[۱. مقدمه]
در آن قلمرو گستردهی فرودستیِ رواننژندانه که علم از آن تصاویر بالینیِ صرع، هیستری و نوراستنی را جدا کرده است، مشاهدات پراکندهای دربارهی برخی حالات نادر آگاهی مییابیم که نویسندگان هنوز بر سر معنای آنها توافق ندارند. این مشاهدات بهطور پراکنده در ادبیات مربوط به نارکولپسی، رخوت، خودکاریِ سرگردان، فراموشیِ ادواری، آگاهیِ دوگانه، خوابگردی، رؤیاییبودنِ مرضی، دروغگوییِ مرضی و مانند اینها ظاهر میشوند.
حالات یادشده گاه به صرع، گاه به هیستری، گاه به فرسودگی دستگاه عصبی (نوراستنی) نسبت داده میشوند و گاهی نیز حتی منزلتِ یک بیماریِ sui generis [=سویی ژنریس] یعنی بیماریای از نوع خاص خود، به آنها داده میشود. بیماران مورد نظر نیز گاه تمام دامنهی تشخیصها را از صرع تا هیستری و دیوانگیِ ساختگی طی میکنند.
درواقع، تمایز این حالات از انواع گوناگون رواننژندی بسیار دشوار و گاه ناممکن است؛ اما از سوی دیگر، برخی ویژگیها فراتر از فرودستیِ مرضی اشاره میکنند، به چیزی بیش از یک رابطهی صرفاً قیاسی با پدیدههای روانشناسیِ عادی، و حتی با روانشناسیِ فوقعادی، یعنی روانشناسیِ نبوغ.
هرقدر پدیدههای منفرد در خود متفاوت باشند، بیتردید هیچ موردی وجود ندارد که نتوان آن را بهواسطهی موردی واسطه با موارد دیگری که تیپیک اند مرتبط کرد. این رابطه تا اعماق تصاویر بالینیِ هیستری و صرع امتداد مییابد. اخیراً حتی این نظر مطرح شده است که میان صرع و هیستری مرز مشخصی وجود ندارد و تفاوت آنها تنها در موارد شدید آشکار میشود. برای مثال، اشتفنس میگوید: «ناگزیر به این نتیجه میرسیم که هیستری و صرع، در ذات خود، تفاوت بنیادینی با یکدیگر ندارند؛ علت بیماری یکسان است، و تنها به شکلها و درجات مختلفی از شدت و طول مدت بروز میکند.»
تعیین مرز میان هیستری و برخی اشکال مرزیِ صرع از یک سو، و فرودستیِ رواننژندانهی مادرزادی یا اکتسابی از سوی دیگر، نیز دشواریهای بسیاری دارد. نشانهها در همهجا با یکدیگر همپوشانی دارند، بهطوریکه اگر آنها را جداگانه متعلق به این یا آن گروه خاص بدانیم، به واقعیات خشونت روا داشتهایم. تعیین مرز میان فرودستیِ رواننژندانه و وضعیت عادی مطلقاً ناممکن است، زیرا تفاوت همواره فقط تفاوتی در «بیشتر» یا «کمتر» است.
طبقهبندی در خودِ قلمرو فرودستی نیز با همین دشواریها روبهرو است. در بهترین حالت، تنها میتوان گروههایی را از یکدیگر متمایز کرد که حول هستهای با ویژگیهای تیپیکِ بهخصوص برجسته متبلور میشوند. اگر دو گروه بزرگِ فرودستیِ عقلانی و عاطفی را کنار بگذاریم، گروههایی باقی میمانند که عمدتاً با نشانههای هیستریک، صرعی (صرعوار) یا نوراستنیک رنگ گرفتهاند، بیآنکه با فرودستیِ عقل یا عاطفه مشخص شوند. حالات یادشدهی فوق عمدتاً در همین حوزه، که در برابر هرگونه طبقهبندی مطمئن مقاومت میکند، یافت میشوند.
چنانکه بهخوبی شناخته شده است، این حالات میتوانند بهصورت تظاهرات جزییِ یک صرع یا هیستریِ تیپیک ظاهر شوند، یا بهطور مستقل بهصورت فرودستیهای رواننژندانه وجود داشته باشند؛ در حالت دوم، اطلاق صفت «صرعی» یا «هیستریک» اغلب ناشی از نموناهای فرعیِ نسبتاً کماهمیت است. برای مثال، خوابگردی معمولاً در زمرهی بیماریهای هیستریک طبقهبندی میشود، زیرا گاه تظاهر جزییِ هیستریِ شدید است، یا ممکن است با نشانههای خفیفترِ موسوم به «هیستریک» همراه باشد. بینه میگوید: «خوابگردی یک حالت عصبیِ واحد و تغییرناپذیر نیست؛ خوابگردیهای بسیاری وجود دارند.»
خوابگردی بهعنوان تظاهر جزییِ هیستریِ شدید پدیدهای ناشناخته نیست؛ اما بهعنوان یک موجودیت مرضیِ مستقل، یعنی بیماریای sui generis، اگر از کمیابیِ ادبیات آلمانی دربارهی این موضوع قضاوت کنیم، باید نسبتاً نادر باشد. خوابگردیِ بهاصطلاح خودبهخودی که بر پایهی فرودستیِ رواننژندانهی اندکی هیستریک شکل گرفته باشد چندان شایع نیست و بررسی دقیقتر چنین مواردی ارزشمند است، زیرا گاه مجموعهای غنی از مشاهدات جالب در اختیار ما میگذارند.
مورد خانم E، چهلساله، مجرد، دفتردارِ حسابداری در یک مؤسسهی بزرگ. هیچ سابقهی ارثیِ بیماریزایی وجود نداشت، جز اینکه برادرش پس از یک بدبیاری و بیماری خانوادگی «عصبی» شده بود. خانم E تحصیلات خوبی داشت، شاداب و خوشخلق بود، نمیتوانست پول پسانداز کند و میگفت: «همیشه یک فکر بزرگ در سرم داشتم.» بسیار مهربان و ملایم بود، برای والدینش که در شرایطی متوسط زندگی میکردند و نیز برای افراد غریبه کارهای بسیاری انجام میداد. بااینحال احساس خوشبختی نداشت، زیرا احساس میکرد دیگران او را درک نمیکنند.
تا چند سال پیش همواره از سلامت خوبی برخوردار بود؛ تا اینکه، به گفتهی خودش، برای گشادشدگی معده و کرم کدو تحت درمان قرار گرفت. در جریان این بیماری، موهایش بهسرعت سفید شد. بعدها به حصبه مبتلا شد. نامزدیاش با مرگ نامزدش بر اثر فلج پایان یافت. او یک سال و نیم در وضعیتی بهشدت عصبی به سر برد.
در تابستان ۱۸۹۷ برای تغییر آبوهوا و استفاده از آبدرمانی به سفر رفت. خودش میگفت که تقریباً به مدت یک سال، در هنگام کار، لحظاتی پیش میآمد که گویی افکارش از حرکت میایستادند، بیآنکه به خواب برود. بااینحال در حسابهایش هیچ اشتباهی نمیکرد. در خیابان اغلب به مکان اشتباهی میرفت و سپس ناگهان متوجه میشد که در خیابان درست نیست. هیچ سرگیجه یا حملهی غشکردنی نداشت.
پیشتر قاعدگی او هر چهار هفته یکبار و بدون ناراحتی اتفاق میافتاد؛ اما بعدها، از زمانی که عصبی و بیش از حد تحت فشار کار قرار گرفته بود، هر چهارده روز یکبار رخ میداد. مدت زیادی از سردرد دایمی رنج برده بود. کار او بهعنوان حسابدار و دفتردارِ حسابداری در یک مؤسسهی بزرگ بسیار سنگین و طاقتفرسا بود، اما آن را بهخوبی و با وجدان انجام میداد.
در سال جاری، علاوه بر فشارهای ناشی از کار، با انواع نگرانیهای تازه نیز روبهرو شده بود. برادرش ناگهان از همسرش طلاق گرفت و او، علاوه بر کار خودش، ادارهی خانهی برادرش را بر عهده گرفت، در دوران بیماری شدید از او و فرزندش پرستاری کرد و مانند اینها.
برای تجدیدقوا، در ۱۳ سپتامبر نزد یکی از دوستان مؤنث خود در جنوب آلمان رفت. شادیِ فراوان او از دیدار دوبارهی دوستش پس از غیبتی چنین طولانی، و جشنی که برای این دیدار برپا کردند، امکان استراحت لازم را از میان برد. در پانزدهم سپتامبر، برخلاف عادت همیشگیاش، او و دوستش یک بطری کلارت نوشیدند. سپس برای قدمزدن به گورستانی رفتند؛ جایی که او شروع کرد به کندن گلها و خراشیدن قبرها. بعداً مطلقاً هیچ خاطرهای از این کار نداشت.
در شانزدهم سپتامبر نزد دوستش ماند و اتفاق مهمی روی نداد. در هفدهم، دوستش او را به زوریخ آورد. یکی از آشنایان نیز تا تیمارستان همراه او آمد؛ در راه کاملاً معقولانه صحبت میکرد، اما بسیار خسته بود. بیرون از تیمارستان، به سه پسر برخوردند که او آنها را «سه مردهای که از زیر خاک بیرون آورده بودم» توصیف کرد. سپس خواست به گورستان مجاور برود و با دشواری زیاد توانستند او را متقاعد کنند که وارد تیمارستان شود.
بیمار جثهای کوچک و ظریف داشت و اندکی کمخون بود. سمت چپ قلب کمی بزرگ شده بود؛ صدای سوفل شنیده نمیشد، اما چند ضربان دوگانه وجود داشت و صداهای قلب در ناحیهی میترال تشدید شده بودند. کدورت کبد تنها تا لبهی دندههای فوقانی امتداد داشت. رفلکسهای کشککی نسبتاً تند بودند، اما در غیر این صورت هیچ رفلکس تاندونیای وجود نداشت. نه بیحسی داشت و نه بیدردی و نه فلج. بررسی اجمالی میدان دید با دستها هیچ محدودیتی نشان نداد. موهایش بهشدت کمرنگ، زردفام و سفید بود. در مجموع، ظاهرش متناسب با سنش بود.
او شرح حال خود و رویدادهای چند روز گذشته را کاملاً روشن بیان میکرد، اما هیچ خاطرهای از آنچه در گورستان C یا بیرون از تیمارستان رخ داده بود نداشت. در شب هفدهم به هیجدهم، با پرستار صحبت کرد و گفت تمام اتاق پر از مردههایی است که شبیه اسکلت اند. اصلاً نترسیده بود، بلکه بیشتر، از اینکه پرستار آن مردهها را نمیبیند متعجب بود. یک بار به سوی پنجره دوید، اما در غیر این مورد آرام بود.
صبح روز بعد، در بستر، هنوز اسکلتها را میدید، اما بعدازظهر دیگر آنها را نمیدید. شب بعد، ساعت چهار صبح از خواب بیدار شد و صدای کودکان مردهی گورستان مجاور را شنید که فریاد میزدند زندهبهگور شدهاند. میخواست برود و آنها را از زیر خاک بیرون بیاورد، اما اجازه داد مانعش شوند. صبح روز بعد، ساعت هفت، هنوز هذیانزده بود، اما اکنون میتوانست وقایع گورستان C و مسیرش تا تیمارستان را بهخوبی به یاد آورد. گفت در C میخواسته کودکانی را که مرده بودند و صدایش میکردند از زیر خاک بیرون بیاورد. تنها به این دلیل گلها را کنده بود که قبرها را پاک کند و بتواند آنها را باز کند.
در حالی که او در این حالت بود، پروفسور بلولر برایش توضیح داد که پس از آنکه دوباره به حالت عادی بازگردد، همهچیز را نیز به یاد خواهد آورد. بیمار صبح چند ساعتی خوابید؛ پس از آن ذهنش کاملاً روشن بود و حال عمومی نسبتاً خوبی داشت. واقعاً حملات را به یاد میآورد، اما نسبت به آنها بیتفاوتیِ چشمگیری نشان میداد.
در شبهای بعد، جز شبهای ۲۲ و ۲۵ سپتامبر، بار دیگر دچار حملات کوتاه هذیانی شد که در آنها باید با مردگان سروکله میزد، هرچند جزییات حملات با یکدیگر تفاوت داشتند. دو بار مردگان را در بستر خود دید؛ ظاهراً از آنها نمیترسید، بلکه از تخت بیرون میآمد تا مبادا «مزاحم» آنها باشد. چند بار نیز کوشید اتاق را ترک کند.
پس از چند شب بدون حمله، در ۳۰ سپتامبر حملهای خفیف داشت و از پنجره مردگان را صدا زد. در طول روز ذهنش کاملاً روشن بود. در سوم اکتبر، در حالی که کاملاً هشیار بود (چنانکه بعداً تعریف کرد) تمام اتاق پذیرایی را پر از اسکلت دید. هرچند دربارهی واقعیبودن اسکلتها تردید داشت، نمیتوانست خود را متقاعد کند که آنها توهم اند.
شب بعد، بین ساعت دوازده و یک (حملات قبلی نیز معمولاً در همین ساعت رخ میدادند) مردگان حدود ده دقیقه او را آزار دادند. در بستر نشست، به گوشهای از اتاق خیره شد و گفت: «حالا دارند میآیند، اما هنوز همهشان اینجا نیستند. بیایید، اتاق بهاندازهی کافی بزرگ است، برای همه جا هست. وقتی همهشان آمدند، من هم میآیم.» سپس دراز کشید و گفت: «حالا همهشان اینجا هستند» و به خواب رفت. صبح کوچکترین خاطرهای از هیچیک از این حملات نداشت.
حملات بسیار کوتاه بار دیگر در شبهای ۴، ۶، ۹، ۱۳ و ۱۵ اکتبر رخ دادند و همه بین ساعت دوازده و یک بودند. سه حملهی آخر با دورهی قاعدگی همزمان شدند. پرستار چند بار کوشید با او صحبت کند و چراغهای روشن خیابان و درختان را به او نشان داد، اما او به این تلاشها واکنشی نشان نداد. از آن پس حملات کاملاً متوقف شدند.
بیمار از مشکلات متعددی که در مدت اقامتش در اینجا داشت شکایت میکرد. بیش از همه از سردرد رنج میبرد و این سردردها صبح روز بعد از حملات تشدید میشدند. میگفت تحملناپذیر اند. پنج گرین لاکتوزِ ساکاروم فوراً آن را تسکین میداد. سپس از درد هر دو ساعد شکایت کرد که آن را شبیه تنوسینوویت توصیف میکرد. برآمدگی عضلهی دوسرِ خمشده را تورم میپنداشت و میخواست آن را ماساژ دهند. درواقع هیچ مشکلی وجود نداشت و وقتی شکایتش نادیده گرفته شد، مشکل از میان رفت.
دربارهی ضخیمشدن ناخن یکی از انگشتان پا نیز به صدای بلند و مدتی طولانی شکایت میکرد، حتی پس از آنکه قسمت ضخیمشده برداشته شده بود. خوابش اغلب مختل میشد. حاضر نبود برای جلوگیری از حملات شبانه با هیپنوتیزم موافقت کند. سرانجام، به سبب سردرد و اختلال خواب، با درمان هیپنوتیزمی موافقت کرد. او آزمودنیِ مناسبی بود و در نخستین جلسه به خوابی عمیق فرو رفت و دچار بیدردی وفراموشی شد.
در نوامبر، بار دیگر از او پرسیده شد که آیا میتواند حملهی ۱۹ سپتامبر را به یاد آورد؛ همان حملهای که به او گفته شده بود بعداً آن را به یاد خواهد آورد. در بهیادآوردن آن دشواری بسیاری داشت و سرانجام تنها توانست وقایع اصلی را بازگو کند؛ جزییات را فراموش کرده بود.
لازم است گفته شود که بیمار بههیچوجه خرافاتی نبود و در دوران سلامت خود نیز هرگز علاقهی خاصی به امور ماوراءالطبیعی نداشت. در تمام مدت درمان، که در ۱۴ نوامبر پایان یافت، نسبت به بیماری و بهبود آن هر دو بیتفاوتیِ چشمگیری نشان میداد.
بهار سال بعد، برای درمان سردردهایی که بهدلیل کار سنگین در ماههای فاصله بهتدریج بازگشته بودند، بهصورت سرپایی مراجعه کرد. در سایر جهات، وضعیت او هیچ جای نگرانی نداشت. مشخص شد که هیچ خاطرهای از حملات پاییز پیشین ندارد، حتی حملات ۱۹ سپتامبر و پیش از آن را نیز به یاد نمیآورد. از سوی دیگر، تحت هیپنوتیزم هنوز میتوانست شرح خوبی از وقایع گورستان، بیرون از تیمارستان و نیز حملات شبانه ارائه دهد.
توهمات خاص و ظاهر کلی بیمار ما، ما را به یاد آن حالاتی میاندازد که کرافت-ابینگ آنها را «حالات طولانیِ هذیانیِ هیستریک» توصیف میکند. او میگوید:
این حالات هذیانی در موارد خفیفتر هیستری رخ میدهند… هذیان هیستریکِ طولانیمدت به فرسودگیِ موقتی وابسته است… به نظر میرسد آشفتگیهای عاطفی زمینه را برای بروز آن فراهم میکنند. این حالت مستعد عود است… بیش از همه هذیانهای گزند را مییابیم که اغلب با ترس واکنشیِ بسیار شدید همراه اند… سپس هذیانهای دینی و اروتیک. توهماتِ همهی حواس نیز چندان نادر نیستند. شایعترین و مهمترین آنها توهمات بینایی، بویایی و لمسیاند. توهمات بینایی عمدتاً عبارت اند از رؤیت حیوانات، تشییعجنازهها، دستههای خیالیِ انبوه از اجساد، شیاطین، ارواح و مانند اینها… توهمات شنیداری یا صرفاً صداهایی در گوش اند (فریاد، صدای سقوط، ضربه)، یا توهمات واقعی که اغلب محتوایی جنسی دارند.
رؤیت اجساد در بیمار ما و نحوهی ظهور آنها در جریان حملات، ما را به یاد حالاتی میاندازد که گهگاه در هیسترو -صرع مشاهده میشوند. در اینجا نیز رؤیتهای خاصی وجود دارند که برخلاف هذیان طولانیمدت، با حملات منفرد همراه اند. دو نمونه میآورم:
زنی سیساله مبتلا به کلانهیستری[1] دچار حالات هذیانیِ گرگومیشی میشد که در آنها توهمات هولناکی او را عذاب میدادند. میدید که فرزندانش را از او میربایند، حیوانات وحشی آنها را میدرند و میخورند و غیره. او هیچ خاطرهای از حملات منفرد نداشت.
دختری هفدهساله، او نیز مبتلا به هیستریِ شدید. در حملاتش همیشه جسد مادر مردهاش را میدید که به سوی او میآمد، گویی میخواست او را به سوی خود بکشاند. هیچ خاطرهای از حملات نداشت.
اینها مواردی از هیستریِ شدید هستند که در آنها آگاهی در سطحی عمیق و رؤیایی عمل میکند. ماهیت حملات و ثبات توهمات بهتنهایی نوعی قرابت با مورد ما را نشان میدهند؛ مورد ما از این حیث با حالات متناظر هیستری قیاسهای بسیاری دارد، برای مثال با مواردی که در آنها یک ضربهی روانی (تجاوز جنسی و غیره) موجب بروز حملات هیستریک شده است، یا مواردی که در آنها واقعهی تروماتیک بهشکل توهمیِ کلیشهای دوباره تجربه میشود.
بااینحال، ویژگی خاص مورد ما از یکسانیِ آگاهی در حملات مختلف ناشی میشود. این یک «حالت دوم» است که حافظهی خاص خود را دارد، اما بهوسیلهی فراموشیِ کامل از حالت بیداری جدا شده است. همین امر آن را از حالات گرگومیشیِ یادشده متمایز میکند و به حالات مشاهدهشده در خوابگردی نزدیک میسازد.
شارکو خوابگردی را به دو شکل اساسی تقسیم میکند: الف) هذیان همراه با ناهماهنگیِ آشکار در اندیشهها و اعمال. ب) هذیان همراه با اعمال هماهنگ. این شکل به حالت بیداری نزدیکتر است.
مورد ما به گروه دوم تعلق دارد. اگر خوابگردی را حالتی از بیداریِ جزیی و نظاممند بدانیم، در بحث از این عارضه باید حملات منفردِ فراموشی را نیز که گاه مشاهده میشوند در نظر بگیریم. این حملات، بهاستثنای شبگردی، سادهترین حالات بیداریِ جزیی و نظاممند هستند.
بدون تردید، چشمگیرترین مورد در ادبیات موضوع، مورد نِف است. این مورد مربوط به مردی سیودوساله با سابقهی خانوادگی نامناسب و نشانههای متعدد دژنراسیون، بخشی کارکردی و بخشی اندامین، است. او در هفدهسالگی، در نتیجهی کار بیش از حد، دچار حالت گرگومیشیِ خاصی همراه با هذیانهای فکری شد که چند روز ادامه داشت و سپس با بازگشت ناگهانی حافظه برطرف شد.
بعدها مکرراً دچار حملات سرگیجه همراه با تپش قلب و استفراغ میشد، اما این حملات هرگز با فقدان آگاهی همراه نبودند. در پایان یک بیماری تبدار، ناگهان استرالیا را ترک کرد و به زوریخ رفت و چند هفته را در زندگیای بیخیال و شادمانه سپری کرد؛ تا آنکه وقتی در روزنامهها دربارهی ناپدیدشدن ناگهانی خود از استرالیا خواند، ناگهان به خود آمد. او برای دورهای چندماهه که سفرش به استرالیا، اقامتش در آنجا و سفر بازگشت را دربر میگرفت، دچار فراموشیِ بازگشتنگرِ کامل بود.
آزام موردی از فراموشیِ دورهای منتشر کرده است: آلبرت X، پسری دوازدهونیمساله با نشانههای هیستریک، در طول چند سال چندین حملهی فراموشی داشت که در جریان آنها برای هفتههای متوالی خواندن، نوشتن، شمردن و حتی سخنگفتن به زبان مادری خود را فراموش میکرد. در فاصلهی میان این حملات، کاملاً عادی بود.
پروست موردی از خودکاریِ سرگردان را منتشر کرده است که آشکارا بر زمینهای هیستریک استوار بود، اما برخلاف مورد نِف، حملات در آن تکرارشونده بودند. مردی تحصیلکرده، سیساله، تمام نشانههای کلانهیستری را نشان میداد. بسیار تلقینپذیر بود و هر از گاهی، تحت فشار هیجانی، دچار حملات فراموشی میشد که از دو روز تا چند هفته طول میکشیدند. در این حالات سرگردان میشد، به دیدن خویشاوندان میرفت، اشیای مختلفی را در خانهی آنها میشکست، بدهی به بار میآورد و حتی به سبب جیببری بازداشت و محکوم شده بود.
مورد مشابهی از ولگردی در بوِتو گزارش شده است: بیوهای بیستودوساله و بهشدت هیستریک، از چشمانداز عمل جراحی برای سالپنژیت دچار وحشت شد، بیمارستانی را که تا آن زمان در آن بستری بود ترک کرد و به حالت خوابگردی فرو رفت؛ پس از سه روز با فراموشیِ کامل از خواب بیدار شد. در طول این سه روز، حدود سی مایل پیاده راه رفته بود و در جستوجوی فرزندش بود.
ویلیام جیمز موردی از نوع «سرگردان» را توصیف میکند: کشیش آنسل بورن، واعظ دورهگرد، سیساله و مبتلا به اختلال رواننژندانه، چندین بار دچار حملات بیهوشیِ یکساعته شده بود. روزی، در ۱۷ ژانویهی ۱۸۸۷، پس از آنکه ۵۵۱ دلار از یک بانک برداشت کرده بود، ناگهان از گرین در رود آیلند ناپدید شد. دو ماه ناپدید بود و در این مدت، با نام اِ. جِی. براون، یک خواربارفروشی کوچک در نورثاستونِ پنسیلوانیا اداره میکرد و شخصاً به تمام خریدها رسیدگی میکرد، با اینکه پیش از آن هرگز چنین کاری نکرده بود. در ۱۴ مارس ناگهان به خود آمد و به خانه بازگشت. نسبت به تمام این فاصله فراموشیِ کامل داشت.
مِسنه این مورد را منتشر کرده است: F، بیستوهفتساله، گروهبان هنگ آفریقایی، در بَزیه دچار آسیب استخوان آهیانه شد. یک سال از همیپلژی رنج برد که با بهبود زخم برطرف شد. در جریان بیماری، دچار حملات خوابگردانهای با محدودیت شدید آگاهی میشد؛ تمام کارکردهای حسی جز حس چشایی و اندکی از حس بینایی فلج شده بودند. حرکات هماهنگ بودند، اما توانایی آنها برای غلبه بر موانع بهشدت محدود بود.
در جریان حملات، بیمار دچار نوعی میلِ بیمعنای جمعآوری اشیا میشد. از طریق دستکاریهای مختلف میتوانستند محتوایی توهمی به آگاهی او بدهند؛ برای مثال، اگر چوبی در دستش میگذاشتند، بیمار بیدرنگ احساس میکرد به صحنهی نبرد منتقل شده است، حالت دفاعی میگرفت، دشمن را در حال نزدیکشدن میدید و مانند آن.
گوینون و سوفی وولتکه آزمایشهای زیر را با بیماران هیستریک انجام دادند: در جریان یک حملهی هیستریک، شیشهای آبیرنگ را جلوِ چشمان یک بیمار زن گرفتند و او بهطور منظم تصویری از مادرش را در آسمان آبی میدید. شیشهی قرمز زخمی خونچکان و شیشهی زرد یک پرتقالفروش یا زنی با لباس زرد به او نشان میداد.
مورد مِسنه ما را به یاد موارد محدودشدن ناگهانی حافظه میاندازد.
مکنیش موردی از این نوع را نقل میکند: زن جوانی که ظاهراً سالم بود، ناگهان به خوابی غیرعادی و طولانی فرو رفت، ظاهراً بدون هیچ نشانهی مقدماتی. پس از بیدارشدن، واژهها و تمام آگاهی خود از سادهترین امور را فراموش کرده بود. مجبور شد خواندن، نوشتن و شمردن را از نو یاد بگیرد، و در این کار بهسرعت پیشرفت کرد.
پس از دومین خواب طولانی، بهعنوان همان شخص عادیِ پیشین خود از خواب بیدار شد و هیچ خاطرهای از حالت واسطه نداشت. این حالات بیش از چهار سال بهتناوب ادامه یافتند؛ در این مدت، آگاهی در درون هریک از دو حالت، پیوستگی خود را حفظ میکرد، اما بهوسیلهی فراموشی از آگاهیِ حالت عادی جدا بود.
این موارد منتخب از انواع گوناگون تغییر در آگاهی، هرکدام پرتوی بر مورد ما میافکنند. مورد نِف دو گسستِ هیسترینما در حافظه را نشان میدهد که یکیشان با افکار هذیانی مشخص میشود و دیگری با طولانیبودن، محدودشدن آگاهی و میل به سرگردانی. تکانههای عجیب و غیرمنتظره بهویژه در موارد پروست و مِسنه آشکار اند. در مورد ما، ویژگیهای متناظر عبارت اند از کندن تکانشیِ گلها و نبش قبرها.
پیوستگی آگاهی بیمار در طول حملات، ما را به شیوهی عملکرد آگاهی در مورد مکنیش یادآوری میکند؛ ازاینرو میتوان آن را پدیدهای موقتی از آگاهیِ متناوب دانست. بااینحال، محتوای توهمی و رؤیاییِ آگاهیِ محدودشده در مورد ما ظاهراً اجازه نمیدهد آن را بدون هیچ قید و شرطی در گروه «آگاهیِ دوگانه» قرار دهیم.
توهمات در حالت دوم، نوعی خلاقیت از خود نشان میدهند که به نظر میرسد ناشی از تلقینپذیریِ خودکارِ آن حالت باشد. در مورد مِسنه شاهد ظهور فرایندهای توهمی از طریق تحریکهای سادهی لمسی هستیم. نیاگاه بیمار از این ادراکهای ساده برای ساختن خودکارِ صحنههای پیچیده استفاده میکند و سپس این صحنهها بر آگاهیِ محدودشدهی او مسلط میشوند.
باید دیدگاه بیشوکم مشابهی دربارهی توهمات بیمار خودمان اتخاذ کنیم؛ دستکم شرایط بیرونیای که این توهمات در آنها پدید آمدند، ظاهراً این حدس را تقویت میکنند.
قدمزدن در گورستان، رؤیت اسکلتها را برانگیخت و برخورد با سه پسر، توهم کودکانی زندهبهگور را پدید آورد که بیمار شبها صدایشان را میشنید. او در حالتی خوابگردانه به گورستان آمده بود که این بار، بهسبب مصرف الکل، شدت ویژهای پیدا کرده بود. سپس دست به اعمال تکانشی زد که دستکم نیاگاه او برخی تأثرات را از آنها دریافت کرد. (نقش الکل در اینجا نباید دستکم گرفته شود. از تجربه میدانیم که الکل نهتنها بر این حالات اثر نامطلوب دارد، بلکه مانند هر مادهی مخدر دیگری، تلقینپذیری را افزایش میدهد.)
تأثراتی که در حالت خوابگردی دریافت شدهاند، در نیاگاه به فعالیت خود ادامه میدهند و رشدهای مستقلی را شکل میدهند و سرانجام بهصورت توهم به عرصهی ادراک میرسند. بنابراین، مورد ما ارتباط نزدیکی با حالات رؤیاییِ خوابگردانه دارد که اخیراً در انگلستان و فرانسه با دقت و عمق بسیار، مورد مطالعه قرار گرفتهاند.
شکافهای حافظه که در ابتدا ظاهراً فاقد محتوا هستند، از طریق خودتلقینیهای اتفاقی محتوا پیدا میکنند و این محتوا تا نقطهای معین بهطور خودکار ساخته میشود. سپس، احتمالاً تحت تأثیربهبودیای که اکنون آغاز شده است، رشد بیشتر آن متوقف میشود و سرانجام، با کاملشدن بهبودی، بهکلی از میان میرود.
بینه و فِره آزمایشهای بسیاری دربارهی کاشتن تلقینها در حالات خواب جزیی انجام دادهاند. برای مثال، نشان دادهاند که اگر مدادی را در دست بیحسِ یک بیمار هیستریک قرار دهند، او بلافاصله در نوشتار خودکار نامههای طولانیای تولید میکند که محتوایشان کاملاً با آگاهی او بیگانه است. تحریکهای پوستی در نواحی بیحس گاه بهصورت تصاویر بینایی، یا دستکم اندیشههای بیناییِ زنده و غیرمنتظره، ادراک میشوند.
این دگرگونیهای مستقلِ محرکهای ساده را باید پدیدهی اولیه در شکلگیری تصاویر رؤیاییِ خوابگردانه دانست. در موارد استثنایی، پدیدههای مشابه حتی در قلمرو آگاهیِ بیدار نیز رخ میدهند. برای مثال، گوته میگوید هنگامی که مینشست، سرش را پایین میانداخت و تصویر گلی را با شدت در ذهن مجسم میکرد، آن را میدید که خودبهخود دستخوش تغییر میشود، گویی وارد ترکیبهای تازهای از شکل میشد.
در حالت نیمهبیداری، این پدیدهها نسبتاً فراوان بهصورت توهمات هیپناگوژیک رخ میدهند. خودکاریهای گوته با خودکاریهای واقعاً خوابگردانه تفاوت دارند، زیرا در مورد او اندیشهی آغازین آگاهانه است و تحول خودکاری در محدودههایی باقی میماند که اندیشهی آغازین تعیین کرده است؛ یعنی در قلمرو صرفاً حرکتی یا بینایی.
اگر ایدهی آغازین به زیر آستانه فروکش کند، یا اگر از همان ابتدا هرگز آگاهانه نبوده باشد و تحول خودکار آن به حوزههای بلافصل مجاور نفوذ کند، دیگر تمایز گذاشتن میان خودکاریهای حالت بیداری و خودکاریهای حالت خوابگردی ناممکن خواهد بود. برای مثال، چنین وضعی زمانی رخ میدهد که ادراکِ یک گل با ایدهی دستی که گل را میچیند، یا با ایدهی بوی یک گل، تداعی شود. در این صورت، تنها معیار تمایز صرفاً «بیشتر» یا «کمتر» است: در یک مورد از «توهمات عادیِ بیداری» سخن میگوییم و در مورد دیگر از «رؤیتهای رؤیاییِ خوابگردانه». تفسیر حملات بیمار بهعنوان هیستریک زمانی اطمینانبخشتر میشود که بتوانیم ثابت کنیم توهمات احتمالاً منشأ روانزاد داشتهاند. شکایتهای او (سردرد و «تنوواژینیت») نیز این تشخیص را تقویت میکنند، زیرا ثابت شد که با تلقین قابلدرمان اند. تنها جنبهای که تشخیص «هیستری» بهاندازهی کافی در نظر نمیگیرد، عامل سببشناختی است؛ زیرا به هر حال، پیشاپیش انتظار داریم که در جریان بیماریای که تا این اندازه کامل به استراحتدرمانی پاسخ میدهد، گاهبهگاه ویژگیهایی مشاهده شوند که بتوان آنها را بهعنوان نشانههای فرسودگی تفسیر کرد. بنابراین این پرسش مطرح میشود که آیا وقفههای اولیهی حافظه و حملات خوابگردانهی بعدی را میتوان حالات فرسودگی دانست یا «بحرانهای نوراستنیک». میدانیم که فرودستیِ روانپاتیک میتواند انواع گوناگونی از حملات صرعمانند پدید آورد که طبقهبندی آنها تحت عنوان صرع یا هیستری دستکم محل تردید است. به نقل از وستفال:
بر پایهی مشاهدات فراوان، بر این باورم که حملات موسوم به صرعمانند، یکی از شایعترین و پرتکرارترین نموناها در گروه بیماریهایی هستند که ما در شمار بیماریهای روانی و نوروپاتیها قرار میدهیم، و صِرفِ ظهور یک یا چند حملهی صرعی یا صرعمانند، نه برای تعیین ماهیت و شکل بیماری و نه برای سیر و پیشآگهی آن، قطعی و تعیینکننده نیست… چنانکه پیشتر گفته شد، من اصطلاح «صرعمانند» را در وسیعترین معنای آن، برای خودِ حمله، به کار بردهام.
عناصر صرعمانند در مورد مانحنفیه چندان دشوار نیستند که یافت شوند؛ از سوی دیگر، میتوان ایراد گرفت که سراسر این تصویر بهشدت رنگوبوی هیستریک دارد. در پاسخ باید یادآور شویم که هر مورد خوابگردی، بهخودیِخود، هیستریک نیست. گاه در صرعِ تیپیک نیز حالتهایی رخ میدهند که از نظر متخصصان مستقیماً با حالات خوابگردی موازی اند، یا تنها از طریق بروز تشنجهای واقعی میتوان آنها را از هیستری متمایز کرد.
چنانکه دیهل نشان داده است، فرودستیِ نوراستنیک نیز میتواند به «بحرانهایی» بینجامد که اغلب موجب اشتباه در تشخیص میشوند. حتی ممکن است محتوای معینی از اندیشهها در هر بحران، به شکلی قالبی و کلیشهای تکرار شود. مورشن نیز اخیراً موردی از یک حالتِ گرگومیشِ نوراستنیکِ صرعمانند را منتشر کرده است.
از پروفسور بلولر بابت مورد زیر سپاسگزارم: مردی تحصیلکرده و میانسال، بدون هیچ سابقهای از صرع، بر اثر سالها کار فکریِ مفرط، خود را فرسوده کرده بود. بدون هیچ نشانهی مقدماتی دیگری (مانند افسردگی و غیره)، در یک روز تعطیل دست به خودکشی زد: در حالت گرگومیشِ عجیبی، ناگهان از نقطهای شلوغ در کنار رودخانه خود را به آب انداخت. بلافاصله او را بیرون کشیدند و خودش تنها خاطرهای مبهم از این واقعه داشت.
با توجه به این مشاهدات، بیتردید باید سهم قابلتوجهی برای نوراستنی در حملات بیمار ما قایل شویم. سردردها و «تنوواژینیت» حاکی از درجهای خفیف از هیستری اند که معمولاً نهفته است، اما تحت فشار فرسودگی آشکار میشود. پیدایش این بیماری عجیب، رابطهی توصیفشده در بالا با صرع، هیستری و نوراستنی را توضیح میدهد. خلاصه کنیم: دوشیزهی E دچار فرودستیِ روانپاتیک همراه با گرایش به هیستری است. تحت تأثیر فرسودگی عصبی، دچار حملاتِ بهتِ صرعمانند میشود که در نگاه نخست تفسیرشان نامشخص است. در پی مصرف مقدار غیرمعمول زیادی الکل، این حملات به خوابگردیِ آشکار همراه با توهمات تبدیل میشوند؛ توهماتی که، درست مانند رؤیاها، به ادراکهای تصادفیِ بیرونی متصل میشوند. با درمان فرسودگی عصبی، نشانههای هیستریمانند نیز ناپدید میشوند.
در قلمرو فرودستیِ روانپاتیک با رنگوبوی هیستریک، با پدیدههای فراوانی روبهرو میشویم که، همچون مورد حاضر، نموناهایی متعلق به چند تصویر بالینی متفاوت را نشان میدهند، اما نمیتوان با اطمینان آنها را به هیچیک از این تصاویر نسبت داد. برخی از این حالات از هماکنون بهعنوان اختلالاتی مستقل شناخته شدهاند؛ برای مثال، دروغگوییِ مرضی، رؤیاپردازیِ مرضی و غیره. اما بسیاری از آنها هنوز در انتظار بررسی علمیِ دقیق اند؛ و در حال حاضر بیشوکم به قلمرو شایعات علمی تعلق دارند. کسانی که دچار توهماتِ همیشگی اند، و نیز کسانی که خود را الهامیافته میدانند، این حالات را از خود نشان میدهند؛ آنان توجه جمعیت را به سوی خود جلب میکنند، گاه در مقام شاعر یا هنرمند، و گاه در مقام نجاتدهنده، پیامبر یا بنیانگذار فرقههای جدید.
منشأ ذهنیت خاص این افراد، در بیشتر موارد، در پردهای از ابهام باقی میماند، زیرا تنها بهندرت پیش میآید که بتوان یکی از این شخصیتهای شگفت را در معرض مشاهدهی دقیق قرار داد. با توجه به اهمیت تاریخیِ بعضاً عظیم چنین افرادی، بسیار مطلوب میبود اگر دستمایههای علمیِ کافی در اختیار داشتیم تا امکان میداد تحول روانشناختیِ ویژگیهای خاص آنان را با دقت بیشتری بشناسیم. جدا از آثار امروزه تقریباً بیفایدهی مکتب پنوماتولوژیک در آغاز قرن نوزدهم، در ادبیات علمی آلمان دربارهی این موضوع کمبود شگفتآوری از مشاهدات شایسته وجود دارد؛ درواقع، به نظر میرسد نوعی بیزاری واقعی از پژوهش در این حوزه وجود دارد. برای حقایقی که تاکنون گردآوری شدهاند، تقریباً منحصراً مدیونتلاشهای پژوهشگران فرانسوی و انگلیسی هستیم. بنابراین، دستکم مطلوب به نظر میرسد که ادبیات ما از این حیث گسترش یابد. همین ملاحظات مرا بر آن داشته است تا شماری از مشاهدات را منتشر کنم که شاید به گسترش شناخت ما از روابط میان حالات گرگومیشِ هیستریک و مسائل روانشناسیِ عادی کمک کنند.
۲. موردی از خوابگردی در دختری با وراثت نامساعد (مدیومِ روحگرا)
مورد زیر در سالهای ۱۸۹۹ و ۱۹۰۰ تحت مشاهدهی من بود. از آنجا که من پزشک معالج دوشیزه SW نبودم، متأسفانه امکان انجام معاینهی جسمانی برای یافتن نشانههای جسمانیِ هیستری وجود نداشت. من دفترچهی یادداشت مفصلی از جلسات داشتم که پس از هر نشست، مشاهداتم را در آن ثبت میکردم. گزارش زیر خلاصهای از این یادداشتها یست. به ملاحظهی دوشیزهی SW و خانوادهاش، برخی اطلاعات کماهمیت را تغییر دادهام و جزییات مختلفی را از «رمانهای» او حذف کردهام؛ این داستانها در بیشتر موارد از مطالبی بسیار خصوصی و صمیمانه تشکیل میشدند.
[شرححال]
دوشیزه SW پانزدهونیم ساله و پروتستان بود. پدربزرگ پدریاش مردی بسیار باهوش و روحانیای بود که اغلب در حالت بیداری دچار توهمات میشد (بیشتر رؤیتها، و غالباً صحنههای کامل نمایشی همراه با گفتوگو و غیره). برادرِ پدربزرگش کمتوان ذهنی بود؛ مردی عجیبوغریب که او نیز رؤیتهایی میدید. یکی از خواهران او نیز شخصیتی عجیب و نامتعارف داشت. مادربزرگ پدریاش پس از یک بیماری تبدار در بیستسالگی (احتمالاً تب تیفوئید) دچار حالت خلسهای شد که سه روز به طول انجامید و تنها هنگامی شروع به بیدار شدن کرد که تاج سرش را با آهن گداخته سوزاندند. بعدها، هرگاه از نظر عاطفی برانگیخته میشد، دچار حملات غش میشد؛ این حملات تقریباً همیشه با دورهای کوتاه از خوابگردی دنبال میشد که طی آن پیشگویی میکرد. پدر او نیز شخصیتی عجیب و اصیل با اندیشههای غریب بود. دو تن از برادران او نیز همینگونه بودند. هر سه در حالت بیداری دچار توهمات میشدند (بصیرت ثانویه، پیشآگاهیها و غیره). برادر سوم نیز مردی عجیب و نامتعارف، بااستعداد اما یکبعدی بود. مادرش دچار فرودستیِ روانپاتیکِ مادرزادی بود که اغلب به مرز روانپریشی نزدیک میشد. یکی از خواهرانش هیستریک و رؤیتگر بود و خواهر دیگر از «حملات قلبیِ عصبی» رنج میبرد.
SW اندامی ظریف داشت؛ جمجمهاش تا حدی راشیتیک بود، هرچند هیدروسفالیِ آشکاری نداشت؛ چهرهاش نسبتاً رنگپریده و چشمانش تیره بود و نگاهی نافذ و خاص داشت. بیماری جدیای نداشت. در مدرسه او را دانشآموزی متوسط میدانستند؛ علاقهی چندانی نشان نمیداد و بیدقت بود. رفتار عمومیاش نسبتاً محجوب بود، اما ناگهان جای خود را به شادمانی و سرخوشیِ بسیار شدید میداد. هوشی متوسط داشت و استعداد ویژهای از خود نشان نمیداد؛ نه به موسیقی علاقهمند بود و نه کتابخوان. کارهای دستی یا صرفاً نشستن و در خیالشگریهای روزانه غرق شدن را ترجیح میداد.
حتی در مدرسه نیز اغلب حواسپرت بود و هنگام بلندخوانی، کلمات را به شیوهای عجیب اشتباه میخواند؛ مثلاً بهجای واژهی Ziege (بز) میگفت Geiss، و بهجای Treppe (پلکان) میگفت Stege؛ این اتفاق آنقدر تکرار میشد که خواهران و برادرانش به او میخندیدند. در غیر این صورت، هیچ ناهنجاری دیگری در SW مشاهده نمیشد و بهویژه نشانهی جدیای از هیستری وجود نداشت.
تمام اعضای خانوادهاش صنعتگر یا اهل کسبوکار بودند و علایق بسیار محدودی داشتند. در خانواده هرگز اجازه نمیدادند کتابهای عرفانی خوانده شوند. آموزش او نیز ناقص بود؛ گذشته از اینکه شمار خواهران و برادران زیاد بود و همهی آنها آموزشوپرورش بسیار سهلانگارانهای دریافت کرده بودند، کودکان از رفتار ناساز، عامیانه و اغلب خشونتآمیز مادرشان رنج فراوان میبردند. پدر، که مردی بسیار گرفتار کار و کاسبی بود، نمیتوانست وقت زیادی به فرزندانش اختصاص دهد و زمانی درگذشت که SW هنوز در سنین نوجوانی بود. در چنین شرایط رنجآوری، جای شگفتی نیست که احساس میکرد در تنگنا افتاده و ناخشنود است. اغلب از رفتن به خانه میترسید و هرجا را به خانه ترجیح میداد. ازاینرو بیشتر اوقات را با همبازیهایش میگذراند و بدون برخورداری از آداب و ظرافت چندانی بزرگ شد.
سطح تحصیلی او نیز در نتیجه نسبتاً پایین بود و علایقش به همان نسبت محدود. آشنایی او با ادبیات نیز بسیار اندک بود. اشعار معمول شیلر و گوته و چند شاعر دیگر را که در مدرسه از بر کرده بود میشناخت، چند پاره از یک کتاب ترانه و قطعاتی از مزامیر را نیز به خاطر داشت. داستانهای روزنامهها و مجلات احتمالاً بالاترین سطح نثرخوانی او را تشکیل میدادند. تا پیش از آغاز خوابگردی، هرگز چیزی با سطح فرهنگی بالاتر نخوانده بود.
[حالات خوابگردانه]
در خانه و از دوستانش دربارهی میزگردانی شنیده بود و به آن علاقهمند شد. درخواست کرد اجازه داشته باشد در چنین آزمایشهایی شرکت کند و خیلی زود خواستهاش برآورده شد. در ژوییهی ۱۸۹۹، چند بار در جمع خانوادگی همراه با دوستان، صرفاً از سر شوخی، به میزگردانی پرداخت. در همان زمان معلوم شد که او مدیومی بسیار ممتاز است. پیامهایی جدی دریافت میشد و با شگفتی همگانی مورد استقبال قرار میگرفت. لحن شبانیِ این پیامها حیرتآور بود. روحی که پیام میداد خود را پدربزرگ مدیوم معرفی میکرد. از آنجا که من با خانواده آشنایی داشتم، توانستم در این آزمایشها شرکت کنم.
در آغاز اوت ۱۸۹۹، نخستین حملات خوابگردی را مشاهده کردم. روند حملات معمولاً چنین بود: SW بسیار رنگپریده میشد، بهآرامی روی زمین یا درون صندلی فرو میرفت، چشمانش را میبست، وارد حالت خشکزدگی[2] میشد، چند نفس عمیق میکشید و شروع به صحبت میکرد. در این مرحله معمولاً کاملاً آرام و شل بود؛ رفلکسهای پلکی طبیعی باقی میماندند و حساسیت لامسهای نیز طبیعی بود. به لمسهای غیرمنتظره حساس بود و بهآسانی میترسید، بهویژه در مرحلهی آغازین.
وقتی نامش را صدا میزدند، واکنشی نشان نمیداد. در گفتوگوهای خوابگردانهاش، خویشاوندان و آشنایان مردهی خود را با مهارتی شگفتآور تقلید میکرد و تمام خصلتهای ریز و درشت آنان را بازمینمود؛ بهگونهای که حتی بر اشخاصی که بهآسانی تحت تأثیر قرار نمیگرفتند نیز تأثیری ماندگار میگذاشت. حتی میتوانست کسانی را که فقط از طریق شنیدهها میشناخت، چنان دقیق بازنمایی کند که هیچیک از حاضران نمیتوانستند دستکم استعداد قابلتوجه او را در بازیگری انکار کنند.
بهتدریج حرکات بدن نیز با کلمات همراه شدند و سرانجام به attitudes passionnelles [=بینشهای پرشور] و صحنههای کامل نمایشی انجامیدند. خود را در حالتهای نیایش و شوریدگی میانداخت، با چشمانی خیره، و با خطابهای پرشور و درخشان سخن میگفت. در این مواقع منحصراً از زبان ادبی آلمانی استفاده میکرد و آن را با سهولت و اطمینانی کامل بر زبان میآورد؛ این امر کاملاً با شیوهی معمول نامطمئن و دستپاچهی سخن گفتن او در حالت بیداری تفاوت داشت. حرکاتش آزاد و سرشار از وقار و ظرافت بود و دگرگونیهای عاطفیاش را به زیباترین شکل بازمیتاباند.
در این مرحله، رفتار او طی حملات نامنظم و بهطرزی فوقالعاده متنوع بود. گاه از ده دقیقه تا دو ساعت بیحرکت، با چشمان بسته، روی مبل یا زمین دراز میکشید؛ گاه نیمهنشسته میشد و با صدا و نحوهی بیان تغییریافته سخن میگفت؛ و گاه پیوسته در حرکت بود و هر حرکت نمایشی و پانتومیموارِ ممکنی را اجرا میکرد. محتوای سخنانش نیز به همان اندازه متغیر و نامنظم بود. گاهی با ضمیر اولشخص سخن میگفت، اما نه هرگز برای مدتی طولانی؛ و آن هم محض پیشگویی حملهی بعدی خود. گاهی (و این حالت از همه شایعتر بود) دربارهی خودش با ضمیر سومشخص سخن میگفت. در این صورت نقش شخص دیگری را بازی میکرد، یا آشنای مردهای را، یا کسی را که خود ابداع کرده بود و نقشش را مطابق ویژگیهایی که خودش تصور کرده بود، بهطور منسجم اجرا میکرد.
خلسه معمولاً با مرحلهای خشکزده (کاتالپتیک) همراه با «انعطافپذیری مومی» دنبال میشد که بهتدریج به حالت بیداری گذر میکرد. یکی از ویژگیهای تقریباً ثابت، رنگپریدگی ناگهانیای بود که به چهرهاش رنگی مومی و کمخون میداد، بهگونهای که واقعاً هراسآور بود. این حالت گاه درست در آغاز حمله رخ میداد، اما اغلب تنها در نیمهی دوم ظاهر میشد. نبض او در آن هنگام ضعیف اما منظم و از نظر تعداد طبیعی بود؛ تنفسش آرام و سطحی و اغلب بهسختی قابل تشخیص بود.
چنانکه پیشتر اشاره کردیم، SW اغلب پیشاپیش حملات خود را پیشبینی میکرد؛ درست پیش از حمله، احساسات عجیبی داشت، برانگیخته و تا حدی مضطرب میشد و گاه اندیشههای مرگ را بیان میکرد؛ میگفت احتمالاً در یکی از این حملات خواهد مرد و روحش تنها به رشتهای بسیار نازک به بدنش آویخته است، بهطوری که بدنش بهسختی میتواند به زندگی ادامه دهد. در یک مورد، پس از مرحلهی خشکزده (کاتالپتیک)، تندنفسی مشاهده شد که دو دقیقه ادامه داشت و تعداد تنفس به صد بار در دقیقه میرسید.
در ابتدا حملات بهطور خودانگیخته رخ میدادند، اما بعدها SW میتوانست با نشستن در گوشهای تاریک و پوشاندن صورتش با دستها حمله را ایجاد کند. بااینحال، این آزمایش اغلب موفق نمیشد، زیرا به گفتهی خودش روزهای «خوب» و «بد» داشت.
مسئلهی فراموشی پس از حملات، متأسفانه بسیار مبهم است. آنچه مسلم است این است که پس از هر حمله، او دربارهی تجربههای خاصی که در «وجد» از سر گذرانده بود، کاملاً جهتیابیشده و آگاه بود. بااینحال، مشخص نیست چه مقدار از گفتوگوهایی را که در مقام مدیوم انجام داده بود و نیز تغییرات محیط پیرامونش در طول حمله به یاد میآورد.
اغلب چنین به نظر میرسید که خاطرهای مبهم از آنها دارد، زیرا بلافاصله پس از بیدار شدن بارها میپرسید: «چه کسانی آنجا بودند؟ مگر X یا Y آنجا نبودند؟ او چه گفت؟» همچنین نشان میداد که از محتوای گفتوگوها بهطور سطحی آگاه است. اغلب میگفت ارواح پیش از بیدار شدن به او گفتهاند که چه سخنانی بر زبان آوردهاند. اما در بسیاری موارد اصلاً چنین چیزی رخ نداده بود.
اگر به درخواست خودش کسی سخنان گفتهشده در خلسه را برایش تکرار میکرد، اغلب از شنیدن آنها بهشدت خشمگین میشد و ساعتها غمگین و افسرده باقی میماند، بهویژه اگر در جریان آنها بیپروایی یا افشای ناخوشایندی رخ داده بود. به ارواح دشنام میداد و با اصرار میگفت دفعهی بعد، از راهنمایش خواهد خواست چنین ارواحی را از او دور نگه دارد. خشم او ساختگی نبود، زیرا در حالت بیداری بهسختی میتوانست خود و تأثراتش را کنترل کند، بهطوری که هر تغییر خلقی فوراً در چهرهاش منعکس میشد.
گاهی به نظر میرسید که در جریان حمله، تقریباً هیچ آگاهیای از آنچه در اطرافش میگذرد ندارد، یا اصلاً آگاه نیست. بهندرت متوجه میشد کسی اتاق را ترک کرده یا وارد آن شده است. یکبار، زمانی که انتظار دریافت پیامهای خاصی را میکشید که میخواست از من پنهان بماند، به من اجازه نداد وارد اتاق شوم. بااینحال وارد شدم، در کنار سه نفر دیگر که در جلسه حضور داشتند نشستم و به همهچیز گوش دادم. SW چشمانش باز بود و بی آنکه متوجه حضور من شود با دیگران سخن میگفت. تنها زمانی متوجه من شد که شروع به صحبت کردم و این امر طوفانی واقعی از خشم و اعتراض به راه انداخت.
اظهارات شرکتکنندگان را که به سخنان خلسه یا مستقیماً به خود او مربوط میشدند، بهتر به خاطر میسپرد، اما حتی اینها را نیز تنها بهطور مبهم. من هرگز نتوانستم در این زمینه رابطهی مشخصی میان او و محیط پیرامونش پیدا کنم.
افزون بر این حملات «بزرگ» که به نظر میرسید از قانون خاصی پیروی میکنند، SW شمار زیادی خودکاریِ دیگر نیز از خود نشان میداد. پیشآگاهیها، بیمها و دلشورههای نامعلول، حالات خلقی ناموجه و خیالشگریهایی که بهسرعت تغییر میکردند، همگی جزئی از زندگی روزمرهی او بودند. من هرگز حالات سادهی خواب را مشاهده نکردم. از سوی دیگر، خیلی زود متوجه شدم که در میانهی گفتوگویی زنده، ناگهان کاملاً آشفته میشد و با لحنی عجیب و یکنواخت، بیمعنا به حرف زدن ادامه میداد، درحالیکه با چشمان نیمهبسته و حالتی رؤیایی به روبهرو خیره میشد. این وقفهها معمولاً فقط چند دقیقه طول میکشیدند. سپس ناگهان ادامه میداد: «بله، چه گفتی؟»
در ابتدا دربارهی این وقفهها هیچ اطلاعاتی نمیداد و بهطور طفرهآمیز میگفت کمی سرش گیج میرود، سردرد دارد و غیره. بعدها بهسادگی میگفت: «باز هم آنجا بودند»، و منظورش ارواحش بود. او برخلاف میل خود تسلیم این وقفهها میشد؛ اغلب در برابرشان مقاومت میکرد: «نمیخواهم، حالا نه؛ بگذارید یک وقت دیگر بیایند؛ انگار فکر میکنند من فقط برای آنها اینجا هستم.»
این وقفهها در خیابان، در مغازهها و درواقع هر جایی ممکن بود بر او عارض شوند. اگر در خیابان رخ میدادند، به دیوار خانهای تکیه میداد و منتظر میماند تا حمله تمام شود. در جریان این حملات، که شدتشان بسیار متفاوت بود، رؤیتهایی داشت؛ بسیار اوقات، و بهویژه در حملاتی که بهشدت رنگپریده میشد، «سرگردان» میشد یا به تعبیر خودش «بدنش را گم میکرد» و به مکانهای دوردستی برده میشد که ارواح او را به آنجا میبردند.
سفرهای دوردست در جریان خلسه او را بهشدت خسته میکرد؛ اغلب ساعتها پس از آن کاملاً از پا افتاده بود و بارها شکایت میکرد که ارواح بار دیگر نیروی او را مکیدهاند، اینگونه تلاشها برایش بیش از حد سنگین است و ارواح باید مدیوم دیگری پیدا کنند و غیره. یکبار پس از خلسه، به مدت نیمساعت دچار نابینایی هیستریک شد. راهرفتنش ناپایدار و جستوجوگرانه بود؛ باید او را هدایت میکردند و نوری را که روی میز قرار داشت نمیدید، هرچند مردمکهایش به نور واکنش نشان میدادند.
رؤیتها حتی بدون وقفههای واقعی نیز به تعداد زیاد رخ میدادند. (اگر این واژه را فقط برای اختلالات شدیدتر توجه به کار ببریم.) در ابتدا رؤیتها به آغاز خواب محدود بودند. اندکی پس از آنکه به بستر میرفت، اتاق ناگهان روشن میشد و پیکرهای سفید و درخشان از میان روشنایی مهآلود جدا میشدند. همهی آنها در جامههایی سفید و شبیه تور پیچیده شده بودند؛ زنان چیزی شبیه عمامه بر سر داشتند و کمربند بسته بودند.
بعدها، به گفتهی خودش، «ارواح از پیش آنجا بودند» هنگامی که به بستر میرفت. سرانجام پیکرها را در روشنایی روز نیز میدید، هرچند اگر وقفهی واقعی در کار نبود، آنها فقط تار و گذرا بودند. (در هنگام وقفه، پیکرها آنقدر مادی و محکم میشدند که میتوانست آنها را لمس کند.) بااینحال، او همیشه تاریکی را ترجیح میداد.
به گفتهی خودش، رؤیتها عموماً ماهیتی خوشایند داشتند. خیره شدن به پیکرهای زیبا احساسی از سعادت و سرخوشیِ لذتبخش در او ایجاد میکرد. رؤیتهای هراسآور با ماهیت اهریمنی بسیار نادرتر بودند. این رؤیتها کاملاً به شب یا اتاقهای تاریک محدود میشدند. گاه شبها در خیابان یا در اتاقش پیکرهای سیاه میدید؛ یکبار در راهروی تاریک، چهرهای هولناک و مسیرنگ دید که ناگهان از فاصلهای بسیار نزدیک به او خیره شد و وحشتزدهاش کرد.
نتوانستم دربارهی نخستین بروز این رؤیتها اطلاعات رضایتبخشی به دست آورم. او میگفت در پنج یا ششسالگی، یکبار شبها «راهنمای» خود را دیده است؛ پدربزرگش را که در زمان حیات هرگز او را ندیده بود. نتوانستم از خویشاوندانش هیچ سرنخ عینیای دربارهی این رؤیت اولیه به دست آورم. تا نخستین جلسهی احضار ارواح، دیگر چیزی از این دست رخ نداده بود.
جز روشنایی هیپناگوژیک و «دیدن جرقهها»، هرگز توهمات ابتدایی وجود نداشتند؛ توهمات از همان آغاز ماهیتی نظاممند داشتند و همهی اندامهای حسی را به یک اندازه درگیر میکردند. از نظر واکنش عقلانی او به این پدیدهها، آنچه شگفتآور بود، عادیبودنِ حیرتانگیزی بود که با آن با این پدیدهها برخورد میکرد. تمام فرایند تبدیل شدنش به یک خوابگرد، و تجربههای بیشمار و غریبش، از نظر خودش کاملاً طبیعی بود. حتی تمام گذشتهی خود را نیز در همین پرتو میدید. هر رویداد قابلتوجهی از سالهای پیشین زندگیاش، به نظرش رابطهای روشن و ضروری با وضعیت کنونیاش داشت.
او از اینکه احساس میکرد رسالت واقعی خود را یافته است، شادمان بود. طبیعی بود که به واقعیت رؤیتهایش با اطمینانی تزلزلناپذیر باور داشته باشد. بارها کوشیدم توضیحی انتقادی برای او ارائه کنم، اما هیچیک را نمیپذیرفت؛ زیرا در حالت عادی نمیتوانست توضیحی عقلانی برای آنها دریابد و در حالت نیمهخوابگردانه نیز، با توجه به واقعیاتی که در برابر چشمانش قرار داشتند، چنین توضیحی را بیمعنا میدانست.
یکبار گفت: «نمیدانم آنچه ارواح میگویند و به من میآموزند درست است یا نه، و نمیدانم آیا واقعاً همان کسانی هستند که خود را با نام آنها معرفی میکنند یا نه؛ اما اینکه ارواح من وجود دارند، جای هیچ تردیدی ندارد. آنها را پیش روی خود میبینم، میتوانم لمسشان کنم. دربارهی هر چیزی که بخواهم، همانقدر طبیعی با آنها صحبت میکنم که اکنون با شما حرف میزنم. آنها باید واقعی باشند.»
او مطلقاً حاضر نبود این اندیشه را بپذیرد که این تجلیات نوعی بیماریاند. تردید دربارهی سلامت خود یا دربارهی واقعیت جهان رؤیاییاش عمیقاً آزارش میداد؛ از سخنان من چنان رنجیده بود که در حضورم خود را میبست و برای مدتی طولانی، اگر من حضور داشتم، از انجام آزمایش خودداری میکرد. ازاینرو مراقب بودم تردیدها و بدگمانیهایم را به زبان نیاورم.
از سوی دیگر، از احترام و تحسین کامل خویشاوندان نزدیک و آشنایانش برخوردار بود؛ آنان دربارهی انواع مسائل از او مشورت میخواستند. بهتدریج چنان نفوذی بر پیروان خود پیدا کرد که سه تن از خواهرانش نیز شروع به توهمزدن کردند. توهمات معمولاً به صورت رؤیاهای شبانهای بسیار زنده و نمایشی آغاز میشدند که بهتدریج به حالت بیداری نیز سرایت میکردند؛ بخشی هیپناگوژیک و بخشی هیپنوپومپیک.
بهویژه یکی از خواهران متأهلش رؤیاهایی فوقالعاده زنده داشت که از شبی به شب دیگر بهطور منطقی بسط مییافتند و سرانجام در آگاهی بیدار او ظاهر میشدند؛ ابتدا به صورت هذیانهایی مبهم و سپس به صورت توهمات واقعی. بااینحال، آنها هرگز به وضوحِ ملموسِ رؤیتهای SW نمیرسیدند.
برای مثال، یکبار در خواب پیکری سیاه و اهریمنی را کنار بسترش دید که با پیکری سفید و زیبا که میکوشید او را مهار کند، بهشدت درگیر گفتوگو بود؛ بااینحال پیکر سیاه گلوی او را گرفت و شروع به خفه کردنش کرد؛ سپس بیدار شد. وقتی خم شد و بالای سرش را نگاه کرد، سایهای سیاه با خطوطی انسانی دید و در کنار آن پیکری سفید و مهآلود. رؤیت تنها زمانی ناپدید شد که شمع را روشن کرد. رؤیتهای مشابه دهها بار تکرار شدند. رؤیتهای دو خواهر دیگر نیز مشابه بود، اما شدت کمتری داشت.
نوع حملهای که توصیف کردیم، با انبوه رؤیتها و اندیشههای خیالشگرانهاش، در کمتر از یک ماه شکل گرفته بود و به نقطهی اوجی رسید که دیگر هرگز از آن فراتر نرفت. آنچه پس از آن رخ داد صرفاً بسط همهی اندیشهها و چرخههای رؤیتی بود که بیشوکم از همان آغاز پیشآگهی آنها داده شده بود.
افزون بر «حملات بزرگ» و «وقفههای کوچک» که البته محتوایشان اساساً یکسان بود، دستهی سومی نیز وجود داشت که شایستهی ذکر است. اینها حالات نیمهخوابگردانه بودند. این حالات در آغاز یا پایان حملات بزرگ رخ میدادند، اما مستقل از آنها نیز پدیدار میشدند. در طول ماه نخست بهآرامی شکل گرفتند. تعیین تاریخ دقیقتری برای ظهورشان ممکن نیست.
آنچه در این حالت بیش از همه جلب توجه میکرد، حالت خشک و منجمد چهره، چشمان درخشان و نوعی وقار و متانت در حرکات بود. SW در این حالت خودش بود، یا بهتر بگوییم، «منِ خوابگرد» او بود. نسبت به جهان بیرونی کاملاً جهتیابیشده بود، اما به نظر میرسید یک پایش در جهان رؤیایی قرار دارد. ارواح خود را میدید و صدای آنها را میشنید؛ میدید که چگونه میان افراد حاضر در اتاق راه میروند و گاه کنار این شخص و گاه کنار آن شخص میایستند.
از رؤیتهایش، سفرهایش و دستورهایی که دریافت کرده بود، خاطرهای روشن داشت. آرام، روشن و قاطع سخن میگفت و همیشه در حالوهوایی جدی و تقریباً آیینی به سر میبرد. سراسر وجودش از احساسی عمیقاً دینی میدرخشید، بیآنکه رنگوبویی از زهدگراییِ متظاهرانه داشته باشد، و گفتارش بههیچوجه تحت تأثیر اصطلاحات کتاب مقدسیِ راهنمایش نبود.
رفتار باوقارش حالتی اندوهگین و مالیخولیایی داشت. او بهطرزی دردناک از تفاوت عظیم میان جهان آرمانیِ شبانهاش و واقعیت زمخت روز آگاه بود. این حالت تضادی شدید با زندگی بیدارانهاش داشت؛ در آن هیچ اثری از آن موجود بیثبات و ناهماهنگ، از آن مزاج عصبی و شکنندهای که ویژگی رفتار معمولش بود، دیده نمیشد.
هنگام گفتوگو با او، این تصور به انسان دست میداد که با فردی بسیار مسنتر سخن میگوید که بر اثر تجربههای فراوان به حالتی از آرامش و خونسردی رسیده است. بهترین نتایج خود را در همین حالت به دست میآورد، درحالیکه «رمانهایش» بیشتر با علایق حالت بیداری او مطابقت داشتند.
نیمهخوابگردی معمولاً بهطور خودانگیخته پدیدار میشد، عموماً در جریان آزمایشهای میزگردانی، و همیشه با این آغاز میشد که SW از پیش میدانست میز قرار است چه بگوید. سپس میزگردانی را متوقف میکرد و پس از مکثی کوتاه، ناگهان وارد حالت خلسه میشد.
او بسیار حساس بود. میتوانست پرسشهای سادهای را که یکی از اعضای حلقه، که خود مدیوم نبود، طراحی کرده بود حدس بزند و پاسخ دهد. همین که کسی دست خود را روی میز یا روی دستهای او میگذاشت، برای دادن سرنخهای لازم به او کافی بود. هرگز نتوانستیم انتقال مستقیم فکر را اثبات کنیم.
در کنار گسترش آشکار شخصیت او، تداوم وجود شخصیت معمولیاش نیز به همان اندازه حیرتآور بود. با لذت آشکاری دربارهی تمام تجربههای کوچک و کودکانهاش، معاشقهها و رازهای عاشقانه، شیطنتها و بیادبیهای دوستان و همبازیهایش صحبت میکرد. برای کسی که از راز او خبر نداشت، او صرفاً دختری پانزدهونیمساله بود، درست مانند هزاران دختر دیگر. ازاینرو شگفتی مردم زمانی که با روی دیگر شخصیت او آشنا میشدند، بسیار بیشتر بود.
خویشاوندانش در ابتدا نمیتوانستند این دگرگونی را درک کنند؛ بخشی از آن را هرگز بهطور کامل نفهمیدند، و ازاینرو در خانواده اغلب مشاجرات تلخی درمیگرفت؛ برخی جانب SW را میگرفتند و برخی دیگر علیه او بودند، بعضی با شور و شوقی افراطی و برخی با سرزنش تحقیرآمیزِ «خرافاتی» بودن او.
بدینسان SW در مدتی که من او را میشناختم، زندگیای بهطرزی شگفتانگیز متناقض داشت؛ یک «زندگی دوگانه»ی واقعی، با دو شخصیت که در کنار یکدیگر یا بهنوبت وجود داشتند و هر یک پیوسته میکوشید بر دیگری مسلط شود. اکنون برخی از جالبترین جزئیات جلسات را به ترتیب زمانی ارائه خواهم کرد.
[گزارش جلسات احضار ارواح]
جلسهی اول و دوم (اوت ۱۸۹۹). SW بلافاصله کنترل «پیامها» را در دست گرفت. «سایکُوگراف» -که برای آن از یک لیوان وارونه استفاده میشد و دو انگشت دست راست روی آن قرار میگرفت- با سرعتی برقآسا از حرفی به حرف دیگر حرکت میکرد. (تکههای کاغذی که روی آنها حروف و اعداد نوشته شده بود، به صورت دایرهای در اطراف لیوان چیده شده بودند.) پیامی دریافت شد مبنی بر اینکه پدربزرگ مدیوم حاضر است و با ما سخن خواهد گفت.
پس از آن، پیامهای متعدد و بسیار سریع یکی پس از دیگری دریافت شدند؛ بیشتر آنها ماهیتی دینی و پندآموز داشتند، بخشی به صورت کلمات درست و کامل و بخشی با حروف جابهجا یا به ترتیب معکوس. این کلمات و جملههای اخیر گاه چنان سریع تولید میشدند که نمیتوانستیم معنایشان را دنبال کنیم و تنها بعداً، با معکوس کردن حروف، به معنای آنها پی میبردیم.
یکبار پیامها ناگهان با لحنی قاطع قطع شدند و پیام جدیدی اعلام کرد که پدربزرگ نویسنده حاضر شده است. کسی به شوخی گفت: «ظاهراً این دو روح چندان با هم کنار نمیآیند.»
در جریان آزمایش، هوا تاریک شد. ناگهان SW بهشدت آشفته شد، با اضطراب از جا پرید، روی زانوهایش افتاد و فریاد زد: «آنجا، آنجا! مگر آن نور را نمیبینید، آن ستاره را؟» هر لحظه بیشتر هیجانزده میشد و با وحشت درخواست چراغ کرد. رنگپریده بود، گریه میکرد و میگفت حال عجیبی دارد و نمیداند چه اتفاقی برایش افتاده است. وقتی چراغ آوردند، آرام شد. آزمایشها متوقف شدند.
جلسهی بعدی، که دو روز بعد و آن هم عصر برگزار شد، پیامهای مشابهی از پدربزرگ SW دریافت کردیم. با تاریک شدن هوا، ناگهان روی مبل به عقب دراز کشید، رنگش پرید، چشمانش را تا نیمه بست و بیحرکت دراز کشید. کرهی چشمها به سمت بالا چرخیده بود؛ رفلکس پلکی وجود داشت و حساسیت لامسهای نیز حفظ شده بود. تنفس آرام و تقریباً نامحسوس بود. نبض ضعیف و کمقدرت بود.
این حالت حدود نیمساعت ادامه یافت؛ سپس ناگهان با آهی از جا برخاست. رنگپریدگی شدید چهره، که در تمام مدت حمله ادامه داشت، اکنون جای خود را به رنگ گلگون معمول او داد. کمی سردرگم و دستپاچه بود و گفت «جورواجور» چیزهایی دیده است، اما حاضر نبود چیزی بگوید. تنها پس از پرسشهای مکرر پذیرفت که در حالتی عجیب میان بیداری و خواب، پدربزرگ خود را دیده که بازویش در بازوی پدربزرگ من بوده است. سپس ناگهان آنها را دید که در کنار یکدیگر و سوار بر کالسکهای روباز از برابرش میگذرند.
جلسهی سوم. در این جلسه که چند روز بعد برگزار شد، حملهای مشابه، بیش از نیم ساعت به طول انجامید. SW پس از آن از پیکرهای سفید و دگرگونشدهی بسیاری سخن گفت که هر یک گلی با معنایی نمادین و ویژه به او داده بودند. بیشتر آنها خویشاوندان مردهاش بودند. دربارهی جزییات گفتوگویشان سکوتی سرسختانه در پیش گرفت.
جلسهی چهارم. پس از آنکه SW وارد حالت خوابگردانه شد، حرکات عجیبی با لبهایش آغاز کرد و همزمان صداهایی شبیه بلعیدن و غرغره کردن از خود درمیآورد. سپس چیزی نامفهوم را با صدایی بسیار آهسته زمزمه کرد. پس از چند دقیقه، ناگهان با صدایی عمیق و تغییریافته شروع به سخن گفتن کرد. دربارهی خودش با ضمیر سومشخص سخن میگفت: «او اینجا نیست. او رفته است.»
سپس چند جمله با مضمون دینی بر زبان آورد. از محتوا و زبان سخنان میشد دریافت که او پدربزرگش را تقلید میکند که روحانی بوده است. مضمون کلی سخنان از سطح ذهنی همان «پیامها» فراتر نمیرفت. لحن صدا حالتی مصنوعی و ساختگی داشت و تنها زمانی طبیعی شد که بهتدریج بیشتر به صدای خودِ مدیوم شباهت پیدا کرد. (در جلسات بعدی، صدا تنها برای چند لحظه، هنگام ظهور روحی جدید، تغییر میکرد.)
پس از آن، هیچ خاطرهای از گفتوگوی زمان خلسه نداشت. اشاراتی به اقامت در جهان دیگر میکرد و از سعادت وصفناپذیری سخن میگفت که احساس کرده بود. باید توجه داشت که سخنان او در جریان حمله کاملاً خودانگیخته بود و هیچ تلقینی آن را برنمیانگیخت.
بلافاصله پس از این جلسه، SW با کتاب یوستینوس کِرنِر، پیشگوی پروورست[3]، آشنا شد. پس از آن، در پایان حملات شروع به مغناطیسکردن خود کرد؛ بخشی با حرکات منظم دست و بخشی با دایرهها و شکلهای هشتمانندی عجیب که آنها را بهطور متقارن با هر دو بازو همزمان اجرا میکرد. به گفتهی خودش، این کار را برای برطرف کردن سردردهای شدیدی انجام میداد که پس از حملات به سراغش میآمدند.
در دیگر جلسات اوت (که در اینجا جزییاتشان را نمیآورم)، پدربزرگ با شمار زیادی از ارواح خویشاوند همراه شد که چیز چندان قابلتوجهی ارائه نمیکردند. هر بار که روح جدیدی ظاهر میشد، حرکت لیوان به شکلی حیرتآور تغییر میکرد: لیوان در امتداد ردیف حروف حرکت میکرد و به برخی از آنها ضربه میزد، اما از آن هیچ معنایی به دست نمیآمد. املا بسیار نامطمئن و دلبخواهی بود و جملههای نخست اغلب ناقص میماندند یا به انبوهههایی بیمعنا از حروف تبدیل میشدند.
در بیشتر موارد، در همین نقطه ناگهان نوشتاری روان آغاز میشد. گاهی در تاریکی مطلق تلاش میشد نوشتار خودکار ایجاد شود. حرکات با تکانهای شدید تمام بازو آغاز میشد، بهگونهای که مداد یکسره از کاغذ عبور میکرد. نخستین تلاش شامل خطوط متعدد و خطهای زیگزاگ به ارتفاع حدود هشت سانتیمتر بود. در تلاشهای بعدی ابتدا کلمات ناخوانایی با حروف بسیار درشت پدید آمدند و سپس نوشته بهتدریج کوچکتر و واضحتر شد. تفاوت چندانی با دستخط خود مدیوم نداشت. روحِ راهنما بار دیگر پدربزرگ بود.
جلسهی پنجم. حملات خوابگردانه در سپتامبر ۱۸۹۹. SW روی مبل نشست، به عقب تکیه داد و چشمانش را بست؛ تنفسش سبک و منظم بود. بهتدریج وارد حالت خشکزدگی شد. پس از حدود دو دقیقه خشکزدگی از میان رفت و او همچنان ظاهراً آرام و در خواب دراز کشید، درحالیکه عضلاتش کاملاً شل بودند.
ناگهان با صدایی آهسته گفت: «نه، تو قرمز را بردار، من سفید را برمیدارم. تو میتوانی سبز را برداری و تو آبی را. آمادهاید؟ برویم.» (چند دقیقه مکث؛ در این مدت چهرهاش رنگی شبیه جسد پیدا کرد. دستهایش سرد و کاملاً بیخون بودند.) ناگهان با صدایی بلند و باوقار فریاد زد: «آلبرت، آلبرت، آلبرت»، سپس با زمزمه گفت: «حالا تو صحبت کن»، و پس از آن مکثی طولانی رخ داد که طی آن رنگپریدگی چهرهاش به شدیدترین حد قابلتصور رسید. بار دیگر با صدایی بلند و باوقار گفت: «آلبرت، آلبرت، مگر حرف پدرت را باور نمیکنی؟ به تو میگویم که در تعالیم N اشتباهات بسیاری وجود دارد. دربارهاش فکر کن.» مکث. رنگپریدگی کاهش یافت. «او خیلی ترسیده است، دیگر نمیتوانست حرف بزند.» (این کلمات را با لحن معمول گفتوگوی روزمرهاش بر زبان آورد.) مکث. «او حتماً دربارهاش فکر خواهد کرد.» سپس با همان لحن محاورهای، اما به زبانی عجیب سخن گفت که آمیزهای از فرانسوی و ایتالیایی به نظر میرسید و گاه به یکی و گاه به دیگری شباهت داشت. روان، سریع و دلنشین سخن میگفت. میشد چند کلمه را تشخیص داد، اما نمیشد آنها را به خاطر سپرد، زیرا زبان چنان عجیب بود. هر از گاهی کلماتی مانند wena، wenes، wenai، wene و مانند آنها تکرار میشدند.
طبیعیبودن مطلق این اجرا حیرتآور بود. گاه مکث میکرد، چنانکه گویی کسی در پاسخ او سخن میگوید. ناگهان به آلمانی گفت: «ای وای، مگر وقتش رسیده؟» (با صدایی غمگین.) «باید بروم؟ خداحافظ، خداحافظ!» با گفتن این کلمات، حالتی وصفناپذیر از سعادتِ وجدآمیز بر چهرهاش نشست. بازوهایش را بالا برد، چشمانش را -که تا آن لحظه بسته بودند- گشود و با چهرهای نورانی به بالا نگریست. لحظهای در همین حالت ماند؛ سپس بازوهایش شل و بیجان پایین افتاد و چهرهاش خسته و فرسوده شد. پس از مرحلهای کوتاه از خشکزدگی، با آهی از خواب بیدار شد. «باز خوابیده بودم، مگر نه؟» به او گفتند که در خواب حرف میزده است. در این هنگام بهشدت عصبانی شد و وقتی فهمید که به زبانی بیگانه صحبت میکرده، خشمش بیشتر شد. «اما من به ارواح گفتم که نمیخواهم، نمیتوانم این کار را بکنم، خیلی خستهام میکند.» (شروع به گریه کرد.) «خدای من، مگر قرار است همهچیز، همهچیز دوباره مثل دفعهی پیش برگردد؟ آیا قرار نیست از هیچچیز در امان بمانم؟»
روز بعد، در همان ساعت، حملهی دیگری رخ داد. پس از آنکه SW به خواب رفت، اولریش فون گربنشتاین ناگهان خود را معرفی کرد. او مردی بذلهگو و شایعهپرداز از آب درآمد که به آلمانی معیارِ روان و با لهجهای آلمانی شمالی سخن میگفت. وقتی از او پرسیدند SW چه میکند، با حاشیهروی فراوان توضیح داد که او دور است و در این فاصله خودش اینجا است تا از بدن او، گردش خون، تنفس و غیره مراقبت کند. باید مراقب باشد که شخص سیاهپوستی او را به چنگ نیاورد و آسیبی به او نرساند. پس از پرسشهای مکرر، گفت SW همراه دیگران به ژاپن رفته است تا خویشاوند دوری را پیدا کند و مانع ازدواج احمقانهی او شود. سپس با زمزمه، لحظهی دقیق وقوع این دیدار را اعلام کرد. چند دقیقه از سخن گفتن منع شد و به رنگپریدگی ناگهانی SW اشاره کرد و گفت تجسد یافتن در چنین فاصلهی دوری، به همان نسبت مقدار زیادی نیرو میگیرد. سپس دستور داد کمپرسهای سرد روی سر او گذاشته شود تا سردرد شدیدی را که بعداً به سراغش میآمد کاهش دهد.
با بازگشت تدریجی رنگ به چهرهاش، گفتوگو پرتحرکتر شد. انواع شوخیهای کودکانه و مطالب بیاهمیت ردوبدل شد. سپس UvG ناگهان گفت: «میبینم که دارند میآیند، اما هنوز خیلی دور اند؛ او را آنجا مثل یک ستارهی کوچک میبینم.» SW به سمت شمال اشاره کرد. ما طبعاً با شگفتی پرسیدیم چرا آنها از شرق نمیآیند. UvG با خنده پاسخ داد: «آنها از راه مستقیم، از روی قطب شمال میآیند. حالا باید بروم، خداحافظ.» بلافاصله پس از آن، SW با آهی از خواب بیدار شد، بدخلق بود و از سردرد شدید شکایت داشت. گفت UvG را دیده که کنار بدنش ایستاده است؛ چه چیزهایی به ما گفته بود؟ از «حرفهای بیمعنای احمقانه»ی او بهشدت خشمگین بود و میگفت چرا یکبار هم که شده دست از این کار برنمیدارد؟
جلسهی ششم. جلسه به شیوهی معمول آغاز شد. رنگپریدگی شدید؛ کشیده و بیحرکت دراز کشیده بود و بهسختی نفس میکشید. ناگهان با صدایی بلند و باوقار گفت: «پس بترس؛ من میترسم. دربارهی تعالیم N به تو هشدار میدهم. ببین، در امید همهی آنچه برای ایمان لازم است وجود دارد. میخواهی بدانی من کیستم؟ خدا در جایی میبخشد که انسان کمترین انتظار را دارد. مگر مرا نمیشناسی؟» سپس زمزمههایی نامفهوم کرد. چند دقیقه بعد از خواب بیدار شد.
جلسهی هفتم. SW خیلی زود به خواب رفت و روی مبل دراز کشید. بسیار رنگپریده بود. چیزی نمیگفت و هر از گاهی آهی عمیق میکشید. چشمانش را گشود، از جا برخاست، روی مبل نشست و به جلو خم شد و آرام گفت: «تو بهشدت گناه کردهای، بسیار سقوط کردهای.» سپس بیشتر به جلو خم شد، چنانکه گویی با کسی که در برابرش زانو زده است سخن میگوید. از جا برخاست، به سمت راست چرخید، دستش را دراز کرد و به نقطهای که بالای آن خم شده بود اشاره کرد: «آیا او را میبخشی؟» با صدای بلند پرسید. «مردان را نبخش، بلکه ارواح آنان را. نه او، بلکه بدن انسانیِ او گناه کرده است.» سپس زانو زد و حدود ده دقیقه در حالت نیایش باقی ماند. ناگهان از جا برخاست، با چهرهای وجدآمیز به آسمان نگریست و سپس بار دیگر روی زانو افتاد، صورتش را در دستهایش پنهان کرد و کلمات نامفهومی زمزمه کرد. چند دقیقه در همین حالت بیحرکت ماند. سپس برخاست، بار دیگر با چهرهای نورانی به آسمان نگریست و روی مبل دراز کشید و اندکی بعد از خواب بیدار شد.
[تحول شخصیتهای خوابگردانه]
در آغاز بسیاری از جلسات، اجازه داده میشد لیوان خودبهخود حرکت کند و این کار همیشه با دعوتی کلیشهای دنبال میشد: «باید یک سؤال بپرسید.» از آنجا که چند روحباور معتقد نیز در جلسات حضور داشتند، طبعاً بلافاصله خواستار انواع و اقسام شگفتیهای روحباورانه میشدند، بهویژه «ارواح محافظ». در پاسخ به این درخواستها، گاه نام اشخاص مردهی مشهور ظاهر میشد و گاه نامهای ناشناختهای مانند برت دو والور، الیزابت فون تیرفلزنبورگ، اولریش فون گربنشتاین و غیره. روح راهنما تقریباً بدون استثنا پدربزرگ مدیوم بود که یکبار اعلام کرد: «او را بیش از هرکس دیگری در این دنیا دوست داشتم، چون از کودکی از او محافظت کردهام و همهی افکارش را میدانم.» این شخصیت سیلی از جملات برگرفته از کتاب مقدس، موعظههای پندآموز و ابیاتی از کتابهای سرود دینی تولید میکرد، و همچنین ابیاتی که ظاهراً خودش سروده بود، مانند این:
در ایمان خویش استوار و صادق باش،
همیشه به ایمان به خدا نزدیک بمان،
و هرگز آرامش آسمانی خویش را رها مکن؛
زیرا آنکس که آن را دارد، هرگز نمیمیرد.
پناه بردن به خدا برای همیشه آرامش است،
آنگاه که نگرانیهای زمینی ذهن را میفشارند؛
آنکس که از دل دعا میکند، هرگز
هرقدر هم سرنوشت نامهربان باشد، زیر بار آن خم نمیشود.
بسیاری از سخنان دیگری از این دست نیز، به سبب محتوای کلیشهای و تملقآمیزشان، منشأ خود را در جزوه یا رسالهای از این قبیل لو میدادند. از زمانی که SW در حالتهای وجد شروع به سخن گفتن کرد، میان اعضای حلقه و شخصیت خوابگردانه گفتوگوهای زندهای شکل گرفت. مضمون پاسخهایی که دریافت میشد اساساً همان حرفهای کلیشهای و عموماً پندآمیزِ پیامهای سایکوگرافیک بود. ویژگی این شخصیت با جدیتی خشک و ملالآور، قراردادیبودنی سختگیرانه و تقوای ریاکارانه مشخص میشد (که بههیچوجه با واقعیت تاریخیِ پدربزرگ مطابقت نداشت).
پدربزرگ، راهنما و محافظ مدیوم بود. در جریان خلسهها انواع توصیهها را ارائه میکرد، حملات بعدی و آنچه را هنگام بیدار شدن رخ خواهد داد پیشگویی میکرد و غیره. دستور میداد کمپرسهای سرد گذاشته شود، دربارهی نحوهی دراز کشیدن مدیوم روی مبل و ترتیب برگزاری جلسات دستورالعمل میداد و مانند اینها. رابطهی او با مدیوم بهشدت مهرآمیز بود. در تضاد آشکار با این شخصیت سنگین و دستوپاچلفتیِ رؤیایی، شخصیتی ظاهر شد که گهگاه در پیامهای سایکوگرافیک جلسات نخست نیز سر برآورده بود. او بهزودی خود را برادر مردهی آقای R. معرفی کرد؛ همان کسی که در آن زمان در جلسات شرکت میکرد.
این برادر مرده، آقای PR، برادر زندهاش را با کلیشههایی دربارهی عشق برادرانه و مانند آن بمباران میکرد. از پاسخ دادن به پرسشهای مشخص به هر شکل ممکن طفره میرفت. در همان حال، در برابر زنان حاضر در حلقه، فصاحت و پرگویی حیرتآوری از خود نشان میداد و بهویژه توجه خود را معطوف زنی میکرد که در زمان حیات هرگز او را نمیشناخت. او اظهار میکرد که حتی در زمان حیات نیز همیشه شیفتهی او بوده، بارها در خیابان او را دیده بیآنکه بداند کیست، و اکنون از اینکه به این شیوهی غیرمعمول با او آشنا شده، بینهایت خوشحال است. تعریفهای کهنه و بیمزه، متلکهای جسورانه به مردان، شوخیهای کودکانه و بیآزار و مانند آنها بخش بزرگی از جلسات را به خود اختصاص میدادند. چند تن از اعضای حلقه به این سبکسری و ابتذال روح اعتراض کردند؛ در نتیجه او برای یک یا دو جلسه ناپدید شد، اما خیلی زود بازگشت؛ در ابتدا خوشرفتار بود و اغلب عبارات مسیحی بر زبان داشت، اما دیری نگذشت که دوباره به شکل پیشین خود بازگشت.
افزون بر این دو شخصیت که بهوضوح از یکدیگر متمایز بودند، شخصیتهای دیگری نیز ظاهر میشدند که تفاوت چندانی با تیپ پدربزرگ نداشتند؛ بیشتر آنها خویشاوندان مردهی مدیوم بودند. ازاینرو فضای عمومی جلسات دو ماه نخست جدی و پندآموز بود و تنها گاهبهگاه حرفهای بیاهمیت PR آن را برهم میزد. چند هفته پس از آغاز جلسات، آقای R حلقهی ما را ترک کرد و در پی آن، تغییر قابلتوجهی در رفتار PR رخ داد. او کمحرف شد، کمتر ظاهر میشد و پس از چند جلسه بهکلی ناپدید شد. بعدها گهگاه ظاهر میشد و عمدتاً زمانی که مدیوم با زن موردنظر تنها بود. سپس شخصیت جدیدی به پیشزمینه آمد؛ برخلاف PR که همیشه با گویش سوئیسی سخن میگفت، این آقا لهجهای شدیداً آلمانی شمالی داشت. از هر نظر دیگر، نسخهای دقیق از PR بود.
فصاحت او حیرتآور بود، زیرا SW تنها آشنایی بسیار اندکی با آلمانی معیار داشت، درحالیکه این شخصیت جدید که خود را اولریش فون گربنشتاین مینامید، آلمانیای تقریباً بینقص، سرشار از عبارات محبتآمیز و تعریفهای دلنشین، سخن میگفت.
اولریش فون گربنشتاین شایعهپرداز، بذلهگو و بیکارهای بود؛ ستایشگر بزرگ زنان، سبکسر و بهشدت سطحی. در زمستان ۱۸۹۹/۱۹۰۰، بیش از پیش بر اوضاع مسلط شد و یکییکی تمام وظایفی را که پیشتر بر عهدهی پدربزرگ بود به دست گرفت؛ در نتیجه، تحت تأثیر او، ماهیت جدی جلسات بهوضوح رو به زوال گذاشت. تمام تلاشها برای مقابله با این وضعیت بینتیجه ماند و سرانجام جلسات به همین دلیل ناچار شدند برای دورههایی هرچه طولانیتر متوقف شوند.
یکی از ویژگیهایی که در همهی این شخصیتهای خوابگردانه مشترک است، شایستهی ذکر است. آنها به تمام حافظهی مدیوم، حتی بخش ناخودآگاه آن، دسترسی دارند و از رؤیتهایی که او در حالت وجد تجربه میکند نیز آگاه اند؛ اما تنها آگاهیای بسیار سطحی از خیالشگریهای او در جریان وجد دارند. از رؤیاهای خوابگردانه تنها آنچه را که گهگاه از اعضای حلقه میتوانند دریافت کنند، میدانند. دربارهی مسائل مشکوک هیچ اطلاعاتی نمیتوانند ارائه دهند، یا تنها اطلاعاتی میدهند که با توضیحات خود مدیوم در تضاد است. پاسخ کلیشهای به تمام پرسشهایی از این دست این است: «از ایونس بپرسید؛ ایونس میداند.»
از نمونههایی که از حالتهای مختلف وجد ارائه کردیم، روشن است که آگاهی مدیوم در جریان خلسه بههیچوجه بیکار نیست، بلکه فعالیتی خیالشگرانه و فوقالعاده غنی ایجاد میکند. در بازسازی «منِ خوابگرد» او، کاملاً به اظهارات بعدی خودش وابستهایم؛ زیرا نخست آنکه گفتههای خودانگیختهی این من، که با حالت بیداری پیوند دارد، اندک و عمدتاً گسیختهاند، و دوم آنکه بسیاری از حالتهای وجد بدون پانتومیم و بدون سخن گفتن سپری میشوند، بهطوری که از ظاهر بیرونی آنها نمیتوان هیچ نتیجهای دربارهی فرایندهای درونی گرفت.
SW در مورد پدیدههای خودکاریِ جریان وجد، تا آنجا که این پدیدهها در قلمرو شخصیتهایی بیگانه با منِ او قرار میگیرند، تقریباً بهطور کامل دچار فراموشی است. اما معمولاً تمام پدیدههای دیگری را که مستقیماً با منِ او ارتباط دارند، بهروشنی به یاد میآورد؛ مانند سخن گفتن با صدای بلند، گلوسولالیا و غیره. در هر مورد، فراموشی کامل تنها در چند لحظهی نخست پس از وجد وجود دارد. در نیمساعت نخست، هنگامی که نوعی نیمهخوابگردی همراه با خیالشگریها، توهمات و غیره همچنان ادامه دارد، فراموشی بهتدریج از میان میرود و خاطراتی پراکنده از آنچه رخ داده است سر برمیآورند، هرچند به شیوهای کاملاً نامنظم و دلبخواهی.
جلسات بعدی معمولاً با گرفتن دستهای یکدیگر دور میز آغاز میشد؛ در همان حال میز بلافاصله شروع به حرکت میکرد. در این میان، SW بهتدریج وارد حالت خوابگردی میشد، دستهایش را از روی میز برمیداشت، روی مبل به عقب دراز میکشید و وارد خوابی وجدآمیز میشد.
گاهی بعداً تجربههایش را برای ما تعریف میکرد، اما اگر غریبهها حضور داشتند، بسیار کمحرف میشد. حتی پس از نخستین حالتهای وجد نیز اشاره میکرد که در میان ارواح نقشی برجسته دارد. مانند همهی ارواح، نامی خاص داشت و نام او ایونس بود؛ پدربزرگش با مراقبتی ویژه از او محافظت میکرد و در حالت وجد همراه با رؤیت گل، اسرار خاصی دربارهی او آموخته بود که همچنان عمیقترین سکوت را دربارهشان حفظ میکرد. در جلساتی که ارواح او سخن میگفتند، سفرهای طولانی میکرد؛ بیشتر نزد خویشاوندانی میرفت که به دیدارشان میرفت، یا خود را در جهان دیگر مییافت، در «آن فضای میان ستارگان که مردم تصور میکنند خالی است، اما در واقع جهانهای بیشمار روح را در خود جای داده است». در حالت نیمهخوابگردانهای که اغلب پس از حملاتش رخ میداد، یکبار توصیفی واقعاً شاعرانه از منظرهای در جهان دیگر ارائه کرد: «درهای شگفتانگیز و مهتابی که برای نسلهایی که هنوز به دنیا نیامدهاند مقدر شده بود.»
او «منِ خوابگرد» خود را شخصیتی توصیف میکرد که تقریباً بهطور کامل از بدن رها شده است: زنی کوچکاندام اما کاملاً بالغ، با موهای سیاه و چهرهای آشکارا یهودی، پوشیده در جامهای سفید و با سری پیچیده در عمامه. دربارهی خودش میگفت که زبان ارواح را میفهمد و با آن سخن میگوید؛ زیرا ارواح همچنان از روی عادت انسانی با یکدیگر حرف میزنند، هرچند در واقع نیازی به این کار ندارند، چون میتوانند افکار یکدیگر را ببینند. او همیشه واقعاً با آنها صحبت نمیکرد؛ گاهی فقط به آنها نگاه میکرد و میدانست به چه میاندیشند.
او در همراهی چهار یا پنج روح، که خویشاوندان مردهاش بودند، سفر میکرد و به دیدار خویشاوندان و آشنایان زندهاش میرفت تا دربارهی زندگی و شیوهی اندیشیدن آنها تحقیق کند؛ همچنین از تمام مکانهایی که در محدودهی رفتوآمد روحانیاش قرار داشتند دیدن میکرد. پس از آشنا شدن با کتاب کِرنِر، او نیز مانند «زن روشنبین» احساس کرد که سرنوشتش این است که به ارواح سیاهی که به مناطق خاصی تبعید شدهاند یا بخشی از وجودشان در زیر سطح زمین قرار دارد، آموزش دهد و آنها را اصلاح کند. این فعالیت برایش دردسر و رنج فراوان ایجاد میکرد؛ هم در جریان حالتهای وجد و هم پس از آنها از احساس خفگی، سردردهای شدید و غیره شکایت میکرد.
اما هر دوهفتهیکبار، روزهای چهارشنبه، اجازه داشت تمام شب را در باغهای جهان دیگر، در کنار ارواح سعادتمند، سپری کند. در آنجا دربارهی نیروهایی که جهان را اداره میکنند و روابط بینهایت پیچیده میان انسانها، و نیز دربارهی قوانین تناسخ، ساکنان ستارگان و غیره آموزش میدید. متأسفانه، او تنها دربارهی نظام نیروهای جهان و تناسخ به تفصیل سخن میگفت و دربارهی موضوعات دیگر فقط گهگاه نکتهای بر زبان میآورد. برای مثال، یکبار پس از سفری با قطار در حالتی بهشدت آشفته بازگشت. ابتدا تصور کردیم حتماً اتفاق ناخوشایندی برایش افتاده است؛ اما سرانجام خودش را جمعوجور کرد و توضیح داد که «یک ساکن ستارهها روبهرویش در قطار نشسته بوده است». از توصیفی که از این موجود ارائه کرد، تاجری سالخورده را شناختم که اتفاقاً او را میشناختم و چهرهای نسبتاً نامطبوع داشت.
به مناسبت این واقعه، او تمام ویژگیهای ساکنان ستارگان را برای ما شرح داد: آنان، برخلاف انسانها، روحی خداگونه ندارند؛ نه به علم میپردازند و نه به فلسفه، اما در فنون و هنرهای فنی بسیار پیشرفتهتر از ما هستند. برای مثال، ماشینهای پرنده مدتهاست که در مریخ وجود دارند؛ سراسر مریخ پوشیده از کانال است و این کانالها دریاچههای مصنوعیاند که برای آبیاری به کار میروند. همهی کانالها گودالهایی مسطحاند و آب در آنها بسیار کمعمق است. حفر کانالها برای مریخیها دشواری خاصی ایجاد نکرده است، زیرا خاک آنجا از خاک زمین سبکتر است. روی کانالها پلی وجود ندارد، اما این مانع ارتباط نمیشود، زیرا همه با ماشینهای پرنده سفر میکنند. در ستارگان جنگی وجود ندارد، زیرا هیچ اختلاف عقیدهای وجود ندارد. ساکنان ستارگان شکل انسانی ندارند، بلکه شکلهایی دارند که به مضحکترین صورتهای قابلتصور درمیآیند؛ شکلهایی که هیچکس نمیتواند واقعاً آنها را در ذهن مجسم کند. به ارواح انسانی که اجازهی سفر به جهان دیگر را دارند، اجازه داده نمیشود پا بر ستارگان بگذارند. به همین ترتیب، ساکنان ستارگان که سفر میکنند نیز نمیتوانند روی زمین فرود بیایند، بلکه باید در فاصلهای حدود ۷۵ فوت بالای سطح آن باقی بمانند. اگر این قانون را نقض کنند، در اختیار زمین باقی میمانند و باید بدن انسانی به خود بگیرند؛ و تنها پس از مرگ طبیعی از این بدن آزاد میشوند. در قالب انسان، سرد، سنگدل و بیرحماند. SW میتواند آنها را از حالت خاص چهرهشان بشناسد؛ حالتی که فاقد ویژگی «روحانی» است، و نیز از چهرههای بیمو، بیابرو و با خطوط تیز و مشخصشان. ناپلئون اول نمونهای تیپیک از یک ساکن ستارهها بود.
او در سفرهایش مکانهایی را که با شتاب از میانشان میگذشت نمیدید. احساس میکرد شناور است و ارواح به او میگفتند چه زمانی به مکان درست رسیده است. سپس معمولاً تنها چهره و بخش بالایی بدن شخصی را میدید که میخواست در برابرش ظاهر شود یا قصد داشت او را ببیند. بهندرت میتوانست بگوید این شخص را در چه محیط و شرایطی دیده است. گاهی مرا میدید، اما تنها سرم را، بدون هیچ پسزمینهای. او بسیار درگیر افسونکردن ارواح بود و برای این منظور سخنان غیبی و پیشگویانهای را به زبانی بیگانه روی تکههای کاغذ مینوشت و آنها را در جاهای عجیبوغریب پنهان میکرد. بهویژه حضور یک قاتل ایتالیایی در خانهی من که او را «کونونتی» مینامید، بسیار ناخوشایند بود. چند بار کوشید او را افسون کند و بدون اطلاع من چند تکه کاغذ را در گوشهوکنار خانه پنهان کرد که بعدها تصادفاً پیدا شدند. روی یکی از آنها پیام زیر با مداد قرمز نوشته شده بود:
متأسفانه هرگز نتوانستم ترجمهای از این نوشته به دست آورم، زیرا SW در این مورد بههیچوجه حاضر به همکاری نبود.
گاه «ایونِس»ِ خوابگردانه مستقیماً با حاضران سخن میگفت. او این کار را با زبانی موقر انجام میداد که اندکی زودرس و فراتر از سنوسالش به نظر میرسید؛ اما ایونِس نه مانند دو راهنمایش بهطرزی ملالآور چربزبان و متظاهر بود و نه مانند آنها بهنحوی مهارناپذیر ابلهانه رفتار میکرد. او شخصیتی جدی و پخته، متدین و درستنهاد، سرشار از ملاطفت زنانه و بسیار فروتن بود که همواره خود را تسلیم نظر دیگران میکرد. در او چیزی روحانی و مرثیهوار وجود داشت؛ نوعی هوای اندوهگین و تسلیمشده به سرنوشت. آرزویش این بود که از این جهان بیرون برود؛ با بیمیلی به واقعیت بازمیگشت و از سرنوشت دشوار و اوضاع خانوادگی نفرتانگیزش شکایت میکرد. با همهی اینها، چیزی از یک بانوی بزرگ در او بود؛ ارواحش را فرمان میداد، «حرفهای بیهوده» و احمقانهی فون گربنشتاین را تحقیر میکرد، دیگران را دلداری میداد، به درماندگان یاری میرساند و آنان را از خطرهای جسم و جان هشدار میداد و محافظت میکرد. او مجرای تمام برونداد فکریِ همهی این تجلیات بود، هرچند خودِ او این امور را به تعالیم ارواح نسبت میداد. این ایونِس بود که مستقیماً حالت نیمهخوابگردانهی SW را کنترل میکرد.
[داستانپردازیها]
حالت شبحوار و خاص چشمهای SW در جریان نیمهخوابگردی سبب شد برخی از اعضای حلقه او را با پیشگوی پروورست مقایسه کنند. این تلقین بیپیامد نماند. SW اشاراتی به وجودهای پیشین خود کرد که پیشتر از سر گذرانده بود و پس از چند هفته، ناگهان نظام کاملی از تناسخها را آشکار ساخت، در حالی که پیش از آن هرگز چیزی از این دست نگفته بود. به گفتهی او، ایونِس موجودی روحانی بود که در مقایسه با ارواح دیگر انسانها از امتیازاتی برخوردار بود. هر روح انسانی باید در طول قرنها به جسم درآید. اما ایونِس دستکم هر دویست سال یکبار باید تجسد مییافت؛ و جز او، تنها دو انسان دیگر نیز به چنین سرنوشتی دچار بودند: سوئدنبورگ و دوشیزه فلورنس کوک (مدیوم مشهور کروکس). SW این دو شخصیت را خواهر و برادر خود مینامید. او هیچ اطلاعاتی دربارهی وجودهای پیشین آنان ارائه نمیکرد.
در آغاز قرن نوزدهم، ایونِس «فراو هافه»، همان پیشگوی پروورست، بوده است و در پایان قرن هیجدهم نیز همسر یک کشیش در مرکز آلمان بوده (محل دقیق آن مشخص نشده است)؛ در این مقام، گوته او را فریفته بود و او پسری از گوته به دنیا آورده بود. در قرن پانزدهم، کنتسی ساکسون بوده است که نام شاعرانهی تیرفلزنبورگ را داشته است. اولریش فون گربنشتاین نیز از خویشاوندان او در همان دوره بوده است. فاصلهی سیصدساله تا تجسد بعدی او، و نیز لغزش او با گوته، میبایست با رنجهایی که غیببین متحمل شد جبران میشد.
در قرن سیزدهم، زنی اشرافزاده با نام دو والور در جنوب فرانسه بوده و به جرم جادوگری سوزانده شده بود. از قرن سیزدهم تا زمان آزار و شکنجهی مسیحیان در دوران نرون، تناسخهای متعددی وجود داشت که SW هیچ گزارشی از آنها ارائه نکرد. در جریان آزار و شکنجهی مسیحیان، او نقشی شهیدگونه ایفا کرده بود. پس از آن، دورهای دیگر از تاریکی فرا رسید و به زمان داوود بازمیگشت؛ زمانی که ایونِس زنی یهودی و معمولی بود. پس از مرگش در آن هیئت، آستاف، فرشتهای در یکی از آسمانهای برتر، مأموریت زندگی شگفتانگیزش را به او سپرده بود. او در تمام وجودهای پیشین خود مدیوم و واسطهای میان این جهان و عالم دیگر بوده است. برادران و خواهرانش نیز به همان اندازه قدمت داشتند و همین حرفه را دنبال میکردند.
او در هر یک از وجودهای پیشین خود، بیاستثنا ازدواج کرده بود و بدین ترتیب شجرهنامهای عظیم پدید آورده بود که در بسیاری از حالتهای وجد، سرگرم پرداختن به روابط بینهایت پیچیدهی آن میشد. از این رو، زمانی در قرن هشتم، مادر پدر زمینیِ خود و، علاوه بر آن، مادر پدربزرگ خودش و پدربزرگ من نیز بوده است. بنابراین، دوستی شگفتانگیز میان این دو پیرمرد، که در غیر این صورت با یکدیگر بیگانه بودند، توضیح پیدا میکرد. هنگامی که مادام دو والور بوده، مادر من بوده است. وقتی او را به جرم جادوگری سوزاندند، من این واقعه را بسیار به دل گرفته بودم؛ به صومعهای در روآن پناه برده بودم، ردایی خاکستری میپوشیدم، پیشوا شده بودم، رسالهای دربارهی گیاهشناسی نوشته بودم و در بیش از هشتادسالگی مرده بودم. در ناهارخوری صومعه، تصویری از مادام دو والور آویخته بود که او را در حالتی نیمهنشسته و نیمهخوابیده نشان میداد. (در حالت نیمهخوابگردانه، SW نیز اغلب همین وضعیت را روی مبل اختیار میکرد. این حالت دقیقاً با وضعیت مادام رکامیه در تابلوی مشهور داوید مطابقت دارد.)
جنتلمنی که غالباً در جلسات احضار ارواح شرکت میکرد و شباهت دوری به من داشت نیز یکی دیگر از پسران او از همان دوره بود. اکنون گرداگرد این هستهی خویشاوندی، همهی کسانی که به هر نحوی با او خویشاوند یا آشنا بودند، با فاصلههایی کموبیش زیاد، جای میگرفتند. یکی از آنها به قرن پانزدهم تعلق داشت، دیگری پسرعمویی از قرن هجدهم بود، و به همین ترتیب.
از سه دودمان بزرگ خانوادگی، بخش عمدهی نژادهای اروپا پدید آمده بودند. او و برادران و خواهرانش از نسل آدم بودند که از طریق تجسد پدید آمده بود؛ اما نژادهای دیگرِ موجود در آن زمان، که قابیل از میان آنان همسر خود را برگزید، از نسل میمونها بودند. SW از میان این گروههای بههمپیوسته، انبوهی از غیبتهای خانوادگی، سیلی از داستانهای عاشقانه، ماجراهای پرکشش و جز آن تولید میکرد. هدف ویژهی داستانپردازیهای او یکی از آشنایان زن من بود که بنا به دلیلی نامعلوم، نسبت به او خصومتی ویژه داشت. او مدعی بود که این زن تجسد یک مسمومکنندهی مشهور پاریسی است که در قرن هیجدهم به بدنامی فراوان رسیده بود. به گفتهی او، این زن هنوز نیز به کار خطرناک خود ادامه میداد، اما این بار به شیوهای بسیار زیرکانهتر و ظریفتر از گذشته.
او به یاری الهام ارواح شریری که همراهش بودند، مایعی کشف کرده بود که صرفاً با قرار گرفتن در معرض هوا، هر باسیل سلِ سرگردان در هوا را جذب میکرد و محیط کشت بسیار مناسبی برای آنها پدید میآورد. او این مایع را که عادت داشت با غذا مخلوط کند، به کار برده و موجب مرگ شوهرش شده بود (که واقعاً نیز بر اثر سل مرده بود)، و همچنین یکی از معشوقانش و برادر خودش را کشته بود تا به ارث او دست یابد. پسر بزرگش فرزند نامشروعی از معشوقش بود. در دوران بیوگی، پنهانی از معشوق دیگری نیز فرزندی نامشروع به دنیا آورده بود و سرانجام با برادر خودش رابطهای نامشروع برقرار کرده بود؛ برادری که بعدها او را مسموم کرده بود.
SW بدینسان داستانهای بیشماری میبافت که خود بیچونوچرا به آنها باور داشت. شخصیتهای این داستانها نیز در رؤیتهای او ظاهر میشدند؛ برای مثال، همین زن در رؤیت پیشگفته که در آن پانتومیمی از اعتراف و بخشایش گناه اجرا شده بود. هر اتفاقی که در محیط اطراف او اندکی جالب توجه بود، به درون این نظام داستانپردازی کشیده میشد و جایگاهی در روابط خانوادگی پیدا میکرد، همراه با شرحی بیشوکم روشن از وجودهای پیشین و ارواح تأثیرگذار. همین سرنوشت برای همهی کسانی که با SW آشنا میشدند نیز رقم میخورد: بسته به اینکه شخصیتی برجسته و مشخص داشتند یا مبهم و نامتمایز بودند، آنان را تجسد دوم یا نخست میدانست.
در بیشتر موارد، آنها همچنین بهعنوان خویشاوند معرفی میشدند و همیشه با همان شیوهای کاملاً معین. تنها بعدتر، اغلب چندین هفته بعد، داستانپردازی تازه و پیچیدهای ناگهان پس از یک حالت وجد ظاهر میشد که آن رابطهی چشمگیر را با توسل به وجودهای پیشین یا روابط نامشروع توضیح میداد. کسانی که با SW همدلی داشتند، معمولاً از نزدیکترین خویشاوندان او بودند.
این داستانهای خانوادگی (به استثنای موردی که در بالا شرح داده شد) همگی با دقت بسیار ساخته و پرداخته میشدند، بهگونهای که بررسی و راستیآزمایی آنها مطلقاً ناممکن بود. آنها با خونسردی و اطمینانی حیرتانگیز بیان میشدند و اغلب ما را با استفادهی بسیار زیرکانه از جزییاتی که SW لابد از جایی شنیده یا بهنحوی دریافت کرده بود، شگفتزده میکردند. بیشتر این داستانها حالوهوایی نسبتاً هولناک داشتند: قتل با سم و خنجر، اغوا و تبعید، جعل وصیتنامه و مانند اینها نقشی برجسته در آنها داشت.
[علم عرفانی]
SW در مورد مسائل علمی، بارها در معرض تلقین قرار گرفت. معمولاً در پایان جلسات، موضوعات گوناگونی با ماهیت علمی یا روحباورانه مورد بحث و مناظره قرار میگرفتند. SW هرگز در گفتوگو شرکت نمیکرد، بلکه در گوشهای، در حالت نیمهخوابگردانه، رؤیاوار مینشست. گاهی به یک مطلب و گاهی به مطلبی دیگر گوش میداد و آنها را در نیمهخوابی دریافت میکرد؛ اما اگر کسی از او دربارهی آنها سؤال میکرد، هرگز نمیتوانست شرحی منسجم ارائه دهد و حتی توضیحات را نیز فقط تا حدی میفهمید.
در طول زمستان، کمکم اشاراتی در جلسات پدیدار شد: «ارواح دربارهی نیروهای جهان و عالم دیگر مکاشفات عجیبی برای او آوردهاند، اما فعلاً نمیتواند چیزی بگوید.» یک بار کوشید توصیفی ارائه کند، اما فقط گفت: «در یک سو نور بود و در سوی دیگر نیروی جاذبه.»
سرانجام، در مارس ۱۹۰۰، پس از آنکه مدتی طولانی دیگر چیزی دربارهی این امور شنیده نشده بود، ناگهان با چهرهای شاد اعلام کرد که اکنون همهچیز را از ارواح دریافت کرده است. نوار باریک و بلندی از کاغذ بیرون آورد که نامهای متعددی بر آن نوشته شده بود. با وجود درخواست من، حاضر نشد آن را از دستش بیرون بیاورد، اما از من خواست نموداری ترسیم کنم [شکل ۲].
بهروشنی به یاد دارم که در زمستان ۱۸۹۹/۱۹۰۰، چندین بار در حضور SW دربارهی نیروهای جاذب و دافع، در ارتباط با کتاب تاریخ طبیعی و نظریهی آسمانهای کانت، صحبت کردیم؛ همچنین دربارهی قانون بقای انرژی، شکلهای گوناگون انرژی و این پرسش که آیا نیروی جاذبه نیز شکلی از حرکت است یا نه. SW آشکارا از محتوای این گفتوگوها مبانی نظام عرفانی خود را استخراج کرده بود. او توضیحات زیر را ارائه کرد:
نیروها در هفت دایره مرتب شدهاند. بیرون از اینها سه دایرهی دیگر وجود دارد که نیروهای ناشناختهای را در خود جای میدهند؛ نیروهایی که در میانهی نیرو و ماده قرار دارند. ماده در هفت دایرهی بیرونی یافت میشود که ده دایرهی درونی را احاطه کردهاند. در مرکز، نیروی نخستین قرار دارد؛ این نیرو علت اصلی آفرینش و نیرویی روحانی است. نخستین دایرهای که نیروی نخستین را احاطه میکند، ماده است؛ ماده نیرویی حقیقی نیست و از نیروی نخستین نیز پدید نمیآید. اما با نیروی نخستین ترکیب میشود و از این ترکیب، نیروهای روحانی دیگری پدید میآیند: از یک سو نیروهای نیک یا روشنایی [Magnesor] و از سوی دیگر نیروهای تاریک [Connesor]. نیروی Magnesor بیشترین میزان نیروی نخستین را در خود دارد و نیروی Connesor کمترین میزان آن را، زیرا در آنجا قدرت تاریک ماده بیش از همه است. هرچه نیروی نخستین به سمت بیرون پیش میرود، ضعیفتر میشود؛ اما قدرت ماده نیز ضعیفتر میشود، زیرا قدرت ماده در جایی بیشترین است که برخورد آن با نیروی نخستین شدیدتر باشد، یعنی در نیروی Connesor.
در هر دایره، نیروهای متناظری با قدرت برابر وجود دارند که در جهتهای مخالف عمل میکنند. این نظام را میتوان به صورت یک خط یا ستون واحد نیز نوشت؛ از نیروی نخستین آغاز کرد، سپس Magnesor، Cafar و جز آن، و بعد (از چپ به راست در نمودار) از Tusa و Endos بالا رفت تا به Connesor رسید؛ اما در این صورت، دیدن درجات مختلف شدت نیروها دشوار خواهد بود. هر نیرو در یک دایرهی بیرونی، از نیروهای مجاورِ نزدیک در دایرهی درونی تشکیل شده است.
گروه MAGNESOR. از Magnesor، در خطی مستقیم، «نیروهای روشنایی» موسوم به نیروهایی منشعب میشوند که تنها اندکی تحت تأثیر سویهی تاریک قرار دارند. Magnesor و Cafar با یکدیگر نیروی حیات را تشکیل میدهند؛ نیرویی که یکدست نیست، بلکه در حیوانات و گیاهان ترکیب متفاوتی دارد. نیروی حیات انسان میان Magnesor و Cafar قرار دارد. اشخاصی که از نظر اخلاقی نیکاند و مدیومهایی که ارتباط میان ارواح نیک و زمین را تسهیل میکنند، بیشترین میزان Magnesor را دارند. تقریباً در میانه، نیروهای حیات حیوانات قرار دارند و در Cafar نیروهای حیات گیاهان. دربارهی Hefa چیزی دانسته نیست، یا بهتر بگوییم، SW نمیتواند هیچ اطلاعاتی دربارهی آن ارائه کند. Persus نیروی بنیادیای است که خود را در نیروهای حرکت آشکار میکند. شکلهای قابلتشخیص آن عبارتاند از گرما، نور، الکتریسیته، مغناطیس و دو نیروی ناشناخته که یکی از آنها فقط در دنبالهدارها یافت میشود. از نیروهای دایرهی ششم، SW تنها میتوانست مغناطیس شمال و جنوب و الکتریسیتهی مثبت و منفی را نام ببرد. Deka ناشناخته است. Smar اهمیت ویژهای دارد که در ادامه دربارهی آن بحث خواهد شد؛ این نیرو به گروه زیر راه میبرد:
گروه HYPOS. Hypos و Hyfonism نیروهایی هستند که تنها در برخی انسانها وجود دارند؛ در کسانی که میتوانند بر دیگران تأثیری مغناطیسی اعمال کنند. Athialowi همان غریزهی جنسی است. کشش شیمیایی مستقیماً از آن مشتق میشود. در دایرهی هفتم، اینرسی قرار دارد. Surus و Kara معنای ناشناختهای دارند. Pusa در جهت مخالف، متناظر با Smar است.
گروه CONNESOR. Connesor قطب مخالف Magnesor است. این نیرو، قدرت تاریک و شروری است که از نظر شدت با نیروی نیکِ روشنایی برابر است. هرچه نیروی نیک خلق میکند، آن را به ضد خودش تبدیل میکند. Endos نیروی بنیادی در کانیها است. از Tusa (که معنای آن ناشناخته است) گرانش مشتق میشود؛ و گرانش نیز به نوبهی خود نیروی بنیادیای توصیف میشود که خود را در نیروهای مقاومت آشکار میکند: گرانش، مویینگی، چسبندگی و همچسبی. Nakus نیروی اسرارآمیزی است که در سنگی کمیاب وجود دارد و اثر زهر مار را خنثی میکند. دو نیروی Smar و Pusa اهمیت ویژهای دارند. به گفتهی SW، Smar در بدن افراد از نظر اخلاقی نیک، در لحظهی مرگ پدید میآید. این نیرو به روح امکان میدهد به سوی نیروهای روشنایی صعود کند. Pusa در جهت مخالف عمل میکند، زیرا نیرویی است که روحِ از نظر اخلاقی بد را به حالت Connesor در سوی تاریک میراند.
با دایرهی ششم، جهان مرئی آغاز میشود؛ و این جهان تنها به این دلیل چنان بهطور قاطع از عالم دیگر جدا به نظر میرسد که اندامهای حسی ما ناقص اند. در واقع، گذار از یکی به دیگری بسیار تدریجی است و کسانی هستند که در سطح بالاتری از شناخت کیهانی زندگی میکنند، زیرا ادراکها و احساسهایشان ظریفتر از ادراکها و احساسهای سایر انسانهاست. چنین «رؤیتگرانی» قادرند تجلیات نیرو را در جایی ببینند که انسانهای عادی هیچ چیزی نمیبینند. SW، Magnesor را همچون بخاری درخشان و سفید یا مایل به آبی میبیند که هنگامی پدیدار میشود که ارواح نیک در نزدیکی باشند. Connesor مایعی سیاه و بخاردار است که با ظهور ارواح «سیاه» شکل میگیرد. در شبی که پیش از آغاز رؤیتهای بزرگ بود، بخار درخشان Magnesor در لایههایی انبوه پیرامون او گسترده شد و ارواح نیک از آن به صورت پیکرههایی سفید و مرئی متراکم شدند. دربارهی Connesor نیز دقیقاً همینگونه بود.
این دو نیرو، مدیومهای متفاوتی دارند. SW مدیومی از نوع Magnesor است، همچون پیشگوی پروورست و سوئدنبورگ. مدیومهای تجسدِ روحباوران عمدتاً از نوع Connesor هستند، زیرا تجسد از طریق Connesor بسیار آسانتر رخ میدهد؛ به سبب ارتباط نزدیک آن با خواص ماده. در تابستان ۱۹۰۰، SW چندین بار کوشید تصویری از دایرههای ماده پدید آورد، اما هرگز از اشارات مبهم و نامفهوم فراتر نرفت و پس از آن دیگر سخنی از آن به میان نیاورد.
[پایان اختلال]
جلسات احضار ارواح واقعاً جالب و معنادار، با پدید آمدن نظام نیروها به پایان رسید. حتی پیش از آن نیز نیروی حیاتیِ حالتهای وجد به میزان قابلتوجهی کاهش یافته بود. اولریش فون گربنشتاین بیش از پیش به صحنه میآمد و ساعتها جلسات را با حرفهای کودکانهی خود پر میکرد. رؤیتهایی که SW در این فاصله داشت نیز ظاهراً بسیاری از غنا و شکلپذیری خود را از دست داده بودند، زیرا پس از آن فقط میتوانست از احساسهای وجدآمیز در حضور ارواح نیک و احساسهای ناخوشایند در حضور ارواح بد گزارش دهد. هیچ چیز تازهای پدید نمیآمد.
در گفتوگوهای حالت خلسه، رگهای از عدماطمینان مشاهده میشد، گویی او میکوشید راه خود را پیدا کند و بر مخاطبانش تأثیر بگذارد؛ محتوای گفتهها نیز هرچه بیشتر رنگباخته و ملالآور میشد. در رفتار ظاهری او نیز کمرویی و عدم اطمینان آشکاری دیده میشد، بهگونهای که این تصور که عمداً فریب میدهد، هر روز نیرومندتر میشد. ازاینرو نویسنده خیلی زود از جلسات کناره گرفت.
SW بعدها در حلقههای دیگری به آزمایش پرداخت و شش ماه پس از پایان مشاهدات من، هنگام تقلب آشکار دستگیر شد. او میخواست با آزمایشهای واقعاً روحباورانه، از قبیل آپورت و مانند آن، باور متزلزلشده به قدرتهای فراطبیعی خود را دوباره زنده کند؛ و برای این منظور اشیای کوچکی را در لباس خود پنهان میکرد و در جریان جلسات تاریک آنها را به هوا میانداخت. پس از آن، نقش او دیگر به پایان رسیده بود. از آن زمان هیجده ماه گذشته است و من دیگر از او اطلاعی ندارم. اما از ناظری که او را در روزهای نخست میشناخت، میشنوم که هنوز گاهبهگاه حالتهای نسبتاً عجیبی با مدت کوتاه پیدا میکند؛ در این حالتها بسیار رنگپریده و خاموش است و نگاهی ثابت و شیشهای دارد. دربارهی رؤیتهای بیشتر او چیزی نشنیدهام. گفته میشود دیگر در جلسات روحباورانه نیز شرکت نمیکند.
SW اکنون کارمند یک مؤسسهی تجاری بزرگ است و بنا بر همهی گزارشها، شخصی کوشا و وظیفهشناس است که کار خود را با جدیت و مهارت انجام میدهد و رضایت همهی کسانی را که با او سروکار دارند جلب میکند. بنا بر گزارش افراد قابلاعتماد، شخصیت او بسیار بهبود یافته است: در مجموع آرامتر، باثباتتر و خوشایندتر شده است. هیچ نابهنجاری دیگری نیز مشاهده نشده است.
[3. بحث دربارهی مورد]
این مورد، با وجود ناقص بودنش، انبوهی از مسائل روانشناختی را پیش روی ما میگذارد که بحث تفصیلی دربارهی آنها بسیار فراتر از گنجایش این مقاله خواهد بود. بنابراین ناچاریم به طرحی اجمالی از برجستهترین پدیدهها بسنده کنیم. برای آنکه بحث روشنتر باشد، بهتر است حالات مختلف را زیر عنوانهای جداگانه بررسی کنیم.
[حالت بیداری]
بیمار در اینجا ویژگیهای خاص گوناگونی نشان میدهد. همانطور که دیدیم، او در مدرسه اغلب حواسپرت بود، کلمات را به شیوهای عجیب نادرست میخواند، خلقوخویی متغیر داشت و رفتارش بیثبات و نامنسجم بود؛ گاهی آرام، کمرو و گوشهگیر و گاهی بهطرزی نامعمول سرزنده، پرهیاهو و پرحرف بود. نمیتوان او را کمهوش دانست، اما تنگنظریاش گاه به همان اندازه چشمگیر است که لحظههای پراکندهی هوشمندیاش. حافظهاش در مجموع خوب است، اما اغلب بر اثر حواسپرتی شدید بهشدت مختل میشود. برای مثال، با وجود بحثها و مطالعههای متعدد دربارهی پیشگوی پروورست اثر کِرنِر، پس از گذشت هفتههای بسیار هنوز نمیداند نام نویسنده کوئِرنِر است یا کِرنِر، یا اگر مستقیماً از او دربارهی نام پیشگو پرسیده شود، نمیتواند آن را به یاد آورد. بااینحال، نام Kerner هرگاه گهگاه در ارتباطات خودکار ظاهر میشود، بهدرستی نوشته میشود.
بهطور کلی میتوان گفت در شخصیت او چیزی بهشدت افراطی، بیثبات و تقریباً پروتئوسوار وجود دارد. اگر نوسانات روانشناختی شخصیت را که ناشی از بلوغاند کنار بگذاریم، همچنان باقیماندهای مرضی باقی میماند که خود را در واکنشهای افراطی و رفتارهای پیشبینیناپذیر و عجیب او نشان میدهد. میتوان این شخصیت را déséquilibré یا بیثبات نامید. ویژگی خاص آن را برخی خصایصی شکل میدهند که باید آنها را هیستریک دانست؛ بیش از همه، حواسپرتی و طبیعت رؤیاپردازانهی او باید از این منظر نگریسته شوند.
چنانکه ژانه معتقد است، اساس بیحسیهای هیستریک، اختلال در توجه است. او توانست در هیستریکهای جوان «بیتفاوتی چشمگیر و فقدان توجه نسبت به هر چیزی که با حوزهی ادراکات ارتباط دارد» را نشان دهد. نمونهی برجستهای از این وضعیت، که حواسپرتی هیستریک را بهخوبی نشان میدهد، نادرستخوانی است. روانشناسی این فرایند را میتوان تقریباً چنین تصور کرد: هنگامی که شخصی با صدای بلند میخواند، توجه او سست میشود و به سوی موضوع دیگری معطوف میگردد. در همین حال، خواندن بهطور مکانیکی ادامه مییابد و تأثرات حسی همچنان مانند گذشته دریافت میشوند؛ اما بر اثر حواسپرتی، تحریکپذیری مرکز ادراک کاهش مییابد، بهگونهای که شدت تأثر حسی دیگر برای تثبیت توجه بهنحوی که ادراک را در مسیر کلامی-حرکتی هدایت کند کافی نیست؛ به بیان دیگر، دیگر قادر نیست همهی تداعیهایی را که با هر تأثر حسی تازه بلافاصله پیوند میگیرند سرکوب کند.
سازوکار روانشناختی بعدی را میتوان به دو شیوه توضیح داد: (۱) تأثر حسی بهطور نیاگاه دریافت میشود، یعنی در زیر آستانهی آگاهی، زیرا آستانهی محرک در مرکز ادراک بالا رفته است؛ و در نتیجه، این تأثر وارد توجه آگاهانه نمیشود و در مسیر گفتار هدایت نمیگردد، بلکه تنها از طریق نزدیکترین تداعیها به بیان کلامی میرسد؛ در این مورد، از طریق تعبیرهای گویشیِ مربوط به آن شیء. (۲) تأثر حسی بهطور آگاهانه دریافت میشود، اما در لحظهی ورود به مسیر گفتار، به نقطهای میرسد که تحریکپذیری آن بر اثر حواسپرتی کاهش یافته است. در این نقطه، واژهی گویشی بهصورت تداعیوار جای تصویر کلامی ـ حرکتی را میگیرد و به جای آن ادا میشود. در هر دو حالت، مسلم است که حواسپرتی شنیداری نمیتواند خطا را اصلاح کند. در مورد ما نمیتوان تعیین کرد کدامیک از این دو توضیح درست است؛ احتمالاً هر دو به حقیقت نزدیکاند، زیرا حواسپرتی ظاهراً عمومی است و بیش از یکی از مراکزی را که در عمل خواندن با صدای بلند دخیلاند تحت تأثیر قرار میدهد.
در مورد ما، این نشانه اهمیت ویژهای دارد، زیرا با یک پدیدهی خودکارِ کاملاً ابتدایی روبهرو هستیم. میتوان آن را هیستریک نامید، زیرا در این مورد خاص میتوان حالت فرسودگی و مسمومیت و نشانههای همراه آن را منتفی دانست. تنها در شرایط استثنایی است که یک فرد سالم چنان تحت تأثیر یک موضوع قرار میگیرد که نمیتواند خطاهای ناشی از بیتوجهی را اصلاح کند، بهویژه خطاهایی از نوعی که در بالا توصیف شد. تکرار این حالت در بیمار نشاندهندهی محدودیت قابلتوجه میدان آگاهی است، زیرا او میتواند همزمان تنها حداقلِ ادراکات ابتدایی را که از هر سو به او هجوم میآورند کنترل کند. اگر بخواهیم وضعیت روانشناختیِ «سویهی سایهوار روان» را تعریف کنیم، میتوانیم بسته به اینکه ویژگی غالب آن انفعال باشد یا فعالیت، آن را حالت خواب یا حالت رؤیا بنامیم.
در اینجا بیتردید یک حالت رؤیاییِ مرضی با دامنه و شدت ابتدایی وجود دارد؛ پیدایش آن خودانگیخته است، و حالتهای رؤیاییای که خودانگیخته پدید میآیند و خودکاری ایجاد میکنند، معمولاً هیستریک تلقی میشوند. باید توجه داشت که موارد نادرستخوانی در بیمار ما بسیار شایع بودند و از همین رو اصطلاح «هیستریک» مناسب است، زیرا تا آنجا که ما میدانیم، تنها بر اساس یک ساختار هیستریک است که حالتهای جزیی خواب یا رؤیا هم بهطور مکرر و هم بهطور خودانگیخته رخ میدهند.
جانشینی خودکارِ یک تداعی مجاور، بهطور تجربی، توسط بینه در آزمودنیهای هیستریک او بررسی شده است. هنگامی که او دست بیحس بیمار را سوزن میزد، بیمار سوزش را احساس نمیکرد، اما به «نقطهها» فکر میکرد؛ هنگامی که انگشتان او را حرکت میداد، بیمار به «چوبها» یا «ستونها» فکر میکرد. همچنین هنگامی که دستی که از دید بیمار بهوسیلهی یک پرده پنهان شده بود، واژهی Salpêtrière را مینوشت، بیمار واژهی Salpêtrière را پیش روی خود، به صورت نوشتهای سفید بر زمینهای سیاه، میدید. این امر آزمایشهای گینو و سوفی وولتکه را که پیشتر به آنها اشاره شد، به یاد میآورد.
بنابراین در بیمار خود، در زمانی که هنوز هیچ نشانهای از پدیدههای بعدی وجود نداشت، خودکاریهای ابتدایی و قطعاتی از رؤیا را مییابیم که امکان آن را در خود داشتند که روزی بیش از یک تداعی میان حواسپرتی ادراکات او و آگاهی لغزش کند. نادرستخوانی همچنین نوعی خودمختاری عناصر روانی را آشکار میکند؛ این عناصر حتی با درجهای نسبتاً پایین از حواسپرتی، که از هیچ جهت چشمگیر یا مشکوک نیست، بهرهوری محسوس، هرچند اندکی، از خود نشان میدهند که به بهرهوری رؤیای فیزیولوژیک نزدیک است. ازاینرو میتوان نادرستخوانی را نشانهای مقدماتی از رویدادهای بعدی دانست، بهویژه از آن رو که روانشناسی آن نمونهی اولیهی سازوکار رؤیاهای خوابگردانه است؛ رؤیاهایی که در واقع چیزی جز تکثیر و تنوع بینهایتِ همان فرایند ابتداییای نیستند که در بالا توصیف کردیم.
من در زمان مشاهداتم، هرگز نتوانستم خودکاری ابتدایی دیگری از این نوع را نشان دهم؛ گویی حالتهای اولیه و خفیف حواسپرتی بهتدریج در زیر سطح آگاهی رشد کردند و به آن حملات شگفتانگیز خوابگردانه تبدیل شدند و در نتیجه از حالت بیداری ناپدید گشتند. از نظر تحول شخصیت بیمار، جز اندکی افزایش پختگی، در جریان مشاهداتی که تقریباً دو سال به طول انجامید، هیچ تغییر چشمگیری مشاهده نشد. از سوی دیگر، شایان ذکر است که در دو سالی که از فروکش کردن (یا توقف کامل؟) حملات خوابگردانه گذشته، تغییر قابلتوجهی در شخصیت او رخ داده است. بعداً فرصتی خواهیم داشت که دربارهی اهمیت این مشاهده سخن بگوییم.
[نیمهخوابگردی]
در گزارش مورد SW، اصطلاح «نیمهخوابگردی» برای اشاره به وضعیت زیر به کار رفت: بیمار مدتی پیش و پس از حملهی واقعی خوابگردانه، خود را در حالتی مییافت که برجستهترین ویژگی آن را بهتر از هر چیز میتوان «اشتغال ذهنی» نامید. او تنها با نیمی از توجه به گفتوگوی اطراف گوش میداد، با حواسپرتی پاسخ میداد و اغلب در انواع و اقسام توهمات گم میشد؛ چهرهاش موقر بود و نگاهش وجدآلود، رؤیتگرانه و سرشار از شور.
مشاهدهی دقیقتر، تغییر گستردهای را در تمام شخصیت او آشکار میکرد. اکنون جدی و باوقار بود؛ و هنگامی که سخن میگفت، موضوع همواره بسیار جدی بود. در این حالت میتوانست آنچنان جدی، نیرومند و قانعکننده سخن بگوید که تقریباً ناگزیر میشدیم از خود بپرسیم: آیا واقعاً این همان دختر پانزدهونیمساله است؟
این تصور به وجود میآمد که زنی بالغ، با استعداد نمایشی قابلتوجه، در حال ایفای نقش است. دلیل این جدیت و این وقار رفتاری را خود بیمار چنین توضیح میداد که در این زمانها بر مرز میان این جهان و جهان دیگر ایستاده و همانقدر واقعاً با ارواح مردگان ارتباط دارد که با زندگان. و واقعاً نیز گفتوگوی او تقریباً به یک اندازه میان پاسخ به پرسشهای عینی و واقعی و پاسخ به پرسشهای توهمی تقسیم میشد. من این حالت را «نیمهخوابگردانه» مینامم، زیرا با تعریف خودِ ریشه مطابقت دارد:
به نظر میرسد آگاهی چنین شخصی تمامیت خود را حفظ میکند، در حالی که همزمان عملیات بسیار پیچیدهای در خارج از آگاهی در حال وقوع است، بیآنکه منِ ارادی و آگاه ظاهراً کوچکترین آگاهیای از هیچ تغییری داشته باشد. شخص دیگری در درون او وجود خواهد داشت که بدون آنکه آگاهی او، یعنی منِ آگاه و تأملکنندهاش، کمترین اطلاعی از این امر داشته باشد، عمل میکند، میاندیشد و اراده میکند.
بینه دربارهی اصطلاح «نیمهخوابگردی» میگوید:
این اصطلاح رابطهای را نشان میدهد که این حالت با خوابگردی واقعی دارد؛ و افزون بر آن، به ما میفهماند که زندگی خوابگردانهای که در حالت بیداری خود را نشان میدهد، با بازگشت و استقرار دوبارهی آگاهی طبیعی، مغلوب و سرکوب میشود.
[خودکاریها]
نیمهخوابگردی با تداوم آگاهیِ حالت بیداری و ظهور خودکاریهای گوناگونی مشخص میشود که به فعالیت یک ناخودآگاهِ مستقل از «خودِ» آگاه اشاره دارند.
مورد ما پدیدههای خودکار زیر را نشان میدهد: (۱) حرکات خودکار میز. (۲) نوشتار خودکار. (۳) توهمات.
(۱) حرکات خودکار میز. پیش از آنکه بیمار تحت مشاهدهی من قرار گیرد، در معرض تلقینِ «میزگردانی» قرار گرفته بود؛ چیزی که نخستین بار آن را به صورت یک بازیِ دورهمی دیده بود. بهمحض آنکه وارد حلقه شد، ارتباطاتی از سوی اعضای خانوادهاش برقرار شد و بلافاصله بهعنوان یک مدیوم شناخته شد. تنها چیزی که توانستم احراز کنم این بود که بهمحض آنکه دستهایش روی میز قرار میگرفت، حرکات معمول آغاز میشد. محتوای این ارتباطات برای بحث ما اهمیت بیشتری ندارد. اما ماهیت خودکارِ خودِ عمل شایستهی بحث است، زیرا کاملاً ممکن است این ایراد مطرح شود که بیمار عمداً میز را هل میداده یا میکشیده است.
چنانکه از تحقیقات شورول، گلی، لمان و دیگران میدانیم، پدیدههای حرکتی نیاگاه نهتنها در میان افراد هیستریک و کسانی که از جهات دیگری نیز آمادگی مرضی دارند، بسیار شایعاند، بلکه میتوان آنها را نسبتاً بهآسانی در افراد سالمی نیز ایجاد کرد که هیچ خودکاریِ خودانگیختهی دیگری از خود نشان نمیدهند. من آزمایشهای بسیاری در این زمینه انجام دادهام و میتوانم این مشاهده را کاملاً تأیید کنم. در اکثریت قریب به اتفاق موارد، تنها چیزی که لازم است، صبری است که بتواند حدود یک ساعت انتظار آرام و بیحرکت را تحمل کند. در بیشتر آزمودنیها، اگر تلقینهای متقابل مانع نشوند، سرانجام خودکاریهای حرکتی با درجات کموبیش بالا به دست میآیند. در شمار نسبتاً اندکی از موارد، پدیدهها خودانگیخته پدیدار میشوند؛ یعنی مستقیماً تحت تأثیر تلقین کلامی یا نوعی خودتلقینیِ پیشین. در مورد ما، آزمودنی بهشدت تحت تأثیر تلقین قرار گرفته بود. بهطور کلی، آمادگی بیمار تابع تمام همان قوانینی است که در هیپنوتیزم طبیعی نیز صدق میکنند. بااینحال، باید شرایط خاصی را نیز در نظر گرفت که ناشی از ماهیت ویژهی این مورد هستند. مسئله در اینجا هیپنوتیزم کامل نبود، بلکه نوعی هیپنوتیزم جزئی بود که کاملاً به ناحیهی حرکتیِ بازو محدود میشد؛ چیزی شبیه بیحسی مغزیای که با پاسهای مغناطیسی برای نقطهای دردناک در بدن ایجاد میشود. نقطهی مورد نظر را لمس میکنیم، با استفاده از تلقین کلامی یا بهرهگیری از نوعی خودتلقینیِ موجود، و از محرک لمسیای استفاده میکنیم که میدانیم خاصیت تلقینی دارد تا این هیپنوتیزم جزیی مطلوب را ایجاد کنیم. مطابق این روش، میتوان آزمودنیهای مقاوم را نیز بهآسانی به نمایش خودکاری واداشت. آزمایشکننده عمداً فشار اندکی به میز وارد میکند، یا بهتر از آن، مجموعهای از ضربههای سبک و ریتمیک به آن میزند. پس از مدتی متوجه میشود که نوسانها قویتر میشوند و با وجود آنکه خودش حرکتهای عمدی را متوقف کرده است، نوسانها همچنان ادامه دارند. آزمایش موفق شده است: آزمودنی بیآنکه خود بداند، تلقین را پذیرفته است. از طریق این روش، نتایج بسیار بهتری از تلقین کلامی به دست میآید. در مورد اشخاص بسیار پذیرنده و در تمام مواردی که به نظر میرسد حرکت بهطور خودانگیخته آغاز میشود، لرزشهای عمدی -که البته برای آزمودنی قابلادراک نیستند- نقش عامل برانگیزاننده را بر عهده میگیرند. به این ترتیب، اشخاصی که بهتنهایی هرگز قادر به ایجاد حرکات خودکار از نوع درشت و آشکار نبودند، گاهی میتوانند کنترل نیاگاه حرکات میز را به دست گیرند، مشروط بر آنکه لرزشها بهاندازهی کافی قوی باشند تا مدیوم معنای آنها را دریابد. مدیوم سپس این نوسانهای جزئی را دریافت میکند و آنها را بهطور قابلملاحظهای تقویتشده بازمیگرداند، اما بهندرت دقیقاً در همان لحظه؛ بیشتر اوقات چند ثانیه بعد. بدینوسیله، فکر آگاهانه یا نیاگاهِ عامل را آشکار میکند.
این سازوکار ساده میتواند به نمونههایی از خواندن فکر بینجامد که در نگاه نخست کاملاً حیرتآورند. آزمایشی بسیار ساده که در بسیاری از موارد حتی با افراد آموزشندیده نیز کار میکند، این امر را روشن خواهد کرد. آزمایشکننده، مثلاً، به عدد ۴ فکر میکند و سپس منتظر میماند، در حالی که دستهایش آرام روی میز قرار دارند، تا احساس کند میز نخستین حرکت خود را برای اعلام عدد مورد نظر انجام میدهد. او بلافاصله دستهایش را از روی میز برمیدارد و عدد بهدرستی بهوسیلهی حرکت میز اعلام خواهد شد. در این آزمایش بهتر است میز را روی فرشی نرم و ضخیم قرار دهند. آزمایشکننده، اگر با دقت بسیار توجه کند، گاه متوجه حرکتی در میز خواهد شد که میتوان آن را چنین نمایش داد:
۱: لرزشهای عمدی، آنقدر خفیفاند که آزمودنی نمیتواند آنها را احساس کند.
۲: نوسانهای بسیار کوچک اما قابلاحساسِ میز که نشان میدهند آزمودنی به آنها پاسخ میدهد.
۳: حرکتهای بزرگ («کجشدنهای») میز که عدد ۴ را، یعنی همان عددی را که مورد فکر قرار گرفته بود، نشان میدهند.
ab لحظهای را نشان میدهد که در آن دستهای عامل از روی میز برداشته میشوند.
این آزمایش با اشخاصی که آمادگی خوبی دارند اما بیتجربهاند، بسیار عالی عمل میکند. پس از اندکی تمرین، این پدیده معمولاً ناپدید میشود، زیرا با تمرین میتوان عدد را مستقیماً از روی حرکتهای عمدی خواند و بازتولید کرد.
در مورد یک مدیومِ پاسخگو، این لرزشهای عمدی دقیقاً همانگونه عمل میکنند که ضربههای عمدی در آزمایش پیشگفته: آنها دریافت، تقویت و بازتولید میشوند، هرچند بسیار ملایم و تقریباً خجولانه. بااینحال، قابلادراکاند و بنابراین به صورت محرکهای لمسیِ خفیف، نقش تلقینی پیدا میکنند و با افزایش هیپنوتیزم جزیی، حرکتهای بزرگ خودکار را پدید میآورند. این آزمایش افزایش تدریجی خودتلقینی را به روشنترین شکل نشان میدهد. در مسیر این خودتلقینی، تمام پدیدههای حرکتیِ خودکار شکل میگیرند. اینکه محتوای ذهنی چگونه بهتدریج وارد حوزهی صرفاً حرکتی میشود، پس از بحث بالا تقریباً نیازی به توضیح ندارد. برای برانگیختن پدیدههای ذهنی، به هیچ تلقین خاصی نیاز نیست، زیرا دستکم از دیدگاه آزمایشکننده، از همان ابتدا مسئله بر سر یک بازنمایی کلامی بوده است. پس از آنکه نخستین بیانهای حرکتیِ تصادفی پایان میگیرند، آزمودنیهای بیتجربه خیلی زود شروع میکنند به بازتولید محصولات کلامیِ خودشان یا نیتهای آزمایشکننده. ورود محتوای ذهنی را میتوان از نظر عینی چنین فهم کرد:
در اثر افزایش تدریجی خودتلقینی، نواحی حرکتیِ بازو از آگاهی جدا میشوند؛ یعنی ادراک تکانههای حرکتیِ خفیف از ذهن پوشیده میماند. آگاهیای که از طریق هشیاری نسبت به یک محتوای ذهنی بالقوه حاصل میشود، در ناحیهی گفتار، بهعنوان نزدیکترین وسیلهی در دسترس برای صورتبندی ذهنی، نوعی تحریک جانبی ایجاد میکند. قصدِ صورتبندی، ناگزیر بیش از همه بر مؤلفهی حرکتی بازنمایی کلامی تأثیر میگذارد؛ و بدین ترتیب، سرریز نیاگاهِ تکانههای گفتاری به ناحیهی حرکتی و، برعکس، نفوذ تدریجی هیپنوتیزم جزیی به ناحیهی گفتار توضیح داده میشود.
در آزمایشهای متعدد با مبتدیان، معمولاً در آغاز پدیدههای ذهنی، متوجه تعداد نسبتاً زیادی واژهی کاملاً بیمعنا شدهام؛ واژههایی که اغلب چیزی جز درهمریختگیهای بیمعنای حروف نیستند. بعدتر، انواع و اقسام مهملات تولید میشوند: واژهها یا جملههای کاملی که حروفشان بهصورت کاملاً درهموبرهم جابهجا شده یا به ترتیب معکوس، مانند نوشتهی آینهای، مرتب شدهاند. ظاهر شدن یک حرف یا واژه، تلقین تازهای ایجاد میکند؛ نوعی تداعی، بیاختیار، به آن متصل میشود و سپس تحقق مییابد. عجیب آنکه اینها معمولاً تداعیهای آگاهانه نیستند، بلکه تداعیهایی کاملاً غیرمنتظرهاند. به نظر میرسد این امر نشان میدهد که بخش قابلتوجهی از ناحیهی گفتار پیشاپیش بهطور هیپنوتیک از آگاهی جدا شده است. تشخیص این خودکاری نیز خود به تلقینی ثمربخش تبدیل میشود، زیرا در این مرحله، اگر احساس بیگانگی پیشتر در خودکاری صرفاً حرکتی وجود نداشته باشد، تقریباً همیشه چنین احساسی پدید میآید. پرسش «چه کسی این کار را میکند؟» یا «چه کسی سخن میگوید؟» بهعنوان تلقینی برای ترکیب و شکلگیری شخصیت نیاگاه عمل میکند؛ شخصیتی که معمولاً چندان دیر ظاهر نمیشود. نامی، هرچه باشد، خود را عرضه میکند؛ معمولاً نامی که با بار عاطفی همراه است، و بدینترتیب دوپارگی خودکار شخصیت تحقق مییابد. اینکه این ترکیب در آغاز تا چه اندازه تصادفی و ناپایدار است، از گزارشهای زیر در ادبیات موضوع بهخوبی دیده میشود.
مایرز مشاهدهی جالب زیر را دربارهی آقای A، یکی از اعضای انجمن پژوهشهای روانی، نقل میکند که روی خودش نوشتار خودکار را آزمایش میکرد:
روز سوم. «انسان چیست؟» — Tefi hasl esble lies. «آیا این یک آناگرام است؟» — بله. «چند واژه در آن وجود دارد؟» — پنج. «واژهی اول چیست؟» — See. «واژهی دوم چیست؟» — Eeeee. «SEE؟ آیا خودم آن را تفسیر کنم؟» — سعی کن!
آقای A این راهحل را یافت: The life is less able («زندگی کمتوانتر است»). او از این اظهارنظر شگفتزده شد؛ اظهارنظری که به نظرش وجود هوشی مستقل از هوش خودش را اثبات میکرد. بنابراین پرسشهای خود را ادامه داد: «تو کیستی؟» — Clelia. «آیا زنی؟» — بله. «آیا روی زمین زندگی کردهای؟» — نه. «آیا به زندگی بازخواهی گشت؟» — بله. «چه زمانی؟» — شش سال دیگر. «چرا با من گفتوگو میکنی؟» — E if Clelia el. آقای A این پاسخ را چنین تفسیر کرد: I Clelia feel («من، کللیا، احساس میکنم»).
روز چهارم. «آیا من همان کسی هستم که سؤالها را میپرسد؟» — بله. «آیا کللیا اینجاست؟» — نه. «پس چه کسی اینجاست؟» — هیچکس. «آیا کللیا اصلاً وجود دارد؟» — نه. «پس دیروز با چه کسی صحبت میکردم؟» — با هیچکس.
ژانه گفتوگوی زیر را با نیاگاه لوسی انجام داد؛ لوسی در همان زمان مشغول گفتوگو با مشاهدهگر دیگری بود: [ژانه میپرسد:] «صدای مرا میشنوی؟» [لوسی در نوشتار خودکار پاسخ میدهد:] «نه.» «اما برای پاسخ دادن، باید بشنوی.» — کاملاً. «پس چگونه این کار را میکنی؟» — نمیدانم. «باید کسی باشد که صدای مرا میشنود.» — بله. «چه کسی؟» — کسی غیر از لوسی. «بسیار خوب، شخص دیگری. آیا نامی برای این شخص دیگر انتخاب کنیم؟» — نه. «بله، این کار راحتتر است.» — بسیار خوب. آدرین. «خب، آدرین، صدای مرا میشنوی؟» — بله.
از این قطعات میتوان دید که شخصیت ناخودآگاه چگونه خود را میسازد: وجود خود را صرفاً مدیون پرسشهای تلقینیای است که در آمادگیِ خودِ مدیوم، پاسخی همآوا پیدا میکنند. این آمادگی را میتوان با تفکیک عقدههای روانی توضیح داد، و احساس بیگانگیای که این خودکاریها برمیانگیزند، بهمحض آنکه توجه آگاهانه به عمل خودکار معطوف شود، به فرایند شکلگیری کمک میکند. بینه دربارهی این آزمایش ژانه میگوید:
بااینحال باید با دقت توجه داشت که اگر شخصیتِ «آدرین» توانست ایجاد شود، از آن رو بود که تلقین با یک امکان روانشناختی مواجه شد؛ به عبارت دیگر، پدیدههای تفکیکشدهای پیشاپیش در آنجا وجود داشتند که جدا از آگاهی طبیعیِ آزمودنی عمل میکردند.
فردیتیافتنِ نیاگاه همواره گامی بزرگ به پیش است و تأثیر تلقینی عظیمی بر تحول بعدی خودکاریها دارد. شکلگیری شخصیتهای نیاگاه در مورد ما نیز باید از همین منظر نگریسته شود.
هنگامی که پدیدهی خواندن فکر از طریق لرزشهای عمدی را در نظر بگیریم (پدیدهای که بیمار شواهد فراوانی برای آن ارائه کرد) میتوان ایراد «شبیهسازیشده» بودن میزگردانی را کنار گذاشت. خواندن سریع و آگاهانهی فکر دستکم به تمرین فوقالعاده زیادی نیاز دارد، و بیمار آشکارا فاقد چنین تمرینی بود. میتوان با استفاده از این لرزشها گفتوگوهای کاملی انجام داد؛ همانطور که در مورد ما نیز رخ داد. به همین شیوه، تلقینپذیری نیاگاه را میتوان بهطور عینی نشان داد؛ برای مثال، اگر عامل بر این فکر تمرکز کند که: «دست مدیوم دیگر نباید میز یا لیوان را حرکت دهد»، میز بلافاصله، برخلاف همهی انتظارات و در کمال شگفتی آزمودنی، بیحرکت میشود. طبیعتاً انواع دیگر تلقینها نیز میتوانند تحقق یابند، مشروط بر آنکه عصبدهی آنها از محدودهی هیپنوتیزم جزیی فراتر نرود؛ و همین امر در عین حال ماهیت جزیی هیپنوتیزم را ثابت میکند. بنابراین تلقینهایی که متوجه پاها یا بازوی دیگر باشند، کارگر نخواهند افتاد.
میزگردانی خودکاریای نبود که منحصراً به نیمهخوابگردی بیمار محدود باشد. برعکس، این پدیده در حالت بیداری به آشکارترین شکل خود رخ میداد و در بیشتر موارد سپس به نیمهخوابگردی گذار میکرد؛ حالتی که آغاز آن عموماً با توهمات اعلام میشد، همانگونه که در نخستین جلسهی احضار ارواح دیده شد.
(۲) نوشتار خودکار. پدیدهی خودکار دیگری که از همان ابتدا با درجهی بالاتری از هیپنوتیزم جزیی مطابقت دارد، نوشتار خودکار است. دستکم بر اساس تجربهی من، این پدیده بسیار نادرتر و ایجاد آن بسیار دشوارتر از میزگردانی است. در اینجا نیز با یک تلقین اولیه روبهرو هستیم که هنگامی که حساسیت حفظ شده است، متوجه ذهن آگاه میشود و هنگامی که این حساسیت از میان رفته است، متوجه نیاگاه. بااینحال، این تلقین ساده نیست، زیرا از همان ابتدا عنصری عقلانی در خود دارد: «نوشتن» یعنی «چیزی نوشتن». این ویژگی خاص تلقین، که از حوزهی صرفاً حرکتی فراتر میرود، اغلب آزمودنی را سردرگم میکند و موجب تلقینهای متقابلی میشود که مانع ظهور خودکاریها میگردند. بااینحال، در چند مورد مشاهده کردهام که تلقین، با وجود جسارت نسبیاش، تحقق مییابد (زیرا در نهایت متوجه آگاهی بیدارِ فردی موسوم به «طبیعی» است) اما به شیوهای خاص: تنها بخش صرفاً حرکتیِ دستگاه عصبی مرکزی را تحت هیپنوتیزم قرار میدهد و سپس هیپنوتیزم عمیقتر از طریق خودتلقینی و از دل پدیدهی حرکتی حاصل میشود، درست همانگونه که در فرایند میزگردانی که در بالا شرح داده شد. آزمودنی، در حالی که مدادی در دست دارد، عمداً سرگرم گفتوگو میشود تا توجهش از نوشتن منحرف گردد. در پی آن، دست شروع به حرکت میکند و در ابتدا تعدادی حرکت و خطهای زیگزاگ، یا یک خط ساده، رسم میکند.
گاهی پیش میآید که مداد اصلاً با کاغذ تماس پیدا نمیکند، بلکه در هوا مینویسد. این حرکات را باید پدیدههایی صرفاً حرکتی دانست که با بروز مؤلفهی حرکتیِ ایدهی «نوشتن» مطابقت دارند. این موارد نسبتاً نادر اند؛ معمولاً حروف منفرد بیدرنگ نوشته میشوند، و آنچه دربارهی میزگردانی گفته شد، در اینجا نیز در مورد ترکیب این حروف به صورت کلمات و جملهها صادق است. گاه نیز نوشتهی آینهایِ واقعی مشاهده میشود. در اکثریت موارد، و شاید در تمام آزمایشهایی که با مبتدیانی انجام میشود که تحت تأثیر تلقین خاصی نیستند، نوشتار خودکار همان خطِ خودِ آزمودنی است. گاهی ممکن است ویژگیهای آن بهطور چشمگیری تغییر کند، اما این تغییر ثانویه است و همواره نشانهی شکلگیری یک شخصیت نیاگاه است. چنانکه پیشتر گفته شد، نوشتار خودکارِ بیمار ما هیچگاه به نتیجهی قابلتوجهی نرسید. آزمایشها در تاریکی انجام میشدند و در بیشتر موارد او به حالت نیمهخوابگردی یا جذبه گذر میکرد. بنابراین، نوشتار خودکار همان نتیجهای را به بار میآورد که میزگردانیِ مقدماتی.
(۳) توهمات. شیوهی گذار به خوابگردی در دومین جلسه از لحاظ روانشناختی اهمیت دارد. چنانکه گزارش شد، هنگامی که تاریکی فرا رسید، پدیدههای خودکار در اوج فعالیت بودند. رویداد جالبِ جلسهی پیشین، قطع ناگهانیِ ارتباطی بود که از جانب پدربزرگ برقرار شده بود؛ رویدادی که خود سرآغاز بحثهای گوناگون میان اعضای حلقه شد. به نظر میرسد این دو عامل، یعنی تاریکی و یک رویداد شگفتانگیز، موجب تعمیق سریع هیپنوتیزم شدند و امکان رشد توهمات را فراهم کردند. سازوکار روانشناختی این فرایند ظاهراً چنین است: تأثیر تاریکی بر تلقینپذیری، بهویژه در ارتباط با اندامهای حسی، بهخوبی شناخته شده است. بینِه اظهار میکند که تاریکی تأثیر ویژهای بر آزمودنیهای هیستریک دارد و موجب خوابآلودگی فوری میشود. چنانکه از توضیحات پیشین میتوان حدس زد، بیمار در حالت هیپنوتیزم جزیی قرار داشت و افزون بر آن، یک شخصیت نیاگاه که نزدیکترین پیوند را با ناحیهی گفتار داشت، از پیش شکل گرفته بود. بیان خودکار این شخصیت، به نامنتظرترین شکل ممکن، بهوسیلهی شخص جدیدی قطع شد که هیچکس از وجودش خبر نداشت. این دوپارگی از کجا ناشی شد؟ آشکار است که بیمار دربارهی نخستین جلسه انتظار بسیار شدیدی داشت. هر خاطرهای که از من و خانوادهام داشت، احتمالاً حول این احساس انتظار گرد آمده بود و ناگهان، درست در اوج بیان خودکار، سر برآورد. اینکه این شخص جدید پدربزرگ من بود و نه شخص دیگری (مثلاً پدر مرحومم که، چنانکه بیمار میدانست، به من نزدیکتر بود، در حالی که من هرگز پدربزرگم را ندیده بودم) ممکن است سرنخی به دست دهد که منشأ این شخصیت جدید را کجا باید جستوجو کرد. احتمالاً این شخصیت، حاصل گسیختگی از شخصیتِ از پیش موجود بود و این بخشِ جداشده، نزدیکترین مادهی در دسترس را برای بیان خود برگرفت؛ یعنی تداعیهایی را که دربارهی من وجود داشت اینکه آیا این امر با نتایج پژوهشهای فروید دربارهی رؤیا توازی دارد یا نه، باید بیپاسخ بماند، زیرا هیچ وسیلهای برای داوری دربارهی این نداریم که عاطفهی مورد بحث تا چه اندازه را میتوان «سرکوبشده» دانست. از مداخلهی ناگهانیِ این شخصیت جدید میتوان نتیجه گرفت که خیالشگریهای بیمار بسیار زنده و نیرومند بودهاند و انتظار متناظر با آن نیز شدتی فراوان داشته است؛ انتظاری که شاید نوعی شرم و دستپاچگیِ دوشیزهوار میکوشیده بر آن غلبه کند. به هر حال، این رویداد بهروشنی ما را به یاد شیوهای میاندازد که رؤیاها ناگهان، در قالب نمادهایی بیشوکم شفاف، چیزهایی را به آگاهی عرضه میکنند که شخص هرگز آنها را بهروشنی و آشکارا نزد خود نپذیرفته است. نمیدانیم گسیختگی و جداشدن این شخصیت جدید چه زمانی رخ داد؛ آیا بهآرامی در نیاگاه تدارک دیده شده بود یا فقط در جریان جلسه پدید آمد. در هر حال، این رویداد به معنای افزایش چشمگیر دامنهی حوزهی نیاگاهی بود که هیپنوتیزم آن را در دسترس قرار داده بود. در همان حال، این رویداد، با توجه به تأثیری که بر آگاهی بیدارِ بیمار گذاشت، باید بهشدت تلقینکننده تلقی شود؛ زیرا ادراکِ مداخلهی غیرمنتظرهی یک شخصیت جدید ناگزیر احساس بیگانگیای را که خودکاری برانگیخته بود، بیش از پیش تقویت میکرد و بهطور طبیعی این فکر را القا میکرد که روحی مستقل در حال آشکار کردن خود است. از اینجا تداعیِ بسیار قابلفهم دیگری شکل گرفت: شاید بتوان این روح را دید.
وضعیتی که در دومین جلسه پدید آمد، با همزمانیِ این تلقینِ نیروبخش با افزایش تلقینپذیری ناشی از تاریکی قابلتوضیح است. هیپنوتیزم، و همراه با آن زنجیرهی ایدههای جداشده، به حوزهی بینایی راه مییابد؛ بیانِ نیاگاه که تا آن هنگام صرفاً حرکتی بود، مطابق با انرژی ویژهی نظام تازهشکلگرفته، در قالب تصاویر بصریِ دارای ویژگی توهم، عینیت مییابد؛ نه صرفاً بهعنوان همراهیِ خودکاری کلامی، بلکه بهعنوان کارکردی جانشین و مستقیم. توضیح وضعیت غیرمنتظرهای که در نخستین جلسه پدید آمده بود و در آن زمان کاملاً غیرقابلتوضیح مینمود، دیگر در قالب کلمات ارائه نمیشود، بلکه به صورت رؤیتی تمثیلی عرضه میگردد. گزارهی «آنها از یکدیگر نفرت ندارند، بلکه دوست یکدیگرند» در تصویر دو پدربزرگ که بازوی یکدیگر را گرفتهاند بیان میشود. ما در خوابگردی بارها با چنین چیزی روبهرو میشویم: تفکرِ خوابگردها در قالب تصاویر شکلپذیر پیش میرود؛ تصاویری که پیوسته به این یا آن حوزهی حسی راه مییابند و به صورت توهم عینیت پیدا میکنند. فرایند فکر به نیاگاه فرو میرود و فقط نتایج نهایی آن مستقیماً، به صورت توهم یا ایدههایی زنده و آکنده از کیفیت حسی، به آگاهی میرسند. در مورد ما نیز همان چیزی رخ داد که در مورد بیماری که دست بیحس او را بینِه نه بار نیشتر زد و او را به فکر کردن شدید به عدد ۹ واداشت؛ یا در مورد هلن اسمیتِ فلورنوا که وقتی در مغازهاش دربارهی طرحی خاص از او سؤال شد، ناگهان شکل ۱۸ را در برابر خود دید، به ارتفاع هشت تا ده اینچ، که نشاندهندهی تعداد روزهایی بود که آن طرح در امانت بوده است. این پرسش مطرح میشود که چرا خودکاری در حوزهی بینایی راه یافت و نه در حوزهی شنیداری. چندین دلیل برای این انتخابِ بینایی وجود دارد:
(الف) بیمار از نظر شنیداری استعداد چندانی نداشت؛ مثلاً بسیار ناموسیقایی بود.
(ب) سکوتی وجود نداشت که، در قیاس با تاریکی، میتوانست به وقوع توهمات شنیداری کمک کند؛ زیرا ما تمام مدت در حال گفتوگو بودیم.
(ج) افزایش باور به حضور نزدیک ارواح، که بر اثر احساس بیگانگیِ برانگیختهشده از سوی خودکاری پدید آمده بود، میتوانست بهآسانی به این اندیشه منجر شود که شاید دیدن یک روح ممکن باشد و بدینترتیب موجب تحریک خفیف حوزهی بینایی شود.
(د) پدیدههای درونچشمی در تاریکی، ظهور توهمات را تسهیل میکردند.
دلایلی که در بندهای (ج) و (د) ذکر شد، برای ظهور توهمات اهمیتی تعیینکننده دارند. پدیدههای درونچشمی در این مورد همان نقشی را در ایجاد خودکاری از طریق خودتلقینی ایفا میکنند که محرکهای لمسیِ خفیف در جریان هیپنوتیزم مراکز حرکتی بر عهده دارند. چنانکه گزارش شد، بیمار پیش از ورود به نخستین حالت گرگومیشِ توهمی در جلسهی اول، جرقههایی میدید. آشکار است که توجه او از پیش بهشدت برانگیخته شده و به ادراکهای بصری معطوف بود؛ ازاینرو احساسهای نوریِ شبکیه، که معمولاً بسیار ضعیفاند، با شدت زیادی ادراک میشدند. نقشی که ادراکهای درونچشمیِ نور در ایجاد توهمات ایفا میکنند، شایستهی بررسی دقیقتری است. شوله میگوید: «انبوه نورها و رنگهایی که در تاریکی، میدان دیدِ شبانه را تحریک و فعال میکنند، مواد لازم را برای پیکرههای خیالانگیزی که پیش از خواب در هوا دیده میشوند، فراهم میآورند.» چنانکه میدانیم، ما هرگز تاریکی مطلق نمیبینیم؛ همیشه چند لکه از میدان تاریک بهگونهای کدر روشناند؛ لکههای نور اینجا و آنجا بالا و پایین میروند و با یکدیگر ترکیب میشوند و شکلهای گوناگونی میسازند، و کافی است تخیل تا حد متوسطی فعال باشد تا شخص بتواند، همانگونه که از ابرها شکلهایی میسازیم، از آنها پیکرههایی بسازد که برای خودش آشنا هستند. هنگامی که به خواب میرویم، با ضعیفشدن قدرت داوری، تخیل آزاد میشود تا شکلهایی هرچه زندهتر بسازد. «بهجای لکههای نور، تیرگی و رنگهای متغیرِ میدان دیدِ تاریک، خطوط پیرامونیِ اشیای مشخص شروع به پدیدار شدن میکنند.» توهمات هیپناگوژیک به این شیوه پدید میآیند. طبیعی است که سهم اصلی از آنِ تخیل است؛ و به همین دلیل افراد بسیار خیالپرداز بیش از دیگران مستعد این توهماتاند. توهمات «هیپنوپومپیک» که مایرز توصیف کرده است، در اساس همان توهمات هیپناگوژیکاند.
بسیار محتمل است که تصاویر هیپناگوژیک با تصاویر رؤیاییِ خواب طبیعی یکسان باشند، یا دستکم بنیان بصری آنها را تشکیل دهند. موری با مشاهدهی خویشتن ثابت کرده است که تصاویری که در حالت هیپناگوژیک پیرامون او شناور بودند، همان اشیایی بودند که در رؤیاهای پس از آن ظاهر میشدند. لَد همین امر را با اقناعی بیشتر نشان داد. او با تمرین توانست دو تا پنج دقیقه پس از به خواب رفتن، خود را بیدار کند. هر بار متوجه میشد که پیکرههای درخشانِ رقصانی که در برابر شبکیه پدیدار میشدند، گویی خطوط کلیِ تصاویری را تشکیل میدادند که درست پیش از آن در رؤیا دیده بود. او حتی فرض میکند که تقریباً تمام رؤیاهای بصری، عناصر صوریِ خود را از احساسهای نوریِ شبکیه میگیرند. در مورد ما، وضعیت موجود برای رشد یک تفسیر خیالانگیز مساعد بود. همچنین نباید تأثیر انتظارِ تنشآلودی را دستکم بگیریم که موجب شد احساسهای کدرِ نوریِ شبکیه با شدت بیشتری ظاهر شوند. سپس پدیدههای شبکیهای مطابق با ایدههای مسلط رشد کردند. مشاهده شده است که توهمات در مورد رؤیتگران دیگری نیز به همین شیوه پدید میآیند: ژاندارک ابتدا ابری از نور دید، سپس اندکی بعد قدیس میکائیل، قدیس کاترین و قدیس مارگارت از درون آن بیرون آمدند. سوئدنبرگ به مدت یک ساعت تمام چیزی جز کرههای نورانی و شعلههای درخشان ندید. در تمام این مدت، احساس میکرد تغییر عظیمی در مغزش در حال وقوع است؛ تغییری که برای او همچون «رها شدن نور» مینمود. یک ساعت بعد، ناگهان پیکرههای واقعیای دید که آنها را فرشتگان و ارواح پنداشت. رؤیت خورشیدِ بنوِنوتو چلینی در سنآنجلو نیز احتمالاً به همین مقوله تعلق دارد. دانشجویی که اغلب شبحهایی میدید، گفت: «وقتی این شبحها میآیند، ابتدا فقط تودههای منفرد نور را میبینم و همزمان صدای غرشِ کدری در گوشهایم میشنوم. اما پس از مدتی این خطوط کلی به پیکرههای مشخص تبدیل میشوند.» توهمات در مورد هلن اسمیتِ فلورنوا نیز به شیوهای کاملاً کلاسیک پدید میآیند. بخشهای مربوط از گزارش او را نقل میکنم:
۱۸ مارس. تلاش برای آزمایش در تاریکی… دوشیزه اسمیت بالونی میبیند که گاه نورانی و گاه تاریک میشود.
۲۵ مارس. … دوشیزه اسمیت شروع میکند به تشخیص درخششهای مبهمی با نوارهای سفیدِ بلندی که از کف اتاق به سوی سقف حرکت میکنند، و سپس ستارهای باشکوه پدیدار میشود که در تاریکی، در سراسر جلسه، تنها او آن را میبیند.
۱ آوریل. دوشیزه اسمیت بسیار آشفته است؛ دچار لرز شده و بسیار سردش است. بسیار بیقرار است و ناگهان، در بالای میز، چهرهای پدیدار میبیند که با پوزخند به او مینگرد، بسیار زشت است و موهای سرخ بلندی دارد. سپس دستهگلی باشکوه از رزهایی با رنگهای گوناگون میبیند… ناگهان میبیند مار کوچکی از زیر دستهگل بیرون میآید؛ بهآرامی بالا میرود، گلها را بو میکند و به آنها مینگرد…
هلن اسمیت دربارهی منشأ رؤیتهای مریخیِ خود گفت: «نور سرخ همچنان پیرامون من ادامه دارد و خود را در میان گلهای شگفتانگیزی مییابم…»
در همهی دورهها، توهمات پیچیدهی رؤیتگران جایگاهی ویژه در نقد علمی داشتهاند. ازاینرو، ماکاری در همان اوایل آنها را از توهمات عادی متمایز کرد و آنها را توهمات «شهودی» نامید؛ به گفتهی او، این توهمات در اشخاصی رخ میدهند که ذهنی زنده، درکی عمیق و تحریکپذیری عصبیِ بالایی دارند. هکر نیز به شیوهای مشابه، اما حتی مشتاقانهتر، اظهارنظر میکند. او عامل زمینهساز این پدیده را «رشد مادرزادیِ زیادِ اندام روانی میداند که از طریق فعالیت خودانگیختهی خویش، زندگیِ تخیل را آزادانه و چابک به حرکت درمیآورد.» این توهمات «پیشآگهیدهنده و نیز نشانهی قدرتی عظیم و روحانیاند». یک رؤیت در واقع «تحریکی عالیتر است که خود را بهگونهای هماهنگ با کاملترین سلامت ذهن و بدن سازگار میکند.» توهمات پیچیده به حالت بیداری تعلق ندارند، بلکه قاعدتاً در حالت نیمهبیداری رخ میدهند: رؤیتگر تا آنجا در رؤیت خود فرو میرود که کاملاً جذب آن میشود. فلورنوا نیز همواره میتوانست در جریان رؤیتهای هلن اسمیت «درجهای معین از تیرگی آگاهی» را تشخیص دهد. در مورد ما، رؤیت با حالتی از خواب پیچیده شده است که ویژگیهای آن را در ادامه بررسی خواهیم کرد.
[تغییر در منش]
برجستهترین ویژگی «حالت دوم»، تغییر در منش است. در ادبیات علمی چندین مورد وجود دارد که این نشانهی تغییر خودانگیخته در منش شخص را نشان میدهند. نخستین موردی که در یک مجلهی علمی منتشر شد، مربوط به مری رینولدز بود که ویر میچل آن را منتشر کرد. این مورد به زن جوانی مربوط میشد که در سال ۱۸۱۱ در پنسیلوانیا زندگی میکرد. پس از خوابی عمیق به مدت حدود بیست ساعت، تمام گذشتهی خود و هر آنچه را که تا آن زمان آموخته بود، بهکلی فراموش کرد؛ حتی کلماتی که بر زبان میآورد معنای خود را برایش از دست داده بودند. دیگر خویشاوندانش را نمیشناخت. بهآرامی دوباره خواندن و نوشتن را آموخت، اما اکنون از راست به چپ مینوشت. حتی چشمگیرتر از این، تغییر در منش او بود. «بهجای اینکه غمگین باشد، اکنون به نهایت شادمانی رسیده بود. بهجای محجوب بودن، سرزنده و اجتماعی بود. پیشتر کمحرف و گوشهگیر بود، اکنون شاد و بذلهگو شده بود. منش او بهکلی و مطلقاً تغییر کرده بود.»
در این حالت، زندگیِ منزوی پیشین خود را بهکلی رها کرد و دوست داشت پیاده یا سوار بر اسب، بیآنکه سلاحی همراه داشته باشد، به سفرهای ماجراجویانه در جنگلها و کوهستانها برود. در یکی از این سفرها با خرس سیاه بزرگی روبهرو شد که آن را با خوک اشتباه گرفت. خرس روی پاهای عقب خود ایستاد و دندانهایش را به او نشان داد. چون نتوانست اسبش را وادار کند که جلوتر برود، با چوبی معمولی به سوی خرس رفت و آنقدر او را زد تا خرس پا به فرار گذاشت. پنج هفته بعد، پس از خوابی عمیق، به حالت پیشین خود بازگشت و نسبت به فاصلهی زمانیِ میان این دو حالت دچار فراموشی بود. این دو حالت حدود شانزده سال بهطور متناوب ادامه یافتند. اما مری رینولدز بیستوپنج سال آخر زندگی خود را منحصراً در حالت دوم گذراند.
شرودر فان در کُلک مورد زیر را گزارش میکند: بیمار در شانزدهسالگی، پس از یک بیماری طولانی سهساله، دچار فراموشی دورهای شد. گاهی صبح، پس از بیدار شدن، وارد حالتی خاص و کُرئیک میشد که در طی آن حرکات ضربهایِ موزونی با بازوهای خود انجام میداد. در سراسر روز رفتاری کودکانه و احمقانه داشت، گویی تمام تواناییهای تربیتی و آموختههایش را از دست داده بود. در حالت طبیعی، بسیار باهوش و اهل مطالعه بود و به فرانسهی عالی سخن میگفت. در حالت دوم، شروع میکرد به سخن گفتن به فرانسهای معیوب. در روز دوم، همیشه دوباره به حالت طبیعی بازمیگشت. این دو حالت بهوسیلهی فراموشی کاملاً از یکدیگر جدا بودند.
هوفلت موردی از خوابگردیِ خودانگیخته را در دختری گزارش میکند که در حالت طبیعی مطیع و متین بود، اما در حالت خوابگردی گستاخ، بیادب و خشن میشد. فِلیدای آزام در حالت طبیعی افسرده، مهارشده و خجالتی بود، اما در حالت دوم سرزنده، بااعتمادبهنفس و تا مرز بیپروایی اهل عمل بود. حالت دوم بهتدریج به حالت غالب تبدیل شد و سرانجام چنان جای حالت نخست را گرفت که بیمار حالتهای طبیعی خود را -که اکنون فقط مدت کوتاهی دوام میآوردند- «بحرانهایش» مینامید. حملات فراموشی از چهاردهسالونیمگی آغاز شده بودند. با گذشت زمان، حالت دوم معتدلتر شد و میان منشِ دو حالت نوعی نزدیکشدن به یکدیگر پدید آمد. نمونهی بسیار دقیقی از تغییر منش، موردی است که کاموزه، ریبو، لُگران دو سُل، ریشه و وُوَزین بررسی کردند و بورو و بورو آن را گردآوری کردند. این مورد مربوط به لویی پنجم، مبتلا به هیستری شدید در مردی همراه با منش متناوب و فراموشیآمیز، بود. در حالت نخست، او بیادب، گستاخ، غرغرو، حریص، دزد و بیملاحظه بود. در حالت دوم، منش دلپذیر و همدلانهای داشت و سختکوش، فرمانبردار و مطیع بود. تغییر منش همراه با فراموشی در ادبیات نیز مورد استفاده قرار گرفته است؛ از جمله پل لینداو در نمایشنامهی آن دیگری[4]. موردی مشابه با دادستان جنایتکارِ نمایشنامهی لینداو را ریگر گزارش کرده است. شخصیتهای نیاگاهِ لوسِی و لئونیِ ژانه، یا بیمار مورتون پرینس، نیز میتوانند نمونههایی مشابه مورد ما تلقی شوند، هرچند اینها فرآوردههای مصنوعیِ درمانی بودند و اهمیت آنها بیشتر در حوزهی آگاهی و حافظهی گسیخته قرار دارد.
در تمام این موارد، حالت دوم با یک گسیختگیِ همراه با فراموشی از حالت نخست جدا میشود و تغییر منش با گسستی در تداوم آگاهی همراه است. اما در مورد ما هیچ اختلال فراموشیای در کار نیست؛ گذار از حالت نخست به حالت دوم کاملاً تدریجی است و تداوم آگاهی حفظ میشود، بهطوری که بیمار هرآنچه را از نواحیِ در غیر این صورت ناشناختهی ناخودآگاه، در جریان توهماتِ حالت دوم تجربه کرده است، با خود به حالت بیداری منتقل میکند.
تغییرات دورهایِ شخصیت بدون گسیختگیِ همراه با فراموشی در جنون ادواری دیده میشوند، اما بهعنوان پدیدهای نادر در هیستری نیز رخ میدهند، چنانکه مورد رنوْدَن نشان میدهد. مرد جوانی که رفتارش همواره نمونه و بینقص بود، ناگهان شروع کرد به نشان دادن بدترین گرایشها. هیچ نشانهای از جنون مشاهده نشد، اما از سوی دیگر مشخص شد که تمام سطح بدن او دچار بیحسی شده است. این حالت دورهای بود و به همین ترتیب، منش بیمار نیز دستخوش نوسان میشد. به محض آنکه بیحسی از میان میرفت، او قابلکنترل و دوستانه میشد. لحظهای که بیحسی بازمیگشت، بدترین تکانهها بر او مسلط میشدند؛ حتی میل به قتل.
اگر به یاد داشته باشیم که سن بیمار ما در آغاز اختلالات پانزدهسالونیم بوده است، یعنی درست در آستانهی بلوغ قرار داشته، باید فرض کنیم که میان این اختلالات و تغییرات فیزیولوژیکِ منش در دوران بلوغ ارتباطی وجود داشته است. در این دوره از زندگی، گروه تازهای از احساسها، همراه با ایدهها و عواطفی که از آنها برمیخیزند، در آگاهی فرد پدیدار میشوند. این فشار مداومِ حالات ذهنیِ ناآشنا، که پیوسته خود را احساسشدنی میکنند زیرا علت آنها نیز پیوسته در کار است، و از آنجا که همگی از یک منشأ واحد سرچشمه میگیرند، با یکدیگر هماهنگ میشوند، و سرانجام ناگزیر تغییرات گستردهای در ساختار «من» ایجاد میکنند. همهی ما با خلقوخوهای ناپایدار، احساسهای تازه، قدرتمند و درهمآمیخته، گرایش به ایدههای رمانتیک، دینداریِ شورمندانه و عرفان، در کنار بازگشتهایی به کودکانهبودن، آشناییم؛ همهی اینها به نوجوان شخصیت خاص او را میبخشند. در این دوره، او نخستین تلاشهای ناشیانهی خود را برای استقلال در همهی زمینهها آغاز میکند؛ برای نخستین بار هرآنچه را خانواده و مدرسه در کودکی در او نهادینه کردهاند، برای مقاصد خودش به کار میگیرد؛ آرمانهایی در ذهن میپرورد، طرحهایی بلندپروازانه برای آینده میسازد و در رؤیاهایی زندگی میکند که محتوای اصلیشان جاهطلبی و خشنودی از خویشتن است. همهی اینها فیزیولوژیک است. بلوغِ یک روانپات بحرانی جدی است. نهتنها تغییرات روانی-جسمانی مسیری بهشدت طوفانی طی میکنند، بلکه ویژگیهای موروثیِ یک منشِ تباهشده نیز (ویژگیهایی که در کودک اصلاً ظاهر نمیشوند یا فقط بهطور پراکنده بروز میکنند) اکنون تثبیت میشوند. در توضیح مورد ما ناگزیریم اختلالی مشخصاً مربوط به بلوغ را در نظر بگیریم. دلایل این امر از مطالعهی دقیقترِ شخصیت دوم او آشکار خواهد شد. برای اختصار، این شخصیت دوم را «ایونِس» خواهیم نامید؛ همانگونه که خودِ بیمار این نام را بر «منِ برتر» خویش نهاده بود.
ایونِس ادامهی مستقیمِ منِ روزمرهی اوست. او تمام محتوای آگاهانهی آن را دربرمیگیرد. در حالت نیمهخوابگردانه، رابطهی او با جهان بیرونی مشابه حالت بیداری است؛ یعنی تحت تأثیر توهمات تکرارشونده قرار دارد، اما نه بیشتر از اشخاصی که دچار توهمات روانپریشانهی غیرآشفتهاند. تداوم ایونِس آشکارا حملات هیستریک را نیز دربرمیگیرد؛ در آن حملات، او صحنههای نمایشی اجرا میکند، تجربههای رؤیتگرانه دارد و مانند آن. در جریان خودِ حمله، معمولاً از جهان بیرونی جدا میشود، متوجه آنچه پیرامونش میگذرد نیست و نمیداند که با صدای بلند صحبت میکند و غیره. اما نسبت به محتوای رؤیاییِ حمله دچار فراموشی نیست. همچنین همیشه نسبت به نمودهای حرکتی خود و تغییراتی که در محیط پیرامونش رخ دادهاند، دچار فراموشی نیست. اینکه این امر به درجهی بهتِ خوابگردانه و فلج جزییِ اندامهای حسی منفرد بستگی دارد، از موردی ثابت میشود که بیمار متوجه من نشد، با اینکه چشمانش باز بود و احتمالاً دیگران را میدید؛ اما حضور مرا تنها هنگامی ادراک کرد که با او صحبت کردم. این مورد نمونهای از چیزی است که «بیحسی نظاممند» یا «توهم منفی» نامیده میشود و در میان بیماران هیستریک غالباً مشاهده میگردد.
فلورنوا، برای مثال، دربارهی هلن اسمیت گزارش میکند که او در جریان جلسات، ناگهان دیگر شرکتکنندگان را نمیدید، هرچند همچنان صدای آنها را میشنید و لمسشان را احساس میکرد؛ یا ناگهان دیگر نمیشنید، در حالی که حرکت لبهای گویندگان را میدید و مانند آن.
همانگونه که ایونِس ادامهی منِ بیدار است، تمام محتوای آگاهانهی خود را نیز به حالت بیداری منتقل میکند. این رفتار چشمگیر، بهشدت بر ضد هرگونه قیاس با موارد دوگانگی آگاهی است. ویژگیهایی که دربارهی ایونِس گزارش شدهاند، در مقایسه با ویژگیهای بیمار، مطلوبتر به نظر میرسند: او شخصیتی آرامتر و خویشتندارتر است و متانت و محجوبیت دلپذیرش، هوش یکنواختتر و شیوهی سخن گفتن مطمئنش را میتوان نوعی بهبود در کلیت وجود بیمار دانست؛ از این حیث، شباهتی با لئونیِ ژانه وجود دارد. اما این فقط یک شباهت است. آنها، مستقل از مسئلهی فراموشی، بهوسیلهی تفاوتی عمیقاً روانشناختی از یکدیگر جدا میشوند. لئونیِ دوم سالمتر و طبیعیتر است؛ او تواناییهای طبیعی خود را بازیافته و نمایانگر بهبود موقتیِ یک وضعیت مزمن هیستریک است. ایونِس بیشتر به یک فرآوردهی مصنوعی شباهت دارد؛ او ساختگیتر است و با وجود همهی ویژگیهای مثبتش، این احساس را در آدمی ایجاد میکند که نقشی را با مهارتی فوقالعاده ایفا میکند. دلزدگی او از جهان و اشتیاقش به عالم دیگر، صرفاً دینداری نیست، بلکه از ویژگیهای قدیسمآبی است. ایونِس دیگر کاملاً انسانی نیست؛ موجودی عرفانی است که تنها نیمی از وجودش به جهان واقعیت تعلق دارد. سیمای اندوهگین، تسلیم رنجآلود و سرنوشت اسرارآمیزش، همگی ما را به الگوی تاریخی ایونِس، یعنی پیشگوی پروورستِ یوستینوس کرنر، بازمیگردانند. فرض میکنم محتوای کتاب کرنر عموماً شناخته شده است، ازاینرو از ارجاع به ویژگیهای مشترک میان آنها صرفنظر میکنم. با این حال، ایونِس صرفاً نسخهای از غیببین نیست؛ غیببین فقط طرحی برای یک شخصیت اصیل است. بیمار روح خود را در نقش غیببین میدمد و میکوشد از آن آرمانی از فضیلت و کمال بیافریند؛ او آیندهی خود را پیشاپیش تصور میکند و در ایونِس آن چیزی را مجسم میسازد که آرزو دارد بیست سال بعد باشد: بانویی مطمئن، بانفوذ، خردمند، باوقار و متدین. تفاوت عمیق میان لئونیِ دوم و ایونِس در ساخت شخصیت دوم نهفته است. هر دو روانزادند، اما در حالی که لئونیِ اول در لئونیِ دوم چیزی را به دست میآورد که در اصل متعلق به خود اوست، بیمار شخصیتی فراتر از خویش میسازد. نمیتوان گفت که او خود را فریب میدهد و به حالت آرمانیِ برتر میرساند؛ بلکه او خود را در آن حالت به خواب میبرد.
تحقق این رؤیا بسیار یادآور روانشناسیِ شیادِ مرضی است. دلبروک و فورل بر اهمیت خودتلقینی در شکلگیری تقلب مرضی و رؤیاییبودنِ مرضی تأکید کردهاند. پیک خودتلقینی شدید را نخستین نشانهی رؤیاپردازان هیستریک میداند؛ عاملی که تحقق «رؤیاهای روزانه» را ممکن میسازد. یکی از بیماران پیک خود را در رؤیا به موقعیتی از لحاظ اخلاقی خطرناک کشاند و سرانجام با دراز کشیدن برهنه روی زمین و بستن خود به میز و صندلیها، دست به تلاشی برای تجاوز به خویشتن زد. بیماران ممکن است شخصیت نمایشی خاصی خلق کنند که از طریق نامهنگاری با او وارد ارتباط شوند؛ مانند مورد بون که در آن بیمار در رؤیا خود را نامزدِ وکیلی کاملاً خیالی در نیس کرد و از او نامههایی دریافت میکرد که خودش آنها را با دستخطی مبدل نوشته بود. این رؤیاپردازیِ مرضی، با تحریفهای خودتلقینیِ حافظه که گاه تا حد هذیانها و توهمات واقعی پیش میروند، در زندگی بسیاری از قدیسان نیز دیده میشود. تنها یک گام از ایدههای رؤیاییِ دارای رنگوبوی حسیِ شدید تا توهمات پیچیدهی واقعی فاصله است. برای مثال، در نخستین مورد پیک میتوان دید که چگونه بیمار، که تصور میکرد امپراتریس الیزابت است، بهتدریج چنان در خیالشگریهای خود گم شد که وضعیتش را باید یک حالت واقعیِ گرگومیش دانست. سپس این حالت به هذیان هیستریک تبدیل شد که در آن خیالپردازیهای رؤیایی او به توهمات معمول تبدیل شدند. دروغگوی مرضی که خود را به دست خیالشگریهایش میسپارد، دقیقاً مانند کودکی رفتار میکند که خود را در بازیای که انجام میدهد گم میکند، یا مانند بازیگری که کاملاً تسلیم نقشی میشود که ایفا میکند. میان این وضعیت و گسیختگیِ خوابگردانهی شخصیت، تفاوتی بنیادی وجود ندارد؛ تنها تفاوت، تفاوتی در درجه است که بر شدت خودتلقینپذیریِ اولیه یا تفکیک عناصر روانی مبتنی است. هرچه آگاهی بیشتر از هم گسیخته شود، موقعیتهای رؤیایی شکلپذیرتر میشوند و در عین حال میزان دروغگوییِ آگاهانه و آگاهی بهطور کلی کاهش مییابد. این حالتِ شیفتگی و کشیدهشدن بهوسیلهی علاقه به موضوع همان چیزی است که فروید آن را «همانندسازی هیستریک» مینامد. برای مثال، بیمار اِرلر، که مبتلا به هیستری شدید بود، رؤیتهای هیپناگوژیکِ سوارکاران کوچکی را میدید که از کاغذ ساخته شده بودند؛ آنها چنان بر تخیل او مسلط میشدند که احساس میکرد خودش یکی از آنهاست. چیزی بسیار شبیه به این، بهطور طبیعی، در رؤیاهای ما نیز رخ میدهد؛ زمانی که ناچاریم به شیوهای «هیستریک» فکر کنیم. تسلیم کامل به ایدهای جالب، طبیعیبودن شگفتانگیز این اجراهای شبهشناختی یا خوابگردانه را توضیح میدهد؛ طبیعیبودنی که از دسترس بازیِ آگاهانه کاملاً بیرون است. هرچه آگاهیِ بیدار کمتر با تأمل و محاسبه مداخله کند، عینیتیافتن رؤیا قطعیتر و باورپذیرتر میشود.
مورد ما یک قیاس دیگر نیز با pseudologia phantastica یا خیالیدگیِ کاذبگون دارد: شکلگیری خیالشگریها در جریان حملات. موارد بسیاری در ادبیات علمی شناخته شدهاند که در آنها حملات دروغگوییِ مرضی با شکایتهای گوناگونِ هیستریمانند همراه بودهاند. بیمار ما نظامهای خیالشگرانهی خود را منحصراً در جریان حمله ایجاد میکند. در حالت طبیعی، او کاملاً از اندیشیدن به ایدهها یا توضیحات تازه ناتوان است؛ یا باید خود را در حالت خوابگردی قرار دهد یا منتظر بماند تا این حالت خودبهخود ظاهر شود. در همینجا شباهتهای او با خیالسگریِ کاذبگون و رؤیاییبودنِ مرضی پایان مییابد.
بیمار ما از رؤیاپردازانِ مرضی اساساً متفاوت است، زیرا هرگز نمیتوان ثابت کرد که خیالشگریهای او پیشتر موضوع علایق روزمرهاش بودهاند؛ رؤیاهای او بهصورت انفجاری پدیدار میشدند و ناگهان با کمالی شگفتآور از تاریکی نیاگاه سر برمیآوردند. همین امر در مورد هلن اسمیتِ فلورنوا نیز رخ میداد. با این حال، در چندین نقطه از مورد ما میتوان پیوند این رؤیاها را با ادراکهای حالت طبیعی نشان داد [بند بعدی را ببینید]؛ ازاینرو محتمل به نظر میرسد که ریشهی این رؤیاها در اصل ایدههایی آمیخته با عاطفه بودهاند که فقط برای مدت کوتاهی آگاهیِ بیدار او را اشغال کردهاند. باید فرض کنیم که فراموشیِ هیستریک در منشأ چنین رؤیاهایی نقشی کماهمیت ندارد: بسیاری از ایدههایی که فینفسه ارزش حفظشدن در آگاهی را دارند، به زیر آستانه فرو میروند؛ زنجیرههای تداعیِ مرتبط با آنها از دست میروند و به لطف گسیختگی روانی، به فعالیت خود در نیاگاه ادامه میدهند. همین فرایند را بار دیگر در پیدایش رؤیاهای خودمان نیز مشاهده میکنیم. خیالشگریهای ظاهراً ناگهانی و غیرمنتظرهی بیمار را میتوان به این شیوه توضیح داد. غرقشدن کامل شخصیت آگاه در نقش رؤیایی، همچنین علت غیرمستقیم شکلگیریِ خودکاریهای همزمان است:
شرط دوم نیز ممکن است موجب تقسیم آگاهی شود. مسئله تغییر در حساسیت نیست، بلکه بیشتر نوعی نگرش خاص ذهن است؛ تمرکز توجه بر یک چیز واحد. نتیجهی این حالت تمرکز آن است که ذهن، با کنار گذاشتن همهی امور دیگر، در موضوع مورد نظر مستغرق میشود و تا آنجا بیحس میگردد که راه برای اعمال خودکار گشوده میشود؛ و این اعمال، هنگامی که پیچیدهتر میشوند، چنانکه در مورد پیشین دیدیم، ممکن است ماهیتی روانی پیدا کنند و به هوشهایی انگلی بدل شوند که در کنار شخصیت طبیعی وجود دارند، بیآنکه شخصیت طبیعی از وجود آنها آگاه باشد.
«داستانپردازیهای» بیمار ما پرتوی بسیار مهم بر ریشههای ذهنیِ رؤیاهای او میافکنند. این داستانها آکنده اند از عشقهای آشکار و پنهان، تولدهای نامشروع و اشارات جنسیِ دیگر. محور تمام این داستانهای مبهم زنی است که بیمار از او بیزار است و این زن بهتدریج به نقطهی مقابل قطبیِ او تبدیل میشود؛ زیرا اگر ایونِس قلهی فضیلت است، این زن در قعر تباهی قرار دارد. اما نظریهی تناسخ بیمار، که در آن خود را مادرِ نیاکانیِ هزاران هزار انسان میپندارد، در تمام عریانیِ سادهلوحانهی خود، مستقیماً از تخیلی سرشار سرچشمه میگیرد که ویژگی بسیار مشخص دورهی بلوغ است. این پیشآگاهیِ زنانه نسبت به احساس جنسی، این رؤیای باروری، است که چنین ایدههای هیولاییای را در بیمار پدید آورده است. اگر علت اصلی این تصویر بالینیِ عجیب را در جنسیتِ در حال شکوفاییِ او جستوجو کنیم، راه خطایی نرفتهایم. از این منظر، تمام جوهر ایونِس و خانوادهی عظیم او چیزی جز رؤیای تحقق میل جنسی نیست؛ رؤیایی که فقط از این جهت با رؤیای شبانه تفاوت دارد که در طول ماهها و سالها امتداد یافته است.
[ماهیت حملات خوابگردانه]
تا اینجا یک نکته از تاریخچهی SW هنوز بررسی نشده است و آن، ماهیت حملات اوست. در جلسهی دوم، ناگهان نوعی حملهی غشمانند بر او عارض شد که پس از آن با یادآوری توهمات گوناگون از آن بیدار شد. بنا بر گفتهی خودش، حتی برای یک لحظه نیز آگاهی خود را از دست نداده بود. با توجه به علایم ظاهری و سیر این حملات، انسان متمایل میشود به نارکولپسی یا لتارژی فکر کند، از همان نوعی که، برای مثال، لوونفلد توصیف کرده است. این احتمال از آن جهت معقولتر است که میدانیم یکی از اعضای خانوادهی او (مادربزرگش) زمانی دچار حملهای از لتارژی شده بود. بنابراین میتوان تصور کرد که بیمار ما آمادگیِ لتارژیک را به ارث برده باشد (لوونفلد). در جلسات روحباوری، حملات تشنجی هیستریک بسیار مشاهده میشوند. بیمار ما هرگز نشانهای از تشنج نشان نداد، بلکه به جای آن دچار همان حالات خوابِ خاص میشد. از نظر سببشناختی، برای نخستین حمله باید دو عامل را در نظر گرفت: (۱) تأثیر هیپنوتیزم. (۲) برانگیختگی روانی.
(۱) تأثیر هیپنوتیزم جزیی. ژانه مشاهده کرده بود که خودکاریهای ناخودآگاه تأثیری هیپنوتیزمکننده دارند و میتوانند خوابگردی کامل ایجاد کنند. او آزمایش زیر را انجام داد: هنگامی که بیمار، در حالی که کاملاً بیدار بود، سرگرم گفتوگو با مشاهدهگر دوم بود، ژانه پشت سر او قرار گرفت و با استفاده از تلقینهای نجواشده، او را واداشت که ناآگاهانه دست خود را حرکت دهد، بنویسد و با علامت به پرسشها پاسخ دهد. ناگهان بیمار گفتوگو را قطع کرد، برگشت و با آگاهی فراآستانه، گفتوگویی را که پیشتر بهصورت نیاگاه با ژانه داشت، ادامه داد. او به خوابگردی هیپنوتیک فرو رفته بود. در این مثال فرایندی مشابه مورد ما میبینیم. اما به دلایلی که بعداً بررسی خواهد شد، حالت خواب را نمیتوان هیپنوتیک دانست. بنابراین به پرسش زیر میرسیم:
(۲) برانگیختگی روانی. گزارش شده است که نخستین بار که بتینا برنتانو گوته را دید، ناگهان روی زانوی او به خواب رفت. خوابِ وجدآمیز در میان شکنجهی شدید، یعنی آنچه «خواب جادوگر» نامیده میشود، پدیدهای شناختهشده در تاریخ جادوگری است.
در افراد تلقینپذیر، محرکهایی نسبتاً کوچک برای القای حالات خوابگردانه کافیاند. برای مثال، بانویی حساس میبایست تراشهای را از انگشتش بیرون میآورد. بدون آنکه هیچ تغییر جسمانیای در او رخ دهد، ناگهان خود را در کنار جویباری در چمنزاری زیبا دید که در حال چیدن گل بود. این حالت در تمام مدت عمل جراحی کوچک ادامه یافت و سپس بدون هیچ پیامد ویژهای ناپدید شد.
لوونفلد القای ناخواستهی لتارژی هیستریک از طریق هیپنوتیزم را مشاهده کرده است. مورد ما با لتارژی هیستریک، چنانکه لوونفلد توصیف کرده، شباهتهایی دارد: تنفس سطحی، کاهش نبض، رنگپریدگیِ شبیه جسدِ صورت، و نیز احساسهای خاصِ مردن و اندیشههای مربوط به مرگ. حفظ یک یا چند حس دلیلی بر رد لتارژی نیست؛ برای مثال، در برخی موارد مرگ ظاهری، حس شنوایی باقی میماند. در مورد بونامِزون، نهتنها حس لامسه حفظ شده بود، بلکه حس شنوایی و بویایی نیز تقویت شده بودند. توهمات و سخنگفتن با صدای بلندِ شخصیتهای توهمی نیز در لتارژی مشاهده میشود. قاعدتاً در فاصلهی لتارژیک فراموشی کامل وجود دارد. در مورد D نزد لوونفلد، بیمار پس از آن خاطرهای مبهم داشت، و در مورد بونامِزون هیچ فراموشیای وجود نداشت. بیماران لتارژیک معمولاً به محرکهای عادی برای بیدارکردنشان پاسخ نمیدهند، اما لوونفلد در مورد بیمار خود، St، موفق شد با استفاده از پاسهای مسمری، لتارژی را به هیپنوتیزم تبدیل کند و بدینترتیب در جریان حمله با بخش باقیماندهی آگاهی او ارتباط برقرار کند. بیمار ما در ابتدا در جریان لتارژی مطلقاً دسترسناپذیر بود؛ اما بعدها شروع به سخنگفتن خودانگیخته کرد. هنگامی که منِ خوابگردانهی او سخن میگفت، حواسش کاملاً از هر محرک بیرونی جدا بود؛ اما هنگامی که یکی از شخصیتهای خودکار سخن میگفت، حواسپذیر بود. در حالت اخیر، به نظر میرسد اثر هیپنوتیزمکنندهی خودکاریها توانسته باشد تا حدی لتارژی را به هیپنوتیزم تبدیل کند. اگر دیدگاه لوونفلد را در نظر بگیریم که آمادگیِ لتارژیک را نباید «بیدرنگ با رفتار خاص دستگاه عصبی در هیستری یکسان دانست»، آنگاه فرض اینکه این آمادگی منشأ خانوادگی داشته، نسبتاً محتمل میشود. این تصویر بالینی با وجود این حملات بسیار پیچیدهتر میشود.
تا اینجا دیدیم که آگاهیِ منِ بیمار در تمام حالات یکسان بود. دو عقدهی ثانویهی آگاهی را بررسی کردیم و آنها را تا حملهی خوابگردانه دنبال کردیم؛ حملهای که در آن، به سبب ازدسترفتن بیان حرکتی، در جلسهی دوم به صورت رؤیت دو پدربزرگ بر بیمار ظاهر شدند. این عقدهها در جریان حملات بعدی کاملاً از نظر ناپدید شدند؛ اما در عوض، در حالت گرگومیش فعالیتی بسیار شدیدتر پیدا کردند و خود را به صورت رؤیتها نشان دادند. به نظر میرسد تعداد زیادی زنجیرهی ثانویهی ایدهها باید از همان اوایل از شخصیت نیاگاه اولیه جدا شده باشند، زیرا اندکی پس از دو جلسهی نخست، «ارواح» دوجیندوجین ظاهر شدند. نامها از نظر تنوع پایانناپذیر بودند، اما تفاوت میان شخصیتهای گوناگون خیلی زود به پایان رسید و روشن شد که همهی آنها را میتوان در دو نوع طبقهبندی کرد: نوع جدی-دینی و نوع شاد-شوخ. درواقع فقط مسئلهی دو شخصیت نیاگاه متفاوت بود که با نامهای گوناگون ظاهر میشدند؛ نامهایی که با این حال اهمیت اساسی نداشتند. نوع قدیمیتر، یعنی پدربزرگ که در وهلهی نخست خودکاریها را آغاز کرده بود، نخستین شخصیتی نیز بود که از حالت گرگومیش استفاده کرد. هیچ تلقینی را به یاد نمیآورم که بتواند منشأ سخنگفتن خودکار باشد. بر اساس توضیحات پیشین، در این شرایط میتوان حمله را نوعی خودهیپنوتیزم جزیی دانست. آنچه از آگاهیِ من باقی میماند و در نتیجهی جداشدن از جهان بیرونی، تماماً خود را به توهماتش مشغول میکند، تنها چیزی است که از آگاهی بیدار باقی مانده است. بنابراین خودکاری میدان گستردهای برای فعالیت دارد. استقلال مراکز منفرد که از همان آغاز در بیمار مشاهده کردیم، عمل سخنگفتن خودکار را قابلفهمتر میکند. رؤیابینان نیز گاه در خواب سخن میگویند و افراد در حالت بیداری نیز گاهی اندیشههای شدید خود را با زمزمههای نیاگاه همراه میکنند. حرکات خاص عضلات گفتار شایستهی توجهاند. این حرکات در خوابگردانان دیگر نیز مشاهده شدهاند. این تلاشهای ناشیانه را میتوان مستقیماً با حرکات نادقیق و ناشیانهی میز یا لیوان مقایسه کرد؛ به احتمال زیاد آنها با بیان مقدماتیِ مؤلفههای حرکتیِ یک ایده مطابقت دارند، یا با تحریکی مطابقت دارند که به مراکز حرکتی محدود شده و هنوز تابع نظامی عالیتر نشده است. نمیدانم آیا چیزی از این دست در مورد افرادی که در خواب سخن میگویند نیز رخ میدهد، اما چنین پدیدهای در افراد هیپنوتیزمشده مشاهده شده است.
از آنجا که ابزار مناسبِ گفتار بهعنوان وسیلهی ارتباط مورد استفاده قرار میگرفت، مطالعهی شخصیتهای نیاگاه بسیار آسانتر شد. دامنهی فکری آنها نسبتاً محدود بود. دانش آنها شامل تمام چیزهایی میشد که بیمار در حالت بیداری میدانست، بهاضافهی چند جزییات اتفاقی، مانند تاریخ تولد افراد ناشناختهای که مرده بودند و مانند آن. منشأ این اطلاعات نسبتاً مبهم است، زیرا بیمار نمیدانست چگونه میتوانسته به شیوهی عادی این واقعیتها را بداند. اینها کریپتومنزی بودند، اما آنقدر کماهمیتاند که شایستهی بررسی مفصلتر نیستند. دو شخصیت نیاگاه از هوش بسیار اندکی برخوردار بودند و تقریباً چیزی جز کلیشهگویی تولید نمیکردند. نکتهی جالب، رابطهی آنها با آگاهیِ منِ بیمار در حالت خوابگردانه بود. آنها از هرآنچه در جریان حالتهای وجد رخ میداد بهخوبی اطلاع داشتند و گاه گزارشی دقیق، همچون تفسیری لحظهبهلحظه، ارائه میکردند. اما از خیالشگریهای بیمار فقط دانشی بسیار سطحی داشتند؛ آنها آنها را نمیفهمیدند و نمیتوانستند حتی به یک پرسش دربارهی این موضوع پاسخ درست بدهند. پاسخ کلیشهایشان این بود: «از ایونِس بپرس.» این مشاهده دوگانگیای را در ماهیت شخصیتهای نیاگاه آشکار میکند که توضیحش بسیار دشوار است؛ زیرا پدربزرگی که از طریق گفتار خودکار خود را آشکار میکند، برای ایونِس نیز ظاهر میشود و، بنا بر گفتهی خودش، «تمام افکار او را میدانست». پس چگونه است که وقتی پدربزرگ از دهان بیمار سخن میگوید، از همان چیزهایی که در حالتهای وجد به ایونِس تعلیم میدهد هیچ اطلاعی ندارد؟
به آنچه در نخستین ظهور توهمات گفتیم [بند ۹۸] بازگردیم. در آنجا رؤیت پدربزرگها را بهعنوان هجوم هیپنوتیزم به حوزهی دیداری توصیف کردیم. این هجوم به هیپنوتیزم «طبیعی» منجر نشد، بلکه به «هیستروهیپنوتیزم» انجامید؛ به عبارت دیگر، هیپنوتیزم ساده با یک حملهی هیستریک پیچیده شد.
این امر نادر نیست که هیپنوتیزم طبیعی مختل شود، یا بهتر بگوییم، با ظهور غیرمنتظرهی خوابگردی هیستریک جایگزین شود؛ در بسیاری از موارد، هیپنوتیزمکننده در آن هنگام رابطهی ارتباطیِ خود را با بیمار از دست میدهد. در مورد ما، خودکاریای که در ناحیهی حرکتی پدید میآید نقش هیپنوتیزمکننده را ایفا میکند و تلقینهایی که از آن سرچشمه میگیرند -که از دیدگاه عینی میتوان آنها را خودتلقینی نامید- نواحی مجاورِ مستعدشده را هیپنوتیزم میکنند. اما به محض آنکه هیپنوتیزم بر حوزهی دیداری اثر میگذارد، حملهی هیستریک مداخله میکند و، چنانکه گفتیم، تغییر بسیار عمیقی را در بخشهای وسیعی از حوزهی روانی ایجاد میکند. باید خودکاری را در همان نسبتی با حمله تصور کنیم که هیپنوتیزمکننده با یک هیپنوتیزم مرضی دارد: خودکاری نفوذ خود را بر تحول بعدی وضعیت از دست میدهد. ظهور توهمیِ شخصیت هیپنوتیزمکننده، یا ایدهی تلقینشده، را میتوان آخرین اثر آن بر شخصیت خوابگردان دانست. پس از آن، هیپنوتیزمکننده صرفاً به پیکرهای تبدیل میشود که شخصیت خوابگردانه بهطور مستقل با او وارد تعامل میشود؛ او فقط میتواند بهسختی دریابد چه میگذرد، اما دیگر قادر نیست محتوای حمله را تعیین کند. اکنون عقدهی خودایستایِ من -که در اینجا ایونِس است- دست بالا را پیدا میکند و محصولات ذهنیِ خودش را پیرامون شخصیت هیپنوتیزمکننده، یعنی پدربزرگ، که اکنون به تصویری صرف تقلیل یافته است، گرد میآورد. به این ترتیب میتوانیم دوگانگی موجود در ماهیت پدربزرگ را درک کنیم. پدربزرگ I که مستقیماً با حاضران سخن میگوید، شخصی کاملاً متفاوت و صرفاً تماشاگرِ همزاد خود، پدربزرگ II، است که در حالت وجد بهعنوان معلم ایونِس ظاهر میشود. پدربزرگ I با قاطعیت اصرار دارد که هر دو یک شخصاند؛ اینکه پدربزرگ I تمام دانشی را دارد که پدربزرگ II در اختیار دارد و تنها دشواری زبانی مانع میشود که آن را علناً بیان کند. (بیمار خود، طبعاً، از این گسست آگاه نبود و هر دو را یک شخص میپنداشت.) بااینحال، با بررسی دقیقتر، پدربزرگ I کاملاً هم بیحق نیست و میتواند به مشاهدهای استناد کند که ظاهراً هویت I و II را تأیید میکند؛ یعنی اینکه آنها هرگز همزمان حضور ندارند. هنگامی که I بهصورت خودکار سخن میگوید، II حضور ندارد و ایونِس به غیبت او اشاره میکند. به همین ترتیب، در جریان حالتهای وجد، هنگامی که ایونِس با II است، نمیتواند بگوید I کجاست، یا تنها پس از بازگشت از سفرهایش درمییابد که او در این فاصله از بدنش محافظت میکرده است. برعکس، پدربزرگ هرگز هنگامی سخن نمیگوید که با ایونِس به سفری میرود یا هنگامی که به او روشنگری خاصی میبخشد. این رفتار قطعاً شگفتانگیز است؛ زیرا اگر پدربزرگ I هیپنوتیزمکننده و کاملاً جدا از شخصیت ایونِس باشد، دلیلی وجود ندارد که نباید همزمان با ظاهرشدن همزادش در حالت وجد، بهطور عینی سخن بگوید. هرچند میتوانستیم چنین چیزی را ممکن بدانیم، در واقع هرگز مشاهده نشد. این معما چگونه حل میشود؟ در واقع، I و II هویتی مشترک دارند، اما این هویت در قلمرو شخصیت مورد بحث قرار ندارد؛ بلکه در بنیان مشترک هر دو نهفته است، یعنی در شخصیت بیمار که در عمیقترین معنا، یکی و تجزیهناپذیر است.
اینجا به ویژگی شاخص تمام گسستهای هیستریک آگاهی میرسیم. این گسستها اختلالاتی هستند که تنها سطح را لمس میکنند و هیچیک آنقدر عمیق نمیرود که به بنیان بههمپیوستهی عقدهی انا حمله کند. در جایی، اغلب در مکانی که بهطرزی فوقالعاده خوب پنهان شده است، پلی مییابیم که بر شکافی ظاهراً عبورناپذیر پل میزند. برای مثال، از میان چهار ورق بازی، یکی با تلقین از دید فرد هیپنوتیزمشده پنهان میشود؛ در نتیجه او فقط سه ورق دیگر را نام میبرد. سپس مدادی در دستش میگذارند و از او میخواهند تمام ورقهایی را که مقابلش هستند بنویسد؛ او چهارمین ورق را نیز بهدرستی اضافه میکند. در نمونهای دیگر، بیماری از بیماران ژانه در هالهی حملات هیستروصرعی خود همواره رؤیت یک آتشسوزی را میدید. هرگاه آتش بازی میدید دچار حمله میشد؛ حتی دیدن کبریتِ روشن که جلوِ او گرفته میشد برای القای حمله کافی بود. میدان دیداری بیمار در سمت چپ به ۳۰ درجه محدود بود و چشم راستش بسته بود. سپس چشم چپ او را بر مرکز یک محیطسنج ثابت کردند و کبریت روشنی را در زاویهی ۸۰ درجه نگه داشتند. حملهی هیستروصرعی بلافاصله رخ داد. با وجود فراموشی گسترده در بسیاری از موارد دوگانگی آگاهی، بیماران بهگونهای رفتار نمیکنند که با میزان ناآگاهیشان متناسب باشد؛ بلکه چنان رفتار میکنند که گویی غریزهای مبهم هنوز اعمالشان را بر اساس دانش پیشینشان هدایت میکند. نه این گسست فراموشیآمیز نسبتاً خفیف و نه حتی فراموشی شدیدِ حالت گرگومیشِ صرعی، که زمانی آن را irreparabile damnum میدانستند، برای گسستن درونیترین رشتههایی که عقدهی انای حالت گرگومیش را به عقدهی انای حالت طبیعی پیوند میدهند کافی نیستند. در یک مورد حتی امکان آن وجود داشت که محتوای حالت گرگومیش با عقدهی انای بیدار پیوند داده شود.
اگر این یافتهها را بر مورد خود تطبیق دهیم، به این فرضیهی توضیحی میرسیم که تحت تأثیر تلقینهای مناسب، لایههای نیاگاهِ فراتر از دسترسِ گسست میکوشند وحدت شخصیت خودکار را بازنمایی کنند، اما این تلاش در برابر اختلال عمیقتر و بنیادیتری که حملهی هیستریک ایجاد میکند، ناکام میماند. این امر مانع از آن میشود که ترکیبی کاملتر با افزودن تداعیهایی صورت گیرد که گویی حقیقیترین و اصیلترین داراییِ شخصیت «فراآگاه» هستند. رؤیای ایونِس، هنگامی که وارد آگاهی میشود، در دهان پیکرههایی قرار میگیرد که اتفاقاً در میدان دید حضور دارند و از آن پس با همین اشخاص پیوند مییابد.
[منشأ شخصیتهای نیاگاه]
چنانکه دیدیم، شخصیتهای گوناگون پیرامون دو نوع گرد آمدهاند: پدربزرگ و اولریش فون گربنشتاین. پدربزرگ چیزی جز یاوهگوییهای تقدسمآبانه و پندهای اخلاقیِ پندآموز تولید نمیکند. اولریش فون گربنشتاین صرفاً دخترمدرسهایِ ابلهی است که جز نامش هیچ چیز مردانهای ندارد. در اینجا باید بر اساس شرححال نیز اضافه کنیم که بیمار در پانزدهسالگی توسط یک روحانی بسیار زاهد و پیتیستی غسل تأیید شد و حتی در خانه نیز ناچار بود به موعظههای اخلاقی گوش دهد. پدربزرگ نمایندهی این وجه از گذشتهی اوست و گربنشتاین نمایندهی نیمهی دیگر؛ از همینرو است این تضاد عجیب. بنابراین در اینجا شخصیتهای اصلی گذشته را بهصورت شخصیتیافته میبینیم: از یک سو متعصبِ بهاجبار تربیتشده، و از سوی دیگر سرخوشی و هیاهوی دختر پانزدهسالهای زنده که اغلب از حد میگذرد. خودِ بیمار آمیزهای عجیب از هر دو است؛ گاهی ترسو، خجالتی و بهشدت گوشهگیر، و گاهی دیگر چنان پرهیاهو که به مرز بیحیایی میرسد. او اغلب بهشکلی دردناک از این تضادها آگاه است. این امر کلید منشأ دو شخصیت نیاگاه را در اختیار ما میگذارد. آشکار است که بیمار در جستوجوی راهی میانه میان دو افراط است؛ میکوشد آنها را سرکوب کند و برای رسیدن به حالتی آرمانیتر تلاش میکند. این تلاشها به رؤیای نوجوانانهی ایونِسِ آرمانی میانجامند؛ شخصیتی که در کنار او جنبههای خام و پالودهنشدهی منش بیمار به پسزمینه رانده میشوند. این جنبهها از میان نرفتهاند؛ بلکه بهصورت افکار سرکوبشده، مشابه ایدهی ایونِس، به زندگی مستقل خود در قالب شخصیتهای خودایستا آغاز میکنند.
این رفتار ما را به یاد پژوهشهای فروید دربارهی رؤیا میاندازد که رشد مستقل افکار سرکوبشده را آشکار میکنند. اکنون میتوانیم بفهمیم چرا شخصیتهای توهمی از کسانی که بهصورت خودکار مینویسند و سخن میگویند جدا هستند. آنها اسرار عالم دیگر را به ایونِس میآموزند؛ تمام آن داستانهای خیالانگیز دربارهی شگفتانگیزبودن شخصیت او را برایش نقل میکنند؛ و موقعیتهایی میآفرینند که در آنها او میتواند با ویژگیهای قدرت، خرد و فضیلت آنان بهشکلی نمایشی ظاهر شود. آنها چیزی نیستند جز بخشهای جداشده و دراماتیزهشدهی انای رؤیای او. دیگران، یعنی خودکارها، کسانی هستند که باید بر آنها غلبه شود؛ آنها نباید هیچ سهمی در ایونِس داشته باشند. تنها چیزی که با همراهان روحانی او مشترک دارند، نامشان است. در موردی مانند این، که در آن هیچ مرزبندی روشنی وجود ندارد، انتظار نمیرود دو گروه چنین پرمایه از شخصیتها، با تمام ویژگیهای خاص خود، بتوانند بهکلی از عقدهی انای خوابگردانهای که چنین پیوند نزدیکی با آگاهی بیدار دارد ناپدید شوند. و درواقع، دوباره با آنها روبهرو میشویم؛ بخشی در صحنههای وجدآمیزِ توبهکارانه و بخشی در داستانپردازیهایی که از غیبتهای کموبیش مبتذل و شیطنتآمیز انباشتهاند. بااینحال، در مجموع، شکل بسیار ملایمتری از آنها غالب است.
[سیر اختلال]
اکنون تنها چند کلمه دربارهی سیر این بیماری شگفت باقی میماند. تمام فرایند در فاصلهای میان چهار تا هشت هفته به اوج خود رسید و توصیفهای مربوط به ایونِس و دیگر شخصیتهای نیاگاه، بهطور کلی، به همین دوره مربوط میشوند. پس از آن، افولی تدریجی آشکار شد؛ حالتهای وجد هرچه بیشتر تهی میشدند، همزمان با آنکه نفوذ گربنشتاین افزایش مییافت. پدیدهها انعطافپذیری خود را از دست دادند و هرچه سطحیتر شدند؛ شخصیتهایی که در آغاز بهخوبی از یکدیگر متمایز بودند، بهتدریج بهنحوی تفکیکناپذیر در هم آمیختند. بازده روانشناختی هرچه بیشتر فقیر و ناچیز شد، تا اینکه سرانجام تمام ماجرا ظاهری شبیه یک فریبکاری درجهیک پیدا کرد. خود ایونِس نیز بهشدت از این افول آسیب دید؛ بهشکلی دردناک نامطمئن شد و با احتیاط سخن میگفت، گویی میخواست پیش از هر کلمه راه خود را لمس و پیدا کند؛ بهگونهای که شخصیت واقعی بیمار هرچه آشکارتر از پشت این نقاب نمایان میشد. حملات خوابگردانه نیز از نظر بسامد و شدت کاهش یافتند. میشد با چشم خود تمام درجات گذار از خوابگردی به دروغگوییِ آگاهانه را مشاهده کرد.
بدینسان پرده فرو افتاد. بیمار از آن زمان به خارج از کشور رفته است. این واقعیت که شخصیت او خوشایندتر و باثباتتر شده است، اگر مواردی را به یاد آوریم که در آنها حالت دوم بهتدریج جای حالت نخست را گرفت، ممکن است معنایی داشته باشد که نباید دستکم گرفته شود. شاید در اینجا نیز با پدیدهای مشابه روبهرو باشیم.
بهخوبی شناخته شده است که نشانههای خوابگردی در دوران بلوغ بهویژه شایعاند. حملات خوابگردی در مورد دایس درست پیش از آغاز بلوغ شروع شدند و تا پایان آن ادامه یافتند. خوابگردی هلن اسمیت نیز به همین ترتیب پیوند نزدیکی با بلوغ داشت. بیمار شرودر فان در کُلک هنگام بیماری شانزده سال داشت؛ فِلیدا X. چهاردهسالونیم. همچنین میدانیم که شخصیت آینده در این دوره شکل میگیرد و تثبیت میشود. در موارد فِلیدا X. و مری رینولدز دیدیم که شخصیتِ حالت دوم بهتدریج جای شخصیت حالت نخست را گرفت. بنابراین میتوان تصور کرد که پدیدههای دوگانگی آگاهی صرفاً شکلگیری شخصیتهای جدید، یا تلاشهای شخصیت آینده برای سر برآوردن باشند و اینکه در نتیجهی دشواریهای خاص (مانند شرایط نامساعد، آمادگیِ روانپاتیک دستگاه عصبی و مانند آن) این پدیدهها با اختلالات خاص آگاهی پیوند بخورند. با توجه به دشواریهایی که در برابر شخصیت آینده قرار میگیرند، خوابگردیها گاه معنایی بهطور برجسته غایتشناختی دارند؛ بدین معنا که به فردی که در غیر این صورت ناگزیر تسلیم میشد، وسیلهی پیروزی میدهند. در اینجا بهویژه به ژاندارک میاندیشم که شجاعت خارقالعادهاش انسان را به یاد کارهایی میاندازد که مری رینولدز در حالت دوم خود انجام میداد. شاید اینجا همچنین جای آن باشد که به معنای مشابهِ «توهمات غایتشناختی» اشاره کنیم؛ مواردی که گهگاه به آگاهی عموم میرسند، هرچند هنوز مورد مطالعهی علمی قرار نگرفتهاند.
[عملکرد افزودهی نیاگاه]
اکنون تمام پدیدههای اساسیِ موجود در مورد خود را که برای ساختار درونی آن اهمیت داشتند بررسی کردهایم. هنوز باید بهاختصار چند پدیدهی همراه را در نظر بگیریم؛ یعنی پدیدههای عملکرد فزودهی نیاگاه. در این حوزه با نوعی شکاکیت از سوی صاحبنظران علمی روبهرو میشویم که کاملاً هم بیوجه نیست. حتی تصور دوسو یا «انای دوم» نزد دزوآر با مخالفت قابلتوجهی روبهرو شد و در بسیاری محافل بهعنوان دیدگاهی بیش از حد مشتاقانه رد شد. چنانکه میدانیم، علوم غیبی برای این حوزه حق ویژهای قایل شده و بر اساس مشاهدات مشکوک، نتیجهگیریهایی شتابزده کرده است. ما هنوز بسیار از آن فاصله داریم که بتوانیم چیزی قطعی بگوییم، زیرا مواد و شواهدی که تاکنون در اختیار داریم بههیچوجه کافی نیستند. بنابراین، اگر به مسئلهی عملکرد فزودهی نیاگاه میپردازیم، تنها برای آن است که با تمام جنبههای مورد خود بهطور منصفانه برخورد کنیم.
منظور از عملکرد افزودهی نیاگاه آن فرایند خودکار خاصی است که نتایج آن برای فعالیت روانیِ آگاهانهی فرد در دسترس نیست. در وهلهی نخست، خواندن فکر از طریق حرکات میز در این مقوله قرار میگیرد. نمیدانم آیا افرادی وجود دارند که بتوانند از طریق استنباطهای القایی از «لرزشهای عمدی»، زنجیرهی کامل و طولانیای از افکار را حدس بزنند یا نه. در هر حال، مسلم است که اگر چنین چیزی ممکن باشد، چنین افرادی باید از روشی استفاده کنند که در اثر تمرین بیپایان به دست آمده باشد. اما در مورد ما از همان ابتدا میتوان وجود هرگونه روش تمرینشدهای را منتفی دانست و در حال حاضر چارهای نداریم جز اینکه فرض کنیم گیرندگی نیاگاه بسیار فراتر از گیرندگی ذهن آگاه است. این فرض با مشاهدات متعدد دربارهی خوابگردانان تأیید میشود. در اینجا تنها به آزمایشهای بینِه اشاره میکنم که در آنها حروف کوچک یا اشیای کوچک دیگر، یا شکلکهای برجسته و پیچیده، بر پوست بیحسِ پشت دست یا گردن قرار داده میشدند و ادراکات نیاگاه از طریق علامتها ثبت میشدند. او بر اساس این آزمایشها به نتیجهی زیر میرسد: «بر اساس محاسباتی که توانستهام انجام دهم، حساسیت نیاگاهِ بیمار هیستریک در برخی لحظات پنجاه برابر شدیدتر از حساسیت فرد طبیعی است.» نمونهی دیگری از عملکرد فزوده که هم به مورد ما و هم به بسیاری از خوابگردانان دیگر مربوط میشود، فرایندی است که کریپتومنزی نامیده میشود. منظور از آن ظهور تصویری از یک خاطره در آگاهی است که در وهلهی نخست بهعنوان خاطره شناخته نمیشود و تنها در مرحلهای ثانوی، در صورت وقوع، از طریق یادآوری بعدی یا استدلال انتزاعی شناخته میشود. ویژگی کریپتومنزی این است که تصویر پدیدارشده نشانههای متمایزکنندهی تصویر خاطره را ندارد؛ یعنی با عقدهی انای فراآستانهی مورد بحث پیوند ندارد.
سه راه متفاوت وجود دارد که تصویر کریپتومنزیک میتواند از طریق آنها وارد آگاهی شود: (۱) تصویر بدون میانجیگری حواس و بهصورت درونروانی وارد آگاهی میشود. این تصویر ایدهای ناگهانی یا نوعی شهود است که رابطهی علّی آن از دید شخص مربوط پنهان مانده است. از این حیث، کریپتومنزی پدیدهای روزمره است و ارتباط نزدیکی با فرایندهای روانی طبیعی دارد. اما چند بار دانشمند، نویسنده یا آهنگساز را گمراه کرده است و به این باور رسانده که ایدههایش اصیلاند، تا اینکه منتقد از راه رسیده و منشأ آنها را نشان داده است! معمولاً فرمولبندی فردیِ ایده، نویسنده را از اتهام سرقت ادبی حفظ میکند و حسن نیت او را ثابت میسازد، هرچند مواردی نیز وجود دارد که بازتولیدِ ناآگاهانه تقریباً کلمهبهکلمه رخ میدهد. اگر متن حاوی ایدهای شگفتانگیز باشد، سوءظن به سرقت ادبیِ کموبیش آگاهانه موجه است. به هر حال، یک ایدهی مهم از طریق تداعیهای متعدد به کمپلکس من پیوند خورده است؛ در زمانها و موقعیتهای مختلف دربارهی آن اندیشیده شده و بنابراین رشتههای ارتباطی بیشماری دارد که به همهی جهات امتداد مییابند. در نتیجه، چنین ایدهای هرگز نمیتواند چنان بهکلی از آگاهی ناپدید شود که تداوم آن در حوزهی حافظهی آگاه از دست برود. با این حال، معیاری داریم که بهوسیلهی آن میتوانیم کریپتومنزیِ درونروانی را همواره بهطور عینی تشخیص دهیم: ایدهی کریپتومنزیک با کمترین میزان تداعی به کمپلکس من پیوند دارد. علت این امر در رابطهی فرد با موضوع مورد نظر نهفته است؛ یعنی در عدم تناسب میان علاقه و موضوع. دو امکان را میتوان تصور کرد: (الف) موضوع شایستهی علاقه است، اما به سبب حواسپرتی یا فقدان درک، علاقه به آن اندک است. (ب) موضوع اساساً شایستهی علاقه نیست و در نتیجه علاقه به آن اندک است. در هر دو حالت، ارتباط با آگاهی بسیار سست است و در نتیجه موضوع بهسرعت فراموش میشود. این پل نازک خیلی زود فرو میریزد و ایده به نیاگاه فرو میرود؛ جایی که دیگر برای ذهن آگاه دسترسپذیر نیست. اگر اکنون از طریق کریپتومنزی دوباره وارد آگاهی شود، احساس بیگانگی و احساس اینکه محصولی اصیل و بدیع است به آن میچسبد، زیرا دیگر نمیتوان مسیری را که ایده از طریق آن وارد نیاگاه شده است پیدا کرد. احساس بیگانگی و آفرینش اصیل، اگر شهادتهای فراوان ادبیات زیبا را دربارهی ماهیت «تسخیرشدهی» نبوغ به یاد آوریم، ارتباط نزدیکی با یکدیگر دارند. جدا از موارد برجستهای از این نوع که در آنها معلوم نیست با کریپتومنزی روبهرو هستیم یا آفرینشی اصیل، موارد دیگری نیز وجود دارند که در آنها متنی فاقد ارزش اساسی بهصورت کریپتومنزیک و تقریباً با همان کلمات بازتولید شده است؛ مانند نمونهی زیر:
[نیچه، چنین گفت زرتشت]
در آن زمان که زرتشت در جزایر خجسته اقامت داشت، چنین افتاد که کشتیای در جزیرهای که کوه آتشفشانِ دودکننده در آن قرار دارد لنگر انداخت و خدمه برای شکار خرگوش به ساحل رفتند. اما حوالی نیمروز، هنگامی که ناخدا و افرادش دوباره گرد هم آمده بودند، ناگهان مردی دیدند که در هوا به سویشان میآمد و صدایی بهروشنی گفت: «وقت است! وقتِ نهایی است!» اما هنگامی که آن پیکره به آنان نزدیک شد و همچون سایهای بهسرعت در جهت آتشفشان از کنارشان گذشت، با نهایت هراس دریافتند که او زرتشت است… «بنگرید!» سکاندار پیر گفت، «زرتشت به دوزخ فرود میرود!»
[کرنر، پیشگوی پروورست]
چهار ناخدا و تاجری به نام آقای بِل برای شکار خرگوش به جزیرهی کوه استرومبولی رفتند. ساعت سه، خدمه را برای بازگشت به کشتی جمع کردند که ناگهان، با شگفتی وصفناپذیر، دو مرد را دیدند که با سرعت در هوا به سوی آنان پرواز میکردند. یکی لباس سیاه پوشیده بود و دیگری خاکستری. آنها بسیار نزدیک و با بیشترین شتاب از کنارشان گذشتند و با نهایت هراس در میان شعلههای سوزان به دهانهی آتشفشان هولناک، کوه استرومبولی، فرود آمدند. آنان این دو را بهعنوان آشنایانی از لندن شناختند.
الیزابت فورستر-نیچه، خواهر نیچه، در پاسخ به پرسش من گفت که نیچه در زمانی که نزد پدربزرگش، کشیش اوهلر، در پوبلر اقامت داشت، یعنی میان دوازده تا پانزدهسالگی، علاقهی شدیدی به کرنر نشان داده بود، اما قطعاً پس از آن نه. بهسختی میتوان تصور کرد که نیچه قصد داشته باشد سرقت ادبی کند؛ اگر چنین بود، بیتردید آن بخش کاملاً نثرگونه و نامربوط دربارهی شکار خرگوش را حذف میکرد. آشکار است که هنگام ترسیم تصویر فرود زرتشت به دوزخ، آن تأثر فراموششده از دوران جوانی، بهطور نیمآگاه یا کاملاً نیاگاه، دوباره به ذهن او راه یافته است.
این مثال تمام ویژگیهای خاص کریپتومنزی را نشان میدهد: جزییاتی کاملاً بیاهمیت که تنها شایستهی آن است که هرچه سریعتر فراموش شود، ناگهان با وفاداریای تقریباً لفظبهلفظ بازتولید میشود، در حالی که نکتهی اصلی داستان، نمیتوان گفت تغییر یافته، بلکه به شیوهای فردی از نو آفریده شده است. در پیرامون هستهی فردی -یعنی ایدهی سفر به دوزخ- آن تأثرهای قدیمی و فراموششده از موقعیتی مشابه، بهعنوان جزییات تصویری گرد آمدهاند. داستان چنان نامعقول است که نیچهی جوان، که خوانندهای سیریناپذیر بود، احتمالاً بیآنکه علاقهی عمیقی به موضوع نشان دهد، از روی آن گذشته است. بنابراین، حداقل تداعیِ لازم در اینجا وجود دارد؛ زیرا بهسختی میتوان جهشی بزرگتر از فاصلهی میان آن داستان احمقانهی قدیمی و آگاهی نیچه در سال ۱۸۸۳ تصور کرد. اگر وضعیت ذهنی نیچه را در زمانی که زرتشت را مینوشت، و جذبهی شاعرانهای را که در بیش از یک نقطه به مرز مرضی نزدیک میشود، در نظر بگیریم، این یادآوری نابهنجار قابلفهمتر خواهد شد.
امکان دوم از میان دو امکانی که پیشتر ذکر کردیم، یعنی ثبتکردن موضوعی که فینفسه بیعلاقهکننده نیست در حالت حواسپرتی یا علاقهی جزیی ناشی از فقدان درک، و سپس بازتولید کریپتومنزیک آن، عمدتاً در خوابگردانان و نیز (بهعنوان نمونههایی شگفتانگیز در ادبیات) در افرادی که در آستانهی مرگاند مشاهده میشود. در میان انواع فراوان این پدیدهها، آنچه در اینجا بیش از همه مورد توجه ماست، سخنگفتن به زبانهای بیگانه، یعنی نشانهی گلوسولالیا است. این پدیده تقریباً در تمام موارد حالت وجد ذکر شده است؛ در عهد جدید، در Acta Sanctorum، در محاکمات جادوگری، و در دوران جدید در داستان پیشگوی پروورست، در مورد لورا، دختر قاضی ادموند، در مورد هلن اسمیتِ فلورنو -که از این نظر نیز بهطور کامل مورد بررسی قرار گرفت- و همچنین در مورد بَرسلر، که احتمالاً همان مورد گوتلیبین دیتوسِ بلومهارت بود. چنانکه فلورنو نشان داده است، گلوسولالیا، تا آنجا که واقعاً زبانی مستقل باشد، نمونهی اعلای یک پدیدهی کریپتومنزیک است. خواننده را به مطالعهی بسیار جالب فلورنو دربارهی این موضوع ارجاع میدهم.
در مورد مانحنفیه گلوسولالیا تنها یک بار مشاهده شد و در آن نوبت، تنها کلمات قابلفهم، گونههای پراکندهی کلمهی vena بودند. منشأ این کلمه روشن است: چند روز پیش، بیمار نگاهی به یک اطلس تشریحی انداخته و خود را غرق مطالعهی سیاهرگهای صورت کرده بود؛ سیاهرگهایی که نامشان به لاتین آمده بود، و او در رؤیاهایش از کلمهی vena استفاده میکرد، درست همانگونه که یک فرد عادی ممکن است چنین کند. باقی کلمات و جملههای زبان بیگانه نیز در یک نگاه منشأ خود را از دانش اندک بیمار از زبان فرانسوی آشکار میکنند. متأسفانه نتوانستم ترجمهی دقیق جملههای مختلف را به دست آورم، زیرا بیمار از ارائهی آنها به من خودداری کرد؛ اما میتوان فرض کرد که با چیزی شبیه زبان مریخیِ هلن اسمیت روبهرو بودهایم. فلورنو نشان میدهد که این زبان مریخی چیزی جز ترجمهای کودکانه از زبان فرانسوی نبود؛ فقط کلمات تغییر کرده بودند و نحو همان نحو باقی مانده بود. توضیح محتملتر این است که بیمار ما صرفاً مجموعهای از کلمات بیمعنای شبیه به زبانهای بیگانه را پشتسرهم قرار داده و، به جای ساختن کلمات واقعی، صداهای مشخصی را از فرانسوی و ایتالیایی وام گرفته و آنها را در قالب نوعی زبان کنار هم گذاشته است؛ همانگونه که هلن اسمیت فاصلههای میان کلمات واقعی سانسکریت را با فرآوردههای شبهزبانیِ ساختهی خود پر میکرد. نامهای عجیب نظام عرفانی نیز در بیشتر موارد به ریشههای شناختهشده بازگرداندنیاند. حتی دایرهها نیز آدمی را به یاد مدارهای سیارهای میاندازند که در هر اطلس مدرسهای یافت میشوند؛ موازیِ درونی آنها با رابطهی سیارات با خورشید نیز کاملاً روشن است؛ بنابراین اگر این نامها را یادماندههایی از نجوم عامهپسند بدانیم، چندان به خطا نرفتهایم. بدینترتیب، نامهای «پرسوس»، «فِنوس»، «نِنوس»، «سیروم»، «سوروس»، «فیکسوس» و «پیکس» را میتوان تحریفهای کودکانهای از «پرسئوس»، «ونوس»، «سیریوس» و «ستارهی ثابت» دانست؛ مشابه همان تغییرات در vena. «مگنزور» یادآور «مغناطیس» است؛ مفهومی که بیمار معنای عرفانی آن را از داستان غیببین پروورست میدانست. از آنجا که «کُنِزور» در تقابل با «مگنزور» قرار دارد، هجای نخست «Con-» کلمهی فرانسوی contre را تداعی میکند. «هایپوس» و «هایفونیسم» نیز انسان را به یاد «هیپنوتیزم» و «هیپنوتیسم» میاندازند؛ دربارهی این دو واژه هنوز عجیبترین تصورها در میان افراد غیرمتخصص رواج دارد. پایانهای مکررِ «ـوس» و «ـوس» نیز همان نشانههایی هستند که بیشتر مردم بهوسیلهی آنها لاتین و یونانی را از یکدیگر تشخیص میدهند. نامهای دیگر نیز از تصادفهایی مشابه سرچشمه میگیرند که سرنخ آنها را در اختیار نداریم. طبیعتاً گلوسولالیای مختصرِ مورد ما نمیتواند نمونهای کلاسیک از کریپتومنزی به شمار رود، زیرا تنها در استفادهی ناخودآگاه از تأثرهای گوناگون، برخی دیداری و برخی شنیداری، و همگی بسیار آشکار، خلاصه میشود.
(۲) تصویر کریپتومنزیک از طریق میانجیگری حواس و به صورت یک توهم وارد آگاهی میشود. هلن اسمیت نمونهی کلاسیک این حالت است. به موردی که پیشتر دربارهی عدد ۱۸ ذکر شد، مراجعه کنید.
(۳) تصویر از طریق خودکاری حرکتی وارد آگاهی میشود. هلن اسمیت سنجاق سینهای بسیار ارزشمند را گم کرده بود و با اضطراب همهجا به جستوجوی آن میپرداخت. ده روز بعد، راهنمای او، لئوپولد، از طریق حرکات میز به او گفت که سنجاق سینه کجاست. بر اساس اطلاعاتی که دریافت کرد، یک شب آن را در زمینی باز، پوشیده از شن، پیدا کرد. به معنای دقیق کلمه، در کریپتومنزی عملکرد فزوده به معنای واقعی وجود ندارد، زیرا حافظهی آگاه دچار تشدید عملکرد نمیشود، بلکه تنها محتوای آن غنیتر میشود. از طریق خودکاری، نواحیای که پیشتر برای آگاهی بسته بودند بهطور غیرمستقیم در دسترس آن قرار میگیرند، اما خودِ نیاگاه نیز هیچ کارکردی را که از نظر کیفی یا کمی از تواناییهای ذهن آگاه فراتر باشد انجام نمیدهد. بنابراین کریپتومنزی تنها نمونهای ظاهری از عملکرد فزوده است؛ برخلاف هایپرمنزی که در آن افزایش واقعیِ عملکرد رخ میدهد.
پیشتر دربارهی گیرندگیِ برتر ناخودآگاه نسبت به ذهن آگاه سخن گفتیم؛ بهویژه در ارتباط با آزمایشهای سادهی انتقال فکر از طریق اعداد. چنانکه پیشتر گفته شد، نهتنها خوابگرد ما، بلکه شمار نسبتاً زیادی از افراد عادی نیز میتوانند از روی حرکات لرزشی، زنجیرههای فکری نسبتاً طولانی را حدس بزنند، مشروط بر اینکه بیش از حد پیچیده نباشند. این آزمایشها، بهاصطلاح، نمونهی اولیهی موارد نادرتر و بهمراتب شگفتانگیزتری از شناخت شهودی هستند که خوابگردانان گاه از خود نشان میدهند. زشوکه با خودکاویِ شخصیِ خود نشان داده است که چنین پدیدههایی نهتنها در ارتباط با خوابگردی، بلکه در افراد غیرخوابگرد نیز رخ میدهند.
به نظر میرسد این شناخت از چند راه متفاوت شکل میگیرد. نخستین چیزی که باید در نظر گرفت، چنانکه گفتیم، ظرافت ادراکات نیاگاه است؛ دوم، باید بر اهمیت چیزی تأکید کنیم که ظاهراً همان تلقینپذیری عظیم خوابگردانان است. خوابگرد نهتنها هر ایدهی تلقینشدهای را در خود جذب میکند، بلکه واقعاً خود را درون آن تلقین، و درون شخصیت پزشک یا مشاهدهگر، زندگی میکند؛ با همان رهاشدگی مطلقی که ویژگی هیستریکهای تلقینپذیر است. رابطهی فَراو هافه با کرنر نمونهی بسیار خوبی از این امر است. بنابراین شگفتآور نیست که در این موارد همخوانی بالایی میان تداعیها وجود داشته باشد؛ واقعیتی که، برای مثال، ریشه میتوانست در آزمایشهای خود دربارهی انتقال فکر توجه بیشتری به آن نشان دهد. سرانجام، مواردی از عملکرد فزودهی خوابگردانه وجود دارند که نمیتوان آنها را صرفاً با فعالیت بیشحساسِ نیاگاه حواس یا همخوانی تداعیها توضیح داد، بلکه مستلزم فعالیت فکری بسیار تکاملیافتهای در نیاگاهاند. رمزگشایی از حرکات لرزشیِ عمدی مستلزم ظرافتی خارقالعاده در احساس، هم از جنبهی حساسیتی و هم از جنبهی حسی، است تا ادراکات منفرد در قالب یک واحد فکریِ خودبسنده ترکیب شوند؛ اگر اصلاً مجاز باشیم میان فرایندهای شناختی در نیاگاه و فرایندهای شناختی در آگاهی قیاسی برقرار کنیم. همواره باید این امکان را در نظر داشت که در نیاگاه، احساسها و مفاهیم به اندازهی حوزهی آگاه از یکدیگر جدا نباشند و حتی ممکن است یکی باشند. تعالی فکریای که بسیاری از خوابگردانان در حالت وجد از خود نشان میدهند، هرچند نسبتاً نادر است، واقعیتی بهخوبی مشاهدهشده است. و من مایلم نظام عرفانیای را که بیمار ما ابداع کرده است دقیقاً نمونهای از همین عملکرد فزودهی ناخودآگاه بدانم؛ عملکردی که از هوش طبیعی او فراتر میرود. پیشتر دیدیم که بخشی از این نظام احتمالاً از کجا سرچشمه میگیرد. منشأ دیگری نیز ممکن است «دایرههای زندگی» فَراو هافه باشد که در کتاب کرنر تصویر شدهاند. در هر حال، به نظر میرسد شکل ظاهری آن بهوسیلهی همین عوامل تعیین شده باشد. همانگونه که پیشتر اشاره کردیم، ایدهی دوگانگی نیز از آن قطعات گفتوگویی سرچشمه میگیرد که بیمار در حالت رؤیاییِ پس از حالتهای وجد شنیده بود.
[۴. نتیجهگیری]
این تمام آن چیزی است که دربارهی منابعی که بیمار از آنها استفاده کرده است میدانم. خودش نمیتوانست بگوید ایدهی اصلی از کجا آمده است. طبیعتاً تا آنجا که به این موضوع مربوط میشد، در ادبیات غیبی جستوجو کردم و انبوهی از نمونههای مشابه نظام گنوسیِ ما یافتم که به قرنهای مختلف تعلق داشتند، اما در انواع آثار پراکنده بودند؛ آثاری که بیشترشان برای بیمار کاملاً دسترسناپذیر بودند. افزون بر این، با توجه به سن کم او و محیطی که در آن زندگی میکرد، امکان هرگونه مطالعهای از این دست را باید منتفی دانست. مروری کوتاه بر این نظام در پرتو توضیحات خود بیمار نشان خواهد داد که چه میزان هوش صرف ساختن آن شده است. اینکه این دستاورد فکری را تا چه اندازه باید ارزیابی کرد، ناگزیر مسئلهای سلیقهای باقی میماند. بااینهمه، با توجه به جوانی و ظرفیت ذهنی بیمار، باید آن را چیزی کاملاً غیرعادی دانست.
در پایان، مایلم گرمترین سپاس خود را به استاد ارجمندم، پروفسور بلویلر، بهخاطر تشویق دوستانه و امانتدادن کتابها، و نیز به دوستم، دکتر لودویگ فون مورالت، بهخاطر لطف او در واگذارکردن نخستین موردی که در این کتاب ذکر شده است (مورد دوشیزه E)، ابراز کنم.
انتشار نخست: لایپزیگ، ۱۹۰۲
[1]. grande hystérie
[2]. Catalepsy
[3]. Die Seherin von Prevorst
[4]. Der Andere