سرکوب/ زیگموند فروید/ ترجمه‌ی آبذ

یکی از سرنوشت‌هایی که یک تکانه‌ی[1] رانه می‌تواند تجربه کند، مواجهه با مقاومت‌هایی است که سعی در ازکارانداختن آن دارند. آن‌گاه تحت شرایط خاصی، که اکنون با دقت بیشتری بررسی خواهیم کرد، وارد حالت سرکوب می‌شود. اگر موردی از تأثیر یک محرک خارجی باشد، اقدام مناسب بدیهی است که دوری‌گزینی[2] خواهد بود. در مورد یک رانه، دوری‌گزینی فایده‌ای ندارد، زیرا انا نمی‌تواند از خودش فرار کند. در مرحله‌ی بعد، طرد سنجیده[3] (عدم‌تأیید[4]) به عنوان یک اقدام خوب در برابر تکانه‌های رانه شناخته می‌شود. مرحله‌ی مقدماتی این عدم‌تأیید (چیزی بین دوری‌گزینی و عدم‌تأیید) سرکوب است؛ مفهومی که نمی‌توانست در روزهای قبل از مطالعات روانکاوی تدوین شود.

از نظر تئوری، استنتاج اینکه چرا سرکوب امکان‌پذیر است، آسان نیست. چرا یک تکانه‌ی رانه باید در معرض چنین سرنوشتی قرار گیرد؟ بدیهی است که پیش‌شرط[5] در اینجا این است که دستیابی به هدف رانه، به جای لذت، عدم‌لذت را به همراه داشته باشد. اما تصور چنین وضعیتی آسان نیست. چنین رانه‌هایی وجود ندارند؛ ارضای یک رانه همیشه لذت‌بخش است. ما باید وجود شرایط خاص، فرآیندی یا موارد دیگری را فرض کنیم که لذتِ ارضا را به عدم‌لذت تبدیل می‌کند.

برای ترسیم[6] روشن‌تر سرکوب، می‌توانیم به موقعیت‌های خاص دیگری که شامل رانه‌ها می‌شوند، نگاه کنیم. ممکن است یک محرک بیرونی درونی شود (مثلاً با حمله و تخریب یک اندام) که منجر به منبع جدیدی از تحریک مداوم و افزایش تنش می‌شود. بنابراین، به چیزی بسیار شبیه به یک رانه تبدیل می‌شود. می‌دانیم که این وضعیت به صورت درد تجربه می‌شود. با این حال، هدف این شبه‌رانه[7] صرفاً پایان دادن به تغییر در اندام و عدم‌لذت همراه آن است. هیچ لذت مستقیم دیگری از توقف درد حاصل نمی‌شود. درد نیز ضروری است. در غیر این صورت، فقط با مسکّن[8] یا حواس‌پرتی ذهنی[9] می‌توان آن را تسکین داد.

درد، موردی بسیار غیرقابل‌نفوذ[10] است که نمی‌تواند به اهداف فعلی ما خدمت کند. بیایید موردی را در نظر بگیریم که یک محرک رانه، مانند گرسنگی، ارضانشده باقی می‌مانَد. سپس این محرک ضروری می‌شود؛ [یعنی] تنها با عمل ارضا می‌توان تسکینش داد و [الّا] تنش مداومی را که مشخصه‌ی یک نیاز است، حفظ می‌کند. به نظر می‌رسد اینجا مطلقاً جایی برای چیزی مانند سرکوب وجود ندارد.

بنابراین، سرکوب قطعاً از رسیدن تنش به سطوح غیرقابل‌تحمل به دلیل عدم‌ارضای یک تکانه‌ی رانه ناشی نمی‌شود. اقدامات دفاعی موجود برای اندامواره در این موقعیت باید در زمینه‌ی دیگری بررسی شوند.

بیایید خود را به تجربه‌ی بالینی که در کار روانکاوی با آن مواجه می‌شویم محدود کنیم. در اینجا یاد می‌گیریم که رانه‌های تحت سرکوب قطعاً قادر به ارضا هستند و این امر همیشه به‌خودی‌خود لذت‌بخش خواهد بود، اما با سایر خواسته‌ها و نیات ناسازگار خواهد بود؛ بنابراین در یک جا لذت و در جای دیگر عدم‌لذت ایجاد می‌کند. بنابراین، پیش‌شرط سرکوب این می‌شود که انگیزه‌ی اجتناب از عدم‌لذت، لذت ارضا را تحت‌الشعاع قرار دهد. تجربه‌ی ما از روان‌رنجوری‌های انتقال[11] در روانکاوی، ما را به این نتیجه می‌رساند که سرکوب یکی از مکانیسم‌های دفاعی اصلی نیست، و تا زمانی که تمایزی دقیق میان فعالیت روانی آگاه و نیاگاه ایجاد نشود، نمی‌شود رخ دهد و جوهره‌ی آن صرفاً در عمل دور نگه داشتن چیزی از [سطح] آگاه است. می‌توانیم این مفهوم از سرکوب را با این فرض تکمیل کنیم که پیش از این مرحله از سازماندهی روانی، وظیفه‌ی دفاع در برابر تکانه‌های رانه توسط سایر سرنوشت‌های رانه، مانند وارونگی به سمت مقابل و روآوری به خود، انجام می‌شد.

ما همچنین اکنون دریافته‌ایم که سرکوب و نیاگاه چنان با هم مرتبط هستند که باید هرگونه مطالعه‌ی عمیق در ماهیت سرکوب را تا زمانی که اطلاعات بیشتری در مورد ساختار مجموعه‌ای از عوامل در روان و تمایز بین نیاگاه و آگاه کسب کنیم، به تعویق بیندازیم. تا آن زمان، تنها کاری که می‌توانیم کنیم این است که صرفاً به نحو توصیفی، برخی ویژگی‌های سرکوب را که از عمل بالینی برایمان شناخته شده است، جمع‌آوری کنیم، حتی اگر این ملالت را به جان بخریم که بسیاری چیزها را که در جای دیگر گفته شده است، کلمه‌به‌کلمه تکرار کنیم.

بنابراین، دلیلی برای فرض وجود یک سرکوب اولیه[12] داریم، مرحله‌ی اولیه‌ی سرکوب که شامل عدم‌دسترسی بازنمای روانیِ (ایدئالِ) رانه به ضمیر آگاه است. این امر باعث تثبیت می‌شود؛ از آن به بعد، آن بازنمای خاصِ رانه بی‌تغییر به وجود خود ادامه می‌دهد و رانه به آن متصل می‌مانَد. این به دلیل ویژگی‌های خاص فرآیندهای نیاگاه است که بعداً مورد بحث قرار خواهد گرفت.

مرحله ی دوم سرکوب، سرکوب واقعی[13]، بر مشتقات روانیِ بازنمای سرکوب‌شده یا رشته‌های فکری که اگرچه از جای دیگری سرچشمه گرفته‌اند، اما با آن مرتبط شده‌اند، تأثیر می‌گذارد. به دلیل این رابطه، این ایده‌ها همان سرنوشتِ ماده‌ی اولیه‌ای را که سرکوب‌شده است[14] تجربه می‌کنند. بنابراین، سرکوب واقعی نوعی سرکوب متعاقب است. ضمناً اشتباه است اگر تمام تأکید را بر دافعه‌ای که از جانب [ضمیر] آگاه بر ماده‌ای که باید سرکوب شود اعمال می‌شود، بگذاریم. به همان اندازه، جاذبه‌ای که ماده‌ی اولیه‌ی سرکوب‌شده بر هر چیزی که ممکن است خود را با آن مرتبط کند اعمال می‌کند، نیز مهم است. اگر این دو نیرو دست در دست هم کار نمی‌کردند و هیچ ماده‌ی سرکوب‌شده‌ی قبلیِ آماده‌ای برای جذب آنچه از [سطح] آگاه دفع می‌شود، در میان نبود، احتمالاً گرایش سرکوبگرانه نمی‌توانست به هدف خود برسد.

روانکاوی می‌تواند معلومات بیشتری آشکار کند که به ما در درک اثرات سرکوب در روان‌نژندی‌ها[15] کمک می‌کند. برای مثال، می‌دانیم که اگر یک بازنمای رانه به‌وسیله‌ی سرکوب از نفوذ [ضمیر] آگاه حذف شود، به طور گسترده‌تر[16] و پرشورتری[17] رشد می‌کند. به‌اصطلاح، در تاریکی تکثیر می‌شود و دیسه‌های افراطی از بیان را پیدا می‌کند که وقتی به فرد روان‌رنجور ترجمه و ارائه می‌شوند، نه‌تنها برایش بیگانه می‌نمایند، که با ایجاد شدتی بسیار خارق‌العاده و خطرناک در رانه، او را می‌ترسانند. این شدت فریبنده نتیجه‌ی رشد مهارنشده‌ی رانه در خیال و انباشت ناشی از عدم‌ارضا است. این واقعیت که سرکوب این اثر اخیر را دارد، ما را به سمت اهمیت واقعی آن سوق می‌دهد.

با این حال، برای وارونگی به سمت مقابل، باید روشن کنیم که سرکوب حتی تمام مشتقات دستمایه‌ی سرکوب‌شده‌ی اولیه را از [سطح] آگاه دور نگه نمی‌دارد. اگر آنها به اندازه‌ی کافی از بازنمای سرکوب‌شده دور باشند، چه از طریق تحریف و چه از طریق شماری از الحاقات واسطه‌ای[18]، می‌توانند آزادانه به [سطح] آگاه دسترسی داشته باشند. گویی مقاومت برابرشان از سوی [ضمیر] آگاه، تابعی از دوری‌شان از دستمایه‌ی سرکوب‌شده‌ی اولیه است. هنگام اعمال تکنیک روانکاوی، ما پیوسته از بیمار می‌خواهیم مشتقاتی از دستمایه‌ی سرکوب‌شده تولید کند که به اندازه‌ی کافی دور یا تحریف‌شده باشند تا از سانسور [سطح] آگاه عبور کنند. دقیقاً اینها تداعی‌هایی[19] هستند که ما از او درخواست می‌کنیم ضمن رها کردن تمام نیات آگاه و تمام انتقادات، تولید کند تا از آنها ترجمه‌ای آگاه از بازنمای سرکوب‌شده را بازتولید کنیم. در اینجا مشاهده می‌کنیم که بیمار می‌تواند به بافتن رشته‌ای از تداعی‌ها مانند این ادامه دهد تا آنکه در مقطعی به یک ساختار فکری برخورد کند که چنان با پیوندهایی با سرکوب‌شده‌ها درهم‌تنیده شده است که مجبور می‌شود تلاشش برای سرکوب را تکرار کند. علایم عصبی نیز باید همین شرایط را داشته باشند، زیرا آنها نیز مشتقات سرکوب‌شده هستند، که دومی، از طریق این ساختارها، سرانجام دسترسی به [سطح] آگاه را که قبلاً از آن محروم بود، به دست آورده است.

ما نمی‌توانیم در مورد اینکه چیزی که سرکوب شده است چقدر باید تحریف یا از آن دور شود تا مقاومت از جانب [سطح] آگاه برداشته شود، کلی‌گویی کنیم. یک سنجش ظریف صورت می‌گیرد که عمل آن از ما پنهان است، اما اثراتش به ما اجازه می‌دهد حدس بزنیم که این یک مسئله‌ی مداخله است که زمانی رخ می‌دهد که سرمایه‌گذاری نیاگاهِ فوق‌العاده خاصی می‌رسد که فراتر از آن شاید راه خود را به سمت رضایت باز کند. بنابراین، سرکوب به روشی بسیار فردی عمل می‌کند؛ هر مشتق فردی از امر سرکوب‌شده می‌تواند سرنوشت خاص خود را داشته باشد؛ اندک تحریفی بیشتر یا کمتر شاید کل نتیجه را معکوس کند. در این باره است که می‌توانیم بفهمیم چگونه گرامی‌ترین ابژه‌های ما (ایدئال‌های ما) از همان ادراکات و تجربیاتی ناشی می‌شوند که ازشان متنفریم، و چگونه در ابتدا این دو تنها به دلیل تغییرات جزیی از یکدیگر متفاوت بودند. درواقع، همانطور که درباره‌ی منشأ پرستانه‌ها کشف کردیم، بازنمای اصلی رانه می‌تواند به دو بخش تقسیم شود، یک بخش تحت سرکوب قرار می‌گیرد در حالی که بخش دیگر، دقیقاً به دلیل این ارتباط نزدیک، سرنوشت ایدئال‌سازی را تجربه می‌کند.

آنچه با افزایش و کاهش تحریف حاصل می‌شود، ممکن است در انتهای دیگر دستگاه نیز، به‌اصطلاح، با تغییر در شرایط تولید لذت و عدم‌لذت، حاصل شود. تکنیک‌های خاصی تکامل یافته‌اند که هدفشان تعدیل بازی نیروها در روان است، به گونه‌ای که ماده‌ای که معمولاً باعث عدم‌لذت می‌شود، بتواند لذت ایجاد کند؛ و هر زمان که چنین تکنیکی به کار گرفته شود، سرکوبِ یک بازنمای رانه که در غیر این صورت پس زده شده است، برداشته می‌شود. تاکنون، این تکنیک‌ها فقط در مورد جوک‌ها به‌تفصیل مورد مطالعه قرار گرفته‌اند. به عنوان یک قاعده، سرکوب فقط موقتاً برداشته می‌شود؛ و به‌سرعت دوباره برقرار می‌شود.

با این حال، مشاهداتی از این دست می‌تواند ما را به سایر ویژگی‌های سرکوب متوجه کند. همانطور که نشان دادیم، این سرکوب نه‌تنها فردی[20] است، بلکه به‌غایت متحرک[21] نیز هست. ما نباید فرآیند سرکوب را به عنوان رویدادی واحد با نتایج دایمی، مانند زمانی که مثلاً یک موجود زنده کشته می‌شود و از آن پس مرده می‌مانَد، در نظر بگیریم. سرکوب مستلزم صرف مداوم انرژی است و اگر این انرژی کاهش یابد، تضعیف می‌شود و مستلزم عمل سرکوب مجدد است. می‌توانیم تصور کنیم که فرد سرکوب‌شده فشار مداومی را در جهت [ضمیر] آگاه اعمال می‌کند و این باید لاینقطع به‌وسیله‌ی فشاری متقابل در تعادل نگه داشته شود. بنابراین، حفظ یک سرکوب مستلزم صرف مداوم انرژی است، در حالی که برداشتن آن، از نظر اقتصادی، نوعی صرفه‌جویی محسوب می‌شود. ضمناً تحرک سرکوب در ویژگی‌های روانی حالت خواب نیز آشکار است، که به‌تنهایی شکل‌گیری رؤیاها را ممکن می‌سازد. وقتی از خواب بیدار می‌شویم، سرمایه‌گذاری‌های انرژی سرکوبگرِ پس‌گرفته‌شده، بار دیگر به بیرون فرستاده می‌شوند.

نباید فراموش کنیم که در نهایت، با بیان اینکه یک تکانه‌ی رانه سرکوب شده است، در مورد آن چیز زیادی نگفته‌ایم. با این حال، سرکوب می‌تواند در حالت‌های بسیار متنوعی وجود داشته باشد: می‌تواند غیرفعال باشد، یعنی با انرژی روانی بسیار کمی سرمایه‌گذاری شود، یا می‌تواند با درجات مختلف انرژی سرمایه‌گذاری شود و بنابراین قادر به فعالیت باشد. درست است که فعال شدن آن باعث نمی‌شود که سرکوب مستقیماً برداشته شود، اما تمام فرآیندهایی را که از طریق مسیرهای غیرمستقیم در نهایت به [سطح] آگاه می‌رسند، تحریک می‌کند. برای مشتقات سرکوب‌نشده‌ی نیاگاه، سرنوشت یک ایده‌ی خاص اغلب با میزان فعال شدن یا سرمایه‌گذاری آن تعیین می‌شود. کاملاً رایج است که چنین مشتقی تا زمانی که فقط مقدار کمی انرژی را نشان می‌دهد، سرکوب‌نشده باقی بماند، حتی اگر ماهیت محتوای آن معمولاً آن را با روند حاکم در [سطح] آگاه در تضاد قرار دهد. عامل کمّی در این تضاد تعیین‌کننده است. به محض اینکه ایده‌ی اساساً توهین‌آمیز به سطح خاصی از شدت[22] برسد، تعارض فعال می‌شود و دقیقاً همین فعال‌سازی باعث سرکوب می‌شود. بنابراین در مورد سرکوب، افزایش سرمایه‌گذاری همان تأثیر افزایش نزدیکی به نیاگاه را دارد، در حالی که کاهش آن همان تأثیر دوری از آن یا تحریف را دارد. می‌بینیم که تمایلات سرکوبگرانه می‌توانند، به عنوان جایگزینی برای سرکوب چیزی ناخوشایند، به‌سادگی شدتش را کاهش دهند.

تا اینجای بحث، به سرکوب بازنمای رانه پرداخته‌ایم که آن را به معنای یک ایده یا گروهی از ایده‌ها در نظر گرفته‌ایم که با مقدار مشخصی انرژی (زی، علاقه) از رانه پر شده‌اند. مشاهده‌ی بالینی اکنون ما را مجبور می‌کند تا آنچه را تاکنون به عنوان یک کل درک کرده‌ایم، تجزیه و تحلیل کنیم، زیرا به ما نشان می‌دهد که علاوه بر ایده، چیز دیگری که بازنمای رانه است باید در نظر گرفته شود و این عنصر دیگر می‌تواند، هنگامی که سرکوب می‌شود، سرنوشتی کاملاً متفاوت از ایده داشته باشد. ما این عنصر دیگر نماینده‌ی روانی را بار عاطفی[23] نامیده‌ایم؛ این بخشی از رانه است که می‌شود از ایده جدا شود و در فرآیندهایی که به عنوان احساسات تجربه می‌شوند، بیانی متناسب با مقدار خود پیدا کند. از این پس، هنگام توصیف یک مورد سرکوب، باید پیگیری کنیم که بر سر هر عنصر سرکوب‌شده‌ی جداگانه، ایده و انرژیِ رانه‌ی متصل به آن چه می‌آید.

ما می‌خواهیم چیزی کلی در مورد سرنوشت هریک از این‌ها بگوییم، و با کمی دقت، می‌توانیم همین کار را کنیم. سرنوشت کلی ایده‌ای که بازنمای رانه است، اگر قبلاً آگاه بوده باشد به‌سختی ممکن است چیزی جز ناپدید شدن از [سطح] آگاه باشد، یا اگر در شُرُف به آگاهی رسیدن باشد پس رانده شدن از آگاهی. تمایز مهم نیست؛ کم‌وبیش به تفاوت میان بیرون کردن یک مهمان ناخوشایند از اتاق نشیمن یا راهرو پس از تشخیص اینکه کیست، و اصلاً اجازه‌ی ورود به او ندادن، شباهت دارد.(۱) بررسی مختصر تجربه‌ی روانکاوی به ما می‌گوید که عنصر کمّی بازنمای رانه ممکن است سه نوع سرنوشت را تجربه کند: رانه یا کاملاً سرکوب می‌شود به طوری که هیچ اثری از آن قابل‌مشاهده نیست، یا خود را به عنوان احساسی که با کیفیت خاصی رنگ‌آمیزی شده است، نشان می‌دهد، یا به اضطراب تبدیل می‌شود. این دو احتمال اخیر، وظیفه‌ی بررسی تبدیل انرژی‌های روانی رانه‌ها به عواطف -به‌ویژه اضطراب- را به عنوان نوع جدیدی از سرنوشت رانه‌ها بر عهده‌ی ما می‌گذارد.

به یاد داریم که تنها انگیزه و هدف سرکوب، اجتناب از عدم‌لذت است. در نتیجه، سرنوشت بار عاطفیِ بازنمای رانه بسیار مهم‌تر از ایده است و همین امر موفقیت یا عدم‌موفقیت فرآیند سرکوب را تعیین می‌کند. اگر سرکوبی نتواند از بروز عواطف عدم‌لذت یا اضطراب جلوگیری کند، می‌توانیم بگوییم شکست خورده است، حتی اگر از نظر عنصر ایده‌پردازی به هدف خود رسیده باشد. طبیعتاً سرکوب‌های ناموفق برای ما بیشتر از سرکوب‌های موفق، که در بیشتر موارد از بررسی دقیق ما دور می‌مانند، مورد توجه قرار می‌گیرند.

اکنون می‌خواهیم به مکانیسم فرآیند سرکوب نگاهی بیندازیم، و به‌ویژه می‌خواهیم بدانیم که آیا فقط یک مکانیسم سرکوب وجود دارد یا چندین مکانیسم، و اینکه آیا هر یک از روان‌رنجوری‌ها مکانیسم سرکوب متمایز خود را دارند یا خیر. اما این بررسی از همان ابتدا با پیچیدگی‌هایی مواجه می‌شود. مکانیسم یک سرکوب فقط با استنتاج از اثرات آن برای ما قابل‌دسترسی است. اگر مشاهدات خود را به اثرات آن بر عنصر ایده‌پردازی بازنما محدود کنیم، به‌طور معمول متوجه می‌شویم که سرکوب، یک دیسه‌بندی جانشین[24] ایجاد می‌کند. پس مکانیسم این دیسه‌بندی‌های جانشین چیست؟ آیا در اینجا نیز چندین مکانیسم متمایز وجود دارد؟ ما همچنین می‌دانیم که سرکوب، دردنمون ایجاد می‌کند. آیا می‌توانیم دیسه‌بندی جانشین و دیسه‌بندی دردنمون را یکسان بدانیم، و اگر در کل می‌توانیم، آیا مکانیسم دیسه‌بندی دردنمون‌ها با سرکوب یکسان است؟ به طور آزمایشی، می‌توانیم بگوییم که احتمالاً این دو بسیار متفاوت هستند و خودِ سرکوب نیست که دیسه‌بندی‌ها و دردنمون‌های جانشین را ایجاد می‌کند، بلکه این موارد اخیر نشان‌دهنده‌ی بازگشت امر سرکوب‌شده هستند و بنابراین وجود خود را مدیون فرآیندهای بسیار متفاوتی هستند. همچنین به نظر می‌رسد بررسی مکانیسم‌های دیسه‌بندی جانشین و دردنمون قبل از پرداختن به مکانیسم‌های سرکوب، توصیه می‌شود.

واضح است دیگر گمانه‌زنی فایده‌ای ندارد و اکنون باید جای خود را به تحلیل دقیق اثرات قابل‌مشاهده‌ی سرکوب در هریک از روان‌رنجوری‌های فردی بدهد. با این حال، باید پیشنهاد کنم که ما نیز این کار را تا زمانی که به برداشتی قابل‌اعتماد از رابطه‌ی میان آگاه و نیاگاه دست نیافته‌ایم، به تعویق بیندازیم. برای جلوگیری از اینکه این بحث کاملاً بی‌فایده باشد، اجازه دهید فوراً بگویم (1)که مکانیسم سرکوب درواقع همان مکانیسم دیسه‌بندی جانشین نیست، (2)که مکانیسم‌های بسیار متنوع و زیادی برای دیسه‌بندی جانشین وجود دارد، و (3)که مکانیسم‌های سرکوب حداقل یک چیز مشترک دارند: پس‌گرفتن سرمایه‌گذاری انرژی (یا در مورد رانه‌های جنسی، زی).

با محدود کردن خودم به مثال‌هایی از سه مورد از بهترین روان‌رنجوری‌های خودمان، همچنین می‌خواهم نشان دهم که چگونه مفاهیم فوق را می‌توان در مطالعه‌ی سرکوب به کار برد. از هیستری اضطراب، یک مثال خوب تحلیل‌شده از یک فوبیای حیوانات را انتخاب می‌کنم. تکانه‌ی رانه‌ی تحت سرکوب در اینجا، یک نگرش زیّانه نسبت به پدر است که با ترس از او همراه است. پس از سرکوب، این تکانه از [سطح] آگاه ناپدید می‌شود؛ پدر دیگر در اینجا به عنوان یک ابژه‌ی زیّانه حضور ندارد. به عنوان جایگزین در یک موقعیت موازی، یک حیوان کم‌وبیش مناسب به عنوان ابژه‌ی اضطراب ظاهر می‌شود. این جایگزین عنصر ایده‌پردازی از طریق جابه‌جایی در امتداد یک تداعی مشخص شکل گرفته است. عنصر کمّی ناپدید نشده است، بلکه به اضطراب تبدیل شده است. نتیجه این است که نیاز به عشق از سوی پدر با ترس از گرگ‌ها جایگزین می‌شود. البته، دسته‌های استفاده‌شده در اینجا برای ارائه‌ی توضیح کافی حتی از ساده‌ترین مورد روان‌رنجوری کافی نیستند. جنبه‌های مختلف دیگر را باید همیشه در نظر گرفت.

در مورد فوبیای حیوانات، سرکوب را می‌توان کاملاً ناموفق توصیف کرد. تنها دستاورد آن حذف ایده و جایگزینی آن با یک جانشین است؛ اجتناب از عدم‌لذت کاملاً شکست خورده است. به همین دلیل، کار روان‌رنجوری پایان نمی‌یابد، بلکه برای دستیابی به هدف اصلی و مهم‌تر خود، به مرحله‌ی دوم می‌رود. این منجر به شکل‌گیری کوششی برای دوری‌گزینی می‌شود؛ فوبیای واقعی، که شامل تعدادی اجتناب است که برای جلوگیری از هرگونه رهایی از اضطراب در نظر گرفته شده‌اند. یک بررسی تخصصی‌تر، درک مکانیسمی را که فوبیا از طریق آن به هدف خود می‌رسد، برای ما فراهم می‌کند.

تصویری که هیستری تبدیلی[25] واقعی به ما ارائه می‌دهد، ارزیابی کاملاً متفاوتی از فرآیند سرکوب را می‌طلبد. ویژگی برجسته در اینجا این است که می‌توان بار عاطفی را به طور کامل ناپدید کرد. سپس بیمار نسبت به دردنمون‌های خود چیزی را نشان می‌دهد که شارکو آن را «بی‌تفاوتی زیبای هیستریک‌ها» می‌نامید. در موارد دیگر، این سرکوب چندان موفقیت‌آمیز نیست؛ برخی عواطف ناراحت‌کننده به خود دردنمون‌ها می‌چسبند، یا اجتناب از رهایی نسبی اضطراب غیرممکن می‌شود، که به نوبه‌ی خود مکانیسم شکل‌گیری فوبیا را به حرکت در می‌آورد. محتوای ایده‌پردازی بازنمای رانه کاملاً از آگاهی حذف می‌شود. به عنوان یک دیسه‌بندی جانشین و در عین حال، یک دردنمون، یک عصب‌دهی بیش از حد (در موارد کلاسیک، جسمانی) رخ می‌دهد، گاهی اوقات یک عصب‌دهی حسی، گاهی اوقات یک عصب‌دهی حرکتی، چه به صورت تحریک و چه به صورت مهار. با بررسی دقیق‌تر، مشخص می‌شود که محل تحریکِ بیش از حد، عنصری از خودِ بازنمای رانه‌ی سرکوب‌شده است، که گویی با تراکم، کل سرمایه‌گذاری انرژی را به خود جذب کرده است. البته، باز هم، این اظهارات کل مکانیسم هیستری تبدیلی را توضیح نمی‌دهد؛ بیش از همه، باید عامل واپس‌روی را نیز در نظر بگیریم که آن را در زمینه‌ی دیگری بررسی خواهیم کرد.

از آنجا که سرکوب در هیستری تنها با دیسه‌بندی جانشین‌های گسترده امکان‌پذیر می‌شود، می‌توان آن را یک شکست کامل دانست؛ اما تا آنجا که به بار عاطفی، یعنی وظیفه‌ی واقعی سرکوب، مربوط می‌شود، عموماً یک موفقیت کامل است. فرآیند سرکوب در هیستری تبدیلی با تشکیل دردنمون خاتمه می‌یابد و نیازی نیست که مانند هیستری اضطرابی به مرحله‌ی دوم (درواقع به تعداد نامحدود) ادامه یابد.

سرکوب بار دیگر در سومین اختلالی که در این مقایسه به آن خواهیم پرداخت -یعنی روان‌نژندی بی‌اختیاری- شکلی کاملاً متفاوت به خود می‌گیرد. در اینجا ما در ابتدا در مورد اینکه آیا بازنمای تحت سرکوب، یک طلب زیّانه است یا یک طلب خصمانه، تردید داریم. این عدم‌قطعیت از این واقعیت ناشی می‌شود که روان‌نژندی بی‌اختیاری مبتنی بر یک واپس‌روی است که از طریق آن یک تکانه‌ی محبت‌آمیز با یک تکانه‌ی سادیستی جایگزین می‌شود. این تکانه‌ی خصمانه نسبت به یک فرد محبوب است که سرکوب می‌شود. تأثیر اولیه‌ی کار سرکوب با نتیجه‌ی بعدی آن بسیار متفاوت است. در ابتدا، این یک موفقیت کامل است: محتوای ایده‌پردازی دفع می‌شود و احساس ناپدید می‌شود. به عنوان یک دیسه‌بندی جانشین، تغییری در خود، یک وجدان تشدیدشده، رخ می‌دهد که به‌سختی می‌توان آن را دردنمون نامید. در اینجا دیسه‌بندی جانشین و دیسه‌بندی دردنمون از هم جدا می‌شوند. ما همچنین در اینجا چیزی در مورد مکانیسم سرکوب می‌آموزیم. مثل همیشه، این باعث کاهش زی شده است، اما این کار را از طریق شکل‌گیری واکنش، با تشدید یک [عنصر] متضاد، انجام داده است. بنابراین در اینجا دیسه‌بندی جانشین، همان مکانیسم سرکوب را دارد و اساساً با آن منطبق است، در حالی که هم از نظر زمانی و هم از نظر مفهومی با شکل‌گیری دردنمون متمایز است. بسیار محتمل است که کل این فرآیند به‌وسیله‌ی رابطه‌ی دوسوگرا که در آن تکانه‌ی سادیستیِ محکوم به سرکوب گنجانده شده است، امکان‌پذیر شود.

با این حال، سرکوب مؤثر اولیه نمی‌تواند دوام بیاورد و شکست آن متعاقباً به طور فزاینده‌ای آشکار می‌شود. دوسوگرایی که اجازه می‌دهد سرکوب از طریق شکل‌گیری واکنش رخ دهد، همچنین محلی است که در آن امر سرکوب‌شده مسیر بازگشت خود را بیابد. احساسی که ناپدید شده بود، دوباره پدیدار می‌شود و به اضطراب اجتماعی، عذاب وجدان و سرزنش بی‌رحمانه‌ی خود تبدیل می‌شود، در حالی که ایده‌ی واپس‌رانده با جابه‌جایی، اغلب به چیزی بی‌اهمیت یا بی‌تفاوت، جایگزین می‌شود. به طور کلی، تمایل انکارناپذیری برای بازگرداندن ایده‌ی سرکوب‌شده به طور کامل وجود دارد. عدم‌سرکوبِ عنصر کمّی و عاطفی، همان مکانیسم دوری‌گزینی از طریق اجتناب‌ها و ممنوعیت‌هایی را که در شکل‌گیری فوبیاهای هیستریک با آن مواجه شدیم، به کار می‌اندازد. با این حال، واپس‌رانی ایده از آگاهی، سرسختانه حفظ می‌شود، زیرا این همان چیزی است که مانع عمل، مهار حرکتی تکانه را تضمین می‌کند. بنابراین، در روان‌رنجوری بی‌اختیاری، کار سرکوب به مبارزه‌ای بیهوده و بی‌پایان منجر می‌شود.

مجموعه‌ی مختصر مقایسه‌های ارائه‌شده در اینجا کافی است تا متقاعدمان کند که قبل از آنکه بتوانیم به درک فرآیندهای دخیل در سرکوب و شکل‌گیری دردنمون عصبی امیدوار باشیم، تحقیقات جامع‌تری مورد نیاز است. پیچیدگی فوق‌العاده‌ی همه‌ی عواملی که باید در نظر گرفته شوند، تنها یک وسیله برای شرح و بسط ما باقی می‌گذارد. ما باید ابتدا از یک زاویه، سپس از زاویه‌ی دیگر و به همین ترتیب به موضوع نزدیک شویم و هر بار که به نظر می‌رسد نتیجه می‌دهد، این کار را ادامه دهیم. هر رویکرد فردی، به‌خودی‌خود، ناقص خواهد ماند و هرجا به مطالبی که هنوز بررسی نکرده‌ایم، برخورد کند، با ابهاماتی مواجه خواهد شد. با این حال، می‌توانیم امیدوار باشیم که ترکیب نهایی درک بهتری برایمان فراهم کند.

۱۹۱۵

 

پی‌نوشت

 

۱‌.‌ این قیاس مفید برای فرآیند سرکوب را می‌توان به گونه‌ای گسترش داد که شامل یکی از ویژگی‌های سرکوب که قبلاً ذکر شد نیز بشود. فقط باید اضافه کنم که من همچنین باید یک نگهبان دایمی روی دری که به کمک آن ورود مهمان را ممنوع کرده‌ام، قرار دهم، وگرنه او آن را به‌زور باز خواهد کرد. (به بالا مراجعه کنید.)

[1]. impulse

[2]. flight

[3]. judicious rejection

[4]. disapproval

[5]. precondition

[6]. delineate

[7]. pseudo-drive

[8]. analgesic

[9]. mental distraction

[10]. impenetrable

[11]. transference neuroses

[12]. primal repression

[13]. actual repression

[14]. primally repressed material

[15]. psychoneuroses

[16]. rampantly

[17]. exuberantly

[18]. mediating interpolations

[19]. associations

[20]. individual

[21]. extremely mobile

[22]. intensity

[23]. emotive charge

[24]. Substitute formation

[25]. conversion hysteria

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها