نکته‌نگاری در حاشیه‌ی «پنجاه‌وسه نفر» بزرگ علوی (۲)/ آبذ

متن فصل۱ با عنوان «دستگیری من»:

روز بیست‌ویکم اردیبهشت روزی مانند سایر روزها بود. یا اقلاً بگوییم پیش از ظهر آن مانند سایر روزها بود. هوا خوب و آفتابی بود. همه‌ی ۵۳ نفر و یا پانصدوسی نفر و بلکه بیشتر و یا کمتری که آن روز یا روزهای بعد گرفتار دژخیمان شهربانی شدند در دانشگاه‌ها و در سربازخانه‌ها، در ادارات دولتی و در کارخانه‌ها و در مطب‌های خود و یا در بیمارستان‌ها مشغول کار بودند و هيچ‌يك از آنها تصور نمی‌کرد که يك نفر یا دو نفر و یا چندین نفر برای خاموش کردن شهوت مال‌دوستی و جاه‌طلبی خودشان برای خاموش کردن شهوت جنسی خودشان آنها را به زندان خواهند افکند، خانواده‌های آنها را به روز سیاه خواهند نشاند، زن‌های آنها را دربه‌در خواهند کرد، بچه‌های آنها را آواره و بی‌پدر، مادران آنها را غرق ستم و پدران آنها را سرافکنده خواهند کرد. شاید دکتری همان روز و در همان ساعت که مأمورین اداره‌ی سیاسی حکم توقیف او را صادر می‌کردند (حکمی که البته در کار نبود) و یا یکی از پاچه‌ورمالیده‌های تازه‌به‌دوران‌رسیده یادداشت دستگیری او را می‌نوشت، مشغول عمل جراحی بود. دکتر ب در دانشگاه تدریس می‌کرد، غافل از این‌که بداند چند دقیقه و یا ساعت بعد آژان‌های شیره‌ای به او توهین خواهند کرد و ج. و س. و غیره سر امتحان بودند. ابراهیم با لوکومتیو خود به سرعتِ ۵۰ کیلومتر در ساعت به تهران می‌شتافت که گرفتار مأمورین شهربانی شود. آنها در ایستگاه تهران منتظر او بودند. ا.خ. در خانه‌ی محقرش توی آفتاب افتاده بود و کتاب‌هایش را ورق می‌زد و مادر نحیفش برای او شوربایی بار گذاشته بود، به امید اینکه با این غذا بدون اینکه نسخه‌ی گران طبیب لزومی پیدا کند، بچه‌ی تب‌دارش را معالجه کند. دوتا بچه‌ی ملوس دکتر ی. به ذوق اینکه بدانند به‌زودی باباجون‌شان به خانه می‌آید با هم بازی می‌کردند. زن جوان ب.ی در بانك عدد می‌نوشت. من مثل معمول سر کلاس بودم. روز قبل یک روز تعطیل بود. هیچ یادم نیست که آن روز صبح قبل از آن که ساعت ۱۰ در موقع تنفس دوم وارد اطاق معلمین شوم اتفاق تازه و جالب‌توجهی رخ داده باشد. ساعت ده همه‌ی معلمین در اطاقی جمع می‌شدند. چایی می‌خوردند و سیگار می‌کشیدند. دری‌وری می‌گفتند. راجع‌به اوضاع مملکت صحبت می‌کردند، به وزیران بد می‌گفتند، توی دلشان به شاه فحش می‌دادند، در ظاهر انگلیس‌ها را مسئول می‌دانستند.

یکی از معلمین دیرتر از دیگران وارد اطاق شد. میز بلند و مربع مستطیلی در اطاق معلمین بود. همینکه صندلی را پشت میز گذاشت که بنشیند و استکان چایی را به لب دهانش برد، بدون اینکه نگاهش را متوجه کسی كند، با رنگ پریده گفت: «دکتر ارانی را گرفته‌اند!» دل من هورّی ریخت پایین. حتمار نگم پرید. فِرت فِرت سیگارم را پک می‌زدم. یکی از معلمین که از خويشان نزديك بود، چشم‌هایش را به چشمان من دوخت. من متوجه شدم که رنگم پریده است. دیگری گفت: «صحیح است. روز یکشنبه بعدازظهر من هم رفتم به اداره‌ی تعلیمات گفتند که نیامده است. تعجب کردم.»

معلمی که خبر دستگیری او را داد گفت: «چندین نفر را گرفته‌اند. گویا Foyer (کانون) کمونیستی داشته‌اند.» گوینده زبان فرانسه بلد نبود. فقط گاهی از این کلمات که از برادرش یاد گرفته بود، می‌پراند. من فوری متوجه شدم:

-‌ آه. این خبر از ناحیه‌ی برادرش است.

-‌ برادرش را هم می‌شناسم. عجب. به همین زودی معلوم شده است که جرمش چیست. یکی از معلمین که علت تنبلی شاگردان کلاس پنجم متوسطه را هم تأثیر و نفوذ انگلیس‌ها در ایران می‌دانست، و با دکتر ارانی بسیار بد بود، گفت: «ولش می‌دهند. دکتر ارانی هم از آن‌هاش نیست. او حساب کار خودش را می‌داند.»

معلم متظاهر به دانستن زبان فرانسه گفت: «کمونیستی… آقای… کمونیستی… این یکی دیگه شوخی‌بردار نیست. »

من فقط در فکر این بودم كه يك‌جوری خودم را از این اطاق نجات دهم و به خانه برسانم و بعضی اوراقی را که در خانه داشتم، بسوزانم. زنگ كلاس را زدند. خانه‌ی من تا مدرسه دو سه دقیقه راه بود. موقعی که از عمارت بیرون آمدم و وارد حیاط شدم، چند قدمی به طرف در حیاط نرفته، دیدم مدیر مدرسه از همان در وارد شد. صلاح ندانستم که از مدرسه خارج شوم. زنگ كلاس را زده بودند، ممکن بود که از من ایراد بگیرد که چرا سر کلاس نرفته‌ام. گذشته از این، شاید مامورین زندان و یا آژان‌ها -چه می دانم کی- و یا جاسوسان دم در منتظر من باشند و یا این‌که عقب من به خانه بیایند و یا اینکه هم‌اکنون خانه‌ی من پر از آژان و تأمیناتچی‌ها باشد. من آن‌وقت اطلاع نداشتم که اداره‌ی سیاسی هم وجود دارد. برگشتم و سر کلاس رفتم. هیچ نظرم نیست که در کلاس چه اتفاق افتاد. حتماً اتفاق جالب‌توجهی که حواس مرا جلب کرده باشد، نیفتاده است زیرا چیزی یادم نیست. فقط می‌دانم درس کلاس را تعطیل کردم و شاگردان را مشغول ساختم با کمال عصبانیت توی اطاق راه می‌رفتم. فکر می‌کردم. چندین مرتبه پهلوی خود، وضعیت شاعرانه‌ی یک نفر زندانی را مجسم کرده بودم. حالا این زندان! یادم می‌آمد که وقتی شعری از پوشکین خوانده بودم. به ابرها خطاب می کند، می‌گوید: «شما هم مثل من بی‌خانمان هستید. آواره‌اید، جا و منزل ندارید. باد شما را پراکنده می‌کند. من هم همین‌طور هستم. اما -آه!- يك فرق ما بين من و شما هست، شما آزادید، ولی من زندانی هستم. مرا از زندانی به زندان دیگر می‌برند.» اغلب پهلوی خود فکر می‌کردم چه خوب است من زندانی شوم: اکنون این زندان! اما نه، غیرممکن است. زنگ تنفس سوم را هم زدند. ساعت چهارم درس شروع شد. چقدر امروز طول می‌کشد. وقت تمامی نداشت. اطاقی که در آن ساعت چهارم درس داشتم، گمان می‌کنم کلاس چهارم بود. طوری قرار گرفته بود که اگر کسی از حیاط مدرسه می‌خواست وارد عمارت مدرسه بشود، مجبور بود که از کنار پنجره‌های این کلاس بگذرد. شاید پنج دقیقه به ظهر داشتیم بلکه هم کمتر. سه نفر باعجله از کنار پنجره گذشتند، سه نفر غریبه، که من اصلاْ تابه‌حال آنها را در مدرسه ندیده بودم. سه نفر باعجله گذشتند و وارد عمارت مدرسه شدند. این چند دقیقه‌ی آخر، عمری طول کشید. هردم منتظر بودم که کسی بیاید و مرا صدا کند، حتماْ وارد کلاس خواهند شد، جلوِ شاگردان خواهند گفت پس بفرمایید، بفرمایید زندان.

اما واقعاً به من چه خواهند گفت. می‌گویند که من چه کرده‌ام؟ فرضاً هم که دکتر ارانی را به جرم اینکه کمونیست بوده است، گرفته‌اند. بالاخره کمونیست بودن که جرم نیست باید گفته باشند که تو کاری کرده‌ای. من هر چه فکر کردم نفهمیدم که چه‌کاری کرده‌ام. هیچ‌وقت کسی را به اسم اینکه تو در فکر دزدی بوده‌ای در هیچ‌جای دنیا نگرفته‌اند. هرکسی را که دستگیر کرده‌اند، گفته‌اند که تو دزدی کرده‌ای. قصد دزدی که گناهی نیست. اگر قرار شود که قصد ارتکاب به عملی گناه باشد، معلوم نیست در تمام دنیا چند نفر بی‌گناه پیدا می‌شود. پس دلیلی نیست که مرا بگیرند. تمام این تصورات واهی دو ساعت است که مرا زجر می‌دهد. بیخود، برای چه؟ و غریب در این است که امروز چرا زنگ نمی‌زنند. از این گذشته من تازه زن گرفته‌ام، من تازه ۸ ماه است که عروسی کرده‌ام. بیخودی که نمی‌شود کسی را گرفت. در ساعت تنفس که همه‌ی معلمین در اطاق جمع بودند، یکی زندان را این‌طور تعریف می‌کرد:

آدم را توی سوراخی می‌اندازند، تاريك. هيچ منفذی ندارد. فقط از دریچه‌ای کمی نان خشك به آدم می‌دهند. پس از چند روز که آدم تنها ماند از سوراخ همسایه کسی می‌پرسد رفیق، تو چه‌کار کرده‌ای که اینجا افتاده‌ای. آدم هم که چون دیگر بی‌حال است، هرچه دارد برای رفیقی که با مهربانی از او سؤالی کرده است، تعریف می‌کند. بعداً معلوم می‌شود که همین رفیق مأمور تأمينات بوده است. اقرار اول را این‌طور از آدم می‌گیرند. کسی که این صحبت‌ها را می‌کرد، همان کسی بود که خبر داشت که دکتر ارانی Foyer کمونیستی داشته است. من نمی‌دانم این اطلاعات را از کدام قهوه‌خانه به دست آورده بود. در هر صورت هیچ دلیلی وجود نداشت که مرا بگیرند. نه‌فقط برای اینکه من تازه عروسی کرده‌ام و مادرم اگر بفهمد مرا گرفته‌اند از غصه دق می‌کند. نه، به جهت اینکه زنگ مدرسه را زدند و کسی عقب من نیامد. معلوم شد که آن سه نفر با من کار نداشتند. ساعت چهارم که درس پیش از ظهر تمام می‌شد، من همه‌روزه قبل از خروج از مدرسه به اطاق معلمین می‌رفتم. آنجا دست‌های گچی خودم را می‌شستم و بعد به خانه حرکت می‌کردم. آن‌روز دست‌هایم را نَشُستم؛ نه اینکه مشكوك بودم که کاری نکرده‌ام که مرا بگیرند، بلکه به این قصد که زودتر خود را به خانه برسانم و بعضی کاغذهای مشکوکی که در خانه داشتم، بسوزانم. بالاخره یک دقیقه هم یک دقیقه است. از دالان اولی مدرسه گذشتم. وارد دالانی شدم که به در بزرگ عمارت منتهی می‌شود. از کنار در دو راه‌پلكان از چپ و راست به عمارت فوقانی که اطاق رئیس در آن طبقه قرار گرفته منتهی می‌شود. هنگامی که می‌خواستم وارد ایوان جلوِ عمارت گردم، یکی از شاگردان کلاس‌های عالی (اسمش را فراموش کرده‌ام ولی قیافه‌اش به‌خوبی یادم هست) از پله‌ها به‌سرعت پایین آمد و گفت: «آقای علوی، آقای رئیس شما را می‌خواهد.»

آقای رئیس… آقای رئیس روزی با من راجع‌به سیاست صحبت کردند. بنده به طور اختصار نظریات خود را خدمتشان عرض کردم. و وقتی ایشان شرحی در تمجید و تحسین هیتلر بیان فرمودند، بنده عرض کردم: «باید منتظر بود و دید آیا هیتلر دنیا را به جنگ می‌کشاند، یا خير.» آقای رئیس پس از مسافرت اخیرشان از برلن تقریباً تصدیق کردند که جنگ عن‌قریب آغاز خواهد شد و با ذوق و شوق برای من حکایت می‌کردند که چگونه در آلمان فرودگاه‌های زیرزمینی ساخته‌اند و خود او دیده است که چندصد هواپیما روی فرودگاهی نشستند ولی زمین دهن باز کرد و آنها را بلعید. صبح روز بعد اگر کسی از نزدیکی آن فرودگاه عبور می‌کرد، جز يك چمنزار باصفا چیز دیگری نمی‌دید. آقای رئیس، جناب مسیو ف. از آلمان‌های اهل فریزلند، از نازی‌های دوآتشه، در سال دوم زمامداری هیتلر درو دیوار خانه‌ی خود را با صلیب قلابی مزین کرده بود. آقای رئیس، آقای ف. متأهل نبود، ولی با زن یکی از سرمکانیسین‌های آلمانی که اخیراً مدیر یکی از مدارس صنعتی ایران شده بوده، دوست صمیمی بود و هر دوِ آن‌ها معتقد بودند که آقای ف. هنوز جوان است و خوب نیست که به این زودی ازدواج کند. با وجود تمام این مطالب، آقای رئیس، مسیو ف. حق نداشتند، پس از ساعت دوازده که ساعت کار مدرسه تمام شده است، مرا بخواهند، زیرا می‌دانستند که ما خیلی همدیگر را دوست نداشتیم، ولی معلوم می‌شود که آقای رئیس مجبور شده است که مرا احضار کند. وقتی از پله‌ها بالا رفتم و وارد طبقه‌ی فوقانی شدم، دیدم که آن سه نفر دم در اطاق رئیس ایستاده‌اند. ناظم مدرسه که با همان حقوق و همان درجه، اسمش عوض شده و مدیر مدرسه خوانده می‌شد، با رنگ پریده با یکی از آن سه نفر كه عينك سفیدی روی چشم‌های گِردَش بود صحبت می‌کند. من بدون توجه به آن‌ها وارد اطاق رئیس شدم.

«با من کاری داشتید؟»

«بله ، آقایی می‌خواهد با شما صحبت کند.»

از اطاق رئیس خارج شدم و اولین دفعه با یکی از خوش‌خط‌وخال‌ترین مارها در زندگانی روبه‌رو شدم.

نکات:

برجسته‌ترین وجه روایت در این فصل، شخصیت رئیس آلمانی مدرسه است و در ویژگی‌هایی که نویسنده برای او بر می‌شمارد قابل‌توجه‌ترین‌شان رابطه‌ی نامشروعی است که سربسته به او نسبت می‌دهد. در حقیقت ما تصویری از یک کمونیست می‌بینیم که اخلاقیات عرفی را پاس می‌دارد و با جنگ مخالف است.

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها