شیوهای که بیماران ما تداعیهای[1] خود را در طول کار روانکاوی ارائه میدهند، به ما امکان مشاهدات جالبی میدهد. «حالا فکر میکنی میخواهم به تو توهین کنم، اما واقعاً چنین منظوری ندارم.» متوجه میشویم این فکری است که به محض ظهور[2]، از طریق فرافکنی[3]، واپس زده میشود. یا: «میپرسی این شخص در خواب من چهکسی میشود باشد. مادرم نیست.» این را اصلاح میکنیم: «پس مادرت است.» در تفسیرهایمان، ما خود را مخیّر میگذاریم که انکار[4] را نادیده بگیریم[5] و به محتوای خالص فکر متوسل شویم. گویی بیمار گفته است: «اولین فکر من این بود که شاید مادرم باشد، اما هیچ تمایلی به پذیرش این موضوع ندارم.»
گاهی میتوانیم با روشی بسیار آسان، اطلاعات موردنظر خود را در مورد دستمایهی سرکوبشدهی نیاگاه به دست آوریم. میپرسیم: «خب، به نظر شما در این موقعیت چهچیز کاملاً بعید است؟ فکر میکنید در آن لحظه چهچیز اصلاً به ذهنتان خطور نمیکرد؟» اگر بیمار وارد تله شود و به ما بگوید که چهچیز را باورنکردنیترین میداند، تقریباً همیشه حقیقت را فاش میکند. افراد مبتلا به روانرنجوری بیاختیاری که قبلاً دردنمونهای خود را ادراک کردهاند، اغلب معادل خوبی برای این آزمایش ارائه میدهند. آنها میگویند: «من یک ایدهی بیاختیار جدید دارم. فکر اولیهام این بود که میتواند به معنای فلان و بهمان باشد. اما نه، مطمئناً این نمیتواند درست باشد؛ در غیر این صورت نمیشد که آن فکر را داشته باشم.» تفسیر ایدهی بیاختیار جدید که آنها با این استدلال برگرفته از درمان رد میکنند، البته تفسیر صحیحی است.
بنابراین، محتوای یک ایده یا فکر سرکوبشده میتواند به آگاهی راه یابد، مشروط بر آنکه انکار شود. انکار راهی برای تصدیق امر سرکوبشده است، درواقع به معنای رفع سرکوب است، اگرچه البته به معنای پذیرش آنچه سرکوب شده نیست. در اینجا میبینیم که چگونه یک کارکرد فکری با یک فرآیند عاطفی متفاوت است. تنها یکی از پیامدهای فرآیند سرکوب -یعنی عدماجازهی ورود محتوای فکری به آگاهی- با کمک انکار خنثی میشود. نتیجه، نوعی بازشناسی هوشمندانه از امر سرکوبشده است، در حالی که عنصر اساسی سرکوب همچنان پابرجاست.(1) در طول کار تحلیلی، ما اغلب یک نوع بسیار مهم و تا حدودی عجیب دیگر از این وضعیت را ایجاد میکنیم. ما حتی بر انکار نیز غلبه میکنیم و یک تصدیق فکری کامل از امر سرکوبشده را به وجود میآوریم، اما هنوز بدون رفع خودِ سرکوب.
از آنجایی که وظیفهی کارکرد فکری قضاوت، تصدیق[6] یا انکار محتوای افکار است، این اظهارات ما را به منبع روانشناختی این کارکرد رهنمون شده است. انکار چیزی در قضاوت اساساً به معنای گفتن این است: «این چیزی است که ترجیح میدهم سرکوب کنم.» عدمتصدیق، جانشین فکری سرکوب است؛ این «نه» آن نشانهای از سرکوب است، که نوعی گواهی مبدأ را بیان میکند مانند «ساخت آلمان». بهوسیلهی این نماد انکار، تفکر خود را از محدودیتهای اعمالشده توسط سرکوب رها میکند و دستمایههایی را که بدون آنها نمیتواند کارکردش را صورت دهد، تصاحب میکند.
اساساً وظیفهی قضاوت، اتخاذ دو نوع تصمیم است. باید تصمیم بگیرد که آیا یک چیز دارای یک ویژگی خاص است یا خیر، و اینکه آیا یک چیز خیالی در واقعیت وجود دارد یا خیر. ویژگی موردنظر در ابتدا ممکن است خوب یا بد، مفید یا مضر بوده باشد، یا به زبان قدیمترین تکانههای رانهی دهانی: «میخواهم بخورمش یا تُفش کنم.» به عبارت کلیتر: «میخواهم این را به درون ببرم یا دور نگهدارم»، یعنی: «میخواهم آن را درون خود یا بیرون از خود داشته باشم.» همانطور که در جای دیگری توضیح دادهام، انای لذت اولیه میخواهد هر چیز خوب را به درون وارد کند و هر چیز بد را بیرون کند. آنچه بد است، آنچه برای انا بیگانه است، آنچه بیرون است، در ابتدا از نظر او یکسان هستند.(2)
نوع دیگری از تصمیمگیری که کارکرد قضاوت است -اینکه آیا یک چیز خیالی در واقعیت وجود دارد یا خیر (واقعیتآزمایی)[7]– موضوعی است که به انای واقعیت مربوط میشود، که در نهایت انای لذت اولیه در آن تکامل مییابد. اکنون دیگر سؤال این نیست که آیا آنچه ادراک حسی میشود (یک چیز) باید به انا منتقل شود یا خیر، بلکه این است که آیا چیزی که از قبل در انا، به عنوان یک تصویر ذهنی، وجود دارد، میتواند در ادراک حسی (واقعیت) نیز دوباره کشف شود. میبینیم که بار دیگر، این سؤال مربوط به درون و بیرون است. آنچه غیرواقعی، صرفاً خیالی و ذهنی است، فقط در درون وجود دارد؛ چیزهای دیگر، چیزهای واقعی، در بیرون نیز وجود دارند. در این تحول، پایبندی به اصل لذت کنار گذاشته شده است. تجربه آموخته است که آنچه مهم است نهتنها این است که آیا یک چیز (یک ابژهی رضایت) دارای ویژگی «خوبی» است و بنابراین شایستهی ورود به انا است، بلکه این نیز هست که آیا واقعاً در جهان خارج وجود دارد و بنابراین میتواند هر زمان که نیاز باشد، تصاحب شود. برای درک این تحول، باید به یاد داشته باشیم که همهی تصاویر ذهنی از ادراکات ناشی میشوند؛ بازتولید آنها هستند. بنابراین، در اصل، صرف وجود ایدهی یک چیز، تضمینی است که آن چیز واقعاً وجود دارد. تضاد بین ذهنی و عینی از ابتدا وجود ندارد. این تضاد فقط به این دلیل ایجاد میشود که فکر این ظرفیت را دارد که چیزی را که یک بار درک شده است، با بازتولید آن به عنوان یک تصویر ذهنی، بدون نیاز به وجود ابژهی خارجی، بازگرداند. بنابراین، هدف اول و فوری آزمایش واقعیت، کشف ابژهی متناظر با تصویر ذهنی در ادراک حسی واقعی نیست، بلکه کشف مجدد آن و اطمینان از وجود آن است. یکی دیگر از ویژگیهای قوهی تفکر منجر به گسترش بیشتر شکاف بین امر ذهنی و امر عینی میشود. بازتولید ادراک حسی به عنوان یک تصویر ذهنی همیشه یک رونوشت دقیق نیست؛ میتواند با حذف یا ترکیب عناصر مختلف اصلاح شود. در اینجا وظیفهی واقعیتآزمایی، ارزیابی میزان این تحریفات است. با این حال، واضح است که آنچه منجر به آغاز واقعی واقعیتآزمایی شد، از دست دادن ابژههایی بود که زمانی رضایت واقعی به همراه داشتند.
قضاوت، کنشی فکری است که انتخاب کنش حرکتی را تعیین میکند، به مکث برای تفکر پایان میدهد و راه را از فکر به عمل هدایت میکند. من در جای دیگری نیز در مورد مکث برای تفکر بحث کردهام. باید آن را به عنوان یک دورهی آزمایشی از یک عمل، یک «ابراز احساس»[8] که شامل هزینهی کم تخلیهی حرکتی است، در نظر گرفت. حال بیایید فکر کنیم: انا قبلاً این نوع ابراز احساس را کجا به کار برده است؟ تکنیکی را که اکنون در فرآیندهای تفکر به کار میبَرَد، از کجا آموخته است؟ این تکنیک در انتهای حسی دمودستگاه روانی، در ارتباط با ادراکات حسی بود. طبق فرضیهی ما، ادراک فرآیندی کاملاً منفعل نیست، بلکه انا به طور دورهای مقادیر کمی انرژی را در سیستم ادراکی سرمایهگذاری میکند که از طریق آن محرکهای خارجی را نمونهبرداری میکند و پس از هر پیشرفت اکتشافی دوباره عقبنشینی میکند.
مطالعهی پدیدهی قضاوت شاید اولین بینش را در مورد چگونگی تکامل یک عملکرد فکری از بازی تکانههای اولیهی رانه به ما میدهد. قضاوتکردنِ چیزی، پیشرفت مصلحتی از عمل اولیه، که بهوسیلهی اصل لذت اداره میشود، یعنی ادغام آن در انا یا اخراج آن از انا است. به نظر میرسد قطبیت آن با تضادی که بین دو گروه اساسی از رانهها قایل شدهایم، مطابقت دارد. تصدیق -به عنوان جانشینی برای وحدت- متعلق به اروس است، انکار -جانشین برونرانی[9]– متعلق به رانهی تخریب[10] است. طلب عام برای انکار، انکارگرایی برخی روانپریشها، احتمالاً میشود به عنوان نشانهای از فروپاشی رانهی ناشی از کنارهگیری اجزای زیّانه در نظر گرفته شود. اما قضاوت تنها به این دلیل قادر به انجام عملکردش است که ایجاد نماد انکار، اولین معیار استقلال تفکر از اثرات سرکوب و بنابراین از محدودیتهای اصل لذت را فراهم میکند.
کاملاً با این دیدگاه از انکار، این واقعیت همسو است که در طول تحلیل، ما هرگز «نه» را در نیاگاه نمییابیم و شناخت نیاگاه بهواسطهی انا همیشه در فرمولبندیهای انکاری بیان میشود. هیچ مدرکی قویتر از این وجود ندارد که نیاگاه با موفقیت کشف شده باشد، مگر زمانی که بیمار با این کلمات واکنش نشان میدهد: «این چیزی نبود که من فکر میکردم» یا «من به چنین چیزی فکر نمیکردم (هرگز فکر نکردهام).»
۱۹۲۵
پینوشت
۱. این فرآیند همچنین اساس پدیدهی شناختهشدهی «سرنوشت وسوسهانگیز» است. «چقدر خوب است که مدتهاست یکی از میگرنهایم را نداشتهام!» با این حال، این اولین نشانهی حملهای است که ما قبلاً نزدیک شدن آن را حس کردهایم، اما هنوز نمیخواهیم باورش کنیم.
۲. نگاه کنید به نظرات من در «رانهها و سرنوشتشان».
[1]. associations
[2]. emerges
[3]. projection
[4]. negation
[5] disregarding
[6]. affirm
[7]. Reality-testing
[8]. feeling out
[9]. expulsion
[10]. destruction