۱۴۱
اکنون با وظیفهی ارتقای پدیدههایی که تاکنون در سطح ابژکتیو درک شدهاند به سطح سوبژکتیو روبرو هستیم. برای این منظور، باید آنها را از ابژه جدا کرده، به عنوان نمایندگان نمادین عقدههای سوبژکتیو بیمار در نظر بگیریم. اگر سعی کنیم چهرهی خانم X را در سطح سوبژکتیو تفسیر کنیم، باید آن را به عنوان تشخص یک خردهروح[1]، یا به عبارت بهتر، جنبهای خاص از رؤیابین در نظر بگیریم. سپس خانم X به تصویری از آنچه بیمار دوست دارد باشد، و در عین حال از آن میترسد، تبدیل میشود. او بهاصطلاح، تصویری جزیی از شخصیت آیندهی بیمار را نشان میدهد. هنرمند جذاب را نمیتوان بهراحتی به سطح سوبژکتیو ارتقا داد، زیرا ظرفیت هنری نیاگاه که در بیمار خفته است، از قبل توسط خانم X اشغال شده است. با این حال، درست است که بگوییم هنرمند تصویر مردانگی بیمار است که به طور آگاهانه تحقق نیافته است و بنابراین در نیاگاه قرار دارد. این به آن معنا درست است که بیمار درواقع خود را در این مورد فریب میدهد. از نظر خودش، او به طرز چشمگیری شکننده، حساس و زنانه است و بههیچ وجه مردانه نیست. بنابراین وقتی به ویژگیهای مردانهاش اشاره کردم، با عصبانیت شگفتزده شد. اما عنصر عجیب و جذاب با این ویژگیها همخوانی ندارد. به نظر میرسد کاملاً فاقد آن است. با این حال، باید جایی پنهان شده باشد، زیرا او این احساس را از خودش تولید کرده است.
۱۴۲
وقتی چنین عنصری در خودِ رؤیابین یافت نشود، تجربه به ما میگوید که همیشه فرافکنی میشود. اما بر چهکسی؟ آیا هنوز به هنرمند متصل است؟ او مدتهاست که از دید بیمار ناپدید شده است و به احتمال زیاد نمیشود این فرافکنی را با خود برده باشد، زیرا در نیاگاه بیمار ریشه دارد، و علاوه بر این، او به رغم شیفتگیاش هیچ ارتباط شخصی با این مرد نداشت. برای او، هنرمند بیشتر یک شخصیت خیالیده بود. نه، فرافکنی از این نوع همیشه برجسته[2] است، یعنی در جایی باید کسی باشد که این محتوا بر او فرافکنی شود، در غیر این صورت به طور محسوسی از آن در خودش آگاه میشد.
۱۴۳
در این مرحله به سطح ابژکتیو برمیگردیم، زیرا بدون آن نمیتوانیم فرافکنی را پیدا کنیم. بیمار هیچ مردی را نمیشناسد که برایش معنای خاصی داشته باشد، جز من؛ و من به عنوان پزشکش متاع مرغوبی برای فرافکنی هستم. احتمالاً به همین دلیل این محتوا به من فرافکنی میشود، اگرچه من مطمئناً چیزی از این نوع را متوجه نشده بودم. اما این محتواهای ظریفتر هرگز در سطح ظاهر نمیشوند؛ آنها همیشه خارج از ساعت مشاوره آشکار میشوند. بنابراین بااحتیاط از او پرسیدم: «به من بگو، وقتی با من نیستی، چگونه به نظرت میرسم؟ آیا همانی هستم که اینجا؟» او گفت: «وقتی با تو هستم، کاملاً خوشایند هستی، اما وقتی تنها هستم یا مدتی تو را ندیدهام، تصویری که از تو دارم به طرز چشمگیری تغییر میکند. گاهی کاملاً ایدئال به نظر میرسی، و گاهی متفاوت.» در اینجا مکث کرد و من ترغیبش کردم: «از چه نظر متفاوت؟» بعد گفت: «گاهی خیلی خطرناک، شوم، مثل یک جادوگر بدجنس یا یک دیو به نظر میرسی. نمیدانم چطور چنین تصوراتی به ذهنم میرسد.+ تو اصلاً شبیه آنها نیستی.»
۱۴۴
بنابراین محتوا به عنوان بخشی از انتقال روی من ثابت شده بود و به همین دلیل است که از موجودی روانیاش حذف شده بود. در اینجا ما یک واقعیت مهم دیگر را تشخیص میدهیم: من با مرد هنرمند آمیخته[3] (اینهمان) بودم، بنابراین در خیالشِ نیاگاه او، او به طور طبیعی نقش خانم X را با من بازی میکند. من بهراحتی میتوانستم این را با کمک دستمایهی خیالشهای جنسیای که قبلاً آشکار شده بود، به او ثابت کنم. اما من خودم مانع هستم، همان خرچنگی که مانع از رسیدن او میشود. اگر در این مورد خاص، خودمان را به سطح ابژکتیو محدود کنیم، موقعیت بسیار پیچیده خواهد بود. فایدهی توضیح من چیست: «اما من بههیچوجه این هنرمند نیستم، من بههیچوجه شوم نیستم، و من یک جادوگر شیطانی هم نیستم!» این کار بیمار را کاملاً بیتفاوت میکند، زیرا او نیز مانند من این را میداند. فرافکنی مانند قبل ادامه مییابد و من واقعاً مانع پیشرفت بیشتر او هستم.
۱۴۵
در این مرحله است که بسیاری از درمانها به بنبست میرسند. هیچ راهی برای رهایی از رنجهای نیاگاه وجود ندارد، جز اینکه پزشک خود را به سطح سوبژکتیو برساند و خود را به عنوان یک تصویر بپذیرد. اما تصویری از چه؟ بزرگترین مشکل اینجاست. پزشک خواهد گفت: «خب، حالا، تصویری از چیزی در نیاگاه بیمار.» در آن صورت او خواهد گفت: «چی، بالاخره من انسان هستم، یا یک شخص شوم و جذاب، یا یک جادوگر یا دیو شرور؟ به جان تو نه! نمیتوانم این را بپذیرم، همهی اینها مزخرف است. ترجیح میدهم فیالفور این حرفت را باور کنم!» حق با اوست: انتقال چنین چیزهایی به خودش نامعقول است. او نمیتواند تبدیل شدن به یک دیو را بیش از آنکه برای پزشکش بپذیرد. چشمانش برق میزند، حالتی شیطانی در چهرهاش موج میزند، درخششی از یک مقاومت ناشناخته که قبلاً هرگز دیده نشده بود. ناگهان با احتمال یک سوءتفاهم دردناک روبرو میشوم. چیست؟ عشقی سرخورده؟ احساس رنجش و تحقیر میکند؟ در نگاهش چیزی از یک حیوان درنده، چیزی واقعاً اهریمنی، کمین کرده است. آیا او بالاخره یک اهریمن است؟ یا من یک حیوان درنده، اهریمن هستم، و این یک قربانی وحشتزده است که روبروی من نشسته و سعی میکند با قدرت وحشیانهی نومیدی در برابر طلسمات شیطانی من از خود دفاع کند؟ همهی اینها مطمئناً باید بیمعنی باشد؛ یک توهم خیالی. من چهچیزی در او رسیدهام؟ چه آکورد جدیدی در حال ارتعاش است؟ با این حال، این فقط یک لحظهی گذرا است. حالت چهرهی بیمار روشن میشود و او، انگار که خیالش راحت شده باشد، میگوید: «عجیب است، اما همین الآن احساس کردم به نکتهای اشاره کردی که هرگز نمیتوانم دربارهی دوستم از آن بگذرم. این یک احساس وحشتناک است، چیزی غیرانسانی، شیطانی، ظالمانه. نمیتوانم توصیف کنم که این احساس چقدر عجیب است. وقتی به سراغم میآید، باعث میشود از دوستم متنفر و بیزار باشم، هرچند با تمام وجودم با آن مبارزه میکنم.»
۱۴۶
این گفته، نوری روشن بر آنچه اتفاق افتاده میاندازد: من جای دوست را گرفتهام. دوست مغلوب شده است. یخ سرکوب شکسته شده و بیمار بدون آنکه بداند وارد مرحلهی جدیدی از زندگی شده است. اکنون میدانم تمام آنچه در رابطهی او با دوستش دردناک و بد بود، و همچنین تمام خوبیها، به من منتقل خواهد شد، اما این در تضاد شدید با X مرموزی خواهد بود که بیمار هرگز نتوانسته بر آن غلبه کند. مرحلهی جدیدی از انتقال آغاز شده است، اگرچه هنوز بهوضوح ماهیت X را که بر من فرافکنی شده است آشکار نمیکند.
۱۴۷
یک چیز قطعی است: اگر بیمار در این شکل از انتقال گیر بیفتد، دردسرسازترین سوءتفاهمها پیش رو خواهد بود، زیرا او مجبور خواهد بود با من همانطور رفتار کند که با دوستش رفتار کرد؛ به عبارت دیگر، X دایماً در فضا معلق خواهد بود و باعث سوءتفاهم میشود. ناگزیر معلوم میشود که او اهریمن را در من خواهد دید، زیرا نمیتواند آن را در خودش بپذیرد. همهی تعارضهای حلنشدنی به این شکل پیش میآیند. و یک تعارض حلنشدنی به معنای متوقف کردن زندگی است.
۱۴۸
یا یک احتمال دیگر: بیمار میتواند از مکانیسم دفاعی قدیمی خود در برابر این مشکل جدید استفاده کند و میتواند بهسادگی نقطهی ابهام را نادیده بگیرد. به عبارت دیگر، او میتواند به جای نگهداشتن چیزها در حالت هشیار، که خواستهی ضروری و بدیهی کل روش است، دوباره شروع به سرکوب کند. اما با این کار چیزی به دست نمیآید؛ برعکس، اکنون X از نیاگاه تهدید میشود و این بسیار ناخوشایندتر است.
۱۴۹
هر زمان که چنین محتوای غیرقابلقبولی ظاهر میشود، باید با دقت بررسی کنیم که آیا اصلاً یک کیفیت شخصی است یا خیر. جادوگر و دیو ممکن است نمایانگر ویژگیهایی باشند که نامهایشان فوراً روشن میکند که اینها ویژگیهای انسانی و شخصی نیستند، بلکه ویژگیهای اسطورهای هستند. جادوگر و دیو، چهرههای اسطورهای هستند که احساس ناشناخته و ناانسانی را که بر بیمار حاکم بود، بیان میکنند. آنها ویژگیهایی هستند که بههیچوجه برای شخصیت انسانی قابلاستفاده نیستند، اگرچه، به عنوان قضاوتهای شهودی که در معرض نقد دقیقتر قرار نمیگیرند، دایماً بر همنوعان ما فرافکنی میشوند و به ضرر بسیار زیاد روابط انسانی تمام میشوند.
۱۵۰
این ویژگیها همیشه نشان میدهند که محتویات نیاگاه فراشخصی یا اشتراکی در حال فرافکنی هستند. خاطرات شخصی نمیتوانند دیوها یا جادوگران شرور را توضیح دهند، اگرچه البته هرکسی در برههای از زمان این چیزها را شنیده یا خوانده است. همهی ما دربارهی مارهای زنگی شنیدهایم، اما مارمولک یا کرم کور را مار زنگی نمینامیم و احساسات مربوط به مار زنگی را صرفاً به این دلیل که از صدای خشخش مارمولک یا کرم کور جا خوردهایم، نشان نمیدهیم. به همین ترتیب، ما یکی از همنوعان خود را دیو نمینامیم، مگر که واقعاً چیزی دیوگونه در تأثیر او بر ما وجود داشته باشد. اما اگر این تأثیر واقعاً بخشی از خصایص شخصی او بود، خود را در همهجا نشان میداد و در آن صورت آن شخص درواقع یک دیو، نوعی گرگینه، میبود. اما این اسطورهشناسی است، یعنی روان اشتراکی، و نه روان فردی. تا جایی که از طریق نیاگاه خود سهمی در روان اشتراکی تاریخی داریم، به طور طبیعی و نیاگاه در دنیایی از گرگینهها، شیاطین، جادوگران و غیره زندگی میکنیم، زیرا اینها چیزهایی هستند که تمام اعصار گذشته به آنها تأثیر شگرفی بخشیدهاند. به طور مساوی، ما سهمی در خدایان و شیاطین، ناجیان و جنایتکاران داریم؛ اما نسبت دادن این قابلیتهای نیاگاه به خودمان به صورت شخصی، پوچ و بیمعنی خواهد بود. بنابراین، کاملاً ضروری است که دقیقترین مرز ممکن را بین ویژگیهای شخصی و غیرشخصی روان ایجاد کنیم. این به معنای انکار وجود گاهی بسیار قدرتمند محتویات نیاگاه اشتراکی نیست، بلکه فقط برای تأکید بر این است که آنها، به عنوان محتویات روان اشتراکی، با روان فردی در تضاد و متفاوت هستند. البته مردم سادهلوح هرگز این چیزها را از آگاهی فردی خود جدا نکردهاند، زیرا خدایان و شیاطین نه به عنوان فرافکنیهای روانی و از این رو به عنوان محتویات نیاگاه، که به عنوان واقعیتهای بدیهی در نظر گرفته میشدند. تنها در عصر روشنگری بود که مردم کشف کردند خدایان واقعاً وجود ندارند، بلکه صرفاً فرافکنیهایی بودند. بنابراین خدایان از بین رفتند. اما عملکرد روانشناختی پیوسته به آنها بههیچوجه از بین نرفت؛ به نیاگاه فرو رفت و در نتیجه انسانها توسط مازاد زی که زمانی در آیین تصاویر الهی انباشته شده بود، مسموم شدند. کاهش ارزش و سرکوب چنین عملکرد قدرتمندی مانند عملکرد مذهبی، طبیعتاً پیامدهای جدی برای روانشناسی فرد دارد. نیاگاه به طرز شگفتآوری توسط این بازگشت زی تقویت میشود و از طریق محتویات اشتراکی باستانی خود، شروع به اعمال نفوذ قدرتمندی بر ذهن آگاه میکند. همانطور که میدانیم، دورهی روشنگری با عصر ترور انقلاب فرانسه به پایان رسید. و در حال حاضر نیز، ما بار دیگر این طغیان نیروهای مخرب نیاگاه روان اشتراکی را تجربه میکنیم. نتیجهی آن قتلعام در مقیاسی بیسابقه بوده است. این دقیقاً همان چیزی است که نیاگاه به دنبال آن بود. جایگاه آن از قبل توسط عقلیگرایی زندگی مدرن، که با بیارزش کردن هر چیز غیرعقلانی، کارکرد غیرعقلانی را به نیاگاه منتقل کرده، بیوقفه تقویت شده بود. اما هنگامی که این کارکردش را در نیاگاه مییابد، مانند یک بیماری لاعلاج که کانون آن را نمیتوان ریشهکن کرد، بیوقفه ویران میکند زیرا نامرئی است. سپس فرد و ملت به طور یکسان مجبور میشوند که غیرعقلانی بودن را در زندگی خود زندگی کنند، حتی والاترین آرمانها و برترین هوش خود را وقف بیان جنون آن به کاملترین شکل میکنند. ما همین چیز را به صورت مینیاتوری در بیمار خود میبینیم که از مسیری از زندگی که به نظرش غیرعقلانی میآمد، فرار کرد (خانم ایکس) فقط برای اینکه آن را به شکلی بیمارگونه و با بیشترین فداکاریها، در روابطش با دوستش بروز دهد.
۱۵۱
چارهای جز این نیست که امر غیرعقلانی را به عنوان یک کارکرد روانشناختی ضروری و همیشه حاضر به رسمیت بشناسد، و محتویات آن را نه به عنوان واقعیتهای ملموس (که اگر چنین شود یک پسرفت خواهد بود!) بلکه به عنوان واقعیتهای روانی، واقعی به دلیل کارکردشان، در نظر بگیرد. نیاگاه اشتراکی، که مخزن تجربهی انسان و در عین حال شرط اولیهی این تجربه است، تصویری از جهان است که قرنها طول کشیده تا شکل بگیرد. در این تصویر، ویژگیهای خاصی، کهنالگوها یا صورتهای مسلط، در طول زمان متبلور شدهاند. آنها قدرتهای حاکم، خدایان، تصاویر قوانین و اصول مسلط و رویدادهای معمول و منظم در چرخهی تجربهی روح هستند. تا جایی که این تصاویر کموبیش کپیهای دقیقی از رویدادهای روانی هستند، کهنالگوهایشان، یعنی ویژگیهای کلیشان که از طریق انباشت تجربیات مشابه مؤکد شدهاند، با برخی از ویژگیهای کلی جهان فیزیکی نیز مطابقت دارند. بنابراین، تصاویر کهنالگویی را میتوان به صورت استعاری، به عنوان مفاهیم شهودی برای پدیدههای فیزیکی در نظر گرفت. برای مثال، اثیرر، نفس اولیه یا جوهر روح، مفهومی است که در سراسر جهان یافت میشود، و انرژی یا قدرت جادویی، ایدهای شهودی است که به همان اندازه گسترده است.
۱۵۲
به دلیل قرابتشان با پدیدههای فیزیکی، کهنالگوها معمولاً در فرافکنی ظاهر میشوند؛ و از آنجا که فرافکنیها نیاگاه هستند، در محیط نزدیک بر افراد ظاهر میشوند، عمدتاً به شکل ارزیابیهای بیش از حد یا کمتر از حد طبیعی که باعث سوءتفاهمها، نزاعها، تعصبات و حماقتهایی از هر نوع میشوند. بنابراین، میگوییم: «او از فلانی خدایی میسازد» یا «فلانی مایهی ننگ آقای ایکس است». به این ترتیب، اسطورهسازیهای مدرن، یعنی شایعات خیالی، سوءظنها و تعصبات، نیز رشد میکنند. بنابراین، کهنالگوها چیزهای بسیار مهمی با تأثیری قدرتمند اند که شایستهی توجه دقیق ما هستند. آنها نباید فوراً سرکوب شوند، بلکه باید با دقت بسیار زیادی سنجیده و بررسی شوند، حتی اگر فقط به دلیل خطر عفونت روانی که با خود حمل میکنند. از آنجایی که آنها معمولاً به صورت فرافکنی رخ میدهند، و از آنجایی که اینها فقط در جایی که قلاب مناسبی وجود دارد، خود را نشان میدهند، ارزیابی و سنجششان کار سادهای نیست. بنابراین، وقتی کسی شیطان را بر همسایهاش فرافکنی میکند، این کار را میکند چون این شخص چیزی در خود دارد که پیوند چنین تصویری را ممکن میسازد. اما این بدان معنا نیست که آن شخص به این دلیل شیطان است. برعکس، او ممکن است فرد بسیار خوبی باشد، اما نسبت به سازندهی فرافکنی بیتفاوت باشد، به طوری که یک اثر شیطانی (یعنی فِراقافکن[4]) بین آنها ایجاد شود. همچنین لازم نیست فرافکننده لزوماً شیطان باشد، اگرچه باید تشخیص دهد که چیزی به همان اندازه شیطانی در خود دارد و فقط با فرافکنی آن به آن دیگری برخورده است. اما این او را شیطان نمیکند. درواقع، او ممکن است به اندازهی شخص دیگر شریف باشد. ظهور شیطان در چنین حالتی صرفاً به این معنی است که دو نفر درحالحاضر با هم ناسازگار اند: به همین دلیل نیاگاه آنها را مجبور به جدایی و دور نگه داشتن از یکدیگر میکند. شیطان گونهای از کهنالگوی «سایه» است، یعنی جنبهی خطرناک نیمهتاریک ناشناختهی شخصیت.
۱۵۳
یکی از کهنالگوهایی که تقریباً همواره در فرافکنی محتویات اشتراکی نیاگاه با آن مواجه میشویم، دیو جادویی[5] با قدرتهای مرموز است. نمونهی خوبی از این، گولم اثر گوستاو میرینک، همچنین جادوگر تبتی در رمان معجزهی اژدها اثر همان نویسنده است که با جادو جنگ جهانی را آغاز میکند. طبیعتاً میرینک چیزی از این موضوع از من نیاموخت؛ او آن را مستقلاً از نیاگاه خود با پوشاندن در کلمات و تصاویر، احساسی نه بیشباهت به احساسی که بیمارم به من فرافکنی کرده بود، بیرون آورد. تیپ جادوگر در زرتشت نیز وجود دارد، در حالی که در فاوست قهرمان واقعی است.
۱۵۴
تصویر این دیو یکی از پایینترین و باستانیترین مراحل در تصور خدا را تشکیل میدهد. این دیو، نمونهای از جادوگر یا حکیم قبیلهای بدوی است، شخصیتی با استعداد خاص که از قدرت جادویی برخوردار است. این چهره اغلب به صورت تیرهپوست و از نوع مغولی ظاهر میشود و سپس جنبهای منفی و احتمالاً خطرناک را نشان میدهد. گاه بهسختی میتوان آن را از سایه تشخیص داد، اگر اصلاً تشخیص داده شود؛ اما هرچه نوای جادویی مسلطتر باشد، تشخیص آسانتر است و این بیربط نیست، زیرا دیو میتواند جنبهای بسیار مثبت نیز به عنوان پیر خردمند[6] داشته باشد.
۱۵۵
شناخت کهنالگوها ما را گامی بلند به جلو میبرد. اثر جادویی یا اهریمنی ناشی از همسایهی ما زمانی ناپدید میشود که احساس مرموز به یک موجودیت مشخص در نیاگاه اشتراکی ردیابی شود. اما اکنون ما یک وظیفهی کاملاً جدید پیش روی خود داریم: این سؤال که چگونه انا قرار است با این ناانای روانشناختی کنار بیاید. آیا میتوانیم به اثبات وجود واقعی کهنالگوها بسنده کنیم و بهسادگی اجازه دهیم همهچیز خودبهخود پیش برود؟
۱۵۶
این به معنای ایجاد یک حالت جدایی دایمی، شکافی بین روان فردی و اشتراکی خواهد بود. از یک طرف باید انای مدرنِ متمایز داشته باشیم و از طرف دیگر نوعی فرهنگ سیاهپوست، یک وضعیت بسیار بدوی. درواقع، باید آنچه را واقعاً وجود دارد داشته باشیم، روکشی از تمدن بر روی یک حیوان سیاهپوست؛ و این شکاف بهوضوح در مقابل چشمان ما نشان داده شود. اما چنین جدایی مستلزم سنتز فوری و رشد آنچه رشدنیافته باقی مانده است، است. باید اتحادی بین این دو بخش وجود داشته باشد؛ زیرا در صورت عدمموفقیت، شکی نیست که چگونه این موضوع حل خواهد شد: انسان بدوی ناگزیر سرکوب میشود. اما این اتحاد تنها در جایی ممکن است که یک دین هنوز معتبر و بنابراین زنده وجود داشته باشد، که به انسان بدوی ابزارهای کافی برای بیان از طریق یک نمادگرایی غنی و رشدیافته را میدهد. به عبارت دیگر، این دین در اصول و مناسک خود باید دارای شیوهای از تفکر و عمل باشد که به ابتداییترین سطح بازگردد. چنین است در آیین کاتولیک، و این مزیت ویژه و همچنین بزرگترین خطر آن است.
۱۵۷
قبل از آنکه به این سؤال جدید در مورد یک اتحاد احتمالی بپردازیم، اجازه دهید به رؤیایی که از آن شروع کردیم برگردیم. کل این بحث درک وسیعتری از رؤیا و بهویژه یک بخش اساسی آن -یعنی احساس ترس- به ما داده است. این ترس، وحشتی بدوی از محتویات نیاگاه اشتراکی است. همانطور که دیدیم، بیمار خود را با خانم X یکی میداند و بدین ترتیب نشان میدهد که او نیز با هنرمند مرموز ارتباطی دارد. این ثابت کرد که پزشک با هنرمند یکی شده است و علاوه بر این، دیدیم که در سطح ذهنی، من به تصویری برای شخصیت جادوگر در نیاگاه اشتراکی تبدیل شدم.
۱۵۸
همهی اینها در رؤیا با نماد خرچنگ که به عقب راه میرود، پوشانده شده است. خرچنگ محتوای زندهی نیاگاه است و نمیتوان آن را با تحلیل در سطح ابژکتیو از بین برد یا بیاثر کرد. با این حال، میتوانیم محتویات روانی اسطورهای یا اشتراکی را از ابژههای آگاهی جدا کنیم و آنها را به عنوان واقعیتهای روانشناختی خارج از روان فردی ادغام کنیم. از طریق عمل شناخت، واقعیت کهنالگوها را «فرض[7]» میکنیم، یا به طور دقیقتر، وجود روانی چنین محتویاتی را بر مبنای شناختی فرض میگیریم. باید به طور قاطع بیان کرد که این فقط مسئلهی محتویات شناختی نیست، بلکه مسئلهی سیستمهای روانی فراسوبژکتیو و تا حد زیادی خودایستا است که به همین دلیل فقط به طور بسیار مشروط تحت کنترل ذهن آگاه هستند و در بیشتر موارد به طور کلی از آن فرار میکنند.
۱۵۹
تا زمانی که نیاگاه اشتراکی و روان فردی بدون تمایز به هم متصل باشند، هیچ پیشرفتی حاصل نمیشود؛ یا به عبارت دیگر، در مورد رؤیا، نمیتوان از مرز عبور کرد. اگر با وجود این، رؤیابین آمادهی عبور از خط مرزی شود، نیاگاه فعال میشود، او را میگیرد و محکم نگه میدارد. رؤیا و دستمایههای آن، نیاگاه اشتراکی را تا حدی به عنوان یک حیوان پستتر که در اعماق آب پنهان زندگی میکند و تا حدی به عنوان یک بیماری خطرناک که تنها با یک عمل جراحی بهموقع قابل درمان است، توصیف میکنند. اینکه این توصیف تا چه حد مناسب است، قبلاً دیده شده است. همانطور که گفتیم، نماد حیوان به طور خاص به امر فراانسانی، فراشخصی اشاره دارد؛ زیرا محتویات نیاگاه اشتراکی نهتنها بقایای شیوههای عملکرد باستانی و به طور خاص انسانی است، بلکه بقایای عملکردهایی از اجداد حیوانی انسان نیز هست که دیرند آنها بینهایت بیشتر از دوران نسبتاً کوتاه وجود خاص انسانی بوده است. این بقایا، یا «ردهای عصبی»[8]، همانطور که سیمون آنها را مینامد، وقتی فعال میشوند، نهتنها سرعت رشد را کند میکنند، بلکه درواقع آن را به قهقرا میبرند، تا زمانی که ذخیرهی انرژی که نیاگاه را فعال کرده بود، تمام شود. اما این انرژی با به کار گرفته شدن از طریق نگرش آگاهانهی انسان نسبت به نیاگاه اشتراکی، دوباره قابلاستفاده میشود. ادیان این چرخهی انرژی را به روشی ملموس از طریق ارتباط آیینی با خدایان برقرار کردهاند. با این حال، این روش با اخلاق فکری ما بسیار متفاوت است و علاوه بر این، مسیحیت آن را بهشدت جایگزین کرده است، به طوری که نمیتوانیم آن را به عنوان یک راهحل ایدئال یا حتی ممکن برای این مشکل بپذیریم. از سوی دیگر، اگر چهرههای نیاگاه را به عنوان پدیدهها یا کارکردهای روانی اشتراکی در نظر بگیریم، این فرضیه بههیچوجه [سطح] آگاه هوشمند ما را نقض نمیکند. این فرضیه یک راهحل عقلانی قابلقبول و در عین حال یک روش ممکن برای ایجاد توافق با بقایای فعالشده تاریخ نژادی ما ارائه میدهد. این استقرار، عبور از مرزهای قبلی را کاملاً امکانپذیر میکند و بنابراین بهدرستی کارکرد متعالی نامیده میشود. این مترادف با رشد تدریجی به سوی یک نگرش جدید است.
۱۶۰
شباهت این داستان با اسطورهی قهرمان بسیار قابلتوجه است. اغلب اوقات، مبارزهی معمول قهرمان با هیولا (محتوای نیاگاه) در کنار آب، شاید در یک گذرگاه، رخ میدهد. این مورد بهویژه در اسطورههای سرخپوستی که هیاواتای لانگفلو ما را با آنها آشنا کرده است، صادق است. در نبرد سرنوشتساز، قهرمان، مانند یونس، همواره بهوسیلهی هیولا بلعیده میشود، همانطور که فروبنیوس با جزییات فراوان نشان داده است. اما، هنگامی که درون هیولا قرار میگیرد، قهرمان شروع به تسویهحساب با موجود به روش خود میکند، در حالی که هیولا با او به سمت شرق و به سمت طلوع خورشید شنا میکند. او بخشی از احشا، مثلاً قلب، یا عضوی ضروری را که هیولا بهواسطهی آن زندگی میکند (یعنی انرژی ارزشمندی که نیاگاه را فعال میکند) قطع میکند. بنابراین هیولا را میکشد، سپس، گاهی در همراهی با تمام کسانی که هیولا قبلاً آنها را بلعیده است به خشکی، جایی که قهرمان، که از طریق کارکرد متعالی («سفر دریایی شبانه»، همانطور که فروبنیوس آن را مینامد) تازه متولد شده است، قدم میگذارد. به این ترتیب وضعیت عادی امور بازیابی میشود، زیرا نیاگاه، که انرژی خود را از دست داده است، دیگر جایگاه مسلط را اشغال نمیکند. بنابراین، اسطوره به طور واضح مشکلی را که بیمار ما را نیز درگیر میکند، توصیف میکند.
۱۶۱
اکنون باید بر این واقعیت نهچندان مهم تأکید کنم، که حتماً برای خواننده نیز جالب بوده است، که در رؤیا، نیاگاه اشتراکی تحت یک جنبهی بسیار منفی، به عنوان چیزی خطرناک و مضر ظاهر میشود. دلیل این امر آن است که بیمار، احتمالاً به دلیل استعداد ادبی خود، زندگی خیالیدهی غنی و درواقع پرباری دارد. قدرت خیالش او نشانهای از بیماری است، زیرا او بیش از حد از آنها لذت میبرد و اجازه میدهد زندگی واقعی از دست برود. هرگونه اسطورهسازی بیشتر برای او بسیار خطرناک خواهد بود، زیرا بخش بزرگی از زندگی بیرونی، هنوز زیسته نشده، در مقابل او قرار دارد. او تسلط کمی بر زندگی دارد تا بتواند بهیکباره خطر تغییر کامل دیدگاه را به جان بخرد. نیاگاه اشتراکی بر او غلبه کرده، او را تهدید میکند که از واقعیتی که خواستههایش به طور کافی برآورده نشده است، دور کند. بر این اساس، همانطور که رؤیا نشان میدهد، نیاگاه اشتراکی باید به عنوان چیزی خطرناک به او ارائه میشد، در غیر این صورت او فقط بیش از حد آماده بود تا آن را به پناهگاهی برای خواستههای زندگی تبدیل کند.
۱۶۲
در قضاوت در مورد یک رؤیا، باید بهدقت نحوهی معرفی شخصیتها را مشاهده کنیم. به عنوان مثال، خرچنگی که نیاگاه را تجسم میبخشد، منفی است زیرا «به عقب راه میرود» و علاوه بر این، در لحظهی بحرانی، رؤیابین را عقب نگه میدارد. مردم که توسط مکانیسمهای بهاصطلاح رؤیا در ساخت فرویدی، مانند جابهجایی، وارونگی و غیره گمراه شدهاند، تصور کردهاند که میتوانند با فرض اینکه افکار واقعی رؤیا در پشت آن پنهان است، خود را از «نما»ی[9] رؤیا مستقل کنند. برخلاف این، من مدتهاست معتقدم ما حق نداریم رؤیا را بهاصطلاح، به یک مانور عمدی برای فریب متهم کنیم. طبیعت اغلب مبهم یا نفوذناپذیر است، اما مانند انسان فریبکار نیست. بنابراین باید بپذیریم که رؤیا دقیقاً همان چیزی است که وانمود میکند، نه بیشتر و نه کمتر. اگر چیزی را در پرتوِ منفی نشان دهد، دلیلی برای فرض اینکه منظور مثبتی داشته باشد، وجود ندارد. کهنالگوی «خطر در گذرگاه»[10] به قدری آشکار است که تقریباً وسوسه میشویم رؤیا را به عنوان یک هشدار در نظر بگیریم. اما من باید همهی این تفاسیر انسانریخت[11] را رد کنم. خود رؤیا چیزی نمیخواهد؛ بلکه یک محتوای بدیهی است، یک واقعیت طبیعی ساده مانند قندخون یک فرد دیابتی یا تب در بیمار مبتلا به تیفوس. فقط ما هستیم که اگر باهوش باشیم و بتوانیم نشانههای طبیعت را کشف کنیم، آن را به یک هشدار تبدیل میکنیم.
۱۶۳
اما هشداری در چه مورد؟ از خطر آشکاری که ممکن است نیاگاه در لحظهی عبور بر رؤیابین غلبه کند. و غلبه چه معنایی دارد؟ تهاجم نیاگاه میتواند بهراحتی در لحظات تغییر و تصمیمگیری بحرانی رخ دهد. کرانهای که او از آن به رودخانه نزدیک میشود، وضعیت اوست که تاکنون برای ما شناخته شده است. این وضعیت او را به بنبست عصبی کشانده است، گویی با مانعی عبورناپذیر روبهرو شده است. مانع بهوسیلهی رؤیا به عنوان یک رودخانهی کاملاً عبورپذیر نشان داده شده است. بنابراین به نظر نمیرسد اوضاع خیلی جدی باشد. اما در رودخانه، به طور غیرمنتظرهای، خرچنگ پنهان شده است و این نشاندهندهی خطر واقعی است که به دلیل آن رودخانه عبورناپذیر است یا به نظر میرسد که عبورناپذیر است. زیرا اگر او فقط از قبل میدانست که خرچنگ خطرناک در این نقطهی خاص کمین کرده است، شاید میتوانست از جای دیگری عبور کند یا اقدامات احتیاطی دیگری انجام دهد. در شرایط فعلی رؤیابین، بسیار مطلوب است که یک گذار انجام شود. این گذار در وهلهی اول به معنای انتقال وضعیت قبلی به پزشک است. این ویژگی جدید است. اگر نیاگاه پیشبینیناپذیر نبود، این امر چنین خطر بزرگی در پی نداشت. اما دیدیم که از طریق انتقال، فعالیت چهرههای کهنالگویی ممکن است آزاد شود، واقعیتی که ما روی آن حساب نکرده بودیم. ما میزبان را به حساب نیاوردهایم، زیرا «خدایان را فراموش کردهایم».
۱۶۴
رؤیابین ما فردی مذهبی نیست، او مدرن است. او دینی را که زمانی به او آموخته شده فراموش کرده است، از لحظاتی که خدایان مداخله میکنند چیزی نمیداند، یا بهتر است بگوییم نمیداند که موقعیتهای دیرینهای وجود دارند که ماهیتشان برانگیختن ما تا اعماق است. یکی از این موقعیتها عشق، شور و خطر آن است. عشق ممکن است قدرتهای ناشناختهای را در روح احضار کند که بهتر است برای آنها آماده باشیم. مذهب به معنای بررسی دقیق خطرات و عوامل ناشناخته، چیزی است که اینجا مورد بحث است. از یک فرافکنی ساده، عشق ممکن است با تمام قدرت مهلک خود، نوعی توهم خیرهکننده که ممکن است زندگی او را از مسیر طبیعی خارج کند، بر او نازل شود. آیا این اتفاق خوبی است یا بد، خدا یا شیطان، که برای رؤیابین رخ خواهد داد؟ بدون دانستن کدام، او احساس میکند که از قبل در چنگال آن است. و چهکسی میتواند بگوید که آیا او قادر به کنار آمدن با این پیچیدگی خواهد بود! او تاکنون موفق شده بود از چنین احتمالی جلوگیری کند، اما اکنون این احتمال او را تهدید میکند. این ریسکی است که باید از آن اجتناب کنیم، یا اگر مجبور به انجام این کار شویم، به مقدار زیادی اعتماد به خدا یا ایمان به یک مسئله ک هبا موفقیت حل شده است نیاز داریم. بنابراین، ناخواسته و نامنتظر، این سؤال در مورد نگرش مذهبی فرد به سرنوشت مطرح میشود.
۱۶۵
رؤیا به شکلی که هست، درحالحاضر هیچ چارهای برای رؤیابین باقی نمیگذارد جز اینکه پایش را با احتیاط عقب بکشد؛ زیرا ادامه دادن مرگبار خواهد بود. او هنوز نمیتواند از وضعیت روانرنجورانه خارج شود، زیرا رؤیا هیچ نشانهای مثبت از کمکی از جانب نیاگاه به او نمیدهد. نیروهای نیاگاه هنوز هم شوم هستند و بدیهی است که رؤیابین قبل از آنکه واقعاً بتواند وارد عمل شود، انتظار کار بیشتر و بینش عمیقتری دارد.
۱۶۶
من قطعاً نمیخواهم با این مثال منفی، این تصور را القا کنم که نیاگاه در همهی موارد نقش منفی ایفا میکند. بنابراین، دو رؤیای دیگر، این بار متعلق به یک مرد جوان، را اضافه میکنم که جنبهی دیگر و مطلوبتری از نیاگاه را روشن میکنند. من این کار را با سهولت بیشتری میکنم، زیرا حل مسئلهی تعارضها فقط به صورت غیرعقلانی، از طریق کمکهای نیاگاه، یعنی از طریق رؤیاها، امکانپذیر است.
۱۶۷
ابتدا باید خواننده را تا حدودی با شخصیت رؤیابین آشنا کنم، زیرا بدون این آشنایی، خواننده بهسختی میتواند خود را به فضای خاص رؤیاها منتقل کند. رؤیاهایی وجود دارند که اشعار ناب هستند و بنابراین فقط از طریق حالوهوایی که به طور کلی منتقل میکنند، قابلدرک اند. رؤیابین جوانی کمی بیش از بیست سال دارد، با ظاهری کاملاً پسرانه. حتی رگههایی از دخترانگی در نگاه و نحوهی بیانش دیده میشود. مورد اخیر نشان از آموزش و تربیت بسیار خوب او دارد. باهوش است و علایق فکری و زیباییشناختی برجستهای دارد. زیباییشناسی او کاملاً مشهود است: ما فوراً از سلیقهی خوب و ظرافتطبع مناسبش نسبت به همهی اشکال هنر آگاه میشویم. احساساتش لطیف و نرم است، با شوروشوقهای معمول بلوغ، اما تا حدودی زنانه. هیچ اثری از خامی نوجوانانه ندارد. بیشک او برای سنش خیلی جوان است، نمونهی بارزی از عقبماندگی در رشد. کاملاً با این موضوع همخوانی دارد که او باید به دلیل همجنسگراییاش به من مراجعه میکرد. شب قبل از اولین بازدیدش، خواب زیر را دید: «من در یک کلیسای جامع مرتفع پر از گرگ و میش مرموز هستم. آنها به من میگویند که این کلیسای جامع لورد است. در مرکز آن چاهی عمیق و تاریک وجود دارد که باید در آن فرو بروم.»
۱۶۸
این رؤیا بهوضوح بیان منسجمی از حالوهوا است. نظرات بینندهی رؤیا به شرح زیر است: «لورد سرچشمهی عرفانی شفا است. طبیعتاً دیروز به یاد آوردم که برای درمان به شما مراجعه میکردم و به دنبال درمان بودم. گفته میشود چاهی مانند این در لورد وجود دارد. رفتن به داخل این آب نسبتاً ناخوشایند خواهد بود. چاه کلیسا بسیار عمیق بود.»
۱۶۹
حالا رؤیا به ما چه میگوید؟ در ظاهر به اندازهی کافی واضح به نظر میرسد، و میتوانیم آن را به عنوان نوعی صورتبندی شاعرانه از حالوهوای روز قبل در نظر بگیریم. اما هرگز نباید در اینجا متوقف شویم، زیرا تجربه نشان میدهد که رؤیاها بسیار عمیقتر و مهمتر هستند. تقریباً میتوان فرض کرد که رؤیابین با حالوهوایی بسیار شاعرانه به پزشک مراجعه کرده و طوری وارد درمان شده که گویی یک عمل مذهبی مقدس است که باید در نیمهی روشن عرفانی یک پناهگاه شگفتانگیز انجام شود. اما این بههیچوجه با واقعیتها مطابقت ندارد. بیمار صرفاً برای درمان آن موضوع ناخوشایند، یعنی همجنسگراییاش، که بههیچوجه شاعرانه نیست، به پزشک مراجعه کرده است. به هر حال، اگر قرار باشد چنین رابطهی مستقیمی را برای منشأ رؤیا بپذیریم، نمیتوانیم از حالوهوای روز قبل بفهمیم که چرا او باید چنین شاعرانه رؤیا ببیند. اما شاید بتوانیم حدس بزنیم که این رؤیا دقیقاً توسط برداشتهای رؤیابین از آن ماجرای بسیار غیرشاعرانهای که او را وادار به مراجعه به من برای درمان کرده بود، برانگیخته شده است. حتی میتوانیم فرض کنیم که او دقیقاً به دلیل غیرشاعرانه بودن حالوهوای روز قبلش، به شیوهای بسیار شاعرانه رؤیا دیده است، درست مانند مردی که در روز روزه گرفته و شبها رؤیای غذاهای خوشمزه در سر میپروراند. نمیتوان انکار کرد که فکر درمان و روش ناخوشایند آن، در رؤیا تکرار میشود، اما به شکلی شاعرانه تغییرشکل یافته، در پوششی که به مؤثرترین شکل نیازهای زیباییشناختی و عاطفی زندهی رؤیابین را برآورده میکند. او به طرز مقاومتناپذیری جذب این تصویر جذاب خواهد شد، به رغم این واقعیت که چاه تاریک، عمیق و سرد است. چیزی از حالوهوای رؤیا پس از خواب ادامه خواهد یافت و حتی تا صبح روزی که باید به وظیفهی ناخوشایند و غیرشاعرانهی ملاقات با من تن دهد، ادامه خواهد یافت. شاید واقعیت کسلکننده تحت تأثیر پستابِ درخشان و طلایی احساس نهفته در رؤیا قرار گیرد.
۱۷۰
آیا شاید هدف رؤیا همین باشد؟ این غیرممکن نیست، زیرا طبق تجربهی من، اکثر قریب به اتفاق رؤیاها جبرانی[12] هستند. آنها همیشه برای حفظ تعادل روانی، طرف مقابل را تحت فشار قرار میدهند. اما جبران خلقوخو تنها هدف تصویر رؤیا نیست. رؤیا همچنین یک اصلاح ذهنی[13] ارائه میدهد. بیمار البته چیزی شبیه به درک کافی از درمانی که قرار بود خود را به آن بسپارد، نداشت. اما رؤیا به او تصویری میدهد که با استعارههای شاعرانه، ماهیت درمان پیش روی او را توصیف میکند. اگر تداعیها و نظرات او را در مورد تصویر کلیسای جامع دنبال کنیم، این موضوع فوراً آشکار میشود. او میگوید: «کلیسای جامع، مرا به یاد کلیسای جامع کلن میاندازد. حتی در کودکی مجذوب آن بودم. یادم میآید مادرم برای اولین بار دربارهاش با من صحبت کرد، و همچنین به یاد دارم که هر وقت کلیسای روستایی را میدیدم، میپرسیدم که آیا آنجا کلیسای جامع کلن است. میخواستم کشیشی باشم در چنین کلیسای جامعی.»
۱۷۱
در این تداعیها، بیمار در حال توصیف یک تجربهی بسیار مهم از دوران کودکی خود است. مانند تقریباً همهی موارد از این نوع، او پیوند نزدیکی با مادرش داشت. منظور ما از این، یک رابطهی آگاهانهی خوب یا شدید نیست، بلکه چیزی شبیه به یک پیوند پنهانی و زیرزمینی است که خود را آگاهانه، شاید فقط در رشد کند شخصیت، یعنی در یک حالت نسبتاً کودکانه، ابراز میکند. شخصیت در حال رشد به طور طبیعی از چنین پیوند نیاگاه کودکانهای فاصله میگیرد؛ زیرا هیچچیز مانع رشد بیشتر از ماندن در یک حالت نیاگاه (همچنین میتوانیم بگوییم، یک حالت روانی جنینی) نیست. به همین دلیل غریزه از اولین فرصت برای جانشینی مادر با یک ابژهی دیگر استفاده میکند. اگر قرار است یک ابژه جانشین واقعی مادر باشد، این ابژه باید بهنوعی، مشابه او باشد. این کاملاً در مورد بیمار ما صدق میکند. شدتی که خیالش کودکانهی او با آن به نماد کلیسای جامع کلن چنگ میزد، با قدرت نیاز نیاگاه او به یافتن جانشینی برای مادر مطابقت دارد. نیاز نیاگاه در مواردی که پیوند کودکانه میتواند مضر شود، بیشتر تشدید میشود. از این رو شوروشوقی که خیالش کودکانهی او با آن ایدهی کلیسا را در بر میگیرد؛ زیرا کلیسا، به معنای کامل کلمه، مادر است. ما نهتنها از کلیسای مادر، بلکه حتی از رحم کلیسا صحبت میکنیم. در مراسمی که به عنوان بِنِدیکْتو فونْتیس[14] شناخته میشود، حوض غسل تعمید به عنوان رحم معصوم حوض الهی[15] نامگذاری میشود. ما طبیعتاً فکر میکنیم که یک مرد باید قبل از آنکه بتواند در خیالش خود به این معنی عمل کند، باید آن را آگاهانه دانسته باشد و یک کودک ناآگاه نمیتواند تحت تأثیر این معانی قرار گیرد. چنین قیاسهایی مطمئناً از طریق ذهن آگاه کار نمیکنند، بلکه به روشی کاملاً متفاوت عمل میکنند.
۱۷۲
کلیسا جایگزین معنوی والاتری برای پیوند کاملاً طبیعی یا جسمانی با والدین است. در نتیجه، فرد را از یک رابطهی طبیعی نیاگاه آزاد میکند که به طور دقیق، اصلاً یک رابطه نیست، بلکه صرفاً وضعیتی از اینهمانی ناتمام و ناآگاهانه است. این، صرفاً به این دلیل که ناآگاهانه است، دارای سکونی عظیم است و حداکثر مقاومت را در برابر هر نوع رشد معنوی ارائه میدهد. گفتن تفاوت اساسی بین این حالت و روح یک حیوان دشوار است. حال، بههیچوجه حق ویژهی کلیسای مسیحی نیست که تلاش کند فرد را قادر سازد خود را از وضعیت اولیه و حیوانیاش جدا کند. کلیسا صرفاً جدیدترین و به طور خاص غربیترین شکل یک تلاش غریزی است که احتمالاً به قدمت خود بشر است. این تلاشی است که میتوان آن را به متنوعترین شکلها در میان تمام مردمان بدوی یافت که به هر نحوی رشد یافتهاند و هنوز مضمحل نشدهاند: منظورم نهاد یا آیین تشرّف به مردانگی است. وقتی مرد جوان به بلوغ میرسد، به خانهی مردان یا مکان دیگری برای تقدیس برده میشود، جایی که به طور سیستماتیک از خانوادهاش بیگانه میشود. در همان زمان، او به اسرار مذهبی تشرّف مییابد و به این ترتیب نهتنها به مجموعهای کاملاً جدید از روابط، بلکه به عنوان شخصیتی تجدیدشده و تغییریافته، به دنیایی جدید، مانند کسی که دوباره متولد شده است[16]، هدایت میشود. تشرف اغلب با انواع شکنجهها همراه است، گاه شامل مواردی مانند ختنه و موارد مشابه میشود. این اعمال بیشک بسیار قدیمی هستند. آنها تقریباً به مکانیسمهای غریزی تبدیل شدهاند، در نتیجه بدون اجبار بیرونی به تکرار خود ادامه میدهند، مانند غسل تعمید دانشآموزان آلمانی یا حتی مراسم بسیار عجیبوغریبتر در انجمنهای برادری دانشآموزان آمریکایی. آنها به عنوان یک تصویر سرمدی در نیاگاه حک شدهاند.
۱۷۳
وقتی مادرش در کودکی دربارهی کلیسای جامع کلن برایش تعریف کرد، این تصویر سرمدی در او بیدار و زنده شد. اما هیچ مربی کاهنی برای پرورش بیشتر آن تصویر سرمدی وجود نداشت، بنابراین کودک در دستان مادرش باقی ماند. با این حال، اشتیاق به رهبری یک مرد در پسر همچنان رشد میکرد و به شکل تمایلات همجنسگرایانه درمیآمد؛ رشدی معیوب که اگر مردی آنجا بود تا خیالات کودکانهاش را پرورش دهد، هرگز اتفاق نمیافتاد. انحراف به سمت همجنسگرایی، مطمئناً، سوابق تاریخی متعددی دارد. در یونان باستان، و همچنین در برخی جوامع بدوی، همجنسگرایی و آموزش عملاً مترادف بودند. از این منظر، همجنسگرایی نوجوانی تنها یک سوءتفاهم از نیاز بسیار مناسب به راهنمایی مردانه است. همچنین میتوان گفت که ترس از محرمآمیزی که مبتنی بر عقدهی مادر است، به طور کلی به زنان نیز سرایت میکند. اما به نظر من، یک مرد نابالغ کاملاً حق دارد که از زنان بترسد، زیرا روابط او با زنان عموماً فاجعهبار است.
۱۷۴
بنابراین، طبق رؤیا، آنچه شروع درمان برای بیمار به ارمغان میآورد، تحقق معنای واقعی همجنسگرایی او، یعنی ورود او به دنیای یک مرد بالغ است. تمام آنچه ما مجبور شدهایم در اینجا برای درک رؤیا با چنین جزییات خستهکننده و طولانی موردبحث قرار دهیم، در رؤیا در چند استعارهی واضح خلاصه شده است و بدین ترتیب تصویری ایجاد میکند که بسیار مؤثرتر از هر گفتمان علمی بر تخیل، احساس و درک رؤیابین تأثیر میگذارد. در نتیجه، بیمار بهتر و هوشمندانهتر از زمانی که غرق در اصول پزشکی و آموزشی بود، برای درمان آماده میشد. (به همین دلیل، من رؤیاها را نهتنها به عنوان منبع ارزشمندی از اطلاعات، بلکه به عنوان ابزاری فوقالعاده مؤثر برای آموزش در نظر میگیرم.)
۱۷۵
حالا به رؤیای دوم میرسیم. باید از قبل توضیح دهم که در جلسهی اول بههیچوجه به رؤیایی که در موردش صحبت میکردیم اشاره نکردم. حتی به آن اشارهای هم نشد. و کلمهای هم گفته نشد که حتی از راه دور با موارد فوق مرتبط باشد. این رؤیای دوم است: «من در یک کلیسای جامع گوتیک بزرگ هستم. در محراب یک کشیش ایستاده است. من و دوستم در مقابل او ایستادهایم و یک مجسمهی کوچک ژاپنی از جنس عاج را در دست داریم، با این احساس که قرار است غسل تعمید داده شود. ناگهان یک زن مسن ظاهر میشود، انگشتر برادری را از انگشت دوستم میگیرد و خودش آن را به انگشت میکند. دوستم میترسد که این موضوع او را بهنوعی درگیر کند. اما در همان لحظه صدای موسیقی ارگ فوقالعادهای به گوش میرسد.»
۱۷۶
در اینجا فقط به طور خلاصه به نکاتی اشاره میکنم که ادامه و مکمل رؤیای روز قبل هستند. رؤیای دوم بیشک با رؤیای اول مرتبط است: یک بار دیگر، رؤیابین در کلیسا است، یعنی در حالت تشرف به مردانگی. اما یک شخصیت جدید اضافه شده است: کشیش، که قبلاً غیبت او را در موقعیت قبلی ذکر کردیم. بنابراین، این رؤیا تأیید میکند که معنای نیاگاه همجنسگرایی او محقق شده است و میتوان رشد بیشتری را آغاز کرد. مراسم تشرف واقعی، یعنی غسل تعمید، اکنون میتواند آغاز شود. نمادگرایی رؤیا آنچه را قبلاً گفتم تأیید میکند، یعنی اینکه ایجاد چنین گذارها و تحولات روانی حق کلیسای مسیحی نیست، بلکه در پشت کلیسا یک تصویر زندهی سرمدی وجود دارد که در شرایط خاص قادر به اجرای آنها است.
۱۷۷
آنچه طبق رؤیا قرار است غسل تعمید داده شود، یک مجسمهی کوچک ژاپنی از جنس عاج است. بیمار در این مورد میگوید: «یک آدمک کوچک و عجیبوغریب بود که مرا به یاد اندام تناسلی مردانه میانداخت. قطعاً عجیب بود که قرار بود این عضو غسل تعمید داده شود. اما از این گذشته، ختنه در نظر یهودیان نوعی غسل تعمید است. این باید اشارهای به همجنسگرایی من باشد، زیرا دوستی که با من در مقابل محراب ایستاده، کسی است که با او روابط جنسی دارم. ما به یک انجمن برادری تعلق داریم. حلقهی برادری آشکارا نماد رابطه ماست.»
۱۷۸
میدانیم که در عرف، حلقهی نماد پیوند یا رابطه است، مثلاً حلقهی ازدواج. بنابراین میتوانیم با اطمینان حلقهی برادری[17] را در این مورد به عنوان نمادی از رابطهی همجنسگرایانه در نظر بگیریم، و این واقعیت که رؤیابین به همراه دوستش ظاهر میشود، به همین موضوع اشاره دارد.
۱۷۹
معضلی که باید برطرف شود، همجنسگرایی است. قرار است رؤیابین از این وضعیت نسبتاً کودکانه بیرون آورده شود و با نوعی مراسم ختنه تحت نظارت یک کشیش به حالت بزرگسالی وارد شود. این ایدهها دقیقاً با تحلیل من از رؤیای قبلی مطابقت دارند. تا اینجا، روند تحول به طور منطقی و منسجم با کمک تصاویر کهنالگویی پیش رفته است. اما اکنون یک عامل نگرانکننده وارد صحنه میشود. یک زن مسن ناگهان حلقهی برادری را تصاحب میکند؛ به عبارت دیگر، او آنچه را تاکنون یک رابطهی همجنسگرایانه بوده است، به سمت خود میکشد و در نتیجه باعث میشود رؤیابین از این بترسد که درگیر رابطهی جدیدی با تعهدات خاص خود شده است. از آنجایی که حلقه اکنون در دست یک زن است، نوعی ازدواج منعقد شده است، یعنی به نظر میرسد رابطهی همجنسگرایانه به یک رابطهی دگرجنسگرایانه تبدیل شده است، اما یک رابطهی دگرجنسگرایانه از نوع خاص، زیرا مربوط به یک زن مسن است. بیمار میگوید: «او دوست مادرم است. من خیلی به او علاقه دارم، درواقع او برای من مثل یک مادر است.»
۱۸۰
از این گفته میتوانیم بفهمیم که در رؤیا چه اتفاقی افتاده است: در نتیجهی تشرف، پیوند همجنسگرایانه قطع شده و یک رابطهی دگرجنسگرایانه جانشین آن شده است، یک دوستی افلاطونی با زنی از نوع مادرانه. با وجود شباهتش به مادرش، این زن دیگر مادرش نیست، بنابراین رابطه با او نشاندهندهی گامی فراتر از مادر به سوی مردانگی است و از این رو، غلبهی نسبی بر همجنسگرایی دوران نوجوانی اوست.
۱۸۱
ترس از پیوند جدید را میتوان بهراحتی درک کرد، اولاً به عنوان ترسی که شباهت زن به مادرش ممکن است به طور طبیعی برانگیزد؛ ممکن است انحلال پیوند همجنسگرایانه منجر به بازگشت کامل به مادر شده باشد؛ و ثانیاً به عنوان ترس از عوامل جدید و ناشناخته در حالت دگرجنسگرایانهی بزرگسالی با تعهدات احتمالی آن، مانند ازدواج و غیره. اینکه ما درواقع در اینجا نه با یک بازگشت، بلکه با یک پیشرفت روبرو هستیم، به نظر میرسد با موسیقی که اکنون طنینانداز میشود، تأیید میشود. بیمار اهل موسیقی است و بهویژه مستعد موسیقی ارگ رسمی است. بنابراین موسیقی برایش احساس بسیار مثبتی تداعی میکند، بنابراین در این مورد، پایانی هماهنگ برای رؤیا تشکیل میدهد که به نوبهی خود واجد شرایط است تا احساسی زیبا و مقدس را برای صبح روز بعد به جا بگذارد.
۱۸۲
اگر این واقعیت را در نظر بگیرید که بیمار تاکنون فقط برای یک مشاوره با من ملاقات کرده بود که در آن چیزی بیش از یک یادآوری کلی مورد بحث قرار نگرفته بود، بدون شک با من موافق خواهید بود وقتی میگویم که هر دو رؤیا پیشبینیهای شگفتانگیزی نشان میدهند. آنها وضعیت بیمار را در نوری بسیار قابلتوجه و بسیار عجیب برای ذهن آگاه نشان میدهند، در عین حال به وضعیت پزشکی پیشپاافتاده جنبهای میبخشند که منحصراً با ویژگیهای ذهنی رؤیابین هماهنگ است و بنابراین میتواند علایق زیباییشناختی، فکری و مذهبی او را به اوج برساند. هیچ شرایط بهتری برای درمان نمیتوان تصور کرد. از معنای این رؤیاها تقریباً میتوان متقاعد شد که بیمار با نهایت آمادگی و امیدواری وارد درمان شده است، کاملاً آماده است تا پسر بودن خود را کنار بگذارد و مرد شود. با این حال، در واقعیت، اصلاً اینطور نبود. او آگاهانه پر از تردید و مقاومت بود. علاوه بر این، با پیشرفت درمان، دایماً خود را متخاصم و سرسخت نشان میداد، و همیشه آماده بود به حالت بچگانهی قبلش بازگردد. در نتیجه، رؤیاها در تضاد کامل با رفتار آگاهانهی او قرار میگیرند. آنها در امتداد یک خط پیشرو حرکت میکنند و نقش مربی را ایفا میکنند. آنها بهوضوح کارکرد ویژهی خود را آشکار میکنند. این کارکرد را من جبران نامیدهام. پیشرفت نیاگاه و پسرفت آگاهانه با هم یک جفت متضاد را تشکیل میدهند که بهاصطلاح، کفهی ترازو را متعادل نگه میدارد. تأثیر مربی، تعادل را به نفع پیشرفت تغییر میدهد.
۱۸۳
در مورد این مرد جوان، تصاویر نیاگاه اشتراکی نقشی کاملاً مثبت ایفا میکنند، که از این واقعیت ناشی میشود که او هیچ تمایل واقعاً خطرناکی برای پناه بردن به یک خیال جانشین واقعیت و سنگر گرفتن در پشت آن در برابر زندگی ندارد. تأثیر این تصاویر نیاگاه چیزی سرنوشتساز در خود دارد. شاید -چهکسی میداند؟- این تصاویر ابدی همان چیزی هستند که انسانها از سرنوشت مراد میکنند.
۱۸۴
البته کهنالگوها همیشه و همهجا در فعالیت هستند. اما درمان عملی، بهویژه در مورد جوانان، همیشه مستلزم آن نیست که بیمار با آنها ارتباط نزدیک برقرار کند. از سوی دیگر، در اوج بیماری، لازم است توجه ویژهای به تصاویر نیاگاه اشتراکی شود، زیرا آنها منبعی هستند که میتوان ازشان برای حل مسئلهی تعارضها سرنخهایی استخراج کرد. از بسط آگاهانهی این مطالب، کارکرد متعالی، خودش را به عنوان شیوهای از درک کهنالگوها و قادر به متحد کردن تضادها آشکار میکند. منظور من از «درک» صرفاً درک فکری نیست، بلکه درک از طریق تجربه است. همانطور که گفتیم، یک کهنالگو، تصویری پویا، قطعهای از روان ابژکتیو است که تنها در صورت تجربه شدن به عنوان یک موجودیت مستقل، میتوان بهدرستی درکش کرد.
۱۸۵
یک شرح کلی از این فرآیند، که ممکن است در دورهای طولانی ادامه یابد، بیمعنی خواهد بود (حتی اگر چنین توصیفی امکانپذیر باشد) زیرا بیشترین تنوع قابلتصور را در افراد مختلف به خود میگیرد. تنها عامل مشترک، ظهور کهنالگوهای مشخص است. من به طور خاص به سایه، حیوان، پیر خردمند، آنیما، آنیموس، مادر، کودک، علاوه بر تعداد نامحدودی از کهنالگوها که نمایانگر موقعیتها هستند، اشاره میکنم. باید جایگاه ویژهای برای آن کهنالگوهایی که نمایانگر هدف فرآیند رشد هستند، در نظر گرفته شود. خواننده اطلاعات لازم در این مورد را در کتاب روانشناسی و کیمیاگری من و همچنین در روانشناسی و دین و کتابی که با همکاری ریچارد ویلهلم با عنوان راز گل طلایی نوشته شده است، خواهد یافت.
۱۸۶
کارکرد متعالی بدون هدف و مقصد پیش نمیرود، بلکه به آشکار شدن انسان ذاتی[18] منجر میشود. این در وهلهی اول یک فرآیند کاملاً طبیعی است که ممکن است در برخی موارد بدون آگاهی یا کمک فرد مسیر خود را طی کند و گاهی میتواند در مواجهه با مخالفت، بهزور خود را به انجام برساند. معنا و هدف این فرآیند، تحقق تمام جنبههای شخصیتی است که در ابتدا در پلاسمای زایای جنینی پنهان بوده است؛ تولید و آشکار شدن تمامیت بالقوه و اصلی. نمادهایی که نیاگاه برای این منظور استفاده میکند، همان نمادهایی اند که بشر همیشه برای بیان کلیت، کمال و تمامیت از آنها استفاده کرده است: به طور معمول، نمادهای تربیع و دایره. به همین دلایل، من این را فرآیند فردیتیابی نامیدهام.
۱۸۷
این فرآیند طبیعی فردیتیابی، هم به عنوان الگو و هم به عنوان اصل راهنما برای روش درمانی من عمل کرد. جبران[19] نیاگاهِ یک نگرش آگاهانهی روانرنجورانه، شامل تمام عناصری است که میتواند به طور مؤثر و سالم، یکسویهگرایی ذهن آگاه را اصلاح کند، اما اگر این عناصر آگاهانه شوند، یعنی درک شوند و به عنوان واقعیت در آن ادغام شوند. بسیار بهندرت پیش میآید که یک رؤیا به چنان شدتی برسد که شوک آن برای بیرون انداختن ذهن آگاه از زین اسب کافی باشد. به عنوان یک قاعده، رؤیاها برای اِعمال تأثیر اساسی بر آگاهی، بسیار ضعیف و غیرقابلفهم اند. در نتیجه، جبران در نیاگاه به صورت پنهانی جریان دارد و هیچ تأثیر فوری ندارد. اما به هر حال تا حدودی تأثیر دارد؛ فقط، غیرمستقیم است، تا جایی که تضاد ناخودآگاه، اگر به طور مداوم نادیده گرفته شود، دردنمونها و موقعیتهایی را ترتیب میدهد که به طور مقاومتناپذیری نیات آگاهانهی ما را خنثی میکنند. بنابراین هدف درمان، تا حد امکان، درک و قدردانی از رؤیاها و سایر بروزات نیاگاه است، اولاً به منظور جلوگیری از شکلگیری یک تقابل نیاگاه که با گذشت زمان خطرناکتر میشود، و ثانیاً به منظور استفادهی کامل از عامل شفابخش جبران.
۱۸۸
این رویّهها طبیعتاً بر این فرض استوار اند که یک انسان قادر به دستیابی به کمال است؛ به عبارت دیگر، او توانایی سالم بودن را دارد. من این فرض را مطرح میکنم زیرا بیشک افرادی هستند که در نهایت کاملاً در حیات نیستند و اگر به هر دلیلی با تمامیت خود روبرو شوند، بهسرعت از بین میروند. حتی اگر این اتفاق نیفتد، آنها صرفاً برای بقیهی عمرشان به عنوان تکهها یا خردهشخصیتهایی، که توسط انگلهای اجتماعی یا روانی تقویت شدهاند، زندگی فلاکتباری سپری میکنند. چنین افرادی، به طرز تأسفباری دیگران را زندگی میکنند، اغلب فریبکارانی ریشهدار هستند که پوچی مرگبار خود را زیر یک ظاهر بیرونی زیبا میپوشانند. تلاش برای درمان آنها با روشی که در اینجا مورد بحث قرار گرفته است، کاری بیهوده خواهد بود. تنها چیزی که در اینجا کمک میکند، ادامه دادن به نمایش[20] است، زیرا حقیقت غیرقابل تحمل یا بیفایده خواهد بود.
۱۸۹
وقتی به شیوهی ذکرشده به موردی پرداخته شود، ابتکارعمل با نیاگاه است، اما تمام انتقاد، انتخاب و تصمیمگیری با ذهن آگاه است. اگر تصمیم درست باشد، توسط رؤیاهایی که نشاندهندهی پیشرفت هستند تأیید میشود؛ در غیر این صورت، اصلاح از جانب نیاگاه دنبال خواهد شد. بنابراین، روند درمان بیشتر شبیه گفتگویی مداوم با نیاگاه است. اینکه تفسیر صحیح رؤیاها از اهمیت بالایی برخوردار است، باید از آنچه گفته شده به اندازهی کافی واضح باشد. اما چه زمانی، بهدرستی میتوانید بپرسید، آیا کسی از تفسیر مطمئن است؟ آیا چیزی وجود دارد که به معیار قابلاعتمادی برای صحت یک تفسیر نزدیک شود؟ خوشبختانه، میتوان به این سؤال پاسخ مثبت داد. اگر تفسیر اشتباهی کرده باشیم، یا اگر بهنوعی ناقص باشد، ممکن است بتوانیم آن را از رؤیای بعدی ببینیم. بنابراین، به عنوان مثال، مضمون قبلی به شکل واضحتری تکرار میشود، یا تفسیر ما ممکن است با نوعی تعبیر طعنهآمیز تضعیف شود، یا ممکن است با مخالفت خشونتآمیز صریح روبرو شود. حال با فرض اینکه این تفاسیر نیز گمراه شوند، بینتیجه بودن و بیفایده بودن کلی روش ما خیلی زود خود را در تیرگی، سترونی و بیهدفیِ این کار نشان خواهد داد، به طوری که پزشک و بیمار به طور یکسان یا از کسالت یا از شک خفه خواهند شد. همانطور که پاداش یک تفسیر درست، افزایش زندگی است، یک تفسیر نادرست نیز آنها را به بنبست، مقاومت، شک و تردید و خشکی متقابل محکوم میکند. البته توقفها ممکن است از مقاومت بیمار نیز ناشی شود، مثلاً از لجاجت در چسبیدن به توهمات کهنه یا خواستههای کودکانه. گاهی اوقات، پزشک نیز فاقد درک لازم است، همانطور که یک بار برای من در مورد یک بیمار بسیار باهوش، زنی که به دلایل مختلف، به نظر من بیشتر شبیه یک مشتری رام[21] بود، اتفاق افتاد. پس از یک شروع رضایتبخش، هرچه بیشتر این احساس را داشتم که بهنوعی تفسیر من از رؤیاهای او کاملاً درست نبوده است. از آنجایی که نمیتوانستم منشأ خطا را پیدا کنم، سعی کردم خودم را از شک و تردید بیرون بیاورم. اما در طول ساعات مشاوره، متوجه کسالتبار بودن فزایندهی گفتگویمان شدم، همراه با حس فزایندهی بیفایدگیِ طاقتفرسا. سرانجام تصمیم گرفتم در فرصت بعدی در مورد آن با بیمارم صحبت کنم، که به نظرم متوجه این واقعیت شده بود. شب بعد رؤیای زیر را دیدم: در امتداد جادهای روستایی از میان درهای که با خورشید عصر روشن شده بود، قدم میزدم. در سمت راستم، روی تپهای شیبدار، قلعهای قرار داشت و روی بالاترین برج، روی نوعی نرده، زنی نشسته بود. برای اینکه بتوانم او را بهدرستی ببینم، مجبور شدم سرم را آنقدر به عقب خم کنم که گردنم تیر کشید. حتی در رؤیا هم آن زن را به عنوان بیمارم تشخیص دادم.
۱۹۰
از این نتیجه گرفتم که اگر مجبور بودم در رؤیا اینقدر به بالا نگاه کنم، مسلماً در واقعیت به بیمارم به دیدهی تحقیر نگاه میکردم. وقتی رؤیا را همراه با تعبیرش برایش تعریف کردم، فوراً تغییر کاملی در وضعیت ایجاد شد و درمان فراتر از انتظار پیش رفت. تجربیاتی از این دست، اگرچه بهای بسیار سنگینی دارند، اما منجر به اعتمادی تزلزلناپذیر به اعتبار جبرانهای رؤیا میشوند.
۱۹۱
تمام تلاشها و تحقیقات من در ده سال گذشته به مشکلات متعدد موجود در این روش درمانی اختصاص یافته است. اما از آنجایی که در این شرح فعلی از روانشناسی تحلیلی، تنها به ارائهی یک بررسی کلی میپردازم، شرح مفصلتر پیامدهای علمی، فلسفی و مذهبی گستردهی آن باید به تعویق بیفتد. برای این کار، خواننده را به منابعی که ذکر کردهام ارجاع میدهم.
[1]. Part-soul
[2]. topical
[3] . contaminated
[4]. deviding
[5]. Magic demon
[6]. Wise old man
[7]. posit
[8]. engrams
[9]. façade
[10]. Danger in ford
[11]. anthropomorphic
[12]. compensatory
[13]. mental corrective
[14]. benedictio fontis
[15]. immaculatus divini fontis utero
[16]. quasimodo genitus
[17]. fraternity
[18]. Essential human
[19]. compensation
[20]. show
[21]. rum