شا شـِــکا یـَـد- هــَ پــَشتو/ آبذ

شا شتابد بر ننوشـ لازمــ تن با شتاید

همین که نشسته با به ننوشد خیره شـُدایـَد

شانه‌هایت را پهلوی سرمای زمستان بیاویختــ ـزی

به یاد و خاطره‌ی ذوالاکتاف

طنابی که چشم از چشم از چشم گذریخته‌اند

برای کت‌وکول کولی‌.

و بگویی حا که ما زنده لا ایم فرصتی هم هــَ برای ننوشتن هــَ

برای نرفتن به دست‌ترین آرزو دور هــَ

برای اتلاف بقیه‌ ابقای لطیفه که از فردا می‌کــِشد و می‌برندگان پنجگانگان پنجه و پرت.

سایه‌هایی بر شبی باریک که نور تو تر زانوی آویخته

خواستن به شکل شکایت

و حالا که زنده هــَ

این هم امروز

و شا فرداید.

تهران، بهمن ۱۳۹۱ هجری‌شمسی

 

 

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها