تلاش‌های منفی برای رهایی فردیت از روان اشتراکی/ کارل گوستاو یونگ/ ترجمه‌ی آبذ

الف) ترمیم قهقرایی پرسونا

 

۲۵۴

فروپاشی نگرش آگاهانه مسئله‌ی کوچکی نیست. همیشه مانند پایان دنیا به نظر می‌رسد، گویی همه‌چیز به آشوب اولیه بازگشته است. فرد احساس می‌کند که رهاشده و سردرگم است، مانند کشتی بی‌سکانی که به حال‌وهوای عناصر رها شده است. حداقل اینطور به نظر می‌رسد. با این حال، در واقعیت، فرد به نیاگاه اشتراکی که اکنون رهبری را به دست گرفته است، بازگشته است. می‌توانیم نمونه‌هایی از مواردی را که در لحظه‌ی بحرانی، یک فکر نجات‌بخش، یک رؤیا، یک ندای درونی با قدرتی مقاومت‌ناپذیر از اعتقاد به زندگی از راه رسیده و به زندگی جهت جدیدی بخشیده است، به کثرات ذکر کنیم. احتمالاً می‌توانیم به همان تعداد مواردی ذکر کنیم که فروپاشی به معنای فاجعه‌ای بوده که زندگی را نابود کرده است، زیرا در چنین لحظاتی، ایده‌های بیمارگونه نیز مستعد ریشه‌گرفتن اند، یا آرمان‌ها پژمرده می‌شوند، که به همان اندازه فاجعه‌بار است. در یک مورد، نوعی ناهنجاری روانی یا روان‌پریشی ایجاد می‌شود؛ در مورد دیگر، حالتی از سردرگمی و تضعیف روحیه. اما به محض اینکه محتویات نیاگاه به آگاهی نفوذ می‌کنند و آن را با قدرت خارق‌العاده‌ی اعتقاد خود پر می‌کنند، این سؤال مطرح می‌شود که فرد چگونه واکنش نشان خواهد داد. آیا مغلوب این محتویات خواهد شد؟ آیا ساده‌لوحانه آنها را خواهد پذیرفت؟ یا ردّشان خواهد کرد؟ (من واکنش ایدئال، یعنی درک انتقادی را نادیده می‌گیرم.) مورد اول نشان‌دهنده‌ی پارانویا یا اسکیزوفرنی است؛ مورد دوم ممکن است یا به فردی چندمرکزی[1] با مذاقی مایل به پیشگویی تبدیل شود، یا ممکن است به نگرشی کودکانه بازگردد و از جامعه‌ی بشری جدا شود؛ مورد سوم نشان‌دهنده‌ی ترمیم واپس‌گرایانه‌ی شخصیت است. این فرمول‌بندی بسیار فنی به نظر می‌رسد و خواننده می‌تواند به‌حق فرض کند که ارتباطی با یک واکنش روانی پیچیده مانند آنچه در جریان درمان تحلیلی قابل‌مشاهده است، دارد. با این حال، اشتباه است که فکر کنیم مواردی از این نوع فقط در درمان تحلیلی ظاهر می‌شوند. این فرآیند را می‌توان به همین خوبی و اغلب حتی بهتر، در موقعیت‌های دیگر زندگی، یعنی در تمام مشاغلی که در آن‌ها دخالت‌های خشونت‌آمیز و مخرب سرنوشت وجود داشته است، مشاهده کرد. احتمالاً هرکسی دچار چرخش‌های نامطلوب سرنوشت شده است، اما اغلب این زخم‌ها التیام می‌یابند و هیچ نشان فلج‌کننده‌ای از خودشان به جا نمی‌گذارند. اما در اینجا ما با تجربیاتی سروکار داریم که مخرب اند و می‌توانند آدمی را کاملاً نابود کنند یا حداقل او را برای همیشه فلج کنند. بیایید به عنوان مثال، تاجری را در نظر بگیریم که ریسک بزرگی را می‌پذیرد و در نتیجه ورشکست می‌شود. اگر او به خود اجازه ندهد که از این تجربه‌ی نومیدکننده دلسرد شود، بلکه بدون هیچ‌گونه نگرانی، جسارت سابقش را حفظ کند، شاید با کمی احتیاط مفید، زخمش بدون آسیب دایمی بهبود یابد. اما اگر، از سوی دیگر، او تکه‌تکه شود، از تمام خطرات بیشتر چشم‌پوشی کند و با زحمت فراوان سعی کند اعتبار اجتماعی‌اش را در محدوده‌ی شخصیتی بسیار محدودتر، با انجام کارهای پست‌تر با ذهنیت یک کودک ترسیده، در موقعیتی بسیار پایین‌تر از خودش، ترمیم کند، از نظر فنی، او شخصیتش را به شیوه‌ای واپس‌گرایانه بازسازی کرده است. او در نتیجه‌ی ترسش به مرحله‌ی اولیه‌ی شخصیت خود بازگشته است؛ او خودش را تحقیر کرده، وانمود می‌کند که مانند قبل از تجربه‌ی حیاتی است، هرچند که حتی قادر به فکر کردن به تکرار چنین ریسکی هم نیست. شاید قبلاً او بیش از آنچه می‌توانست انجام دهد، می‌خواست؛ اکنون حتی جرئت نمی‌کند آنچه را در توان دارد، امتحان کند.

 

۲۵۵

چنین تجربیاتی در هر مرحله از زندگی و به هر صورت محتملی رخ می‌دهد، چنانکه در درمان روانشناختی نیز. در اینجا دوباره مسئله‌ی رشد شخصیت، ریسک کردن بر روی شرایط یا طبیعت فرد مطرح است. اینکه تجربه‌ی حیاتی در درمان واقعی چیست، از مورد دانشجوی فلسفه‌ی ما قابل‌مشاهده است: این انتقال است. همانطور که قبلاً اشاره کردم، ممکن است بیمار نیاگاه از روی صخره‌ی انتقال بلغزد، که در این صورت به یک تجربه تبدیل نمی‌شود و هیچ اتفاق اساسی رخ نمی‌دهد. پزشک، صرفاً از روی راحت‌طلبی، ممکن است برای چنین بیمارانی آرزوی موفقیت کند. اما اگر بیماران باهوش باشند، چیزی نمی‌گذرد که وجود این مشکل را در خود کشف می‌کنند. اگر پزشک، مانند مورد فوق، به مقام پدر-دوست ارتقا یابد و در نتیجه با سیلی از خواسته‌ها علیه خودش مواجه شود، باید به‌ناچار راه‌ها و وسایلی را برای دفع این هجوم بیابد، بی آنکه خودش در گرداب گرفتار شود و بی آنکه به بیمار آسیبی برساند. گسست شدید انتقال ممکن است منجر به عود کامل یا وضعی بدتر از عود کامل شود؛ بنابراین باید با درایت و دوراندیشی زیادی با این مشکل برخورد کرد. احتمال دیگر، امید واهی به این است که «به مرور زمان» این «مزخرفات» خودبه‌خود از بین می‌رود. مطمئناً همه‌چیز به مرور زمان متوقف می‌شود، اما ممکن است این مدت زمان به طرز غیرعقلانی طولانی باشد و مشکلات برای هر دو طرف به قدری تحمل‌ناپذیر باشد که بتوان فوراً از ایده‌ی زمان به عنوان یک عامل شفابخش دست کشید.

 

۲۵۶

به نظر می‌رسد نظریه‌ی فرویدی روان‌رنجوری، ابزار بسیار بهتری برای «مبارزه»[2] با انتقال ارائه می‌دهد. وابستگی بیمار به عنوان یک تقاضای جنسی کودکانه که جایگزین کاربرد عقلانی تمایلات جنسی می‌شود، توضیح داده می‌شود. مزایای مشابهی نیز در نظریه‌ی آدلری ارائه می‌شود، که انتقال را به عنوان یک هدف قدرت کودکانه و به عنوان یک «اقدام حفاظتی»[3] توضیح می‌دهد. هر دو نظریه، ذهنیت روان‌رنجور را چنان به طور دقیق توصیف می‌کنند که هر مورد روان‌رنجوری را می‌توان همزمان با هر دو نظریه توضیح داد. این واقعیت بسیار قابل‌توجه، که هر ناظر بی‌طرفی موظف به تأیید آن است، تنها می‌تواند بر این شرط استوار باشد که «شهوانیت (اروتیسیسم) کودکانه»ی فروید و «رانه‌ی قدرت» آدلر، صرف‌نظر از تضاد نظرات بین این دو مکتب، یک چیز باشند. این صرفاً بخشی از غریزه‌ی اولیه‌ی کنترل‌نشده و در ابتدا کنترل‌ناپذیر است که در پدیده‌ی انتقال آشکار می‌شود. دیسه‌های خیالش باستانی که به‌تدریج به سطح آگاهی می‌رسند، تنها گواه دیگری بر این موضوع هستند.

 

۲۵۷

می‌توانیم هر دو نظریه را امتحان کنیم تا بیمار ببیند که خواسته‌هایش چقدر بچگانه، غیرممکن و پوچ است، و شاید در نهایت دوباره به خودش بیاید. با این حال، بیمار من تنها کسی نبود که این کار را نکرد. کاملاً درست است، پزشک همیشه می‌تواند با این نظریه‌ها آبروی خودش را حفظ کند و خودش را از یک وضعیت دردناکِ کم‌وبیش انسانی نجات دهد. درواقع بیمارانی هستند -یا به نظر می‌رسد هستند- که انجام اقدامات بیشتر درباره‌شان بی‌نتیجه است؛ اما مواردی نیز هست که این روش‌ها باعث آسیب روانی بی‌معنی می‌شوند. در مورد بیمار دانشجوی من، من به طور مبهم چیزی شبیه به این را احساس کردم و بنابراین با بی‌اعتمادی پنهان، تلاش‌های عقلی‌گرایانه‌ام را کنار گذاشتم تا به طبیعت فرصتی بدهم آنچه را به نظر من حماقت خودش بود، اصلاح کند. همانطور که قبلاً ذکر شد، این چیزی فوق‌العاده مهم به من آموخت، یعنی وجود یک خودتنظیمی نیاگاه. نیاگاه نه‌تنها می‌تواند آرزو کند، بلکه می‌تواند آرزوهای خود را نیز لغو کند. این درک، که از اهمیت بسیار زیادی برای تمامیت شخصیت برخوردار است، قاعدتاً برای هرکسی که نمی‌تواند بر این ایده غلبه کند که این صرفاً یک مسئله‌ی کودکانه است، مهروموم شده باشد. او در آستانه‌ی این درک، رویش را برمی‌گرداند و به خود می‌گوید: «البته که همه‌چیز بی‌معنی بود. من یک خیال‌پرداز دیوانه‌ام! بهترین کار این است که نیاگاه را دفن کنم یا آن را با تمام آثارش به دریا بیندازم.» معنا و هدفی را که او مشتاقانه آرزویش را داشت، تنها به عنوان پرسه‌های کودکانه خواهد دید. او خواهد فهمید که اشتیاقش ابسورد بوده است؛ یاد می‌گیرد که با خودش مدارا کند، تسلیم شود. چه‌کاری می‌تواند کند؟ به جای مواجهه با این تعارض، او به عقب برمی‌گردد و تا جایی که می‌تواند، شخصیت خردشده‌ی خود را به صورت واپس‌گرایانه بازسازی می‌کند و تمام آن امیدها و انتظاراتی را که تحت انتقال شکوفا شده بود، نادیده می‌گیرد. او کوچک‌تر، محدودتر و معقول‌تر از قبل خواهد شد. نمی‌توان گفت که این نتیجه در همه‌ی موارد یک بدشانسی محض خواهد بود، زیرا افراد زیادی هستند که به دلیل شهرت منفی‌شان در بی‌کفایتی، در یک سیستم عقلی‌گرا بهتر از آزادی رشد می‌کنند. آزادی یکی از دشوارترین چیزهاست. کسانی که می‌توانند این را تحمل کنند، می‌توانند همراه با فاوست بگویند:

من این کره‌ی ارض را مثل کف دستم می‌شناسم.

چشم بینا رو به ماورا بسته شده است.

احمق کسی که چشم خیره‌اش را به آن سو هدایت می‌کند،

برای خود یک بدل در آسمان می‌سازد!

بگذار اینجا به اطرافش نگاه کند، نه که فراتر از اینجا سرگردان شود.

برای آدم سالم، این دنیا باید کفایت کند.

پرسه زدن در ابدیت بیهوده است!

آدم سالم آنچه را درک می‌کند، می‌تواند به دست آورد.

بنابراین بگذار در طول روز زمینی خود قدم بزند.

اگرچه اشباح در پی‌اش می‌روند، بگذار راه خود را برود.

 

۲۵۸

چنین راه‌حلی کامل خواهد بود اگر انسان واقعاً بتواند نیاگاه را از خود دور کند، انرژی آن را تخلیه کند و آن را غیرفعال سازد. اما تجربه نشان می‌دهد که نیاگاه را فقط قدری می‌توان از انرژی‌اش محروم کرد: نیاگاه دایماً فعال می‌ماند، زیرا نه‌تنها حاوی زی است، بلکه خود منبع آن است، زی‌ای که عناصر روانی از آن جریان می‌یابند. بنابراین، این توهم است که فکر کنیم با نوعی نظریه یا روش جادویی، نیاگاه را می‌توان سرانجام از زی خالی کرد و بنابراین، به‌اصطلاح، آن را از بین برد. می‌توان مدتی با این توهم بازی کرد، اما روزی فرا می‌رسد که مجبور می‌شویم یکصدا با فاوست بگوییم:

اما اکنون چنان شبحی در هوا موج می‌زند

که هیچ‌کس نمی‌داند چگونه از آن فرار کند، هیچ کس نمی‌داند کجا.

اگرچه روزی با درخششی عقلانی به استقبال ما می‌آید،

شب ما را در تار و پود رؤیا گرفتار می‌کند.

ما شادمان از مزارع بهار برمی‌گردیم،

و پرنده‌ای قارقار می‌کند. چه‌چیز را قارقار می‌کند؟ چیزی شیطانی.

شب و روز در خرافات گرفتار است،

آن خود را شکل می‌دهد و نشان می‌دهد و هشدار می‌دهد.

و ما، چنان ترسیده، بی دوست یا خویشاوند ایستاده‌ایم،

و در جیرجیر می‌کند و هیچ‌کس وارد نمی‌شود.

هیچ‌کس به اراده‌ی خود، نمی‌تواند نیاگاه را از قدرت مؤثرش محروم کند. در بهترین حالت، می‌توان خود را در این مورد فریب داد. زیرا همانطور که گوته می‌گوید:

ناشنیده با گوش بیرونی

در قلب، ترس را زمزمه می‌کنم؛

ساعت‌به‌ساعت تغییرشکل می‌دهم

قدرت وحشیانه‌ام را به کار می‌گیرم.

فقط یک چیز در برابر نیاگاه مؤثر است، و آن ضرورت سخت بیرونی است. (کسانی که دانش بیشتری درباره‌ی نیاگاه دارند، در پشت ضرورت بیرونی، همان چهره‌ای را می‌بینند که زمانی از درون به آنها خیره شده بود.) یک ضرورت درونی می‌تواند به یک ضرورت بیرونی تبدیل شود، و تا زمانی که ضرورت بیرونی واقعی باشد، و نه‌فقط ساختگی، مشکلات روانی کم‌وبیش بی‌اثر می‌مانند. به همین دلیل است که مفیستو به فاوست، که از «جنون جادو» خسته شده است، توصیه‌ی زیر را می‌کند:

درست است، یک راه وجود دارد

که به چیزی نیازی ندارد،

نه به پزشک و نه به جادوگر.

وسایلت را جمع کن و به زمین برگرد

و شروع به کندن و حفر گودال کن؛

در محدوده‌ی باریک بمان، ذهنت را محدود کن،

و با ساده‌ترین نوع علوفه زندگی کن،

هیولایی در میان حیوانات؛ و فراموش نکن

از کود خودت برای محصولاتی که می‌کاری استفاده کنی!

این یک واقعیت آزموده‌شده است که زندگی ساده را نمی‌توان جعل کرد، و بنابراین وجود بی‌مشکل یک مرد فقیر را، که واقعاً به سرنوشت سپرده شده است، نمی‌توان با چنین تقلیدهای ارزان‌قیمتی خرید. تنها انسانی که چنین زندگی‌ای را نه به عنوان یک امکان محض، بلکه درواقع به دلیل ضرورت طبیعت خودش به آن سوق داده می‌شود، کورکورانه از مشکل روح خودش عبور خواهد کرد، زیرا چنین انسانی فاقد ظرفیت درک آن است. اما به محض آنکه مسئله‌ی فاوستی را دید، راه فرار به‌سوی زندگی ساده برای همیشه بسته می‌شود. البته هیچ‌چیز مانع او از گرفتن یک کلبه‌ی دواتاقه در روستا یا گشت‌وگذار در باغ و خوردن شلغم خام نمی‌شود. اما روحش به این فریب می‌خندد. فقط آنچه واقعاً خودِ اوست، قدرت شفا دادن دارد.

 

۲۵۹

بازگشت واپس‌گرایانه‌ی پرسونا، تنها برای آن آدمی امکان‌پذیر است که شکست بحرانی زندگی‌اش را مدیون خودبزرگ‌بینی‌اش است. با شخصیت تحلیل‌رفته، او به اندازه‌ای که می‌تواند تحلیل‌رفتگی را پر کند، برمی‌گردد. اما در هر مورد دیگر، تسلیم شدن و خودکم‌بینی نوعی طفره رفتن است که در درازمدت تنها به قیمت بیماری روان‌رنجوری می‌شود ادامه یابد. از دیدگاه آگاهانه‌ی فرد مورد نظر، وضعیت او به‌هیچ‌وجه شبیه طفره رفتن نیست، بلکه به نظر می‌رسد به دلیل عدم‌امکان مقابله با مشکل باشد. معمولاً او شخصیتی تنها است که در فرهنگ امروزی ما، این تنهایی کمک کمی به‌اش می‌کند یا هیچ کمکی به او نمی‌کند. حتی روانشناسی نیز فقط تفاسیر صرفاً تقلیل‌گرایانه‌ای برای ارائه دارد، زیرا ناگزیر بر ویژگی کهنه و کودکانه‌ی این حالت‌های گذار تأکید می‌کند و آنها را برای او غیرقابل‌قبول می‌سازد. این واقعیت که یک نظریه‌ی پزشکی نیز ممکن است به این هدف کمک کند که پزشک را قادر سازد تا کم‌وبیش خودش را از مخمصه نجات دهد، به ذهن او خطور نمی‌کند. دقیقاً به همین دلیل است که این نظریه‌های تقلیل‌گرایانه به‌زیبایی با جوهره‌ی روان‌نژندی مطابقت دارند؛ زیرا آنها خدمت بزرگی به پزشک می‌کنند.

 

ب) اینهمانی با روان اشتراکی

 

۲۶۰

راه دوم به اینهمانی با روان اشتراکی منجر می‌شود. این به معنای پذیرش تورم است، اما اکنون به یک سیستم ارتقا یافته است. به عبارت دیگر، فرد، مالکِ خوشبختِ حقیقتِ بزرگی خواهد بود که تنها منتظر کشف‌شدن بود؛ مالک دانشی آخرالزمانی که شفای ملت‌ها را نوید می‌دهد. این نگرش لزوماً خودبزرگ‌بینی به شکل مستقیم نیست، بلکه به شکل ملایم‌تر و آشناتر الهام نبوی و آرزوی شهادت است. برای افراد ضعیف‌النفس، که اغلب بیش از سهم خود جاه‌طلبی، غرور و ساده‌لوحی نابجا دارند، خطر تسلیم شدن در برابر این وسوسه بسیار زیاد است. دسترسی به روان اشتراکی به معنای تجدیدحیات برای فرد است، صرف‌نظر از اینکه این تجدیدحیات خوشایند یا ناخوشایند احساس شود. همه دوست دارند به این تجدیدحیات بچسبند: یکی به این دلیل که احساس زندگی او را افزایش می‌دهد، دیگری به این دلیل که نوید برداشت غنی از دانش را می‌دهد، سومی به این دلیل که کلیدی را کشف کرده است که تمام زندگی‌اش را متحول خواهد کرد. بنابراین، همه‌ی کسانی که نمی‌خواهند خود را از گنجینه‌های بزرگی که در روان اشتراکی مدفون شده‌اند محروم کنند، به هر وسیله‌ی ممکن تلاش خواهند کرد تا ارتباط نویافته‌ی خود را با منبع اصلی زندگی حفظ کنند. به نظر می‌رسد اینهمانی کوتاه‌ترین راه برای این امر باشد، زیرا انحلال پرسونا در روان اشتراکی به طور مثبت فرد را دعوت می‌کند تا با مغاک ازدواج کند و تمام خاطرات را در آغوش آن محو کند. این بخش از عرفان در همه‌ی انسان‌های بهتر ذاتی است، مانند اشتیاق به مادر، نوستالژی برای منبعی که از آن آمده‌ایم.

 

۲۶۱

همانطور که در کتابم در مورد زی نشان داده‌ام، در ریشه‌ی اشتیاق واپس‌گرایانه، که فروید آن را «تثبیت کودکی»[4] یا «آرزوی محرم‌آمیزی»[5] می‌نامد، یک ارزش خاص و یک نیاز خاص نهفته است که در اسطوره‌ها به‌صراحت بیان شده‌اند. دقیقاً قوی‌ترین و بهترین مردان، قهرمانان، هستند که تسلیم اشتیاق واپس‌گرایانه‌ی خود می‌شوند و عمداً خود را در معرض خطر بلعیده شدن توسط هیولای مغاک مادرانه قرار می‌دهند. اما اگر مردی قهرمان باشد، به همین جهت قهرمان است که در نهایت، اجازه نداده هیولا ببلعدش، بلکه آن را نه یک بار، بلکه بارها مطیع خودش کرده است. پیروزی بر روان اشتراکی به‌تنهایی ارزش واقعی را به دست می‌دهد؛ تسخیر گنجینه، سلاح شکست‌ناپذیر، طلسم جادویی یا هر آنچه اسطوره مطلوب‌تر می‌داند. هرکسی که با روان اشتراکی همذات‌پنداری کند (یا به تعبیر اساطیری، بگذارد هیولا او را ببلعد) و در آن ناپدید شود، به گنجی که اژدها از آن محافظت می‌کند دست می‌یابد، اما او این کار را به رغم میل باطنی‌اش و با بیشترین آسیب به خودش انجام می‌دهد.

 

۲۶۲

احتمالاً هیچ شخصی که از ابسوردیّت این اینهمانی آگاه باشد، شجاعت آن را نخواهد داشت که آن اینهمانی را به یک اصل تبدیل کند. اما خطر این است که بسیاری از مردم فاقد شوخ‌طبعی لازم اند، وگرنه در این برهه‌ی خاص، آنها را ناکام می‌گذارد؛ آنها گرفتار نوعی حس ترحم می‌شوند، همه‌چیز پر از معنا به نظر می‌رسد و هرگونه انتقاد مؤثر از خود، مهار می‌شود. من به طور کلی وجود پیشگویان[6] واقعی را انکار نمی‌کنم، اما به حکم احتیاط، با تردید در هر مورد خاص شروع می‌کنم؛ زیرا پذیرفتن یک انسان به عنوان یک پیشگوی واقعی برای ما موضوعی بسیار جدی است. هر پیشگوی اصیل، مردانه در برابر ادعاهای نیاگاه نقشش می‌جنگد. بنابراین، وقتی یک پیشگو در یک لحظه ظاهر می‌شود، بهتر است به ما توصیه شود در مورد یک عدم‌تعادل روانی احتمالی فکر کنیم.

 

۲۶۳

اما علاوه بر امکان پیشگو شدن، شادی فریبنده‌ی دیگری نیز هست،که  ظریف‌تر و ظاهراً مشروع‌تر است: شادی پیرو[7] پیشگو شدن. این، برای اکثر قریب به اتفاق مردم، یک تکنیک کاملاً ایدئال است. مزایای آن عبارت اند از نفرت از کرامت یا اودیوم دیگنیتاتیس[8]، مسئولیت فوق‌بشری پیشگو، به فراغت ناشی از بی‌آبرویی یا اوتیوم ایندیگنیتاتیس[9] بسیار شیرین‌تر تبدیل می‌شود. پیرو بی‌ارزش است؛ او فروتنانه جلو پای استاد می‌نشیند و از داشتن ایده‌های خودش خودداری می‌کند. تنبلی ذهنی برای پیرو به فضیلت تبدیل می‌شود؛ حداقل می‌توان در آفتاب یک موجود نیمه‌خدایی غوطه‌ور شد. او می‌تواند از کهنگی و کودکانه بودن خیالات نیاگاهش به نحوی بی‌ضرر برای خودش لذت ببرد، زیرا تمام مسئولیت‌ها به درگاه استاد سپرده شده است. پیرو از طریق خدایی کردن استاد، ظاهراً بی آنکه متوجه آن شود، قد می‌کشد. علاوه بر این، او حقیقت بزرگ را در اختیار دارد؛ البته نه کشف خودش، بلکه حقیقتی که مستقیماً از دستان استاد دریافت شده است. طبیعتاً شاگردان همیشه به هم می‌چسبند، نه از روی عشق، بلکه برای هدف کاملاً قابل‌فهمِ تأیید آسانِ اعتقادات خودشان با ایجاد فضایی از توافق جمعی.

 

۲۶۴

حال، این اینهمانی با روان اشتراکی است که کاملاً ستودنی‌تر به نظر می‌رسد: شخص دیگری افتخار پیشگویی را دارد، اما همچنین مسئولیت خطرناک آن را نیز بر عهده دارد. از طرف خود، هر کس یک پیرو صرف است، اما با این‌همه نگهبان مشترک گنج بزرگی است که استاد یافته است. فرد شأن و بار کامل چنین موقعیتی را احساس می‌کند و آن را یک وظیفه‌ی جدی و یک ضرورت اخلاقی می‌داند که به کسانی که با او همفکر نیستند، ناسزا بگوید، نوکیشان را به دین خود جذب کند و نوری برای غیریهودیان روشن کند، دقیقاً مانند اینکه خود پیشگو باشد. و این افرادی که در پشت یک فرد ظاهراً فروتن می‌خزند، همان کسانی هستند که وقتی با اینهمانی با روان اشتراکی متورم می‌شوند، ناگهان در صحنه‌ی جهانی ظاهر می‌شوند. زیرا همانطور که پیشگو تصویری اولیه از روان اشتراکی است، پیرو پیشگو نیز چنین است.

 

۲۶۵

در هر دو مورد، تورم به‌وسیله‌ی نیاگاه اشتراکی ایجاد می‌شود و استقلال فردیت آسیب می‌بیند. اما از آنجایی که به‌هیچ‌وجه همه‌ی افراد قدرت استقلال ندارند، شاید خیالش پیرو بهترین کاری باشد که می‌توانند کند. رضایت حاصل از تورم همراهی، حداقل جبرانی برای فقدان آزادی معنوی است. همچنین نباید این واقعیت را دست‌کم بگیریم که زندگی یک پیشگوی واقعی یا خیالی پر از غم، نومیدی و محرومیت است، به طوری که گروه فریادزنان پیروان ارزش جبران آن را دارند. همه‌ی اینها آنچنان به لحاظ انسانی قابل‌درک است که اگر به هر مقصد دیگری منجر شود، جای تعجب خواهد بود.

[1]. eccentric

[2]. combatting

[3]. security measure

[4]. infantile fixation

[5]. incest wish

[6]. prophet

[7]. disciple

[8]. odium dignitatis

[9]. otium indignitatis

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها