گوناگونی نیازهای ما از یکدیگر گسسته شده است. بر اساس فرضیهی نخست، روح همانقدر ناشناختنی است که ماده؛ زیرا به آن قدرتی تعریفناپذیر نسبت میدهید که احساساتی را که نمیدانیم از کجا میآیند برانگیزد و سپس، به دلیلی که نمیدانیم چیست، آنها را در فضایی فرافکنی کند که در آن اجسام را تشکیل دهند. اما براساس فرضیهی دوم، نقش آگاهی بهروشنی مشخص میشود: آگاهی یعنی کنشِ مجازی؛ و صورتهایی که ذهن به خود گرفته است (همان صورتهایی که ذات روح را از ما پنهان میکنند) باید با کمک همین اصل دوم، یکی پس از دیگری همچون پردههایی که چیزی را میپوشانند کنار زده شوند. بدینترتیب، بر اساس فرضیهی ما، کمکم امکان تمایزی روشنتر میان روح و ماده و نیز امکان نوعی آشتی میان آن دو پدیدار میشود. اما این نکتهی نخست را فعلاً رها کنیم و به نکتهی دوم بپردازیم.