ما حق داریم وجود روند مازوخیستی در حیات غرایز انسانی را از دیدگاه مرموز اقتصادی توصیف کنیم. زیرا اگر فرآیندهای ذهنی توسط اصل لذت اداره شوند، به طوری که اجتناب از «درد» و کسب لذت اولین هدف آنها باشد، مازوخیسم درکناپذیر است. اگر درد جسمی و احساس پریشانی بتوانند دیگر نشانههای خطر نباشند و خودبهخود هدف باشند، اصل لذت فلج میشود، نگهبان زندگی ذهنی ما عملاً خودش مست و خوابآلود است.
از این منظر، مازوخیسم برای ما به عنوان یک خطر بزرگ به نظر میرسد، که هیچ در مورد سادیسم، که نقطهی مقابل آن است، صادق نیست. ما وسوسه میشویم اصل لذت را نگهبان زندگی خود بنامیم، به جای آنکه فقط نگهبان زندگی ذهنیمان بدانیم. اما در این صورت، مسئلهی رابطهی اصل لذت با دو نوع غریزه که ما از هم متمایز کردهایم، یعنی غرایز مرگ و غرایز زندگی شهوانی[1] (زیّانه[2])، تقاضای بررسی دارد و تا زمانی که به این فراخوان[3] پاسخ ندادهایم، نمیتوانیم به نتیجهی دیگری در مورد مسئلهی مازوخیسم برسیم.
همانطور که به خاطر خواهیم آورد، ما اصلی را که بر تمام فرآیندهای ذهنی حاکم است، به عنوان مورد خاصی از گرایش فخنر به ثبات در نظر گرفتهایم و در نتیجه، هدف دستگاه ذهنی را خاموش کردن یا حداقل حفظ مقادیر تحریک ورودی به آن در پایینترین سطح ممکن دانستهایم. برای این گرایش که توسط ما فرض شده است، باربارا لو نام اصل نیروانا را پیشنهاد کرده است که ما آن را میپذیریم. اما ما بدون هیچ تردیدی اصل لذت-درد را با این اصل نیروانا یکی دانستهایم. از این رو نتیجه میشود که هر «درد» با تشدید و هر لذت با کاهش تنش محرک موجود در ذهن همزمان است. اصل نیروانا (و اصل لذت که فرض میشود با آن یکسان است) کاملاً در خدمت غرایز مرگ خواهد بود (که هدف آن هدایت وجود تپندهی ما به سمت ثبات یک حالت غیرانداموار است) و وظیفهی هشدار دادن به ما در برابر ادعاهای غریزهی زندگی یعنی زی را که سعی در مختل کردن مسیر تلاشهای زندگی برای طی کردن دارد، بر عهده خواهد داشت. متأسفانه این فرضیه نمیشود صحیح باشد. به نظر میرسد ما جزر و مد کمیتهای محرک را مستقیماً در برداشتهایی از تنش که زنجیرههایی[4] را تشکیل میدهند، تجربه میکنیم و نمیتوان شک کرد که چیزی به عنوان «تنش لذتبخش» و کاهش «دردناک» تنش وجود دارد. حالت هیجان جنسی بارزترین نمونهی افزایش لذتبخش تنش از این نوع است، اما مطمئناً تنها نمونه نیست. بنابراین، لذت و درد را نمیتوان به افزایش یا کاهش کمّی چیزی که ما آن را محرک-تنش[5] مینامیم، نسبت داد، اگرچه آنها بهوضوح ارتباط زیادی با این عامل دارند. به نظر میرسد به این عامل کمّی وابسته نیستند، بلکه به نوعی ویژگی خاص در آن وابسته اند که ما فقط میتوانیم آن را کیفی توصیف کنیم. اگر میدانستیم این ویژگی کیفی چیست، در روانشناسی بسیار جلوتر میرفتیم. شاید چیزی ریتمیک از جنس دیرند دورهای تغییرات، و فرازونشیبهای حجم محرکها باشد؛ ما نمیدانیم.
هرچه باشد، باید درک کنیم که اصل نیروانا، که متعلق به غرایز مرگ است، در انداموارهی زنده دستخوش تغییری شده که از طریق آن به اصل لذت تبدیل شده است، و از این پس، از یکی دانستن این دو اصل خودداری خواهیم کرد. استنباط اینکه چه نیرویی این تغییر را ایجاد کرده است، دشوار نیست؛ البته اگر کسی علاقهای به دنبال کردن این استدلال داشته باشد. تنها غریزهی زندگی، زی، میتواند باشد که بدین ترتیب در کنار غریزهی مرگ، جایگاهی برای خود در تنظیم فرآیندهای زندگی باز کرده است. به این ترتیب، مجموعهای کوچک اما جالب به دست میآوریم: اصل نیروانا بیانگر گرایش غرایز مرگ است، اصل لذت نمایانگر ادعاهای زی و آن تغییر آن، اصل واقعیت، و تأثیر جهان بیرونی است.
هیچیک از این سه اصل را نمیتوان عملاً بهوسیلهی دیگری از کار انداخت. قاعدتاً آنها میدانند چگونه یکدیگر را تحمل کنند، اگرچه گاهی باید از اهداف مختلفی که هریک برای آن تلاش میکنند، تضادهایی ایجاد شود؛ کاهش کمّی فشار محرک از یک طرف، از طرف دیگر برخی ویژگیهای کیفی در آن، و در نهایت به تعویق انداختن تخلیهی تنش و رضایت موقت از تنش دردناک.
نتیجهای که از این ملاحظات میتوان گرفت این است که نمیتوان بهکلی از توصیف اصل لذت به عنوان نگهبان زندگی ما صرفنظر کرد.
بیایید به مازوخیسم برگردیم. مازوخیسم به سه شکل زیر نظر ماست: به عنوان وضعیتی که در آن تحریک جنسی ممکن است برانگیخته شود؛ به عنوان بیانی از طبیعت زنانه؛ و به عنوان یک هنجار رفتاری. بر این اساس، میتوان انواع مازوخیسم شهوانی، زنانه و اخلاقی را از هم تفکیک کرد. نوع اول، یعنی مازوخیسم شهوانی، شهوت درد، در اعماق سایر اشکال نیز یافت میشود؛ مفهوم آن را میتوان بر اساس مبانی زیستشناختی و ساختاری پشتیبانی کرد؛ این نوع، غیرقابلدرک باقی میماند مگر که بتوان خود را مجبور به انجام فرضیات خاصی در مورد مسائلی کرد که در ابهام قرار دارند. نوع سوم، که از برخی جهات مهمترین شکلی است که مازوخیسم در آن ظاهر میشود، تنها اخیراً به عنوان احساس گناهی که عمدتاً نیاگاه است، از سوی روانکاوی بهدرستی درک شده است. با این حال، این نوع، توضیح کامل و هماهنگی با دانش قبلی ما را میپذیرد. از سوی دیگر، مازوخیسم زنانه، شکلی است که مشاهدهی آن از همه آسانتر، اسرارآمیزتر و در تمام روابطش قابلدرک است. میتوانیم بحث خود را با آن آغاز کنیم.
در مردان (که به دلایلی مرتبط با موضوع، اظهاراتم را به آنها محدود میکنم) ما این نوع مازوخیسم را بهخوبی از خیالشهای افراد مازوخیست میشناسیم، که اغلب در نتیجه، ناتوان هستند؛ خیالشهای آنها یا به عمل خودارضایی ختم میشود یا خود ارضای جنسی را تشکیل میدهد. این خیالشها کاملاً با شرایط واقعی موردنظر منحرفان مازوخیست مطابقت دارند، چه این موقعیتها به عنوان یک هدف در خود اجرا شوند و چه برای القای قدرت و منجر به مقاربت جنسی عمل کنند. در هر دو مورد (زیرا موقعیتهای واقعی درواقع فقط نوعی اجرای خیالی خیالشها هستند) محتوای آشکار عبارت است از: به بند کشیده شدن، بسته شدن، کتک خوردن دردناک، شلاق خوردن، بهنوعی طرف بدرفتاری واقع شدن، مجبور شدن به اطاعت بیقیدوشرط، آلوده شدن، تحقیر شدن. بهندرت نوعی مثله شدن نیز در محتوای آنها گنجانده میشود، اما آن هم فقط به شیوهای بسیار محدود. تفسیر واضحی که بهراحتی میتوان به آن رسید این است که فرد مازوخیست میخواهد مانند یک کودک کوچک، درمانده و وابسته، اما بهویژه مانند یک کودک شیطان، با او رفتار شود. نیازی به ارائهی شواهد موردی در این باره نیست، زیرا همهچیز بسیار شبیه به هم است و برای هر ناظری، حتی غیرتحلیلگران، قابلدسترسی است. اما اگر کسی فرصتی برای مطالعهی مواردی داشته باشد که در آنها خیالشهای مازوخیستی به طور ویژهای بسط یافتهاند، بهراحتی متوجه میشود که در آنها سوژه در موقعیتی قرار میگیرد که مشخصهی زنانگی است، یعنی به این معنی است که او اخته میشود، نقش منفعلی در مقاربت ایفا میکند یا زایمان میکند. به همین دلیل من این شکل از مازوخیسم را یک پتانسیل زنانه نامیدهام، اگرچه بسیاری از ویژگیهای آن به زندگی کودکانه اشاره دارد. این لایهبندی در لایههای رویهمقرارگرفتهی نوزادی و زنانگی بعداً توضیح سادهای پیدا خواهد کرد. اختگی، یا کوری که نمایانگر آن است، اغلب ردپایی منفی در این خیالشها به جا میگذارد، به این شرط که فقط اندام تناسلی یا چشمها هیچ آسیبی نبینند. (اتفاقاً شکنجههای مازوخیستی بهندرت تصوری از چنین جدیتی مانند وحشیگریهای خیالیده یا واقعی سادیستها را منتقل میکنند.) علاوه بر این، در محتوای آشکار خیالشهای مازوخیستی، احساس گناه ابراز میشود، زیرا فرض بر این است که سوژه مرتکب جرمی شده است (که ماهیت آن نامشخص است) که باید با تحمل درد و شکنجه کفارهی آن را بپردازد. این به نظر میرسد یک عقلیسازی سرسری[6] از محتوای مازوخیستی خیالیدگی است، اما در پشت آن رابطهای با خودارضایی کودکانه نهفته است. از سوی دیگر، این عنصر گناه ما را به نوع سوم، نوع اخلاقی خودآزاری، میرساند.
نوع زنانهی مازوخیسم که توصیف شده، کاملاً مبتنی بر نوع شهوتزای اولیه، یعنی «حرص درد»[7] است که بدون بازگشت به گذشتهی بسیار دور، قابلتوضیح نیست.
در کتاب نظریهی جنسی دربارهی چگونگی برانگیختگی جنسی، در بخش مربوط به منابع تمایلات جنسی دوران کودکی، این فرضیه را مطرح کردم که برانگیختگی جنسی به عنوان یک اثر جانبی مجموعهای بزرگ از فرآیندهای درونی، به محض آنکه شدت این فرآیندها از محدودیتهای کمّی خاصی فراتر رود، ایجاد میشود. درواقع، شاید هیچ اتفاق بسیار مهمی در اندامواره رخ ندهد بی آنکه جزئی از برانگیختگی غریزهی جنسی باشد. بر این اساس، برانگیختگی درد جسمی و احساس پریشانی نیز مطمئناً این تأثیر را خواهد داشت. این برانگیختگی سمپاتیک زیّانه همراه با تنش درد جسمی و احساس پریشانی، یک مکانیسم تنکارشناختی دوران کودکی خواهد بود که بعداً از کار میافتد. این برانگیختگی در ساختارهای جنسی مختلف به درجات مختلفی از رشد میرسد. در هر صورت، پایهی تنکارشناختیای را فراهم میکند که ساختار مازوخیسم شهوانی متعاقباً در ذهن بر روی آن بنا میشود.
با این حال، نارسایی این توضیح از آنجا آشکار میشود که هیچ نوری بر ارتباط منظم و نزدیک مازوخیسم با سادیسم، که همتای آن در زندگی غرایز است، نمیافکند. اگر یک گام به عقبتر برگردیم و به فرضیهی خود دربارهی دو نوع غریزه که معتقدیم در موجودات زنده فعال اند برگردیم، به نتیجهی دیگری میرسیم که با این حال، با نتیجهای که ذکر شد، در تضاد نیست. در انداموارهی زندهی چندسلولی، زی با غریزهی مرگ یا نابودی که در آنجا حاکم است، روبهرو میشود و سعی میکند این موجود سلولی را متلاشی کند و هر انداموارهی اولیهی عنصری را به وضعیت ثبات غیرانداموار برساند (هرچند این نیز ممکن است نسبی باشد). زی وظیفهی بیضرر کردن این غریزهی مخرب را بر عهده دارد و با هدایت آن تا حد زیادی و در اوایل زندگی (با کمک یک سیستم انداموار خاص، یعنی عضلات) به سمت ابژههای دنیای بیرونی، موفق به ازبینبردن آن میشود. سپس آن را غریزهی تخریب، سلطه، ارادهی قدرت مینامند. بخشی از این غریزه مستقیماً در خدمت عملکرد جنسی قرار میگیرد، جایی که نقش مهمی ایفا میکند: این سادیسم واقعی است. بخش دیگری در این جابجایی به بیرون گنجانده نشده است؛ آن بخش، درون اندامواره باقی میماند و به کمک تحریک جنسی همراه با آن، که در بالا ذکر شد، به صورت زیّانه در آنجا مقید میشود: این را باید به عنوان مازوخیسم شهوانی اولیه بشناسیم.
ما کاملاً از راهها و ابزارهای تنکارشناختی که از طریق آنها میتوان این مطیعسازی غریزهی مرگ توسط زی را محقق کرد، بیاطلاع هستیم. در دنیای روانکاوی ایدهها، ما فقط میتوانیم فرض کنیم که یک همگدازی و امتزاج بسیار گسترده، که بسته به شرایط متفاوت است، بین این دو غریزه رخ میدهد، به طوری که ما هرگز مجبور نیستیم با صورت خالص غرایز زندگی و غرایز مرگ سروکار داشته باشیم، بلکه فقط با ترکیبی از آنها در درجات مختلف سروکار داریم. مطابق با امتزاج غرایز، ممکن است تحت شرایط خاصی این اتفاق بیفتد.
اگر بخواهیم از میزانی از بیدقتی صرفنظر کنیم، میتوان گفت که غریزهی مرگ فعال در اندامواره (سادیسم اولیه) با مازوخیسم یکسان است. پس از آنکه بخش عمدهی آن به سمت بیرون و به سمت ابژهها هدایت شد، به عنوان یک باقیمانده در اندامواره، مازوخیسم شهوانی واقعی باقی میماند که از یک سو به جزئی از زی تبدیل میشود و از سوی دیگر، خود سوژه را به عنوان یک ابژه دارد. به طوری که این مازوخیسم شاهد و بازماندهی آن مرحله از رشد خواهد بود که در آن همگدازی غریزهی مرگ و اروس، که برای زندگی پس از آن بسیار مهم است، رخ داده است. نباید از شنیدن اینکه تحت شرایط خاصی، غریزهی سادیسم یا تخریب -که به سمت بیرون هدایت شده است- میتواند درونفکنی شود، دوباره به درون برگردد و به این ترتیب به وضعیت قبلی خود بازگردد، شگفتزده شویم. سپس آن مازوخیسم ثانویه را فراهم میکند که مکمل مازوخیسم اصلی است.
نوع اروسزایانهی[8] مازوخیسم از تمام مراحل رشد زی عبور میکند و از آنها دیسههای متغیری را که در زندگی ذهن به خود میگیرد، میگیرد. ترس از بلعیده شدن توسط حیوان توتمی (پدر) از مرحلهی دهانی اولیهی سازماندهی زی ناشی میشود؛ میل به کتک خوردن توسط پدر از مرحلهی دُبُری سادیستی بعدی؛ اختگی، اگرچه متعاقباً انکار میشود، اما به عنوان بقایایی از مرحلهی ابولیک وارد محتوای خیالشگری مازوخیستی میشود؛ و از مرحلهی تناسلی نهایی، البته موقعیتهای مشخصهی زنانگی، یعنی نقش منفعل در مقاربت و عمل زایمان، مشتق میشوند. نقشی که توسط باسن در مازوخیسم ایفا میشود، جدا از پایهی آشکار آن در واقعیت، بهسادگی قابلدرک است. نواحی تناسلی، نواحی خاص شهوتزا در بدن هستند که در مرحلهی سادیستی-دُبُری اولویت دارند، مانند نوک سینه در مرحلهی دهانی و ذَکَر در مرحلهی تناسلی.
سومین شکل مازوخیسم، نوع اخلاقی، عمدتاً به این دلیل قابلتوجه است که ارتباطش را با آنچه ما به عنوان تمایلات جنسی میشناسیم، سست کرده است. در تمام رنجهای مازوخیستی دیگر، هنوز این شرط وجود دارد که باید توسط فرد محبوب اعمال شود؛ به فرمان او تحمل میشود؛ در نوع اخلاقی مازوخیسم، این محدودیت از بین رفته است. خودِ رنج است که اهمیت دارد؛ اینکه حکم توسط یک فرد محبوب صادر شود یا توسط یک فرد بیتفاوت، اهمیتی ندارد؛ حتی ممکن است ناشی از نیروها یا شرایط غیرشخصی باشد، اما مازوخیست واقعی همیشه هرجا که احتمال دریافت ضربه را ببیند، گونهی خود را جلو میگیرد. در توضیح این نگرش، بسیار وسوسه میشویم که زی را نادیده بگیریم و خود را به این فرض محدود کنیم که در اینجا غریزهی تخریب دوباره به درون معطوف شده، اکنون علیه خودش طغیان میکند. با این حال، باید معنایی در کاربرد گفتار وجود داشته باشد، که همچنان این هنجار رفتاری در زندگی را با شهوانیّت مرتبط میکند و این افراد را که خود را مازوخیست مینامند، نیز مینامد.
طبق عادتی که از تکنیک ما نشأت گرفته است، ابتدا بیایید شکل آسیبشناختی افراطی و غیرقابلانکار این مازوخیسم را بررسی کنیم. من در جای دیگری توضیح دادهام که چگونه در درمان تحلیلی با بیمارانی مواجه میشویم که رفتارشان در نسبت با اثرات تحلیل، وا میداردمان تا احساس گناه «نیاگاه» را به آنها نسبت دهیم. من در آنجا به ویژگیای که این افراد با آن شناخته میشوند (واکنش درمانی منفی) اشاره کردم و این واقعیت را پنهان نکردم که احساس قوی از این نوع، یکی از سختترین مقاومتها و بزرگترین تهدید برای موفقیت اهداف پزشکی یا آموزشی ما است. ارضای این احساس گناه نیاگاه شاید قویترین مورد در کل مزیت بیماری (که معمولاً از دستاوردهای مختلف زیادی تشکیل شده است) باشد، یعنی در مجموع نیروهایی که با درمان و مبارزه علیه رها کردن رواننژندی مخالفت میکنند؛ رنجی که روانرنجوری در پی دارد، همان عنصری است که آن را برای گرایش مازوخیستی ارزشمند میکند. همچنین آموزنده است که برخلاف تمام نظریهها و انتظارات، دریابیم که شخص روانرنجوری که در برابر هرگونه تلاش درمانی مقاومت کرده است، ممکن است زمانی که فرد درگیر بدبختی یک ازدواج ناموفق شده، ثروتش را از دست داده یا به یک بیماری خطرناک اندامین مبتلا شده است، از بین برود. سپس نوعی رنج جای خود را به نوع دیگری داده است، و همانطور که میبینیم، تنها چیزی که اهمیت داشته این بوده است که سطح خاصی از رنج باید حفظ شود.
بیماران بهراحتی آنچه را ما در مورد احساس گناه نیاگاه به آنها میگوییم باور نمیکنند. آنها بهخوبی میدانند که احساس گناه آگاهانه، آگاهی از گناه، چگونه میتواند خود را نشان دهد و بنابراین نمیتوانند بپذیرند که میتوانند احساسات کاملاً مشابهی را در خود پرورش دهند، بی آنکه اثری از آنها را مشاهده کنند. من فکر میکنم میتوانیم با کنار گذاشتن اصطلاح احساس گناه نیاگاه، که در هر صورت از نظر روانشناختی نادرست است، و جایگزینی آن با «نیاز به مجازات» که وضعیت امور را به همان اندازه مناسب توصیف میکند، به اعتراضشان پاسخ دهیم. با این حال، نمیتوانیم اجازه دهیم که از قضاوت و جایابی این احساس گناه نیاگاه به همان روشی که انواع آگاهانهی آن را انجام میدهیم، باز داشته شویم.
ما عملکرد وجدان را به ابرانا نسبت دادهایم و احساس گناه آگاهانه را به عنوان بیان تنش بین انا و ابرانا تشخیص دادهایم. انا با احساس اضطراب (عذاب وجدان) به این ادراک که در انجام فرامین ایدئالش، یعنی ابرانا شکست خورده است، واکنش میدهد. اکنون میخواهیم بدانیم که چگونه ابرانا به این نقش سختگیرانه رسیده است و چرا انا باید از تضاد عقیده با ایدئالش بترسد.
گفتیم که کارکرد انا عبارت است از متحد کردن ادعاهای سه قدرتی که به آنها خدمت میکند و آشتی دادن آنها؛ و میتوانیم اضافه کنیم که انا در ابرانا الگویی برای این کار دارد که میتواند برای تقلید از آن تلاش کند. این ابرانا درواقع به همان اندازه که نمایندهی آنچ است، نمایندهی جهان بیرونی نیز هست. این الگو از طریق درونفکنی اولین ابژههای تکانههای زیّانه در آنچ، یعنی دو والد، به درون انا سرچشمه گرفته است، که طی آن فرآیند، رابطه با آنها غیرجنسی شد، یعنی از اهداف جنسی مستقیم منحرف شد. تنها از این طریق بود که کودک میتوانست بر عقدهی ادیپ غلبه کند. اکنون ابرانا ویژگیهای اساسی ابژههای درونفکنیشده، یعنی قدرت، شدت، تمایل آنها به مراقبت و تنبیه را حفظ کرده است. همانطور که در جای دیگری بیان شده است، کاملاً قابلتصور است که این شدت از طریق گسلش غرایز که همراه با این ادغام در انا رخ میدهد، تشدید میشود. سپس ابرانا، وجدان فعال در آن، میتواند در برابر انایی که مسئولیت آن را بر عهده دارد، خشن، بیرحم و سرسخت شود. بنابراین، امر مطلق کانت میراث مستقیمی از عقدهی ادیپ است.
با این حال، همین اشخاص که تأثیرشان پس از آنکه دیگر موضوع تکانههای زیّانه در آنچ نیستند، به عنوان قدرت وجدان همچنان ادامه دارد، به دنیای واقعی بیرونی نیز تعلق دارند. آنها از اینجا آمدهاند؛ قدرتشان، که تمام تأثیرات گذشته و سنت در پشت آن پنهان شده بود، یکی از بارزترین جلوههای واقعیت بود. به موجب همزمانیشان، ابرانا که جایگزین عقدهی ادیپ میشود، نمایندهی دنیای واقعی بیرونی نیز میشود و بنابراین الگویی برای تلاشهای انا است.
بدین ترتیب، همانطور که قبلاً به صورت تاریخی پیشنهاد شده است، عقدهی ادیپ خود را به عنوان منشأ اخلاق در هریک از ما تثبیت میکند. در مسیر رشد از طریق کودکی که منجر به جدایی فزاینده از والدین میشود، اهمیت شخصی والدین برای ابرانا کاهش مییابد. سپس ایماگوهایی که آنها از خود به جا میگذارند، با تأثیرات معلمان، مراجع قدرت، الگوهای خودبرگزیده و قهرمانان مورد احترام جامعه مرتبط میشوند. این اشخاص دیگر نیازی به درونفکنی توسط انا ندارند، که اکنون بسیار مقاومتر شده است. آخرین چهره در این مجموعه که با والدین آغاز میشود، آن برتری تاریک سرنوشت است که تنها معدودی از ما قادر به تصور غیرشخصیاش هستیم. نمیتوان در مورد نویسندهی هلندی، مولتاتولی، گفت که جفت الهی آئو-یور ایال آوا-ینجی را جایگزین موپا یونانیان میکند. اما همهی کسانی که هدایت جهان را به مشیت الهی، به خدا، یا به خدا و طبیعت واگذار میکنند، این سوءظن را ایجاد میکنند که هنوز به این دورترین و بعیدترین قدرتها به عنوان یک والد (زوج) اسطورهای نگاه میکنند و خود را با پیوندهای زیَّانه به آنها متصل میدانند. در کتاب انا و آنچ کوشیدهام ترس عینی از مرگ را در نوع بشر نیز از همین نوع برداشت والدین از سرنوشت استخراج کنم. به نظر میرسد رهایی از آن بسیار دشوار است.
پس از این مقدمات، میتوانیم به بررسی نوع اخلاقی مازوخیسم بازگردیم. گفتیم که افراد موردبحث، با رفتارشان در درمان و در زندگیشان، این تصور را ایجاد میکنند که از نظر اخلاقی تا حد زیادی مهار شدهاند و تحت سلطهی وجدانی بسیار حساس قرار دارند، اگرچه اصلاً از چنین فوقاخلاقیّتی[9] آگاه نیستند. با بررسی دقیق، مطمئناً میتوانیم تمایزی را که این نوع رشد نیاگاه اخلاق را از نوع اخلاقی مازوخیسم جدا میکند، ببینیم. در مورد اول، تأکید بر سادیسم تشدیدشدهی ابرانا است که انا خود را تابع آن میکند؛ در مورد آخر، تأکید بر مازوخیسم در خود انا است که به دنبال مجازات است، چه از ابرانای درون و چه از مراجع والدین در بیرون. شاید عذر ما پذیرفته شود که در ابتدا آنها را با هم اشتباه گرفتیم، زیرا در هر دو مورد، مسئله بر سر رابطهای بین انا و ابرانا یا قدرتهای معادل آن است. در هر دو مورد، طلبی در میان است که با مجازات و رنج ارضا میشود. پس این نکته که سادیسمِ ابرانا عمدتاً به طور آگاهانه درک میشود، در حالی که تکانهی مازوخیستیِ انا معمولاً از فرد پنهان میماند و باید از رفتارش استنباط شود، نکتهی کماهمیتی نیست.
نیاگاه بودن شکل اخلاقی مازوخیسم ما را به سرنخی نزدیک هدایت میکند. ما کلمات «احساس گناه نیاگاه» را به نیاز به مجازات توسط برخی اقتدارهای والدانه ترجمه کردهایم. اکنون میدانیم که آرزوی کتک خوردن از پدر، که بسیار رایج است، ارتباط نزدیکی با آرزوی دیگر، یعنی داشتن روابط جنسی منفعل (زنانه) با او دارد و تنها یک تحریف واپسروانه از دومی است. اگر این توضیح را در محتوای مازوخیسم اخلاقی وارد کنیم، معنای پنهانش برایمان روشن میشود. وجدان و اخلاق از طریق غلبه بر عقدهی ادیپ و غیرجنسی کردن آن پدید آمدهاند. در مازوخیسم اخلاقی، اخلاق از نو جنسی میشود، عقدهی ادیپ دوباره فعال میشود، و یک واپسروی از اخلاق به عقدهی ادیپ در حال انجام است. این نه به نفع فرد درگیر در بحران است و نه به نفع اخلاق. درست است که یک فرد ممکن است در کنار مازوخیسم خودش، تمام یا مقدار مشخصی از اخلاق خودش را حفظ کند، اما از سوی دیگر، بخش مهمی از وجدانش ممکن است بهواسطهی مازوخیسمش بلعیده شود. علاوه بر این، مازوخیسم در او وسوسهای برای اعمال گناهآلود ایجاد میکند که باید بهوسیلهی سرزنشهای وجدان سادیستی (مانند بسیاری از نمونههای شخصیتی روسی) یا با تنبیه و مجازات[10] از سوی اقتدار عظیم و والدانهی سرنوشت، جبران شود. برای برانگیختن مجازات از سوی این آخرین جایگزین والدین، فرد مازوخیست باید کاری نامناسب انجام دهد، علیه منافع خودش عمل کند، چشماندازهایی را که دنیای واقعی به او ارائه میدهد خراب کند و احتمالاً وجود خودش را در دنیای واقعیت نابود کند.
انزجار سادیسم علیه خود شخص، مرتباً در شرایط سرکوب متمدنانهی غرایز رخ میدهد، که بخش بزرگی از اجزای غریزی مخرب را از اعمال شدن در زندگی باز میدارد. میتوان تصور کرد که این بخش رو به عقب[11] از غریزهی تخریب، در انا به صورت مازوخیسم تشدیدشده بروز میکند. با این حال، بروزات وجدان به ما این امکان را میدهد که استنباط کنیم که آن تخریبگریای که از جهان بیرون بازمیگردد نیز بدون هیچگونه تغییر از سوی ابرانا جذب میشود و سادیسمِ ابرانا را علیه انا افزایش میدهد. سادیسم ابرانا و مازوخیسم انا یکدیگر را تکمیل میکنند و با هم ترکیب میشوند تا اثرات یکسانی ایجاد کنند. به نظر من، تنها از این طریق میتوان فهمید که چگونه احساس گناه (به طور مکرر یا حتی به طور کلی) از سرکوب غریزه ناشی میشود و چگونه هرچه کسی بیشتر از پرخاشگری نسبت به دیگران خودداری کند، وجدانش سختگیرتر و حساستر میشود. میتوان انتظار داشت کسی که خودش را به اجتناب از پرخاشگریهایی که تمدن نامطلوب میداند عادت داده، در نتیجه وجدان راحتی داشته باشد و بنابراین با سوءظن کمتری مراقب انای خودش باشد. این وضعیت عموماً به گونهای نشان داده میشود که گویی الزامات زندگی اجتماعی در اولویت قرار دارند و ترک غریزی پیامد آن است. در این صورت، منشأ اخلاق همچنان ناشناخته باقی میماند. به نظر میرسد وضعیت واقعی امور، عکس این باشد: اولین ترک ارضای غریزه بهوسیلهی نیروهای خارجی اعمال میشود و همین امر است که اخلاق را ایجاد میکند، اخلاقی که خود را در وجدان بیان میکند و ترک بیشتر غریزه را ایجاب میکند.
بنابراین، مازوخیسم اخلاقی به مدرک کلاسیکی برای وجود «همگدازی غریزی» تبدیل میشود. خطر آن در ریشهاش در غریزهی مرگ نهفته است و نمایانگر آن بخش از غریزهی مرگ است که از انحراف به دنیای بیرون به شکل غریزهی تخریب گریخته است. اما از سوی دیگر، از آنجا که ارزش یک مؤلفهی شهوانی را دارد، حتی تخریب هرکسی به دست خودش نمیتواند بدون ارضای زی رخ دهد.
۱۹۲۴
[1]. erotic
[2]. libidinal
[3]. call
[4]. series
[5]. Stimulus-tension
[6]. superficial
[7]. Lust of pain
[8]. erotogenic
[9]. Ultra-morality
[10]. chastisement
[11]. Backward-flowing