موضوع تقریباً بیپایان «انتقال» اخیراً در این مجله توسط دبلیو. استکل به شیوهای توصیفی مورد بررسی قرار گرفته است.[1] مایلم چند نکته اضافه کنم تا روشن شود که چگونه انتقال ناگزیر در طول تحلیل رخ میدهد و نقش شناختهشدهی خود را در درمان ایفا میکند.
بیایید بهروشنی در نظر داشته باشیم که هر انسانی، در اثر عملکرد ترکیبی استعداد ذاتی و تأثیرات بیرونی در دوران کودکی، فردیت ویژهای در بهکارگیری تواناییاش برای عشق ورزیدن به دست آورده است؛ یعنی در شرایطی که برای عشق ورزیدن فراهم میکند، در انگیزههایی که از طریق آن ارضا میکند، و در اهدافی که برای دستیابی به آنها تلاش میکند.(۱) این بهاصطلاح یک باسمه یا قالب ذهنی در او تشکیل میدهد (یا حتی چندین باسمه) که با ادامهی زندگی، تا جایی که شرایط بیرونی و ماهیت ابژههای در دسترس عشق اجازه میدهند، دایماً تکرار و بازتولید میشود و درواقع تا حدی بهواسطهی برداشتهای بعدی قابلتغییر است. اکنون تجربهی ما نشان داده است که از این احساساتی که ظرفیت عشق ورزیدن را تعیین میکنند، تنها بخشی از آن به طور کامل رشد روانی یافته است؛ این بخش به سمت واقعیت معطوف است و میتواند بهوسیلهی شخصیت آگاه که بخشی از آن را تشکیل میدهد، مورداستفاده قرار گیرد. بخش دیگر این تکانههای زیّانه در حال رشد نگه داشته شدهاند، از شخصیت آگاه و از واقعیت دور نگه داشته شدهاند و ممکن است یا فقط در خیالشها خودشان را نشان دهند، یا کاملاً در نیاگاه دفن شوند، به طوری که شخصیت آگاه از وجودش بیاطلاع باشد. در هرکسی که نیاز به عشق در واقعیت به طور رضایتبخشی ارضا نشود، با ورود هر فرد جدیدی به صحنه، تکانههای زیّانهی منتظر ناگزیر برانگیخته میشوند و به احتمال زیاد هر دو بخش زی، آگاه و نیاگاه، در این نگرش مشارکت خواهند داشت.
بنابراین کاملاً بهنجار و قابلدرک است که نیروگذاریهای زی، که در انتظار و آماده هستند، همانطور که در کسانی که ارضای کافی ندارند وجود دارد، باید به سمت شخص پزشک نیز معطوف شود. همانطور که انتظار داریم، این انباشت زی به نمونههای اولیه متصل خواهد شد، که با یکی از باسمههایی که از قبل در ذهن فرد موردنظر تثبیت شده است، گره خورده است، یا به عبارت دیگر، بیمار چهرهی پزشک را در یکی از مجموعههایی که از قبل در ذهن خودش ساخته است، خواهد بافت. اگر پزشک به طور خاص به این شکل با تصویر پدر (همانطور که یونگ با خوشحالی آن را نامگذاری کرده است[2]) مرتبط باشد، کاملاً مطابق با رابطهی واقعی او با بیمار است. اما دینامیسم انتقال به این نمونهی اولیه محدود نمیشود. همچنین میتواند از تصویر مادر یا برادر و غیره ناشی شود. ویژگی انتقال به پزشک در فزونی آن، چه از نظر ماهیت و چه از نظر شدت، بر آنچه منطقی و موجه است، نهفته است؛ ویژگیای که وقتی در نظر بگیریم که در این وضعیت، انتقال نهتنها توسط ایدهها و انتظارات آگاهانهی بیمار، بلکه توسط ایدهها و انتظارات سرکوبشده یا نیاگاه نیز انجام میشود، قابلدرک میشود.
اگر دو نکته که مورد توجه خاص روانکاوان است، هنوز در چارچوب روانکاوی توضیح داده نشدهاند، چیز بیشتری دربارهی این ویژگی انتقال لازم نبود گفته شود یا برای ما پرسشبرانگیز نمیشد. اولاً مشخص نیست که چرا افراد روانرنجور تحت تحلیل، انتقال را بسیار شدیدتر از کسانی که تحلیل نمیشوند، رشد میدهند؛ و ثانیاً این یک راز باقی میماند که چرا در تحلیل، انتقال، قویترین مقاومت را در برابر درمان ایجاد میکند، در حالی که در سایر اشکال درمان، ما آن را به عنوان وسیلهای برای فرآیند درمان، [یا] شرط لازم برای موفقیت، میشناسیم. تجربه نشان میدهد، و آزمایش همیشه آن را تأیید میکند، که وقتی تداعیهای آزاد بیمار شکست میخورد(۲)، میتوان هر بار با اطمینان از اینکه او اکنون بهواسطهی فکری که مربوط به شخص پزشک یا مربوط به چیزی مربوط به شخص پزشک است تسخیر شده است، مانع را از بین برد. به محض آنکه این توضیح داده شود، مانع از بین میرود، یا حداقل، فقدان افکار به امتناع از صحبت تبدیل میشود.
در نگاه اول، در مقایسه با سایر روشها، به نظر میرسد که انتقال، که در جاهای دیگر ابزار قدرتمندی برای موفقیت است، در اینجا به قدرتمندترین متحد در جهت مقاومت بیمار تبدیل میشود. با این حال، با بررسی دقیقتر، حداقل اولین مورد از این مشکلات از بین میرود. واقعیت این است که انتقال در روانکاوی شدیدتر و بیحدوحصرتر از خارج فرآیند روانکاوی رشد نمییابد. مؤسسات و خانههایی که برای درمان بیماران عصبی با روشهایی غیر از روانکاوی استفاده میشوند، نمونههایی از انتقال را در افراطیترین و بیارزشترین اشکال آن ارائه میدهند که حتی تا سلطهی کامل پزشک بر بیمار نیز گسترش مییابد، که این نیز ویژگی شهوانی آن را به طرز غیرقابلانکاری نشان میدهد. گابریل رویتر، ناظری حساس، این حقایق را در زمانی که روانکاوی در آغاز نضجگیری بود، در کتابی قابلتوجه به تصویر کشیده است که در مجموع بینش بزرگی دربارهی ماهیت و علل روانرنجوریها به دست میدهد. بنابراین، این ویژگی خاص انتقال را نمیتوان به حساب روانکاوی گذاشت، بلکه باید آن را به خود روانرنجوری نسبت داد. مشکل دوم هنوز توضیح داده نشده است.
اکنون باید این مشکل را از نزدیک بررسی کرد: چرا انتقال در روانکاوی به عنوان مقاومت پیش روی ما قرار میگیرد؟ بیایید وضعیت روانشناختی را طی درمان به خاطر بسپاریم. یکی از شرایط اولیهی تغییرناپذیر و ضروری در هر مورد روانرنجوری، فرآیندی است که یونگ بهدرستی آن را درونگرایی زی نامیده است.(۳) این بدان معناست که مقدار زی که قادر به آگاه شدن است و به سمت واقعیت هدایت میشود، کاهش یافته است، در حالی که بخشی که نیاگاه است و از واقعیت رویگردان شده است (و اگرچه هنوز ممکن است خیالشگریها را در فرد موردنظر تغذیه کند، متعلق به نیاگاه است) بسیار افزایش یافته است. زی (به طور کامل یا جزیی) راه خود را به واپسروی پیدا کرده، تصاویر کودکانه را دوباره زنده کرده است.(۴) و ما آن را در درمان تحلیلی دنبال میکنیم، و هدفمان همیشه کشف آن، دسترسی دادن آگاهی به آن و در نهایت قابلاستفاده شدن آن برای واقعیت است. هرجا که در کاوش تحلیلی خود به یکی از نهانگاههای زیِ واپسزده برمیخوریم، نبردی در میگیرد؛ تمام نیروهایی که باعث واپسروی زی شدهاند، به صورت مقاومت در برابر تلاشهای ما برای حفظ شرایط جدید، قیام خواهند کرد. زیرا اگر درونگرایی یا واپسروی زی با نوعی ارتباط با جهان بیرون (به طور کلی، با ناکامی در ارضای یک خواسته) توجیه نمیشد و در آن زمان چنین توجیهی حتی مصلحتآمیز هم نمیبود، هرگز اتفاق نمیافتاد. با این حال، مقاومتهایی که این منشأ را دارند، تنها مقاومتهای موجود و حتی قدرتمندترین آن مقاومتها نیستند. زیای که در اختیار شخصیت است، همیشه در معرض جاذبهی عقدههای نیاگاه (به طور دقیق، آن بخش از آن عقدهها که به نیاگاه تعلق دارد) قرار داشته و به دلیل تضعیف جاذبهی واقعیت، دچار واپسروی شده است. برای رهایی از آن، اکنون باید بر این جاذبهی نیاگاه غلبه شود؛ یعنی، سرکوب تکانههای نیاگاه و مشتقات آنها که متعاقباً در ذهن فرد موردنظر ایجاد شده است، باید برداشته شود. بخش عمدهای از مقاومتها، که اغلب در حفظ بیماری موفق میشوند، حتی اگر زمینههای اصلی واپسروی از واقعیت اکنون ناپدید شده باشند، از اینجا ناشی میشود. از هر دوِ این منابع، مقاومتهایی ناشی میشود که تحلیل باید با آنها دست و پنجه نرم کند. هر مرحله از درمان با مقاومت همراه است؛ هر فکر، هر عمل ذهنی بیمار، باید به مقاومت آسیب برساند و نشاندهندهی سازشی بین نیروهایی است که به سمت درمان سوق میدهند و نیروهایی که برای مخالفت با آن جمع شدهاند.
حال، وقتی یک عقدهی آسیبزا را از بازنمای آن در آگاهی (چه یک نمونای آشکار باشد چه چیزی که ظاهراً کاملاً بیضرر به نظر میرسد) تا ریشهاش در نیاگاه دنبال میکنیم، خیلی زود به جایی میرسیم که مقاومت خود را چنان قوی نشان میدهد که بر تداعی بعدی تأثیر میگذارد، تداعیای که باید به عنوان مصالحهای بین خواستههای این مقاومت و خواستههای کار کاوشگری ظاهر شود. تجربه نشان میدهد که اینجا است که انتقال وارد صحنه میشود. وقتی چیزی در دستمایهی عقده (محتوای عقده) باشد که بتواند به طور مناسب به شخص پزشک منتقل شود، چنین انتقالی انجام میشود و تداعی بعدی از آن ناشی میشود؛ سپس خود را به صورت نشانههای مقاومت (مثلاً توقف جریان تداعیها) نشان میدهد. از چنین تجربیاتی نتیجه میگیریم که این ایدهی منتقلشده قادر است خود را به جای همهی تداعیهای ممکن دیگر، به آگاهی تحمیل کند، زیرا مقاومت را نیز ارضا میکند. این نوع اتفاق بارها و بارها در طی یک تحلیل تکرار میشود. بارها و بارها، وقتی کسی به یک عقدهی آسیبزایانه نزدیک میشود، آن بخش از آن عقده که ابتدا به آگاهی رانده میشود، جنبهای از آن خواهد بود که میتواند منتقل شود؛ و وقتی چنین شد، بیمار با نهایت سرسختی از آن دفاع خواهد کرد.(۵)
وقتی این نکته به دست آمد، عناصری از آن عقده که هنوز حل نشدهاند، مشکل بیشتری ایجاد نمیکنند. هرچه تحلیل بیشتر به درازا بکشد، و هرچه بیمار با وضوح بیشتری تشخیص داده باشد که تحریفات دستمایهی آسیبزا بهخودیخود هیچ محافظتی در برابر افشاگری ارائه نمیدهند، او به طور مداومتری از آن نوع تحریف که آشکارا بیشترین مزیت را برایش به ارمغان میآورد، یعنی تحریف از طریق انتقال، استفاده میکند. همهی این وقایع به سمت وضعیتی همگرا میشوند که در نهایت در آن همگرایی همهی تعارضات در میدان انتقال حل شوند.
بنابراین، انتقال در تحلیل، در ابتدا همیشه به عنوان قویترین سلاح مقاومت به نظر میرسد و ما حق داریم این استنباط را داشته باشیم که شدت و مدت انتقال، معلول و بیانگر مقاومت است. مکانیسم انتقال درواقع با حالت آمادگیای توضیح داده میشود که در آن، زیای که در اطراف ایماگوهای کودکی انباشته شده است، وجود دارد، اما نقشی که مکانیسم انتقال در فرآیند درمان ایفا میکند، تنها در پرتو ارتباطش با مقاومت قابلدرک است.
چگونه است که انتقال به عنوان سلاحی برای مقاومت، تا این حد مناسب است؟ ممکن است کسی خیال کند بهراحتی میتوان به این سؤال پاسخ داد. مطمئناً به اندازهی کافی واضح است که وقتی اعتراف باید به همان شخصی صورت پذیرد که بیشترین احساس ارتباط نسبت به او وجود دارد، پذیرش هرگونه آرزوی خاصی که قابلملامت باشد به طرز عجیبی دشوار میشود. در چنین موقعیتهایی که از این ضرورت پدید میآید، ادامه دادن به این کار در زندگی واقعی بهسختی ممکن به نظر میرسد. این عدمامکان دقیقاً همان چیزی است که بیمار هنگام ادغام پزشک با موضوع احساسات خودش، به دنبال آن است. با این حال، با بررسی دقیقتر میبینیم که این دستاورد ظاهری نمیتواند پاسخ معما را ارائه دهد، زیرا برعکس، یک نگرش مبتنی بر دلبستگی محبتآمیز و فداکارانه میتواند بر هر مشکلی در اعتراف غلبه کند. در موقعیتهای مشابه در زندگی واقعی، میگوییم: «من از تو خجالت نمیکشم؛ میتوانم همهچیز را بهات بگویم». انتقال به پزشک میتواند مشکلات اعتراف را تسکین دهد، و ما هنوز نمیفهمیم که چرا این مشکلات را تشدید میکند.
پاسخ به این مشکل تکرارشونده با تعمق بیشتر در خود مشکل یافت نمیشود، بلکه باید در تجربهای جستجو شود که با بررسی نمونههای فردی انتقال-مقاومت که در جریان تحلیل رخ میدهد به دست میآید. از این موارد، در نهایت میتوان دریافت که استفاده از انتقال برای مقاومت، تا زمانی که صرفاً به نفسِ انتقال فکر کنیم، قابلدرک نیست. فرد مجبور است انتقال مثبت را از انتقال منفی، انتقال احساس محبتآمیز را از انتقال احساس خصومتآمیز، متمایز کند و به طور جداگانه به دو نوع انتقال به پزشک بپردازد. سپس انتقال مثبت را میتوان به احساسات دوستانه یا محبتآمیزی که قابلیت آگاهانه شدن دارند و امتداد این احساسات در نیاگاه تقسیم کرد. از این موارد آخر، تحلیل نشان میدهد که آنها همواره در نهایت پایهی شهوانی قرار دارند. بنابراین باید نتیجه بگیریم که تمام احساسات همدردی، دوستی، اعتماد و غیره که در زندگی ابراز میکنیم، از نظر وراثتی با تمایلات جنسی مرتبط اند و با تضعیف هدف جنسیشان، از تمایلات صرفاً جنسی ناشی شدهاند؛ هرقدر هم که در دیسههایی که در ادراک آگاهانهی ما از خودمان به خودشان میگیرند، خالص و غیرشهوانی به نظر برسند. در ابتدا ما چیزی جز ابژههای جنسی نمیشناختیم؛ روانکاوی به ما نشان میدهد که افرادی که در زندگی واقعی صرفاً طرف احتراممان هستند یا بهشان علاقه داریم، ممکن است هنوز در ذهن نیاگاه ما ابژههای جنسی باشند.
بنابراین پاسخ معما این است که انتقال به پزشک فقط تا جایی برای مقاومت مناسب است که شامل احساس منفی یا عناصر شهوانی سرکوبشدهی احساس مثبت باشد. همانطور که ما انتقال را با آگاه کردن آن «بالا میبریم»، فقط این دو مؤلفهی رابطهی عاطفی را از شخص پزشک جدا میکنیم؛ مؤلفهی آگاهانه و غیرقابلاعتراض آن باقی میماند و نتیجهی موفقیتآمیزی در روانکاوی، مانند سایر روشهای درمانی، به ارمغان میآورد. تا اینجا بهراحتی میپذیریم که نتایج روانکاوی بر اساس تلقین استوار است؛ فقط تلقین باید به معنای چیزی باشد که ما، مانند فرنتزی، متوجه میشویم شامل تأثیرگذاری بر یک فرد از طریق و بهوسیلهی تجلیات انتقالی است که او قادر به انجام آن است. وقتی که از تلقین برای وادار کردن بیمار به انجام یک عمل ذهنی استفاده میکنیم که لزوماً منجر به بهبود پایدار در وضعیت روانی او خواهد شد، استقلال نهایی بیمار، هدف نهایی ما است.
سؤال بعدی این است که چرا این تجلیات مقاومت-انتقال فقط در روانکاوی ظاهر میشوند و نه در سایر اشکال درمان، مثلاً در آسایشگاهها؟ پاسخ این است که این تجلیات مقاومت-انتقال در آنجا نیز ظاهر میشوند، اما باید به همان شکلی که هستند شناخته شوند. بروز انتقال منفی اتفاقی بسیار رایج در آسایشگاهها است. به محض آنکه بیمار گرفتار آن میشود، بدون درمان یا با حالی بدتر از اول کار، آنجا را ترک میکند. انتقال شهوانی چنین اثر بازدارندهای در آسایشگاهها ندارد، زیرا در آنجا، مانند سایر نقاط زندگی، به جای اینکه آشکار شود، با ظرافت از آن چشمپوشی میشود. با اینهمه، بهوضوح خود را به عنوان مقاومت در برابر درمان نشان میدهد، نه درواقع با بیرون راندن بیمار از محل. برعکس. او را به آن نقطه متصل میکند، و بلکه به همان اندازه با دور نگهداشتن او از زندگی واقعی. درواقع، در آسایشگاهها از نظر درمان بیمار کاملاً بیاهمیت است که بیمار میتواند بر این یا آن اضطراب یا بازداری در آسایشگاه غلبه کند یا خیر. برعکس، آنچه اهمیت دارد این است که آیا او در زندگی واقعی از آنها رهایی خواهد یافت یا خیر.
انتقال منفی نیاز به توضیح کاملتری دارد که در محدودهی این مقاله امکانپذیر نیست. این انتقال در اشکال قابلدرمان روانرنجوریها در کنار انتقال عاطفی یافت میشود که اغلب هر دو توأمان به یک شخص معطوف میشوند، وضعیتی که بلولر اصطلاح مفید «دوسویگی» را برای آن ابداع کرده است. این دوسویگی احساسات تا حدی طبیعی به نظر میرسد، اما درجهی بالایی از آن مطمئناً ویژگی خاص روانرنجوران است. در روانرنجوری وسواسی، به نظر میرسد شکاف جفتهای متضاد اولیه، زندگی غریزی را مشخص میکند و یکی از شرایط اساسی این بیماری را تشکیل میدهد. توانایی روانرنجوران در تبدیل انتقال به شکلی از مقاومت، بهراحتی با دوسویگی در جریان احساسات توضیح داده میشود. در جایی که ماند پارانوییدها ظرفیت انتقال احساس اساساً منفی شده باشد، امکان تأثیر یا درمان متوقف میشود.
پس از تمام این بررسیها، تاکنون تنها یک جنبه از پدیدهی انتقال را واکاوی کردهایم؛ باید به جنبهی دیگری از این مسئله نیز توجه شود. کسانی که برداشت درستی از تأثیر مقاومت شدید ناشی از انتقال بر بیمار، و چگونگی بیرون رانده شدن او از تمام واقعیتهای رابطهاش با پزشک، و اینکه چگونه او سپس آزادی نادیده گرفتن قانون روانکاوی را (یعنی بیان بیچونوچرای هرآنچه از ذهنش میگذرد) برای خود قایل میشود، و اینکه چگونه تمام تصمیماتی که با آنها وارد تحلیل شده بود محو میشوند، و اینکه چگونه ارتباطات و نتیجهگیریهای منطقی که درست قبل از آن عمیقاً تحت تأثیر قرارش داده بودند برایش بیاهمیت میشوند، به توضیح بیشتری نسبت به آنچه عوامل ذکرشده در بالا ارائه میدهند، برای توضیح این تأثیر نیاز دارند، و این عوامل دیگر، درواقع، چندان دور از دسترس نیستند؛ آنها نیز در موقعیت روانیای قرار دارند که تحلیل، بیمار را در آن قرار داده است.
با دنبال کردن زیای که از آگاهی جدا شده است، به ناحیهی نیاگاه نفوذ میکنیم و این امر واکنشهایی برمیانگیزد که بسیاری از ویژگیهای فرآیندهای نیاگاه را که از مطالعهی رؤیاها آموختهایم، آشکار میکند. عواطف نیاگاه تلاش میکنند از شناختی که درمان به آن نیاز دارد اجتناب کنند؛ در عوض، با تمام قدرت توهّم و بیتوجهی به زمان که از ویژگیهای نیاگاه است، در پی بازتولید آن اند. بیمار، درست مانند رؤیاها، به آنچه از بیدار شدن عواطف نیاگاهش حاصل میشود، اعتبار و واقعیت میبخشد؛ او صرفنظر از واقعیت موقعیت، در پی تخلیهی عواطف خود است. پزشک از او میخواهد که این عواطف را در جای خود در درمان و در تاریخچهی زندگی خود قرار دهد، آنها را در معرض بررسی منطقی قرار دهد و ارزش روانی واقعیشان را ارزیابی کند. این مبارزه بین پزشک و بیمار، بین عقل و نیروهای غریزه، بین تشخیص و تلاش برای رهایی، تقریباً به طور کامل بر سر تجلیات انتقال صورت میگیرد. این زمینهای است که باید بر آن پیروز شد، و بیان نهایی آن یافتن بهبودی پایدار از روانرنجوری است. انکار نمیتوان کرد که رام کردن تجلیات انتقال، بزرگترین مشکلات را برای روانکاو ایجاد میکند؛ اما نباید فراموش کرد که آنها، و فقط آنها، خدمت ارزشمندی را در جهت واقعی کردن و آشکار کردن عواطف عاشقانهی مدفون و فراموششدهی بیمار ارائه میدهند؛ زیرا در نهایت هیچکس را نمیتوان غیاباً[3] یا در قالب تمثیلیِ یک مجسمه[4] کشت.
۱۹۱۲
پینوشت
۱. ما در اینجا در برابر تصورات غلط و سرزنشهایی مبنی بر اینکه ما مؤلفهی مادرزادی[5] (فطری[6]) را مهم دانستهایم، زیرا بر اهمیت برداشتهای کودکانه تأکید کردهایم، پاسخ خواهیم داد. چنین اتهامی ناشی از تنگنظری است که بشر با آن به دنبال علل میگردد، زیرا یک مؤلفهی علّی واحد راضیاش میکند، به رغم بسیاری از مؤلفهها که عموماً زیربنای واقعیت اند. روانکاوی در مورد مؤلفهی تصادفی در سببشناسی چیزهای زیادی گفته و در مورد سببشناسی چیز زیادی نگفته است، اما فقط به این دلیل که نتوانسته است نور جدیدی بر مورد اول بتاباند، در حالی که در مورد دوم چیزی بیش از آنچه تاکنون شناخته شده است، نمیداند. ما فرض وجود تضاد اساسی بین دو زنجیره از مؤلفههای سببشناسی را رد میکنیم؛ ما بیشتر تبادل دایمی هر دو را در ایجاد نتایج مشاهدهشده فرض میکنیم. بهندرت، شاید هرگز، یکی از این نیروها بهتنهایی سرنوشت انسان را تعیین کند. بررسی نسبی سببشناسی هریک فقط به صورت جداگانه و در موارد منفرد قابلاندازهگیری است. در مجموعهای شامل درجات مختلفی از هر دو مؤلفه، موارد حاد نیز قطعاً یافت خواهد شد. بر اساس دانشی که داریم، نقش نیروهای وراثت و محیط را در هر مورد به طور متفاوتی تخمین خواهیم زد و حق اصلاح نظر خود را در نتیجهی دانش جدید برای خود محفوظ میداریم. علاوه بر این، میتوانیم جسارت کنیم و خودِ ساختار بدن را به عنوان باقیماندهای از اثرات تأثیرات تصادفی بر سلسلهی بیپایان اجدادمان در نظر بگیریم.
۲. منظورم وقتی است که واقعاً چیزی به ذهنش نمیرسد، نه وقتی که بهخاطر یک احساس ناخوشایند جزیی سکوت میکند.
۳. اگرچه بسیاری از گفتههای یونگ این تصور را ایجاد میکند که او درونگرایی را مشخصهی زوال عقل میداند و به همان میزان در سایر روانرنجوریها قابلمشاهده نیست.
۴. بهراحتی میتوان گفت زی عقدههای دوران کودکی را دوباره احیا کرده است. اما این برداشت اشتباه خواهد بود؛ چنین برداشتی فقط در صورتی درست است که به این صورت بیان شود: «بخش نیاگاه این عقدهها» بهوسیلهی زی دوباره احیا شده است. پیچیدگی استثنایی موضوعی که در این مقاله به آن پرداخته شده است، انسان را وسوسه میکند تا تعدادی از مسائل فرعی را که نیاز به توضیح بیشتری دارند، قبل از آنکه بتوان به طور قطع دربارهی فرآیندهای روانی شرحدادهشده در اینجا صحبت کرد، مورد بحث قرار دهد. چنین مسائلی عبارت اند از: تعریف مرز بین درونگرایی و واپسروی؛ گنجاندن دکترین عقده در نظریهی زی؛ رابطهی خلق خیالشها با آگاه، نیاگاه و با واقعیت؛ و غیره. نیازی نیست که به خاطر مقاومت در برابر این وسوسهها در اینجا عذرخواهی کنم.
۵. با این حال، از این موضوع، نمیتوان به طور کلی اهمیت آسیبزای خاصی را در نقطهای که برای مقاومت از طریق انتقال انتخاب شده است، استنباط کرد. در جنگ، هنگامی که نبردی تلخ بر سر تصاحب یک کلیسای کوچک یا یک مزرعه در جریان است، لزوماً فرض نمیکنیم که کلیسا یک موزهی ملی است یا انبارها حاوی بودجهی نظامی هستند. ارزششان میتواند از نظر تاکتیکی بسیار مهم باشد؛ در یورش بعدی، به احتمال زیاد از اهمیت بالایی برخوردار خواهند بود.
[1]. Zenlralblatl, Bd. II . , Nr. II . S. 26 .
[2]. Symbole und Wandlungen de,. Libido.
[3]. absentia
[4]. effigie
[5]. inborn
[6]. constilutional