قدرت دولتی(۶)/ باب جسپ/ ترجمه‌ی آبذ

مرحله‌ی سوم در رویکرد راهبردی-رابطه‌ای

به نظر می‌رسد استدلال‌های موافق اقتصادسیاسی فرهنگی[1] در چندین زمینه در طول دهه‌ی ۱۹۹۰ و به‌عنوان بخشی از چرخش فرهنگی و/یا در واکنش به آن پدیدار شده باشند. صورت کنونی این رویکرد توسط پژوهشگران دانشگاه لنکستر و با بهره‌گیری از دامنه‌ای بسیار گسترده‌تر از منابع شکل گرفت. رویکرد لنکستر پیشاپیش در رویکردهای نوگرامشی‌گرایانه‌ی من به دولت و نظریه‌ی تنظیم، و نیز در آثار سام درباره‌ی ابعاد گفتمانی و مادیِ انتقال هنگ‌کنگ به چینِ سرزمین اصلی در ۱۹۹۷ (سام 1994) و درباره‌ی راهبردهای اقتصادی شرق آسیا (سام 1996, 2000) نمود یافته بود. سام در اوایل دهه‌ی ۱۹۹۰، اقتصادسیاسی فرهنگی را avant le concept، یعنی پیش از آنکه به‌عنوان مفهوم صریح و صورت‌بندی‌شده مطرح شود، و خارج از یک چارچوب صراحتاً راهبردی-رابطه‌ای آغاز کرد؛ و درواقع، برای عاملیت و سازوکارهای سوژه‌شدن وزن بیشتری قایل بود. (برای نمونه‌های بیشتر، به کتاب‌شناسی مراجعه کنید.) در نتیجه‌ی گفت‌وگوهای مشترک مستمر و پژوهش‌های مشارکتیِ ما، نوعی همگرایی دوجانبه رخ داده است: او مفاهیم راهبردی-رابطه‌ای را در رویکرد خود ادغام کرده و من نیز به نشانه‌زایی (و به‌صورت صریح‌تر و با وزن بیشتری) توجه کرده‌ام. ریشه‌های علاقه‌ی من به اقتصادسیاسی فرهنگی به سال‌های بسیار دور بازمی‌گردد، اما این علاقه برای مدت طولانی در مرتبه‌ی دومِ علاقه‌ی من به نظریه‌ی دولت و رویکرد تنظیم قرار داشت. البته باید توجه داشت که اقتصادسیاسی فرهنگی در برخی از صورت‌بندی‌های مهم اقتصادسیاسی انتقادی (ازجمله در برخی وجوه آثار بنیان‌گذاران مارکسیسم) و نیز در برخی از صورت‌های نهادگرایی، پیشاپیش مطرح شده بود. اقتصادسیاسی فرهنگی همچنین با شماری از تلاش‌های معاصرِ رشته‌ای و میان‌رشته‌ای، شباهت‌ها و هم‌پوشانی‌های قابل‌توجهی دارد.

نخستین نظریه‌پرداز دولت که به‌صراحت با رویکرد راهبردی-رابطه‌ای کار می‌کرد و دریافت که این رویکرد را می‌توان در مورد گفتمان نیز به کار گرفت، کالین هِی بود که پیش‌تر در دانشگاه‌های لنکستر و بیرمنگام فعالیت می‌کرد و اکنون در دانشگاه شفیلد است. او این رویکرد را برای بررسی این موضوع به کار گرفت که چگونه پارادایم‌های گفتمانی، برخی از مخاطبان، هویت‌ها/موقعیت‌یابی‌های گفتمانی، راهبردها و تاکتیک‌های گفتمانی و گزاره‌های گفتمانی را بر دیگران ترجیح می‌دهند. (برای مثال، هِی 1995a, 1995b, 1996, 1998؛ جنسون 1995؛ جسپ 2004b) مارکس پیش‌تر این موضوع را در ارتباط با گفتمان‌های بدیل درباره‌ی علل مادیِ فقر و مسئولیت اجتماعی در قبال آن، و پیامدهای این گفتمان‌ها برای مبارزه‌ی سیاسی میان نیروهای محافظه‌کار و ترقی‌خواه بررسی کرده بود (مارکس 1844)؛ و چند سال بعد نیز آن را در ارتباط با ناکافی‌بودن گفتمان‌های سیاسیِ موجود برای بسیج نیروهای فرودست در پشت یک راهبرد انقلابیِ واقعی و متناسب با سرمایه‌داری معاصر مورد بررسی قرار داد. (مارکس 1850, 1852؛ همچنین نگاه کنید به فصل ۳) تحلیل گرامشی از انقلاب منفعل و هژمونی نیز می‌تواند با بازخوانی در قالبی مشابه و نظریه‌محور درباره‌ی گفتمان، به‌گونه‌ای تفسیر شود که حساسیت او نسبت به تغییر دامنه‌ی امکانِ چفت‌وبستِ پروژه‌های هژمونیک را نشان دهد. (گرامشی 1971) آثار اولیه‌ی هِی در این زمینه بر شیوه‌هایی تمرکز داشت که در آنها ایده‌ها، روایت‌ها و گفتمان به‌طور کلی، نقشی اساسی در میانجیگریِ ساخت‌یابی اجتماعی ایفا می‌کنند. او به‌ویژه استدلال می‌کرد که در دوره‌های هراس اخلاقی یا بحران اجتماعی -که اغلب با سردرگمی و سرگشتگی اخلاقی یا اجتماعی همراه اند- کشمکش بر سر تفسیر یک موقعیت اقتضاییِ نامطمئن می‌تواند تحولات بعدی را شکل دهد. مهم‌تر از آن، در زمینه‌ی بحث حاضر، توانایی پیروزشدن در چنین کشمکش‌هایی نه‌فقط به مؤلفه‌های ساختاری (گزینشگری راهبردی) بلکه به مؤلفه‌های گفتمانی (گزینشگری گفتمانی) نیز وابسته بود. زیرا میزان طنین‌یافتنِ گفتمان‌های خاص، و خیالواره‌ها و پروژه‌های مرتبط با آنها، تابعی از میدان گفتمانی به‌طور کلی است. (به‌ویژه نگاه کنید به هِی 1995a, 1996) هِی در آثار بعدی خود این بینش مهمِ راهبردی-رابطه‌ای را بیشتر بسط داده و آن را به استدلالی گسترده درباره‌ی نقش چارچوب‌بندی شناختیِ کنش و، به طریق اولی، اهمیت راهبردها و مبارزات بر سر چنین چارچوب‌بندی‌ای تبدیل کرده است. ازاین‌رو، او استدلال می‌کند:

اگر اصرار بر اینکه تمایز میان ساختار و عاملیت، تمایزی تحلیلی و نه واقعی است، بحث‌برانگیز باشد، آن‌گاه دومین مقدمه‌ی هستی‌شناختیِ رویکرد راهبردی-رابطه‌ای، آن‌گونه که در اینجا [توسط کالین هِی] بسط یافته است، دست‌کم به همان اندازه بحث‌برانگیز است. این مقدمه عبارت است از اینکه تمایز میان امر مادی و امر ایده‌ای نیز صرفاً تحلیلی است. همان‌گونه که ساختارها و عاملان به‌صورت منفرد و جدا از یکدیگر وجود ندارند، امر مادی و امر ایده‌ای نیز به‌صورتی پیچیده درهم‌تنیده و متقابلاً وابسته‌اند. آنچه ممکن است این تأکید هستی‌شناختی را حتی بحث‌برانگیزتر کند، این تصور رایج است که خودِ امر مادی، قلمرو امر واقعی را محدود و مشخص می‌کند. گرچه این امر ممکن است برای کسانی که مایل اند دسترسی خود به یک روش‌شناسی اثبات‌گرایانه را حفظ کنند، فرضی مفید و مناسب باشد، اما سازگارکردن آن با تجربه‌های خودمان تا اندازه‌ای دشوار است. زیرا، حتی اگر بعدها و در تاریخی دیگر آنها را رد کنیم، ایده‌هایی که درباره‌ی محیط پیرامون خود داریم (برای مثال، درباره‌ی اینکه چه‌چیزی شدنی، ممکن و مطلوب است) آثار واقعی و قائم‌به‌ذات[2] بر جای می‌گذارند. افزون بر این، این ایده‌ها مستقل از خودِ آن محیط چنین اثری ایجاد نمی‌کنند؛ هم خودِ این آثار و هم ایده‌هایی که در وهله‌ی نخست شکل می‌دهیم، از طریق زمینه‌ای که در آن قرار داریم میانجیگری می‌شوند. در نتیجه، همانند مسئله‌ی ساختار و عاملیت، هرچند ممکن است از نظر تحلیلی مفید باشد که میان امر مادی و امر ایده‌ای تمایز بگذاریم، مهم است که یک راهبرد تحلیلی این تمایز را به دوبنی‌انگاری هستی‌شناختی تبدیل نکند…

بار دیگر، دسترسی به خودِ زمینه نیز از طریق گفتمان میانجیگری می‌شود. نحوه‌ی رفتار عاملان (راهبردهایی که اساساً از ابتدا در نظر می‌گیرند، راهبردهایی که در نهایت به کار می‌گیرند، و سیاست‌هایی که صورت‌بندی می‌کنند) بازتاب‌دهنده‌ی درک آنان از زمینه‌ای است که در آن قرار دارند. افزون بر این، این درک ممکن است دامنه‌ی کاملی از بدیل‌های واقع‌بینانه را از میان بردارد و حتی ممکن است در طول زمان، به تفسیری به نحوی نظام‌مند نادرست از زمینه‌ی مورد بحث تبدیل شود. بااین‌حال، برای آنکه ایده‌ها، روایت‌ها و پارادایم‌های خاص بتوانند همچنان به‌عنوان الگوهای شناختی‌ای عمل کنند که عاملان از طریق آنها جهان را تفسیر می‌کنند، باید تا حدی با تجربه‌های مستقیم و میانجیگری‌شده‌ی آنان همخوانی و طنین داشته باشند. از این منظر، امر گفتمانی یا ایده‌ای فقط تا حدی و به‌صورت نسبی از امر مادی خودمختار است… آنچه بحث بالا، امیدوارم، نشان می‌دهد این است که ایده‌ها برای هرگونه فهم بسنده‌ای از رابطه‌ی میان عامل و ساختار، رفتار و زمینه، نقشی محوری دارند. این بحث همچنین قدرت کسانی را نشان می‌دهد که قادر اند فیلترهای شناختی (مانند پارادایم‌های سیاست‌گذاری) را فراهم کنند؛ فیلترهایی که عاملان از طریق آنها محیط راهبردی را تفسیر می‌کنند. خلاصه آنکه، همان‌گونه که یک زمینه‌ی معین گزینشگرِ راهبردی است (یعنی برخی راهبردها را بر راهبردهای دیگر مساعد می‌کند، اما هرگز آنها را به‌طور قطعی تعیین نمی‌کند) به همین ترتیب، گزینشگرِ گفتمانی نیز هست؛ یعنی برخی گفتمان‌ها را برای تصاحب و به‌کارگیری آن زمینه مساعد می‌کند، اما هرگز گفتمان‌هایی را که ممکن است از طریق آنها زمینه به تصاحب و تفسیر درآید، به‌طور قطعی تعیین نمی‌کند. (هِی 2001)

این ایده‌ها کاملاً با رویکرد راهبردی-رابطه‌ای در شکلی که در اواسط دهه‌ی ۱۹۹۰ داشت سازگار اند و، درواقع، گامی رو به جلو در درون آن محسوب می‌شوند. اهمیت آنها در اصل در استدلال ماهویِ آنها نیست؛ زیرا این استدلال، مانند بسیاری از جنبه‌های دیگر رویکرد راهبردی-رابطه‌ای، حتی زمانی که به‌صراحت بیان نمی‌شود، در بسیاری از تحلیل‌های علوم اجتماعی به‌طور ضمنی حضور دارد. درواقع، می‌توان استدلال کرد که همان‌گونه که مسیو ژوردن با شگفتی دریافت که تمام عمرش نثر می‌گفته است، نظریه‌پردازی راهبردی-رابطه‌ای نیز ویژگی‌ای عادی و روزمره از کنش اجتماعی و تحلیل اجتماعی است که به زندگی روزمره، با تمام گوناگونی و تصادف‌مندیِ انضمامی-پیچیده‌ی آن، نزدیک می‌شود. بلکه اهمیت این چرخش گفتمانی در رویکرد راهبردی-رابطه‌ای در پیامدهای هستی‌شناختی، معرفت‌شناختی و روش‌شناختیِ آن برای تحول کلی رویکرد راهبردی-رابطه‌ای نهفته است. این چرخش، اهمیت هستی‌شناختیِ نشانه‌زایی را برای جهان اجتماعی و، به طریق اولی، برای تحلیل بسنده‌ی گزینشگری و کنش راهبردی برجسته می‌کند.

ازاین‌رو، چالش پیش روی رویکرد راهبردی-رابطه‌ای این می‌شود که چگونه می‌توان خیالواره‌های اجتماعی را به بهترین نحو در چارچوب نظری کلی و تحلیل‌های تجربی آن ادغام کرد. به بیان دیگر، رویکرد راهبردی-رابطه‌ای چگونه می‌تواند دغدغه‌های مادی و گفتمانی را در توصیف و تبیینِ گزینشگری و کنش راهبردی و پیامدهای آنها برای یکپارچگی اجتماعی و انسجام اجتماعی، تنش‌ها و بحران‌های آنها، و بازتولید و دگرگونی آنها با یکدیگر ترکیب کند؟

در حالی که هِی این ایده‌ها را در پژوهش دکتری خود و سپس در مطالعات نظری و تجربی بعدی بسط می‌داد، کار خود من در چارچوب رویکرد راهبردی-رابطه‌ای نیز از مسیری متفاوت به نتایج مشابهی رسید. این مسیر با تأثیر گرامشی بر دیدگاه‌های من درباره‌ی راهبردهای انباشت، پروژه‌های دولتی و چشم‌اندازهای هژمونیک آغاز شد (جسپ 1983) و با مشارکت من در مباحث مربوط به اهمیت امر ایدئولوژیک برای تحلیل تاچریسم ادامه یافت. (هال 1985؛ هال و دیگران 1978؛ جسپ و دیگران 1984, 1988) تأثیرات دیگری نیز عبارت بودند از: تحلیل انتقادی گفتمان (به‌ویژه فرکلاف 1992)، مطالعات مربوط به روایت‌شناسی و تحلیل روایی سیاست‌گذاری (به‌ویژه سومرس 1994؛ سام 1995, 1996)، استدلال‌های فوکویی درباره‌ی قدرت و دانش (فوکو 1980b)، مطالعات مربوط به تغییر گفتمان‌های اقتصادی درباره‌ی رقابت‌پذیری و انعطاف‌پذیری (جسپ  1992c؛ جسپ و دیگران 1991, 1993)، و علاقه به تأثیر خیالواره‌های فضایی در بازساخت اقتصادی و سیاسی. (به‌ویژه لوفور 1974)

این مسیرهای متفاوت در مقاله‌ای مشترک که برای یک پروژه‌ی پژوهشی با بودجه‌ی شورای پژوهش اقتصادی و اجتماعی درباره‌ی حکمرانی محلی در انگلستان تهیه شد، به یکدیگر پیوند خوردند؛ پروژه‌ای که می‌کوشید ایده‌های گزینشگری ساختاری و گزینشگری گفتمانی را در یک تبیین کلی از رویکرد راهبردی-رابطه‌ای با یکدیگر ترکیب کند. (هِی و جسپ 1995) این امر از جانب من به پژوهش‌های راهبردی-رابطه‌ایِ بیشتری درباره‌ی تغییر گفتمان‌های رقابت‌پذیری، روایت‌های بنگاه‌داری و شهرهای کارآفرین انجامید. (جسپ 1997c, 1998b؛  جسپ و سام 2000)

همکاری با نگای‌لینگ سام این چرخش فرهنگی در رویکرد راهبردی-رابطه‌ای را تقویت کرد و، درواقع، او نخستین نفر از میان ما بود که اصطلاح «اقتصادسیاسی فرهنگی» را برای توصیف این گام در تحول رویکرد راهبردی-رابطه‌ای به کار برد. او پیش‌تر با رویکرد خاص خود، یعنی رویکرد گفتمانی-مادی، کار کرده بود؛ رویکردی که بر تعامل گفتمانی‌بودن و مادی‌بودن در حوزه‌ی اقتصادسیاسی تأکید داشت. این رویکرد، هرچند به‌صراحت رویکرد راهبردی-رابطه‌ای را اتخاذ نکرده بود، به مسائل ساختار و راهبرد، همانند امر مادی و امر گفتمانی، توجهی برابر داشت. (برای مثال، نگاه کنید به سام  1994, 1995, 1996, 1999a, 1999b, 2000, 2001, 2002, 2004). از آن زمان تاکنون، ما در توسعه‌ی اقتصادسیاسی فرهنگی همکاری نزدیکی داشته‌ایم.

بااین‌حال، پیشرفت تعیین‌کننده در این مرحله‌ی جدید از تحول رویکرد راهبردی-رابطه‌ای با پژوهش درباره‌ی خیالواره‌های اقتصادی جدیدی که در پیرامون ظهور اقتصاد دانش‌بنیان شکل گرفته بودند، حاصل شد. در آن زمان بود که دریافتم سازوکارهای تکاملیِ تغییر، گزینش و حفظ را می‌توان در مورد مفهوم گزینشگری گفتمانی نیز به کار گرفت. به بیان دیگر، برای تبیین اینکه چرا برخی گفتمان‌ها و نه گفتمان‌های دیگر هژمونیک می‌شوند، لازم بود بررسی کنیم که چگونه سازوکارهای مادی و گفتمانیِ خاص، در زمان‌های مختلف، به شیوه‌های متفاوت و با وزن‌های متفاوت، با یکدیگر ترکیب می‌شوند تا برخی گفتمان‌ها (یعنی خیالواره‌ها) را از میان گفتمان‌های دیگر برگزینند؛ به‌ویژه در دوره‌های بحران که در آنها روایت‌های رقیب به‌شدت تکثیر می‌شوند و هر یک تفسیری از منشأ بحران، اهمیت آن و راه برون‌رفت از آن ارائه می‌کنند. سپس، در دور بعد، برخی از گفتمان‌هایی که پیش‌تر برگزیده شده بودند، حفظ می‌شوند؛ در ذهن جای می‌گیرند، تجسد می‌یابند و نهادینه می‌شوند. این امر مبنای شکل‌گیری اقتصادسیاسی فرهنگی بود؛ یعنی تحلیلی راهبردی-رابطه‌ای از پویایی‌ها و دگرگونی‌های اقتصادسیاسی که بر جدی‌گرفتن چرخش فرهنگی استوار است، بی‌آنکه ویژگی مادیِ خاصِ مقولات اقتصادی و سیاسی را در شیفتگیِ ژوردنی‌وار[3] به ابعاد نشانه‌ای آنها از نظر دور بدارد. (نگاه کنید به فرکلاف و دیگران 2004؛ جسپ 2004b؛ جسپ و اوسترلینک 2007؛ جسپ و سام 2001, 2006؛ سام و جسپ 2008)

می‌توان از گزاره‌ی زیر درباره‌ی اقتصادسیاسی فرهنگی دریافت که در این مرحله‌ی سوم از تحول رویکرد راهبردی-رابطه‌ای، چه‌چیز در معرض بحث و مناقشه قرار دارد:

اقتصادسیاسی فرهنگی نه‌تنها به این مسئله می‌پردازد که متون چگونه معنا تولید می‌کنند و از این طریق به شکل‌گیری ساختار اجتماعی یاری می‌رسانند، بلکه همچنین بررسی می‌کند که این تولید معنا چگونه به‌وسیله‌ی ویژگی‌های نوظهور و غیرنشانه‌ای ساختار اجتماعی، و نیز به‌وسیله‌ی عوامل ذاتاً نشانه‌ای، محدود می‌شود. اگرچه هر کنش اجتماعی نشانه‌ای است (از آن حیث که کنش‌ها مستلزم معنا هستند) هیچ کنش اجتماعی‌ای را نمی‌توان به نشانه‌زایی فروکاست. نشانه‌زایی هرگز صرفاً امری درون‌نشانه‌ای و فاقد ارجاع به بیرون نیست و چیزی بیش از بازی تفاوت‌ها میان شبکه‌های نشانه‌ها است. نشانه‌زایی را نمی‌توان بدون شناسایی و بررسی شرایط فرانشانه‌ای‌ای که آن را ممکن می‌سازند و اثربخشی آن را تضمین می‌کنند، فهم کرد. این شرایط هم پیکربندی کلیِ زمینه‌های خاصِ کنش نشانه‌ای را دربرمی‌گیرد و هم پیچیدگی‌های جهان طبیعی و اجتماعی‌ای را که هر نوع نشانه‌زایی در آن رخ می‌دهد. این امر مبنای مفهوم «خیالواره‌ی اقتصادی» است که در بالا طرح شد. زیرا خیالواره‌های اقتصادی نه‌تنها چارچوبی نشانه‌ای برای فهم و تفسیر «رویدادهای» اقتصادی فراهم می‌کنند، بلکه به ساختن و شکل‌دادن به خودِ این رویدادها و زمینه‌های اقتصادی آنها نیز کمک می‌کنند. (جسپ 2004b: 163–164)

ترکیب نشانه‌زایی انتقادی با اقتصادسیاسی انتقادی به تحلیل راهبردی-رابطه‌ای امکان می‌دهد تا از دو خطای مکمل در اقتصادسیاسی اجتناب کند. نخست، اگر نشانه‌زایی جدا از زمینه‌ی فرانشانه‌ای آن مطالعه شود، تبیین‌های مربوط به علیت اجتماعی ناقص خواهند بود و این امر به تقلیل‌گرایی نشانه‌ای و/یا امپریالیسم نشانه‌ای می‌انجامد. اما، دوم، اگر تحول مادی جدا از ابعاد و میانجیگری‌های نشانه‌ای آن مطالعه شود، تبیین‌های ثبات و تغییر در معرض خطر آن قرار می‌گیرند که میان ضرورت ابژکتیو و اقتضائیّت محض در نوسان باشند. اقتصادسیاسی فرهنگی با ارائه‌ی یک «راه سوم» تأکید می‌کند که سرمایه‌داری شامل مجموعه‌ای از صورت‌های اقتصادیِ مشخص (از جمله صورت کالایی، پول، دستمزد، قیمت‌ها، مالکیت و غیره) است که با تولید کالاییِ تعمیم‌یافته مرتبط اند. این صورت‌ها آثار خاص خود را دارند که باید به‌عنوان چنین آثاری تحلیل شوند و بنابراین، در گزینش و حفظِ خیالواره‌های اقتصادیِ رقیب نقش دارند. ازاین‌رو، یک اقتصادسیاسی فرهنگی مارکسیستی با قاطعیت، درهم‌آمیختن گفتمان‌ها با رویّه‌های مادی و نیز شکل عام‌ترِ «امپریالیسم گفتمانی» را که طی دو دهه گریبان‌گیر نظریه‌ی اجتماعی بوده است، رد خواهد کرد. اقتصادسیاسی فرهنگی همچنین ابزار نیرومندی فراهم می‌کند تا هم ادعاهای اخیر درباره‌ی «فرهنگی‌شدن» زندگی اقتصادی در اقتصاد جدید را نقد کند و هم آنها را در زمینه‌ی مناسبشان قرار دهد؛ به این معنا که این ادعاها را به‌عنوان عناصری درون یک خیالواره‌ی اقتصادیِ جدید می‌بیند که علاوه بر برخورداری از تأثیری بالقوه اجرایی/تحقق‌بخش، بازشناسیِ متأخر و تا حدی نادرست از ابعاد نشانه‌ایِ همه‌ی فعالیت‌های اقتصادی نیز هست. (برای دیدگاه‌های گاه متعارض، نگاه کنید به دو گای و پریکه 2002؛ رِی و سایر 1999) افزون بر این، همان‌گونه که بسیاری از نظریه‌پردازان در زمینه‌های گوناگون خاطرنشان کرده‌اند (و مارکسیست‌های ارتدوکس گاه آن را فراموش می‌کنند) بازتولید صورت‌های بنیادیِ رابطه‌ی سرمایه و تحقق خاص آنها در صورت‌بندی‌های اجتماعیِ متفاوت، نمی‌تواند صرفاً از طریق منطق عینی بازار یا سلطه‌ای که «پشت‌سرِ تولیدکنندگان» عمل می‌کند تضمین شود. زیرا قوانین حرکت سرمایه دووجهی و گرایشمند اند و به رویّه‌های اجتماعیِ اقتضایی وابسته اند؛ رویّه‌هایی که بسیار فراتر از آن چیزی امتداد می‌یابند که در هر مقطع، اقتصادی تلقی و/یا ساخته می‌شود. اقتصادسیاسی فرهنگی برای این مسائل نیز اصلاحی فراهم می‌کند. این امر، از یک سو، ناشی از تأکید آن بر نقش مادی و برسازنده‌ی پشتیبانی‌های غیراقتصادیِ نیروهای بازار است. اما از سوی دیگر، اقتصادسیاسی فرهنگی همچنین تأکید می‌کند که خیالواره‌های اقتصادیِ متفاوت چگونه به تفکیک و مرزبندیِ فعالیت‌ها، نهادها و نظم‌های اقتصادی از فعالیت‌ها، نهادها و نظم‌های فرااقتصادی کمک می‌کنند و، ازاین‌رو، چگونه نشانه‌زایی نیز در تأمین و تثبیت شرایط لازم برای انباشت، نقشی برسازنده دارد.

 

[1]. CPE

[2]. substantive

[3]. Jourdainian fascination: این تعبیر در پایان متن عمداً بار طعنه‌آمیز دارد. جِسپ هشدار می‌دهد که چرخش فرهنگی نباید به جایی برسد که اقتصاد و سیاست را صرفاً به نشانه، گفتمان و معنا فروبکاهد. همان‌طور که ژوردن تازه متوجه شده بود که «نثر» می‌گفته، تحلیل‌گر نیز نباید صرفاً به کشف ابعاد نشانه‌ایِ پدیده‌های اقتصادی و سیاسی شیفته شود و مادیّت خاص آنها را فراموش کند. این نکته برای فهم تفاوت CPE با یک رویکرد صرفاً گفتمان‌گرا بسیار کلیدی است.

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها