در آلمان فرقههای گوناگونی ظهور خواهند کرد،
به بتپرستی شاد بسیار نزدیک خواهند شد.
دلهای مسحور و دریافتهای کوچک،
دروازه را برای پرداخت عُشر حقیقی باز خواهند کرد.
دو مایستره میشل نوستراداموس، ۱۵۵۵
وقتی به پیش از ۱۹۱۴ نگاه میکنیم، خود را در دنیایی از وقایع میبینیم که قبل از جنگ غیرقابلتصور بود. کمکم داشتیم خیال میکردیم جنگ بین ملتهای متمدن یک افسانه خواهد بود، و خیال میکردیم که چنین جفنگیّتی در جهان منطقی و سازمانیافتهی بینالمللی ما خیلی خیلی کم ممکن خواهد شد. و آنچه پس از جنگ رخ داد، یک سبت واقعی جادوگران بود. در همهجا انقلابهای خیالی، تغییرات خشونتآمیز در نقشهها، بازگشت به سیاستهای قرونوسطایی یا حتی نمونههای باستانی، دولتهای تمامیتخواه که همسایگانشان را در خود فرو میبرند و از همهی حکومتهای مذهبی قبلی در ادعاهای مطلقگرایانهشان پیشی میگیرند، آزار و اذیت مسیحیان و یهودیان، قتلهای سیاسی گسترده، و در نهایت شاهد یک حملهی بیرحمانه از سوی دزدان دریایی به مردمی صلحجو و نیمهمتمدن بودهایم.
با چنین اتفاقاتی که در جهان پهناور رخ میدهد، بههیچوجه جای تعجب نیست که در حوزههای دیگر نیز شاهد ظهور پدیدههایی به همان اندازه عجیب در مقیاسی کوچکتر باشیم. در حوزهی فلسفه، باید مدتی صبر کنیم تا کسی بتواند عصری را که در آن زندگی میکنیم ارزیابی کند. اما در حوزهی دین، میتوانیم فوراً ببینیم که اتفاقات بسیار مهمی در حال رخ دادن است. نباید تعجب کنیم که در روسیه، شکوه رنگارنگ کلیسای ارتدکس شرقی توسط جنبش بیخدایان جایگزین شده است؛ در واقع، وقتی از پرهیب یک کلیسای ارتدکس با چراغهای فراوانش بیرون میآمدیم و وارد یک مسجد شریف میشدیم، جایی که حضور متعالی و نامرئی خداوند با انبوهی از لوازم مقدس پوشیده نشده بود، نفس راحتی میکشیدیم. هرقدر هم که بیمزه و به طرز رقتانگیزی غیرهوشمندانه باشد، و هرقدر هم سطح معنوی پایین واکنش «علمی» اسفناک باشد، ناگزیر روزی روشنگری «علمی» قرن نوزدهم در روسیه طلوع میکرد.
اما چیزی که به حدی مفرط شگفت -و درواقع تا حدی بُرنده- است این است که یک خدای باستانی طوفان و شوریدگی، ووتانِ خاموشِ دیرپا، باید مانند آتشفشانی خاموش، در کشوری متمدن که مدتها تصور میشد از قرونوسطی فراتر رفته است، بسان آتشفشانی خاموش برای فعالیت تازه بیدار شود. ما شاهد زنده شدن ووتان در جنبش جوانان آلمان بودهایم و درست در همان ابتدا خون چندین گوسفند به افتخار رستاخیز او ریخته شد. جوانان بور و -گاه حتی دخترانِ- مجهز به کولهپشتی و رباب، سرگردانان بیقرار در هر جادهای از دماغهی شمالی تا سیسیل، به عنوان پیروان وفادار خدای سرگردان، دیده میشدند. بعدها در اواخر جمهوری وایمار، هزاران بیکار که در سفرهای بیهدفشان در همهجا با این جوانان روبهرو میشدند، نقش سرگردانی را به تأسی از آنها به عهده گرفتند. تا ۱۹۳۳، آنها دیگر سرگردان نبودند، بلکه در جمعیتهای صدهاهزارنفریشان راهپیمایی میکردند. جنبش هیتلر به معنای واقعی کلمه تمام آلمان، از کودکان پنجساله گرفته تا کهنهسربازان، را بر پا خیزاند و منظرهای از مهاجرت ملتی از مکانی به مکان دیگر را به نمایش گذاشت. ووتانِ آواره در حال حرکت بود. او را میشد با چهرهای نسبتاً شرمگین، در مجلس گروهی از مردم سادهلوح در شمال آلمان، در لباس مبدل مسیح نشسته بر اسبی سفید، دید. نمیدانم آیا این افراد از ارتباط باستانی ووتان با چهرههای مسیح و دیونیسوس آگاه بودند یا خیر، اما محتمل نیست چنین بوده باشد.
ووتان یک آوارهی بیقرار است که گاه اینجا و گاه آنجا ناآرامی و نزاع به پا میکند، و جادو میکند. او خیلی زود به توسط مسیحیت به شیطان تبدیل شد و تنها در سنتهای محلی روبهزوال، در کسوت شکارچی شبحمانند که با همراهانش دیده میشد، مانند نور شمع در شب طوفانی سوسو میزد. در قرونوسطی، نقش آوارهی بیقرار توسط احشورش، یهودی سرگردان، به عهده گرفته شد که نه یک افسانهی یهودی، که یک افسانهی مسیحی است. بنمایهی آوارهای که مسیح را نپذیرفته است، به یهودیان نسبت داده میشد، همانطور که ما همیشه محتویات روانی نیاگاه خود را در افراد دیگر کشف میکنیم. به هر حال، همزمانی یهودستیزی با بیداری مجدد ووتان، گویای ظرافتی روانشناختی است که شاید ارزش ذکر داشته باشد.
جوانان آلمانی که انقلاب تابستانی را با قربانی کردن گوسفند جشن میگرفتند، اولین کسانی نبودند که صدای خشخش را در نخستین پرهیب جنگل نیاگاه شنیدند. نیچه، شیلر، استفان جورج و لودویگ کلاگز پیش از آنها این صدا را شنیده بودند. سنت ادبی راینلند و منطقهی جنوب ماین، شناسنامهای کلاسیک دارد که بهآسودگی نمیتوان از آن خلاص شد؛ هر تفسیری از مستی و شور و نشاط، مستعد بازگشت به مدلهای کلاسیک، به دیونیسوس، به جوان ابدی و اروس کیهانی است. بیشک برای گوشهای دانشگاهی بهتر است که این چیزها را به نام دیونیسوس تفسیر کنند، اما ووتان چهبسا تفسیر صحیحتری باشد. او خدای طوفان و شور و هیجان، رهاکنندهی احساسات و شهوت نبرد است. علاوه بر این، او جادوگر و هنرمند عالی در وهمانگیزی است که در تمام اسرار طبیعت غیبی تبحر دارد.
مورد نیچه بیتردید مورد عجیبی است. نیچه هیچ اطلاعی از ادبیات ژرمنی نداشت؛ او «بیفرهنگی فرهنگی» را کشف کرد؛ و اعلام اینکه «خدا مرده است» منجر به ملاقات زرتشت با خدایی ناشناخته به شکلی غیرمنتظره شد، که گاه به عنوان دشمن و گاه به صورت خود زرتشت به او نزدیک میشد. زرتشت نیز یک پیشگو، یک جادوگر و یک هوای طوفانی بود:
و چون باد در میانشان خواهم وزید، و با روح خود نفس روحشان را خواهم ستاند؛ آیندهی من نیز چنین خواهد بود. بهراستی، زرتشت برای همهی فرودستان باد سهمگینی است؛ و این اندرز را به دشمنانش و همهی کسانی که تف میکنند و بالا میآورند میدهد: «از تف کردن در خلاف جهت باد برحذر باشید.»
و هنگامی که زرتشت به خواب دید که نگهبان گورها در «یکه قلعهی کوهستانی مرگ» است و با تمام توان تلاش میکند دروازهها را بگشاید، ناگهان:
باد غران دروازهها از هم گشود؛ سوتزنان، جیغکشان و تیغزنان، تابوت سیاهی را پیش رویم انداخت. و در میان غرش و سوت و جیغ، تابوت بهناگهان از هم پاشید و هزاران خنده از آن بیرون آمد.
مریدی که خواب را تعبیر کرد به زرتشت گفت:
آیا تو خود آن بادِ سوتزن و گوشخراش نیستی که دروازههای قلعهی مرگ را میگشاید؟ آیا تو خود آن تابوت نیستی که پر از کینهی شادمانهی زندگی و سگرمههای درهمرفتهی فرشتهوار است؟
نیچه در ۱۸۶۳ یا ۱۸۶۴، در شعر خود به نام «به خدای ناشناخته» نوشته بود:
من تو را خواهم شناخت و خواهم شناخت، ای ناشناخته،
ای که اعماق روح مرا کنکاش میکنی، و همچون طوفانی در زندگیام میوزی،
ای دستنیافتنی، و ای همهنگام خویشاوند من!
تو را خواهم شناخت و خواهم کاوید و به تو خدمت خواهم کرد.
بیست سال بعد، در سرود میسترال خود نوشت:
ای باد میسترال، ای دنبالکنندهی ابرها،
کشندهی تاریکی، جاروکنندهی آسمانها،
باد طوفانی خشمگین، چقدر تو را دوست دارم!
و ما هر دو نوبر میوههای یک زهدان نیستیم،
که برای همیشه از پیش مقدر شده باشیم
به سرنوشتی یکسان؟
در دیتیرامبی که با نام «نوحهی آریادنه»[1] شناخته میشود، نیچه کاملاً قربانی خدای شکارچی است:
کشیدهشده، لرزان،
بسان موجودی نیمهجان که پاهایش گرم شده،
متزلزل از تبهای ناشناخته،
لرزان از تیرهای یخی نافذ،
شکارشده به تیر تو، ای اندیشه،
ناگفتنی! پوشیده! وحشتناک!
تو شکارچی پشت ابر.
از صاعقهات به زمین خوردهای،
تو نیمبستهچشم تمسخرآمیزی که از تاریکی به من خیره شدهای!
اینگونه دراز میکشم.
پیچ و تاب میخورم، تاب میخورم، عذاب میکشم
با تمام شکنجههای ابدی،
مظلوم
از دست تو، شکارچی بیرحم،
تو خدای ناشناخته!
این تصویر برجسته از خدای شکارچی صرفاً یک استعارهی دیتیرامبیک نیست، بلکه مبتنی بر تجربهای است که نیچه در پانزدهسالگی در فورتا داشته است. این تجربه در کتابی از خواهر نیچه، الیزابت فورستر-نیچه، شرح داده شده است. هنگامی که او شبهنگام در جنگلی تاریک پرسه میزد، از «جیغ ترسناکی از تیمارستان همسایه» وحشت کرد و کمی بعد با شکارچیای روبهرو شد که «چهرههایش وحشی و غیرطبیعی بود». شکارچی سوت خود را «در درهای احاطهشده با بوتههای وحشی» بر لب گذاشت و «چنان صدای گوشخراشی» از سوتش درآورد که نیچه از هوش رفت؛ اما دوباره در فورتا از خواب بیدار شد. این یک کابوس بود. قابلتوجه است که نیچه، که درواقع قصد رفتن به آیزلبن، شهر لوتر، را داشت، در خواب خود با شکارچی دربارهی رفتن به «تتشنثال» (درهی آلمانیها) بحث کرد. هیچکس که گوش شنوایی داشته باشد نمیتواند سوت گوشخراش خدای طوفان در شب دیجور جنگل به اشتباه بیفتد.
آیا واقعاً فقط آن متخصص فقهاللغهی کلاسیک که در نیچه بود باعث شد این خدا را به جای ووتان، دیونیسوس بنامد یا دلیل امر ملاقات سرنوشتساز نیچه با واگنر بود؟
برونو گوتز در کتاب رایش بیفضا که اولین بار در ۱۹۱۹ منتشر شد، راز رویدادهای آیندهی آلمان را به شکل رؤیایی بسیار عجیب دید. من هرگز این کتاب کوچک را فراموش نکردهام، زیرا آنزمان به عنوان پیشبینی آبوهوای آلمان به نظرم رسید. این کتاب، تضاد بین قلمرو ایدهها و زندگی، بین طبیعت دوگانهی ووتان به عنوان خدای طوفان و خدای تفکرات پنهانی را پیشبینی میکند. ووتان هنگامی که بلوطهایش رسیدند و افتادند ناپدید شد و هنگامی که خدای مسیحی برای نجات مسیحیت از قتلعام و برادرکشی بسیار ضعیف شد، دوباره ظاهر گشت. هنگامی که پدر مقدس در رم تنها میتوانست با ناتوانی در پیشگاه خدا از سرنوشت جداشدگان یونانی سوگواری کند، شکارچی پیر یکچشم، در حاشیهی جنگل آلمان، خندید و اسبش را زین کرد.
ما همیشه متقاعد شدهایم که دنیای مدرن، دنیایی عقلانی است و نظر خود را بر عوامل اقتصادی، سیاسی و روانشناختی بنا میکنیم. اما اگر لحظهای فراموش کنیم که در ۱۹۳۶ زندگی میکنیم و با کنار گذاشتن عقلانیت خیرخواهانه و کاملاً انسانیمان، ممکن است بار مسئولیت رویدادهای معاصر را عوض آنکه بر دوش اشخاص انسانی بگذاریم بر دوش خدا یا خدایان بگذاریم، ووتان را همچون فرضیهای بیقیدوشرط کاملاً مناسب خواهیم یافت. درواقع، من این پیشنهاد بدعتآمیز را مطرح میکنم که اعماق غیرقابلدرک شخصیت ووتان، بیش از هر سه عامل عقلانی، ناسیونالسوسیالیسم را توضیح میدهد. شکی نیست که هریک از این عوامل، جنبهی مهمی از آنچه را در آلمان میگذرد توضیح میدهد، اما ووتان بیشتر توضیح میدهد. ووتان بهویژه دربارهی یک پدیدهی کلی که برای هر شخص غیرآلمانی آنقدر عجیب است که حتی پس از عمیقترین تأمل، غیرقابلدرک باقی میماند، روشنگر است.
شاید بتوانیم این پدیدهی کلی را به عنوان احساس خلاصه کنیم: حالتی از تسخیر یا تصرف. این اصطلاح نهتنها به فرد تسخیرشده (کسی که تسخیر میشود) بلکه به فرد تسخیرگر (کسی که تسخیر میکند) نیز اشاره دارد. ووتان تسخیرکنندهی مردان است و، اگر اینکه کسی بخواهد هیتلر را به مقام خدایی برساند (که درواقع به این مقام رسیده است) ووتان واقعاً تنها توضیح است. درست است که ووتان این ویژگی را با پسرعمویش دیونیسوس سهیم میشود، اما به نظر میرسد دیونیسوس نفوذش را عمدتاً بر زنان اعمال میکرد. ماینادها گونهای از زنان طوفانساز بودند و طبق گزارشهای اسطورهای، به اندازهی کافی خطرناک بودند. ووتان خود را به دیوانهها محدود کرد، که حرفهشان را بهعنوان سیاهپوشان درگاه پادشاهان اسطورهای یافتند.
ذهنی که هنوز کودکانه است، خدایان را موجوداتی متافیزیکی میداند که بهخودیخود وجود دارند، یا آنها را اختراعاتی بازیگوشانه یا خرافی میداند. از هر دو دیدگاه، تشابه بین ووتان تجدیدحیاتیافته[2] و طوفان اجتماعی، سیاسی و روانی که آلمان را میلرزاند، حداقل میتواند ارزش یک تمثیل را داشته باشد. اما از آنجایی که خدایان بیشک تجسم نیروهای روانی اند، ادعای وجود متافیزیکیشان به همان اندازه فرض فکری است که این عقیده که آنها ممکن است اختراع شوند. نه اینکه نیروهای روانی ارتباطی با ذهن آگاه داشته باشند، همانطور که ما دوست داریم با این ایده که آگاهی و روان یکسان هستند بازی کنیم. این فقط یک فرض فکری دیگر است. نیروهای روانی ارتباط بسیار بیشتری با قلمرو نیاگاه دارند. اشتیاق ما برای توضیحات منطقی، بدیهی است که ریشه در ترس ما از متافیزیک دارد، زیرا این دو همیشه برادران متخاصم بودهاند. از این رو، هر چیز غیرمنتظرهای که از قلمرو تاریکی به ما نزدیک میشود، یا به عنوان چیزی که از بیرون آمده و بنابراین واقعی است، یا به عنوان یک توهم و بنابراین غیرواقعی در نظر گرفته میشود. این ایده که هر چیزی که از بیرون نیامده باشد، میشود واقعی یا حقیقی باشد، سخت در ذهن انسان معاصر جا خوش کرده است.
برای درک بهتر و اجتناب از تعصب، میتوانیم نام ووتان را کنار بگذاریم و به جای آن از خشم توتونیکوس[3] استفاده کنیم. اما در این صورت فقط میشود همین را گفت و نه به همان خوبی که در تمثیل ووتان گفتهایم، زیرا خشم در این مورد صرفاً روانشناسی ووتان است و چیزی بیش از این به ما نمیگوید که آلمانیها در حالت «خشم» هستند. بنابراین از عجیبترین ویژگی کل این پدیده، یعنی جنبهی دراماتیک اسیرکننده و اسیرشوندهاش غافل میشویم. نکتهی چشمگیر در مورد پدیدهی آلمانی این است که یک مرد، که آشکارا تسخیرشده است، به کل یک ملت چنان سرایت کرده است که همهچیز به حرکت درآمده، در مسیر نابودی قرار گرفته است.
به عقیدهی من، ووتان به عنوان یک فرضیه درست میگوید. ظاهراً آنها واقعاً فقط در کوه کیفهاوزر خواب بودند تا اینکه کلاغها ووتان را صدا زدند و طلوع آفتاب را اعلام کردند. ووتان ویژگی اساسی روان آلمانی است، یک عامل روانی غیرعقلانی که مانند گردباد بر فشار شدید ناشی از تمدن تأثیر میگذارد و آن را از بین میبرد. پرستندگان ووتان به رغم کجخلقیشان، به نظر میرسد که مسائل را درستتر از پرستندگان عقل قضاوت کردهاند. ظاهراً همه فراموش کرده بودند که ووتان در تاریخ آلمان اهمیت درجهیک دارد؛ حقیقیترین بیان و تجسم بینظیر کیفیتی اساسی که بهویژه مشخصهی آلمانیها است. هوستون استوارت چمبرلین نشانهای است که این سوءظن را برمیانگیزد که ممکن است خدایان پنهان دیگری در جای دیگری خوابیده باشند. تأکید بر نژاد ژرمنی (که معمولاً «آریایی» نامیده میشود)، میراث ژرمنی، خون و خاک، سرودهای واگالاویا، سواری والکیریها، عیسی به عنوان یک قهرمان بور و چشمآبی، مادر یونانی سنتپل، شیطان به عنوان یک آلبریش بینالمللی در لباس یهودی یا ماسونی، شفق قطبی نوردیک به عنوان نور تمدن، نژادهای پست مدیترانهای -همهی اینها- صحنهآرایی ضروری برای نمایشی است که در حال وقوع است و در اصل همهی آنها یک معنی دارند: یک خدا آلمانیها را تسخیر کرده، خانهشان را از باد شدید و خروشان انباشته است. کمی پس از به قدرت رسیدن هیتلر، اگر اشتباه نکنم، کارتونی در مجلهی پانچ منتشر شد از یک دیوانه که خود را از بندهایش رها میکند. طوفانی در آلمان وزیدن گرفته است در حالی که ما هنوز معتقدیم هوا خوب است.
اوضاع در سوئیس نسبتاً آرام است، اگرچه گاه وزش باد از شمال یا جنوب به گوش میرسد. گاه آوایی اندکیی شوم دارد، گاه چنان بیخطر یا حتی ایدئالگرایانه زمزمه میکند که هیچکس نگران نمیشود. «بگذارید سگهای خوابآلوده دراز بکشند»؛ ما میتوانیم با این ضربالمثل راحت کنار بیاییم. گاه گفته میشود که سوئیسیها به طرز عجیبی از ایجاد مشکل برای خود بیزار اند. من باید این اتهام را رد کنم: سوئیسیها مشکلات خودشان را دارند، اما هیچوقت به مشکلاتشان در دنیا اعتراف نمیکنند، حتی اگر ببینند باد از کدام طرف میوزد. بنابراین ما در زمان طوفان و دلشوره در آلمان، ادای احترام میکنیم اما هرگز به آن اشاره نمیکنیم و این به ما امکان میدهد احساس برتری زیادی داشته باشیم.
بیش از همه، آلمانیها فرصتی، شاید بینظیر در تاریخ، دارند تا به قلب خود بنگرند و دریابند که آن مخاطرات روحی که مسیحیت کوشید بشر از آنها نجات بخش، چه بودند. آلمان سرزمین فجایع معنوی است، جایی که طبیعت هرگز چیزی بیش از تظاهر به صلح با عقل حاکم بر جهان انجام نمیدهد. برهمزنندهی صلح، بادی است که از پهنای آسیا به اروپا میوزد، در جبههای وسیع از تراکیه تا بالتیک، ملتها را مانند برگهای خشک پراکنده میکند، یا افکاری را الهام میبخشد که جهان را از پایه میلرزاند. این یک دیونیسوس عنصری است که به نظم آپولونی نفوذ میکند. برانگیزندهی این طوفان، ووتان نام دارد و ما میتوانیم از سردرگمی سیاسی و آشوب معنوی که او در طی تاریخ ایجاد کرده است، چیزهای زیادی دربارهاش بیاموزیم. با این حال، برای بررسی دقیقتر شخصیتش، باید به عصر اسطورهها برگردیم، عصری که همهچیز را براساس انسان و ظرفیتهای محدود انسان توضیح نمیداد، بلکه علت عمیقتر را در روان و قدرتهای خودمختار آن جستجو میکرد. شهودهای سرمدی انسان، این قدرتها را به عنوان خدایان تجسم میبخشیدند و آنها را در اسطورهها با دقت و ظرافت فراوان بر اساس شخصیتهای مختلفشان توصیف میکردند. این کار را میتوان با توجه به تیپها یا تصاویر سرمدی تثبیتشدهای که در نیاگاه بسیاری از نژادها ذاتی هستند و تأثیر مستقیمی بر آنها میگذارند، آسانتر انجام داد. از آنجا که رفتار یک نژاد، شخصیت خاص خود را از تصاویر زیربناییاش میگیرد، میتوانیم از کهنالگوی ووتان صحبت کنیم. ووتان، به عنوان یک عامل روانی خودایستا، تأثیراتی در زندگی جمعی یک قوم ایجاد میکند و از این طریق طبیعتش را آشکار میکند. زیرا ووتان زیستشناسی خاص خود را دارد، کاملاً جدا از ماهیت انسان. فقط هرازگاهی افراد تحت تأثیر مقاومتناپذیر این عامل نیاگاه قرار میگیرند. وقتی این عامل خاموش است، فرد از کهنالگوی ووتان به اندازهی یک صرع نهفته آگاه نیست. آیا آلمانیهایی که در ۱۹۱۴ بالغ بودند، میتوانستند پیشبینی کنند که امروز چه خواهند بود؟ چنین دگرگونیهای شگفتانگیزی اثر خدای باد است که «هرجا که بخواهد میوزد و صدای آن را میشنوی، اما نمیتوانی بگویی از کجا میآید و به کجا میرود.» او همهچیز را در مسیر خود تسخیر میکند و هر چیز را که ریشهی ثابتی ندارد، سرنگون میکند. وقتی باد میوزد، هر چیزی را که متزلزل است، چه در بیرون و چه در درون، تکان میدهد.
مارتین نینک اخیراً تکنگاریای منتشر کرده است که بسیار خوشایند است و به دانش ما از ماهیت ووتان میافزاید. خواننده نباید نگران باشد که این کتاب چیزی جز یک مطالعهی علمی نیست که با بیطرفی دانشگاهی از موضوع نوشته شده است. مطمئناً حق بیطرفی علمی کاملاً حفظ شده است و مطالب با دقت فوقالعادهای جمعآوری و به شکلی غیرمعمول و واضح ارائه شدهاند. اما، فراتر از همهی اینها، احساس میشود که نویسنده بهشدت به آن علاقه دارد، و اینکه آکورد ووتان در او نیز مینوازد. این انتقاد نیست، برعکس، یکی از مزایای اصلی کتاب است که بدون این اشتیاق ممکن بود خیلی ساده به یک فهرست خستهکننده تبدیل شود. نینک تصویری واقعاً باشکوه از کهنالگوی آلمانی ووتان ترسیم میکند. او در ده فصل، با استفاده از تمام منابع موجود، ووتان را به عنوان دیوانه، خدای طوفان، سرگردان، جنگجو، خدای آرزو و عشق، ارباب مردگان و ارواح بازگشتهی رزماوران تنها[4]، استاد دانش پنهان، جادوگر و خدای شاعران توصیف میکند. نه والکیریها و نه روح باززادهی نگهبان[5] فراموش نشدهاند، زیرا آنها بخشی از پیشینهی اساطیری و اهمیت سرنوشتساز ووتان را تشکیل میدهند. تحقیق نینک بهویژه در مورد نام و منشأ ووتان آموزنده است. نینک نشان میدهد که ووتان نهتنها خدای خشم و دیوانگی است که جنبهی غریزی و عاطفی نیاگاه را تجسم میبخشد. جنبهی شهودی و الهامبخش آن نیز در او تجلی مییابد، زیرا او الفبای رمزی[6] را میفهمد و میتواند سرنوشت را تفسیر کند.
رومیها ووتان را با مرکوری یکی میدانستند، اما شخصیت ووتان درواقع با هیچ خدای رومی یا یونانی مطابقت ندارد، اگرچه شباهتهای خاصی هست. ووتان مانند مرکوری سرگردان است، مانند پلوتو و کرونوس بر مردگان حکومت میکند و به دلیل شور و هیجان عاطفیاش، بهویژه در جنبهی پیشگویانهی[7] خود، با دیونیسوس مرتبط است. جای شگفتی است که نینک از هرمس، خدای وحی، که به عنوان پنوما و نوس با باد مرتبط است، نامی نمیبرد. او تنها حلقهی اتصال با پنومای مسیحی و معجزهی پنطیکاست خواهد بود. هرمس به عنوان پویماندرس (شبان انسانها)، مانند ووتان یک تسخیرکننده است. نینک بهدرستی اشاره میکند که دیونیسوس و دیگر خدایان یونانی همیشه تحت اقتدار عالی زئوس باقی ماندهاند، که نشاندهندهی تفاوت اساسی بین خلقوخوی یونانی و ژرمنی است. نینک فرض میکند که بین ووتان و کرونوس قرابتی درونی هست، و شکست کرونوس شاید نشانهای از این باشد که کهنالگوی ووتان در دوران ماقبلتاریخ مغلوب و تجزیه شده است. در هر صورت، خدای ژرمنی نمایانگر کلیتی در سطح بسیار ابتدایی است، یک وضعیت روانشناختی که در آن ارادهی انسان تقریباً با ارادهی خدا یکسان و کاملاً در اختیار خدا بود. اما یونانیان خدایانی داشتند که به انسان در برابر خدایان دیگر کمک میکردند؛ درواقع، خود زئوس، پدر همهی خدایان، از ایدئال یک مستبد خیرخواه و روشنفکر چندان دور نیست.
در ذات ووتان نبود که بماند و نشانههای پیری از خود نشان دهد. او بی حرف پس و پیش وقتی ناپدید شد که زمانه علیهش شد و بیش از هزار سال نامرئی ماند و ناشناس و غیرمستقیم کار کرد. کهنالگوها مانند بستر رودخانههایی اند که وقتی آب آنها را ترک میکند خشک میشوند، اما میتوانند دوباره در هر زمانی جریان آب را بپذیرند. یک کهنالگو مانند جویباری قدیمی است که آب حیات قرنها در امتداد آن جریان داشته و معبر عمیقی برای خود در آن حفر کرده است. آب هرچه بیشتر در این معبر جریان داشته باشد، احتمال بیشتری هست که دیر یا زود به بستر قدیمیاش بازگردد. زندگی فرد به عنوان عضوی از جامعه و بهویژه به عنوان بخشی از دولت ممکن است مانند یک کانال تنظیم شود، اما زندگی ملتها رودخانهای بزرگ و خروشان است که کاملاً فراتر از کنترل انسان است و در دستان کسی است که همیشه از مردان قویتر بوده است. جامعهی ملل که قرار بود دارای اقتدار فراملی باشد، به باور برخی اکنون کودکی نیازمند مراقبت و حمایت است و به باور برخی دیگر جنینی است که سقط شده است. بنابراین، زندگی ملتها بدون کنترل، بدون راهنما، و بیخبر از اینکه کجا میرود، مانند سنگی که از دامنهی تپهای به پایین فرو میغلتد، پیش میرود تا آنجا که مانعی قویتر از خودش متوقفش کند. رویدادهای سیاسی از یک بنبست به بنبست بعدی میروند، مانند سیلی که در درهها، نهرها و باتلاقها گرفتار شده است. تمام کنترل انسان زمانی به پایان میرسد که فرد در یک جنبش تودهای گرفتار میشود. سپس کهنالگوها شروع به کار میکنند؛ این همان وضع است که در زندگی افراد نیز اتفاق میافتد، زمانی که با موقعیتهایی روبهرو میشوند که نمیتوان با هیچیک از روشهای آشنا با آنها برخورد کرد. اما کاری که یک بهاصطلاح پیشوا با یک جنبش تودهای میکند، اگر نگاهمان را به شمال یا جنوب کشورمان معطوف کنیم، بهوضوح قابلمشاهده است.
کهنالگوی مسلط برای همیشه یکسان نمیماند، همانطور که میدانیم امید به پادشاهی صلح یا همان «رایش هزارساله» نیز به پایان رسید. همانطور که سرنوشت کنونی کلیساهای مسیحی گواه آن است، کهنالگوی پدر مدیترانهای یا همان حاکم عادل، نظمدوست و خیرخواه در سراسر شمال اروپا درهمشکسته شده بود. فاشیسم در ایتالیا و انقلاب شهری در اسپانیا نشان میدهد که در جنوب نیز فاجعه بسیار بزرگتر از حد انتظار بوده است. حتی کلیسای کاتولیک دیگر نمیتواند از پس آزمونهای مقاومت برآید.
خدای ملیگرایانه در جبهههای خارجی به مسیحیت حمله کرده است. در روسیه، خدایان ملیگرایی فناوری و علم، در ایتالیا دوچه، و در آلمان «ایمان آلمانی» یا «مسیحیت آلمانی» یا دولت نامیده میشوند. «مسیحیان آلمانی» اصطلاحی متناقض است و بهتر است به «جنبش ایمان آلمانی» هاور بپیوندند. اینها افرادی شریف و خوشنیت اند که صادقانه احساساتشان[8] را میپذیرند و سعی میکنند با این واقعیت جدید و غیرقابلانکار کنار بیایند. آنها با پوشاندن لباسی تاریخی و آشتیجویانه به تن آن و ارائهی نگاهی تسلیبخش به چهرههای بزرگی مانند مایستر اکهارت، که او نیز آلمانی و همچنین تسخیرشده[9] بود، زحمت زیادی میکشند تا آن را کمتر نگرانکننده جلوه دهند. به این ترتیب، سؤال ناخوشایند اینکه چه کسی تسخیر شده است، دور زده میشود. ووتان همیشه خدا بود. اما هرچه هاور حوزهی جهانی فرهنگ هندواروپایی را بهطورکلی به نوردیک و به طور خاص به اِدّایی[10] محدود میکند، و هرچه این ایمان به عنوان مظهر احساسات[11] «آلمانی»تر میشود، به طرز دردناکی آشکارتر میشود که خدای «آلمانی» خدای آلمانیها است.
نمیتوان کتاب هاور را فارغ از احساسات خواند، وگرنه باید آن را تلاش تراژیک و واقعاً قهرمانانهی یک محقق وظیفهشناس بدانیم که بدون دانستن چگونگی وقوع آن، به طرز خشونتآمیزی توسط صدای نامفهوم ارگریفر احضار شده و اکنون با تمام همت و دانش و تواناییاش تلاش میکند پلی بین نیروهای تاریک زندگی و دنیای درخشان ایدههای تاریخی بسازد. اما تمام زیباییهای باستانی از سطوح کاملاً متفاوت فرهنگ برای انسان امروز، هنگامی که با یک خدای قبیلهای زنده و غیرقابلدرک مانند آنچه قبلاً هرگز تجربه نکرده است روبرو میشود، چه معنایی دارند؟ آنها مانند برگهای خشک به درون گردباد خروشان مکیده میشوند و واجآراییهای ضربدار اِدا به طور جداییناپذیری با متون عرفانی مسیحی، شعر آلمانی و حکمت اوپانیشادها در هم آمیختهاند. خود هاور از عمق معنای کلمات اولیهی نهفته در ریشهی زبانهای ژرمنی، تا حدی که مطمئناً قبلاً هرگز نمیدانست، شگفتزده شده است. نه هاور هندشناس و نه اِدا، مقصر این ماجرا نیستند؛ بلکه تقصیر کایروس -همین لحظهی حال- است که با بررسی دقیقتر معلوم میشود نامش ووتان است. بنابراین، به جنبش ایمان آلمانی توصیه میکنم که وسواسهایش را کنار بگذارد. افراد باهوشی که آنها را با پرستندگان خام ووتان که ایمانشان صرفاً تظاهر است، اشتباه نمیگیرند. افرادی در جنبش ایمان آلمانی هستند که نهتنها به اندازهی کافی باهوش اند که باور کنند، بلکه آنقدر باهوش اند که بدانند خدای آلمانیها ووتان است و نه خدای مسیحی. این یک تجربهی غمانگیز است و ننگ نیست. افتادن به دست یک خدای زنده همیشه وحشتناک بوده است. یهوه نیز از این قاعده مستثنا نبود و فلسطینیان، ادومیان، اموریان و بقیه، که خارج از تجربهی یهوه بودند، مطمئناً آن را بسیار ناخوشایند مییافتند. تجربهی سامی از الله برای مدتی طولانی برای کل مسیحیت امری بسیار دردناک بود. ما که بیرون ایستادهایم، آلمانیها را بیش از حد قضاوت میکنیم، گویی آنها عوامل مسئول واقعه بودهاند، اما شاید به حقیقت نزدیکتر باشد که آنها را نیز به عنوان قربانی در نظر بگیریم.
اگر بخواهیم به طور مداوم از این دیدگاه مسلماً عجیبوغریب استفاده کنیم، به این نتیجه میرسیم که ووتان باید بهمرورزمان نهتنها جنبهی بیقرار، خشن و طوفانی شخصیتش، بلکه ویژگیهای وجدآور و جنونآمیز خودش را هم آشکار کند؛ یعنی جنبهای بسیار متفاوت از طبیعتش. اگر این نتیجهگیری درست باشد، ناسیونالسوسیالیسم حرف آخر نخواهد بود. چیزهایی باید در پسزمینه پنهان شوند که درحالحاضر نمیتوانیم تصور کنیم، اما میتوانیم انتظار داشته باشیم که در طی چند سال یا چند دههی آینده ظاهر شوند. بیداری دوبارهی ووتان گامی به گذشته است؛ جریان آب مسدود شده است و به معبر قدیمیاش راهی ندارد. اما این انسداد برای همیشه دوام نخواهد آورد؛ بلکه یک آبگرفتگی جزیی است و آب از روی مانع سرریز خواهد شد. سپس سرانجام خواهیم دانست که ووتان چه «با سر میمیر[12] زمزمه میکند».
پسران میم بهسرعت حرکت میکنند، و سرنوشت
در نغمه گیالارهورن شنیده میشود؛
هایمدال با ضربات بلند میکوبد، شاخ در اهتزاز است،
از ترس همه کسانی را که در جادههای هل هستند، میلرزاند.
ایگدراسیل در بالا میلرزد و میلرزد
اندامهای باستانی، و غول رها شده است؛
ووتان با سر میمیر زمزمه میکند
اما خویشاوند سورت بهزودی او را خواهد کشت.
خدایان چگونه؟ الفها چگونه؟
تمام یوتونهایم ناله میکنند، خدایان در شورا هستند؛
کوتولهها با صدای بلند غرش میکنند،
اربابان صخرهها: آیا هنوز بیشتر میدانید؟
اکنون گارم با صدای بلند در برابر گنیپاهلیر زوزه میکشد؛
زنجیرها پاره میشوند و گرگ آزاد میدود؛
من چیزهای زیادی میدانم و چیزهای بیشتری میتوانم ببینم
از سرنوشت خدایان، قدرتمندان در نبرد.
از شرق، هریم با سپر برافراشته میآید؛
مار در خشم غولها به خود میپیچد؛
بر فراز امواج میپیچد، و عقاب قهوهای
اجساد را میجود و فریاد میزند؛ ناگلفار رهاست.
بر فراز دریا از شمال، کشتیای در حرکت است
لوکی، سکاندار، همراه مردم هل است؛
مردان وحشی گرگ را دنبال میکنند،
و برادر بایلیس با آنها میرود.


[1]. ARIADNE’S LAMENT
[2]. Wotan redivivus
[3]. furor teutonicus
[4]. einherjar
[5]. fylgja
[6]. Runes
[7]. mantic
[8]. Ergriffenheit
[9]. Ergriffen
[10]. Edda
[11]. Ergriffenheit
[12]. mimir