شا شتابد بر ننوشـ لازمــ تن با شتاید
همین که نشسته با به ننوشد خیره شـُدایـَد
شانههایت را پهلوی سرمای زمستان بیاویختــ ـزی
به یاد و خاطرهی ذوالاکتاف
طنابی که چشم از چشم از چشم گذریختهاند
برای کتوکول کولی.
و بگویی حا که ما زنده لا ایم فرصتی هم هــَ برای ننوشتن هــَ
برای نرفتن به دستترین آرزو دور هــَ
برای اتلاف بقیه ابقای لطیفه که از فردا میکــِشد و میبرندگان پنجگانگان پنجه و پرت.
سایههایی بر شبی باریک که نور تو تر زانوی آویخته
خواستن به شکل شکایت
و حالا که زنده هــَ
این هم امروز
و شا فرداید.
تهران، بهمن ۱۳۹۱ هجریشمسی