قدرت دولتی(۱۸)/ باب جسپ/ ترجمه‌ی آبذ

نظریه‌ی مارکسیستی و راهبرد سیاسی

آثار پولانزاس، به رغم آنچه انتزاع‌گرایی افراطی[1] و ابهامات نظری آن خوانده شده است (میلیبند ۱۹۷۰، ۱۹۷۳)، در درجه‌ی نخست از تعهدات عمیق او به جنبش‌های معاصرِ طبقه‌ی کارگر و جنبش‌های دموکراتیکِ مردمی برانگیخته می‌شد. (جسپ ۱۹۸۵a) ازاین‌رو، او نظریه‌های سرمایه‌داری انحصاری دولتی را نقد می‌کرد؛ همچنین دیدگاهی را نقد می‌کرد که معتقد بود نوعی «اولتراامپریالیسم» اکنون تحت هژمونی یک ابر‌دولت آمریکایی یا سلطه‌ی سرمایه‌ی انحصاریِ فاقد دولت سازمان یافته است؛ و نیز این دیدگاه را که جامعه‌ی اقتصادی اروپا در حال تبدیل‌شدن به دستگاهی سیاسی و فراملی است که قرار است در مبارزه‌ی سرمایه‌ی اروپا با هژمونی سرمایه‌ی آمریکا در خدمت آن باشد.

دغدغه‌ی پولانزاس نسبت به راهبرد سیاسی به‌ویژه در تحلیل‌های او از تغییرات در امپریالیسم و پیامدهای آنها برای دولت‌های ملی و مبارزات طبقاتی در اروپا، نگرانی‌هایش درباره‌ی گذار دموکراتیک به جوامع دموکراتیک پس از بحران دیکتاتوری‌های یونان، پرتغال و اسپانیا در اواسط دهه‌ی ۱۹۷۰، تأملاتش درباره‌ی بحران نوظهور سوسیالیسم دولتی، و علاقه‌اش به چشم‌اندازهای دموکراسی رادیکال در شرایط گرایش به سوی دولت‌گرایی اقتدارگرا[2] آشکار است. پولانزاس در درگیرشدن با این مسائل بود که علایق دیرینه‌ی خود در نظریه‌ی دولت و راهبرد سیاسی را با مضامین اقتصادی سنتیِ مارکسیستی، به شکلی نزدیک‌تر و منسجم‌تر، پیوند داد.

مضامین اقتصادی نخست در آثار او درباره‌ی بین‌المللی‌شدن سرمایه برجسته شدند (پولانزاس ۱۹۷۵) و سپس در دولت، قدرت، سوسیالیسم (۱۹۷۸b) با نظریه‌ی دولت او پیوندی حتی نزدیک‌تر پیدا کردند. پولانزاس همچنین بینش‌های تازه‌ای به نقد سنتی مارکسیستیِ اقتصادسیاسی افزود. به‌ویژه، او فرآیند کار را برحسب یک تقسیم‌کار پیچیده‌ی اقتصادی، سیاسی و فکری تحلیل کرد که در آن، آثار شکل‌دهنده و کنش‌های دولت همواره حضور داشتند. به همین ترتیب، او طبقات اجتماعی را نه صرفاً بر اساس جایگاه محدود اقتصادی‌شان در تولید، توزیع و مصرف، بلکه برحسب «بازتولید گسترده»ی[3] آنها مطالعه کرد. مفهوم بازتولید گسترده به نقش روابط اقتصادی، سیاسی و ایدئولوژیک در درون گردش سرمایه و روابط تولیدیِ غیرسرمایه‌دارانه اشاره دارد؛ روابطی که نه‌تنها تقسیم فنی کار، بلکه اشکال متغیر کنترل مدیریتی و روابط ایدئولوژیک را نیز دربرمی‌گیرند.

چنان‌که پولانزاس اشاره می‌کند، مارکس پیشاپیش به این مسئله اشاره کرده بود؛ از جمله در بحث‌هایش درباره‌ی استبداد کارخانه‌ای[4] و نقش علم در فرآیند تولید سرمایه‌داری. (۱۹۷۸b: ۵۵) اما پولانزاس این تحلیل را در دو جهت بسط داد: الف) برحسب چفت‌وبستِ متغیر روابط اقتصادی، سیاسی و ایدئولوژیک در درون تولید سرمایه‌داری (۱۹۷۵: ۱۰۹–۱۳۸)؛ و ب) برحسب اشکال متغیر دولت سرمایه‌داری و تقسیم‌کار فکری-یدی و نقشی که اینها در بازتولید کلیِ روابط تولید اجتماعی ایفا می‌کنند. (۱۹۷۵: ۱۶۵–۱۶۸؛ و ۱۹۷۸b: ۲۶–۲۷، ۵۵–۵۷، ۸۰–۸۲، ۱۶۶–۱۹۴) در مجموع، رویکرد او بر دو ادعای محوری استوار است: «روابط سیاسی-ایدئولوژیک از پیش در خودِ شکل‌گیریِ واقعیِ روابط تولید حضور دارند»؛ و «فرآیند تولید و استثمار مستلزم بازتولید روابط سلطه و تابعیتِ سیاسی-ایدئولوژیک است.» (۱۹۷۸b: ۲۶، ۲۷) بنابراین، پولانزاس روابط اجتماعی تولید را در این معنای گسترده یا یکپارچه[5] در مرکز تحلیل خود از مبارزه‌ی طبقاتی قرار داد و بازتولید اجتماعی آنها را برحسب شرایط اقتصادی، سیاسی و ایدئولوژیکِ به‌هم‌پیوسته‌ای بررسی کرد که بر انباشت سرمایه، هم در درون گردش سرمایه و هم فراتر از آن، تأثیر می‌گذارند. (نک. ۱۹۷۵؛ ۱۹۷۸b)

 

ملاحظات روش‌شناختی جدید

پولانزاس در آخرین اثر عمده‌ی خود برنامه‌ای گسترده را پیش روی خود قرار داد. دغدغه‌های او از تحولات سرمایه‌داری معاصر و ظهور شکل جدیدی از دولت سرمایه‌داری، تا سوسیالیسم واقعاً موجود، راهبرد سیاسی و دموکراسی رادیکال را دربرمی‌گرفت. اما او ابتدا مجموعه‌ای از رهنمودها و استدلال‌های نظریِ بنیادی را ارائه کرد. بسیاری از این مباحث در آثار پیشین او نیز یافت می‌شوند، اما برخی برای نخستین بار در دولت، قدرت، سوسیالیسم مطرح شدند. به‌ویژه، او رویکرد رابطه‌ای خود را نسبت به «مادیّت نهادی»[6] دولت بسط داد و نوعی همگرایی یا نزدیکیِ نسبی، هرچند انتقادی، با تحلیل فوکو از قدرت برقرار کرد. (فصل ۶ در ادامه) ایده‌های اصلی در «مقدمه» ارائه شده‌اند. پولانزاس پس از آنکه بار دیگر، هم رویکردهای ابزارگرایانه و هم رویکردهای اراده‌گرایانه به قدرت دولتی را رد کرد، رویکرد خود را با جزییات بیشتری نسبت به گذشته بسط داد. به‌طور مشخص، او استدلال کرد که سلطه‌ی طبقاتیِ سیاسی در سازمان مادی و نهادهای نظام دولتی حک شده است؛ و اینکه این «مادیّت نهادی» نیز به نوبه‌ی خود در روابط تولید و تقسیم اجتماعی کار ریشه دارد. (۱۹۷۸b: ۱۴)

پولانزاس در بحث از روابط تولید و تقسیم اجتماعی کار، بیش از آنکه به اثر پیشین و ساختارگرایانه‌تر خود، قدرت سیاسی و طبقات اجتماعی (۱۹۷۳)، تکیه کند، از طبقات در سرمایه‌داری معاصر (۱۹۷۵) بهره گرفت. زیرا تمرکز او بر درهم‌نفوذیِ لحظات کم‌وبیش متمایز اقتصادی، سیاسی و ایدئولوژیکِ تقسیم اجتماعی کار بود، نه بر ماتریس ساختاری‌ای که از مناطق اقتصادی، سیاسی و ایدئولوژیکِ شیوه‌ی تولید سرمایه‌داری تشکیل شده است. او استدلال می‌کرد که فرآیند تولید بر وحدتِ فرآیند کار و روابط تولید استوار است؛ روابطی که تحت سلطه‌ی روابط تولید سازمان یافته‌اند. این روابط صرفاً اقتصادی نیستند (چه رسد که صرفاً فنی باشند) بلکه لحظات سیاسی و ایدئولوژیکِ معینی را نیز دربرمی‌گیرند. قدرت، از یک سو، در استثمار اقتصادی، جایگاه طبقات مختلف در دستگاه‌ها و سازوکارهای گوناگون قدرت در بیرون از دولت، و از سوی دیگر در خودِ نظام دولتی، مبانی معینی دارد.

قدرت طبقاتی، نخست، به‌وسیله‌ی موقعیت‌های متضادی تعیین می‌شود که طبقات مختلف در تقسیم اجتماعی کار اشغال می‌کنند. اما علاوه بر این، به‌وسیله‌ی شیوه‌های متفاوت سازمان‌یابی آنها و راهبردهای متفاوتشان در حوزه‌های مختلف مبارزه‌ی طبقاتی نیز تعیین می‌شود. (۱۹۷۸b: ۱۴۷؛ نیز نک. ۱۹۷۳: ۹۵، ۱۰۵–۱۰۷) زیرا تولید و استثمار، خود نیز روابط سلطه و تابعیتِ سیاسی-ایدئولوژیک را دربرمی‌گیرند و بازتولید می‌کنند. (۱۹۷۸b: ۲۶–۲۷) به بیان دیگر، سیاست و ایدئولوژی صرفاً به بازتولید شرایط کلی و بیرونی‌ای که تولید در آنها رخ می‌دهد محدود نیستند؛ آنها همچنین در قلب فرآیند کار، به‌عنوان لحظات سازنده‌ی روابط اجتماعی تولید، حضور دارند. بنابراین، روابط تولید در قالب قدرت‌های طبقاتیِ مشخصی بیان می‌شوند که به‌صورت ارگانیک با روابط سیاسی و ایدئولوژیکِ عام‌تری چفت‌وبست شده‌اند؛ روابطی که آنها را انضمامی و مشروع می‌سازند. (۱۹۷۸b: ۲۶–۲۷) پولانزاس در ارائه‌ی رویکرد رابطه‌ایِ جدید خود استدلال می‌کند که حوزه‌های اقتصادی و سیاسی «از همان ابتدا به‌واسطه‌ی رابطه و چفت‌وبست متقابلشان شکل می‌گیرند؛ فرآیندی که در هر شیوه‌ی تولید از طریق نقش تعیین‌کننده‌ی روابط تولید تحقق می‌یابد.» (۱۹۷۸b: ۱۷، تأکید در اصل) این دیدگاه هرگونه نظریه‌ی عام درباره‌ی اقتصاد یا دولت را منتفی می‌کند و ضرورت تحلیل‌های نظریِ خاص درباره‌ی انواع مشخص اقتصاد یا دولت را نشان می‌دهد. پولانزاس همچنین بار دیگر تأکید می‌کند که جدایی نهادیِ نسبی دولت در شیوه‌ی تولید سرمایه‌داری موضوعی متمایز برای تحلیل فراهم می‌آورد. اما این موضوع دیگر، چنان‌که در قدرت سیاسی و طبقات اجتماعی مطرح بود، «امر سیاسی» به‌عنوان حوزه‌ای متمایز و نسبتاً خودمختار درون چفت‌وبستِ کلیِ شیوه‌ی تولید سرمایه‌داری نیست. در عوض، اکنون «امر سیاسی» به چیزی جز شکل سرمایه‌دارانه‌ی حضور امر سیاسی در شکل‌گیری و بازتولید روابط تولید بازتعریف می‌شود. (۱۹۷۸b: ۱۹) بر همین اساس، این حضور متمایز، کانون جدید نظریه‌ی منطقه‌ایِ پولانزاس درباره‌ی دولت سرمایه‌داری و رابطه‌ی آن با طبقات اجتماعی و مبارزه‌ی طبقاتی است. (۱۹۷۸b: ۱۴–۲۲، ۲۵–۲۷؛ نیز نک. ۱۹۷۳: ۱۳، ۱۷–۱۸، ۲۲)

پس از این ملاحظات روش‌شناختیِ مختصر، و برخی ملاحظات دیگر، پولانزاس به ماهیت کلی دولت سرمایه‌داری می‌پردازد. این ماهیت چیزی بیش از سرکوب و/یا فریب ایدئولوژیک است. دولت صرفاً قواعد بازی اقتصادی را به‌صورت منفی محدود و از آنها محافظت نمی‌کند و/یا در طبقات فرودست «آگاهی کاذب» ایجاد نمی‌کند. برعکس، دولت به‌طور فعال در شکل‌دهی و حفظ روابط تولید و تقسیم اجتماعی کار، سازمان‌دهی وحدت هژمونیک طبقاتی برای بلوک قدرت، و مدیریت مبانی مادیِ رضایت در میان توده‌های مردمی مشارکت دارد. خلاصه اینکه، نقش دولت در بازتولید سلطه‌ی طبقاتی، نقشی مثبت و فعال است و به‌هیچ‌وجه نمی‌توان آن را به دوگانه‌ی ساده‌ی سرکوب-ایدئولوژی تقلیل داد. پولانزاس تأکید می‌کند که سنگ‌بنای قدرت در صورت‌بندی‌های اجتماعیِ تقسیم‌شده به طبقات، قدرت طبقاتی است. این قدرت در قدرت اقتصادی و روابط تولید ریشه دارد، نه در دولت. بااین‌حال، پولانزاس با توجه به نقش نهاییِ تعیین‌کننده‌ی روابط تولید، استدلال می‌کند که قدرت سیاسی از تقدم بنیادی برخوردار است. زیرا تغییرات در قدرت دولتی، تمامی دگرگونی‌های اساسیِ دیگر در روابط طبقاتی و غیرطبقاتی را مشروط می‌کنند. ازاین‌رو، پولانزاس، به شیوه‌ای که یادآور فوکو است (نک. فصل ۶)، پیوسته بر مثبت‌بودن و همه‌جایی‌بودن دولت در شکل‌دهی و بازتولید روابط تولید تأکید می‌کند. او دولت را چنین تعریف می‌کند: «عاملی که روابط سیاسی-ایدئولوژیک را در شکلی خاصِ هر شیوه‌ی تولید معین، متمرکز، متراکم، مادیت‌بخش و مجسم می‌کند.» (۱۹۷۸b: ۲۷) ازاین‌رو، دولت همه‌جا حضور دارد. درواقع، پولانزاس استدلال می‌کند: «ما نمی‌توانیم هیچ پدیده‌ی اجتماعی‌ای (هیچ دانش، قدرت، زبان یا نوشتاری) را چنان تصور کنیم که پیش از دولت، در وضعیتی مستقل از دولت قرار داشته باشد؛ زیرا هر واقعیت اجتماعی باید در نسبت با دولت و تقسیمات طبقاتی قرار گیرد.» (۱۹۷۸b: ۳۹) هر واقعیت اجتماعی باید به‌گونه‌ای فهمیده شود که با دولت روابطی سازنده و مقوّم داشته باشد. این امر، هم روابط طبقاتی و هم روابط غیرطبقاتی را دربرمی‌گیرد؛ زیرا دولت در همه‌ی روابط قدرت مداخله می‌کند، به آنها تعیّن طبقاتی می‌بخشد و آنها را در شبکه‌ی قدرت‌های اقتصادی، سیاسی و ایدئولوژیکِ طبقه‌ی مسلط درهم می‌تند. (۱۹۷۸b: ۴۰، ۴۳) بااین‌حال، از آنجا که روابط طبقاتی همواره و ضرورتاً روابط مبارزه هستند، در برابر ادغام‌شدن در دستگاه‌ها مقاومت می‌کنند و تمایل دارند از کنترل نهادی بگریزند. از این منظر، درواقع، سازوکارهای قدرت خودمحدودکننده هستند. زیرا آنها همواره مبارزات طبقات تحت سلطه را در خود جای می‌دهند و متراکم می‌کنند، بی‌آنکه لزوماً بتوانند آنها را به‌طور کامل ادغام یا جذب کنند. مبارزه‌ی طبقاتی همواره بر نهادها-دستگاه‌های قدرت تقدم دارد. (۱۹۷۸b: ۱۴۹–۱۵۲) و از آنجا که هم مبارزات طبقاتی و هم مبارزات غیرطبقاتی از کنترل دولت می‌گریزند، قدرت دولتی همواره موقتی، شکننده و محدود است. (۱۹۷۸b: ۴۳–۴۵)

[1]. hyper-abstractionism

[2]. authoritarian statism

[3]. extended reproduction

[4]. factory despotism

[5]. expanded، or integral

[6]. institutional materiality

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها