قدرت دولتی(۱۷)/ باب جسپ/ ترجمه‌ی آبذ

گرامشی و روابط بین‌الملل

گرچه گرامشی از ناکامی دولت-ملت ایتالیا در مقایسه با پروژه‌ی موفق ژاکوبنیِ دولت‌سازی در فرانسه تأسف می‌خورد، به این نکته نیز واقف بود که تحقق این پروژه حتی در فرانسه نیز دهه‌ها به طول انجامید و اینکه دولت-ملت‌های معاصر در بستری بین‌المللی بسیار متفاوت و عمیقاً مناقشه‌آمیز در حال شکل‌گیری بودند. برای مثال، او اشاره می‌کند که در حالی که معاهده‌ی ورسای امتیازات و اختیارات دولت-ملت‌ها را دوباره برقرار کرد، پروژه‌ی انقلاب جهانی بولشویکی در نهایت به‌سوی جامعه‌ای از ملت‌ها[1] هدف‌گیری می‌کرد. پس از ورسای، ملت دیگر نمی‌توانست -اگر اساساً هیچ‌گاه به‌طور کامل چنین جایگاهی داشته بود- افق مسلط زندگی دولت باشد. ازاین‌رو، تحلیل این مسئله اهمیت اساسی داشت که توازن نیروهای داخلی چگونه تحت تأثیر تعیین‌کننده‌ی نیروهای بین‌المللی و موقعیت ژئوپولیتیکی یک کشور قرار می‌گیرد، و نیز اینکه این توازن بین‌المللی آیا و چگونه نیروهای داخلی را دگرگون می‌کند؛ به‌گونه‌ای که جنبش‌های مترقی و انقلابی را تقویت یا تضعیف کند. (گرامشی ۱۹۷۱: ۱۱۶) ازاین‌رو، گرامشی بر این باور بود که «لازم است این واقعیت را در نظر بگیریم که روابط بین‌الملل با روابط داخلی دولت-ملت‌ها درهم‌تنیده می‌شوند و ترکیب‌های جدید، یگانه و از نظر تاریخی انضمامی ایجاد می‌کنند». (۱۹۷۱: ۱۸۲) او همچنین خاطرنشان می‌کرد که کسب هژمونی بین‌المللی تا حدی رابطه‌ای آموزشی است که بر مجموعه‌های تمدنیِ ملی و قاره‌ای تأثیر می‌گذارد. (۱۹۷۱: ۳۵۰؛ نیز نک. ۱۹۹۵: ۲۰۷–۲۰۸) این امر نه‌فقط درباره‌ی آمریکایی‌گرایی و فوردیسم، بلکه درباره‌ی نقش جنبش کمونیستی بین‌المللی و مشارکت آن در فعالیت‌های جبهه‌ی متحد نیز صدق می‌کرد.

هنگامی که گرامشی ابعاد بین‌المللی روابط اقتصادی، سیاسی و اجتماعی-فرهنگی را بررسی می‌کرد، فرض نمی‌گرفت که واحدهای بنیادی روابط بین‌الملل عبارت اند از اقتصادهای ملی، دولت‌های ملی یا جوامع مدنیِ شکل‌گرفته در چارچوب ملت‌ها. در عوض، او پیامدهای متقابل سازمان‌یابی اقتصادی و سیاسی، پیش‌فرض‌های اجتماعی و فرهنگی آنها، و پیامدهای گسستِ مقیاس‌های مسلطِ زندگی اقتصادی، سیاسی، فکری و اخلاقی را بررسی می‌کرد. این رویکرد او را نسبت به پیچیدگی‌های روابط بین‌مقیاسی حساس می‌کرد و او هرگز فرض نمی‌گرفت که این روابط در قالب یک سلسله‌مراتب ساده و تو‌در‌تو[2] سازمان یافته‌اند. رویکرد گرامشی به روابط بین‌الملل هرگز به شکلی نظام‌مند و منسجم عرضه نشد. بااین‌حال، به دلیل گرایش بسیار گسترده‌ای که برای بازسازی این رویکرد بر اساس تعمیم ساده‌ی استدلال‌های او از یک مقیاس ملیِ مفروض به مقیاس فراآتلانتیکی یا مقیاس گسترده‌ترِ فراملی وجود دارد، ارزش دارد که برخی از دلالت‌های آن را استخراج کنیم. اما یک «مقیاس‌بندی مجدد»[3] ساده‌انگارانه‌ی مفاهیمی همچون انقلاب منفعل، بلوک تاریخی، هژمونی، بلوک قدرت و مانند اینها، نمی‌تواند پیچیدگی‌های درگیری فکری و نظری گرامشی با مسائل مکان، فضا و مقیاس را دربرگیرد.

فلسفه‌ی پراکسیس و ماتریالیسم بومی‌گرایانه یا بومی‌شده‌ی او[4] (ایوز ۲۰۰۴b) او را نسبت به ساخت اجتماعیِ روابط اجتماعی، نهادها و هویت‌ها -از جمله ابعاد بین‌المللی آنها- بسیار حساس کرده بود. درواقع، او با دقت تأکید می‌کرد که مقولاتی مانند «شمال» و «جنوب» و «شرق» و «غرب» خود از نظر اجتماعی ساخته می‌شوند؛ بازتاب‌دهنده‌ی دیدگاه طبقات فرهنگیِ اروپا هستند؛ تفاوت‌های میان تمدن‌ها را به‌صورت ایدئولوژیک بازنمایی می‌کنند؛ و در زندگی عملی نیز واجد اهمیت مادی اند. (گرامشی ۱۹۷۱: ۴۴۷) این امر همچنین به این معنا بود که او به مبارزات مادی و فکری برای بازسازی مکان، فضا و مقیاس در واکنش به بحران لیبرالیسم، توسعه‌ی وابسته و استعمار داخلی در ایتالیا، و نیز به بحران‌های مشابه در نظم بین‌المللی (با رقابت‌های امپریالیستی آن و رویارویی میان سرمایه‌داری و سوسیالیسم نوپا) علاقه‌مند بود.

نخست، در حالی که مارکس عمدتاً تحلیلی انتزاعی-ساده از شیوه‌ی تولید سرمایه‌داری ارائه کرده بود، گرامشی این تحلیل را مفروض می‌گرفت و تمرکز خود را بر موقعیت‌های انضمامی[5] در صورت‌بندی‌های اجتماعیِ سرمایه‌داریِ نوظهور و توسعه‌یافته قرار می‌داد؛ صورت‌بندی‌هایی که در جهانی شکل می‌گرفتند که امپریالیسم و انقلاب بولشویکی آن را دگرگون کرده بودند. دوم، گرامشی تحلیل ساختار و روبنا را با تحلیل‌های سیاسیِ انضمامی درهم آمیخت. این امر یکی از عناصر اساسی مفهوم «بلوک تاریخی» او و دغدغه‌ی نظام‌مندش درباره‌ی نقش روشنفکران در میانجیگری میان این روابط بود. (برای نمونه، نک. پورتلی ۱۹۷۳) این تحلیل از زیرمقیاس ملی آغاز می‌شد و از آن فراتر می‌رفت؛ برای مثال، در تحلیل‌های او از روشنفکران ایتالیایی، آمریکاگرایی و فوردیسم، و شکست انقلاب بولشویکی در گسترش از «شرق» به «غرب». سوم، گرامشی در مخالفت نظری و سیاسی با اقتصادی‌گرایی، نقش جامعه‌ی سیاسی و جامعه‌ی مدنی را در شکل‌دادن و بازتولید روابط اقتصادی در مقیاس‌های گوناگون، تا سطح بین‌المللی و از جمله آن، نشان داد. چهارم، برخلاف رئالیسم و نورئالیسم در نظریه‌ی متأخر روابط بین‌الملل، گرامشی دولت-ملت را به‌عنوان واحد یا مقیاس بنیادی تحلیل فتیشیزه نمی‌کرد. در واقع، می‌توان آثار او را تأملی طولانی و مستمر درباره‌ی «ناکامی دولت ایتالیا در شکل‌دادن به خود به‌مثابه‌ی یک دولت ملی؛ ناکامی‌ای که بازتاب ظهور پرزحمت ملت مدرن ایتالیا بود و توازن نیروهای داخلی و بین‌المللی مانع آن شده بود» دانست. (۱۹۸۵: ۱۹۹) پنجم، گرامشی که در دوران جنگ بزرگ و پس از آن می‌نوشت (جنگی که با رقابت‌های بین‌امپریالیستی و خصومت آشکار میان بلوک سرمایه‌داری و اتحاد شوروی نوپا همراه بود) به‌ویژه به دو مسئله توجه داشت: الف) زمینه‌ی بین‌المللی، در کنار زمینه‌های ملی و منطقه‌ای، شکست جنبش طبقه‌ی کارگر و ظهور فاشیسم؛ و ب) گسترش آمریکایی‌گرایی و فوردیسم به‌عنوان مبنای نوسازی در ایتالیا و به‌طور کلی در اروپا. و ششم، او علاقه‌ای جدی به روابط بین‌الملل داشت و آثار مربوط به ژئوپولیتیک و دموپولیتیک[6] را )مفهومی که امروزه آن را «زیست‌سیاست»[7] می‌نامیم) مطالعه می‌کرد تا پیامدهای سیاسیِ توازن نیروها در عرصه‌ی بین‌المللی را بهتر درک کند.

در این زمینه، و برخلاف ملی‌گرایی روش‌شناختی که همچنان بر بخش بزرگی از اندیشه درباره‌ی روابط بین‌الملل تأثیر می‌گذارد، گرامشی تمایزی سخت و صلب میان امر ملی و امر بین‌المللی ترسیم نمی‌کرد، بلکه مسائل مربوط به چفت‌وبست بین‌مقیاسی و تأثیرگذاری متقابل را به شیوه‌ای پیچیده‌تر و دیالکتیکی بررسی می‌کرد.

آیا روابط بین‌الملل، از نظر منطقی، مقدم بر روابط اجتماعیِ بنیادی هستند یا از آنها پیروی می‌کنند؟ هیچ تردیدی نمی‌تواند وجود داشته باشد که آنها تابع روابط اجتماعی بنیادی‌اند. هر نوآوری ارگانیک در ساختار اجتماعی، از طریق تجلیات فنی-نظامیِ خود، روابط مطلق و نسبی در عرصه‌ی بین‌المللی را نیز به‌صورت ارگانیک تغییر می‌دهد. حتی موقعیت جغرافیاییِ یک دولت ملی نیز از نظر منطقی مقدم بر تغییرات ساختاری نیست، بلکه از آنها تبعیت می‌کند؛ هرچند خود نیز تا اندازه‌ای بر آنها واکنش متقابل دارد (دقیقاً تا آنجا که روبناها بر ساختار، سیاست بر اقتصاد و غیره واکنش نشان می‌دهند). بااین‌حال، روابط بین‌الملل هم به‌صورت منفعل و هم به‌صورت فعال بر روابط سیاسی (یعنی هژمونی میان احزاب) واکنش نشان می‌دهند. (۱۹۷۱: ۱۷۶)

گرامشی در تحلیل پیوند متقابل ائتلاف‌های طبقاتی داخلی و سیاست اقتصادی خارجی، پیوندهای میان راهبرد اقتصادی، سیاسی و بین‌المللی را بررسی می‌کند. طبقه‌ی حاکم ایتالیا می‌بایست میان دو گزینه انتخاب می‌کرد: نخست، دموکراسی روستایی مبتنی بر «ائتلاف با دهقانان جنوب، سیاست تجارت آزاد، حق رأی همگانی، تمرکززدایی اداری و قیمت‌های پایین برای محصولات صنعتی»؛ یا دوم، «یک بلوک صنعتیِ سرمایه‌دار-کارگر، بدون حق رأی همگانی، همراه با موانع تعرفه‌ای، حفظ دولتی به‌شدت متمرکز (که بیانگر سلطه‌ی بورژوازی بر دهقانان، به‌ویژه در جنوب و جزایر بود)، و سیاستی اصلاح‌طلبانه در زمینه‌ی دستمزدها و آزادی‌های اتحادیه‌ای». (۱۹۷۸: ۴۴۹–۴۵۰) همان‌گونه که گرامشی بلافاصله در ادامه می‌افزاید، تصادفی نبود که طبقه‌ی حاکم راه‌حل دوم را برگزید.

 

نتیجه‌گیری

گرامشی نه‌تنها بر ویژگی تاریخیِِ خاصِ همه‌ی روابط اجتماعی تأکید می‌کرد، بلکه -هرچند با صراحتِ کمتری- نسبت به جای‌گیری متمایز آنها در مکان، فضا و مقیاس نیز حساس بود. ازاین‌رو، تقریباً همه‌ی مفاهیم کلیدی او، همان‌قدر که نسبت به مسائل دوره‌بندی، ساختارهای تاریخی، موقعیت‌های انضمامی خاص و پویایی‌های اجتماعی حساس اند، به مسائل مکان، فضا و مقیاس نیز حساسیت دارند. چه روابط تولید را در نظر بگیریم، چه بازار معین[8] را، چه تقابل میان پویایی آمریکاگرایی و فوردیسم و رکود نسبی اقتصادهای برنامه‌ریزی‌شده‌ی اروپایی و شوروی را، چه اشکال روابط طبقاتی (از نظر اقتصادی، سیاسی و فکری) را، چه سرزمین‌مندیِ شکل‌گیری دولت و قوت یا ضعف نسبی دولت‌های خاص را -که هم از منظر جامعه‌ی سیاسی و هم جامعه‌ی مدنی بررسی می‌شوند- چه ریشه‌های فضاییِ روشنفکران و کارکردهای متفاوت آنان در سازمان‌دهی اقتصادی، سیاسی و اخلاقی را، چه ماهیت ائتلاف‌های سیاسی را، و چه اشکال مناسب راهبرد اقتصادی-صنفی، سیاسی و نظامی و مانند آن را، در همه‌ی این موارد گرامشی به همان اندازه که به‌عنوان متفکری تاریخی ظاهر می‌شود، متفکری فضایی نیز جلوه می‌کند. این امر ریشه در دغدغه‌ی عمیقاً تاریخ‌گرایانه‌ی او نسبت به فضا-زمان‌مندی[9] همه‌ی روابط اجتماعی دارد. افزون بر این، تحلیل گرامشی از راهبرد نیز، هم به‌طور عینی و هم به‌طور استعاری، نسبت به زمانمندی و فضامندی حساس بود. گرامشی نه‌تنها بر درهم‌تنیدگی زمانمندی‌های متفاوت در موقعیت‌ها و موقعیت‌های انضمامیِ پیچیده تأکید می‌کرد و در پی یافتن گشایش‌هایی میان اکنونِ وابسته به مسیرِ طی‌شده[10] و آینده‌های ممکن بود، بلکه راهبرد را ذاتاً فضایی نیز می‌دانست.

او همواره از ضرورت بسیج درون و در میان مکان‌ها، فضاها و مقیاس‌های مشخص آگاه بود؛ مکان‌ها، فضاها و مقیاس‌هایی که هر یک تعینات متمایز و گزینشگری‌های راهبردیِ خاص خود را دارند. آنچه در هر دو مورد در معرض تغییر قرار دارد، دگرگونی افق‌های فضا-زمانیِ کنش و درهم‌تنیدگی زمانمندی‌ها و فضامندی‌های متفاوت است. تنها در چنین بستری است که مفاهیم گرامشیِ جنگ موضعی و جنگ مانوری معنای خود را پیدا می‌کنند. زیرا علاقه‌ی او به مکان، فضا و مقیاس صرفاً جنبه‌ای دانشگاهی یا نظری نداشت، بلکه با تحلیل او از موقعیت‌های انقلابیِ انضمامی ارتباط مستقیم داشت. ازاین‌رو، او استدلال می‌کند که باید یک اراده‌ی جمعی شکل گیرد، با درجه‌ای از انسجام و قدرت که برای تحقق کنشی که در زمان و فضای جغرافیاییِ وقوع رویداد تاریخی، هماهنگ و هم‌زمان باشد، ضروری و کافی است:

اراده‌ای جمعی باید با آن درجه‌ای که برای تحقق کنشی ضروری و کافی است شکل گیرد؛ کنشی که در زمان و فضای جغرافیایی‌ای که رویداد تاریخی در آن رخ می‌دهد، هماهنگ و هم‌زمان باشد. (۱۹۷۱: ۱۹۴)

خلاصه آنکه، ملاحظات گرامشی درباره‌ی شکست‌های سیاسیِ راهبرد چپ نیز همان‌قدر که به تاریخمندی توجه دارند، به فضامندی نیز حساس اند.

 

 

 

فصل۵

دیدگاه پولانزاس درباره‌ی دولت به‌مثابه‌ی رابطه‌ی اجتماعی

 

دولت، قدرت، سوسیالیسم

کتاب دولت، قدرت، سوسیالیسم از برداشت معینی که پیش‌تر داشتم فاصله می‌گیرد؛ یعنی برداشت از خودایستایی نسبی دولت که واقعیت اجتماعی را برحسب سطوح یا حوزه‌های متمایز در نظر می‌گرفت. در مجموع، این همان برداشت آلتوسری بود. در اینجا مجموعه‌ای از نقدها را مطرح می‌کنم، زیرا این برداشت نتوانسته بود ویژگی خاص دولت را به‌دقت در جای خود قرار دهد و نتوانسته بود روابط میان دولت، جامعه و اقتصاد را به‌قدر کافی دقیق درک کند.

…برای مثال، درست است که من برای مدتی تمایل داشتم دولت را (حتی در معنای گسترده‌ی آن، که دستگاه‌های ایدئولوژیک را نیز دربرمی‌گرفت) به‌عنوان (تقریباً) تنها محل نهادهای قدرت در نظر بگیرم. این یک خطا بود: در جامعه مجموعه‌ای از مراکز قدرتِ دیگری نیز وجود دارند که از اهمیت فوق‌العاده‌ای برخوردار اند؛… در این کتاب کوشیده‌ام هم از برداشتی فاصله بگیرم که دولت را کلیت قدرت می‌داند، و هم از برداشتی که نقش دولت را به‌کلی، یا تقریباً به‌کلی، نادیده می‌گیرد: یعنی برداشت فوکو یا، در نهایت، برداشت رِوو لیبِر[11] [به سردبیری کاستوریادیس، لوفور و گوشه]. (پولانزاس ۱۹۷۸a: ۲۷–۲۸، ترجمه‌ی من)

پولانزاس اغلب ما را با توانایی خود در پروراندن بینش‌های تازه درباره‌ی دولت و نیز با تغییر مواضع سیاسی‌اش در قبال مسائل عمده شگفت‌زده می‌کند؛ آن هم در حالی که همچنان به ماتریالیسم تاریخی به‌عنوان یک برنامه‌ی پژوهشی و راهنمای کنش سیاسی وفادار می‌ماند. از نظر نظری، او ابتدا از اگزیستانسیالیسم سارتر الهام گرفت، سپس به ساختارگرایی آلتوسری روی آورد و بعدها از دیدگاه‌های فوکو درباره‌ی ماهیت رابطه‌ای و پراکندگی همه‌جاییِ قدرت تأثیر پذیرفت. از نظر سیاسی، او به‌ترتیب به سیاست دموکراتیک، مارکسیسم-لنینیسم، یوروکمونیسمِ چپ، و سرانجام به سیاستی دموکراتیک و رادیکال متعهد شد که چندحزبی بود و بر ائتلاف‌های میان‌طبقاتی و نقش مستقل جنبش‌های اجتماعی تأکید داشت. (نک. جسپ ۱۹۸۵a؛ ۱۹۹۱) دغدغه‌ی او برای فهم سیاست یونان و فرانسه سرانجام او را به این بینش رساند که دولت یک رابطه‌ی اجتماعی است؛ بینشی که او آن را تحقق دیرانتظارِ نظریه‌ی مارکسیستی دولت می‌دانست. (نک. پولانزاس ۱۹۷۶c، ۱۹۷۷ و ۱۹۸۰b)

[1]. society of nations

[2]. nested hierarchy

[3]. re-scaling

[4]. vernacular materialism

[5]. concrete conjunctures

[6]. demo-politics

[7]. bio-politics

[8]. mercato determinato

[9]. spatio-temporality

[10]. path-dependent present

[11]. Revue Libre

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها