اگر انا صرفاً بخشی از آنچ بود که تحت تأثیر سیستم ادراکی تغییر میکند، یعنی نمایندهی جهان واقعی خارجی در ذهن، باید با وضعیت سادهای از امور روبرو میشدیم. اما پیچیدگی دیگری هم وجود دارد.
ملاحظاتی که ما را به فرض وجود درجهی متمایزی در درون انا، که میتوان آن را انای ایدئال یا ابرانا نامید، سوق داد، در جای دیگری مطرح شدهاند. آنها هنوز هم به قوت خود باقی اند. گزارهی جدیدی که اکنون باید به آن بپردازیم این است که این بخش از انا، نسبت به بقیه، ارتباط کمتری با آگاهی دارد.
در اینجا باید کمی دامنهی بحثمان را گسترش دهیم. ما در توضیح اختلال دردناک ماخولیا با این فرض که در افراد مبتلا به آن، ابژهای که از دست رفته است، دوباره در درون انا جای گرفته است، موفق شدیم؛ یعنی، یک دلبستگی به ابژه با یک اینهمانسازی جایگزین شده است. با این حال، هنگامی که این توضیح برای اولین بار ارائه شد، ما اهمیت کامل این فرآیند را درک نکردیم و نمیدانستیم که چقدر رایج و معمول است. از آن زمان به بعد، متوجه شدهایم که این نوع جایگزینی سهم زیادی در تعیین شکلی که انا به خودش میگیرد دارد و به طور مؤثری در ایجاد آنچه «شخصیت» آن نامیده میشود، نقش دارد.
در همان ابتدا، در مرحلهی دهانی اولیهی وجود فرد، دلبستگی به ابژه و اینهمانسازی بهسختی از یکدیگر قابلتشخیص هستند. ما فقط میتوانیم فرض کنیم که بعداً دلبستگی به ابژه از آنچ ناشی میشود، که در آن گرایشهای شهوانی به عنوان نیازها احساس میشوند. انا که در آغاز هنوز بههیچوجه قوی نیست، از دلبستگی به ابژه آگاه میشود و یا به آن دلبستگیها تن میدهد یا سعی میکند از طریق فرآیند سرکوب از خود در برابر آنها دفاع کند.
وقتی شخصی مجبور به ترک یک ابژهی جنسی میشود، اغلب تغییری در انای او رخ میدهد که تنها میتوان آن را به عنوان بازگرداندن ابژه به درون انا توصیف کرد، همانطور که در ماخولیا رخ میدهد؛ ماهیت دقیق این جایگزینی هنوز برای ما ناشناخته است. ممکن است که با انجام این درونفکنی، که نوعی واپسروی به مکانیسم مرحلهی دهانی است، انای فرد ترک یک ابژه را آسانتر کند یا این فرآیند را ممکن سازد. حتی ممکن است این اینهمانسازی تنها شرطی باشد که تحت آن آنچ میتواند ابژههای خود را ترک کند. در هر صورت، این فرآیند، بهویژه در مراحل اولیهی رشد، بسیار رایج است و به این نتیجه اشاره دارد که شخصیت انای فرد رسوبی از دلبستگیهای ابژهای رهاشده است و حاوی سابقهای از انتخابهای ابژهی گذشته است. البته باید از همان ابتدا پذیرفت که درجات مختلفی از ظرفیت برای مقاومت وجود دارد، همانطور که با میزان پذیرش یا مقاومت شخصیت هر فرد خاص در برابر تأثیرات انتخابهای ابژهی شهوانی که در طول زندگی خود تجربه کرده است، نشان داده میشود. در زنانی که روابط عاشقانهی زیادی داشتهاند، به نظر میرسد یافتن بقایای دلبستگی به ابژه در ویژگیهای شخصیتیشان دشوار نیست. همچنین باید مورد دلبستگی به ابژه و اینهمانسازی همزمان را در نظر بگیریم، یعنی تغییر در شخصیت قبل از ترک ابژه رخ میدهد. در چنین حالتی، تغییر در شخصیت میتواند از نسبت با ابژه جان سالم به در ببرد و بهنوعی آن را حفظ کند.
از دیدگاهی دیگر، میتوان گفت که این تبدیل انتخاب ابژهی شهوانی به اصلاحی در انا، روشی است که انا میتواند از طریق آن بر آنچ کنترل یابد و روابطش را با آن عمیقتر کند؛ البته به قیمت تن دادن به تجربیات آنچ تا حد زیادی. وقتی انا ویژگیهای ابژه را به خود میگیرد، بهاصطلاح، خود را به آنچ به عنوان یک ابژهی عشق تحمیل میکند و سعی میکند فقدان آن ابژه را با گفتن «ببین، من آنقدر شبیه ابژه هستم که میتوانی مرا دوست داشته باشی» جبران کند.
استحالهی زیِ ابژه[1] به زیِ خودشیفتگی[2] که بدین ترتیب رخ میدهد، آشکارا به معنای کنار گذاشتن اهداف جنسی، فرآیندی از غیرجنسیسازی است؛ در نتیجه، نوعی والایش است. در واقع، این سؤال مطرح میشود و شایستهی بررسی دقیق است که آیا این همیشه مسیری نیست که در والایش طی میشود، آیا همهی والایشها از طریق عاملیت انا رخ نمیدهند، که با تبدیل زیِ ابژه به زیِ خودشیفتگی آغاز میشود و سپس، شاید، هدف دیگری به آن میدهد. بعداً باید بررسی کنیم که آیا ممکن است سایر فرازونشیبهای غریزی نیز از این دگرگونی ناشی نشود، آیا مثلاً ممکن است باعث گسستگی غرایزی که با هم آمیخته شدهاند، نشود.
اگرچه این یک انحراف از موضوع ما است، اما نمیتوانیم از توجه بیشتر به اینهمانسازیهای انا با ابژه[3] خودداری کنیم. اگر آنها غلبه کنند و به طرز مفرط زیاد، و به طرز مفرط شدید و با یکدیگر ناسازگار شوند، یک نتیجهی آسیبشناختی دور از انتظار نخواهد بود. ممکن است به اختلال انا منجر شود، زیرا اینهمانسازیهای فردی بهوسیلهی مقاومتها از یکدیگر جدا میشوند. شاید راز مواردی که بهاصطلاح شخصیت چندگانه[4] نامیده میشوند این باشد که اینهمانسازیهای مختلف به نوبهی خود آگاه را به دست میگیرند. حتی وقتی اوضاع تا این حد پیش نمیرود، مسئلهی تعارض بین اینهمانسازیهای مختلفی که انا به آنها تقسیم میشود، باقی میماند؛ تعارضهایی که در نهایت نمیتوان آنها را صرفاً آسیبشناختی توصیف کرد.
اما، صرفنظر از ظرفیت شخصیت برای مقاومت در برابر تأثیرات نیروگذاریهای رهاشده روی ابژه، که ممکن است در سالهای بعد آشکار شود، اثرات اولین اینهمانسازیها در اوایل کودکی عمیق و پایدار خواهد بود. این ما را به منشأ انای ایدئال بازمیگرداند؛ زیرا در پشت مورد اخیر، اولین و مهمترین اینهمانسازی در میان همه، یعنی اینهمانسازی با پدر، پنهان است که در ماقبلتاریخِ هر فرد رخ میدهد. ظاهراً این در وهلهی اول پیامد یا نتیجهی نیروگذاری روی ابژه نیست؛ بلکه یک اینهمانسازی مستقیم و فوری است و زودتر از هرگونه نیروگذاری روی ابژه رخ میدهد. اما به نظر میرسد انتخابهای ابژهای که متعلق به اولین دورهی جنسی هستند و به پدر و مادر مربوط میشوند، معمولاً نتیجهشان را در اینهمانسازی از نوع موردبحث مییابند که در نتیجه، اینهمانسازی اولیه را تقویت میکند.
با این حال، کل موضوع چنان پیچیده است که لازم است با دقت بیشتری به آن بپردازیم. پیچیدگی این مسئله به دلیل دو عامل است: ویژگی مثلثی موقعیت ادیپ و دوجنسگرایی ذاتی هر فرد.
در شکل سادهشدهاش، مورد کودک پسر را میتوان به شرح زیر توصیف کرد. در سنین بسیار پایین، پسر خردسال نوعی نیروگذاری روی ابژهی مادر پیدا میکند که در اصل به سینهی مادر مربوط میشود و اولین نمونه از انتخاب ابژه در مدل تکیهگرانه[5] است؛ پسر نسبت به پدرش با اینهمانی با او سروکار دارد. برای مدتی این دو رابطه در کنار هم وجود دارند، تا اینکه تمایلات جنسی نسبت به مادر شدیدتر میشود و پدر به عنوان مانعی برای آنها تلقی میشود؛ این امر باعث ایجاد عقدهی ادیپ میشود. سپس اینهمانی با پدر رنگ خصومت به خود میگیرد و به آرزوی خلاص شدن از شر پدر به منظور گرفتن جای او با مادر تبدیل میشود. از آن پس رابطه با پدر دوسویه[6] است؛ به نظر میرسد که دوسویگی ذاتی در اینهمانسازی از ابتدا آشکار شده است. نگرش دوسویه به پدر و رابطهای صرفاً محبتآمیز با مادر، محتوای عقدهی ادیپ مثبت و ساده را در پسر تشکیل میدهند.
همراه با انحلال[7] عقدهی ادیپ، نیروگذاری ابژهای روی مادر باید از بین برود. جای آن را میتوان با یکی از این دو چیز پر کرد: یا اینهمانی با مادر یا اینهمانی تشدیدشده با پدر. ما عادت داریم که نتیجهی دوم را طبیعیتر بدانیم؛ این امر باعث میشود که رابطهی محبتآمیز با مادر تا حدی حفظ شود. به این ترتیب، از بین رفتن عقدهی ادیپ، مردانگی را در شخصیت پسر تثبیت میکند. به طور مشابه، نتیجهی نگرش ادیپ در دختر کوچک میتواند تشدید اینهمانی با مادرش باشد (یا چنین اینهمانیای ممکن است برای اولین بار ایجاد شود) نتیجهای که شخصیت کودک را در قالب زنانه پی خواهد ریخت.
این اینهمانیها آن چیزی نیستند که از گفتههای قبلی ما انتظار میرفت، زیرا شامل جذب ابژهی رهاشده در انا نمیشوند: اما این پیامد جانشین نیز ممکن است رخ دهد؛ این امر در دختران بیشتر از پسران مشاهده میشود. تحلیل اغلب نشان میدهد که یک دختر خردسال، پس از آنکه مجبور شد پدرش را به عنوان ابژهی عشق رها کند، نرّگی[8] خود را برجسته[9] میکند و خود را با پدرش، یعنی با ابژهای که از دست داده است، به جای مادرش، اینهمان میکند. این امر بهوضوح به این بستگی دارد که آیا نرّگی در خلقوخوی او -هرچه باشد- به اندازهی کافی قوی است یا خیر.
بنابراین، به نظر میرسد که در هر دو جنس، قدرت نسبی تمایلات جنسی نرگی و ماچگی تعیین میکند که آیا نتیجهی وضعیت ادیپ، اینهمانی با پدر یا با مادر خواهد بود. این یکی از راههایی است که دوجنسگرایی در فرازونشیبهای بعدی عقدهی ادیپ نقش دارد. راه دیگر حتی مهمتر است. زیرا این تصور ایجاد میشود که عقدهی ادیپ ساده بههیچوجه رایجترین شکل آن نیست، بلکه نشاندهندهی سادهسازی یا شمهسازی است که مطمئناً اغلب برای اهداف عملی کافی است. مطالعهی دقیقتر معمولاً عقدهی ادیپ کاملتری را آشکار میکند که دوگانه است، مثبت و منفی، و ناشی از دوجنسگرایی اولیه در کودکان است: به عبارت دیگر، یک پسر نهتنها نگرشی دوسویهگرا نسبت به پدرش و رابطهای محبتآمیز با مادرش دارد، بلکه در عین حال مانند یک دختر نیز رفتار میکند و نگرشی زنانه و محبتآمیز نسبت به پدرش و خصومت و حسادت متناظر با مادرش نشان میدهد. این عنصر پیچیدهای که بهوسیلهی دوجنسگرایی ایجاد میشود، دستیابی به دیدگاهی روشن از حقایق مربوط به اولین انتخابهای ابژه و اینهمانیها را بسیار دشوار میکند و توصیف آنها را به طور قابلفهم دشوارتر میسازد. حتی ممکن است دوسویهگرایی نشاندادهشده در روابط با والدین را باید کاملاً به دوجنسگرایی نسبت داد و همانطور که همین الآن گفتم، از یک اینهمانی در نتیجهی رقابت ناشی نمیشود.
به نظر من، به طور کلی، و بهویژه در مورد روانرنجوران، توصیه میشود که وجود عقدهی ادیپ کامل را فرض کنیم. بنابراین، تجربهی تحلیلی نشان میدهد در تعدادی از موارد، یکی از اجزای آن، جز ردپاهای بهسختی قابلتشخیص، ناپدید میشود، به طوری که میتوان مجموعهای را با عقدهی ادیپ مثبت عادی در یک انتها و عقدهی ادیپ منفی معکوس در انتهای دیگر تشکیل داد، در حالی که اعضای میانی آن، نوع کامل را با غلبهی یکی از دو جزء آن نشان میدهند. با ازبینرفتن عقدهی ادیپ، چهار روندی که از آن تشکیل شده است، به گونهای گروهبندی میشوند که یک اینهمانی با پدر و یک اینهمانی با مادر ایجاد میکنند. اینهمانی با پدر، رابطهی ابژهای با مادر را که متعلق به عقدهی مثبت بود، حفظ میکند و همزمان، جای رابطهی ابژهای با پدر را که متعلق به عقدهی معکوس بود، میگیرد: و همین امر، با کمی تغییر، در مورد اینهمانی با مادر نیز صادق خواهد بود. شدت نسبی این دو اینهمانی در هر فرد، نشاندهندهی غلبهی یکی از دو گرایش جنسی در اوست.
بنابراین، میتوان نتیجهی کلی و گستردهی مرحلهی جنسیای را که با عقدهی ادیپ اداره میشود تشکیل رسوبی در انا دانست که به نحوی از ترکیب این دو اینهمانسازی با هم تشکیل شده است. این خردهدگردیسی[10] در انا، جایگاه ویژهی انا را حفظ میکند؛ این خردهدگردیسی در تضاد با سایر اجزای انا به شکل انای آرمانی یا ابرانا قرار میگیرد.
با این حال، ابرانا صرفاً رسوبی از اولین انتخابهای ابژهای آنچ نیست؛ بلکه نشاندهندهی یک دیسهبندی واکنش[11] پرانرژی در برابر آن انتخابها نیز هست. رابطهی آنچ با انا با این حکم تمام نمیشود: «تو باید فلان و بهمان باشی (مثل پدرت)»؛ بلکه شامل این ممنوعیت نیز میشود: «تو نباید فلان و بهمان باشی (مثل پدرت)؛ یعنی، نمیتوانی تمام کارهایی را که او میکند، کنی؛ بسیاری چیزها حق اوست». این جنبهی دوگانهی انای آرمانی از این واقعیت ناشی میشود که انای آرمانی وظیفهی سرکوب عقدهی ادیپ را بر عهده داشته است، درواقع، وجود انا را مدیون آن رویداد انقلابی است. واضح است سرکوب عقدهی ادیپ کار آسانی نبوده است. والدین، و بهویژه پدر، به عنوان مانعی برای تحقق آرزوهای ادیپ تلقی میشدند؛ بنابراین انای کودک با ایجاد همین مانع در درونش، تقویتی را برای کمک به انجام سرکوب وارد میکرد. میتوان گفت قدرت انجام این کار از پدر گرفته شده بود، و این قرض گرفتن عملی فوقالعاده مهم بود. ابرانا شخصیت پدر را حفظ میکند، در حالی که هرچه عقدهی ادیپ شدیدتر بود و هرچه سریعتر تسلیم سرکوب میشد (تحت تأثیر انضباط، آموزش مذهبی، مدرسه و مطالعه) تسلط ابرانا بر انا در آینده سختتر میشد؛ به شکل وجدان یا شاید احساس گناه نیاگاه. بعداً در مورد منبع قدرتی که برای تسلط از این طریق به کار میگیرد، یعنی منبع، یعنی شخصیت اجباری آن، که خود را به شکل امری مطلق نشان میدهد، پیشنهادی ارائه خواهم داد.
اگر یک بار دیگر منشأ ابرانا را آنطور که توصیف کردیم در نظر بگیریم، آن را نتیجهی دو عامل بسیار مهم خواهیم دانست، یکی زیستشناختی و دیگری تاریخی: یعنی مدت طولانی درماندگی و وابستگی در انسان که به دوران کودکی تعلق دارد، و واقعیت عقدهی ادیپ او، که سرکوب آن را با وقفه در رشد زیّانه بهوسیلهی دورهی نهفتگی و بنابراین با شروع دوگانهی فعالیت مشخصهی زندگی جنسی انسان مرتبط دانستهایم. طبق نظر یک روانکاو، پدیدهی اخیر که به نظر میرسد مختص انسان است، میراثی از رشد فرهنگی است که با عصر یخبندان ایجاب شده است. بنابراین میبینیم که تمایز ابرانا از انا امری تصادفی نیست. این امر به عنوان نمایندهی مهمترین وقایع در رشد فرد و نژاد است. درواقع، با بیان دایمی تأثیر والدین، وجود عواملی را که منشأ آن هستند، تداوم میبخشد.
روانکاوی بارها و بارها به جهت نادیده گرفتن جنبهی والاتر، اخلاقی و معنوی طبیعت انسان سرزنش شده است. این سرزنش، هم از نظر تاریخی و هم از نظر روششناختی، دوچندان ناعادلانه است. زیرا، در وهلهی اول، ما از همان ابتدا عملکرد تحریک سرکوب را به گرایشهای اخلاقی و زیباییشناختی در انا نسبت دادهایم، و ثانیاً، امتناع عمومی از پذیرش این نکته وجود داشته است که تحقیقات روانکاوی نمیتواند مجموعهای کامل و تمامشده از آموزهها، مانند یک سیستم فلسفی آماده، تولید کند، بلکه باید گامبهگام در مسیر درک پیچیدگیهای ذهن با انجام کالبدشکافی تحلیلی پدیدههای طبیعی و غیرطبیعی، راهش را پیدا کند. تا زمانی که مطالعهی بخش سرکوبشدهی ذهن وظیفهی ما بود، نیازی نبود که هیچگونه دلهرهی آشفتهای دربارهی وجود جنبهی والاتر زندگی روانی داشته باشیم. اما اکنون که به تحلیل انا پرداختهایم، میتوانیم به همهی کسانی که حس اخلاقیشان جریحهدار شده و بر وجود طبیعت والاتر در انسان تأکید دارند، پاسخی بدهیم: میتوانیم بگوییم «کاملاً درست است» و در اینجا آن طبیعت والاتر را داریم، در این انای آرمانی یا ابرانا، که نمایندهی رابطهی ما با والدینمان است. وقتی بچههای خردسالی بودیم، این طبیعتهای والاتر را میشناختیم، آنها را تحسین میکردیم و ازشان میترسیدیم؛ و بعداً آنها را در خود پذیرفتیم.
بنابراین، انای آرمانی وارث عقدهی ادیپ است و بنابراین، بیانگر قدرتمندترین تکانهها و مهمترین فرازونشیبهایی است که زی در آنچ تجربه میکند. با ایجاد این انای آرمانی، انا بر عقدهی ادیپ خود مسلط میشود و در عین حال خودش را در انقیاد آنچ قرار میدهد. در حالی که انا اساساً نمایندهی دنیای بیرونی، واقعیت است، ابرانا در مقابل آن به عنوان نمایندهی دنیای درونی، آنچ، قرار میگیرد. تعارضات بین انا و ارادهی ایدئال، همانطور که اکنون آمادهایم تا دریابیم، در نهایت منعکسکننده تضاد بین آنچه واقعی است و آنچه ذهنی است، بین دنیای بیرونی و دنیای درونی است.
از طریق شکلگیری ایدئال، تمام ردپاهایی که در آنچ توسط تحولات زیستشناختی و فرازونشیبهای نسل بشر به جا مانده است، توسط انا تصاحب شده، دوباره توسط آن در هر فرد تجربه میشود. به دلیل نحوهی دیسهگیری آن، انای ایدئال نقاط تماس زیادی با موهبت نوعزایانهی هر فرد )میراث باستانی او( دارد. و بدین ترتیب است که آنچه به پایینترین اعماق ذهن هریک از ما تعلق دارد، از طریق این دیسهبندی ایدئال، به چیزی تبدیل میشود که ما آن را به عنوان والاترین چیز در روح انسان ارزشمند میدانیم. با این حال، تلاش برای جایابی انای ایدئال حتی به همان معنایی که انا را جایابی کردهایم، یا گنجاندن آن در هریک از آن قیاسهایی که با کمک آنها سعی کردهایم رابطهی میان انا و آنچ را تصویر کنیم، بیهوده خواهد بود.
بهراحتی میتوان نشان داد که انای ایدئال از هر نظر پاسخگوی آنچه از طبیعت والاتر انسان انتظار میرود، هست. تا جایی که جانشین اشتیاق به پدر میشود، حاوی جوانهای است که همهی ادیان از آن تکامل یافتهاند. خودداوری[12] که اعلام میکند انا از ایدئال خود کوتاه آمده است، همان حس بیارزشی را ایجاد میکند که مؤمن مذهبی با آن اشتیاقش را تصدیق میکند. با بزرگ شدن کودک، مقام پدری توسط اربابان و دیگرانی در جایگاه اقتدار سپرده میشود؛ قدرت اوامر و نواهی آنها همچنان در انای ایدئال باقی میماند و به شکل آگاه، سانسور اخلاقی را اعمال میکند. تنش بین خواستههای آگاه و دستاوردهای واقعی انا به عنوان احساس گناه تجربه میشود. احساسات اجتماعی بر پایهی اینهمانی با دیگران، بر اساس یک انای ایدئال مشترک با آنها، استوار است.
دین، اخلاق و حس اجتماعی -عناصر اصلیِ والاترین چیز در انسان- در اصل چیز یکسانی بودند. طبق فرضیهای که من در توتم و تابو مطرح کردهام، آنها به صورت نوعزایانه از عقدهی پدر به دست آمدهاند: دین و محدودیت اخلاقی از طریق فرآیند واقعی تسلط بر عقدهی ادیپ، و احساس اجتماعی از ضرورت غلبه بر رقابتی که در آن زمان بین اعضای نسل جوانتر باقی مانده بود. به نظر میرسد جنس مذکر در رشد همهی این اکتسابهای اخلاقی پیشگام بوده است؛ و سپس آن اکتسابهای اخلاقی از طریق وراثت متقابل به زنان منتقل شدهاند. حتی امروزه نیز احساسات اجتماعی در فرد به عنوان روبنایی مبتنی بر انگیزههای حسادت و رقابت علیه برادران و خواهرانش ایجاد میشود. از آنجایی که دشمنی قابلارضا نیست، نوعی اینهمانی با رقیب سابق ایجاد میشود. مطالعهی موارد خفیف همجنسگرایی این گمان را تأیید میکند که در این مورد نیز، اینهمانی جانشینی برای یک ابژهگزینی محبتآمیز است که جانشین نگرش خصمانه و پرخاشگرانه شده است.
با این حال، با اشاره به تکامل نژادی، مشکلات جدیدی پیش میآید که فرد را وسوسه میکند نومیدانه عقبنشینی کند. هیچ کمکی برای آن وجود ندارد، اما باید تلاش کرد؛ به رغم ترس از اینکه این تلاش، ناکافی بودن کل ساختاری را که با چنان سختی ساختهایم، آشکار کند. سؤال این است: کدامیک، انای انسان اولیه یا آنچ او، دین و اخلاق را در آن روزهای اولیه از عقدهی پدر به دست آورد؟ اگر انای او بود، چرا ما صرفاً از به ارث رسیدن این چیزها توسط انا صحبت نمیکنیم؟ اگر آنچ بود، این چگونه با ویژگی آنچ مطابقت دارد؟ یا آیا ما در انتقال تمایز بین انا، ابرانا و آنچ به چنین دوران اولیهای اشتباه میکنیم؟ یا نباید صادقانه اعتراف کنیم که کل تصورمان از فرآیندهای درون انا هیچ کمکی به درک تکامل نژادی نمیکند و نمیتوان آن را در مورد آن به کار برد؟
بیایید ابتدا به سادهترین پاسخ بپردازیم. تمایز بین انا و آنچ را نهتنها باید به انسان بدوی، بلکه حتی به اشکال بسیار سادهتر زندگی نیز نسبت داد، زیرا این تمایز، بیان اجتنابناپذیر تأثیر جهان بیرونی است. طبق فرضیهی ما، ابرانا درواقع از تجربیاتی که منجر به توتمیسم شد، سرچشمه گرفته است. این سؤال که آیا انا یا آنچ این چیزها را تجربه کرده و به دست آورده است، بهزودی بیمعنی میشود. تأمل به ما نشان میدهد که هیچ دگرگونی بیرونی نمیشود توسط آنچ تجربه یا تحمل شود مگر از طریق انا، که نمایندهی جهان بیرونی برای آنچ است. با این حال، نمیتوان از وراثت مستقیم توسط انا صحبت کرد.
اینجاست که شکاف بین فرد در عمل و مفهوم گونه[13] آشکار میشود. علاوه بر این، نباید تفاوت میان انا و آنچ را به معنای خیلی سخت و سریع در نظر گرفت، و همچنین فراموش کرد که انا بخشی از آنچ است که به طور خاص اصلاح شده است. تجربیاتی که انا متحمل میشود، در ابتدا به نظر میرسد که برای آیندگان در دسترس نیست؛ اما هنگامی که آن تجربیات به اندازهی کافی و با شدت کافی در افراد متوالی نسلهای متمادی تکرار شوند، خودشان را به تجربیات آنچ تبدیل میکنند، که تأثیر آن از طریق وراثت حفظ میشود. بنابراین، در آنچ، که قابلیت بهارثرسیدن دارد، بقایای وجودهایی که توسط اناهای بیشماری از گذشته هدایت شدهاند، ذخیره میشود. و هنگامی که انا، ابرانای خودش را از آنچ تشکیل میدهد، شاید فقط تصاویر زندهای از اناهایی باشد که از بین رفتهاند و آنها را به رستاخیز میرساند.
نحوهی پیدایش ابرانا توضیح میدهد که چگونه تعارضات اولیهی انا با نیروگذاریهای ابژهای آنچ، میتوانند ادامه یافته در تعارض با جانشینشان، ابرانا، ادامه یابند. اگر انا در تسلط رضایتبخش بر عقدهی ادیپ موفق نشده باشد، نیروگذاری انرژیک دومی، که از آنچ سرچشمه میگیرد، در واکنشهای ایدئال، راه خروجی پیدا میکند. ارتباط بسیار آزاد ممکن بین ایدئال و این روندهای غریزی ناگ توضیح میدهد که چگونه انای ایدئال میتواند تا حد زیادی نیاگاه و برای انا دسترسناپذیر باشد. مبارزهای که زمانی در عمیقترین لایههای ذهن در جریان بود و با والایش و اینهمانی سریع به پایان نمیرسید، اکنون در منطقهای بالاتر، مانند نبرد هونها که در نقاشی کولباخ در آسمان در حال وقوع است، ادامه مییابد.
[1]. objectlibido
[2]. narcissistic libido
[3]. ego’s objectidentifications
[4]. multiple personality
[5]. anaclitic
[6]. ambivalent
[7]. dissolution
[8]. masculinity
[9]. prominence
[10] modification
[11]. Reaction-formation
[12]. Self-judgement
[13]. species