مادّه و حافظه(۹)/ آنری برگسون/ ترجمه‌ی آبذ

پاسخ به ایرادی که از آنچه «انرژی اختصاصی اعصاب» می‌گوییم گرفته‌اند

 

دومین واقعیتی که به آن استناد می‌شود، چیزی است که مدت‌ها آن را «انرژی اختصاصی اعصاب»[1] می‌نامیدند. می‌دانیم که تحریک عصب بینایی، خواه بر اثر یک ضربه‌ی خارجی و خواه بر اثر جریان الکتریکی، موجب پیدایش یک احساس بصری می‌شود؛ و همین جریان الکتریکی، اگر بر عصب شنوایی یا عصب زبانی‌حلقی[2] اعمال شود، موجب می‌شود صدایی شنیده شود یا مزه‌ای ادراک گردد. از همین واقعیات بسیار خاص، دو قانون بسیار کلی استنتاج شده است: نخست، اینکه علل مختلفی که بر یک عصب واحد اثر می‌گذارند، همان احساس واحد را برمی‌انگیزند؛ و دوم، اینکه یک علت واحد، اگر بر اعصاب مختلف اثر کند، احساس‌های متفاوتی ایجاد می‌کند. از این دو قانون نتیجه گرفته‌اند که احساس‌های ما صرفاً علایم و نشانه‌هایی هستند، و وظیفه‌ی هریک از حواس این است که حرکات همگن و مکانیکیِ واقع‌شونده در فضا را به زبان خاص خود ترجمه کند. در نتیجه، به این تصور رسیده‌اند که ادراک ما باید به دو بخش کاملاً متمایز تقسیم شود که از آن پس دیگر قادر به پیوند یافتن با یکدیگر نیستند: از یک سو، حرکات همگن در فضا؛ و از سوی دیگر، احساس‌های فاقد امتداد در آگاهی. اکنون وظیفه‌ی ما نیست که وارد بررسی مسائل فیزیولوژیکی‌ای شویم که تفسیر این دو قانون مطرح می‌کند؛ زیرا هرگونه که این قوانین را بفهمیم، چه «انرژی اختصاصی» را به خود اعصاب نسبت دهیم و چه آن را به مراکز عصبی مربوط کنیم، دشواری‌های حل‌ناشدنی پدید می‌آیند. اما خودِ وجود این قوانین نیز هر روز بیش از پیش محل تردید قرار می‌گیرد. خودِ لوتسه نیز از همان ابتدا به مغالطه‌ای در آنها مشکوک بود. او پیش از آنکه به آنها ایمان بیاورد، منتظر بود «امواج صوتی‌ای که بتوانند در چشم احساس نور ایجاد کنند، یا ارتعاشات نورانی‌ای که بتوانند در گوش احساس صدا پدید آورند» مشاهده شوند. در حقیقت، تمام گواهانی را که بدان‌ها استناد شده است می‌توان به یک الگوی واحد بازگرداند: محرک واحدی که قادر است احساس‌های متفاوتی ایجاد کند، و محرک‌های متعددی که قادر اند یک احساس واحد پدید آورند، یا جریان الکتریکی اند یا علتی مکانیکی که می‌تواند در اندام حسی موجب تغییری در تعادل الکتریکی شود. اکنون به‌درستی می‌توان پرسید آیا خودِ محرک الکتریکی شامل مؤلفه‌های متفاوتی نیست که از لحاظ ابژکتیو با احساس‌های گوناگون مطابقت داشته باشند، و آیا وظیفه‌ی هر حس صرفاً این نیست که از میان کل این مجموعه، مؤلفه‌ای را که به آن مربوط می‌شود استخراج کند؟ در این صورت، واقعاً با همان محرک‌هایی روبه‌رو خواهیم بود که احساس‌های یکسانی ایجاد می‌کنند، و با محرک‌های متفاوتی که احساس‌های متفاوتی برمی‌انگیزند. دقیق‌تر بگوییم، دشوار است بپذیریم که، برای مثال، اعمال یک محرک الکتریکی بر زبان هیچ‌گونه تغییر شیمیایی ایجاد نکند؛ و همین تغییرات شیمیایی هستند که در همه‌ی موارد آنها را «مزه‌ها» می‌نامیم. از سوی دیگر، در حالی که فیزیک‌دان توانسته است نور را با یک اختلال الکترومغناطیسی یکی بداند، می‌توانیم برعکس بگوییم آنچه او در اینجا «اختلال الکترومغناطیسی» می‌نامد، همان نور است؛ به‌گونه‌ای که درواقع، این نور است که عصب بینایی هنگام تحریک الکتریکی، آن را به‌طور ابژکتیو ادراک می‌کند. به نظر می‌رسد آموزه‌ی «انرژی اختصاصی اعصاب» در هیچ موردی به اندازه‌ی مورد گوش استوار نباشد؛ اما در هیچ موردی نیز وجود واقعیِ ابژه‌ی ادراک‌شده محتمل‌تر از اینجا نیست. بر این واقعیت‌ها بیش از این اصرار نخواهیم کرد، زیرا آنها در اثری تازه به‌تفصیل بیان و به‌طور جامع بررسی شده‌اند. تنها به این نکته اشاره می‌کنیم که احساس‌هایی که در اینجا از آنها سخن گفته شد، تصاویری نیستند که ما در خارج از بدن خود ادراک کنیم، بلکه بیشتر حالات تأثری[3] هستند که در درون بدن جای گرفته‌اند. و از طبیعت و کارکرد بدن ما، چنان‌که خواهیم دید، نتیجه می‌شود که هریک از عناصر به‌اصطلاح حسیِ آن دارای کنش واقعیِ خاص خود است؛ کنشی که باید هم‌سنخ با کنش بالقوه‌ی آن بر ابژه‌های خارجی‌ای باشد که معمولاً آنها را ادراک می‌کند. از همین‌رو می‌توان فهمید که چرا هریک از اعصاب حسی چنین به نظر می‌رسد که مطابق با شیوه‌ای ثابت و معین از احساس به ارتعاش درمی‌آید. اما برای روشن ساختن این نکته باید ماهیت تأثر[4] را بررسی کنیم. بدین ترتیب، به سومین و آخرین استدلالی می‌رسیم که باید آن را مورد بررسی قرار دهیم.

 

 

[1]. specific energy of the nerves

[2]. glosso-pharyngeal

[3]. affective

[4]. affection

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها